گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
شايد هم حق با بعضی از شماها باشه. همش غرغر و چُس ناله، آدم و اطرافيان رو كرخت و بیحس ميكنه. اينجور آدمها يه جورايی انرژی منفی از خودشون ساطع ميكنند كه ........... يهـويـی نمیدونم من اين " ساطع " رو از كجام درآوردم؟! نه اينكه بخوام همش نيمه خالی ليوان رو نگاه كنم ولی معمولاً نگام به زندگی و اطرافيان يه نگاه منتقدانه است. بدبين نيستم ولی سعی میكنم توی برخورد با مسايل و قضايا به نكات منفی توجه بيشتری كنم. معمولاً اينقدر بادمجون دور قابچين و دستمال بدست دور و برمون هست كه بخواد از قد و قامتمون تعريف و تمجيد كنه و خودمون هم كه اگه به آينه نگاه كنيم همش حُسن میبينيم و جمال و زيبايی و محاله چشممون به لكه ماستی كه روی يقه پيرهنمون افتاده بيوفته بنابراين اگه عيب و ايرادی رو گوشزد ميکنم، مطمئن باشيد فقط در رابطه با عيب و ايراد هيکل نحيف و استخوونی خودمه، نه چيز ديگهای.
خيلی وقت بود سوار تاكسی نشده بودم. اين تصادف ماشين هم توفيق اجباری شد كه متوجه بشم چقدر آدمها، خطها، تاكسیها، رانندهها، مسافرها، عشوهها، تو بغل هم رفتنها، عشقها و خيلی چيزهای ديگه با اون موقعها فرق كرده. درسته كه ديگه بیخيال تيپ و قيافه و بهم خوردن مدل موهام، توی اين روزهای سرد زمستونی يه كلاه بافتنی ميذارم سرم و با اين MP3 Player فقط موزيك گوش میكنم و به آدمهای دور و برم خيلی توجه ندارم. درسته كه خيلی وقتها خودم رو به خرّيت ميزنم و انگار كه اصلاً اين پسر و دختر دانشجوی بغل دستيم رو كه پنداری خيلی شيفته و عاشق هم هستند رو نمیبينم. اصلاً بر فرض كه من اونها را نبينم، اونها هم نبايد من رو ببينند؟! يعنی چون جوونيم، چون بغل دستیمون كلاهش رو تا روی ابروهاش كشيده و داره بيرون رو نگاه میكنه، چون راننده پيره و ديگه حال و حوصله نداره هی زرت و زرت آينه رو نگاه كنه كه ببينه صندلی پشتی چه خبره، بايد به اين صورت و با اين شدّت و حدّت يه سری از جاهای همديگر رو انگولك كنيم؟! عمداً صدای موسيقی رو اينقدر بلند كرده بودم كه هيچ چيزی جز آهنگ رو نمیشنيدم ولی اون دستی رو كه من ديدم كجاها رو داره ميماله هيچ نشونی از عشق و عاشقی نداشت.
والله بخدا ما هم تاكسی سوار ميشديم، ما هم رفيق داشتيم، ما هم فكر میكرديم بغل دستیمون كور مادرزاده، ما هم فكر میكرديم راننده يابو و از موسسه باغچهبان ديپلمش رو گرفته، ما هم حرف ميزديم، ما هم ناز میكرديم، ما هم يواشكی ميماليديم ولی نه ديگه با اين شكل و شمايل. قبول كنيم يه سری چيزهای خيلی خوب فرهنگی داره كمكم رنگ و بوی خودش رو از دست ميده. از دست ميده و اين پريدگی رنگ و بو، فردای خوبی بدنبال نداره. بقول قديمیها يه چيزهايی بايد تو خون آدميزاد باشه. پسر پيغمبر نيستم ولی معتقدم هميشه افراط و تفريط، ان كار رو درمياره. موندن وسط پشتبوم و آويزون نشدن از اين ور و اون ورش كار راحتی نيست.
بياييم تكليف خودمون رو روشن كنيم. يا اينجوری از عشق و عاشقی دم نزنيم و يه شبه شيرين و فرهاد نشيم و از همون اول هدف خودمون رو معلوم و مشخص كنيم و يا اگر هم اينقدی عرضه نداشتيم كه مسير رو معلوم كنيم، فقط يادمون بمونه كه وقتی عاشق شديم بايد يه كمی بالاتر از اون جاهايی رو كه توی تاکسی ميماليم، بماليم! عشق همينجوری يهويی و جفتك زنون نمياد، اگر هم اومد، زرتی نميره وسط لای پای طرف جا خوش كنه. شما شنيديد يه جاهايی بايد خيلی راحت باشيد و بدون حجب و حياء همه وجودتون رو در اختيار طرفتون بذاريد ولی نه ديگه توی تاكسی و كنار يه نرهخر دو متری كه اگه بخواد مثل خودتون برخورد كنه اون وقت نه فقط دختره رو بلكه پسره رو هم ...!!!
اين روزها ملالی نيست جز تكرّر ادراری كه هر سال با سرد شدن هوا، لاينقطع و بدون هيچ برو برگردی چونان پرستوهای سبكبال میآيد و مینشيند توی تن و بدن آدمی و لامصب امان از وقتی هم كه خِفتش بگيرد، تمام زندگی را جلوی چشمهای آميزاد تيره و تار ميكند. گويا هر سال زمستان، اين تكرّر ادرار يقه خيلی از كسان را میگيرد و بارها در طول روز حلاوت زندگی را برايشان چونان زهر مار، تلخ و گزنده میكند. ديديد وقتی ميگيرد چه فشاری به روح و روان و جسم و جانتان وارد میشود؟! نه، جان من ديديد يا میخواهيد اينجا هم كلاس بگذرايد و بگوييد حتی در چهله زمستان و بعد از خوردن چند عدد چايی و قهوه و حضور در فضای باز دچار اين نقيصه نمیگرديد؟!
نمیدانم اين چه سيستم تخمی است كه در زمستان با خوردن يك فنجان چايی اگر به اندازه يك سماور، دفع ادرار نكنيم، بدن و تمامی سلسه اعصاب به روال عادی خود برنمیگردد؟! عوام میگويند كه اين نشاندهنده سالم بودن كليههاست ولی ميدانم كه اينبار هم عوام زر مفت ميزنند و به گور پدرشان میخندند. خاك عالم بر سر آن كليهای كه بخواهد، نخورده پس بدهد. يعنی اندامهای بدن تا بدين حد خوش حساب بودند و ما خبر نداشتيم؟! پس، قضيه جذب مواد و متابوليسم و فرايندهای شيميايی كه آب به كربن و كربن به نشاسته و نشاسته به چربی و چربی به ميتوكندری كه همه را در كتابهای علوم و زيستشناسی خوانده بوديم، چه میشود؟! اينكه نخورده، میبايستی ملتمسانه و با چشمان گريان خود را به توالت برسانی كه نشد زندگی. بدينگونه باشد تمامی زندگی مختل میگردد و آدمی جرأت ندارد پای از منزل يا محل كار خود بيرون بگذارد و برای آرامش خاطر بايد پيوسته در چند متری توالت حضور مثبت و موثر داشته باشد. چون بیرون رفتن از منزل و رهسپار شدن به ميان شهر يعنی میبايست تا بازگشت دوباره، چندين ساعت قيد توالت و آبريزگاه را بزند. در حاليكه دود و ترافيك و عرق و ورق و بنگ و حشيش و ترياك و شيشه و قرص و اِكس و ايگرگ و جنده و عملی و معتاد از سر و كول اين شهر بالا ميروند و به وفور ديده میشوند، وجود توالت عمومی در اين شهر كيميايی است كه جمله معروف نگرد، گشتم، نيست را كه در پشت وانتبارها و كاميونهای سرگردان در بَر و بيابان مشاهده میكنيد در وصف حال همين توالتهای ناياب نوشته شده است. بنابراين يا بايد در اين فصل سرد از كنار توالت دور نشويد و چونان كرسی دو دستی به آغوش بكشيدش و يا اگر از آن جدا شديد در وسط زمستان پیه چلاندن و مالاندن و سر و كله عضو مربوطه را هی گرفتن و فشار دادن را به تن و بدن خود بماليد!
با اين تفاضيل پس بعيد بدانم اين تكرار و تكرّر نشان از سالمی كليهها داشته باشد. دستگاه سانتريفوژ هم كه باشد نبايد به اين زودی آناليز كند كه اگر ميكرد ما اينك با دستيابی به سلاح اتمی، جنگ جهانی سوم را كه هيچ، هم اينك درگير جنگ جهانی چهارم بوديم و به ضرب تجهيز به سلاح اتمی اينبار نه با خواهش و تمنا بلكه از سر قدرت و برتری همه ساكنان زمين را كه هيچ، اينك ساكنان كهكشانهای ديگر و سيارههای مريخ و اورانوس و كيوان و نپتون و پلوتون را هم به بهشت برين رهنمون میساختيم.
نمیدانم چهله زمستانی باز من خُل و مَشنگ شدم و هذيان میگويم يا اينكه باز از حجم مثانهام كاسته شده و سرما باعث تكرّر ادرار شده؟! بروم، بروم سری به توالت محبوب و دوستداشتنی بزنم كه از يك كليه به كجاها كه نرسيدم؟!

من به دنبال كسی میگردم
كه غمش را با من تقسيم كند
من دلـم را با او
و دو تايی پس از آن
به تماشای بهاری برويم
كه شقايقها امسال به صحرا بخشيد
نمیدونم بعد از خوندن متن پايين اين حق رو داريد كه بخاطر نوشتن يه مطلب تكراری فحشم بدين يا نه؟! من خودم جلو جلو و پیشاپیش اين حق رو به همهتون ميدم ولی جون مادرتون شما جنبه داشته باشيد و اينكار رو نكنيد. ميدونم وبلاگ يه محيط شخصیه كه مال خودِ خودِ آدم و آدم اين حق رو داره هر جوری كه میخواد و از هر جايی كه دوست داره بنويسه. من خودم هم هر وقت به وبلاگهای مورد علاقهام سر ميزنم دوست دارم يه نوشته جديد ازشون ببينم و قطعاً شما هم يه همچين نظری داريد. بنابراين يه بلاگر خوب حق نداره به صرف شخصی بودن محيط، هر غلطی رو كه ميخواد در اون يه گـُله جا انجام بده!
معمولاً اگه وقتی داشته باشم يه كمی به آرشيو خودم و چند تا از وبلاگهای ديگه سر ميزنم. اينكه قبلاً چی بودم و چی بودن و الان چی ميگم و چی ميگن برام جالبه. اين نوشته پايين كه خيلی هم قديمی نيست مال تابستونه. خوندمش، يه كمی شك كردم كه خودم نوشته باشم! پس دوباره خوندمش، كار كار خودم بوده. خوشم اومد، راستش یهویی خیلی باهاش حال کردم. منهم که آدم ندید بدید و بیجنبه. یهویی زد به سرم و هوس کردم که دوباره اینجا بنویسمش. نوشتم، حالا هم شما زیاد توی ذوقم نزنید! راستش ديدم بعضی وقتها حس و حال آدمی به كوتاه و بلندی شب و روز و گرم و سرد بودن آب و هوا بستگی نداره. بعضی وقتها حس وسط چهله تابستون دقيقاً همون حس و حال شب يلداست. بعضی وقتها يه گوله برف زمستونی از آفتاب ظهر مرداد هم ميتونه گرمتر باشه. قبلاً هم گفته بودم، حسه ديگه كاريش نميشه كرد چون اگه قرار بود سر و ته حست رو هی مهار كنی و گره بزنی، وسط چهله زمستون ياد قوقو ياكريمهای ظهر تابستون نمیافتادی.
گم شدنی بیهنگام
ديدی وقتی داری توی يه پيادهرو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس میكنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافیشاپ نشستی و داری طعم قهوهات رو مزمزه میكنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس میكنی خيلی وقته كه میشناسيش. يه نگاهی كه حس میكنی همونیه كه سالهاست قصهگوی شبهای بیستارهات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاهها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دقالباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بیاجازه ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گمات بكنه. گـُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.
ديدی يه وقتهايی گم شدن و دور شدن، رفتن و جدا شدن، نموندن و نبودن، ذره شدن، نيست شدن، خَس و خاشاك شدن و توی برزخ و خلاء دست و پا زدن، چه طعم و لذتی داره؟! ديدی يه وقتهايی مسافر چمدون به دستِ بلاتكليف و بدون بليطِ آخرين قطار شب شدن چه حس و حالی داره؟! ديدی اون خلوت و سكوت و انتظار پُر از هراسِ ايستگاه چه طعم و مزهايی داره؟! ديدی با شنيدن صدای سوت قطار يهويی چه جوری بندِ دلت پاره ميشه، هول ميشی، گيج ميشی و اون موقع است كه ديگه دوست نداری هيچ وقتی قطار به ايستگاه برسه. تو باشی و اون نيمكت شكسته. تو باشی و اون ته بليط پاره. تو باشی و اون گيجی. تو باشی و اون منگی. تو باشی و اون گم شدنهای وقت و بیوقت. تو باشی و تو باشی و تو باشی. ديدی وقتی سوار قطاری و همراه اون تلقتلوق داری از ايستگاه دور ميشی يهويی دلت واسه ايستگاه و سكوتش و همه اون لحظههای معلقی و بلاتكليفی شبونهات چقدر تنگ ميشه؟!
رفتن و اعتماد كردن به شب و دريا، دل سپردن به دريا و موجهاش، گم شدن تو سياهی شب و همآغوشی با موجها، رفتن و رفتن، رفتن و نموندن، رفتن و نبودن، رفتن و دور شدن از خود و خويش و خور و ساحل، رفتن و گم شدنهای پُر از بيم و هراس پی لمس تن مهتاب غوطهور در اعماق سياه دريا، پشت به ساحل و تموم تعلقات و وابستگیها، دل به دريا، همآغوش با موجها و بیهراس از هجوم دزدان هميشۀ دريا، پی حل يا فراموشی هزار مشکل لاينحل. طعم اون قهوه و جنس اون نگاه و سكوت اون ايستگاه خالی و متروك، طعم لمس تنِ مرمرين مهتاب، بیهراس از طلوع دوباره خورشيد، طعم آغوش باز موجهای سركش دريا، طعم يك شبِ پُر از رويا ولی شايد بیحضورش در فردا، طعم گم شدنهای بیهنگام، طعم تلخ قهوهايی که دیگه سرده، طعم اون نگاهی که ماسيده بر ديوار، طعم اون تك چراغ روشن آخرين واگن. طعم يك بغض و يك هقهق بیآوا، طعم يك شمع خاموش و يك بستۀ بجا مونده از غربت، طعم اون حرفهايی كه گفته نشد، طعم اون سكوتی كه شكسته نشد. طعم اون تيكتاكِ وحشتناك، طعم اون خزون بیهنگام، طعم اون صندلی لهستانی، طعم اون كنج خلوت و خاموش. طعم اون مسافری كه تو مه گم شد. طعم اون نگاهی كه به تاراج رفت. طعم اون سلام كه بیپاسخ موند. طعم اون عابری كه ديگه نيستش. طعم يه جاده بیپايان، طعم يك هوای بارونی، طعم يك مسافر و يك ياد. طعم یک مسافر و یک یاد. ياد اون گمشدنهای بیهنگام.
همچين حال خوش و درست حسابی ندارم. آدم وقتی سرما ميخوره از دل و دماغ ميوفته. تبت خوب ميشه سردردهای وحشتناكت شروع ميشه. سرت خوب ميشه سوراخ دماغت كيپ ميشه. سوراخت باز ميشه، گوشهات بسته ميشه. گوشهات خوب ميشن، گلو دردت شروع ميشه. گلو درده خوب ميشه، استخوون درد ميگيری. استخونهات .... لامصب يهويی همه درد و بلاهای مختص سرماخوردگی با همديگه وارد بدنت نميشن كه بعد از دو سه روز گورهشون رو گم كنند و برند پی كارهشون. جفت سوراخ دماغت بسته است و هر بار كه فين ميكنی اندازه دو سه كيلو يه چيزهای سبز رنگ تو مايههای گشنيز و جعفری و ترخون از توش درمياد. گلوت عفونی شده و بواسطه سه راهی گوش، حلق، بينی كه عينهو سه راهی سلفچگان ميمونه، گوشهات هم سنگين شده، بدنت هم سست و كرخت شده و همه اينها باعث ميشه خلقوخوی سگی بگيری. اين وسط يهويی پريود روحی روانی هم بشی و نصفه شبی يه رفيق، يه آشنا، يه دوست، يه مسافر غريب هم به پُستت بخوره و بفهمی كه اونهم حال و روزش همچين درست و ميزون نيست و دلش لَـك زده واسه ... بگذريم! ما كه از بچهگی، خودمون روضه و مصيبت بوديم و مجلس ختممون تكميل بود، فقط گريهكن نداشتيم. خلاصه كه حالم از ريخت و قيافه اين روزهام بهم میخوره. حس میكنم خيلی كثيف و ژولیپولی شدم و اصلاً دوست ندارم برم جلوی آينه. ای خاك عالم تو سر من كه جنبه دو روز مريض شدن رو ندارم. انگاری كه سالهاست مبتلا به طاعون و سل بودم همچين ريش و پشمم دراومده كه بيا و ببين.
دو ماه پيش در حاليكه هوا 28 درجه سانتيگراد بود و هنوز داشتيم بستنی ليس ميزديم و با تیشرت توی خيابون راه میرفتيم، شهرداری يه مانور راه انداخته بود، بقول خودش مانور شادی و مقابله با برف. مانوری كه بيش از 70-80 تا ( شايد هم بيشتر ) لودر و گريدر و بولدزر راه افتاده بودند وسط خيابون و قدرتنمايی میكردند و واسه برفی كه نيومده بود شاخ و شونه و واسه مُرده هفتتير میكشيدند. پريشب ( شنبه شب ) برف ظرف ده دقيقه چنان سطح اتوبانهای امام علی، بابايی و لشگرك رو عينهو آينه كرد كه ديگه تردد محال و ناممكن شد. اونجا دقيقاً ميشد به مديريت شهری و قدرت مانور دستگاههای اداری كه از ده روز پيش خبر داشتند قراره چنين برف بياد، پی برد. بولدزر و گريدر و برفروب بخوره توی فرق سرشون، دريغ از يه مأمور شهرداری و يه فرغون ماسه و يه بيلچه نمك. ماشين بود كه توی برفها گير ميكرد و ليز میخورد و احتمالاً مسئولان متعهد و باوجدان هم زير كرسی نشسته بودند و داشتند تخمه میشكستند و گندم و شاهدونه بو داده میخوردند و با دوربينهای مدار بسته سطح خيابونهای تهران رو كنترل ميكردند. وقتی هنوز آلبالو گيلاس روی درختهاست مانور مقابله با برف راه ميندازند، خب معلومه وسط چهله زمستون ديگه نای تكون خوردن ندارند.
بواسطه سطح ليز و لغزنده اتوبان، منهم ماشين رو بینصيب نذاشتم و يه طرفش رو به فاك دادم. البته من مقصر نبودم ولی بهرحال هر چيزی يه شروعی داره و بعد از چند سال رانندگی، برای تصادف بايد از يه جايی شروع میكردم و چی بهتر از يه شب سرد و يخی زمستونی. آدم پولداری نيستم ولی اينكه بخواهم واسه يه تصادف وسط خيابون يقه چاك بدم و شلوارم رو دربيارم و خواهر مادر بابا رو سرويس كنم، توی مرام و مسلكم نيست. البته اگه يارو زر زيادی بزنه و پُرروگی كنه شايد با مشت و لگد هم بزنمش ولی ماشين خورد كه خورد، فدای سرم كه خورد. مقصر طرف بود و خيلی هم اصرار داشت وايستيم تا افسر بياد و كروكی بكشه تا من بتونم از بيمهاش استفاده كنم. گفتم آقا جون، من ميرم تو دوست داری واستا! توی اين برف و بوران اگه تا ده دقيقه ديگه به يه سرپناه نرسيم، گرگ همه جامون رو خورده انوقت تو میخواهی زنگ بزنيم افسر بياد؟! ماشينم بيمه بدنه هست و دو روزه درگير كارهای اون هستم. ظاهراً بيمه بدنه هم بدون كروكی نهايتاً تا سقف 120هزار تومن پرداخت ميكنه و همون مشكلات خاص سيستمهای اداری كه ديگه صابونش به تن و بدن همهمون خورده. بهرحال عيبی نداره جوونم، كار میكنم، بقيهاش رو هم خودم از جيبم ميدم.
دكتر ميگه ترشحات سينوسیيه. مامانم ميگه سر و كلهات چائيده. خانمم ميگه، تو هم ديگه شورش رو درآوردی با اين سرماخوردگیهات. داداشهام ميگن، كيوان يه كلكسيون كامل از انواع امراض گوناگونه، يه موزه از بيماريهای كامل، يه كيساِستادی و خواهرهام هم ميگن ... هر چند من كه خواهری ندارم. ميگن خواهر، گريهكن مجلس ختم برادره و من موندم وقتی مُردم كی قراره واسم گريه زاری كنه؟!
وقتی فكر میكنم میبينم همه افراد ذكر شده مشروحه بالا درست ميگن و اين وسط من موندم حيروون و سرگردون كه با اين سينوزيتی كه عينهو سرطان چسبيده بيخ پيشونيم و دست از سر و كلهام برنمیداره چه گـُهی بايد بخورم؟! وزش نسيمی از لای در و پنجره و خوردن يه باد كوچيك به پيشونی من، يعنی تضمينی ده روز سرماخوردن از نوع شديدترين نوع ممكنش. از اونايی كه شايد توی تمام طول عمرتون فقط يكبار بهش مبتلا بشيد. سعی میكنم خيلی مراقب خودم باشم ولی يهويی پديدار شدن سردرد و گلودرد و آبريزش بينی و عطسه و سرفه توی وجود نازنين بنده يك امر كاملاً عادی و يوميه است جوری كه ديگه هيچ يك از اطرافيان دنبال علتش نمیگردند و بعد از يه عطسه همه ميرن كه سه چهار كيلو ليموشيرين و پرتقال واسم بگيرند و يه سوپ برای شام درست كنند. خيلی مراعات ميكنم ولی ديگه همه سوراخ سنبههای در و پنجره رو كه نميشه درز گرفت. هر چند درجه حساسيت سينوسهای من اينقدر بالاست كه فكر میكنم اگه بادی از يه جای آدميزاد هم دربره و به پيشونی من بخوره باز دچار سرماخوردگی میشم!
توی اين دو سه سال از دست اين مريضی ديگه خيلی خسته شدم بهمين خاطر تصميم گرفتم هر جوری شده از شرش خلاص شم. پارسال سیتیاسكن كردم و با چند متخصص مشورت كردم، امسال هم دوباره پيش يكی ديگهشون رفتم و تقريباً همهشون ميگن بايد سينوزيتم رو عمل كنم فقط چيزی كه من رو مردّد كرده و يه كمی شك برانگيزه اينه كه هر كدوم از دكترها برای شرايط بعد از عمل و اينكه تك سرفهها و سرماخوردگیهای شديدم خوب ميشه يا نه، يه چيزی ميگن و هيچ كدوم نظر اون يكی رو قبول ندارند. وقتی هم بهشون ميگی مثلاً فلان دكتر اين نظر رو نداشته و گفته بايد فلان كار رو بكنم پنداری به نواميس سببی و نسبی آقای دكتر تعدی و تجاوز از نوع هاردش كردی. چنان اختيار از كف داده و از كوره درميره كه آدم از گفتن خودش پشيمون ميشه. هيچ دكتری نسخه و تجويز دكتر قبلی رو قبول نداره و تقريباً همه دكترها متفقالقول نظر دكتر قبلی رو نفی كرده و در خيلی موارد دكتر قبلی را گاو مينامند كه از علم طبابت هيچ نمیداند و تو ميمونی اسير و سرگردون كه لابهلای اين جماعت انديشمند، اين اطباء و پزشكان و آدم حسابیها كه وقتی پای منافعشون مياد وسط اندازه رانندههای شركت واحد هم همديگه و صِنف و همكارانشون رو قبول ندارند چه كنی و جوون عزيزت رو بسپاری زير تيغ كدوم يكی از اونايی كه 170تا مدرك و سرتیفيكی و دانشنامه چسبونده به در و ديوار مطبش ولی از ديد همكارهای ديگهش، گــاوی بيش نيست!
دوستی ساكن در اونور آبها كه از بد حادثه ايشون هم پزشك هستند چند وقتيه كه قراره سرچ كنه و آدرس دو سه تا متخصص گوش و حلق و بينی ساكن در ايران كه البته در زمره گاوها نباشند رو به من بده كه نهايتاً پس از مشورت با اين پزشكان، سينوزيت مزمنم رو عمل كنم ولی گويا مشغله و دردسرهای خاص آن جوامع، باعث شده كه اين دوست عزيز من را كه هيچ، اصلاً وطن را نيز فراموش كند. بميری كيوان. بميری كه جز دردسر هيچ نداری!
همين اول صبحی و ناشتايی میخواستم يه چيزهايی بنويسم ولی وقتی يكبار ديگه اين نوشته پايينم رو خوندم ( اگه اين رو بحساب پُررويی من نذاريد ) يهويی باهاش خيلی حال كردم! بنابراين حيفم اومد اينقدر زود زود بنويسم كه تا چند روز ديگه اين نوشته و اون گاوه و همه اون بگذريمها لابهلای بقيه نوشتهها گم بشن. حسه ديگه حساب كتاب كه نداره، يه موقع بیدليل از يه چيزی بيشتر از بقيه چيزها خوشت مياد حالا خيلیها اين عقيده و نظر تو رو ندارند بنابراين نبايد منتظر تائيد همهگان بود. بهمين دليل امروز هم دوباره، همينكه نبضش بزنه، قضيه حله. شايد ارزش يكبار ديگه خوندن رو داشته باشه!
هوا سرده. واسه صبحونه يه نصفه بربری و يه دونه از اين خامههای شركت پاك كه سالهاست عكس يه گاو در حاليكه داره توی يه مرتع خوش آب و هوا علف ميخوره، گرفتم و نون بربریی رو كه ديگه سردِ سرد شده گذاشتم روی برگه A4ی كه صورتجلسه مورخه 19/10/84 روش نوشته شده. جلوی اسم بنده كه جزء حاضرين در جلسه هم بودم نوشته " بازنگری و بررسی فرايندهای مديريتی و شاخصهای حياتی " و تاريخ اجرا هم 3/11/84 زده شده. هیياَاَااَااَ كی ميره اين همه راه رو؟! بازنگری و بررسی فرايندهای مديريتی و شاخصهای حياتی. چه عنوان پُر ابهت و باشكوهی. كسی ندونه فكر میكنه من افلاطونم و ماها داريم اينجا شاتل هوا میكنيم. يه تيكه از نون بربريی رو كه عينهو لاستيك شده و لامصب هر چی ميكشی كـَنده نميشه، با هر بدبختی كه شده ميكـَنم، جوری كه كِتفم بابت اين كشمكش درد ميگيره و تيكه پارهپوره شده نون رو ميكُنم توی خامه و همونجوری زير چشمی تقويم روميزی رو نگاه میكنم. دقيقاً يكهفته از جلسه گذشته و من بايد تا هفته ديگه همين موقع، فرايندهای مديريتی و شاخصهای حياتی رو بازنگری كنم و اين يعنی زرشك! درصد كار تا همين الان كه دارم با يه دست بربری را میكِشم و با اون يكی دستم افليجوار تايپ میكنم 0% و اگه اوضاع بهمين منوال پيش بره توی جلسه بعدی احتمالاً خشتك بنده رو بطور سرپا جِـرواجـر خواهند كرد.
خوش بحالت آقا گاوه. خوش بحالت كه بیخيال دنيا و روزگار، نه ميفهمی فرايند چيه و نه زندگی و علفزارت شاخص حياتی داره. خودتی و دو تا شاخ و يه دم و خيلی كه مرد باشی يه سری اندامهای چسبيده به پايين تنهات. اصلاً غمت نيست. جلسه تشكيل بشه يا نشه؟! اورانيم، غنیسازی بشه يا نشه؟! سن فحشاء روزبهروز پايينتر بره يا نره؟! دوباره جنگ شروع بشه يا نشه؟! برات فرقی نداره پرونده بره شورای امنيت يا بره زير دست آقای مدير. پلاك ماشينت زوج باشه يا فرد. مارادونا رو بچسبی يا غضنفر رو. اصلاً حاليت نيست و نميتونی بفهمی واسه يه لقمه نون چه باسنی بايد ازت پاره شه. نميتونی بفهمی غم نان يعنی چی؟ با سيلی صورتت رو سرخ نگه داری يعنی چی؟ توی اون مرتع نه تبعيض نژادی هست و نه نگاه جنسيتی. نه پسر 16 ساله همسايه معتاده و نه دختر 17ساله بلوك روبروی، تَـهاش باد ميده و نه زن آقای حجت ... اللهاكبــــر! اونجا همه ماءماءها يه جوره. همه جفتكها يه شكله. همه تاپالهها يه رنگه. اونجا همه نگاهها يه معنی داره و نبايد واسه هر نگاهی يه تفسيری كنی. نبايد هی به خودت دروغ بگی. انشالله كه گربه است اونجا معنی نداره. پسره معتاده، شك نداری. دختر ميذاره، شك نداره. نگاهها و سلامعليك زن آقای حجت بیدليل نيست، شك نداری... اللهاكبر!
اونجا اگه يه گاو پريد روی يه گاو ديگه، تا موقعيكه اونها با هم هستند هيچ گاوی بخودش اين اجازه رو نميده كه بخواد به يكی از اين گاوها چپ نگاه كنه. اونجا همينكه علفی باشه و آب جوبی كه لبی تر كنید شما را بس است. شما گاويد و واسه خودتون حريم و حرمت داريد و اونوقت ما انسانيم و مثلاً ارواح عمهمون اشرف مخلوقات و به هيچ موجود ماده دوپايی رحم نمیكنيم. پير باشه، جوون باشه، مريض باشه، مجرد باشه، متأهل باشه، حامله باشه، پريود باشه، يائسه باشه، چادری باشه، مانتويی باشه، با بچه، بی بچه، با پول، بی پول، با زور، بی زور.... همينكه ماده باشه و نبضش بزنه، قضيه حله. انسانيت رو همراه با حجب و حياء خورديم و يه آب خُنك هم قلوپ قلوپ روش و شديم نمايندگان خدا در روی زمين. نماز صبح رو بچسب كه بايد بلند بخونی و ح، يی كه بايد از ته حلقت دربياد و سين و صادی كه بايد زبونت لای دندونهات باشه و... ای بابا، كاشكـی فقط همينها بود. آقا گـاوه حرف واسه گفتن زياده ولی بگـذريـم. بگذريم كه اين " بگذريم " خيلیها جاها بدردمون خورده. بگذريم كه اگر نبود اين " بگذريم " تا الان سه بار قبض روح شده بوديم... اينبار هم بگذريم!
:: خواستم خدمت دوستانی كه توی پست قبلی فرمودند كمتر نق بزنم، برف خيلی هم خوبه، قشنگه، خوشگله، نعمته، دستكش دست كنم و شال گردنم رو وردارم و برم بيرون خونه برفبازی كنم، جيغ بزنم، شادی كنم، بیخيال دنيا يه آدم برفی درست كنم و جای دماغش يه هويج بذارم بگم كه در جريان باشند كه بواسطه بارش همين برفی كه شما خيلی ازش حمايت میكنيد و با ديدنش روحيهتون تلطيف و همه حسهای رمانسی و شاعریتون يهويی ورقلمبيده ميشده عرض كنم، ماشينم توی پاركينگ خونه مونده و دو سه روزه پياده طی طريق میكنم. ميدونم باور نمیكنيد ولی بجون خودم راست ميگم و حاضرم بهتون نشون هم بدم ( منظورم برف و ماشينی كه توی پاركينگ حبس شده است، نه چيز ديگه رو! ) بهرحال ميدونم اين هم مشكل خودمه. اين همه محل توی تهران است و وقتی آدم ميره وسط بـَر و بيابون سكنی میگزينه و همنشين شغال و روباه و گرگ و خرس و گوزن ميشه ديگه بايد منتظر چنين روزهايی هم باشه، اين قبول ولی اينكه باسن آدم به صندلی ماشين عادت كنه و اونوقت مجبور بشی توی اين سوز و سرما بدون ماشين گـَـز كنی از اون دردهايی كه خودتون بايد لمسش كنيد و گفتن و نوشتن در رابطه با دردهای اون ناحيه اصولاً فايدهای نداره و فقط نياز به تجربه شخصی داره.
:: چند وقت پيش يه دونه از اين كلاه نمیدونم چی چيهها كه شبيه كلاه اليـور تويست خريدم. اولش كه گذاشتمش سرم همه خنديدند و گفتند، كيوان خيلی مسخره شدی، اين رو كه نمیخواهی سرت بذاری؟! و وقتی گفتم اتفاقاً بواسطه سينوزيتی كه دارم تصميم گرفتم كلاه رو بذارم سرم تا كمتر باد به پیشونیم بخوره همه فكر كردند شوخی میكنم. خب اولش يه كمی هم سخت بود و نگاهها، روم سنگينی ميكرد ولی الان مدتیه كه از كلاه استفاده میكنم و اتفاقاً خيلی از دوروبريها نظرشون عوض شده و بجای واژه " مسخره " از واژه " چه بهت مياد " استفاده میكنند. بهرحال بايد اين موضوع رو توی خودمون تقويت كنيم كه با رعايتِ احترام به قانون و شهروند و دين و سنت، اونجوری كه دوست داريم زندگی كنيم. كون برهنه يا با بيكينی كه نيومدم توی خيابون، وسط چله زمستون كلاه گذاشتم سرم، اين كه ديگه مغاير با اهداف و آرمانهای انقلاب و موازين عرفی و شرعی نيست؟! هست؟!
:: گشادی سوراخ گوش سمت راست كماكان بقوت خودش باقی است. هی میكنم توش و هی درمياد ولی خب انصافاً چه فازی ميده اين MP3 Player. هر چی كه كمتر سر و صدای آدميزاد و چيزهايی كه از آدمی در مياد بشنوی راحتتر و ريلكستری. اون رو ميكنی تو گوشت ( البته ببخشيد، منظورم همون گوشیهای دستگاه MP3 Player وگرنه اونی كه شما فكر كرديد توی گوش كسی نميره! ) داشتم میگفتم، میكنی توی گوشت و ديگه بیخيال همه صداهای موجود در فضا كه خيلیهاش مزاحم و آلاينده است فقط به موسيقی گوش ميكنی. كلاه اوليور تويستی كه سرم، از اين گوشی جينگوليها هم كه توی گوشمه، قد و بالا كه ماشاالله هزار اللهاكبر رشيد و بلند بالا، خوشتيپ و قيافه و خوشپوش هم كه هستم فقط اگه يه كمی رنگ پوستم روشن و چشمهام هم سبز يا آبی بود ديگه محال بود كسی باورش بشه من بچه همين محل هستم!
آیا کسی هست مرا یاری کند و از زیر این خروارها بـرفـی که دست از سرمان برنمیدارد و همینجوری هی میبارد و هی میبارد و هی میبارد و گويا خيال توقف نيز ندارد، به سلامت دربیاورد؟! گويا باسن آسمان فقط در همين نقطه بالای سر ما دچار پارهگـی مفرط شده است و حال هيچ خيـاطـی توان دوختن آنرا ندارد. خـدایـا توبه. خـدايـا عفو نما و ببخش ما را. خـدايـا در اين روز عزيز از سر گناهان ما بگذر. خـدايـا هر چه فـريـاد زديم " کجاست زمستان و کجاست آن بارش برف و باران " دروغين بود. خدایا گــُه خوردن را برای همین زمان گذاشتهاند، پس با کلام بلند و صدای رسا فرياد ميزنيم، خدايا گـه خورديم... کمـــک!
خلاصه چيز رستم شكست و برف تهران رو سپيدپوش كرد. اومدن برف تو تهران هم داستانی داره و مطابق با هيچ اصول و استانداردی نيست! اين شهر اينقدر بزرگ و بیدر و پيكره كه در حاليكه يه سرش داره برف مياد اون يكی سرش آفتاب و حتی خبری از بارون هم نيست. پنداری اينجا كه برفی هست و پارو و زمين خوردن و خيس شدن و گـِل و شـُل و اَنمالی شدنی، ما جزء خواص و شهروند درجه يك محسوب ميشيم و هر جا كه نَم بارونی مياد ما بايد شال و كلاه كنيم و خودمون رو آماده كنيم كه با پارو بريم پشتبوم. هرچند اينجوری ميتونيم بخودمون بباليم و بگيم ما بچه بالای شهر هستيم و محلمون برف داره، ديگه همه نيومدند خونه ما كه ببينند وسط بيابون زندگی میكنيم!
ديروز دوشنبه در حاليكه ميدون انقلاب باد هم نميومد من صبح توی برفها گير كرده بودم و وقتی به جلسه صبح اول وقت دير رسيدم و گفتم، ببخشيد من توی برف گير كرده بود، معاون مديرعامل چپچپ نگاهم كرد و گفت، بگو خوابم ميومد و خوابيدم بودم وگرنه هوا به اين خوبی برف كجا بود؟! و من اونموقع خيلی مايل بودم بیخيال خيلی چيزها ميشدم و دو پايی شبيه چكیجان از همين ور ميز دوپايی ميرفتم توی صورتش و تموم دندونهاش رو خرد ميكردم چون همون موقع از بسكه ماشين رو توی برف هل دادم بودم كمر درد گرفته بودم.
ديشب ولنجك مهمون بوديم اينقدر برف اومده بود و خيابون طوری يخ زده بود كه تردد با ماشين غير ممكن بود. ماشينها كه عمدتاً رانندههاشون جوون بودند ليز و عينهو تاپاله بهم میخوردند و تـِر ميزدند توی پول بابا جونشون ولی خب جالبيش اين بود كه مثل هميشه از همون اول تصادف، فحش خواهر مادر بهم نميدادند و يقه و گريبون همديگر رو جر نميدادند. ظاهراً برف خلق و خوی مردم رو هم تميز و لطيف كرده بود. طی تماسی هم كه همون موقع با مينیسيتی داشتم، بهم گفتند اصلاً فكر اومدن به خونه رو نكون كه رسيدن بخونه محال و امری غير ممكنه و اگه يه موقع خر بشی و بيايی بايد توی خيابون بخوابی. توصيه اكيد اين بود هر جا كه هستم همونجا اطراق كنم كه اگه ميرفتم خونه گرگها میخوردنم.
و اما از فردا تقريباً سه روز تعطيله و واسه مايی كه نه محصل و دانشجو هستيم و نه بچه مدرسهای و توراهی داريم جون ميده شال و كلاهی كنيم و راهی مسافرت بشيم. اگه خواننده اينجا باشيد فكر كنم ديگه حتماً همهتون حدس بزنيد قراره من آخر هفته كجا برم؟! .......... شمــال؟! اگه گفتيد شمال، مطمئن باشيد كه كاملاً اشتباه كردين! البته راستش اول قرار بود كه اين چند روز بريم شمال و هوايی عوض كنيم ولی شرايط جور نشد و اينجور كه بوش مياد بايد بريم بالا پشتبوم و برف پارو كنيم. اگه كسی رفت شمال حتماً جای من رو هم خالی كنه.
چند نفر از دوستان، تولدی رو كه يه هفته ازش گذشته بود رو بهونه كردند و عصر جمعهای عينهو قوم مغول ريختند خونهمون. همسر عزيز بنده هم كه هميشه پای ثابت حركتهای چريكی و تكاوری اينچنينی است واسه اين مجلس خودمونی و دورهم جمع شدن خيلی زحمت كشيد. همونجور كه دو سال قبل هم سورپرايز كرد و عدهای از دوستان رو يه جای ديگهای غير از خونه خودمون جمع كرده بود كه ما تا وارد اونجا شديم يهويی دوستان همه عربده كشيدند و دست زدند و سوت كشيدند و منهم اولش توی اون تاريكی از ترس داشتم سكته میكردم ولی يه كم كه گذشت و فهميدم چی به چيه و چون تولدم بود از فرصت استفاده كرده و واسه تلافی، همه خانمهای حاضر در مجلس رو كه خب البته همه هم ماشالله از نسل جووون و تو دل برو بودند چلپچلپ ماچ كردم كه فكر كنم همچين بدشون هم نيومد. ديشب هم كيكی بود و شمعی و كادويی و بزن و برقصی كه خب البته دوستان قبول زحمت كردند و همه آبجوهای من رو هم خوردند.
روزهايی كه كار خاصی ندارم معمولاً با سرويس ميرم سر كار. راه دور و موندن توی ماشين و ترافيك، كلافه كننده است. چند وقتی بود كه تصميم گرفته بودم يه دونه از اين دستگاههای MP3 Playerها بخرم و توی مسير موزيك و آهنگ گوش كنم تا گذشت زمان عينهو يه چيز سخت و ستبر به يه جای نرم و لطيفم فشار نياره و راحتتر بگذره. توی شيش و بش و اينكه كدوم ماركش بهتره و چی بخرم بودم كه ديدم همسر گرامی واسه تولدم يكی از همين دستگاهها رو خريده. منهم كه نديد بديد، شبونه دويست تا آهنگ ريختم توش و الان هم چند روزه وقتی كه با سرويس ميرم از همون صبح اول صبحی MP3 Player رو روشن میكنم و ديگه توی مسير از صدای زوزه موتور و زرزر راننده و فحش خواهر مادر همكاران به رئيس و مدير و آقای راننده نگهدار رفيقمون جا مونده، خبری نيست. خيلی شيك و باكلاس در حاليكه همه سرنشينان رو به يكی از جاهای حساسم حساب میكنم يا گوگوش و شهريار قنبری و ابی و بعضی از اين آهنگهای رضا صادقی رو گوش ميكنم و يا ماريا كری و جيبسیكينگ و التون جان و بريان آدامز و جرج مايكل. فقط يه مشكلی هست و اونهم اينكه ظاهراً گوش سمت راست من يه كمی گشادتر از گوش سمت چپمه. چون هر دو گوشی رو امتحان كردم و ديدم هيچ كدومشون توی گوش راستم بند نميشه و هی تلپتلپ ميوفته تا حالا به اين نقيصهام پی نبرده بودم، خودم هم حساس شدم، بايد بگردم ببينم چه جوری شده كه يكیش گشادتر شده. جداً اين هم مشكلی كه آدم سوراخ گوشهاش با هم همخونی نداشته باشه. راستی شماها كه تجربهتون بيشتره، وقتی يكی از سوراخهاتون گشادتر از اون يكی سوراختون ميشه چيكارش میكنيد؟!
خب به سلامتی و ميمنت پروژه تحقيق و تفحص در رابطه با خريد دوربين ديجيتال هم به پايان رسيد. اصولاً يه سری از خريدهای من ويری و وياری و از روی اميال و هوسه و امكان داره مثلاً از همين دوربين هيچ استفادهای هم نكنم ولی مجموعاً از پروسه خريدش خوشم مياد و دوست دارم تا جايی كه ممكن هست در رابطهاش بدونم و مطلب جمع كنم. الان هم يه دفترچه دارم به اين كلفتی كه تمام خصوصيات دوربينهای ديجيتال و جدولهای مقايسهای رو كه اين چند وقت از اينترنت پرينت گرفته بودم بصورت صحافی شده، دارم كه اگه كسی بخواد دوربين بخره اين مطالب ميتونه خيلی كمكش كنه ( اگه كسی لازم داره و ميخواد بگه تا براش كپی بگيرم ) البته اين همه زمانی رو كه من واسه خريد دوربين گذاشته بودم اگه واسه اكتشاف مناطق نفتخيز گذاشته بودم حتماً تا الان چند تا چاه نفتی توی همين ميدون تجريش كشف كرده بودم. القصه، با توجه به راهنمايیهای شما دوستان و برخی از خبرگان و اينكارهها قرار بر اين شد كه اصلاً 500-600 هزار تومن بابت خريد دوربين هزينه نكنم كه هيچ توجيه اقتصادی نداره بلكه يه دوربين كامپكت بخرم كه هم كوچيك و سبكِ و هم ارزونتر. ديدم همچين بد هم نميگند. دوربين كوچيكتر كه باشه رغبت آدم واسه اينور اونور بردنش هم بيشتره. خلاصه ضمن صحبتی كه با آرشخان داشتم ايشون دو دوربين Fujifilm F10 و Panasonic FX9 رو پيشنهاد كردند. Fuji رو پيدا نكردم و نهايتاً يه دونه از همين پاناسونيكها كه ظاهراً اين روزها تلويزيون هم تبليغش رو زياد ميكنه و به قيمت 315 هزار تومن خريدم كه خب با توجه به كارت 16MG بايد چهل پنجاه هزار تومن هم داد و يه كارت بالاتر خريد. شكل و شمايل بخصوص LCD 2.5 اينچیش كه خوبه. حالا بايد ديد چاپ عكسهاش چه جوری درمياد. خلاصه كه اين چند وقته بد جوری زدم تو كار ديجيتال!
ديشب قرار بود از ساعت 12 به بعد شهاب بياد. خيلی سختم بود از روی صندلی كه تازه گرم و نرم شده بود بلند شم و آقادايی رو تكون بدم و بخوام شهاب رو ببينم ولی هر چی كه بود عزمم رو جزم كردم تا من هم يه كمی در پيشرفت مسايل علمی و نجومی دخيل باشم. يه لحظه حس كردم شيخ طوسی و مرحوم ابوعلی سينا هستم و میخوام با رمل و اسطرلاب كشفالحقايق كنم ولی همينكه پرده رو كنار زدم و آسمون رو نگاه كردم دلم گرفت. توی اين آسمون، شهاب كه هيچی اورانوس و مريخ هم اگه قرار بود بيان چيزی معلوم نبود. تموم آسمون سياه و انگاری كه همه ماه و ستارهها رو غباری از گـُه گرفته بود. دريغ از سوسوی ستارهای. ديگه اينقدر بدبخت شديم كه ديدن رنگ آبی آسمون و يه شب مهتابی واسمون شده رويا و آرزو. ديگه بايد بابت ديدن يه ماه پيزوری و چهار تا دونه ستاره، رونما بديم و تخممرغ بشكونيم و اسفند دود كنيم و هِلهِله سر بدیم. جداً اين خدا هم ديگه شورش رو درآورده با اين ترتيب و توالی فصلهاش. نه برفی، نه بارونی، نه تگرگی، نه نسيمی. عوض همه چيز، سوزی مياد كه همه پشمهای آدم قنديل میبنده. از اون سوزهای سرد گداكُش كه انگاری با چاقو دارند صورتت رو خراش ميدن. هوا خيلی سرد شده حتی توی خونه هم آدم احساس سرما ميكنه.
بیخيال شهاب و همه دستاوردهای نجومی شدم. يه قهوه درست كردم و دو سه تا After Eight برداشتم و دوباره اومدم پشت كامپيوتر. اصلاً گور بابای هر چی شهاب و ستاره دنبالدارهه. از شهاب و ستارههای زمينی و اونايی كه يه عمر ور شكممون بودند چه خيری ديديم و چه دلخوشی داريم كه حالا بخواهيم دلمون رو به آسمون و شهابهاش و اون ستارههای بیمعرفتش خوش كنيم؟! اونها كه سالها بودند و قرارشون اين بود كه واسه هميشه بمونند، اونجوری توزرد از آب در اومدند ديگه وای بحال اينهايی كه اگه شانس بياری فقط ميتونی يه لحظه، اندازه يه چشم بهم زدن ببينیشون. هوا سرده و داره سوز مياد. از اون سوزهای سرد گداكُش كه انگاری با چاقو دارند صورتت رو خراش ميدن.
نه به ريخت و قيافه من ميخوره و نه شما حال و حوصله شنيدن حرفهای قُلمبه سُلمبه رو داريد هر چند بعضی چيزها قلمبهاش هم همچين بد نيست و شايد همه ماها بنا به مقتضيات سن و سالمون كلی خاطرات خوب از همين چيزهای قلمبه داشته باشيم! مثـلاً، اُمممم مثـلاً، اُمممم، مثلاً ... اصلاً بگذريم و بريم سراغ چند تا واژه ورقمبيده!
چند روز پيش در سمينار نانو تكنولوژی و ديروز هم در سمينار مديريت و رهبری در هزاره سوم شركت كرده بودم. اسمها و واژههای باكلاس و باپرستيژ و صد البته مباحث ارائه شده نيز به همان نسبت جذاب و جالب بود. مسايلی كه قطعاً فردا و آينده جهان و جهانيان برپايه همين موضوعات پیريزی شده است. آينده جهان و جهانيان برپايه همين موضوعات پیريزی شده است ولی افسوس و صد افسوس كه با توجه به آنچه سخنرانان و دكترها و آدم حسابیهای موجود در سمينار ارائه نمودند و برداشت نصفهنيمهای كه من از صحبتهای آنان كردم، در هزاره سوم كه قدمهای اوليه را در آن گذاشتهايم نيز كماكان بايد افتخارمان به همان داريوش و كوروش و هخامنشيان و تير آرش و كشف الكل و فتح قسطنطنيه و همان دوران ماقبل هزاره باشد. عوام كه در مشكلات يوميه و روزمره خود غرقاند و از صبح تا شب بدنبال پيدا كردن راه حلی برای گره زدن هشتشان به نهشان هستند و دائماً چشم به تقويم و منتظر رسيدن سر برج و ته برجاند و خواص هم كه خدا خيرشان بدهد، يا اصلاً به اهميت موضوع پی نبردند و يا اينقدر سوراخ سمبههای مهمتر و ماكروتر از نانو دارند كه همه سعی و توانشان را صرف پُر كردن آن كردهاند. حق هم دارند. عقل مردم به چشمشان است و احتمالاً برداشتها چنين است كه هر آنچه بزرگتر باشد و كلفتتر بهتر است و موثرتر!
نانو تكنولوژی سوار و متكی بر پايههای علم و دانش است و ورود به هزاره سوم هم بر اساس توسعه منابع انسانیست. در نانو با در دست گرفتن كنترل در سطوح مولكولی و اتمی، خواص جديدی میسازيم. در دو دهه اخير پيشرفتهايی در تكنولوژی وسايل و مواد با ابعاد بسيار كوچك بدست آمده است و اين تحولی فوقالعاده است كه تمدن بشری را تا چندی ديگر دگرگون خواهد كرد. نقطه اتكاء بسياری از محصولات جديد مثل يخچال فريزر و ماكروفر برپايه مانور بر روی نانو میباشد كه اگر كمی دقت كنيم نمونه اين تبليغات رو كه عمدتاً محصولات كرهای هم هستند رو ميتونيم در اتوبانهای تهران ببينيم.
بهرحال بدون داشتن تعصب كوركورانه و با نگاهی واقعگرايانه بايد قبول كنيم كه از مسير و سمت و سوی مشخص شده در جهان عقب هستيم، نه يك سال و نه دو سال، بلكه سالهای سال. همه دنيا به سمت جنوب رودخونه در حركتند و ما به تنهايی و با شدت هرچه تمامتر در جهت شمال در حال دست و پا زدنيم و اصـرار هم داريم كه همه اشتباه میكنند و فقط ماييم كه مسير درست رو پيدا كـرديم. ديروز و امروز رو كه " عصر ارتباطات و اطلاع رسانی " بود از دست داديم. ايرانی، تحقيقی كرده باشه، به نتيجهای رسيده باشه، اطلاعاتی داشته باشه و اونوقت اون رو تو معرض ديد و به اطلاع همه برسونه؟! ابداً، محاله. تا از كنار اون چهار ورق، چيزی عايدش نشه لام تا كام حرفی نميزنه. كشوی ميز قفل شده ما پر از اين اطلاعاته كه همه رو به هوای روز مبادا و گرفتن پوئن و داشتن امنيت شغلی نگه داشتيم. نمونه اين مسايل در محيطهای كاری و بخصوص صنعتی به وفور ديده ميشه. شمايی كه الان دانشجو هستيد و آرمانگرا، نگاه به خودتون نكنيد فردا كه وارد محيطهای كاری شديد همه اين دوز و كلكها رو ياد میگيريد.
بهرحال نانو متكی بر علم و دانش و كنترل در سطح اتمیيه و مثلاً ماكروفرهای نانو، سطح رویشون ديگه چرب و كثيف نميشه و هيچ نيازی به شستوشو ندارند. رسيدن به چنين تكنولوژی قطعاً تمامی فعل و انفعالات آينده دنيا رو بزودی متأثر از خودش ميكنه. در رابطه با ابزارهای ورود به هزاره سوم هم كه برپايه رشد و توسعه منابع انسانی استوار شده هيچی نگيم بهتره. كدوم رشد؟! كدوم توسعه؟! كدوم منابع انسانی؟! همه اينها تا وقتی روی كاغذ هست و در سطح دانشگاه به شكل تئوريك بيان ميشه مهمه. منابع انسانی هزينه نيست بلكه مهمترين سرمايههای يك سازمان است. جمله، جمله بسيار قشنگيه ولی توی اكثر سازمانهای ما اين فقط يه شعاره. هنوز هم منابع انسانی بیارزشترين موجودی يه سازمانه. با اين تفكرات و با اين برخوردها اونوقت توقع دارين ما ... بگذريم!
ميدونی، دلم واسه يكی تنگ شده ولی نميدونم اون كيه! شدم عينهو وقتی كه آدم گرسنهاش هست ولی نميدونه دلش چی میخواد. شايد يه جور ويره. يه جور ويـار، يه جور ... هوس نگم بهتره چون وقتی پای دل وسط باشه و دلتنگی، اين هوس ميتونه گند بزنه به همه اون دلشورهها و حسها و چشم انتظاريهايی كه خودت هم نميدونی واسه كیه و واسه چیه. حسه ديگه، مثل وقتی كه توی خونه تك و تنها روی مبل لَم دادی و هی منتظری يكی در بزنه. ميدونی قرار نيست كسی بياد ولی تو منتظری. ميدونی قرار نيست كسی بياد ولی تو چشم انتظاری. منتظری و چشم انتظار. چشم انتظاری و منتظر. منتظری و چشم انتظار. چشم انتظاری و منتظر ............