يكشنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۴

بعد از خوندن مطلب شیده یادم افتاد که منهم پارسال یه همچین کاری کرده بودم ولی تقریباً نصفه نیمه ولش کردم و به نتیجه خاصی نرسیدم. سه چهار سالی هست که جماعت، اینور انور اسم وبلاگ میشنوند. اوایلش که طرف اصلاً نمیدونست وبلاگ چی هست و فکر میکرد وبلاگ یه چیزه بی‌ناموسی و تو مايه‌های باباسیله! بنابراین بواسطه ترس و کمرويی، کمتر جرات میکرد در رابطه با این موجود ناشناخته چيزی بپرسه. یه کم که گذشت و مردم به روز و جماعت با این غول بی‌شاخ و دم آشنا شدند، بنابه دلایلی چند نفری از بلاگرها رو گرفتند و یه گوشمالی دادند اونوقت بود که اگه معروف‌ترین بلاگر هم بودی و جایی اسمی از وبلاگ میومد، به کلی منکر داشتن وبلاگ میشدی و همچین خودت رو میزدی به خرّیت که طرف فکر میکرد تو اصلاً یه ایمیل هم نداری چه برسه به وبلاگ! شکر خدا، حال و هوای جماعت و اجتماع بهتر شد و ظاهراً این روزها داشتن وبلاگ‌ها، بسان هفت، هشت، ده سال پیش که موبایل اومده بود باعث مباهات و افتخار و چسی اومدنه. حالا دقیقاً برعکس دو سال پیش شده. اونهایی که حتی یه ایمیل هم ندارند مدعی هستند از جمله قديمی‌ترين بلاگرهای این سرزمین‌اند!

سه چهار سالی هست که وبلاگ می‌نویسم. قبلاً نوشتم که چقدر این محیط و آدمهایی رو که بواسطه اینجا باهاشون آشنا شدم رو دوست دارم. در حال حاضر هم با تموم گرفتاریهای زندگی، سعی ميکنم هفته‌ای دو سه تا پست داشته باشم و بهرحال يه چيزهايی بنويسم. حالا تا کی و تا کجاش رو ديگه نمیدونم. شايد تا آخر امسال و شايد هم تا آخر عمر! بهرحال اينجا يه محیط شخصی و من هميشه سعی کردم تموم اونچه رو که می‌نويسم، بی‌شیلیه پیله و رک و راست باشه. يه جورايی سعی کردم حداقل اينجا خودم باشم. بهرحال یه سریها از اين محيط و اين نوشته‌ها خوش‌شون میاد و بهش عادت کردند و یه سریها هم یکبار که يکي از مطالب رو خوندند، رفتند و و دیگه برنگشتند. همين الان کلي کلاه پيش من مونده که صاحب‌هاش نيومدند دنبالش! حالا همه اینها رو نوشتم که این خواهش رو ازتون داشته باشم.

میخوام لطف کنید و اسم پنج تا از وبلاگ‌هایی رو که معمولاً هر روز میخونید به ترتیب اولویت بنویسید. اینی که بگید پنج تا کمه و نمیشه اسم برد! یا مثلاً نمیدونم به تمام لینکهایی که گذاشتم سر میزنم و ... از اینجور حرفها نباشه. فکر کنید در حالی که تمامی وبلاگ‌ها همزمان آپديت و پينگ شده، شما فقط مجازید که پنج تا وبلاگ رو بخونید، اون پنج تا وبلاگ کدوم‌ها هستند؟!

اصلاً هم دنبال این نیستم که اسم خودم رو بین اون وبلاگهای منتخب ببینم ولی هر چی که تعداد نظرات و کامنتها بیشتر باشه قطعاً آمار بهتر و درست‌تری درمیاد. اميدوارم که لطف کنيد و نظرات‌تون رو بنويسد. ممنون.

شنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۴

پنج‌شنبه جمعه خوبی بود. نهار پنج‌شنبه رو همراه چند تا از دوستان، رفتيم رستوران شانديز. بوی كباب و نون تازه و سماق و حال و هوای رستوران و شيشليك‌های يك متری، همۀ عزم و ارادۀ آدمی رو واسه نخوردن از بين ميبرد. ديدن و نخوردن اون غذای خوشمزه، مرد ميخواست و همّتی عالی و متعالی كه من نه مردش بودم و نه همّتش رو داشتم! هر چند اين ابعاد و طول و عرض هنوز اينقدر بدتركيب و نافرم نشده و خودم هم اينقدر احمق نيستم كه بخوام دست به عمليات انتحاری بزنم و خودم رو از اون نهار و شيشليك‌هايی كه مهمونم كرده بودند بی‌نصيب بذارم. فعلاً اگه بتونم كمتر و گزيده‌تر بخورم كلی هنر كردم. حداقل بيرون كه هستم چيزهايی رو كه توی خونۀ خودمون پيدا نميشه! رو بخورم بعدش كه رفتم خونه و وقتی غذا به تخم‌مرغ آب‌پَز و سيب‌زمينی و ماكارونی منتهی شد، اونوقت ديگه رژيم ميگرم.

بعد از خوردن نهار، قرار با چند نفر از دوستان ديگه و چپيدن كنج يه كافی‌شاپ نه خيلی تنگ و تاريك و كلی گپ و غيبت و اظهار نظر در رابطه با دغدغه‌های اون خانم پشتِ سری كه تك و تنها نشسته بود تا انرژی اتمی و حق‌های داشته و نداشته‌ی كه خيلی‌هاش سالهاست دو لپی خورده شده ولی سر اين يكی خيلی مصّريم كه حتماً بگيريمش و خوردن يه كاپوچينو و يهويی ياد اون يكی كاپوچينو افتادن و دلتنگ حميدرضا و شيده و پرستو و احسان و مجتبی و صنم و عليرضا و سينا و همه دوستهای كاپوچينويی كه خيلی وقته نديدم‌شون و اگه اونها بودند و اگه كاپوچينويی بود بايد الان ميزديم توی سر و كلّه خودمون تا ويژه‌نامه عيد آماده بشه و ...

از ساعت 8 عصر پنج‌شنبه تا ساعت 6 صبح روز شنبه توی خونه موندن و بيرون نيومدن، تموم خسته‌گی رو از تن و بدن آدم درمياره. ديدن دو سه تا فيلم و يه كمی تفكّر در رابطه با اينكه، اگه من جای رابرت دنيرو ( بعنوان يك پليس ) توی فيلم شهر ساحلی بودم و با يه پسر معتاد و قاتل طرف بودم چيكار ميكردم؟! به نظر، در رابطه با بعضی چيزها اصلاً نبايد فكر و خيال كنی بايد ولش كنی تا توی اون شرايط قرار بگيری، اونوقته كه ميتونی تصميم بگيری. در حال حاضر كه من نه پليس هستم و نه پسری دارم كه معتاد باشه پس اينهمه غم و غصّّه ديگه واسه چيه؟!

nam.bmp

اينی كه عصر پنج‌شنبه دو تا مجلۀ " فيلم " و " نسيم ( هراز ) " رو همزمان بگيری يعنی ميتونی تموم جمعه‌های اسفند ماه رو با اونها سر كنی. نسيم، ماهنامه‌ای كه تا حالا 5 شماره‌اش منتشر شده. از همون شماره اول خوندمش و خيلی‌ هم ازش خوشم اومده. توی اين آشفته بازار و مجله‌های مختلفِ زرد و آبی و قرمز و سبز و زرشكی، نسيم با سردبيری پژمان راهبر و تيمی خوب و منسجم بخوبی تونسته توی همين زمان كم خودی نشون بده. مجله‌ی خوب و دوست داشتنی كه از سينما، ورزش، هنرپيشه‌ها، تبليغات، دغدغه‌ها و دنيای جوونها مينويسه. نسيم مجلۀ پُر و پيمونی كه انصافاً خيلی بيشتر از 999 تومن ميارزه.

ديروز جمعه، بيشتر وقت توی خونه تنها بودم. صبحونه كه نخوردم و نهار رو هم ساعت 5 بعداز‌ظهر، اونهم به لطف همسر گرامی كه در راه بازگشت بخونه يه ژامبون گوشت برام خريده بود خوردم. خلاصه كه ديروز، تك و تنها با خودم كلی خلوت كرده و دلی از عزا درآوردم. خيلی وقت بود كه فرصت نكرده بودم اينجوری با خودم خلوت كنم و بشينم رك و راست چهار كلوم با كيوان صحبت كنم. ديگه ..... همين!


پنجشنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۴

وقتی هر روز صبح ناشتا يه جوون خيلی تر تميز و شيك و آقا كه مدرك فوق‌ديپلم فنّی هم داره مياد توی اطاق و بعد از سلام عليك با يه دستمال نَمدار ميزت رو تميز ميكنه و بعدش يه چايی ميذاره جلوت و وقتی هم كه تو نيستی اطاق رو تی ميزنه، همون صبح اول صبحی يادت ميوفته چه سيستم تخمی و بَلبَشويی حاكم. ياد خودت و اون دانشگاه كوفتی و اون همه درس و بيخوابی‌های شب امتحان و همۀ اون آمال و آرزوهای دوران دانشجويی ميوفتی كه فكر ميكردی وقتی آقای مهندس بشی ميتونی يه تنه دنيا رو عوض كنی. درس‌ت رو خوندی و مدركت رو گرفتی و آقای مهندس هم شدی و چند سال اول عينهو اسب چاپار كار كردی، می‌خواستی هر چی كه توی دانشگاه و كلاسها و پای اون تخته سياه‌ها ياد گرفته بودی رو توی مرحله عمل به اجرا برسونی ولی يه مدّت كه گذشت و سيستم رو ديدی، آدمها رو ديدی، تفكرات رو ديدی، برخوردها رو ديدی، ديدی نه بابا ظاهراً اينجا هم، آسمون همون رنگه. ديدی اينجا هم، همه چيز طعم و مزۀ زرشك رو ميده!

يه چند سالی كه گذشت تو هم شدی مثل اونها. حالا ديگه برات توليد و محصول و فرايند و نمودارهای كمی و كيفی يه جورايی مترادف شده با پشم. حالا ديگه همۀ اون درس‌های دانشگاهی و گچ‌های پای تخته و واحدهای حذف و اضافه و روزهای واحدگيری و بدو بدوها و بگير و ببندها و همۀ اون كتابها و اصلاً كل كتابخونه يعنی پشم! كتاب، پشم. درس، پشم. علم، پشم. سواد، پشم. تحصيل، پشم. دانشگاه، پشم، استاد، پشم ....... ايكاش الان يه معلم انشاء پيدا ميشد و بهم ميگفت واسه هفته ديگه بنويسم علم بهتر است يا ثروت؟! چون احتمالاً ديگه نيازی نيست از كسی چيزی بپرسم چون خودم خيلی حرفها واسه گفتن و نوشتن دارم!

دوشنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۴

4shanbesori.jpg

چهارشنبه سوری يكی از بهترين فيلم‌های ايرانیه كه توی اين چند سال اخير ديدم و اين بهترين بودنش، نه بخاطر بازی خوب هنرپيشه‌هاش _ كه خب انصافاً هم خوب بازی كردند _ بلكه بخاطر پرداختن به مشكل و معضلی بود كه اين روزها حقيقتی است كه متأسفانه وجود خارجی داره و شايد هم يه جورايی داره اپيدمی و همه‌گير ميشه. داستان فيلم در رابطه با زندگی‌های مخفيانه و غير رسمی‌يه كه به موازات خيلی از زندگی‌های قانونی يه زن و شوهر ايرانی وجود داره. خيانت واژه خيلی قشنگی نيست كه بشه به اين ارتباطات اطلاق كرد ولی خب واقعيت اينه كه خيلی مواقع اين ارتباطات وجود داره، رشد ميكنه، يه مدت بعد ريشه ميدونه و وقتی شاخ و برگ ميده اونوقته كه ديگه قطع كردنش خيلی سخت ميشه. انصافاً هم كه اصغر فرهادی بخوبی به اين مسئله پرداخته و ايكاش دستش يه كمی بازتر بود تا ميتونست اين مسئله رو بيشتر بررسی و تجزيه تحليل كنه تا مشخص بشه شروع اين معضل از كجا ناشی ميشه. ايكاش ميشد سرچشمه‌های اين رودخونه گل‌آلود رو معلوم كرد.

تا اواسط فيلم ميشه، مژده _ هديه تهرانی _ رو زنی شكّاك و بدبين دونست و همۀ حق و حقوق رو يه‌ طرفه به مرتضی _ حميد فرخ‌نژاد _ داد....

[ اولش مجبور شدم دو سه خطی در رابطه با داستان بنويسم ولی چون همين چند خط نوشته يه جورايی كل ماجرا رو مشخص ميكنه و توی چند تا كامنت اول فقط فحش خواهر مادر بهم ندادند، بنابراين اين قسمت رو حذف كردم تا شكل و شمايل داستان معلوم نباشه و كسانی كه ميخوان نظر بدند در راستای موضوع اصلی، يعنی زندگی‌های غير رسمی نظرشون رو بنويسند ]

... در آخر فيلم از وقتی كه بقصد ترك سالن سينما از روی صندلی بلند ميشی و شال و كلاه ميكنی تا وقتی بری و به دم در ماشين برسی مطابق هميشه! از زبون خيلی از خانم‌ها اين جملات كه " شما مردها همه‌تون همينجوريد. اصلاً جنس‌تون خرابه. جون به جون‌تون كنند بدذات هستيد و ... " ميشنوی. من به بقيه آقايون و خانم‌ها كاری ندارم ولی خودم در آخر فيلم نتونستم مجرّم و گناهكار رو بشناسم. نمی‌دونم حق با كی بود. مژده؟! مرتضی؟! نسرين؟! آيا واقعاً خيانتی انجام شده؟! آيا اصلاً مجرمی وجود داشته؟! آيا می‌بايستی .... و خيلی از آياهای ديگه كه از جمعه شب كه فيلم رو ديدم تا الان باهاشون درگيرم.

داستان فيلم حقيقتی است پنهان. اگه قراره سرمون رو بكنيم زير برف و هی با شعارهای جنسيتی همديگر رو متهم كنيم كه آره همۀ مردها هيز و چشم‌چرون و خاك تو سر هستند، اونها سيرُ مونی ندارند و شلوار كون‌شون كه دوتا و زير سرشون كه بلند بشه به تناسب چيزهای ديگه‌شون هم بلند ميشه و از اين حرفهای صد تا يه غاز و بند تنبونی، اينجوری به نتيجه‌ای نمی‌رسيم و مسلماً قافيه رو باختيم. توی تاريخ اينی كه خيلی از مردهای ايرانی هيز بودند و فقط اكتفا به همسر خودشون نكردند و هی با اين و اون جفتك انداختند ثبت شده. بنابراين اينگونه روابط وجود داشته، وجود داره و مطمئناً وجود هم خواهد داشت. متأسفانه در رسم و رسوم و فرهنگ و سنّّت ما بهرحال بنوعی هرزه‌گی آقايون تعريف شده و حل شده است ولی من اصلاً قصد حمايت از اين قانون نانوشته رو ندارم البته شايد روزگاری فقط وقتی آقای خونه شلوارش دو تا ميشد يه زندگی غير رسمی در كنار زندگی رسمی و قانونی خود دست و پا ميكرد و هرازگاهی سری و دمی به خمره ميزد ولی صد افسوس هم اكنون براحتی ميشه خانم‌های متأهلی كه زير سرشون بلند شده و ارتباطی آنچنانی دارند رو هم ديد. نه اينكه قبلاً نبوده، بوده ولی متأسفانه الان خيلی بيشتر از اونیه كه ميشه تصور كرد. تو رو خدا باز داد و بيداد نكنيد كه چرا مردها هر غلطی كه می‌خوان ميتونند بكنند ولی زن بايد بشينه توی‌خونه و غذا درست كنه و كون و كهنه بچه رو بشوره؟! در فرهنگ ما به اشتباه مرد هر غلطی ميتونه بكنه ولی كمتر ديده بوديم بعضی از خانم‌های متأهل نيز اينچنين بتازونند!

امروزه بواسطه عدم برخورد درست و منطقی با اين ناهنجاری _ داشتن زندگی‌های غير رسمی _ و فقط اكتفا كردن به يه سری حرفهای خاله زنكی و عدم ريشه‌يابی درست، شاهد زندگی‌هایی هستيم كه خيلی وقتها به اولين سالگرد نميرسه، زندگی‌هايی كه خيلی زود تموم آمال و آرزوهای پسر و دختر متلاشی ميشه، زندگی‌های كه زن و مرد در كنار هم هستند، با هم زندگی می‌كنند، شام می‌خورند، مهمونی ميرن، شب كنار هم می‌خوابند ولی فقط بواسطه وجود بچه و حرف مردمه كه متاركه نكردند و بنوعی طلاق خاموش گرفتند. باز هم اونها كه متاركه می‌كنند وضعيت‌شون بهتره و بنوعی تكليف خودشون رو با زندگی مشخص كردند ولی اون طلاق‌های خاموش و تحمل كردن همديگه سخت‌تر از هر سختيه. مطمئن باشيم خيلی از اونايی كه هر روز توی دادگاه‌های خانواده دنبال پرونده‌شون پرسه ميزنند و خيلی از همسرانی كه هنوز با هم دارند زير يك سقف زندگی می‌كنند ولی سالهاست همديگر رو لمس نكردند، يه روزهايی عاشق و معشوق هم بودند. بنابراين بايد اين عشق و علاقه تداوم داشته باشه كه اگه نباشه خيلی چيزها زير سوال ميره. به نظرم وقتی پايبندی يه زندگی همش به واسطه‌ها وابسته ميشه اون زندگی نباشه خيلی بهتره. پس چهارشنبه سوری رو حتماً ببينيد _ قراره برم و دوباره ببينمش _ و قبل از اينكه فلسفه وجودی زن و مرد رو زير سوال ببريم و هی صورت مسئله رو پاك كنيم، يكبار كلاه خودمون رو قاضی كنيم و يه نگاهی به خودمون بندازيم، شايد علّت اين جفتك‌ زدنهای عاشق قديمی رو توی وجود خودمون ديديم!

شنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۴

اوفتاده روم و هی ميگه باز كن، بازش‌ كن، آهان بيشتر، يه كمی بيشتر، باز كن، اينجوری كه نميشه بايد بازش كنی، باز، بازتر. آره خوبه همينجوری باز باشه. گردنم از بس يه وری مونده شبيه گلابی‌های نطنز شده. بيشتر از بيست دقيقه هم هست كه فكّم بنا به درخواست آقای دندونپزشك باز مونده. لامصّب هيچ كدوم از اندامهای تحتانی و فوقانيم به آدميزاد نرفته. فك پايينم بی‌حس نميشه! دكتر ميخنده و چون خيلی ساله كه پيشش ميرم و يه چيزهايی ازم ميدونه ميگه، بهرحال فك ورزشكارها قویه، مال تو هم بخاطر همينه كه بی‌حس نميشه. درسته كه روم نميشه بهش چيزی بگم و مجبورم همراه با اون و بخاطر اين حرفش كه پنداری خودش هم خيلی باهاش حال كرده يه لبخندی بزنم ولی تو دلم بدون در نظر گرفتن تمامی مدارك قاب گرفته‌ای كه زده به در و ديوار مطبش، يه فحشی بهش ميدم كه يه جورايی يه طيف وسيعی از خانواده‌اش رو دربرميگيره. راستی آقای دكتر حال مادر گرامی و آبجی كوچيكه چطوره؟! عنتر، همونجور كه داره سيخ و سنبه‌ها رو ميكنه توی دهنم يهويی جدّی ميشه، فكر كنم چون دراز كشيدم و شكمم به گوشش نزديكه فهميد كه توی دلم ذكر خيری از خواهر و مادرش كردم. بعضی وقتها اعصاب از جايی كه بصورت نرمال بايد رد بشه، رد نشده بخاطر همين، وقتی كه آمپول بی‌حسی تزريق ميكنی ماده بی‌حس كننده نميتونه به عصب برسه و درست هم نيست كه ما بخاطر يه دندون، تزريق زيادی داشته باشيم. اينها رو همون عنتر ... يعنی، آقای دكتر ميگه. منهم همونجور كه دهنم باز مونده و اونهم هی اصرار داره بازترش كنم ميگم، اوهنمنهاااااااخ‌خ‌‌خ‌ و اين يعنی اينكه آهان فهميدم چرا اين فك و دندونها بی‌حس نميشه. صدای اون چرخ دنده و سمبه و سمباده ميره توی مغزم و حالا ديگه، هم به دكتر فحش ميدم و هم به زمين و زمان. بی‌مرّوت، انگاری سالها توی زندان انفرادی بوده و با هيچ كس صحبت نكرده همينجوری يه ريز داره زر ميزنه و با فشار هر كدوم از اون سيخ و ميله‌هایی كه شبيه ميله بافتنی‌يه من هی سرم رو عقب ميكشم و اون هی ميگه بازش كن، بازتر!

هی پاهام رو سيخ ميكنم و هی سرم رو عقب ميكشم. همه تن و بدنم خيس عرقه. خيس خيس. خوبيش اينه كه خودش ميفهمه عصب‌كشی بدون بی‌حسی چه زجری داره. انگاری كه با لباس رفتم زير دوش. خيس شدم و عرق به پيشونيم كه هيچ به خيلی از جاهای ديگه‌ام نشسته. ازم معذرت خواهی ميكنه و ميگه، ببخشيد كه اذّيت شدی. ميدونم خيلی سخته و درد داره ولی چاره ديگه‌ای نداشتم. اينبار هم همونجوری خوابيده و در حاليكه چراغش عينهو نورافكن تو چشمم و دهنم هنوز بازه يه لبخند ميزنم هر چند اين يكی لبخند ديگه صادقانه و از روی حسن نيت بود. ديگه درد و غم ماجرا كمتر و خانم منشی رو صدا ميكنه كه توی پُر كردن دندون كمكش كنه. خانم منشی مياد بالای سرم و يه چيزهايی رو ميسابونه و ميده دست دكتر. منشی‌يه رو زياد ديدم ولی از اين نما و اينجوری طاقباز و رو به آسمون پُرستاره يه كمی با شرايط نرمال فرق داره. خانم منشی بغل دستم واستاده ولی توی نقطه كور قرار داره و اصلاً معلوم نيست. جلوم فقط دكتر با اون عينك ته استكانی و يه مشت سيبيل و يه نورافكن كه انگاری ميخواهن از آدم اعتراف بگيرند، قرار داره. تا مياد يه وسيله برداره، سرم رو يه كمی به سمت منشی برمی‌گردونم. خوشگل نيست ولی ديگه توی اون حالت و زير اون همه تيغ و سيخ و ميخ و ميله، حكايت لنگه كفش رو داره و حداقل شايد با ديدنش يه كمی دردم رو فراموش كنم. تا ميام سرم يه كمی بچرخونم دوباره دكتر انگاری كه داره با يه گوسفند برخورد ميكنه، سرم رو ميكشه سمت خودش و ميگه بازش كن، بازتر!

خودم خواستم همۀ دندونهام رو چك كنه تا حالايی كه افتادم توی مودش، يكدفعه بيام و همه رو درست كنم. ميدونم كه اگه پُشتم باد بخوره دوباره قيد دندون و دندونپزشكی رو ميزنم. عكس‌های راديولوژی رو دوباره نگاه ميكنه و ميگيره توی نور. هنوز يكی دو تا از دندونهات كار داره، برات وقت ميذارم، ميگم آقای دكتر خدا بخواد كه ديگه فك پايينم نيست. ميزنه زير خنده و ميگه، چرا اتفاقاً هر دوتاش هم جزء دندونهای پايين‌ته. اينبار، هم دكتر ميخنده و هم خانم منشی. قيافه خودم رو نمی‌بينم ولی كاملاً ميتونم حدس بزنم ريخت و شمايلم چه جوری شده. منهم از سر اجبار يه لبخند تصنعی ميزنم و توی دلم اينبار هم به فك و فاميل آقای دكتر فحش ميدم و هم به قوم و خويش‌های خانم منشی. راستی خانم منشی حال مادر گرامی و آبجی كوچيكه چطوره؟!

دوشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۴

يه روزهايی هنوز چشمت رو باز نكرده و غلت اول رو نزدی، همون توی رختخواب حس می‌كنی سر حال نيستی و اصطلاحاً روز، روز تو نيست. از اون روزهايی كه حال و حوصله هيچ كاری رو نداری و دوست داری فقط استراحت كنی. انگاری تموم درد و بلاها و غم و غصه‌های عالم ريخته توی تن و بدنت. اون روز اگر هم همت كنی و آق‌دايی رو هَم بكشی و از خونه بزنی بيرون، يا داری عينهو اسب آبی خميازه ميكشی و يا مثل عملی‌ها چرت ميزنی و يا اينكه نهايتاً بدون مقدمه و سر هيچ و پوچ يهويی سگ ميشی و پاچه اين و اونو ميگيری. اين خُلق‌وخو تا اينجاش كه خدابخواد واسه همه آشناست ديگه؟! بواسطه شرايط فيزيولوژی و جسمانی خانم‌های محترمه و داشتن يه شرايط مشابه اينچنينی (هر چند اين قضيه به اون قضيه خانمها ارتباطی نداره ) این مورد برای خانم‌ها شناخته شده‌تره. در خيلی از اين روزها، خانم منتظر يه بهونه است كه بطور ناگهانی خيز برداره و لِنگ و پاچه‌ طرف مقابل رو بگيره! معمولاً بهترين عكس‌العمل در اين شرايط اينه كه بدون سربه‌سر گذاشتن و بگومگو با خانم، سرتون رو انداخته پايين و به راه‌ خودتون ادامه بديد. چون اگه زرنگ باشيد ميدونيد موضوع از كجا آب ميخوره! هر چند هنوز سيل كثيری از آقايون وجود دارند كه با خصوصيات فيزيولوژی خانم‌ها هيچ آشنايی ندارند و تنها تفاوت زن و مرد رو توی تعداد سوراخ سنبه‌ها و برجستگی‌ها و فرورفتيگی‌ها ميدونند. با اين دسته جماعت اصلاً كاری نداريم كه اينها در طبقه چهارپايان و ستوران قرار دارند كه جز خوردن و خوابيدن و خوابوندن هيچ كار ديگه‌ای ندارند.

بیوریتم چیه؟

اين بی‌حوصله‌گی و بقولی پريودهای روحی روانی هر چند وقت يكبار واسه همه ماها اتفاق ميوفته و خيلی از ما دليل و علّت اون رو نميدونيم. اينجور پريود شدن، ديگه به جنسيت و سن و سال و زن و مرد و نواربهداشتی و خون و خونريزی ربطی نداره و يقه همه رو ميگيره. جونم براتون بگه كه اين جور پريود شدن ناشی از سيكلهای متغير طبيعی بدن هستند و برای تمامی انسانها پيش مياد و خوبيش به اينه كه قابل پيش‌بينی هم هستند. چرخه‌های تغييرات از بدو تولد هر انسان آغاز و تا زمان مرگ بطور متناوب ادامه داره. همه اين افت و خيزها و سگ‌شدنهای ناگهانی بواسطه وجود سه چرخه 1) جسمی Physical 2) حسی يا عاطفی Emotional و ۳) ذهنی Intellectual هستش كه نهايتاً مجموع همه اينها زيست‌آهنگ يا بيوريتم Biorhythm هر انسانی رو تشكيل ميده.

بيوريتم بر اين پايه استواره كه اين چرخه‌های سه گانه در بدن هر فرد بر اساس ساعت درونی و بيولوژيكی عمل می‌كنند و هر چرخه بر اساس موج سينوسی با دوره‌های متفاوت در حال گردشه كه نقطه شروع همه آنها، روز تولد هر فرد هستش. چرخه جسمی هر 23 روز يكبار، چرخه حسی يا عاطفی هر 28 روز يكبار و چرخه ذهنی هر 33 روز يكبار تكرار می‌شه. هر فركانس از اين موج سه ناحيه داره. ناحيه مثبت، ناحيه منفی و نقطه بحرانی كه دقيقاً در مرز صفر و مرحله گذر از ناحيه مثبت به منفی يا بالعكس واقع شده. هنگاميكه چرخه‌ها در ناحيه مثبت قرار داره با توجه به نوع چرخه، شخص ميل به ورزش داره. بدنش در برابر امراض و بيماريها مقاوم‌تره. تمايل به شركت در كارهای گروهی داره و سعی می‌كنه به ظاهرش بيشتر رسيدگی كنه. همچنين مطالب جديد رو به سرعت ياد ميگيره و مجموعاً قدرت يادگيری بالا‌تری پيدا ميكنه. زمانيكه چرخه‌ها در ناحيه منفی قرار بگيره، آدم زود خسته می‌شه و توی اون روزها بيشتر نياز به استراحت داره. تقريباً احساس خوبی نسبت به خودش و دوروبريهاش نداره و زمانيكه منحنی‌ها در نقطه بحرانی قرار بگيره، آدم كم‌طاقت و كج‌خلق می‌شه، آشفتگی ذهنی پيدا می‌كنه، پرخاشگر و بهانه‌جو می‌شه و اين حساس‌ترين زمانهايی است كه می‌تونه به عنوان يه روز نحس در زندگی آدم ثبت بشه.

biorhythm.png معمولاً توی روزهايی كه آدم در نقطه بحرانی قرار داره نبايد تصميمات مهمی برای زندگی و كار و بارش بگيره. بحث بيوريتم و شارژ و دشارژ شدن باطری‌های انرژی درون روح و جسم بحث جديد و تازه‌ای نيست حتی نظريه ئين و يانگ در فلسفه‌های چينی و ژاپنی نيز به روشنی بيانگر وجود همين پديده است ولی استفاده از اين علم كم‌كم داره وارد زندگی روزانه‌ ميشه. الان در سازمانهای پيشرفته دنيا برنامه‌ريزی‌های منابع انسانی با توجه به شرايط بيوريتم كاركنان صورت ميگيره. مثلاً در تعدادی از شركتهای هواپيمايی زمان پرواز خلبانان بر اساس روزهایی كه چرخه بيوريتم آنها در سطح بالايی قرار گرفته تنظيم ميشه و در تعدادی از بيمارستانها جراحی‌های مهم و دقيق، كاملاً با سيكلهای بيـوريتـم جـراحـان هم‌خوانی داره. بررسی‌ها نشون ميده كه 70% سوانح كارخانه‌های شيميايی و مواد پاك‌كننده در دهه 80 ميلادی در آمريكا زمانی رخ داده كه ريتم‌های عوامل انسانی در نقطه بحرانی بوده‌اند. بنابراين در مورد كارهای خطرناك كه مستلزم دقت بيشتریه كارمندانی انتخاب می‌شن كه بهترين دوران سه‌گانه ريتم كار و زندگی خود را طی می‌كنند. همچنين مديران می‌تونند در اين قبيل روزها با امور مهمی مثل امضای قراردادهای مهم به نحو آگاهانه‌تری روبرو بشن و سعی كنند اتخاذ تصميمات مهم را به روزهای ديگری واگذار كنند.

چند وقتيه كه نمودار بيوريتم خودم رو پرينت گرفتم و گذاشتم زير شيشه ميز كارم و سعی دارم يه چند وقتی خلق و خوی خودم رو با اين نمودارها چك كنم و ببينم شرايط به چه شكلی ميشه. خيلی جالبه، هفته قبل روزی كه چرخه جسميم در پايين‌ترين نقطه قرار داشت روزی بود كه تمرين واليبال داشتم ولی الکی الکی و بدون هیچ علتی بقدری بدنم خسته و كوفته بود كه اصلاً حال و حوصله تمرين رو نداشتم. البته رفتم و تمرين هم كردم ولی گندی زدم كه خودم از توپ زدن خودم حالم بهم خورد. بهرحال فکر میکنم بد نباشه شما هم یه کمی روی این مبحث بیوریتم وقت بذارید. من که دارم به نتایج جالبی میرسم!

يكشنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۴

شمال خيلی خوب بود و تونستم چند روزی استراحت كنم. اين شهركی كه ميريم خوبيش به اينه كه ديگه مثل متل ‌قو و خزر‌ شهر و دريا گوشه و لاكوده، بسان ميدون انقلاب و سرچشمه شلوغ پلوغ نيست كه ديگه از بس آدم ببينی و تيس‌تيس و كوپ‌كوپ بشنوی دل‌پيچه بگيری. يه جای آروم آرومه كه فقط به درد ما پيرمردها و از كارافتاده‌ها ميخوره! همراهان كه با خلق و خوی من آشنا بودند و همه‌شون ميدونستند من آدم كاری نيستم، بنده‌خداها هيچ كاری رو بمن محول نكرده و همون روز اول تكليف رو مشخص كرده و گفتند تو لازم نيست دست به سياه و سفيد بزنی، برو و اين چند روز رو واسه خودت بچر! منهم كه آدم حساس و با وجدان، ديدم در ديزی بازه حياء گربه كجا رفته؟! اين بود كه داوطلبانه و خودسرانه كار هدايت و برپانگاهداشتن آتش شومينه رو بر عهده گرفتم و انصافاً هم كه چه خوب از پس اينكار براومدم. دير رسيده بودند ويلا و شهرك و همه اِنس و جن رو آتيش زده بودم و فاتحه ... كنده ميذاشتم توی شومينه اين هوا! يه سرش تو شومينه و اون يكی سرش وسط پذيرايی بود و هيچ كس جرأت نمی‌كرد بياد جلو و ويلا رو عينهو سونا خشك كرده بودم و خلاصه آتيشی برافروخته بودم كه بيا و ببين. هر چند آب و هوای شمال خيلی خوب و بهشت‌گونه بود و اصلاً نيازی به شومينه و كنده و آتيش نداشت. پياده‌روی، دويدن، رفتن كنار ساحل و همينجوری زل زدند به دريا، فيلم‌ تماشا كردن، كتاب و مجله خوندن، هر روز نهار هی سبزی‌پلو ماهی با نارنج و سيرترشی خوردن، يه چيزهای خوشمزه و مَلس، اندازه خرما و كوچيكتر از پرتقال*رو كه ميتونستی با پوست بخوری رو از درختهای ويلای بغلی دزديدن از جمله مهمترين كارهای اين چند روز بود.

فكر كنم هيچ وقتی توی سه چهار روز، اين همه فيلم‌های مختلف نديده بودم. حدود ده تا فيلم ديدم و بزرگترين حُسنش هم اين بود كه همونجور كه بعد از ديدن فيلم هشت پا ديگه پشت دستم رو داغ كردم كه هيچ وقت فيلم‌های آقای داوودنژاد و خانواده‌های محترم سببی و نسبی ايشون كه هميشه در تمامی فيلم‌هاش دختر عمو و پسر خاله و مامان بزرگ و خان دايی‌شون حضور ثابت دارند، رو نبينم اينبار هم به اين نتيجه رسيدم كه اينبار مگر اينكه بميرم كه بخواهم بشينم و فيلمهای استنلی كوبريك رو تماشا كنم. 5-6 تا فيلمی رو كه از اين كارگردان بلند آوازه ديدم از هيچ كدوم‌شون خوشم نيومد. همش بكش بكشه و داستان يه سری آدم ساديسمی و خُل‌وضع كه ديدنش اوضاع احوال آدم رو دگرگون ميكنه. فكر می‌كنم استنلی كوبريك در سطح جهانی يه چيزی تو مايه‌های داوود‌نژاد خودمونه!

پی‌نوشت!
اينی كه من يه چيزی بنويسم و بعدش بعضی‌ها بيان و هی ايراد بنی‌اسرائيلی بگيرند و بعد من دوباره بخواهم توی پست بعدی مطلب قبلی رو توضيح بدم و رفوش كنم و رتوشش كنم، يه كمی با خلق و خوی من و ماهيت وبلاگی سازگاری نداره و كلاً يه چيز ناجوريه! مثلاً من الان نظرم رو در رابطه با استنلی‌ كوبريك نوشتم. ميدونم ايشون از بزرگترين كارگردانهای بنام دنيا هستند و فيلم‌های بزرگی چون تلالو، غلاف تمام فلزی، پرتقال كوكی و ... رو ساختند ولی ضمن احترام به ايشون و همه كارگردانهای بزرگ و كوچيك اقصی نقاط دنيا، بنده از فيلم‌های ايشون خوشم نمياد. حالا هر كی بياد و هی بخواد توضيح بده كه ايشون اِله و بـِله و در دنيا صاحب سبكه و آدم بزرگيه و من بايد فيلم‌های ايشون رو بيشتر نگاه كنم تا به نوع نگرش و جهان‌بينی ايشون پی ببرم، يه جورايی خودش رو خراب كرده. بنابراين سعی كنيم به ايده و عقيده هم احترام بذاريم. هيچ وقت دنبال اين نبودم كه ازم تعريف و تمجيد بشه. اتفاقاً چون خودم معمولاً زياد انتقاد ميكنم خيلی هم دوست دارم ازم انتقاد بشه بنابراين انتقاد درست و منطقی رو با كمال ميل می‌پذيرم، نوكرتون هم هستم ولی اگه بعضی‌ها عادت كنند بابت هر نوشته يه نظر مخالف بدن و يه چيز بی‌ربط بگن و گوز رو به شقيقه پيوند بزنند، اونوقت منهم مجبور ميشم نظر اونها رو به تيكه چپ يه قسمت از اندامم كه صرفاً بخاطر همين كار توی وجود آدمها قرار داده شده، حواله بدم كه فكر كنم اونجوری زياد روی خوشی نداشته باشه!

* يکی از خواننده‌ها توی قسمت نظرات نوشته که اسم اون ميوه‌های خوشمزه که مورد دستبرد ما قرار ميگرفت " کام کوات " هستش و ظاهرا ۴-۵ سالي هست که توی ايران کاشته ميشه.

سه شنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۴

امسال تقارن محّرم با بهمن باعث شد اين هفته چهارشنبه، پنج‌شنبه، جمعه و شنبه تعطيل رسمی باشه. اين چند روز كه هوای تهران خيلی خوب بود و هر موقع كه از خواب بيدار شديم خورشيد رو خوشحال و خندون سينه‌كش آسمون ديديم ولی بنابر پيش‌بينی سايت يـاهـو ظاهراً از همين فردا كه قراره ما بريم مسافرت تا چند روز آينده هوا بارونیه. اينهم از شانس خوب ماست! الان هم ابرها همچين همديگر رو سفت و سخت بغل كردند كه هيچ روزنه‌ای بين‌شون وجود نداره و پنداری واسه ديدن خورشيدخانم ديگه هيچ جای اميدی نيست. هر چند نه ميشه به اين سايتهای هواشناسی اطمينان كرد و نه به آب و هوا و ابرهای گيلان و مازندران. چند روزی تعطيله و اين بهترين موقعيت واسه دور شدن از تهران و كار تكراری و روزمرگی‌هاست. من رو هم كه ولم كنند مطابق معمول از شمال سر درميارم. خُب بخاطر اينكه با بَر و بَچ و قوم و خويش بيشتر دور هم باشيم قرار شد من ديگه ماشين نبرم و همه با دو سه تا ماشين بريم. از همين الان ميدونم عمده حرفها و جر و بحث‌های اين مسافرت، در رابطه با شورای امنيّت و بحث غنّی‌سازی هستش. راستش عادت ندارم در رابطه با چيزهايی كه نميدونم اظهار نظر كنم. اين چند وقته، معلّم و كارگر و بقال و عمله و دكتر و نونوا و خياط و ساندويچی و دلّاك و راننده و شاطر و آب‌حوضی و خلاصه همه و همه شدند متخصص غنّی سازی اورانيم و آدم سياسی و ديپلمات. يارو تا حالا هواپيما سوار نشده ولی همچين راحت اوضاع و احوال سياسی دنيا و شورای حكّام رو آناليز می‌كنه كه پنداری داره در رابطه با آفتابه خونه‌شون صحبت ميكنه. به نظرم اين موضوع يكی از مهمترين مسايلی است كه ايران توی اين بيست سی ‌ساله اخير درگيرش بوده و بايد به بهترين شكل ممكن و فقط توسط آدمها و متخصصين و اينكاره‌ها حل و فصل بشه. بنابراين اينی كه تلويزيون دوربين رو ببره ميون جمعيّت و اونوقت همه آدمها و با يه طيف خيلی وسيع از لحاظ ريخت و قيافه و سليقه و تحصیل و سواد، متفق‌القول خواهان اورانيم و پتاسيم و منگنز باشند يه كاره چرت و غير عقلايی بنظر ميرسه. خيلی از اينهايی كه ميگن ما اورانيم می‌خواهيم فكر می‌كنند اورانيم يه چيز خوردنيه و با توجه به اين نكته كه مفت باشه كلفت باشه، چنين خواسته‌ايی دارند وگرنه والله بخدا من خودم اصلاً نميدونم اين اورانيم چيه و چيكار ميكنه؟! اصلاً غنّی بشه يا نشه چه فرقی با هم ميكنه؟! اصلاً چه جوری غنّی ميشه؟!

راستش من فقط نگرانم. نگران خودم. مادرم. زنم. زندگيم. خونواده‌ام. دوستان و همه ايران و ايرانی‌ها. دوست ندارم يكبار ديگه يه جنگ ديگه رو تجربه كنيم. حس ميكنم شرايط فوق‌العاده حساسه و تصميم‌گيری توی اين موقعيت نياز به خيلی عوامل داره. نگرانم و دوست دارم بدون هيچ واكنش نظامی و تحريم و خون و خونريزی همه چيز ختم بخير بشه. يه مدت سر چيزهايی كه نداشتيم بايد ميجنگديم و الان سر چيزهايی كه داريم. دوست دارم اين چهار صباح عمر رو در كمال صلح و آرامش و امنيّت زندگی كنم و توی اين مملكت ديگه جنگ و خونريزی نبينم. برام هم هيچ فرقی نميكنه چی قراره غنّی بشه. برام هيچ فرقی نميكنه چرا اون 27 تا كشور عليه ما رأی دادند و چی شد كه اون سه كشور ديگه موافق ما بودند. ماها آدمهای سياسی نيستيم كه بخواهيم به اين چيزها فكر كنيم. كار ما چيز ديگه و جای ما جای ديگه است. ما بايد ياد بگيريم چه جوری راحت و بی‌دغدغه زندگی كنيم و رجال سياسی بايد در رابطه با مسايل اينچنينی تصميم بگيرند و زمينه رفاه و امنيت رو واسه همه ملت فراهم كنند. بنابراين نه دوست دارم و نه سواد و علمش رو دارم كه بخواهم در رابطه با انرژی اتمی و آژانس بين‌المللی بحث و صحبت كنم.

شمال هم اين چند روز مراسم عزاداری و سوگواری بنابراين همه جا بسته است و ديگه بعيد بدونم حتی از شهرك بخواهم بزنم بيرون. قبلاً به هوای روزنامه و كافی‌نت مجبور بودم آق‌دايی رو تكون بدم ولی از قرار معلوم اينبار شعاع حركتی محدود به دور و بر ویلا و داخل شهرک ميشه و مطابق همه سنوات گذشته، خوردن و خوابيدن در اهم كارها قرار ميگيره. چند تا فيلم و يكی دو تا مجله و يه كتاب، ره‌توشه اين مسافرته. درگيريهای زندگی اينقدر زياد شده كه ديگه آدم وقت نميكنه يه كمی بخودش برسه. صبح تا شب عينهو يه حيوونی كه واق واق ميكنه و اسمش هم سگه همش مجبوری بدويی و پاچه بگيری بنابراين يه همچين اوقاتی بهترين موقعيت واسه اينه كه يه كمی ‌هم بخودت برسی. يه قسمتهايی از بدنم اگه ياری كنه حتماً روزی يكی دو ساعت ورزش و دويدن و قدم زدن هم جزء برنامه اين چند روزه هست. البته اگه اون قسمتها ياری كنه. از همين الان كه ساز ناسازگاری رو داره میزنه!

يكشنبه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۴

در رابطه با مطلب قبلی، شايد هم حق با بعضی از شماها باشه كه معتقديد بنوعی من تند رفتم. شايد هم من اون موقع كه برُو برُوم بوده خيلی بخودم سخت گرفتم و الكی به دهنه اين اسب سركش، افسار زدم. شايد فردا، زندگی اينقدر واسه‌ات حد و مرز ميذاره كه اونجايی كه بايد بتازونی، علف تازه و پرچين بلند و مرتع همسايه و شبدر قرمز نابالغ و خرچسونه ديگه خيلی معنا و مفهومی نداشته باشه. شايد من هم بايد اينی كه " به هر گلی رسيدی بچين و برو " رو سرلوحه كارهام قرار میدادم. قبول دارم نوع لباس پوشيدن يه چيز شخصيه. نوع آرايش كردن يه چيز شخصيه. مدل مو و باريك و كلفتی ابرو و رنگ مو و استخوونی و شرابی و پركلاغیش يه چيز شخصيه. خب منهم نخواستم وارد حريم خصوصی و قابل احترام شما بشم. ميدونم بابت پوشيدن يه دامن و يه تی‌شرت بايد به ننه و بابا و پاسبون و سوپور و بقال و چقال و صغير و كبير جواب پس بدين. ميدونم بابت يه ساعت زودتر و ديرتر رفتن به يه مهمونی بايد كلی سين جين بشين. همه اينها رو ميدونم ولی حرف من هيچ كدوم از اينايی كه شما گفتين و نوشتين نيست. احتمالاً متوجه حرف همدیگه نشدیم و يه جورايی اشتباه برداشت كردين. حالا هم فقط جهت سوءتفاهم بوجود اومده دو سه مورد رو يادآوری می‌كنم و میرم پی کار خودم و وَالسَلام.

اينی كه بيست و چند سال پيش توی اين مملكت انقلابی شد و تغيير حكومتی روی داد به خيلی عوامل بستگی داشت. فقط جهت روشن شدن ذهن برخی از دوستان عرض كنم كه سن و سال من موقع انقلاب بگونه‌ای نبود كه بخواهم شلوار دمپا‌گشاد و خط‌ ريش پهن و بلند بذارم و از ديوار پادگان بالا برم و در اسلحه‌خونه رو بشكونم كه حالا فكر كنيد بواسطه شواليه بازی و چگوآرا بودن من، انقلاب انجام شده. اون موقع من شلوار دمپا‌گشاد كه نمی‌پوشيدم هيچ، بلكه فقط پوشك پام می‌كردند و جلوم يه مُشت اسمارتيز ميرختند كه بخورم و وَنگ نزنم. بنابراين در جريان شكل‌گيری انقلاب، بنده نه تصميم‌گيرنده بودم و نه انتخاب‌كننده پس بيخودی سن و سال من رو اينقدر بالا نبريد كه ما همين چهار تا دونه خواننده‌مون رو هم از دست بديم!

من منكر اين نسل نيستم اتفاقاً قبولش هم دارم. من فقط انتقاد كردم اونهم انتقاد از برخی حركات‌شون، و اونهم فقط واسه دل خودم. قبلاً هم گفته بودم خودم رو جدای از اين نسل و برخی از دوستان جوون كه گوبا آتيش‌شون هم خيلی تنده و گز نكرده جـِر ميدند، نميدونم بلكه با كمی تخفيف، من هم از همين نسلم و كاملاً با خلق‌و‌خو و نيازها و عواطف و اعتقادات و احساسات‌شون آشنايی دارم. بنابراين جوون و جوونی رو نفی نمی‌كنم بلكه معتقدم در همه طول و عرض زندگی چه قبل از جوونی، چه هنگام جوونی و چه بعد از اين دوره می‌بايستی حد و مرز وجود داشته باشه. حالا اينی كه خط مرزی‌مون رو كجای زندگی و روابط‌مون تعريف كنيم، نياز به شناخت آدمها و اجتماع، سطح تحصيل و سواد و تجربه و يه كمی هم وجدان داره. ما اون موقع كه خوش‌خوشان‌مون بود بواسطه گذاشتن خط قرمز برای خودمون، هر لباسی نپوشيديم، هر مدل مويی رو روی سر و كله‌مون امتحان نكرديم، هر جور كه دل‌مون می‌خواست توی رستوران لم نداديم و هر جايی كه خلوتی ديديم نكرديم آنچه را كه همون روزها، جوونهای همسن و سال‌مون می‌كردند، همچين خوب هم می‌كردند! بنابراين من اونجوری رفتار كردم و الان هم اصلاً پشيمون نيستم. حالا شمايی كه جوونيد، طبق كامنت‌هايی كه گذاشتين می‌خواهيد عشق و حال كنيد و به بهترين نحو ممكن از جوونی‌تون لذت ببريد، خب، بسم اللّه. بكنيد كسی با اين قضيه مشكلی نداره. ولی به نظرم اگر همه اين عشق و حال‌ها در یه چارچوبی باشه خيلی بهتره حالا اگه نظرتون اينه كه عشق و حال و صفا، با مرز و چارچوب سنخيتی نداره و چون جوونيد بايد كون عالم و آدم رو پاره كنيد و بواسطه جوونی بايد يه قسمتی از زندگی‌تون بدون قيدوبند و آزادِ آزاد باشه، بفرمائيد اين گوی و اين ميدون. من جای شما بودم اصلاً شلوار پاره پوره و آويزون از باسن كه نمی‌پوشيدم هيچ، از همين فردا با شورت و مايو دو تيكه ميومدم وسط خيابون.

بنابراين خوشابحال جوون امروزی كه نه تنها خودش بلكه پدر و مادر و دوست و رفيق و معلم و استاد و همسايه و اجتماع و همه و همه مدعی و مدافع حق و حقوق‌شون هستند و در جهت رسيدن به اين حقوق حقه هر تلاش و كوششی رو انجام ميدند. انصافاً هم كه جوونهای امروزی چقدر با مهر و محبت و احترام با بزرگترهاشون برخورد می‌كنند! اُوه، ببخشيد اصلاً يادم نبود شكل و شمايل برخورد و احترام به پدر و مادر يك مسئله كاملاً شخصی است و بصرف جوونی ميشه با كوچكترين حرف و پند و نصيحتی حتی خشتك اين دو بزرگوار را از وسط جر داد. پس بتازونيد كه اتفاقاً داريد خوب هم ميتازونيد. بتازونيد كه توی دهه‌ای داريد جوونی می‌كنيد كه ديگه هيچ كسی از پدر و مادر گرفته تا قوانين و مقررات اجتماعی جرأت نداره بهتون بگه بالای چشم‌تون ابروه. بتازونيد كه نه ديگه مجبوريد حتی سال آخر دبيرستان موهاتون رو با نمره 4 بزنيد و نه ديگه قدم زدن دختر و پسری در خيابون جرم و گناه محسوب ميشه كه اونوقت بخواهن بگيرند و ببرند و خفّت و ذليلی و بی‌آبرويی ببار بیاره و اونوقت پای خانواده ها بیاد وسط و افسر و کلانتری و منکرات و وزراء و ... خوشابحالتون که ندید اون روزهای تلخ تلخ تلخ رو و یادتون نیست که ... بگذريم! پنداری نسل جوون مشكلی نداره. گويا ما ديگه خيلی پير شديم. تقريباً مطمئن بودم كه مطلب قبلی به مذاق بعضی‌ها خوش نمياد بهمين دليل، آخر اون مطلب نوشته بودم كه " هر چند همه اينها، صرفاً نظر شخصی من و احتمالاً با معيارهای نسل جوون امروزی خيلی فاصله داره. " بهرحال باز هم اگر كسی بابت اون نوشته ناراحت شد، ببخشيد.

شنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۸۴

رفته بوديم SFC شام بخوريم. دوستان فكر می‌كردند مطابق هميشه من فقط دارم به خانم‌ها، اونهم به يه جاهای خاصی از اندام‌شون نگاه می‌كنم ولی انصافاً اينجوری نبود. اينبار سر و كله و طرز لباس پوشيدن بعضی از اين جماعت واسم خيلی جالب بود. نمی‌دونم چرا اينجوری شدند؟! اينجوری لباس می‌پوشند؟! اينجوری حرف ميزنند؟! اينجوری قر و قميش ميان؟! انگاری مال يه دنيای ديگه‌اند، يه كهكشان دور. هر چند شايد هم اونها زمينی‌يند و ما مال يه جای ديگه هستيم! بعضی از اين پسرها عينهو هيپی‌های دهه هفتاد، موهاشون فرفری شده و رفته سوی آسمون. چله زمستونی موقع نشستن، نصف كمر و شورت‌شون كه معلومه هيچ، چاك كون‌شون هم تا اون وسط‌هاش معلومه. آخه من نميدونم اين چه مُدلیه؟ اين چه تيپيه؟ نصف شلوار پاره، نصف پيرهن بيرون و اون يكی سر ديگه‌اش تو شلوار. كت آويزون. كلاه يه وری ... آخه ما نبايد از خودمون اختيار داشته باشم و بايد صرفاً يه مصرف‌كننده باشيم و هر كاری كه اونوریها كردند بدون مطابقت با الگو و سنت و كشور و مملكت انجام بديم؟! يعنی واقعاً اينها شده، ايده و آرمان نسل جوون ما؟! آزادی، آزادی كه می‌گفتند اين بود؟!

چرا ميون اين همه آدم ديگه نميشه يه دختر 16-17 ساله با همون قيافه معصوم و دوست‌داشتنی دخترونه ديد؟! يعنی همينكه ابرومون رو كرديم اندازه يه باريكه نخ و هر سه ماه يكبار موهامون رو مش و های‌لايت كرديم، تموم مشكلات‌مون حله؟! تموم جوونی شده يه جين پاره پوره پوشيدن و موها رو آلاگارسون كردن و امروز توی خط پيچ‌شمرون- تجريش و فردا توی خط انقلاب – شهرك‌غرب و پس‌فردا توی آخرين رديف سينما عصرجديد، همديگر رو مالوندن؟!

قديمی نيستم. سنتی نيستم. خاطرتون جمع‌ِ جمع، هنوز هم بهترين لباس‌ها رو با بهترين مارك‌ها می‌پوشم. هنوز هم واسه انتخاب يه ادوكلن با بوی گرم يا سرد كلی وقت ميذارم. نه از سيد‌اسمال و نه از مولوی بلکه از بهترين بوتيک‌های تهران خريد می‌کنم، پس فكر نكنيد با يه آدم اُمُل و عقب‌افتاده كه هنوز شلوار Zico می‌پوشه طرفيد. ما هم زمون خودمون شاتل هوا نكرديم كه حالا امروز توقع داشته باشيم يه جوون 20 ساله امروزی بكنه ولی همه اون چيزی رو كه اينها الان توی تاكسی و اتوبوس و سينما و دانشگاه و پياده‌رو، هـــــوا می‌كنند رو هم ما توی دوران جوونی و دانشجويی‌مون داشتيم. داشتيم همچين خيلی‌خوب و گـنده و سفارشیش رو هم داشتيم. توی اين يك دهه كه چيزی به اندام‌های جوونهای امروزی اضافه نشده كه ما ازش بی‌نصيب مونده باشيم؟! شده؟! بنابراين بكنيـد، ولی يه كمی با حجب و حياء. يه كمی با نگاه به پس و پيش. يه كمی با توجه به اينكه ببينيد كجای اين زندگی وايستادين. به صرف جوونی از هر كوه و تپه‌ای بالا و پايين رفتن، تازوندن و مالوندن، خوروندن و چپوندن شايد زياد به صرف و صلاح‌مون نباشه. به صرف جوونی در هر خونه‌ای رو کوبوندن و گذشتن از هر خط و مرزی، آخر و عاقبت خوبی نداره. هر چند همه اينها، صرفاً نظر شخصی من و احتمالاً با معيارهای نسل جوون امروزی خيلی فاصله داره.

چهارشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۴

نميدونم توی كدوم يكی از وبلاگها اين نوشته رو خوندم ولی هر چی كه هست خيلی ازش خوشم اومد. يه حس خيلی خاصی داره.

خواجه‌ی حرمسرا بودن محاسن زيادی داره، اما يه عيب بزرگ داره و اونهم اينه كه تنهايی‌هاش خيلی وحشتناکه.