جمعه، ۱۱ فروردين ۱۳۸۵

خلاصه بعد از یه ساعت گشتن توی ویلایی که همین الان، حداقل 3 تا دکتر و 5 تا مهندس توش هستند، یه خودکار و نصفه ورقی پیدا کردم که بتونم این مطالب رو بنویسم. ظاهراً قسمت این بوده که آخرین پست رو توی این حال و هوا و بدون نشستن جلوی کامپیوتر و روی همین ورق کاغذهای پاره پوره بنویسم و بعد که به یه کافی‌نت رسیدم اینجا رو آپدیت کنم. بهرحال قسمته دیگه. من خودم به قسمت خیلی معتقدم مثل همینکه میگن، قسمت رو ببین چه‌ها کنه، کی وا کنه؟! کی جا کنه؟!

امروز جمعه 11 فرودینه تا دو ساعت پیش یعنی ساعت 12 ظهر قرار بر این بود که فردا صبح زود به سمت تهران حرکت کنیم ولی هوای شمال بقدری لطیف و لذتبخش که در رای‌گیری بعمل اومده قرار شد فردا هم بمونیم و صبح سیزدهم فروردین بریم تهران. جاتون خالی بعد از دو سه روز ماهی‌خوردن در حالیکه من حس میکردم روی تنم فلس و پولک ماهی دراومده و دارم با آبشش تنفس میکنم و گلاب به روتون، دلتون نخواد خاویار دفع میکنم، امروز نهار چلوکباب خوردیم. خدا وکیلی من فکر میکنم اگه این دکتر، مطب رو ببنده و بره چلوکبابی باز کنه کار و کاسبیش بیشتر میگیره و میتونه یه ویلا هم توی کیش بخره تا ما اونجا هم آویزونش بشیم. انصافاً که دستپختش خیلی بهتر از طبابت کردنش! در حال حاضر چند نفری اینقدر خوردند که همینجوری عینهو میّت دَمر روی زمین افتادند، دو نفری دارند پینگ پونگ بازی میکنند، چند نفری جلوی تلویزیون ولو شدند و دارند فوتبال تیم استقلال با قندی یزد رو می‌بینند و تنها کسی که روی چمنها و زیر آفتاب ولوو شده و داره از طبیعت لذت میبره منم. نیم ساعت پیش موقع جمع و جور کردن ظرفهای نهار اینقدر کاسه بشقابها رو بهم زدم و از خودم سر و صدا درآوردم که همه بهم گفتند اصلاً نمیخواد من کار کنم و برم مثل همیشه یه گوشه‌ای بتمرگم منهم که بچه حرف گوش کن. بعد از چند روز یه کاری هم که اومدم بکنم خیل جمیعیت و مشتاقان مانع از انجام اینکار شدند! الان یه این MP3 تو گوشمه و دارم شهریار قنبری گوش میکنم. هرازگاهی یکی از تو ویلا میاد بیرون و با دست، ایماء و اشاره‌ای میکنه ولی من با این گوشیها و ولوم بالا اصلاً نمیفهمم چی میگه.

این چند روز یه کمی خودندم، به مقدار زیادی خوردم و عینهو الاغ دویدم! بدی این شهرک اینه که این موقع سال آدم خوشگل توش زیاده. هر روز لباس ورزشی میپوشم و به قصد اینکه نهایتاً 2 دور، دور شهرک بدویم عصرها از ویلا میزنم بیرون. همیشه هم یه سری آدم دارند پیاده روی میکنند و قدم میزنند. یه نگاه قشنگ و یه لبخند ملیح و یه عشوه، آدم رو خر میکنه و سر شوق میاره و انگیزه‌ای میده که آدم یه دور دیگه بزنه و این داستان هی تکرار و تکرار میشه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم آدم یا باید قهرمان دوی ماراتن باشه یا یابو که بتونه 10 بار دور شهرک بدوه. تا اونجایی که یادمه و مطمئن هستم قهرمان دوی ماراتن نیستم بنابراین احتمالاً ... !

و اما قرار بود توی این چند روز یه کمی فکر کنم و تکلیف یه سری چیزها منجمله این وبلاگ رو معلوم کنم که خب تقریباً معلوم هم شد. بهمین خاطر تا نظرم عوض نشده اینها رو روی کاغذ می‌نویسم و خب حرف مرد هم یکی و منهم که مرد هستم دیگه.

چند روز قبل ایمیل پرشین تولز، تمدید هاست و دامین اینجا رو یادآور شد البته سالی سی چهل هزار تومن بهانه است ولی خب دیدم بهرحال اینهم میتونه خودش یکی از دلایل باشه واسه تعطیلی اینجا. بعد از اینکه یه مدتی وبلاگ خوندم به حال و هوای وبلاگها علاقمند شدم و این شد که یه روز تصمیم گرفتم وارد این فضا بشم و منهم از روزمرگیها و خاطرات و دغدغه‌هام بنویسم. بنظرم اینی که بعضی‌ها میگن صرفاً واسه دل خودشون وبلاگ می‌نویسند، زر مفته چون همه ما دوست داریم خواننده و مخاطب داشته باشیم. بهرحال منهم بخاطر داشتن و جذب خواننده مجبور شدم که به مسایل خیلی عادی و روزمره " یه جور دیگه " و از " یه زاویه " دیگه نگاه کنم و همین، یه جور دیگه دیدن باعث شد که سه سال بنویسم و بدون تعارف و به لطف شما، وبلاگ پر خواننده‌ای هم داشته باشم. حالا دیگه بنا به یه سری مسایل تصمیم گرفتم به چیزهای آویزونم! یه سری چیزهای دیگه هم آویزون کنم. تصمیمم جدی جدیه، بنابراین میخواهم کفش و قلم و کیبورد و موس رو به گـَل میخ آویزون و چهار گوشه " از پشت یک سوم " رو ببوسم و فاتحه. بهرحال یه روزی اومدیم و یه روزی هم باید بریم. بنابراین دیگه بیشتر از این لـِفتش نمیدم چون امکان داره از تصمیمم منصرف شم. خوبی بدی دیدید، ببخشید و حلال کنید. اینبار اینجا هم، به خاطره‌ها پیوست!

سه شنبه، ۸ فروردين ۱۳۸۵

این چند روز اوضاع احوال خوب بود. شب زنده‌داری تا بوق سگ، استراحت و خوابیدن تا دم‌دما و لنگِ ظهر، سَر و هَم کردن عید دیدنیهای مفصلی که اگه قرار بود همه‌شون رو بریم باید هفت هشت جفت کفش پاره می‌کردیم و تا اسفند 85 هر روز در یه خونه رو میزدیم و اکتفا کردن فقط به دو سه جای خیلی مهم و سوق‌الجیشی، خوندن کلی ویژه‌نامه‌های مختص عیدِ روزنامه‌ها و مجلات مختلف که همیشه عاشق‌شون بودم، به فراموشی سپردن تقویم و ساعت رومیزی با اون صدای زنگِ اَنکر‌الصواتش، خوردن فِرت و فِرت چایی و قهوه و بستنی و مجموع همه این عوامل باعث شده به جون داریوش و کوروش و همه سلسله هخامنشیان و ساسانیان و چه میدونم همه اونایی که باعث شدند شکل و شمایل نوروز و تعطیلات اینجوری باشه که آدم نزدیک به بیست روز، بیست‌و‌یک انگشت دست و پاش رو دراز کنه، دعا کنم. این روزها اینقدر خوش میگذره که یه جورایی اصلاً فراموش کردم کجا کار می‌کردم و تصور اینکه از هفته دیگه دوباره باید صبح کله سحر از خواب بیدار شم و ..... وای اصلاً ولش کن!

دیشب مامانم مهمون داشت و ما هم اونجا بودیم. هر کی در خونه رو میزنه، مامانم طرف رو اینقدر قسم و آیه میده و تا شام و نهار نگهش نداره ول کن نیست. توی زندگیش همیشه بخاطر دیگرون بخودش سخت گرفته، کاری که من اصلاً حاضر ( و شاید هم اصلاً بلد نیستم ) انجام بدم ولی خب خیلی وقتها به خیلی از خصوصیات اخلاقیش غبطه خوردم. اینی که بعضی‌ها میتونند در مقابل دیگرون اینهمه خوب باشند و توی زندگی‌شون اینهمه گذشت داشته باشند، واقعاً ارزشمنده. دیشب سه تا بچه 4، 7 و 9 ساله، عملاً خونه رو به یه باغ‌ وحش تبدیل کرده بودند! از قابلمه و فنجون نعلبکی گرفته تا شورت داداش کوچیکه و انبردست و دل و روده موبایل وسط اتاق ولوو بود. منهم که برای این سه تا بچه یا باید خر میشدم و اونها رو سوار میکردم و دور اتاق می‌چرخوندم و یا باید یهویی جدی میشدم و بنا به توصیه پدر و مادرشون، بچه‌ها رو تشر میزدم تا اونها هم بترسند و آروم بگیرند و بیشتر از این خونه رو به طویله تبدیل نکنند. البته من به پدر و مادر بچه‌ها توضیح دادم که بنا به علم جدید روانشناسی، توپ و تشر زدن بچه در حضور دیگران اصلاً کار درستی نیست و این باعث سرخوردگی بچه میشه و اعتماد به نفسش رو از بین میبره ولی نگاه پدر و مادر اونها به من یه جورایی معنیش این بود که زرزر زیادی نکن، ما بچه‌هامون رو خوب می‌شناسیم. بنابراین اینجوری هم یه شیشکی بستند به علم روانشاسی و هم دست من رو برای داد و فریاد و عربده سر اون طفل معصوم‌ها باز گذاشتند، ولی زرشک! همه توان و قدرت و انرژی و تکنیک‌های هنری مربوط به میمیک صورت رو جمع می‌کردم تا با یه قیافه خیلی خشن و ترسناک بچه‌ها رو دعوا کنم ولی همچین به ریش نداشته‌ام میخندیدن که مجبور بودم دوباره از پوزیشن خودم بیام بیرون و همون الاغ خوش قد و قامت بشم و بچه‌ها رو سواری بدم. البته همراه با سواری، براشون عرعری هم میکردم تا مجلس‌شون با صفا‌تر بشه ولی پنداری صدای الاغ مقبول واقع نشد چون هر سه اظهار میداشتند که صدام اصلاً شبیه الاغ واقعی نیست. حالا فکر کنم مجبور بشم بعد از تعطیلاتِ عید یه کلاس آواز و نت خونی و سلو هم برم!

از اونجایی که عید ما موقعی است که در آن سال حتماً به شمال بریم! بنابراین بخاطر حلول سال نو! فردا ـ چهارشنبه ـ صبح زود میریم شمال. تا دیروز که هوا عالی بود و جاده‌ها هیچ مشکل نداشت ولی همین که قرار شد ما بریم، از خود تهران هوا بارونی شده و جاده چالوس هم که فعلاً علی‌الحساب بسته است. احتمالاً برسیم شمال یا سونامی میشه یا آتشفشان. میگم، خوبه ما با اینهمه شانس پاشیم بریم لاس‌وگاس! تموم ورزش نکردنهای این دو هفته رو میخوام شمال جبران کنم. دلم لک زده واسه یه ساعت دوییدن توی هوای این روزهای شمال. از سر و کله‌ام عرق بریزه و نم بارون و بوی خاک و دریا و جنگل و گل و گیاه، بَه‌بَه. فعلاً کلی هم از مطالب ویژه‌نامه‌های شرق و همشهری و اعتماد و مجله فیلم و نسیم و دو سه تا چیز دیگه هم مونده که هنوز نخوندم. باید اونها رو هم اونجا بخونم. بهرحال بعد از یک سال کار و تلاش و فعالیت، بد نیست آدم چند روزی بره مسافرت و استراحتی کنه! اونجا چون آب و هوا خوبه و مغز آدم بهتر کار میکنه تصمیم دارم در رابطه با چند تا چیز یه کمی بیشتر فکر کنم و توی سال جدید تکلیف یه سری چیزها که یکیش هم همین وبلاگه، معلوم کنم.

يكشنبه، ۶ فروردين ۱۳۸۵

دو سه روزی هست که از اصفهان برگشتم. راستش توی این موقع سال چیزهای خیلی قشنگی از اصفهان ندیدم که حالا بخواهم در رابطه‌اش قلم‌فرسایی هم بکنم. البته شاید هم مشکل از اونجا نباشه بلکه مشکل اصلی و اساسی از اینجا باشه! یعنی منظورم اینه من خودم شخصاً و دیفالتاً! یه کمی آدم‌گریز و آدم به‌دور هستم. زندگی توی شهر تهران هم همه‌مون رو یه جورایی مَشنگ و روانی کرده بنابراین وقتی قراره مسافرت بریم و چند روز تعطیلی رو یه گوشه‌ای سر کنیم من خودم شخصاً ترجیح میدم جایی باشم که حتی آینه هم نباشه ریخت و قیافه خودم رو ببینم دیگه چه برسه به شهری برم که همه قوم و تبار و نژاد آریایی در 500 ساله اخیر رو یکجا ببینم. بنابراین انتقاد از اصفهان رو به پایان میرسونم و سعی می‌کنم با همون ذهنیت قدیم، اصفهان و مادی‌هاش و سی‌و‌سه پل و شبهای نقش جهان و پیاده‌روهای حاشیه زاینده رود رو دوست داشته باشم تا اون دوستان اصفهانی در این ایام خجسته نوروز، خشتکم رو جر ندند!

تعطیلات عید هم یه‌ جورایی ناخواسته رسماً میرینه توی زندگی آدم! شب رو خیلی دوست دارم. مواقع عادی که باید 5/5 صبح از خواب بیدار شم معمولاً تا ساعت یک‌و‌نیم، دو نصفه شب بیدارم الان که دیگه تعطیلم و منهم که آدم بی‌جنیه، یه شبهایی تا چهار پنج صبح بیدار میمونم. کار خاصی هم ندارم ولی نمیدونم چرا دوست دارم شبها بیدار باشم. فقط از الان ماتم بعد از تعطیلات رو گرفتم که وقتی تموم بشه، ساعت خواب و بیداریم میریزه بهم و تا چند وقت ریده میشه به ساعت بیولوژیک بدنم. ملت 24 ساعت تو آسمون‌ند و از این ور دنیا میرن اونور دنیا و پنج تا پنج تا قاره رو سفر می‌کنند اونوقت یکی دو روز ساعت بیولوژیک‌شون بهم میخوره اونوقت من بی‌جنبه همیشه به واسطه تعطیلات عید، باید تا اول اردیبهشت شبها بیدار بمونم و صبحها چرت بزنم چیه که مثل آدم حسابی‌ها ساعت بیولوژیک بدنم بهم خورده!

از بسکه این چند وقته تخمه و پسته و آجیل و شیرینی و شکلات خوردیم، کون‌مون هم جوش زده. هر جایی که میریم تا یه کاسه آجیل و نیم کیلو شکلات و گز و باقلوا و بادوم سوخته و گز و 750 گرم هم شیرینی نخوریم یعنی اون خونواده رو دوست نداشتیم! هر چی میگی بابا والله به پیر به پیغمبر به حضرت عباس، همین الان مثلاً خونه داییم بودم و همه این چیزها رو اونجا خوردم، فایده‌ای نداره. اصرار اصرار که ... به خدا اگه نخوری ناراحت میشم. مال ما با مال داییت فرق داره! ... تخمه، بادوم، شکلات، چایی، پرتقال، دوباره پسته، گز، کیوی، چایی، دوباره فندق، نخودچی، چایی، موز دوباره شیرینی، تخمه، چایی، سیب دوباره پسته، چایی، خیار. ای خدا چه جوری میشه به این بندگان مهربونت که یهویی همه‌شون با هم شب عید احساسات‌شون ورقلمبیده میشه فهموند که مهر و محبت و ابراز لطف در چپوندن و تپوندن این همه هَله هُوله به حلقوم خلق‌الله نیست. دیگه این روزها سیستم گوارشی و معده و روده‌مون هم گه گیجه گرفته که باید یُبس بشه یا اسهال بگیره! ... بجون کیوان ناراحت میشم این رو نخوری! ای بابا این حرفها چیه بخور، میوه که چاق نمیکنه! بعد از عمری اومدی خونه ما حالا هم میخواهی چیزی نخوری؟! بخور که نخوری ناراحت میشم! ... خدایا همه جامون جوش زده، اگه بخوریم که حال و روزمون اینه که از صبح تا شب باید عینهو عملی‌ها همه جامون رو بخارونیم اگر هم نخوریم که انگاری به صاحبخونه فحش زن و بچه و ناموس دادیم. خدایا اینها از بسکه هی چایی به خوردمون دادند مثانه‌مون شده عینهو بادکنک. خدایا اگه من نرم خونه اینها که میشم شمر‌ و میشیند پشت سرم میگند ... این پسره قدش اندازه شتر و لنگ‌هاش دو متره ولی قد گاو نمیفهمه و سالی یکبار هم خونه عمه و دایی و خاله‌اش نمیاد ... اگر هم برم خونه‌شون که تا سه کیلو میوه و دو کیلو آجیل و یه سماور آبجوش و دو تا قوری چایی رو توی حلقومم نکنند، احساسات فامیل‌دوستانه‌شون فروکش نمیکنه .... خدایا چه کنم، خودت به فریادم برس!

پنجشنبه، ۳ فروردين ۱۳۸۵

اصفهانم! در حال حاضر در یکی از کافی نتهای تنگ و مهجور در یکی از پاساژهای خیابان چهارباغ نشسته ام، جایی که صدای نکره بنیامینی که از مغازه CD فروشی بغلی داره پخش میشه، خوار مادر اعصاب و روان آدم رو به یغما میبره. پنداری این کافی نت قبلاً بوتیک یا همچین جایی بوده چون هم اطاق پرو داره و هم دورتادور، مغازه آینه کاری شده. نمیدونم شاید هم این آینه کاریها رو باید بذارم بحساب ذوق و سلیقه، اصفهونیهای عزیز، ولی هر چی که هست با اینهمه آینه، اینجا عینهو باشگاه های بدنسازی شده و منهم بدم نمیاد هی سر و کله و ریخت و قیافه خودم رو توی این آینه ها ببینم. اگر حمل بر خودستانی نباشه و این رو بر اساس اعتماد به نفس زیادم نذارید، مطمئناً میشه گفت بین همه 6-7 نفر دختر و پسری که در حال حاضر اینجا نشستند من از همه شون خوش تیپ ترم! این کیبورده اینقدر چربه که میشه روش نیمرو درست کرد، جوری که آدم اصلاً رغبت نمیکنه بهش دست بزنه. کامپیوتر این آقاهه که پشت من نشسته خود به خود ریست شده و من موندم اگه یهویی ناغافل مال من هم ریست بشه چه خاکی به سرم بریزم. یه دقیقه صبر کنید این نوشته ها رو یه جایی سیو کنم...... خب سیوش کردم حالا خیالم راحت شد با این سیستم و دستگاه نمیتونم " نیم فاصله ها " رو رعایت کنم بنابراین فاصله بعضی از حروف یه کمی زیاده و جملات از ریخت و قیافه افتادند.

بعد از نهاری که در هتل عباسی _ شاه عباس قدیم _ صرف شد قرار شد چند ساعتی آزاد باشیم و هر کسی برای خودش بچرخه! یکی دو نفری ترجیح دادند قیلوله ای کنند، چند نفری برای خرید به میدون نقش جهان رفتند و بنده هم بسان همیشه در به در اینترنت بودم.... شکر خدا بعد از یک ساعت، همین الان آقای فروشنده همسایه بغلی از بینامین کشید بیرون و در حال حاضر فریدون داره نعره میزنه. آره میگفتم قرار شد هر کسی هر جایی که میره ساعت 6 توی لابی باشه تا احتمالاً همگی با هم به میدون نقش جهان بریم. همونجور که دوستان بومی و غیر بومی گفته بودند و خب خودم هم تجربه اش رو داشتم در حال حاضر در اصفهان، این شهر زیبا و قشنگ و دوست داشتنی، در پایتخت صفوئیه که انصافاً تمدن از در و دیوارش داره چیکه میکنه، در شهر سی و سه پل و منار جنبان، در این نصف جهان معروف، سگ صاحبش رو نمیشناسه! جوری شلوغه که آدم همون ابتدای بلوار معلم به گــُه خوردن میوفته. دیروز تقریباً از اول اصفهان، یعنی قبل از بلوار کاوه تا دم در هتل چیزی نزدیک به یک و نیم ساعت طول کشید و خب این برای کسی که 4-5 ساعت توی اتوبان هی گاز داده تا بیاد و به اصفهان برسه و بعدش از همون اول شهر با ترافیک مواجه میشه، چیز چندان جالبی نیست و همین باعث میشه که آدم اول سال نویی یه کمی خلق و خوش تنگ بشه و یه کمی هم بد و بیراه بگه! بیست سال پیش چهارباغ ترافیک بود دیگه وای بحال الان که عیده و اینهمه مسافر اومده و تازه نصف چهارباغ رو هم برای احداث مترو کندند که دیگه چه شود؟!

والله حرف که واسه گفتن و نوشتن زیاده. از تعداد نامحدود و لایتنهایی عوارضی های اتوبان جدید تا پمب بنزین های محدود و بسیار بسیار کم بین راهی که اگه خدای نکرده، یکیش رو از دست بدی باید ماشین رو تا پمب بنزین بعدی کولت بگیری و هول بدی و دقیقاً با کارگردانی و هنر پیشه گی خودت یه " خیلی دور خیلی نزدیک " بازی کنی و همچنین رستورانهای اصلاً وجود نداشته بین راهی که محض رضای خدا یه دونه هم موجود نیست تا تو بتونی یه صبحونه ای، نهاری بخوری و یا یه وقت اگه گلاب به روتون، تنگت گرفت و خواستی دو قطره بشاشی همینجور اسیر و سرگردون وسط بر و بیابون، معامله بدست نمونی که چه خاکی به سرت بریزی و این همه عدم مدیریت که باعث میشه کلی پول و سرمایه هدر بره و کلی توریست که خیلی دوست دارند بیان و ایران رو ببیند ولی بخاطر همین مسایل کوچیک قید دیدن ایران رو زدند و یه سری شعارهای خوشگل و قشنگ که سازمان ایرانگردی و جهانگردی فقط حرفش رو میزنه و ...... اصلاً ولش کن، این کیبورده دیگه حالم رو داره بهم میزنه تا بالا نیاوردم برم که دیگه نزدیک ساعت 6 و من شدیداً هوس قهوه کردم.

چهارشنبه، ۲ فروردين ۱۳۸۵

فکر میکنم اینقدری که امروز فک و فامیل سر و صورتم رو ماچ کردند، مامانم تا حالا توی تموم عمرم، ماچم نکرده بود! آدم از ریخت و قیافه جماعت توی این روزهای اول سال خیلی خوشش میاد. نمیدونم، چی میشد اگه مردم همیشه مثل همین روزهای عید اینقدر تمیز و مرتب بودند و حداقل روزی یکبار رو حموم مى‌رفتند و یه دوشی می‌گرفتند! همه تَر و تمیز، صاف و اتو کشیده، خوشگل و مامانی، شیک و مرتب. همه خانم‌های 14 سال به بالا هم که شکرخدا، موها رو یا مش کردند و یا رنگ ( اینجوى که دستگیرم شده ظاهراً امسال مش زیاد تو بورس نیست و رنگ مده! ) امروز هوای تهران بسیار خوب و مطبوع بود و میشه گفت جزء معدود روزهایی بود که میشد کوه دماوند رو از وسط اتوبان نیایش هم دید.

طی تماسی که با برخی از دوستانی که توی چند روز اخیر تهران رو ترک و در دیگر شهرستانها مستقر شدند داشتم، همه‌شون متفق‌القول گفتند که شهرهای مشروحه، بقدری شلوغه که سگ صاحبش رو نمی‌شناسه و من از همین الان ماتم گرفتم که آخه این چه ویاری بود که پدر همسر گرامى بنده کردند که بخواهیم در ایام عید بریم اصفهان؟! تجربه عیدهای اصفهان رو چند سالی داشتم. همیشه این شهر رو دوست داشتم و شاید بعد از تهران، اصفهان اولین گزینه‌ام برای زندگی باشه ولی خب میدونم که توی این ایام اونجا خیلی خیلی شلوغه. رزرو هتل هم داستانی داشت که بیا و ببین. توی این روزها به سختی میشه خارج از سیستم آژانسهای مسافرتی، هتل رزرو کرد و خلاصه مسافرت توی این ایام سال شده دردسر. بهرحال قراره فردا ساعت 6 صبح، بسمت اصفهان حرکت کنیم. اینبار بنا به توصیه دوستان تصمیم داریم از اتوبان کاشان، نطنز به اصفهان بریم. ظاهراً همه مسیر اتوبانه و تا دلت هم بخواد پلیس با دوربین‌های کنترل سرعت، بسان سرو شمشاد وایستاده. یه زمانی آدم وقتی اسم نطنز رو میشنید یاد گلابی‌هاش میوفتاد ولی چند ساله اینقدر درگیر مسایل سیاسی شدیم که دیگه کسر شانه اسم نطنز بیاد و تو یاد گل و گلابی بیافتی و ذکر خیری از تیر و ترکش و تسلیحات و اتم و اورانیم و غنی‌سازی نکنی!

کانال دو، یه ربعی هست که داره فیلم " خیلی دور خیلی نزدیک " رو پخش میکنه. توی سینما فیلم رو دیدم و در رابطه‌اش هم نوشتم. فیلم بسیار زیبا و قشنگی‌یه و اگر نبود خاطر عزیز شما و نوشتن توی این وبلاگ محال بود از جلوی تلویزیون تکون بخورم. الان هم دارم تند تند می‌نویسم که زودتر برم و ادامه فیلم رو ببینم. با اون قسمت‌های مربوط به کویرش و همچنین موسیقی فیلم خیلی حال میکنم. خب دیگه من کم‌کم برم. اگه خدا بخواد فردا صبح میرم و جمعه هم برمی‌گردیم. از همه دوستانی هم که بابت فرارسیدن نوروز بهم ایمیل زدند و برام کارت تبریک فرستادند، ممنونم.

دوشنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۴

در حالیکه تنها ساعاتی به رسیدن سال نو باقی مونده از بوی عید هیچ خبر و نشونی نیست. انگاری شرایط یه جورایی که تو اگه بخواهی خودت رو خیلی مشتاق رسیدن عید نشون بدی همه یه نگاه عاقل اندرسفیه به خودت و قد و بالات میندازند و میگن والله بخدا قباحت داره، تو باید از این قد و هیکلت خجالت بکشی!!! و تو میمونی که چرا باید از قد و هیکلی که تا دیروز میگفتن خیلی قشنگ و خوشگل و مانکنیه و کلی اِسفند براش دود میکردند تا چشم نخوری، اونوقت امروز باید از داشتنش خجالت بکشی؟! ماها جماعت عجیب غریبی هستیم. کافیه بفهمیم شوهر دختر عمه پسر عموی خواهرزاده ناپدری همسایه بغلی‌مون فوت کرده، تا خودمون رو جرواجر و تیکه‌تیکه نکنیم و دو ماه‌ ريش و پشم‌مون رو نزنيم و با گریه و شیون و زاری، نرینیم به روال عادی زندگی‌مون‌مون، یعنی نتونستیم مهر و محبت و ارادت قلبی خودمون رو به اون خانواده ثابت کنیم ولی همینکه می‌خواهیم نیم ساعت شادی کنیم آخرش با مشت و لگد و فحش خواهر مادر میوفتیم بجون همدیگه! ماها اصولاً با شادی کردن مشکل داریم. اینهمه بدوبدو کردیم، عینهو مادیون از دو ماه پیش، در و دیوار و پرده رو سابوندیم و حالا که نوروز پشت در خونه‌هامون منتظره هیچ کسی تخمش هم حساب نمیکنه. پنداری این روزها هر چی خودت رو به بی‌خیالی بزنی و از عید صحبت نکنی آدم روشنفکر و دگراندیشى هستی!

میگن عید واسه بچه‌هاست. درسته که بخاطر یه سری مسایل خیلی هم دل و دماغ نداریم ولی خب زندگی، مجموع همین فراز و نشیبه دیگه. مجموع بی‌پولی، نداری، مریضی، خوشی، سلامتی، بیکاری، جنگ، صلح، آرامش و همه اینها میشه زندگی. بنابراین، اینی که همیشه زانو غم بغل بگیریم که دردی رو درمون نمیکنه. بهمين خاطر به نظر من هر کی که گفته عید واسه بچه‌هاست گه مفت خورده. منکه همیشه عاشق رخت و لباس جدید بودم و با توجه به اینکه کلی هم لباس دارم ولی همچین بدم نمیاد توی این روزهای آخر سال و این حال و هوای خاصش باز هم خرید کنم. فکر میکنم نباید خیلی هم سخت بگیریم. یعنی این روند زندگیه چه سخت بگیریم، چه سخت نگیریم این زندگی ادامه داره و میگذره پس بهتره حالا که داره میگذره یه کمی خودمون رو شُل‌تر کنیم تا راحت‌تر بگذره ( البته این فقط یه پیشنهاده! )


nowroz.bmp


ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
و نكاری گل من
علف هرز در آن می‌رويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از زحمت برداشتنِ هرزگی آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی‌گل‌آرايی ذهن
نازنين، نازنين
هرگز آدم، آدم نشود


خب ديگه حرف زیادی نمونده، همه اون چیزهایی رو که باید می‌گفتیم، گفتیم. فکر کنم اینبار دیگه مثل بچه تنبل‌ها نبودیم که همه درسها و مشق‌ها رو جمع کنیم واسه شب امتحان. سال قبل بواسطه وبلاگ و این نوشته‌ها، یه سری رفاقت‌ها و یه سری دوستی‌ها ایجاد شد. شاید بواسط همین نوشته‌ها هم یه سریها ازم ناراحت و دلگیر شدند. قصد و غرضی نبوده، اگر مشکلی هم پيش اومد فقط بواسطه اختلاف سليقه و نوع نگاه‌هامون بوده. البته خب کم هم نبودند دوستانی که توی سال گذشته، رودور و یا با انواع و اقسام وسایل ارتباطی، حال ما رو گرفتند و قهوه‌ای‌مون کردند! عيبی نداره ما گذشت‌مون زياده. اين دوستان اگر نر و مذکر بودند که ما همين جوری می‌بخشيم‌شون و اگر هم ماده و مونث هستند که اول روی ماه‌شون رو می‌بوسيم و بعداً ... بعداً ... یعنی بعداً می‌بخشيم‌شون!

بهرحال هر چی که بود پُررو پُررو، يه سال ديگه رو به آخر رسونديم. من خودم به شخصه خيلی چيزها از شما ياد گرفتم چون اينجا ديگه سن و سال و مدرک و جنسيت و طول و عرض جغرافيايی معنا و مفهومی نداره. ... دو سه روز ميرم اصفهان و بعد دوباره برميگردم به همین تهرانی که عيداش خيلی خلوت و قشنگه. انشالله، وقتی برگشتم ميرسم خدمت‌تون. بهار رسيده، نفسش به شماره افتاده، بوی عیدی، بوی کاغذ رنگی، بوی اسکناسِ تا نخورده لای کتاب، بوی تند ماهی دودی، بوی یاس جانمازه ترمه مادربزرگ .... دلخوشی‌ها کم نيست ... عيـــدتــون مبــارک!

جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴

از روز چهارشنبه، شركت تعطيل شد تا با اضافه شدن چند روز تعطيلی بيشتر به تعطيلاتِ عيد، رسماً بريم به استقبال 18-19 روز تعطيلی! اين چند روز آخر سال رو خيلی دوست دارم. ديدن جنب‌و‌جوش و سرحالی ‌مردمی كه توی زندگی يوميه و روزانه‌شون دل خوشی ندارند و همش درگير غم نان هستند، برام هميشه قشنگ و لذتبخش بوده. هميشه از يه سری رسم و رسوم‌های ايرانی شاكی بودم. حس می‌كنم با توجه به مقتضيات زمان و مكان بايد يه سری از اين سنّت‌ها از بين بره يا حداقل، تعديل بشه ولی وجود برخی از اين مراسم روح و روان آدم رو تازه ميكنه.

با پنج‌شنبه آخر سال خيلی حال ميكنم. از اون روزی كه توی يه پاييز نحس، بابام رو سپرديم به آغوش خاك 7-8 سال ميگذره. قبل از بابام، كسانی كه فوت كرده بودند برام اينقدر عزيز و بهم اينقدر نزديك نبودند كه بخواهم پنج‌شنبه آخر سالم رو كه معمولاً آدم خيلی هم كار داره رو به اونها اختصاص بدم. پيش خودم ميگفتم خب مرده‌اند، راحت شدند و رفتند پی کارشون ديگه رفتن من سر قبر اونها چه فايده‌ای داره؟! ولی الان هشت ساله كه هميشه آخرين پنج‌شنبه سال واسم يه جور ديگه‌ای بوده. نه برای اونی كه رفته و ديگه محتاج كسی نيست بلكه برای خودم كه خيلی بهش محتاجم، پنج‌شنبه آخر سال و اون لحظات رو خيلی دوست دارم. اين حس و احساس شايد هم تابع هيچ اصول و منطقی نباشه. شايد يه جور تلقين باشه. شايد يه جور دروغ به خود باشه ولی هر چی كه هست واسه منی كه هميشه دنبال قاعده و قانون بودم، خيلی آروم كننده است. همیشه روال و شرايط و اجبار زندگی، غبار فراموشی رو میشونه روی رد پای اونايی كه برات عزيز بودند و حالا دیگه در كنارت نيستند ولی محاله كه روزی اونها را فراموش‌ كنی. توی لحظه لحظه جاهايی كه بايد باشند، جای خالی‌شون رو حس ميكنی. با هر وزش و نسيمی، يه كمی كه اين گردوغبار ميره كنار دنيایی از خاطره‌ها هويدا ميشه. خنده‌ها، بوسه‌ها، نوازشها، عيديهای روز اول عيد که ديگه هشت ساله ازشون خبری نيست ...

پنجشنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۸۴

جداً كه پریشب و در شب چهارشنبه سوری چه كردند جوونهای سلحشور اين مرز و بوم! اين نوگلان تازه جوونه زده. اين عزيزان خوشگل و مامانی، روی هر چی تكاور و چريك و كماندو بود رو، سفيد كردند. پریشب نمونه‌ای از جنگهای خيابونی، بيابونی، منظم و نامنظم در جای جای اين مرز و بوم به چشم می‌خورد.

خواستم دو خط از وحشگيری ( فكر كنم با كلی تخفيف از اين واژه استفاده كردم ) بنويسم ولی ديدم باز متهم ميشم به اينكه آدم سنتی، دگم، يُبس و عقب‌مونده‌ی هستم. البته شايد هم دوستان راست ميگن، اينها جوون هستند و لازمه جوونی همينه ديگه. چند وقت پيش وقتی از سر و كله و طرز لباس پوشيدن و برخورد بعضی از همين نوگلان نوشتم، با چند نفر از دوستانی كه خب خيلی هم قبول‌شون دارم كلی صحبت كردم هر چند من قانع نشدم ولی اونها هم دلايل خاص خودشون رو داشتند. ظاهراً اينجوری كه اونها می‌گفتند الان توی مرحله گذر هستيم و بايد همه اينها رو تجربه كنيم. حالا گذر از كجا و رسيدن به كجا رو من يکی نميدونم. آهان... پنداری گذر از سنّت و رسيدن به مدرنيته است. والله بخدا من اصلاً نميدونم اين مدرنيته، مدرنيته‌ی كه الان چند وقته مد شده و ورد زبون جماعته اصلاً چی هستش. اگه بهش برسيم اوضاع و احوال‌مون چه جوری ميشه. الان كجای مدرنيته قرار داريم؟! اون تابلوهای نقّاشی تخيلی كه يه سری رنگ‌های اجق‌وجقِ در هم آميخته شده توشه مگه دروازه‌های ورود به مدرنيته نيست؟! هيچ كدوم از اين واژه‌های قشنگ و دهن‌پُر‌كن و روشنفكر مابأنه رو نميدونم ولی ميدونم كه بواسطه اين مرحله گذر، داريم سرپوش ميذاريم به خيلی از ناهنجاريها و گـُه كاريهای يه قسمت مهمی از زندگی‌مون. البته خب مرحله گذره و ما هم چون جوونيم و با جوون بايد مطابق با الگوهای درستِ تربيتی كه دارای استانداردهای ايزو 2000 هم باشه، برخورد بشه تا فردای روزگار خدای نکرده، گوش شیطون کر، دچار سرخوردگی‌های خونوادگی، اجتماعی نشه بنابراين بواسطه همين تفكر، ما می‌تونيم معامله‌مون رو در هر دو دست گرفته و بطور سرپا بشاشيم به تموم جامعه و مملكت و اصول انسانی و قراردادهای اجتماعی. والله بخدا راست ميگم هااا، یادتون باشه ما جوونيم!

بهرحال برای گذر از مرحله گذر، بايد هزينه پرداخت كرد. فقط اميدوارم كه پرداخت اين بهاء به گونه‌ای نباشه كه از اين مرحله هم بگذريم، آتش به هر خرمنی بندازيم، انگشت به هر باسنی برسونيم، هر تن و بدنی رو زيارت بنماييم، از هر ديوار راست و كج و ماوجی بالا بريم و همه جماعت رو هم با همون اسلحه يه چشم‌مون ببينيم و برونيم! و يه روزی وقتی رسيديم به سن پنجاه سالگی و يه غروب دلگير زمستونی كه دم شومينه نشستيم و داشتيم به گذشته فکر ميکرديم پيش خودمون بگيم، جداً كه ريديم با اون جوونی كردن‌مون.

سه شنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۴

هیچ تغییری در هیچ کدوم از نظرات ندادم و رسم امانت رو کاملاً رعایت کردم فقط سعی کردم رسم‌الخط و نیم‌فاصله‌ها رو درست کنم. بعضی از نظرات خیلی خیلی به کیوانِ بیرون از دنیای وب شباهت داره، یعنی انگاری که اصلاً مشخصات خودِ کیوان رو نوشتید و بعضی‌ها هم کمی انحراف داره. خوشحالم! خوشحال از اینکه اگه هیچ کجای زندگیم، صداقت نداشتم حداقل توی این دنیای مجازی، خودم رو همونجوری که هستم نشون دادم نه اونجوری که دوست دارم باشم. ممنون از همه دوستانی که اينبار هم لطف کردند و نظر خودشون رو نوشتند و اما بدون هيچگونه حرف اضافه ديگه‌ای بريم سراغ نظرات که خيلی جالب و نزديک به واقعيته.

پی‌نوشت: ظاهراً هنوز يه سری از دوستان نظرات‌شون رو ننوشته‌اند. گويا اين پُست يه كمی زودتر از حد معمول انجام شده! بنابراين هنوز هم اگه دوستان نقطه نظرات‌شون رو توی قسمت كامنت‌ها بنويسند، حتماً به نظرات قبلی اضافه ميشه.

کیمیا: اگه بخوام روراست باشم بايد بگم از اينكه چند بار توی پست‌هات از شمال ايران بد گفتی ازت رنجيده شدم اما هميشه وبلاگت رو میخونم چون منو ياد پسرداييم می‌اندازی. كيوان از نگاه من جذابيتش در اينه كه ميتونه همه رو از خنده روده‌بُر كنه بدون اينكه خودش لبخند بزنه و من خيلی اين روحيه رو دوست دارم.

گربه چکمه پوش: والله کیوان، من یه نظر نمیدم ولی همش رو هم با هم الان نمیگم! اجالتاً همین بس که کیوان که انقدر پیگیر لنگ و پاچه ملته هنوز نمیتونه این بلاگش رو یه کار کنه كه این مشخصات من سیو بشه...تازه خیلی هم کینه‌ای.

انار: من الان نزديك يك ساله كه اينجا رو ميخونم. به نظرم اومده كه اگه دور و اطرافم بودی ارزش اينو داشتی كه وقت بزارم ببينم ميتونيم دوست باشيم يا نه. به نظرم كمی مذهبی اومدی. از سنت‌های ايران عزيز هم تو كله‌ات يه چيزايی هست. اما خوبيش اينه كه با خودت و دنيا رو راستی و من برای اين خيلی احترام قائلم. سعی ميكنی فكر كنی و از دنيای اطرافت بی‌تفاوت نميگذری. زنت رو هم دوست داری.

نازی: از خيلی وقت پيشها وبلاگت رو ميخونم. يعنی از همون موقع كه توی بلاگ اسكای مينوشتی. راست ميگی خيلی وقتها با نوشته‌هات خنديدم. خيلی وقتها اشك نشست گوشه چشمهام و .... هر چی كه هست، اينجا و اين نوشته ها رو خيلی دوست دارم ولی فكر كنم تو دنبال اينها نبودی پس ميرم سراغ برداشتی كه توی اين چند سال ازت پيدا كردم. كيوان يه آدم جدی، تا حدودی خشن، منطقی كه اگه بتونی باهاش رفيق بشی قطعاً يه رفاقت خوب و دوست داشتنی باهاش خواهی داشت. يه كمی سنت‌شكن، آدم خيلی رك و راست كه بعضی وقتها شايد اين رك بودنش يه كمی آدمها رو هم برنجونه ..... خصوصيات خوب و بد كه زياد داری! نميدونم تا همينجاش رو هم درست گفتم يا نه؟! پس من فعلاً چيزی نميگم و صبر ميكنم ببينم نطر ديگرون چيه.

مگنولیا: حدود یک سال میشه که وبلاگت رو می‌خونم. از نوشته‌هات خوشم میاد. از دیدی که داری و دقتی که تو خیلی مسائل داری. بعضی اوقات چیزایی می‌نویسی که تا حالا راجع بهش فکر نکرده بودم یا از یه دید دیگه قضیه رو نگاه کرده بودم، اینا برام جالبه. به نظرم آدم جدی میای ولی بین دوستای خودت صمیمی و شوخی. اون اولا که نمی‌شناختمت از یه سری نوشته‌هات کلی حرص می‌خوردم و عصبانی می‌شدم ولی الان اینطوری نیستم. به کامنت‌هایی هم که جواب میدی کلی می‌خندم و اون روز راجع به هر مسئله‌ای که گفته باشی و یه طومار هم جواب داشته باشم نمی تونم کامنت بذارم جوابت بعضی اوقات خیلی ضایع می‌کنه. روراستی. به نظرم نه چندان پررویی نه کم رو. ( کم رو تر [ از ] چیزی هستی که می‌نویسی ) کلا ً آدم جالبی هستی و وبلاگت هم همینطور!

آزاده: من تازه وبلاگت رو كشف كردم. هر وقت ميام اينجا يه دل سير می‌خندم. اگر جهان واقعی بود فكر می‌كنم كه جزو اكيپ دوستای من بودی. نوشته‌هات با وجود اينكه علمی و دقيق نيست( لزومی هم نداره كه باشه! ) اما خيلی راحته و آدم راحت ارتباط برقرار می‌كنه. دست آخر اينكه نويسنده خوبی هستی ...!

مهزاد: تقريبا يك ساله كه با تو و نوشته‌هات آشنا شدم...به نظرم يه آدم ريزبين در مسائل اجتماعی و البته شلخته در امور شخصی هستی...در مجموع شخصيت جذابی داری..ولی اگه آتيشت پر كسی رو بگيره ديگه وای به حالش! این مطلبت نشون میده جنبه‌ات زیاده!...راستی یه چیز جالب نمی‌دونم تبلیغ جدید مانیتور سامسونگ رو دیدی یا نه ...من که تا دیدم گفتم این مَرده مثل کیوانه ...ولی نمی‌دونستم چه جوری به خودت بگم که دیدم حالا بهونه کافی دارم!

پرت و پلا: کیوان به نظرم یه شخصیت منتقد با یه دید دقیق نسبت به دور و برشه، با یه قلم توانا! شاید خیلی از مواقع با دیدت و نظراتت موافق نبودم ولی همیشه باعث شده اون موضوع را از یه زاویه دیگه هم بررسی کنم! کیوان به نظرم شخصیت رکی داره. خیلی میهن‌دوسته! چیزی که تو نوشته‌هات برام جالبه مخلوط کردن دید سنتی با دید مدرن نسبت به مسائل مختلفه! این بهترین هر دو طرف را گرفتن و ازش یه مسیر گرفتن برام جالبه! به نظرم تا حدودی کم حوصله است و زود از کوره در میره!

جاوید: خوب فکر نکنم کسی به اندازه من نوشته‌هاتو خونده باشه خودت که می‌دونی من همه آرشیوت رو روی کامپیوترم آف‌لاین دارم. آرشیو بلاگ خودم رو ندارم که مال تو رو دارم!!! کیوان شخصیتی مغرور در عین حال دوست‌داشتی، از افراد کم سن و سال‌تر از خودش زیاد خوشش نمیآد، به ظاهر فردی تنبل و از زیر کار در رو، این لنگ و پاچه هم که میگه بیشتر برای جلب توجه خوانندگانه وگرنه تو [ این] خط‌ها نیست. توی بلاگ اسکای، هی پست خالی می‌فرستاد که جزو آخرین به روز کرده‌ها باشه همیشه تا آمارش بره بالا در نتیجه عاشق شهرت و محبوبیت، عاشق کلاس گذاشتن و سینما رفتن، نقد کردن فیلم‌های مختلف از دید خودش و فقط به خاطر قدرت نویسندگی و صمیمیتی که تو نوشته‌هاشه، من از وقتی که اینجا کلید خورد دارم نوشته هاش رو می‌خونم.

ولنتاین: قلمت قشنگه، نگاهت جالبه، جامعه رو خوب میشناسی و خوب نقد می کنی، اگه یه جاهایی خیلی به سنت می‌چسبی بجاش خیلی وقتا هم مستقل فکر می‌کنی، دوست داری اگه قضیه تلخه یه جوری بگی که تلخیش روی آدم رو ترش نکنه، همسرت رو خوب می‌شناسی، عشق ورزشی، اهل فیلمی، یه وقتایی خیلی لوس میشی، یه وقتایی انقدر توضیح میدی که میری روی اعصاب آدم، اهل مسافرتی، یه مرد ایرانی خوشفکر که اگر چه تربیت سنتی روش تاثیر زیادی گذاشته اما میونه‌اش با مدرنیته خوبه... دیگه چی بگم؟ قابل احترامی، کیوان از پشت یک سومی، وبلاگت آبیه، یکم چاقی، قدت بلنده، خوشت میاد آمار همه چی رو داری، اهل نوستالژی و غذای خوب و ...

سونامی: کیوان آدم جالبیه. سعی می‌کنه تا جایی که ممکنه خودش رو موظف کنه اونجوری رفتار کنه که چیزایی که ازش انتقاد میکنه رو به سمت درست هدایت کنه. یا حداقل خودش کننده اول باشه. آدمی که نسبت به خونواده و مسائل خانوادگی خیلی متعهد به نظر میاد ... اما در کل خودش خیلی گنده دماغ باید باشه ... از خودش زیاد خوشم نمیاد .... نمی‌دونم چرا، ولی تو مدتی که با وبلاگ نویسای زیادی سر و کار داشتم، کیوان یکی از یوبس‌ترین‌هاش بوده ... خیلی سعی کردم که وبلاگش رو هم نخونم ... ولی بعداً متوجه شدم نمی‌تونم از نوشته‌هاش صرفه نظر کنم ... به خودش کاری ندارم اما از قلمش لذت می‌برم .... اینه که یکی از وبلاگهایی هست که الان بیشتر از یکساله که مرتب می‌خونمش. ولی خوب آدم همیشه نظرش نمیاد که رد پا بزاره که آی خوندم آی خوندم ... شاید یکی از دلایلی که مرتب می‌خونم هم همین یوبسیش باشه، آخه نیست که خودم نیستم!!!! اینه که از آدمهایی که یه کمی شباهت به خودم دارن خوشم میاد :دی

ميثاق: من خودت رو نمی‌شناسم که بگم آدم خوب/ بدی هستی. تابحال هم چیزی ازت نخوندم که این ذهنیت خنثی رو تحریک کنه. راجب نوشته‌هات فقط حرف می‌زنم و به صفات شخصیت مطلقاً کاری ندارم. متاسفانه/خوشبختانه سبک رومانتیک و احساساتیت من رو به گریه نمی‌اندازه ولی معمولاً اگر کمتر حاشیه بری به زیرک‌ات (نه در جوک گویی و حاشیه رفتن و بلکه) در انتخاب موضوع میخندم. همینطور متوجه شدم گاهاً در دمای اتاق و فشار جو بدون اطلاع از سایر اعضای اتاق و باقی دنیا (و شاید بدون ارائه راه حل جایگزین) بیخودی غر میزنی (شاید بشه اسمش رو گذاشت "درددل")...ولی اونچه که واضحه اینه که با خودت روراستی و صادق و باز هم نه بخاطر اینکه از روابط جنسی نوشتی یا احساس کردی در سطر 4 باید فحش بدی. شاید این تنها صفت اخلاقی باشه که بتونم روش حساب کنم. (:

شيوا: حتی اگه كسی 100 سال هم وبلاگ بنويسه به نظر من دقيقاً شناخته نميشه. حدود 3 ماه پيش بود كه اتفاقی از 35 درجه سر درآوردم و خوشم اومد. آخر هفته آرشيوتون رو خوندم بعد باز هم اتفاقی اينجا رو پيدا كردم و ديدم اينجا هم مينويسيد. خب من فقط 3-4 وبلاگ رو وقت ميكنم دنبال كنم ولی بهرحال اينجا و 35 درجه توی Favorites خودم گذاشتم. نگاه جالبی داريد ولی اونجايی كه صداقت رنگ ميبازه از روی اجبار البته به صورت تابلو برای من مشخصه. هنوز آرشيو اينجا رو نخوندم بعداً مستدل‌تر اينجا نظر ميذارم.

[ دوست عزيز، وبلاگ 35 درجه رو يه آقا كيوان ديگه مينويسه. اون وبلاگ مال من نيست ]

مرجانه: (( كيوان از نظر ظاهری )) (اون چه كه ما خونديم ازش تو وبلاگش) × قدش بلنده × babyface× عينك برانكويی ميزنه! × كلاه اليور تويست هم سرشه
(( كيوان و امارتش )) خونه‌اش يه جاييه كه خيلی برف مياد همسايه‌اشون هم چند تا گوزنن .
(( كيوان و مسافرتها )) × من شمالم - من از شمال برگشتم × من مشهدم - من از مشهد برگشتم × من كيشم - من از كيش برگشتم × حالا تركيه‌ام و بر می‌گردم
(( كيوان و عشق ديجيتال )) × دوربين ديجيتال × ام پي تري پلير × كول ديسك و امثالهم
(( كيوان و خواننده‌ها )) × اكثراً گوگوش منجمله وقتی كه از رای دادن به رياست جمهوری داره بر ميگرده. × ابراهيم تاتليس × يه بار هم به مارك آنتوني افتخار داد و ازش خوشش اومد و اونو به خاطر يه آهنگ بخشيد !
(( كيوان و سينما )) نود و نه درصد فيلما رو مي بينه × با داوود نژاد خيلي بده × با كيميايي زيادي خوبه (چرا؟!!)
(( كيوان و لينكها )) × غير ممكنه روزنامه شرق رو فراموش كنه و بهش لينك نده × بی‌بی‌سی فارسی (هر چي هم ما ميگيم فيلتره به روی خودش نمياره) × پرستو × فرناز ×كيوان 35 درجه × خورشيد خانوم (راستي موضوع نهنگ چيه ما نفهميديم)
(( كيوان و نوستالژی )) × اكثر شبها خواب دوستاش تو كاپوچينو رو می‌بينه × بارونو دوست داره چون بارون مياد عكس ميندازه يه شعری هم ميذاره زيرش ميندازه تو وبلاگ × همه فك و فاميلش و دوستاش يا رفته‌اند يا دارن ميرن فرنگ. بعضی وقتا هم يادی از فرودگاه و چمدون و رفتنا میكنه. × كافه 78
(( كيوان و سلامتی )) × چشماش ضعيف شده رجوع شود به عينك برانكويی × سينوزيت داره × همش هم سرما ميخوره
(( كيوان و مدرنيته )) (شايد اشتباه كنم ولی) اولين بار زمانی به اين وبلاگ معتاد شدم كه نوشته بود كه آره " اگه فكر می‌كنی درسته، بزن بشكون سنتهای غلط رو كه همه بزرگ شدنها از همين شكستنها و شكسته شدنهاست " كه البته خيلی خوشم اومد ولی بعدها كه بيشتر ازش خوندم احساس كردم خودش چندان به اين چيزی كه گفته عمل نمی‌كنه ( بازم نمی‌دونم ولی فكر می‌كنم اينجوريه)
(( كيوان و نظرخواهی عموووووومی )) همه رو بسيج می‌كنه كه آی ملت بياين راجع به فلان موضوع نظر بدين و بلاگ نيوز و صبحانه و سردبيرخودم و ... همه هم بهش لينك ميدن و 500 تا كامنت ميگيره ولی در پست بعدی يا نظر خودشو با زيركی ( بخون بدجنسي شيطنت آميز..ای پليد :ْx) نميده يا اگه ميده همه رو غافلگير می‌كنه بس كه خالی می‌بنده و محافظه كاری بيش از اندازه‌اش قابل تحمل نيست ( با عرض پوزش)
ولي خوبی‌هايی هم هست كه غير قابل انكاره:
× قلم خودمونی و گرم و صميمی. × انگار سالهاست اين آدمو ميشناسی × با انواع و اقسام كنايه و استعاره و ضرب‌المثل و نمونه‌های زنده و مرده !!... تا مغز استخون حاليت می‌كنه چی داره ميگه. × جوابايی كه به كامنتا ميده در بيشتر موارد از خود مطلب پست شده باحال تره × اگه يه روز تصميم بگيره كه ننويسه من يكی احساس می‌كنم يكی از دوستای خيلی خوبم رو از دست دادم. × يادم نمياد با اين وبلاگ اشك ريخته باشم ولي زمانايی كه پشت مانيتور قايم می‌شدم يا دستم رو جلوی دهنم می‌گرفتم تا بقيه خنده‌هام رو نبينن كم نبوده. از پشت يك سوم يكی از وبلاگهای محبوب منه :ْْْْْْx كيوان بسيار عزيز از اونور مانيتور !! يه خسته نباشيد بلند خدمتت عرض می‌كنم اميدوارم هميشه شاد باشي :)

مهرانا: خب من الان دو سه سالی ميشه كه وبلاگت رو هر روز چك می‌كنم و اگه مطلب جديد‌ی نوشته باشی با جون و دل ميخونمش، به نظرم آدم خوش مشربی ميای، خوش پوشی و به شكمت هم خيلی اهميت ميدی، ظاهرت آرومه ولی درونت پر از شيطنته و آدم دوست‌داشتنی هستی و به خانواده و خانمت خيلی اهميت ميدی و ذهن روشنی هم داری، مسائل رو خوب حلاجی میكنی و اومممممممممممم ديگه چی بگم، در كل دوست‌داشتنی هستی. خب اين از محاسنت و اما اون روی سكه‌ات، از اون بچه پروهای تهرونی هستی كه خيلی از شهرستانيها خوشت نمياد و يه خرده لوسی.

پريا: كيوان اينجا. كيوان اونجا. كيوان همه جا. هيچ وبلاگی نيست كه لينك شما نباشه. چه شخصی ( مثل وبلاگه خودم ) و چه فمينيستی و چه.... فكر كنم اهل شر به پا كردن باشين. توی اين يه ساله كه وبلاگ‌ها رو ميخونم اونرو فهميدم. اگه سرما نخورده باشين هميشه شادين.گاهی با نوشته‌هاتون حرص در ميارين و گاهی هم آدم از خوندنش سير نميشه. مهم ترين ويژگی هموني بود كه اول گفتم. كيوان اينجا. كيوان اونجا.....

سعيد: I think K1 is a real sample of Iranian reach boy (mayeh dar!) that has not any problem but his enjoing life.

كرم دندون: مهربون و دوست داشتنی ... زندگی باهاش ميتونه خيلی لذت‌بخش باشه ... يكم هم بدجنس و خرابكار!!

دريا: موضوعاتی كه برای هر كسی ممكنه اتفاق بيافته به شيوه‌ای كه خاص خودته بيان می‌كنی. فكر می‌كنم آدمی هستی كه در معاشرت‌ها هميشه موضوعاتی برای صحبت كردن داری. تمثيل و توصيف‌ها توی نوشته‌هات جالبند.

سحر: آقا من فکر می‌کنم شما دو تا وبلاگ دارید که یکیش رو با اسم مستعار خرزوخان می‌نویسید. درسته اینهم آدرسشه قضاوتش با خوانندگان این وبلاگ است. www.khorzookhan.blogspot.com

عليرضا: يه كم شبيه خودم البته محافظ كارتر.

رضا: آدمی كه خط قرمز براش خيلی اهميت داره، رك و بی‌پروا، عاشق سفر و تنبل( اين چيزهايی بود كه از خوندن وبلاگت بدست آوردم)

MED: نميدونم چرا ولی هميشه به نظرم مغرور می‌اومدی. شايد به اين خاطر كه الان 3-4 ماه هست كه به وبلاگت سر ميزنم و برات كامنت ميذارم اما دريغ از يك جواب. حتی اون موقعی كه گفتی ميخوام بيام اصفهان و من مشتاقانه بهت پيشنهاد دادم كه اصفهان رو مثل يه ليدر ( كه شغل قبلی من بود ) بهت نشون بدم ولی به اين كامنت هم جواب ندادی. اما من برای اين چيزا نيست كه به اينجا ميام كه اگه بود ديگه نبايد می‌اومدم. دليلش فقط نوشته‌هات و نثر عاميانه و البته هوشمندانه‌ای كه بكار ميبری. قرار بود نظرم رو راجع به تو بگم ولی بيشتر شبيه گلايه شد، ببخشيد.

ساحل: اصولاً در دنيای مجازی كاملاً بدون رودروايستی صحبت می‌كنی و اينكه سوال كردي ما خواننده‌گانت چطوری در مورد تو در دنيای واقعی فكر ميكنم از دو حالت خارج نيست يا اول اينكه در محيط واقعی شخص نسبتاً آروم و ساكتی و يه كم خجالتی كه حرفهايی كه توی گلوت گير ميكنه اونجا نميتونی بگی اينجا ميگی يا اينكه همونجوری كه بيرون هستی، اينجاهم همونطوری هستی ولی من فكر ميكنم از اونجايی كه آدمی هستی كه نسبتاً اعتماد به نفس خوبی داری گزينه دوم درست‌تر باشه. البته خيلی جاها مراعات ديگران رو در دنيای واقعی ميكنی. بعضی وقتها تلخ ميشی كه با يه من عسل هم نميشه خوردت ولی بعضی وقتها با خوندن مطالبت احساس خوشايندی بهم دست ميده. ديگه؟! بعداً ميگم.

مانا: هه هه كامنتا چقدر باحال بودن. بعضياشون دقيقاً نظر من هم بود! من هم جز يه بار يادم نمياد كه نوشته‌هات ناراحتم كرده باشه ولی گاهی باخواهرم اونقدر خنديديم كه حساب نداشته. به نظرم شخصيت خودت با اينی كه تو وبلاگت انعكاس دادی 180 درجه فرق داره حتی بيشتر!! بيبی‌فيس هم فكر نمی‌كنم اصلاَ باشی و فكر كنم خيلی خوش تيپی.( به هر حال درازی ديگه همين كافيه!!) جوابايی كه به كامنتها ميدی خيلی معركه است گاهی فكر می‌كنم اگه هميشه بخوای به كامنتها جواب بدی ويزيتت چند برابر ميشه. بعضی مسايل رو كه عقل جن هم بهش نميرسه رو خيلی باحال به گند ميكشی. آهان يه چيز ديگه هم اينكه خوشم مياد اينه كه با اينكه آدم امروزی هستی به ارزشها پايبندی و فكر نكردی اگه بايد مدرن باشی بايد به سری ارزشها رو به گند بكشی مثل خيلی‌ها كه فكر ميكنند حتماً بايد از يك طرف بام افتاد. اين رو من خيلی در تو تحسين ميكنم. تعادل!! زيادی ازت تعريف كردم اشكال هم زياد داری اما نمی‌دونم چرا دوست ندارم بهت بگم. شرمنده! راستی انگار يكی از خواننده‌هات هنوز قضيه مقنعه تو مشهد رو فراموش نكرده. آقا يكم دست به عصاتر بنويس خب!! يه راستی ديگه: هر كيوانی گردوِ؟؟

توحيد: بعد از یکسال خواندن وبلاگت این اولین باری هستش که مزاحم میشم و کامنت می‌نویسم. (چون اصلاً عادت ندارم) و اما نظر من، کیوون یه جوون خیلی معمولی هستش، به ایران علاقه‌مند اما تا حدی ناراضی، احساس میکنم منصف هستش و البته لجباز. خوشبختانه واقعیت گراست. اهل تعادل در زندگی و شاید اندکی محافظه کار. در ضمن میشه حدس زد که هم آب زیر کاه هستش و هم رازدار. در پایان باید بگم بیشتر اوقات از نوشته‌های روزمره وبلاگش لذت میبرم.

فاطمه: همیشه نوشته‌هات رو خوندم. درصد کمی از اوقات بوده که حال نکرده باشم. وبلاگت جزو همون‌هایی که روزی چند بار چک میکنم ببینم چه نظرهایی گذاشته شده. عیب‌ها رو هم نمیگم من پُر عیب‌ترم. دفعه اوله بعد این همه مدت کامنت میذارم. موفق باشی

اين يك زن است: به شدت، به شدت، به شدت!! به شدت؟؟ ممم به شدت، آره به شدت محافظه کار. ويچ ایز گود! خوب بالاخره بايد به رنگ خاکستری- آبی وبلاگش بياد :) پی اس: يعنی از اون پيام تبريک که برای شروع وبلاگه " از پشت يک سوم" نوشتم دو سال ميگذره؟

كتايون: شخصيت بيرون‌گرا داری. اهل مطالعه هستی. خيلی اجتماعی و خوش مشربی و اعتماد به نفست هم خوبه و دوست هم داری كه ازت تعريف كنند كه خب كی دوست نداره؟ يه كمي هم به اونچه كه داری قانع نيستی و فكر ميكنی كه استحقاق بيشتر داشتن رو داری كه من هم فكر ميكنم داری. معمولاً هم راجع به همه چی يه چيزی داری كه بگی كه خب اينهم خوبه. شاد و سرافراز باشی و قلمت پايدار.

ليلا: الان که کامنتای بقيه دوستان را خواندم متوجه شدم نسبت به اکثريت حاضران، حرفه‌ای در اينجا که مدت زمان زياديه وقايع اتفاقيه! از پشت يک سوم رو پيگيری ميکنند من شايد از همه کم سابقه‌تر باشم و بنظرم اومد بايد بچه پررو! باشم که به عنوان يک عضو جديد راجع به اين موضوع شايد در ظاهر کم اهميت اما به واقع مهم نظر بدم! اما بعد به اين نتيجه رسيدم احتمال داره صاحبخانه بتونه با مقايسه نظرات قديمی‌ترها با خوانندگان جديد و يا حتی رهگذران گاه و بيگاه در مورد خودش و نوشته‌هاش به نتايج جالبی برسه!
من وبلاگ‌نويس نيستم اما به وبگردی علاقه مندم و البته مقوله وبلاگ و وبلاگ‌نويسی و اينکه چه عواملی باعث ميشه آدمها نه تنها پشت شيشه که بنظر من پشت يک ديوار بلند پنهان بشن تا بتونن با صدای بلند فکر کنن، بحث مفصل هفتاد من کاغذه اما من به عنوان يک وبلاگ‌خوان آماتور و نه حتی حرفه‌ای اين فضا رو دوس دارم. مدت کمی است که هر روز به اينجا سر ميزنم و الان که به مرور دارم آرشيو را مطالعه ميکنم از خودم در تعجب هستم که چرا دير اينجا رو کشف کردم؟! در مقايسه با بسياری از وبلاگهای ديگه کاملاً مشهوده که نويسنده اينجا واسه مطالب علاقه و انرژی صرف کرده و وبلاگ و وبلاگ‌نويسی، بخش مهمی از زندگيش شده و اين تحسين برانگيزه. نکته ديگه‌ای که در اينجا برام جالبه، تفکر جاری حاکم بر محتوای اونه هر چند ظاهر آن با شوخ طبعی و بذله گوئی پوشش داده شده است. البته ميدونم اين نظر خواهی بيش از انکه راجع به وبلاگت باشه و نکات ضعف و قوت آن، راجع به برداشتی است که من خواننده از شخص و شخصيت وبلاگ‌نويس در ذهنم ايجاد شده پس بعد از اين مقدمه طولانی! برم سر اصل مطلب.
کيوانی که اينجا مينويسه به نظر من انسانی است :
اهل تفکر و تحليل‌گری و نقادی.با هوش. دارای شعور اجتماعی و نکته سنج نسبت به پديده‌های فرهنگی. روشن بين. آميخته‌ای از سنت‌گرائی و مدرنيته. رک گو و صريح اللهجه. صميمی. گاهی وقتا بدجنس ( البته از نوع بی‌آزارش!). تا حدی شيطون ( البته کمتر از اونی که بنظر مياد ). زبل‌خان! و سرانجام مردی که در پشت اون ستاره حلبی! با قلبی که اگه از طلا نباشه لااقل ميشه رو نقره! بودنش شرط بندی کرد! ديگه چی بگم؟ نسبت به تازه وارد بودنم چوب خطم بيش از حد مجاز هم پر شد!

سارا: سلام. خوب اگه این سوال رو مثلاً حدود 1 سال پیش (که تازه اینجا رو پیدا کرده بودم) میپرسیدی، احتمالاً میگفتم خیلی باحال مینوسی و من هر دفعه نوشته‌هات رو میخونم کلی میخندم و از این حرفا (یادمه اولین متنی که خوندم آخراش نوشته بودی آدم میمونه و یه هویج تو دستش که نمی‌دونه باهاش چی کار کنه؟! اون موقع هنوز به نوشته‌هات عادت نداشتم و مطمئن نبودم که درست متوجه شدم یا نه اما به هر حال خیلی خندیدم!) اما خوب اگه الان بخوام جواب بدم باید بگم که خیلی وقته که نوشته‌هات مثل اونوقتا برام جالب نیست یعنی فکر میکنم تا حدودی تکراری شده، اما اینکه چرا میخونم به خاطر اینه که فکر میکنم معتاد شدم مثلاً هر وقت می‌بینم آپ‌دیتی حتماً باید باز کنم و بخونم اما بعد از خوندن می‌بینم چندان چیز خاصی رو هم از دست نمیدادم و همچنان روز به شب میرسید (!) اگه نمی‌خوندم.
البته منظورم همه نوشته‌هات نیست، در کل عرض کردم! (حالا شاید یه روز ترک کردم اما به قول خودت از شیشه و حشیش که بهتره!) اما راجع به خودت خوب به نظر میاد آدم رک و صریح و در عین حال تا حدودی شوخ طبع باشی ولی فکر نمی‌کنم در زندگی عادیت خیلی اینها جزو صفات برجسته‌ات باشه! نمی‌دونم چرا این حس رو دارم یعنی فکر میکنم دوست داری که اینطوری باشی. کلاً همیشه خیلی میگی آدم انتقاد پذیری هستی و دوست داری دیگران ازت انتقاد کنن ولی در عمل اینطور به نظر نمیاد! مثلاً‌ یکی از خواننده‌هات نوشته بود من گاهی میترسم برات کامنت بگذارم ضایعم کنی!!!
بهر حال آدما سه دسته [ هستند ] اونایی که انتقاد پذیرن، اونایی که دوست دارن انتقاد پذیر باشن و اونایی که انتقاد پذیر نیستن. خوب آدم جزو گروه دوم باشه خیلی بهتره تا گروه سوم! آهان راستی یه چیز دیگه: به مناطق سوق‌الجیشی(!) زیاد گیر میدی. فکر میکنم گاهی به این مقولات اشاره کردن جالب و بامزه و تا حدودی سکسی باشه ولی استفاده بیش از حد در هر چیز دیگه اصل مطلب رو بیمزه میکنه! یعنی همون تعادل رو که یکی از دوستان اشاره کردن داری به نظرم تو این زمینه اصلاً نداری! البته به قول معروف وبلاگ خودته و هرچی هم دلت بخواد میتونی توش بنویسی و یک ضربدر اون بالا هست که هر کی بخواد میتونه یک کلیک روش بکنه و ... اما خودت خواسته بودی وگرنه من چندان هم قصد گفتن این حرفها رو نداشتم.خوب حالا که نگاه میکنم میبینم هیچ تعریفی از وبلاگت نکردم با این که جای تعریف هم کم نداره البته بقیه دوستان لطف کردن و گفتن پس من دیگه بیشتر از این طولش نمیدم فقط اینکه مسلماً‌ اگه ذهنیتی که از یک نفر تو ذهنم دارم خوب نباشه به وبلاگش معتاد نمیشم! آها! راستی، عاشق کامنتی!!

رها: من سالی يه بار اتفاقی از روی لينكی چيزی ميام اينجا. هر دفعه هم ميگم، ايول يادم باشه بازهم به اينجا سر بزنم و يادم ميره. اما از همون چند تا چيزی كه خوندم احساس می‌كنم آدم فول انرژی هستی كه زود هم قاطی می‌كنی و در ضمن زود هم دلخور ميشی.

مگا ممد: من حدود یکی دو سالی هست که این وبلاگ رو میخونم و یکی از عواملی که باعث شد خودم هم وبلاگ بنویسم وبلاگ تو بود، از نظر فیزیکی که توصیفاتی رو از خودت خونده‌ایم و توی ارکات هم یه چیزایی رویت شد ولی از نظر شخصیتی و روحی هنوز به شناخت درستی نرسیدم، هر چند من اینگونه برداشت کردم که میونت با جوونتر از خودت زیاد خوب نیست! در کل از پشت یک سوم، یکی از وبلاگهایی که در صورت تعطیلیش، جای خالیش واسه همیشه احساس میشه و از نظر من دوران طلایی از پشت یک سوم، به نوشته‌هات توی بلاگ اسکای و اوایل همین سایتت برمیگرده .

مصطفی: به نظر من شخصی که کله پاچه دوست داره و اون زبون گوسفند رو که حدود 90 % درصد شباهت به زبون انسان داره با ولع میزاره تو دهنش و اون آبه کله پاچه رو که با دماغ و محتویات لای دندون گوسفند و درون بینی آن پخته میشه رو فورت میکشه و یا چشم آن رو که 80 درصد شبیه چشم انسان میجوه، نمیتونه شخصیت جالب داشته باشه بیخود نیست که خیلی از کله پاچه متنفرند .

هيچكس: هر روز اينجا رو می‌خونم، خيلی وقته. بعضی وقتا برات كامنت گذاشتم، تو هم بعضی‌ها رو جواب دادی. اينقدر بگم كه وقتی فهميدم تو هم هوای رفتن از اين زباله‌دونی رو كردی به هر كی می‌شناختم و تو رو بهش معرفی كرده بودم، گفتم يه كيوان بود كه هر روز با خوندن حرفاش كار رو شروع می‌كردم، اون هم داره ميره. هيچ وقت نفهميدم چرا به هر كی تو اين دنيا دل بستم زرتی گذاشت رفت. حالا هنوز داغ "سيا جون" (سياه مثل مرگ رو ميگم می‌شناختيش؟) به دلم مونده كه تو هم ميخوای بری و لابد ديگه نمی‌نويسی. اين رو بدون به هر حال كه من خيلی با اين وبلاگت حال كردم، به خصوص تو زمانهای تنهايی و دلتنگی. اين شعر رو بهت تقديم می‌كنم، چون مثل يك دوست خوب دوستت دارم:
دوست من ديدنش آسان نبود/ پنجره‌اش رو به خيابان نبود/ دوست من منظره بسته‌اش / طارمی پر گل ايوان نبود/ با من و تو فرق زيادی نداشت/ او فقط اينگونه پريشان نبود/ طرح زميني بزنم دوست را / دوست من هيچ جز انسان نبود/ بد خبران آن چه از او گفته‌اند / با دل خوش باورمان آن نبود / من پی دريوزه جسمم اگر/ او پی دريوزگی جان نبود/ دامنه‌ای داشت پر از آبشار / منتظر رحمت باران نبود...

۱۰۰۱ روزنه: بعد از دیدنت، جوادترین نویسنده‌ای که دیدم!!!!!!

نسيم: يه آدم كه دوست داره بقيه از دانسته‌هاش، داشته‌هاش و افكارش با خبر باشن ولی تموم اينا رو توی پوششی از تواضع بيان ميكنه. يه آدم متجدد، نه اونقدر كه مد پرستی رو شعار كنه نه اونقدر كه برای گذشته‌ها و گذشتگان ارزش و احترام قائل نشه. از پرو پاچه گفتنش هم دليل بر اينه كه اين سبك حرف زدن رو دوست داره چون رو در رو و بيرون از اين دنيای مجازی اونقدر مودب هست كه كسی باورش نشه اين بلاگ مال اونه.

صبا: مردی با رگه‌های مرد سالاری ( بحث نباشه لطفن اين منحصر به يك نفر نيست .ديوارها همه جای دنيا هست). شوخ اما عصبی ميشه وای. احساساتی اما با قابليت‌های بالای خشونت. نميدونم چرا منو ياد دائيم كوچيكه ميندازه. ها چيه؟؟؟ البته براي من مثل بابا بزرگ هم بوده ..نميدونم چرا. شايد چون با وجود سن و سالش دل جوانی داره. ديگه الان تايپم نمياد والا يك كتاب راجع به هر آدمی و خصوصياتش ميشه نوشت.

رضا: اين همه آدم نظر دادن. ديگه برو خودت رو درست كن بابا! ولی از شوخی گذشته، من فكر نكنم بشه يه آدم رو فقط با نوشته‌هاش شناخت. آدم تمام رفتارهای اجتماعی‌ش رو نمی‌نويسه و اگر هم بنويسه، بطور غير ارادی لحن جانبدارانه نسبت به خودش داره. درسته كه برخلاف خيلي از وبلاگ‌نويسا، راحت می‌نويسی و نقاط ضعف خودت رو هم خيلی راحت بيان ميكنی ولی با همه اين حرفا نميشه شناخت كاملی از تو بدست آورد. البته فكر نكنم تو هم همچين انتظاری داشته باشی. اما برداشت من از تو با توجه به نوشته‌هات، يه آدم روشنفكره كه تو عقده‌های روشنفكری غرق نشده و هنوز هم از كله پاچه و سيراب شيردون خوشش مياد. آدمی كه دنيا رو سياه و سفيد نميبينه بلكه به نظرش هميشه اون طيف خاكستری غالبه. نوشته‌هات روان و تاثيرگذاره. ولی نميدونم چرا تو بعضی از نوشته‌هات يه دفعه خيلی كمر به پايين ميشی؟ دليل خاصی داره؟ البته احتمالا برات مهم نيست ولی ممكنه اينجوری عده كمی از خواننده‌هات رو كه خيلی اصولگرا (نه به معنای سياسی‌ها، من زن و بچه دارم!) هستند از دست بدی. در كل روحيات خودم رو خيلی بهت نزديك احساس ميكنم. بخاطر همين تو وبلاگ فزرتيم بهت لينك هم دادم. دوست دارم تو سال جديد مطالبت رو هم بخونم. از همين جا سال نو رو هم بهت تبريك ميگم.

هانيه: اول اولش اينطوری شناختمت: " تو كاپوچينو مينويسه ولی وبلاگ هم داره، تو بلاگش يه وقتايی بی‌ادبی می‌نويسه ولی خيلی بامزه می‌نويسه، بهت پيشنهاد می‌كنم بخونيش " چند وقت خوندمت ولی چون خيلی جاها تند ميرفتی و من باهات مخالف بودم ديگه كمتر بهت سر ميزدم. تا اينكه كم‌كم توام رنگ و بوی نوشته‌هات عوض شد و طوری شدی كه من بی‌تعارف ميتونم بگم پسری رو به اندازه‌ی تو منطقی و روشنفكر نديدم. و خوبيش اينه كه مطمئنم فقط حرف نميزنی و شعار نميدی بلكه واقعاَ حرفی كه از دلت برميآد رو ميزنی. اصلاَ هم از اين نمی‌ترسی كه نظرت مخالف همه باشه يا باعث بشه خيلی‌ها جبهه بگيرن و بهت بد و بيراه بگن. بی‌تعارف بگم، به خاطر شجاعتت و فهم و شعورت تحسينت می‌كنم. ميدوني الآن آخه همه روشنفكر نماهای جامعه‌مون فقط همين رو بلدن كه بيان از زمين و زمان و مملكت و دولت و دين و اسلام و حجاب و مردم و ... فقط غر بزنن و شعار بدن، اونم بدون هيچ منطقی ولی تو هم به موقعش غرت رو ميزنی، هم اگه لازم باشه از دين و مملكت دفاع هم می‌كنی ( غيرمستقيم ) از اينكه اصلاَ جوگير نمی‌شی خيلی خوشم ميآد. حالا اين همه خوبيت رو گفتم يه بدی هم بگم! اينكه يه كم بلاگهای ديگه رو كم تحويل ميگيری. يه كم كه چه عرض كنم دو سه كم! البته من بلاگ خودم رو اصلاَ نميگم ها، ولی آخه ديدم تو بلاگهاي ساير خواننده‌هات هم نظر نميدی. براي من كه تو رو يه كم می‌شناسم اين موضوع كاملاَ حل شده است، اگه حل نشده بود دو سال خواننده‌ات نمی‌موندم ولی كسی كه نشناسدت فكر می‌كنه از غرورته... خوب خيلی حرف زدم، ببخشيد! فقط بلاگ تو هميشه برام جذاب و خوندنيه ، تو هم در اين دوسالی كه می‌شناسمت خيلی تغيير كردی و اين تغيير واقعاَ عالی بوده... بهت تبريك ميگم.

دريا: کم حرف، درون گرا، روشنفکر( از نظرمن)، مهربان، ناسیونالیست و... در ضمن فکر کنم شوهر خوبی هم هستی.

بی‌خيال: سلام کیوان خان. منم یه سالی هست وبلاگتو می خونم. برم سر اصل مطلب، یه آدم قد دراز که بر عکس گفته‌های وبلاگش هیچم دست و پا چلفتی نیست. ولی تنبل هستش. با تنهایی وخانومش خیلی حال می‌کنه ولی انگار با فامیلش زیاد حال نمی‌کنه. چون انگار از نظر سطح فرهنگی خودشو بالاتر از اونا میدنه. از همکارای شرکتش هم بالکل بیزاره. ( چقدر حال کرده بود زمانی که mp3 player خریده بود که دیگه صداشون رو تو سرویس نمی شنوه.) یه کم هم زیادی اعتماد به نفس داره. بعضی وقتا فکر می‌کنی خواننده رو به ...ش هم حساب نمی‌کنه. از اون آدمایی که تو جمعای دوستانه کلی طنزن ولی طنز جدی. همه رو اس می‌کنن ولی هیشکی اونا رو اس نمی‌کنه. ما که ازش خوشمون میاد و هنوزم وبلاگش رو می خونیم. تازه عشق شمال هم هست. تا ولش کنن تو ویلاس و داره یا فیلم نیگاه می کنه یا مجله میخونه. تازه شم عشق گیر دادن به ابزار آلات کاف داره و سریع حواله می‌فرسته برای اونا. ایشالله که خودتو بهتر بشناسی و هر روز بهتر از دیروز. دینگ دینگ

هاجر: من چند ماهی میشه که اینجا رو پیدا کردم. خوشم مییاد. یه خورده به کمبود عفت کلام مبتلا هستید. روان مینویسید. یه نقاد خیلی خوب هستید. دنیا رو فقط در طبقه متوسط خلاصه کردید. خیلی وقته که می‌خوام بپرسم شغل‌تون و تحصیلات‌تون چیه و همین طور خانم‌تون که انگار خیلی هم دوسش دارید. به نظر میرسه یه خورده به خودتون مغرورید که بد هم نیست.و اینکه من الان لینکتون میکنم.خب؟

غزاله: سلام عمو قصه‌گو گرامیم. بازم من دیر رسیدم و الآن که اومدم وبلاگت را بخونم، دیدم که نظرات را در وبلاگت نوشتی. خواستم بی‌خیال نظر خودم بشم و نوشته‌های دیگران در مورد تنها عموی مجازیم بخونم ولی دلم نیومد بالاخره عموم حقی به گردنم داره و با خیلی از نوشته‌هاش چیزای جدید یاد گرفتم. پس این نوشته‌ها را برات ای-میل میزنم. کیوان را خیلی وقته که من عمو قصه‌گو صدا می‌کنم، چون قصه‌های زندگی واقعی را با تمام حسش در وبلاگش می‌نویسه. کیوان به نظر من خودش را خیلی خشن نشون میده تا آدما به شیشه نازک دلش پی نبرند. فکر می‌کنم در برخورد با خانومها خیلی رسمی باشی، در حالیکه به مسائل زنان و حقوق زنان خیلی حساس هستی. خانومها را خیلی خوب درک می‌کنی و از نگرانیها و آنچه که در جامعه بر خانومها میگذره کاملاً خبر داری. کیوانی که در کاپوچینو- اگه اشتباه نکنم، ستون" شکر تلخ "- می‌نوشت را فوق‌العاده دوست داشتم. نوشته‌هاش فوق‌العاده دوست داشتنی و ملموس بودند. عمو کیوانم به رفتارای جوونا در اجتماع گیر میده و حق هم داره، ما از شدت محدودیتها گاهی همه، انسان بودن‌مون را فراموش می‌کنیم. عمو یه وقتهایی خیلی بی‌پروا می‌نویسه و دیدش خیلی به زندگی عریان میشه. در کل فکر می‌کنم که اگه کسی بتونه راه دل عمو را پیدا کنه، از مصاحبتش خیلی لذت می بره. شاد و پاینده باشی عمو جونم. دوستدارت، غزاله.

نازنين: من عقب موندم ...فرصت کمتر از اونی بود که باید ... همه مدادها بالا رفته من موندم ...!! جناب آقای کیوان کامل نظرات رو نخوندم و نمی‌دونم کسی هم نظر من رو داره یا نه .. ولی از وقتی که نمی‌دونم کی بود با وبلاگت آشنا شدم که اونهم از طریق علی جان قدیمی بوده تنها مرکزیت و محوریت اینجا و نوشته‌های جنابعالی، رک بودن شما و استفاده بسیار بسیار جالب و زیاد کلمات رکیک بوده .. وایییییی که بشدت من ارضا می‌شم وقتی میام اینجا می‌بینم داری فحش‌های ناب و باحال رو متناسب با اتفاقات استفاده می‌کنی ..!!! خب اینهم یه جور علاقه هستش دیگه!! من کلمات رکیک تو رو خیلی دوسسسس دارم و همیشه هم می‌خونم کارها تو ... جدا خوشبحالت خانومت!! خوش باشی و همچنان مزاحمت باشیم .

ديگه فرقی نمی‌كنه: از نظر من كه چند روز بيشتر نيست با وبلاگت آشنا شدم و همونطور كه قبلا گفتم از طريق وبلاگ گربه چكمه پوش سر اون جريان نظرخواهی در مورد بهترين وبلاگ، يه تازه وارد منظور كسی كه تازه به جمع خواننده‌های وبلاگت اضافه شده رو اصلاً تحويل نمی‌گيری و اين همچين تو ذوق ميزنه كه طرف كم‌كم نيومده تصميم ميگيره بره برای اينكه بعضی تيپ خواننده‌های وبلاگ هستن كه دوست ندارن فقط نوشته رو بخونن و برن بلكه دلشون ميخواد با نويسنده وبلاگ هم يه جور ارتباط برقرار كنن و بهتر بشناسن كسی رو كه نوشته‌هاش رو می‌خونن ولی وقتی نويسنده اين شانس رو بهشون نميده ... برات آرزوی موفقيت می‌كنم.

يالوش: ريز بين ... قابل احترام. پر اعتماد به نفس ... علاقه‌مند به سنتها ...عاشق شمال...

سينا: كيوان هر كی كه هستش اينقدر صادقانه می‌نويسه كه مطمئنی خودشه. دلنشينی نوشته‌هاش هم بخاطر بی‌ريايی نوشته‌هاش. حالا خودش اخلاقش چطوريه مهم نيست. مهم اينه كه من با اين كيوان مجازی راحتم. موفق باشی.

سولماز: چند روزیه آنلاین نشدم. اینه که نظر ندادم. هر چند با اینکه همیشه نوشته‌هات رو میخونم اما کم پیش میاد نظر بدم. راستش تنبلی می کنم...فکر میکنم کیوان حداقل اینجا هم که شده رک و راست حرفش رو میزنه. گاهی هم از نظرات بقیه ناراحت میشه و از کوره در میره ... یکی از دلایلی که نوشته‌هات رو دوست دارم اینه که بی‌تعارف و روون مینویسی و معلومه که وبلاگت و خواننده‌هات برات مهمن..بابت تمام نوشته‌های تلخ و شیرینت ممنون و خسته نباشی:)

محمدرضا: كيوانی كه من اينجا ديدم: در عين شوخ و شيطنيت جدی... رك و روراست...صادق... كمی محافظه كار در مسائل سياسی... تفكرات سنتی و مدرن همزمان... از نظر من كمی فمينيست هستي (شايد هم به خاطر متاهل بودنته)... در آينده پدر خوبی ميشی... :) شايد دلت نخواد كسی رو توی حريم خصوصيت راه بدی ولی كنجكاوی همه رو تحريك ميكنی... اينكه گاهی با بعضی‌ها با خصومت برخورد ميكنی از نظر من يه اخلاق بديه كه داری... كسي رو كه دوستش داشته باشی خيلی ميبريش بالا...و خدا نكنه از كسی بدت بياد...(يادته سر اون قضيه كه اون بنده خدا كامنت گذاشته بود و توی پست بعديت خوار و بارش رو بار وانت كردي؟؟ :) كلا من دوستت دارم...شايد خودت نميدونی...يه كم شبيه من هستی...واسه همين همزاد پنداري ميكنم با متن‌هايی كه مينويسی ... و در آخر آرزوی سلامتی و خوشبختی تو و تمام كسانی رو دارم كه با نوشته‌هاشون شاد ميشم و حس ميگيرم...

مريم گلی: خوب از اين پيگيريت خوشم مياد كه تا نظر از حلقوم آدم نكشی بيرون ول نمی‌كنی. اين كيوانی كه اينجا هست اهل جار و جنجال و شلوغ بازيه. همچين راهش رو خوب بلده كه هراز گاهی اينجا رو شلوغ كنه و همه رو بريزه به هم. نوشتنش يك جوريه كه آدم فكر ميكنه خيلی بد دهنه. كيوانی كه اونجا! (اون پشت هست) به نظر خجالتی مياد! آدم به نظرش مياد زير اون قد و هيكل (كيوان آرنولد اينا!) يك انسان كاملا آسيب پذير نشسته كه در كمال تعجب كاملا با ادبه! به نظر من كه اينجا و اونجات! با هم فرق داره. اما اين مرزش اينقدر باريكه كه نميشه به راحتی متوجهش شد!

آزاده: نمیدونم دقیقا چند ساله اینجا رو پیدا کردم، ولی از همون اول اقلا باید هفته‌ای یکبار به اینجا سر بزنم. اولین بار اونقدر از مطالب‌تون خوشم اومد و خندیدم که بقیه به سلامت عقلم شک کردند! کیوان به نظر من، یک آدم باصداقت، اهل مطالعه و هنر، فوق‌العاده حاضرجواب، در مورد خانومها برعکس اکثر آقایون منصف، خوشگذران،خوش‌تیپ، گاهی زیادی راحت! کمی منحرف در گذشته و امروز سربراه، خانواده دوست،شکمو، تنبل و گاهی زیادی بی‌ادب است. ( ببخشید )

بهار: منم وقتی ديدم‌تون باور نميكردم اين كيوان از پشت يك سوم! به نظرم شما آدمی هستيد كه خيلی تلاش ميكنه آگاهيش از جامعه و چيزايی كه دور وبرش ميگذره بيشتر و بيشتر باشه. شمال رو خيلي دوست داره و به نظرم خيلی هم مغروريد! اينو به خوبی ميشه از چهره‌تون خوند. با يه جذبه عجيب غريبی كه من رو مجبور كرد خيلي با احتياط سلام عليك كنم! اما بدون اغراق ميگم نوشته‌هاتو و طرز نگاه تو خيلی دوست دارم. عليرغم اينكه گاهی خيلی بی‌ادبی می‌نويسيد اما اين موضوع آزار‌دهنده نيست . راستی به نظر مياد خيلي هم رك هستيد و نظرتونو هرچی باشه ميگيد بدون اينكه براتون مهم باشه ديگران چی فكر ميكنن و چی ميگن!؟

نی‌آوا: متاسفانه يا خوشبختانه من جلسات كاپوچينو رو نمی‌اومدم برای همين توفيق اجباری حاصل نشد تا شما رو از نزديك زيارت كنم. اما خب اينجا رو دوست دارم چون واقعيت‌های تلخ رو با طنز گزنده و خنده‌داری مطرح ميكنه. خنده كه بد نيست هست؟ در ضمن من نظری در اين مورد نمی‌تونم بدم چون خودم با شخصيت مجازيم فرق ميكنم. مطمئنا تو هم بايد فرق كنی حتي يه كوچولو.

رضا: من دسترسيم به اينترنت قطع شده بود نتونستم بيام...ايراد نداره در رو باز كن بيام تو! والله من داشتم "متل قو" رو سرچ می‌كردم چند ماه پيش! وبلاگت رو پيدا كردم. تو مالزی بودم و يه آن با خوندن مطلبت بر گشتم تو شهر خودم... يه شب هم باهات چت كردم اگه يادت باشه. اينقدری كه اينجا 18- می‌نويسي! اونجا محجوب به حيا بودی!!

ملول: فكر كنم تقريبا تنها كسی باشم كه از 15 ساله‌گی با اولين مطلبت (كه نميدونم چه جوری سر از اونجا در اووردم ) با مطالبت همراه شدم و فكر می‌كنم خودت هم بدونی كه حرفات واسه يه بچه 15 ساله چقدر سنگين بوده ولی بهرحال اون موقع به نظرم شخصيت كاملی ميومدی. جزء معدود افرادی بودی كه نسبت بهشون يه احساس دوگانه داشتم. گاهی آدم خوبی بودی گاهی بدمن قصه. ولی بهرحال هر چی كه بودی مطالبت اونقدر جذاب و با مفهوم بود كه تا به امروز دنبال‌شون كنم. شايد خيليا كه اينجا رو می‌خونن فكر می‌كنن با تمام زاويه‌های وجودی كيوان مجازی آشنا شدن ولی من فكر می‌كنم تو به موضوع‌هايی كه توشون ضعف داری (حسی و روحی) كمتر وارد ميشی. شايد به غلط ولی فكر می‌كنم تو اين زمينه‌ها يه چيزایی رو مخفی می‌كنی كه اگه بخوای بگی ميتونی كلی مطلب جديد راجع بهشون بنويسی و ما رو با كيوان جديدی آشنا كنی كه شايد به خود اصليت نزديكتره. فكر می‌كنم تو دنيای واقعی خيلی كم‌ حرف‌تر و خجالتی‌تر و اتو كشيده‌تر باشی ولی بهرحال فكر می‌كنم خوبيات به بديات می‌چربه تا نظر خودت چی باشه؟!! و اينم بگم كه عاشق تعريف شنيدنيييی

nc: یه روز تو وبلاگت نوشته بودی " این نوشته‌ها قسمتی از دید و نگاه من به زندگی بوده. اینکه بقیه اینا رو خوندن و در رابطه با من چی فکر کردن برام اصلاً مهم نیست بلکه چیزی که برام مهم بوده، اینکه تونستم فارغ از تموم دو دو تا چهار تا کردنها، همون ذات اصلی و بدون ماسک و نقاب خودم را به تصویر بکشم " نمیدونم هنوز هم حرفا و تصورات و نظرای ما برات مهمه یا نه؟ شاید خیلی از ماهایی که وبلاگ مینویسیم اولش برامون مهم نباشه اما یواش یواش مهم میشه و یواش یواش هم شروع میکنیم به خود سانسوری! تاحالا از نزدیک ندیدمت، ولی چیزی که حس درونیم بهم میگه، شخصیتی که اینجا داری با شخصیت واقعیت خیلی به هم نزدیک نیست! اینجا اونطور که دوست داری همیشه باشی و حرف بزنی و رفتار کنی نشون میدی اما در عمل شاید اینطوری نباشی. نمیدونم چقدر درست گفتم ، اما خوب نگاه من بهت اینطوریه. به هر حال چیزی که باعث شده این همه آدم به طور مداوم اینجا بیان و نوشته‌هات رو بخونن، روون و رک نوشتنت بوده و بدون که شخصیت دوست داشتنیی داشتی که این همه طرفدار داری :) فکر کنم بد نباشه خودتم آخر سر یه توضیحی از این کامنتا و اینکه چند درصدش درسته و کدوم قسمتا درست‌تره بدی.

بيتا: سلام!می‌بخشيد سطحی قضاوت می‌كنم...- به نظرم تو آدم خوشبختی هستی. آدمي كه از فرديت خودش لذت ميبره. - به نظرم مرد جذاب، خوش قيافه و دست نيافتنی باشی. - مرام و منطق خودت رو داری ولی كمی غير انعطاف هستی؟؟؟- نوشته‌هات صميمی هستند ولی كمی خودسانسوری داره. از اون آدمهايی هستی كه دير با ديگران صميمی می شن. به سختی كسی رو تو حريم شخصيت راه ميدی. - شخصيتت دوست داشتن داری. - از اونهايی هستی كه ديگران بی‌دليل دوست دارن برات خدمتی انجام بدن. - امممم... ديگه اينكه خوشت مياد ديگران لی‌لی به لالات بذارن. - فكر نمی‌كنم ابراز احساسات رمانتيك بلد باشي. - تا حالا فقير نبودی!!! مزه بی‌پولی نچشيدی. برات آرزوی موفقيت دارم.

منيری: سلام، ویژگی‌ای که من در کیوان می‌پسندم اینه که با خودش و اطرافیانش روراسته و زیاد قر و قمیش نمیاد برای کَسی. و یک آدم اجتماعی و یحتمل خوش‌برخورد. البته بعید می‌دونم که تو محل کارش هم با همین لحن با رئیسش صحبت کنه :-)

امير: 1- اگه كسی كيوان رو نشناسه و براي اولين بار آخرين پستش رو بخونه ميفهمه كه خيلی آدم خلاقی هستش چون من كه نديده بودم هيچ وبلاگ نويسی تا حالا اينكار باحال و هيجان انگيز رو كرده باشه. 2-اصولا دوست ندارم راجع به كسی قضاوت كنم همونطور كه ناراحت ميشم اگه كسی راجع به من قضاوت كنه چون ميدونم يه چيزايی هست كه به غير از خود آدم كس ديگه‌ای ازش خبر نداره ولی خوب وقتی كسی خودش بخواد قضيه فرق فوكوله. 3-كيوان يك آدم روشنفكر مذهبی كه بعضی وقتها سوپاپ روشنفكری‌اش خيلی تنگ ميشه. فوق‌العاده ذهن طنزپرداز و ريز‌بينی داره و كلا سعی ميكنه همه چی با دقت ببينه اما چيزای خوب رو بيشتر به خاطر بسپاره. آدم خانواده دوست و مهربونی
كه بر خلاف خيلی از ما مردها احساساتش رو خيلی خوب بيان ميكنه و فكر ميكنم تو اين مورد (بيان احساسات) خيلی براش مهم نباشه كه بقيه چه قضاوتی ميكنن. 4-از همه جالبتر برای من اينه كه يه حس صميميت و همذات پنداری عجيبی با كيوان ميكنم كه خيلی كمتر بشه بين 2تا مرد پيش بياد ( ميدونم كه با توجه به خصوصيات فيزيكی كيوان فكر بد نمی‌كنين) و احتمالا اين حس خيلی ديگه از خواننده‌های وبلاگ داشته باشن و فكر كنم به خاطر اين باشه كه كه كيوان تا اونجا كه ممكنه خودش پايين مياره تا برای همه قابل درك باشه. 5-ميگم كيوان جان حالا كه اين همه از خواننده‌هات نظراتشون رو راجع به تو نوشتن كاش شما هم راجع به اين نظرات نظرت رو بگی و همينطور راجع به باحالترين كامنت‌هايی كه برات گذاشتن. راستی فكر كنم اگه ميخواستم راجع به خودم نظر بدم نمی‌تونستم انقدر زر بزنم.

آسيه: وای انگار خيلی دير شده........ولی خب 1-چی بگم آخه؟ راستش ميدونم چه شكلي هستي، بيبی‌فيس رو كه احتمالا شوخی ميكنی! 2-قدت كه فوق‌العاده خوبه، خوش استايل و خوش تيپ هم که هستی، اما راستش من عینکت رو زیاد دوست ندارم، آخه بدون عینک یه چیز دیگه‌ای! 3-اما شخصیتت رو دوست دارم، درسته که ادا و اصولت زیاده ( درست مثل اکثر ماها ) اما خب مشخصه که خیلی هم پررو نیستی و خود خودت دوست داشتنی‌تری! 4-روابط شخصیت هم برام خیلی جالبه و اگه واقعا همین مدلی باشی، خانومت باید خیلی‌خیلی محترم باشه که اینجوری و به صورت مسالمت آمیز تحملت میکنه! ۶-با جنبه ( تقریبا ) بدجنس ( خیلی زیاد ) هستی و یه خرده فراموش کار ،قهوه، میوه، روزنامه، کاپوچینو، والیبال، گوگوش و شهیار قنبری رو دوست داری، میل‌هات رو زود جواب میدی، مودب‌تر از توی وبلاگت هستی و غرغرو (شدیدا) اهل نوستالزی و .... 7-منم مثل مرجانه خیلی مشتاقم جریان اون " نهنگ " معروف رو بدونم! و البته اینکه آیا هنوز هیچ برنامه‌ای واسه بچه‌دار شدن نداری؟؟؟ 8-فعلا همینا، خوش باش..

مريم: يه كم از نظرات رو خوندم و هوس كردم منم همون يه ذره‌ای رو كه از كيوان پشت يك سوم دستگيرم شده بنويسم! فكر كنم آدم محافظه كاری باشه! البته شايد نه در زندگی مجازی‌اش. اما احساس ميكنم در زندگی واقعی‌اش محافظه كار باشه و عمرا َ اين حرفايی رو كه اينجا اينقدر راحت ميزنه همينطوری بشه ازش شنيد!

دوشنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۸۴

خب ديگه لاغری مفرط و بيش از اندازه تقويم روميزی كه انگاری رژيم دكتر كرمانی رو گرفته، نشون دهندۀ اينه كه يه سال ديگه رو هم به فاك داديم رفت پی كارش! البته برای نوحه خوندن و مرثيه سرايی در رابطه با سال گذشته و ماچ و بوس و فرنچ‌كيس سال بعد، وقت داريم و قطعاً توی روزهای آتی در رابطه‌اش خواهيم نوشت. آخر ساله و بهرحال وقتش كه آدم كارهای مهمی رو كه انجام داده يه جمعبندی كنه. حضور در اين محيط و فضای اينترنتی كه شايد ديگه خيلی هم مجازی و شيشه‌ای نباشه بهرحال قسمتی از دغدغه‌های چند سال اخير ما بوده. وبلاگ و اين نوشته‌ها، شده جزيی از زندگی‌مون. شده يكی از اعتيادهای خوب و شيرين‌مون جوری كه اگه دو روز نتونيم به اينترنت وصل بشيم همه‌مون استخوون درد می‌گيريم. ( اگه بريم شيشه و حشيش و قرصهای روانگردان استفاده كنيم خوبه؟! ) نوشتن در رابطه به يه موضوعی، گاه ساعتها فكرمون رو بخودش مشغول كرده. خوندن دو خط نوشته، گاه به اندازه ده‌ها كتاب توی زندگی‌مون اثر داشته. يه كامنت بی‌ريط و عوضی، خيلی وقتها تا چند روز اعصاب و روان‌مون رو بهم ريخته و پيدا كردن يه دوست جديد توی اين محيط، گاه به رفاقتی طولانی و اثرگذار تبديل شده. بنابراين فكر می‌كنم كسانی كه جدی‌تر وبلاگ‌ رو دنبال می‌كنند شايد به اين نتيجه رسيده باشند كه نقش وبلاگ توی زندگی ماهايی كه كه معمولاً در زندگی روزانه‌مون از اينترنت استفاده می‌كنيم، داره ذره ذره بيشتر ميشه و مهم‌تر اينكه هر كدوم از وبلاگها واسه خودشون يه هويت و شخصيت مستقل دارند.

الغرض، فكر كنم 3-4 سال برای اينكه بخواهی چهره و ماهيت كسی رو بشناسی زمان كمی نباشه! اين همه من نوشتم و هی اينجا رو خط‌خطی كردم و شما اومديد خونديد، فكر می‌كنم حالا بعد از اينهمه مدت، شما هم اين حق رو داشته باشيد كه يه مطلب توی صفحه اصلی بنويسيد. در طول روز يه سری خواننده همينجوری بواسطه قضا و بلا و سرچ و لينك از اينجا سر درميارند، يه مطلب رو ميخونند و باهاش حال نمی‌كنند و ميرند دنبال كار و زندگی‌شون ولی خب هستند كسانی كه اصلاً كاری به اين كارها ندارند، به اين محيط علاقه دارند و هر روز طبق عادت ميان و اين نوشته‌ها، كامنتها و حتی آرشيو رو هم می‌خونند. مخاطب من همين‌ها هستند. شايد بيشتر از 98% دوستانی كه اينجا رو می‌خونند اين سعادت رو داشتند كه ريخت و قيافه من رو نبينند! اتفاقاً فكر می‌كنم اينجوری قضاوت راحت‌تر و منطقی‌تر هم باشه. قيافه خوشگل و Baby Face من شايد هيچ وقت ماهيت پليدم رو مشخص نكنه! بنابراين حالا يه خواهشی ازتون دارم.

قطعاً با خوندن از پشت يك سوم، يه ذهنيتی نسبت به كيوان پيدا كرديد. خيلی دوست دارم بدونم شمايی كه اونور اين مانيتور قرار گرفته‌ايد و با خوندن بعضی از اين نوشته‌ها خنديديد، شايد گريه كردين، ناراحت شدين، خوشحال شدين، از مطلب خوش‌تون نيومده و زير لب فحشی دادين و ... كيوان رو چه جور آدمی میدونيد؟! مثلاً فكر می‌كنيد اين آدمی كه كله پاچه رو خيلی دوست داره و خيلی وقتها از لنگ و پاچه آدميزاد می‌نويسه، معمولاً به مسايل اجتماعی نگاه تند و انتقادی داره، سينما، تئاتر، كتاب رو دوست داره و از شلوغی و آدميزاد خوشش نمياد و ... آيا واقعاً يه شخص خيلی پُرروه يا برخلاف اون چيزی كه مينويسه آدم كم‌رو و خجالتی‌يه؟! جداً برام خيلی جالبه كه بدونم با خوندن اين نوشته‌ها شما چه برداشتی ازم داشتين. اگه فحش خواهر مادر ندين، خوشحال ميشم برداشت و ذهينتی كه از كيوان بدست آوريد، حتی اگه خيلی منفی و منفور هم باشه بدونم. بنابراين لطف كنيد و هر برداشتی كه از خوندن اينجا در رابطه با شخصيت كيوان بدست آورديد، بطور مفصل و بلند بالا توی كامنتها بنويسيد. بخاطر همين قضيه موضوع مطلب بعدی رو از همين الان مشخص می‌كنم، كيوان از نگاه شما! و دفعه بعد من چيزی نمی‌نويسم، بلكه تمامی نظرات شماست كه توی پست بعدی به يادگار باقی ميمونه.

يكشنبه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۴

:: تركيه از خيلی وقت پيشترها گامهايی رو برای وارد شدن به جامعه اروپايی برداشته و خودش رو يه كشور كاملاً اروپايی ميدونه ولی بنظرم هنوز خيلی جاها مشكل داره و نتونسته بطور اساسی و ساختاری مملكت، فرهنگ و آدمهاش رو درست كنه. ولی خب برخلاف اون چيزی كه فكر می‌كردم تركها اصلاً آدمهای جوكی نبودند! بنظر آدمهای ساكت و آرومی هستند كه سرشون توی لاك خودشونه. ظاهراً همه جای دنيا ملت بدنيا ميان كه راحت و بی‌دردسر زندگی كنند ولی ما ايرانيها بدنيا اومديم كه همه كار كنيم جزء زندگی. يه توپی كه به تير دروازه ميخوره و يه حرفی كه وزير فلان جا و آروغ ناشتايی كه فلان نخست وزير كشور آفريقايی ميزنه، ميشه تموم فكر و ذكر و حرف و حديث همۀ ملت هميشه در صحنه!

:: مجموعاً دخترهای ترك رو خوشگل‌ و خوش‌تيپ‌تر از پسرهاشون ديدم. انصافاً كه توی اين چند روز من حتی يه خانم رو هم نديدم كه لباس جلف و زننده‌ای پوشيده باشه. به جرأت ميتونم بگم لباسهايی كه دختر خانم‌های هموطن می‌پوشند خيلی خيلی ث.ك.ثی‌تر از لباسهايی كه اون بنده خداها می‌پوشند! اينجا يه سری خانم‌ها يه لباسهايی می‌پوشند كه وای وای وای، تموم دين و ايمون و چهل سال عبادت و راز و نياز و نماز شب آدم رو به باد ميده!

:: توی آنكارا پيدا كردن كسی كه بتونه دو كلوم انگليسی صحبت كنه، يه چيزی در حكم كيمياست! خدا وكيلی ما ايرانيها در مقابل تركها از لحاظ دونستن زبان انگليسی و ميانگين هوش و IQ اقليدس هستيم. همسر گرامی بنده تركی بلد نيست ولی زبان انگليسی‌ش خيلی خوبه ولی بغير از رزپشن هتل اصلاً نتونست با كس ديگه‌ای انگليسی صحبت كنه. منهم كه تركی بلد نيستم، انگليسی هم كه خب بلد نيستم، تركها هم كه اصلاً فارسی نمی‌دونند بنابراين خودتون ديگه ميتونيد حدس بزنيد چه بلبشويی شده بود! البته من با ديدن وضعيت زبان انگليسی تركها بخودم اميدوار شدم. فكر می‌كنم در همين حدی كه من انگليسی ميدونم اگه برم تركيه، ميتونم اونجا يه آموزشگاه زبان بزنم و تافل تدريس كنم!

:: اختلاف ساعت تهران با آنكارا 5/1 ساعته. شب بازی چلسی _ بارسلون زودتر رفتم هتل تا بازی رو ببينم. سی كانال تلويزيونی رو بيشتر از سيصد بار، بالا و پايين كردم ولی دريغ از يه كانالی كه يه نفر رو با شورت ورزشی نشون بده. در عوض يه كانال بود كه تموم اين سه چهار روزی كه من اونجا بودم داشت مسابقه اسب‌دوانی تركيه رو پخش ميكرد. من نمی‌دونم مگه تركها چقدر اسب دارند كه نزديك به 90 ساعت همينجور لاينقطع، اسب و حيوونی رو نشون ميدادند كه داشتند از موانع می‌پريدند؟! ظاهراً اونجا هم مثل خيلی از كشورهای اروپايی، مسابقات فوتبال زنده رو از كانالهای خصوص نشون ميدند بنابراين يه سری از PUBها هستند كه مسابقات مهم رو نشون ميدند تا اينجوری مشتری جلب كنند و خيل مشتاقانه كه روونه اونجاها ميشه و اتفاقاً ديدن مسابقۀ فوتبال توی اينجور جاها لذت خاص خودش رو هم داره.

:: اينی كه آدم ميتونه يه شلوار جين ترك رو توی تهران به قيمت حدود 30_35 هزار تومن بخره، يه جور معجزه است! پنداری قيمت رخت و لباس توی استانبول و اونهم فقط بصورت خريد كلی و از توليدها، مقرون بصرفه است وگرنه شلوار MAVI رو كه من آنكار قيمت كردم 100 لير، يعنی تقريباً 72هزار تومن ميشد. ظاهراً توی دنيا هيچ كشوری وجود نداره كه وقتی ما ميريم اونجا و قراره خريد كنيم و می‌خواهيم پولها رو به هم تبديل ‌كنيم، ريال رو در مقابلش سربلند و سرافراز ببينيم!

:: تركها خيلی چايی می‌خوردند، سيگار می‌كشند و توی ترافيك بوق ميزنند! كباب تركی رو خيلی دوست دارم بهمين خاطر اين چند روز بيشتر مواقع دونر كباب و كباب تركی خوردم كه خب البته با اون چيزی كه آدم توی تهران و ستارخان به اسم كباب تركی ميخوره خيلی فرق داره! خوبيش اين بود كه اكثر رستورانها قهوه و چايی و نسكافه هم داشتند، منهم كه معتاد اين موارد مشروع، ولی بديش اينه كه اونها بلافاصله بعد از خوردن غذاشون، سيگارهاشون رو چاق می‌كنند و از قرار معلوم هيچ محدوديت مكانی هم واسه سيگار كشيدن ندارند و ميتونند هر جايی كه دلشون خواست سيگار بكشند و حق و حقوق شهروندی و اينجور مسايل يه جورايی يعنی پشم!

جمعه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۴

خسته و کوفته از دو ساعت پرواز و تکون تکونهای هواپيمايی که با هر لرزشش تو رو ياد عزرائيل و روز محشر و باريکی پل صراط ميندازه و يادِ اينکه هنوز واسه مردن خيلی جوونی و کلی کار باقيمونده داری که بايد انجام‌شون بدی و بعد از کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز، خلاصه پات به زمین میرسه. در همون بدو ورود، مامور گذرنامه پس از اينکه ميفهمه از ترکيه رسيدی يه جوری نگاهت ميکنه که انگاری اين چند روز که اينجا تشريف نداشتی، اونور آب همش مشغول الواتی و لخت و عور و کون برهنه داشتی کنار ساحل قوطی قوطی آبجو ميخوردی و شب تا صبح هم توی کاباره و ديسکو و نايت کلاب، قر و قميش ميدادی. يه جوری با نگاهش قد و بالا و سر و هيکلت رو هی اندازه ميزنه و چپ‌چپ نگاهت ميکنه که آدم از خودش شرم ميکنه و پيش خودش ميگه نکنه من کار بدی کردم که اين آقاهه داره اينجوری نگاهم ميکنه؟! دستی به سر و کله‌ات ميکشی، همه چيز عاديه و همونجور که داره وراندازت ميکنه، يواشکی زيپ شلوارت رو چک ميکنی، ميبينی اونهم سر جاشه ( منظورم از اونهم همون زيپ است! ) اين مدت خيلی چيزها خوردی ولی اينی که ارث بابای يارو باشه، بعيده!

انگاری در مدخل ورودی يه کشور و جايی که ميتونه يه نما و ديد کلی به يه توريست و بيگانه خارجی در رابطه با سرزمين آريايی و تمدن چند هزار ساله بده يه سگ بستند که چنان پاچه ميگيره که بيا و ببين. حالا خوبيش اينه که ما خودمون سالهاست با اينگونه برخوردها آشنايی کامل و مبسوط و مشروح داريم و ديگه اينقدر پوست کلفت شديم که خيلی بهمون برنخوره، توريست هم که گور باباش. اصلا توريست گـُه ميخوره، اينهمه جای خوبِ دنيا رو ول ميکنه و يه‌کاره پا ميشه مياد اينجا که با فرهنگ و تمدن و رسم و رسوم ایرانی آشنا بشه ... شَتـَلـَق يه مهر گرد و دايره‌ای شکل رو محکم ميکوبونه توی پاسپورتت و انگاری که ارث باباش رو از آدم میخواد، پاسپورت رو میندازه جلوت. اون که نه، خودت ورودت رو به ايران، اين مرز پـُر گـُهر تبريک ميگی. هنوز داره عينهو بز نگاهت ميکنه، زل ميزنی توی صورتش و یه لبخند بهش ميزنی و زير لب جوری‌ که متوجه بشه ميگی: کی بشه که واسه هميشه از این مملکت برم تا از اينجور برخوردها و نگاه کردنها راحت بشم!

چهارشنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

ترکیه شهر آنکارا هستم.

ın keybord tokhmıtar az onıı ke bekham bahash farsı typ konam vase hamın nım khat bala ham basanam jer khord! ooza ahval khobe va hame chız amn o amane. az labı hotel dar khedmate shomam. pendarı vaghtı daram pıngılısh mınevısam hıchı be zehnam nemıreseh! dar halle hazer dellam vaseh hıch kas va hıch ja tang nashode bejoz khonameoon. ehtemalan shoma ham deletoon vase man tang nashodeh ey bımarefataa!!!

ın chand rooz hamash kabab turkı va DONER kabab khordam va kollı ham aks andakhtam. kollı harf vase goftan o neveshtan hast ke ıshala dar forsat monaseb khaham goft. fellan malalı nıst joz doorı az towalet ıranı ke badjoorı behesh adat kardam va vaghtı dar ın tangna va makhmase mıyoftı tazeh mıfahmı towallet ıranı che nematıye bodeh ke ghadresh ro nemıdonestıı!

دوشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۴

فردا یعنی دوشنبه شب با پرواز نميدونم چنده يكی از شركتهای هواپيمايی ايرانی يا خارجی، ميرم خارج! حالا باز خوبيش اينه كه ميدونم بايد برم فرودگاه امام وگرنه اين يكی رو هم كه اگه نميدونستم ديگه وامصيبتا بود. نه اينكه ما توی شهرمون امكانات زيادی داريم بهمين دليل فرودگاه بين‌المللی‌مون هم دو تا دوتاست. اصولاً من خارج رو خيلی دوست دارم. اونجا آدم چيزهای خوشگل ميبينه. ماشين‌های خوشگل، خونه‌های خوشگل، مغازه‌های خوشگل، شكلات‌های خوشگل، پاساژهای خوشگل، لباسهای خوشگل، هلوهای خوشگل، هلو‌های خوشگل؟! اين موقع سال و هلو؟! هلــــووو .... آهان داشتم ميگفتم و از همه مهم‌تر، آدمهای خوشگل! اين آدمهای خوشگلش به همۀ چيزهای ديگه خوشگلش می‌چربه. هر چند لامصّب الان اونجا هوا اينقدر سرد هست كه هيچ اميدی به ديدن جای خاصی از آدمهای خوشگل نيست. از بد شانسی من اين موقع سال همه‌شون مجبورند با حجب و حياء باشند. اگه روسری سر خانومها نباشه ديگه شال و كلاه و پالتو و پوستين رو شاخشه. گذشت اونموقه كه طرف با ركابی ميومد توی خيابون. از همين حالا ميتونم حدس بزنم دبی كه پارسال تابستون رفتم از يه سری لحاظ خيلی بهتر از اينجايی كه ميخواهم برم. دبی خوب بود بخصوص پارك آبيش يا همون وايلد وا .... وايـ نميدونم چی‌چی بود؟! تخمه سگ باز يادم رفت. ميگن وقتی آدم توی محيط قرار بگيره و محدوديت نداشته باشه يه سری چيزها براش عادی ميشه. من كه يكهفته توی شهر بودم و دوازده ساعت هم توی آب و روی قايق و بالای سرسره و لابه‌لای خوشگل‌ها و ماه پريون چرخ ميزدم، دو تا چشم داشتم دو تا ديگه هم قرض كردم و هی اونها رو رصد كردم ولی چيزمون كه عادی نشد هيچ، چيزمون هم عادی نشد، هيچ!

نميدونم ده روز مونده به آخر سال، سالی كه برات متفاوت‌تر از هر سال بوده. سالی پُر از شك و ترديد، سالی پُر از بايد و نبايد، پُر از رفتن و نرفتن، پُر از بودن و نبودن، پُر از موندن و نموندن موقعی كه ديگه بايد دغدغه‌هات اين باشه كه هول هول بدويی دنبال رخت و لباس نو، در رو بشوری، پرده رو دربياری، شيشه‌ها رو بسابونی، گرد و غبار تـُنگ رو بگيری و دربه‌در دنبال ارزن و ماش و گندم باشی كه سبزه بكاری، بنفشه بكاری، سفره هفت سين بچينی، پرتقال تامسون و سيب دماوند و پسته رفسنجان و تخمه شور بخری، يهويی يه جای ديگه، توی يه كشور ديگه، بری تركيه، آنكارا .... نمی‌خواهم بهش فكر كنم. نميدونم؟! يه كمی ذهنم آشفته است. خط خطی‌يه. پُر از خط و خطوط آبی، زرد، يشمی، سفيد، قرمز... قرمز، سبز، نارنجی. قرمز، سبز، نارنجی. قرمز، سبز. سبز، قرمز. چراغ سبز، خط قرمز! نميدونم، شايد يكی مياد. شايد يكی ميره.شايد يكی هست، شايد يكی بود، انگاری باز بايد بشينيم لب پنجره و اينبار همراه با آوای يا مُـقَـلـَب‌الـقـُلُوب بشماريم... كلاغ پَر، گنجشگ پَر، قناری پَر، سار پَر. شايد مجبور بشيم اينبار خودمون رو هم بزنيم به كوچه علی‌چپ و بذاريم الاغه هم همراه همه پرنده‌ها بپره. كی به كيه، الاغ هم پَر!

اين همه ريشه، اين همه عيد، اين همه بو، اين همه طعم، كوچه‌های تنگ، ناودونها، بارونها، برفها، پاروها، همه اون آلبالو گيلاسها، گردوها، خورشت فسنجون‌ها، قهوه‌ها، تلخ ِ تلخ، دربند، كلك‌چال، متل قو، شهسوار، رامسر و همه اون حس‌ها و يادها و اسمهایی كه انگاری كنده‌كاری شده توی روح و روانت. يه دنيا رنگ، يه دنيا حرف، يه آسمونخراش، دو تا آسمونخراش، سه تا، چهار تا، پنج تا، شيش تا، هفت تا، هفت تا .... هفت تا ... آهان، يادم اومد امسال عيد هم مثل هر سال، هفتم عيد ميريم شمال. امسال عيد، پارسال عيد، سال ديگه عيد؟! ... آهان، البته قراره دو سه روز اول بريم اصفهان. همۀ هتل‌ها پُره ولی مهرداد قول داده برامون توی هتل عالی‌قاپو اطاق بگيره. اصفهان رو دوست دارم. چهار باغ رو. سی‌و‌سه پل رو. نقش جهان رو از همه جا بيشتر. پل خواجو رو نه، خواجو رو دوست ندارم. اونجا كه هستم دلم ميگيره. نميدونم چرا، ولی حس می‌كنم يه جورايی وصله ناجوره. وصله ناجوره، دلم ميگيره. دلم ميگيره. دلم ميگيـ .... آهان، نقش جهان رو خيلی دوست دارم، بخصوص شبهاش رو. يه دنيا نور، يه دنيا رنگ، يه گنبد كبود، يه آسمون پُرستاره، ستاره، ستاره، يه دونه ستاره، دو‌تا ستاره، سه‌تا ستاره، چهار تا، پنج تا، شيش تا ... پنجاه‌تا، پنجاه ويك، پنجاه و دو ... حالا ديگه از ديدن اين همه ستاره هم دلم ميگيره، وصله ناجوره، دلم ميگيره... عصر يه جمعه است، عصر يه شنبه است، عصر يك‌شنبه است، عصر يك‌شنبه است، عصر يك‌شنبه است ... دلم ميگيره، عصر يك‌شنبه است ...

شنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۴

tehran0.jpg

اين روزها تهران برام يه جورايی دوست‌داشتنی‌تر از قبل شده. تخمه سگ رو هميشه، حتی توی اون روزهای پُردود و دَم روزهای آخر پاييز كه هميشه با وارونگی دما و سرب و ذرات معلّق در هوا همراه بود، اون روزهايی كه جنگ نه تنها چهرۀ شهر، بلكه ريخت و قيافۀ همۀ آدمها رو هم خشن كرده بود، اون روزهايی كه توی اين شهر، هم چراغ‌های ماشين‌ها رو رنگی می‌كردند و هم دست اونهايی كه لباس آستين كوتاه پوشيده بودند، البته بعدها فهميديم چراغ‌ها رو بخاطر حمله هواپيماهای عراقی كه اون روزها دشمن بودند و امروز رفيق، رنگی می‌كردند ولی هيچ وقت نفهميديم چرا رفقها دست‌ خودی‌ها رو هم رنگی می‌كردند، همون روزهايی كه واسه يه قالب كره و دو تا دونه شيشۀ شير بايد از كله سحر تو صفِ بقالی واميستادی و شب به شب گوش به اخبار ميدادی تا ببينی بعثی‌ها كجا رو گرفتند و كوپن قند و شكر شماره چنده، همون روزهايی كه قدم زدن دختر و پسری با همديگه گناهی نابخشودنی بشمار ميرفت و خلاصه از خيلی‌ وقت پيش‌تر‌ها كه اين شهر عينهو قير، سياه و كدر بود دوستش داشتم ديگه چه برسه به الان كه بواسطه تموم شدن جنگ و برقراری صلح و بارش يه نَموره برف و بارون، تميز شده و شفاف.

الان ديگه حتی از ته شهر، هم كوه‌های پر از برف شمرون معلومه و هم برج ميلادی كه همينجوری سيخ داره ميره بالا. برج ميلاد و ميدون آزادی شدند نماد تهران و دارم به اين فكر می‌كنم چرا واسه نماد شدن و الگو شدن بايد اينقدر بزرگ بود و كلفت بود و توی چشم؟! چرا برای اينكه باور كنند هستی و وجود داری، برای اينكه از يادها نری، بمونی و فراموش نشی بايد هی بزرگ بشی، دراز بشی، باد كنی و بالا و بالاتر بری در حاليكه ميدونی همۀ اينها ساختگی، تصنعی، دروغی و پوشالی‌يه. بنظرم اگه همون پايين موندی و نماد شدی درسته. اگه هم‌قد همه آدمها بودی و عزيز شدی درسته. اگه قد و قامتت اينقدی بلند نشد كه وقتی خواستند نگاهت كنند كلاه‌ از سرشون بيوفته درسته. از حاتم طايی می‌پرسند از خودت دست و دل بازتر ديدی؟! ميگه، آره. رفته بوديم بيابون و شب به يه ده رسيديم و مجبور شديم توی خونه يكی از اهالی بمونيم. صاحبخونه كه ما رو شناخته بود، رفت واسه شام يه گوسفند كُشت و آورد گذاشت وسط سفره. صبح كه داشتيم از خونه ميرفتيم بيرون متوجه شديم اون فقط همون يه دونه گوسفند رو داشت. پس اگه يه دونه گوسفند داشتی و ازش دل كندی درسته.

پنجشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۴

1) اوايل فكر می‌كردم واسه انجام هر كاری بايد همۀ ليل و نهار و شرايط جور جور باشه تا بشه كار رو شروع كرد. البته الان هم دوست دارم كارهام با حساب كتاب باشه و مطمئن هستم كار ديمی و الله بختكی به نتيجه نميرسه. بهرحال تجربۀ چند سال كار و يه ذره مطالعه و نگاه به اين و اون و در محضر اساتيد فن قرار گرفتن، بهم فهموند هميشه همه چيز نميتونه توی شرايط كاملاً استاندارد و استريل و ايزوله قرار بگيره. آدم اگه مطمئن باشه كاری رو كه ميخواد انجام بده درسته و يه سری پيش‌زمينه ها رو آماده كنه بهتره كه كار رو شروع كنه و در حين انجام كار به مرور موارد اشتباه رو اصلاح كنه.

2) اينی كه بعضی‌ها معتقدند وبلاگِ خوب و بد وجود نداره رو من يكی اصلاً قبول ندارم. درسته كه وبلاگ يه محيط خصوصيه و هر كسی ميتونه هر جوری دوست داره و حال ميكنه بنويسه ولی يكی واسه نوشتن يه مطلبش، كلی مطالعه و بررسی ميكنه و يا اين هنر رو داره كه مطلب رو خوب بنويسه و خواننده رو جذب كنه و يكی هم صبح كه از خواب بيدار ميشه همينجوری تخمی تخيلی از در و ديوار و باغ و بوستان می‌نويسه. البته هيچ بحثی نيست، هر كسی ميتونه هر جوری دوست داره بنويسه، بهرحال وبلاگِ و دنيای دموكراسی ولی اينی كه حالا همۀ وبلاگ‌ها و نوشته‌ها رو بذاريم بغل دست همديگه و همه رو با يه چوب برونيم، يه كمی بی‌انصافيه.

3) در اينكه اين نظرخواهی عيب و ايرادهايی هم داره و نتايج بدست اومده دقيقاً همونی نيست كه بايد باشه، اصلاً شكی نيست. معمولاً وبلاگ‌ها بواسطه نوع نگاه و طرز تفكرشون، بصورت حلقه‌ای و زنجيری بهمديگه لينك ميدند. بخاطر همين تكرارشون توی يه سری وبلا‌گ‌ها خيلی زياده. قطعاً اگر كس ديگه‌ای اين نظرسنجی رو انجام ميداد نتايج تا حدی،‌ متفاوت‌تر از الان بود ولی خب اينجوری هم نبود كه مثلاً اونی كه الان رديف بيستم قرار داره بياد و توی رديف دوم قرار بگيره. بهرحال برای رسيدن به نتايج درست‌تر، نياز به خيلی عوامل است كه خب من با توجه به شرايط و محدوديت‌هام فقط تونستم بهمين شكل و شمايل نظرسنجی كنم. بهرحال قرار هم نيست برپايه اين آمار و ارقام برنامه‌ريزی خاصی انجام بشه فقط شايد به اين شكل خيلی از دوستان، با وبلاگهای خوب ديگه آشنا بشن و يا بلاگرهايی كه يه زمان واسه خودشون برو بيايی داشتند و يه جورايی هيچ كسی رو قبول نداشتند متوجه بشند كه اين روزها اصلاً ديگه وبلاگ‌شون محبوب نيست و اين انگيزه‍ی بشه واسه دوباره خوب نوشتن و يا اينكه وقتی می‌بينيم توی اين نظرسنجی تعداد وبلاگ‌های برتر خانم بيشتر از آقايونه، حداقل اينجا ديگه بايد به علامت احترام به اونها كلاه‌مون از سر برداريم!

4) بودند دوستانی كه از شكل و شمايل نظرسنجی ايراد گرفته بودند همونجور كه گفتم منهم بهشون حق ميدم ولی اينی كه بخواهی بنويسی از كدوم وبلاگ‌ها خوشت مياد و با كدوم يكی از اونها بيشتر حال ميكنی، فكر نمی‌كنم ديگه اينقدرها هم كار سخت و پيچيده‌ای باشه. مثلاً من خودم وقتی توی ليستم می‌بينم 15 تا وبلاگ آپديت كردند اينجوری نيست كه از همون بالای ليست و بترتيب شروع به خوندن كنم بلكه اول می‌گردم ببينم مثلاً فلانی آپديت كرده يا نه، اگر مطلب جديدی نوشته باشه حتماً اول اون رو ميخونم. بهرحال دادن يه نظر اينقدرها هم كار سخت و طاقت‌فرسايی نيست. كما اينكه بعضی‌ها خيلی چيزهای مهم‌تر از اين رو بدون هيچگونه تفكّر و تمركز و آخ و اوخ، دادن و به هيچ جايی‌شون هم بر نخورده! ولی جداً ممنون از همۀ دوستانی كه وقت گذاشتن و نظر دادند و همۀ اونهايی هم كه باز وقت گذاشتند و نظر ندادند ولی ايرادهای درست و منطقی گرفتند و نقطه نظرات‌شون رو در رابطه با نوع نظرسنجی نوشتند. بعضی از رفقها كه هم نخواستند _ شايد بواسطه دلخوری ديگر بلاگرها _ نظرشون عيان و مشخص باشه، لطف كردند و وبلاگهای مورد علاقه‌شون رو برام ايميل كردند.

5) جامعه آماری اين نظرسنجی بر اساس 300 نفر هستش و چون نظرخواهی توی وبلاگ من انجام شده و بواسطه اينكه فردا حرف و حديثی هم نباشه كه جايگاه من از لحاظ تعداد خواننده اين نيست و فلان است و بهمان، با اجازه شما وبلاگ خودم رو از جدول نهايی خارج كردم تا شايد اينجوری كمتر حرف بخورم و مورد انتقاد مغرضانه قرار بگيرم! در رابطه با وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام هم بايد بگم كه اولاً من با شكل و شمايل اينگونه نظرسنجی‌ها مشكل دارم و كلاً اين سيستم رو اصلاً قبول ندارم!!! ثانياً اينی كه بخواهم فقط اسم پنج تا وبلاگ رو بگم كار خيلی سختيه!!! ثالثاً معمولاً به همۀ وبلاگهايی كه توی ليست _ همين بغل _ قرار گرفته‌اند، سر ميزنم!!!

نهايتاً نتيجه نهايی اين شد كه 20 وبلاگ برتر، اين دوستان هستند.

1) خـورشيـد خـانـم 2) زن نـوشـت 3) امشـاسپـنـدان 4) نيك‌آهنـگ 5) سـردبيـر خـودم 6) زيتـون 7) گلنــاز 8) سيبيـل‌طـلا 9) سـرزميـن آفتـاب 10) علـی قديمـی 11) فرنگـوپليـس 12) نقطه تـه خـط 13) خـوابگـرد 14) 35 درجـه 15) من و ام اس 16) فريـاد بی‌صـدا 17) پـينكفلـويديش 18) سـايـه 19) زنـانـه‌هـا 20) صفـا

nemodar2.bmp