شنبه، ۱۰ دي ۱۳۸۴

ما خريت كرديم، بچه‌گی كرديم، جوون بوديم و خام، بزرگتر درست حسابی نداشتيم كه راهنمايی‌مون كنه و عصر جمعه‌ای پاشديم رفتيم هشت‌پا رو ديديم و از بدشانسی SMSی هم كه به دست‌مون رسيد و خبر از تخمی بودن فيلم ميداد دقيقاً موقعی بود كه ديگه چراغهای سينما خاموش و اثر بديع و فراموش نشدنی داوودنژاد بر پرده سينما نقش بسته بود ولی جون مادرتون، ارواح خاك گذشتگان‌تون شما نكنيد! نكنيد كه يعنی بكنيد ولی واسه ديدن اين فيلم بيخودی وقت و پول‌تون رو حروم نكنيد. خداوكيلی اگه تمشك و آب زرشك طلايی و تموم جوايز اسكار و نوبل و جشنواره خوارزمی و المپيك رو هم به اين فيلم بدند باز نتونستند حق مطلب رو بخوبی ادا كنند. بنظر من مسئولان بايد توی يه مراسم بسيار بزرگ و باشكوه:
1) از علی دايی تجليل بعمل بيارند و به زور هم كه شده يه دسته گل بندازند گردنش و يه كاری كنند تا قبل از برگزاری جام جهانی 2006 از فوتبال دل بكنه و واسه هميشه خداحافظی كنه.
2) بدون دسته گل و تقدير و تشكر بلكه با مشت و لگد و اُردنگی و پس‌گردنی و به فجيع‌ترين شكل ممكن يه كاری كنند كه اين آقای علیرضا داوودنژاد ( و البته خانواده محترم‌شان ) ديگه دور و بر سينما و دوربين و كارگردانی پيداشون نشه. اينجوری توی هر دو زمينه ورزش و هنر كاری كردند كه يك عمر دعای خير يه ملت پشت سرشونه.

حالا جداً اين آقای داوودنژاد قصدش فيلم ساختن يا اينكه تصميم گرفته تموم فك و فاميل و قوم و خويشاش رو بياره جلوی دوربين و معروف‌شون كنه؟! حالا باز اگه يه چيزی ميساخت كه ارزش ديدن داشت، خيلی با فاميل‌هاش مشكلی نداشتيم و ميتونست نامه بنويسه و همه‌شون رو از دهات بياره تهرون ولی اين آقا در هر دو جبهه گند زده. ظاهراً بچه‌های بد اوج و شكوه كارگردانی اين بنده خدا بوده و بعد از تراژدی و فاجعه‌ای بنام ملاقات با طوطی، هشت‌پا ميتونه لكه ننگ ديگه‌ای بر تموم پيكره هنر چندين هزاره ساله اين مرز و بوم باشه و تن و بدن داريوش و كوروش و نادر و اشك و اشكانی و حتی كمبوجيه رو هم توی گور بلرزونه. در يك كلام ميتونيم بدون خجالت و شرمندگی و با تموم صراحت و بلاغت و شيوايی بگيم، آقای داوودنژاد ميريدی بهتر از اين فيلمی بود كه ساختی. هنرپيشه‌هايی كه تريلی هيجده چرخ اسم‌شون رو نميتونه بكشه توی فيلم وجود دارند ولی دريغ از دو زار بازی و خلاقيت و هنر. جداً كه دست ننه‌ات درد نكنه با اين عروس آوردنش! يعنی اين آقای فروتن سناريو رو نخونده بود يا اينقدر مفلس و بی‌پول شده بود كه تن به چنين خفتی داده؟! يعنی واقعاً همين آقای فروتن بود كه " شب يلدا " رو بازی كرده؟! حيف كه ته سالن نشسته بودم و اگر تف ميكردم ميوفتاد روی سر و كله مرتيكه طاسی كه جلوم نشسته بود وگرنه بعد از پايان فيلم يه اَخ تُف نثار پرده سينما به منزله تشكر از تمامی عوامل و هنرمندانی كرده بودم كه به هوای ديدن يه فيلم خوب مجبور شده بودم سانس 9 تا 11 شب سينما فلسطين رو برم.

ديشب بعد از پايان فيلم كه نه، بلكه همون ده دقيقه اولش متوجه شدم وقتی كيميايی ميگه من دارم شاهكار ميسازم يعنی چی. جداً كه كيميايی در كنار اين كارگردانها، اسپيلبرگ! خلاصه از ما گفتن بود اگه از بی‌حوصلگی توی خونه كپك زديد و الكی بهم گير داديد و حتی يكهفته هم با قهر بوديد، اگه مجبور شديد واسه بار پونزدهم هفت سامورايی و تموم سريال اوشين رو ببينيد، ببينيد ولی سينما نريد و هشت‌پا رو نبينيد. مطمئن باشيد كه بعد از ديدن هشت‌پاست كه به روح تمامی رفتگان عوامل سازنده فيلم‌های كانی‌مانگا و جدال در تاسوكی فاتحه خواهيد فرستاد!

سه شنبه، ۶ دي ۱۳۸۴

پيرارسال نوشتم:
نمی‌خواستم كولی بازی در بيارم و دادوهوار راه بندازم. آخه اينقدرا هم مسئله مهمی نيست. البته واسه خودم كه مهمه، ولی فكر نمی‌كنم برای ديگرون خيلی فرقی داشته باشه. حالا امروز نه، يه روز ديگه. كيوان نه، يه خر ديگه! ديدم بعضی‌ها توی وبلاگ‌شون برای فرا رسيدن چنين روزی چنان سر و صدا راه میندازند كه انگاری معامله رستم دستان را يه ضرب و از بيخ شكستند. ديگه شكر خدا همه آدمها يه همچين چيزی رو دارند. بنابراين، اينهمه بگير و ببند و نعره و فرياد و اوُلدورم بوُلدورم نداره.

پارسال نوشتم:
ميگن هفتاد هشتاد درصد شخصيت آدمها در همون دوران بچه‌گی يعنی تو سن شيش هفت سالگی شكل می‌گيره. اون بيست درصد باقی‌مونده‌‌اش هم حين ادامه زندگی و در اثر تمرين و ممارست و شرايط محيطی حادث ميشه و نهايتاً مجموع همه اينها ميشه، شخصيت و پروفايل آدميزاد. فكر كنم خيلی ساله كه از مرز شيش هفت سالگی گذشتم، پس با اين حساب هشتاد درصد اثرگذاری، پـشــم! قطعاً شرايط محيطی هم اگر قرار بود اثر‌ی روم بذاره و ازم انسان خارق‌العاده‌‌ای بسازه تا الان اثراتش رو گذاشته و يه سوپرمن تحويل اجتماع داده بود. پس خيالتون رو راحت كنم، كيوان همينی كه الان می‌بينيد. با همين شكل و شمايل و قد و بالا و خلق و خو. خيلی زرنگ باشم و هنر كنم، همين جوری باقی بمونم و گـُه‌تر از اينی كه هستم نشم وگرنه توی اين سن و سال، تغيير شخصيت اگه محال نباشه يه امر بسيار بسيار مشكله. تغيير هميشه سخت و مشكل بوده توی اين قضيه شكی نيست ولی با توجه به نوع و مورد تغيير، درصدش يه كمی بالا پايين ميشه. تغيير مسكن، تغيير كار، تغيير شهر، تغيير دوست و ... همه سخته ولی خب، نشدنی هم نيست. البته تغيير هم مثل خيلی چيزهای ديگه اولش سخته و يه كمی درد داره ولی يه خورده كه ازش بگذره و اثراتش مشخص بشه، آدم بهش عادت می‌كنه و اونوقته كه خيلی هم خوشش مياد! توی اين يك سالی كه گذشت نه شاتِلی هوا كردم، نه معامله رستم و چيز غولی رو شكوندم، نه سفينه‌ای به كره مريخ فرستادم و نه كشف‌الاغرايب و شق‌القمری كردم! نكردم چون اصلاً قرارم اين نبود.

امسال می‌نويسم:
امان از اين زندگی صنعتی و ديجيتال كه بواسطه تقويم و ساعت و كرونومتر و موبايل و Calendar و جديداً هم دنيای وب و اينترنت، آدم از دست خودش هم نميتونه فرار كنه. دوستان خارج از كشور و اونايی كه هنوز ايران هستند ولی اينقدر خوشبخت و زرنگ تشريف دارند كه با انواع دوز و كلك‌‌ها بتونند وارد اوركات بشن، وقتی لطف كردند و اولين پيغام تبريك رو برام نوشتند تازه يادم اومد كه ای بابا، پنداری ما هم يه روزی بدنيا اومده بوديم! ماشالله اينقدر مملكت خوب و منظم و منسجمی داريم و اينقدر انگيزه‌هامون واسه زيستن و ادامه حيات قويه كه اصلاً سر معامله رو گم كرديم و همش داريم به عزرائيل و مرگ و لباس مشكی و تابوت و تشيع‌ جنازه و جمعيت گريون و گل‌های سفيد گلايول با روبان مشكی و فريادهای حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه و در سر پل صراط پاهات نلغزه، بلند بگو لاالله‌اال .... ای لال بشی كيـوان كره‌خر، خفه‌خون بگير... چشم!

از اونجايی كه من ذاتاً آدم فرهنگی و با كمال و دانشی هستم ( آره ارواح عمه‌ام! ) سالروز تولدم هم همزمان شده با روز تشكيل نهضت سواد‌آموزی. بهرحال واسه قمپوز در كردن همين هم ميتونه يه پوئن مثبت باشه و ميشه تلاقی اين دو مورد رو به فال نيك گرفت. بهرحال كيك تولدت رو روز سوادآموزی بــِبُری خيلی بهتره تا مثلاً بخواهی روز جهانی فاضلاب ببريش!

و اما، بدون هيچگونه برنامه‌ريزی قبلی و ذهنيتی همين الان متوجه شدم كه توی هر دو نوشته بالا كه مربوط به تولدمه از معامله رستم دستان اسمی بميون آوردم كه امسال هم بخاطر شگونش و برای سومين سال متوالی از اين عنصر كمياب يادی می‌كنم شايد كه اينجوری اوضاع احوال سال بعد بهتر بشه! امسال هم همانند تمامی سنوات قبل و با وجود اصرار همسر گرانقدر، مراسم جشن تولدی برگزار نميشه و كليه هزينه‌ مراسم صرف امور خيريه میشه! ضمناً وسيله اياب و ذهاب جهت شركت در مراسم ختم آن مرحوم ... كيوان خفه شو ... چشم!

هفتم دی كه پشم ولی پنج‌شنبه هشتم دی تولد يكی از دوستان دعوتيم كه نزديك به سی‌ نفر دختر و پسر قراره بزنند و برقصند ( جون مادرتون حالا نريد ما رو بفروشيد! ) فكر كنم بعد از يك ربع، اوضاع و احوال اينقدی خر تو خر بشه كه اگه منهم چند تا شمع ببرم و بذارم رو كيكِ طرف و يه فوتی كنم و چند تا عكس بگيرم كسی متوجه نشه. چون با توجه به اينكه من از تولد گرفتن متنفرم و هيچ وقت عكس تولد نداشتم چند سال بعد كه بچه‌دار شديم، بچه فكر ميكنه باباش، سرراهی بوده و توی پرورشگاه بزرگ شده. پس حالا كه اينجوريه و بخاطر اینکه بچه هم فکرهای بد نکنه به افتخار تولد آقا كيوان، بزن اون دست قشنگه رو!

دوشنبه، ۵ دي ۱۳۸۴

اصلاً فكر نمی‌كردم اينجا رو بخونه. هنوز هم مطمئن نيستم. شايد از دهن كسی چيزی شنيده يا شايد هم ... راستش اصلاً دوست ندارم كسی از دور و بری‌ها و دوست و رفقها و بخصوص همكارام اينجا رو بخونند. درسته كه اين روزها خيلی از روزنامه‌ها در مورد وبلاگ و بلاگرها می‌نويسند و حتی خيلی از رجال سياسی و آدمهای مهم اجتماعی و اساتيد رو به سمت و سوی وبلاگ آوردند و حتی يه جورايی داشتن وبلاگ نمونه‌ای از روشنفكری شده ولی بنظرم هنوز اين قضيه واسه جماعت جا نيافته و وقتی اسم وبلاگ و بلاگر مياد، يه آدم علافِ بيكار رو تجسم می‌كنند كه نشسته و فقط داره اراجيف ميگه و از خاطرات ث.ك.ثی‌ش تعريف ميكنه. بهمين خاطر هر جايی هم كه صحبت از وبلاگ ميشه خودم رو به خريت ميزنم و هرگونه آشنايی با اين محيط رو منكر ميشم. جالبه كه چند بار هم دوستان و فك و فاميل به تفصيل و با شرح كامل، حال و هوای وبلاگ و وبلاگستان رو برام شرح دادند و منهم الكی چند تا سوال پرسيدم و آخرش سری تكون دادم و گفتم، باشه حالا يه نگاهی به اين وبلاگ‌ها مياندازم ولی بعيد بدونم از اونها و محيط‌شون خوشم بياد! خلاصه كه موقع رفتن، كتاب " دانه باشيم نه سيب " رو بهم داد و توصيه كرد حتماً بخونمش. وقتی رفت و كتاب رو باز كردم ديدم صفحه اولش نوشته:

تقديم به كيـوان
به پاس حضور در پشت يك سوم

ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
و نكاری گل من
علف هرز در آن می‌رويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از زحمت برداشتنِ هرزگی آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی‌گل‌آرايی ذهن
نازنين، نازنين
هرگز آدم، آدم نشود

شنبه، ۳ دي ۱۳۸۴

توی اين چند روز 4-5 تا فيلم ديدم. نزديكِ جشنواره است و فيلم‌هايی كه باقی مونده بايد هر چه سريعتر اكران شه و ما هم كار و زندگی‌مون رو بيخيال شديم و بخاطر اينكه كمی شِـبه‌فرهنگی و دگرانديش بشيم هر روز توی سينما مونديم.

" كافه ‌ترانزيت " دوباره به استقلال مالی و فكری خانم‌ها پرداخته. اينكه زن هم حق تفكر و انتخاب داره. هيچ فرقی با مرد نداره و از حقوق مساوی برخورداره. اين جنس، جنس دوم نيست و ميتونه رو پای خودش بيايسته و همين چيزهايی كه همه‌مون فقط در حد حرف قبول داريم و اونجاهايی كه قراره پُز روشنفكری بديم، دَم از تساوی عادلانه زن و مرد ميزنيم ولی نه فقط ما بلكه هنوز اروپا و آمريكا و كشورهایی كه سَروصاحب درست و حسابی هم دارند نتونستند اين حق رو به طور مساوی تقسيم كنند ديگه چه برسه به ما و دَر و دهات مرزی‌مون كه خر رو با خور می‌خورند و مرده رو با گور! البته انصافاً با توجه به جميع جهات، نسبت به فيلم‌های قبلی، توی كافه ترانزيت بخاطر اينكه حق و حقوق زن ادا بشه به شخصيت آقايون كمتر ريده شده بود كه جای تقدير و تشكر داره. آخه ما عادت داريم هر جا كه مياييم ابروش رو درست كنيم ميزنيم چشمش رو هم كور می‌كنيم. به نظر من پرويز پرستويی، پرستويی فيلم‌های قبل نبود كه خب شايد هم ايرادی نداشته باشه، هميشه هم كه نميشه سوپر استار بود و حرف اول رو زد. احتمالاً توقع ما از پرستويی بالا رفته و بايد منتظر ديدن اينجور نقش‌هاش هم باشيم!

ذاتاً كيميايی رو دوست دارم. هم خودش رو و هم همسر سابقش، سركار خانم گوگوش رو! البته تا كسی غيرتی نشده و چاقو دستش نگرفته بگم كه صددرصد، خانم گوگوش رو در مقام هنرمندی دوست دارم نه چيز ديگه‌ای. ولی جديداً دارم به اين نتيجه ميرسم كه از پسر كيميایی، پولاد هم بدم نمياد. پنداری وقتی من از كسی خوشم مياد همچين خونوادگی خوشم مياد، پس بعضی‌ها مواظب مامان‌شون باشند!

وقتی تيتراژ پايانی " حكم " رو ديدم اصلاً دوست نداشتم پيش خودم بگم، خب كه چی؟! ولی بخاطر اينكه دوستان ضد كيميايی سوء‌استفاده نكنند يواشكی توی دلم گفتم، استاد من كه نفهميدم چی به چی شد. با جوون‌های ياغی و افسار گسيخته حكم تونستم ارتباط برقرار كنم ولی با نسل قديمی و اون پير پاتال‌ها و دار و دسته مافيا نه. راستش اون ريخت و قيافه و اون لباس‌ها و كلاه‌ها و بُكش بُكش‌ها يه كم واسم غريبه بود ولی خب، حكم اينقدر صحنه‌ها و بازيهای قشنگ داره كه ميتونه داستان تا حدودی آبكی فيلم رو يه جورايی ماست‌مالی كنه. من نميدونم اين كيميايی چه اصراری داره هميشه سناريو رو هم خودش بنويسه. فكر كنم اگه استاد سناريو رو بده يكی ديگه، ما هم زياد جلوی دوست و رفيق كنفت نميشيم! هر چند پنج دقيقه اول شروع فيلم و دزدی توی خونه مهندس اينقدر قشنگ و خوشگل هست كه به خيلی از فيلم‌ها ديگه ميارزه. و اما نكته آخر اينكه باز هم بنظر من حكم ميتونه، سكوی پرتاب پولاد كيميايی باشه. قطعاً بعد از اين پولاد از زير سايه پدر خارج ميشه و ميتونه خودش باشه، مستقل و بی‌واسطه. فكر كنم ديگه اينقدی پخته و باتجربه شده كه نخواهيم اون رو به باباش وصله پينه كنيم. حكم كه اين رو نشون ميداد.

بهم نخندين ولی " مصائب مسيح " رو نديده بودم تا اينكه چند روز قبل از بين كلی فيلم نديده، چشمم به اون افتاد و ديدمش. فقط همين رو بگم كه اگه فيلم ده دقيقه ديگه ادامه داشت حتماً مرتد و مسيحی شده بودم و الان هم داشتم كاج جلوی خونه‌مون رو واسه كريسمس تزئين می‌كردم! همونجور كه خودتون ميدونيد، فيلم ساعات پايانی زندگی حضرت مسيح رو به زيبايی هر چه تمام‌تر به تصوير كشيده. صحنه‌ها اينقدی طبيعی و قشنگه كه اونجاهايی كه داشتند مسيح رو شكنجه می‌كردند، دو سه بار ناخودآگاه چشم‌هام رو بستم. در هنگام ديدن اين فيلم هم با اعتراض شديد همسر گرامی مواجه شدم جوری كه وقتی فهميد می‌خواهم مصائب مسيح رو ببينم، به نشانه اعتراض پا شد رفت و سرش رو به كارهای خودش گرم كرد و تقريباً هيچ يك از صحنه‌های فيلم رو نديد. بهمين خاطر اين فيلم رو گذاشتم يك روز كه تنها بودم دوباره ببينمش.

و اما اگـه فيس و افاده زيادی نداريد و خودتون رو منجـی عـالـم و دگرانديش و تافته جدا بافته نميدونيد، حتماً " مكس " رو ببينيد. توی اين چند وقت كه همش فيلم‌ها عزا و بُكش بُكش و گريه و زاری ديديم، مكس ( مخفف مجيد كسرايی! ) ميتونه خنده‌یی رو به لب‌ها بشونه و توی اين روزهای پر غم و غصه يه لبخند هم خودش نعمتيه. اگه از هيچ صحنه‌ای خوش‌تون نياد يه صحنه توی فيلم هست كه حتماً هم پول و هم زمانی رو كه واسه ديدن مكس گذاشتين حلال ميكنه. توی يه رستوران بين‌راهی، گلاب به روتون، روم به ديوار، توی توالت، طرف همچين می‌گوزه كه اين صدای آشنا و خوشايند كه يه جورايی هم با وجدان بيدار و فطرت آدمی ارتباط داره بدجوری به دل ميشينه. هنوز هم وقتی ياد اون صحنه ميافتم خنده‌ام ميگيره. بخاطر شنيدن اين صدای خوشايند هم كه شده، مكس رو ببينيد!

چهارشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۴

در حاليكه كريس دی‌برگ داره به آرومی در رابطه با صلح و آرامش تموم دنيا می‌خونه، البته راستش من كه با توجه به زبان انگليسی كه ارواح عمه‌ام خيلی هم بلدم، اصلاً متوجه نميشم كريس چی داره می‌خونه و از اين ده تا آهنگی هم كه گوش كردم فقط توی يكی از آهنگ‌هاش يه I Can See رو فهميدم كه اگه اشتباه نكنم معنیش ميشه " من ميتونم ببينم " ولی خب چون اصولاً كريس دی‌برگ آدم خوبيه و اين آهنگ‌ها هم خيلی آروم و عاشقونه است حتماً داره در رابطه با اينكه همه‌مون بايد آدم باشيم و مثل خروس جنگی بهم نپريم و يه جورايی دنيا رو به طويله‌ تبديل نكنيم می‌خونه. آره در حاليكه داشتم به اين آهنگ‌ها گوش ميدادم به اين فكر می‌كردم كه بعضی وقتها آدم از اينكه می‌بينه يه سری دوست نديده توی اين دنيای وب وجود دارند كه اصلاً نميدونند كيوان كيه و چيه و چيكاره است، ولی بهرحال دوستش دارند، سرنوشت و شكل و شمايل زندگيش واس‌شون مهمه، هر چند وقت يكبار نگرانش ميشن و حالش رو می‌پرسند، با غمش ناراحت و با خوشحاليش شاد ميشن يه حس خيلی خوبی به آدم دست ميده و يه جاهای آدم مورمور ميشه كه خيلی وقته بواسطه شكل و شمايل زندگی فعلی، روش كلی گرد و غبار نشسته. يه جاهايی كه ديگه از هر طرفش بری به پول و ماديات و حساب كتاب و دودوتا چهارتا كردن نميرسی و داشتن چنين حسی خيلی خوبه. بهرحال ممنون از همه شمايی كه توی پست قبلی لطف كردين و برام كامنت گذاشتين و يا همه اونهايی كه ايميل زدند و سايت‌های خوب عكاسی و مدل‌های مختلف دوربين رو بهم معرفی كردند. اطلاعات و منابع بسيار خوبی بود كه با توجه به همين اطلاعاتی كه شما دادين چند مدل دوربين انتخاب كردم كه نهايتاً تا چند روز ديگه يكی از همين مدلها رو می‌خرم. البته فردا رو كه نميشه پيش‌بينی كرد، شايد هم يكی غير از اينها رو خريدم و احتمالش هم هست كه اصلاً دوربين نخرم! ولی گزينه‌های انتخابی در حال حاضر بترتيب الويت عبارتند از:

Canon PowerShot S2 IS
Sony CyberShot DSC-H1
Nikon Coolpix 8700
Nikon Coolpix 5700
Canon PowerShot G6

و اما آخرين روز پاييز رو هم آورديم و چسبونديم بيخ درازترين شب سال و با يه كمی تخمه و پسته و هندوونه و انار و ميوه و تنقلات، شب‌چله رو سر می‌كنيم. تهران، هوا اينقدی گرم هست كه جای كُرسی ميتونستيم همين امروز بريم استخر امجديه و از بالای دايو شيرجه بريم توی آب سرد. زمستون هم زمستون‌های قديم. مرد هم مردهای قديم. سيبيل هم سيبيل‌های قديم. پاييز هم پاييزهای قديم. يلدا هم يلداهای قديم و كره‌بز هم كره‌بز‌های قديم! و اما خيلی‌ از ماها با فصل و روز و اون غروب‌های دلگير پاييز حال می‌كنيم. چراش رو خودمون هم نميدونيم ولی حس می‌كنيم يه جورايی از جنس همين فصليم و با روزها و بوها و حس‌های اين فصل خيلی آشناييم. من اگه دست خودم بودم همه سعی‌ام رو می‌كردم كه توی فصل پاييز بدنيا بيام ولی خب ... چون آناليز اين مسئله يه جورايی ناجوره پس از ادامه اون منصرف شدم! همين، فقط می‌خواستم بگم آرزوی يه پياده‌روی و يه نم بارون و يه خش‌خش برگها، امسال كه موند توی تن و بدن‌مون. حالا تا پاييز سال ديگه كی مرده و كی زنده است؟! آيا من باشم، پياده‌رو اين خيابون وليعصر همين‌جوری باقی بمونه، اون درخت‌های چنارش تا سال ديگه بواسطه دود و دَم و انواع و اقسام آلودگی‌ها دوباره غيرت كنه و برگ‌هاش رو تا پاييز نگهداره، كلاغی مونده باشه كه دم غروب قاقاری كنه كه صداش همه جا بپيچه و تموم موهای آدم رو سيخ كنه و ... هر چند حالا كو تا پاييز سال ديگه؟! ولی جداً، كلاغ‌ هم كلاغهای قديم.

دوشنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۴

image.gif

لامصب ويره ديگه، عينهو كـَنه وقتی ميوفته توی تنبون آدم تا مثل مار بوآ يه جای آدم رو نيش نزنه و صدای آدم رو بعرش و معامله آدم رو بفرش نرسونه ول‌كن ماجرا نيست! از اونجايی كه اصولاً با عكس و عكاسی خيلی حال ميكنم و برعكس از فيلم‌برداری اصلاً خوشم نمياد، چند وقته هر جا ميرم، توی مراسم مختلف بمحض سلام عليك می‌بينيم دوستان عينهو گانگسترهای هفت‌تير كِش، دوربين‌های عكاسی‌شون رو از كيف و جيب‌ و جاهای ديگه‌شون می‌كشند بيرون و اين دل صاحب مرده رو هی آب و آب‌تر می‌كنند. منهم كه آدم لطيف و حساس .... بهرحال اگه خدا قبول كنه منهم انسانم و درسته كه دو متر طول و يك متر عرض دارم ولی برخوردهای اينچنينی يه جورايی ذليل و خفيفم كرده و اعتماد به نفسم رو توی اجتماع كاهش داده. مثلاً بواسطه همين برخوردها و روكم كنی و پوز زنی بود كه خر شدم و 320هزار تومن پول بی‌زبون رو دادم و گوشی موبايلم رو عوض كردم وگرنه گوشی قبلی كه عيبی نداشت. از اينرو ( همين رو، برنگرديد ) هم بواسطه نياز شديد به دوربين عكاسی و هم جهت چُسی اومدن ميون فك و فاميل و كليه اقوام و خويشان سببی و نسبی و مرتفع شدن عقده‌های متورم شده همه سالهای بی‌دوربينی، با تمام نداری و فلاكت و بدبختی و حقوق بخور و نمير كارمندی از يه جاهاييم ( حالا بماند كجا! ) زدم و عزمم رو جزم كردم كه تا چند روز ديگر يك عدد دوربين عكاسی ديجيتال ابتياع نمايم. بهرحال خاطر من نه مثل بعضی از دوستان، پيش عمو و دايی اينقدر عزيزه كه هربار از فرنگ تشريف ميارند برام لپ‌تاپ و گوشی موبايل و دوربين عكاسی بيارند و نه مسيحی هستم كه دلم به گوزن و بابا نوئل و كادوی كريسمس چند روزه ديگه خوش باشه و صبح كه از خواب بيدار شدم ببينم توی جورابم يه دوربين عكاسی‌يه و احتمالاً نه پيش شما خواننده‌ها اينقدری ارج و قرب دارم كه يكدفعه خدا بزنه پس كلّه يكدوم‌تون و به يه بهونه‌ای يه دوربين برام بخريد. خلاصه ما كه از هيچ طرف شانس نداشتيم. اون از فاميل حاتم طايی‌مون! كه هميشه كاسه بشقاب و فنجون و ليوان و نعلبكی واسمون آوردند و اينهم از بقيه. البته همينكه دوستان و رفقا و اقوام تا حالا جيب‌مون رو نزدند و فردا صبح كه بلند شيم نمی‌بينيم توی جوراب‌مون پی‌پی كرده‌اند بايد كلی هم خوشحال باشيم.

خلاصه شما كه هيچ وقت خيرتون نرسيده پس لطف كنيد اينبار اگه اطلاعات و تجربه‌ای در رابطه با دوربين ديجيتال داريد كمكم كنيد و دوربين مورد نظرتون رو ( با مارك و مدل كه بتون سرچ كنم ) معرفی كنيد. قطعاً كمك‌های فكری و ريالی شما مرا در جهت خريد دوربين بهتر رهنمون خواهد ساخت.

و اما مهمترين قسمت ماجرا پولی كه ميخواهم جيرينگی پرداخت كنم. تقريباً تا 400هزار تومن واسه خريد در نظر گرفتم كه خب اگه دوربينی باشه كه ارزشش رو داشته باشه و خوشم بياد ميتونم 100هزار تومن ديگه هم بذارم روی پولم. حالا جون مادرتون همه‌تون نياييد دوربين 500 هزار‌تومنی معرفی كنيد چون الان با خيلی كمتر از اينها هم ميشه دوربين ديجيتال خريد.

شنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۴

توی چند تا پست قبلی اينقدر غرغر كردم و نق زدم كه فكر كنم هم حوصله شما سر رفت و هم حوصله خداوندگار! سالهای پيش اين موقع‌ها سه بار برفِ پشت‌بوم رو هم پارو كرده و پونزده بار با كون خورده بوديم زمين ولی امسال اينقدر برف و بارون نيومد كه حالا بخاطر همين چُس‌مثقال بارونی كه اومده كلی خوشحاليم و نذر و نياز كرديم. البته اگه خدا همه دعاهامون رو ولو با چندی تأخير اجابت ميكرد احتمالاً تا الان يه قانون وضع شده بود كه خاتمی می‌تونست چهار تا چهار سال ديگه هم رئيس جمهور باقی بمونه!

و اما، تغيير و تحول چه توی ديد و نگرش آدميزاد باشه و چه توی زندگی و سيستم و محيط‌ كاريش، هميشه سخت و مشكل بوده و عمدتاً با واكنش منفی آدمها روبرو ميشه ولی با شرايطِ دنيای فعلی و رشد سريع تكنولوژی، قطعاً اونهايی بَرنده‌اند كه بتونند خودشون رو با شرايط محيطی وفق بدند و بدون جبهه‌گيری در مقابل اين عوامل با موج رهسپار بشن. ولی خب از اونجايی كه ما ايرانيها هميشه خودمون رو هُدهُد شونه بسر و عقل كـُل همه كائنات ميدونيم و از اونجايی هم كه هميشه دوست داريم خودمون همه چيز رو لمس و تجربه كنيم و هيچ وقت از تجربه خوب حتی همسايه ديوار به ديوارمون هم استفاده نكرديم اين شده كه از قافله عقب مونديم كه هيچ، الان ته صفِ جهان سومی‌ها داريم ميزنيم توی سر و كله خودمون.

خريدهای آنلاين اينترنتی ديگه توی آخرين روزهای باقی‌مونده از سال 2005 چيز خيلی عجيب غريب و حرف تازه‌ايی نيست. چند سالیه در كشورهای پيشرفته كه سيستم‌های بانكی و كارتهای اعتباری درست و حسابی دارند اينگونه خريدها، كاملاً رايج شده و جا افتاده. از رژ لب و لباسهای كوتاه و بلندِ زير و رو گرفته تا خريد خودروی شخصی و رزرو بليط‌های قطار و هواپيما و كشتی. مثلاً چند روز پيش بواسطه مسافرت يكی از عزيزان به انگليس ( نه بابا ديگه منهم اينقدر خوش‌شانس نيستم كه دوباره همسر عزيز و گرانمايه به مسافرت رفته باشه و باز يه مدتی من رو تك و تنها بحال خودم رها كرده باشه! ) و اصرارشون برای اينكه سوغاتی چی بياره كه بدردم بخوره، من براحتی تونستم از سايت‌های Next و Marks & Spencer كه لباس‌هاشون رو دوست دارم ديدن كرده و براحتی اون چيزی رو كه دوست دارم انتخاب و با پُررويی هر چه تمام‌تر كد و شماره و ساير مشخصات رو بدم تا وقتی اون بنده خدا زحمتی هم ميكشه و چيزی خريد ميكنه حداقل به اين تن و بدن نافُرم و خارج از استاندارد بخوره. ولی فعلاً با توجه به آماده نبودن بستر خريدهای آنلاين توی مملكت خودمون، شركتهای ايرانی ( بجز موارد بسيار معدودی ) هنوز وارد اينگونه خريد و فروش‌ها نشدند ولی قطعاً بزودی اجبار و نياز، همه اونها رو با كتك و پس‌گردنی و پرداخت هزينه گزاف به اين سمت و سو رهنمون خواهد كرد. هر چند توی مملكتی كه وقتی يك سال شمسی‌ش رو سال " تكريم مشتری و ارباب رجوع " نامگذاری می‌كنند، قطعاً ارائه سرويس‌های اينترنتی بهترين نوع تكريم ميتونه بشمار بره و بايد خيلی زودتر از اينها وارد اينوع ارائه سرويس ميشدند.

مثلاً، فكر كنم در حال حاضر تنها سينمايی رو كه ميشه بليطش رو مثل بچه آدم چند روز قبل و از طريق اينترنت رزرو كرد و تقريباً خاطر جمع بود كه بدون صف و خون و خونريزی و اتلاف وقت ميشه رفت و يه فيلم رو تماشا كرد، ‌سينمای عصر جديد. كاری خوب، قشنگ، به‌روز، با كلاس كه تكريم مشتری هم به بهترين شكل و تقريباً بدون پرداخت هزينه آنچنانی انجام شده. جداً آدم متأسف ميشه از مديريت سينماهای فلسطين، فرهنگ و ... ديگه خوب‌هاش كه اينه وای بحال بقيه‌اش. نه يه وب‌سايت درست و حسابی دارند و نه يه سيستم رزرويی كه با شكل و شمايل زندگی فعلی همخونی داشته باشه. سينما فلسطين رو كه حتماً بايد سر يك ساعت بخصوصی بهشون تلفن كنی كه خب وقتی سرشون شلوغ باشه ( كه روزهای تعطيل هميشه هست ) يا تلفن رو جواب نميدند و يا دائماً اشغاله. فرهنگ هم كه مثل اين دخترهای 14-15 ساله اينقدر ناز و ادا داره كه انگاری ازش توقع همبستر شدن و ازاله بكارت كردی! تلفنی رزرو نميكنه و آدم بايد دو روز قبل خودش پاشه بری جلوی سينما و ديگه خودتون ميدونيد اين روزها مرخصی گرفتن و معضلات اين اَبر شهر و نبودن مسئول مربوطه و قيف و قير و ...

همراه و همگام شدن با تكنولوژی نياز به مقدماتی داره ولی داشتن يه سايت كه نشون‌دهنده فيلم‌های در حال اكران، ساعت پخش و رزرو اينترنتی باشه اونهم توی تهرانِ پايتخت و موقعی كه ديگه 7-8 سالی از رايج شدن اينترنت واسه عموم گذشته و ديگه خيلی از دختر و پسرهای نابالغ هم روزی چند بار به اينترنت وصل ميشن، يعنی اينقدر سخت و پيچيده و غامض و دشوار؟! والله بخدا اينها ديگه به شرايط سياسی و اجتماعی و بازار بورس نيويورك و بلاتكليف بودن اسرائيلی‌ها و انتقال‌شون به آلاسكا و همزيستی با اسكيموها و اعزام تيم ملی فوتبال به جام جهانی ربطی نداره. اينها يه آدم لايق ميخواد كه بتونه درك كنه توی سال 1384 و توی اين همه دود و ترافيك و كار و بدبختی نميشه يكبار سه‌شنبه تا دم در سينما رفت و بليط رزرو كرد و يكبار هم پنج‌شنبه رفت و فيلم رو ديد. هر چند توی مملكت ما پيدا كردن يه مدير لايق كه بتونه يه سينما رو اداره كنه و همزمان شلوارش رو هم بالا نگهداره و دو سه تا تپه نريده هم باقی گذاشته باشه، كار همچين راحتی نيست.

پنجشنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۴

barf.jpg

حالا خودمونيم ولی دل‌مون جدی جدی لَك زده واسه ديدن يه روز برفی تهرون. سفيدی برف و يه شال‌گردن پشمی و دستهايی كه توی جيبت مشت شده و سری كه عينهو لاك‌پشت کردی توی پالتو و يه لبوی داغ و يه كمی باقالی و هاهای بخار دهنی که باهاش دستهات رو گرم ميکنی و سر و کله و مژه‌هايی كه روش برف نشسته و از سرما حال نداری دست‌هات رو از توی جيبت دربياری و اون برفها رو تکون بدی و صدای آی برفیه، برف پارو می‌كنيم و ... انگاری همه اينها مال خيلی دور دوراست. انگاری همه اينها مال فيلم‌هاست. مال افسانه‌هاست. مال يه شهر و يه آدم و يه روزگارهای ديگه است. جدی جدی، چه زود دور شديم از همه چيز. چه زود غريبه شديم با همه كس. چه زود، روزها و فصل‌ها و سال‌هامون رو گم کرديم. چه زود اينقدر بزرگ شديم که بتونیم فرق راست و دروغ رو از توی نگاه هم بفهمیم.

اين همه سال، افسوس خيلی چيزها رو خورده بوديم. عينهو اون بچه يتيم‌ها سرمون رو چسبونديم به شيشه رستوران و هی بو کشيديم و با رنگ و لعاب غذای اون آدم خوشبخت‌ها سير شديم. دل‌مون خيلی چيزها می‌خواست که بی‌خيالش شديم و کارد تيز رو برداشتيم و فرو کرديم توی اين دل لامصب که وقت و بی‌وقت و صاحب و بی‌صاحب حاليش نبود. خب دل بود و هی بهونه ميگرفت. دل بود و هی هوایی میشد ولی هر چی بود گذشت اما اصلاً فكر نمی‌كرديم كه يه روزی دل‌مون واسه كرختی پاهای خودمون توی يه روز برفی که تک و تنها دنبال يه رد پا تا دم غروب رفتيم و رفتيم، تنگ بشه. فکر نمی‌کرديم يه روزی دل‌مون واسه يه پياله آش رشته‌ای كه بی‌خيال مَنش و رَوش، رشته‌هاش رو هُورت سر می‌كشيديم، تنگ بشه. واسه صدای اون غارغار کلاغها که توی یه عصر دلگیر پاییزی توی کوچه پس‌کوچه‌های زعفرانيه و جعفرآباد می‌پيچيد تنگ بشه. واسه اون شصت پا و جوراب سوراخی که زمستون و تابستون باعث ننگ و آبروريزی بود، تنگ بشه. واسه آويزون شدن آب دماغی که هی می‌کشيدم بالا و هی پُررو پُررو ميومد و عينهو قنديل‌های يخی که ديگه يادم نيست استلاگتيت بود يا استلاگميت، تنگ بشه... چه شور بود اون آب دماغ و چه شيرين بود اون روزهای سرد برفی.

سه شنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۴

اگر از اوضاع و احوال اين چند روزه ما خواسته باشيد ...

قطره بينی 20 ميلی‌ليتر كلرور سديم 65/0 درصد. در دمای كمتر از 40 درجه سانتيگراد نگهداری شود. پس از هر بار مصرف در آنرا محكم ببنديد. دارو دور از دسترس اطفال نگهداری شود. ساخت لابراتوار داروسازی رامين. هر 8 ساعت يك قطره داخل بينی چكانده شود.
پزودوافدرين 60 ميلی‌ليتر مايع خوراكی، پزودوافدرين هيدروكلرايد 30 ميلی‌گرم، سديم ساخارين 2 ميلی‌گرم. فروش بدون نسخه پزشك ممنوع است. شماره پروانه ساخت T2-75-TU-023 قيمت برای مصرف كننده: 1500 ريال شركت دارو سازی تهران دارو. ايران، تهران كيلومتر 7 جاده مخصوص كرج. هر 6 ساعت 1 قاشق.
كوتريموكسازول 400/80 هر دوازده ساعت دو عدد با هم. ادولت كلد هر 8 ساعت.
Penicillin G Mixture 800000 I.U for Injectable Suspension پس از افزودن 2 ميلی‌ليتر آب استريل تزريقی ويال را بخوبی تكان داده و بلافاصله تزريق عميق عضلانی نمائيد. داروسازی جابرابن‌حيان.

يكشنبه، ۲۰ آذر ۱۳۸۴

tehran.jpg

چند روزيه كه رنگ‌ها در پس ذراتِ گرد و غبار و دوده و سولفات‌ و نيترات‌ها گم شده‌اند. شهر بی‌رنگ و بی‌حس و بی‌بو، عينهو قبرستون شده. انگاری كه روی سر و كله همه خاك مُرده ريخته‌اند. همه چيز خاكستری، كدر، تيره و تار شده. جماعت خسته، بی‌حس و حال، بی‌رمق، عصبی و هر كدوم عينهو بشكه باروت منتظر يه جرقه‌اند تا بپرند و خرخره‌ات رو بجويند. مرگ مثل بختك افتاده روی تهرون و به همه در و ديوارش دوده و غم و غصه ماسيده. انگاری اين خفه‌گان پايانی نداره. رفتن تا ميدون انقلاب و بهارستان، مرد ميخواد و دل شير. البته تردد اين روزها توی شهر خيلی هم به مردی و مردونگی و دل و جرأت ارتباطی نداره بلكه بايد يا خيلی يابو باشی كه معنی اين نمودار و ستونهای آلاينده‌ رو كه هر روز داره مثل معامله عربها دراز و درازتر ميشه رو نفهمی يا بايد اينقدر كارت واجب باشه كه قيد سلامتیت رو بزنی و بزنی به دل شهری كثيف، سياه، دود گرفته كه هر لحظه امكان سكته قلبی و مغزی وجود داره.

از اونجايی كه ما ايرانيها بايد همه چيزمون برخلاف آدميزاد باشه وقتی مدارس رو تعطيل می‌كنند، بچه‌ها صبح خوشحال و شنگول بعد از خوردن صبحونه دست در دست مامانا‌شون ميرن وسط شهر تا خريد كنند. كم نبودند خانواده‌هايی كه اين چند روز از تعطيلی ادارات و بخصوص مدارس سوء‌استفاده كرده و انگاری همگی دسته جمعی رفتند سيزده‌بدر. چهارشنبه خريت كه نه چون بهرحال لازم بود كه ماشين رو ببرم تعميرگاه، رفتن تا سر خيابون مجيديه همانا و از چهارشنبه تا حالا عطسه و سرفه و آبريزش از دماغ و دهن و يكی دو جای ديگه همانا. منهم كه ماشالله قوی و رويين‌تن، به چس بندم و به گوز پيوند. خلاصه كه هوای اين روزهای تهرون عجيب گرفته و سياه و نكبت‌ شده. پنداری ننگ و نكبت و بدبختی نه فقط از شهرمون كه اينبار از سر و كله همه‌مون داره ميباره. دو قطره بارون و يه نسيم زپرتی شده آرزو توی اين روزهای سخت خفقان‌آور.

چهارشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۴

دیشب هی نوشتم و هی خط زدم. هی نوشتم و هی خط زدم. میدونستم که اگه مطلبی رو پابلیش کنم اونوقت مجبور میشم صبح اول صبحی بیام و یا هی از سر و ته‌اش بزنم و یا اصلاً کل مطلب رو پاک کنم. دیدن اون همه آرزوهای خفته در گور، اون همه بوی گوشت کباب شده، اون همه لبخندهای معصوم که الان با یه روبان مشکی قاب گرفته، وصل حجله‌هاشون شده دیگه حال و حوصله درست نوشتن و تمیز نوشتن و یه جوری نوشتن که به پَر و قبای فلانی و بیساری برنخوره رو نمی‌طلبيد، بهمین دلیل دندون رو جیگر گذاشته و چیزی ننوشتم و تا نصفه شب هی مطالب و نوشته‌های بچه‌ها و سايتهای خبری رو خوندم و هی زل زدم به جنازه‌های جزغاله شده.

در حالیکه این چند وقته تلویزیون با یه رویکرد اندیشمندانه همش داشت در رابطه با ایدز و بيماريهای جنسی صحبت ميکرد و ظاهرا توی اين دو سه روزه دیگه اسم بردن از کاندوم تابو نبود و يا در حالیکه همش مانورهای زلزله توی مدارس و جاهای مختلف رو از کانالهای مختلف نشون ميداد، يه حس گمشده و ناخودآگاهی ميگفت ماها هم بايد ديگه همزمان خودمون رو آماده کنيم که یا همین روزها ایدز بگیریم و یا سقف خونه‌مون بواسطه یه زلزله چهار، پنج ریشتری روی سرمون خراب شه و توی حالت اولی با شرم و خجالت و توی حالت دومی با سربلندی و افتخار ریق رحمت رو سربکشیم و بدون هيچ سوال و جوابی و انکر و منکری بسوی بهشت برین راهی شیم که ناگهان بلایی دیگه به سرمون فرود اومد.

هواپیمای C-130 در حاليکه تنها ۸ دقيقه از زمين جدا شده بود، با باکی پر از بنزين و حدود ۹۴ مسافر .... بگذريم! بگذريم که ديگه همه دنيا خبر دارند که چی به سر اون هواپيما و اون سرنشينان و اين دل ملتِ بدبخت و بيچاره اومده. بگذريم که اگه نبود اون شرم و حياء و خجالتی که از ميزبان ديشبی داشتم، وقتی اون صحنه‌های رقت‌بار رو ديدم دوست داشتم باز هم مثل همون شبی که تک و تنها توی خونه بودم و از ديدين تصاوير زلزله بم، بغضم ترکيد و بی‌شرم و حياء‌ گريه کردم، باز هم گريه که نه، اينبار نعره ميزدم که خدايا به والله ما ميدونيم که بدبختيم، بيچاره‌ايم، جهان سومی که هيچ، اگه قرار بود اين دنيا بدون ارفاق و پارتی‌بازی طبقه‌بندی بشه الان ته صف جهان دهمی‌ها بايد تو سر و کله خودمون ميزديم، پس بس کن! خدايا تو رو به تموم مقدسات عالم بالا و پايين قسمت ميديم که خودت نگهدار این انسانها و تنابنده‌گانت باش که به جانشینانت در روی زمین هیچ امیدی نیست. خدايا خودت ما رو حفظ کن از اينهمه بلاهای طبيعی و غيرطبيعی و وراءيی و ماوراءيی که اين پايين همش رو به مشيعت و سرنوشت و قسمت و راز و رمز الوهيت تو نسبت ميدن. خدایا اینهمه شکستن، سهم این ملت نیست. اینهمه درد و بدبختی سهم این جماعت نیست. خدایا ماها داریم تقاص کدوم گناه‌مون رو پس میدیم؟! نميدونيم چرا وقتی اون سر دنيا يه طوفان ميشه اونها رو به پای فساد و فحشاء شهر و کشور و تمامی قاره مينويسند ولی وقتی اينجا يه هواپيما با صد نفر مسافر بخاطر سوء مدیریت و عدم مدير لایق ميره توی سفره پهن شده نهار يه خونواده، اين ميشه مشيعت پروردگار و سريع يه برچسب شهيد می‌چسبه به اول اسم همه اون صد نفری که با يه دنيا آمال و آرزو توی کسری از ثانيه دود شدند و از فردا هم روز از نو و روزی از نو! همه به خط ميشيم تا بواسطه سرنوشت رقم خورده‌ايی که توی پيشونی‌مون حک شده با هواپيما و قطار و اتوبوس بعدی بريم سينه‌کش قبرستون و همه اون ضعف‌های مديريتی هم پشم و يه جوری ماست‌مالی ميشه و همه اون ماست‌ها هم سر يه سفره نهار ديگه با يه کمی ريحون و ترخون و گشنيز و جعفری و دو سير پنير تبريزی خورده ميشه و يه آروغ و یه ليوان آب يخ هم روش و والسلام. خدايا به والله، این جماعت ديگه خسته شدند از بسکه فقط پرواز رو بخاطر سپردند و کوچ پرنده‌ها رو ديدند و دَم نزدند.

دوشنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۴

همينجوری مادرزاد توی ديفالتم يه نموره مشنگی تعريف شده، ديگه وقتی يه كمی ناراحت و عصبی هم ميشم، بی‌خيال بزرگتر و كوچيكتر و تموم بنده‌های عبد و عبيد خداوندگار، يهويی چاك دهن رو می‌كشم و همچين اساسی می‌شاشم به همه اون آدمهايی كه لباس آدميت بدجوری به تن و بدن‌شون بزرگه و داره زار ميزنه و از يه فرسخی معلومه كه اون رو از خشكشويی سر كوچه‌شون عاريه گرفتند.

يه عمره داريم رُل بازی می‌كنيم و جالبه كه هيچ وقتی هم رل آدميزاد نصيب‌مون نميشه. همش يا نعش ولوو شده بيخ ديواريم و يا هر چی نقش خر و گاو و خوك و خوكچه و خرس و خروسه نصيب ما ميشه. پنداری از بد حادثه افتاديم توی يه باغ‌ وحش بزرگ كه از صبح بايد عينهو يه شير اخته شده فقط نعره بكشيم و يال و كوپال و دندون‌های تيز و بُرنده‌مون رو نشون بديم غافل از اونكه نه ديگه اون دندون‌ها، دندون و نه اون يال و كوپالها چيزی بجز پشم و پيله است و تنها واقعيت موجود، همون اخته شدن‌مونه كه از ترس بر ملا نشدن رازمون هی بايد بلند و بلندتر نعره بكشيم. خلاصه كه اين از روزمون و شب هم بايد عينهو اون اسب‌ها و قاطرهای سيرك خليل عقاب هی يورتمه بريم و واسه دل‌خوش‌كُنكِ اين و اون از توی حلقه آتيش بپريم. می‌خواهم اعتراف كنم از بسكه توی اين زندگی نكبت نقش بازی كردم ديگه خسته شدم. ديگه خسته شدم از مالوندن و چلوندن و سابوندن و همه اون دستمال‌های خيس و خشك مربوط به گردگيری. دوست دارم برگردم به كودكیم!

اين چار صباح همش بايد نقش بازی كنيم و رنگ بزنيم به بی‌رنگی خودمون. جلوی فك و فاميل و اونهايی كه يه كمی صاف و اتو كرده‌تر‌اند، پسر شجاع و زورو و رابين‌هود ميشيم و مثل اين آدم خوب‌ها يه تنها منجی عالم بشريت شده و می‌خواهيم همه رو از منجلاب فساد و بدبختی نجات بديم در حاليكه كون خودمون از همه گهی‌تره. بابا والله، بالله به دين به پيغمبر، اينی كه داريد می‌بينيد من نيستم. اين يه موجود ساخته شده خيالی كه شماها از من ساختين. من يه ميمون زشت و بدتركيبم كه جلوی شما لازانيا رو به بهترين نحوه ممكن با قاشق و چنگال، جوری تقسيم می‌كنم كه انگاری با كوليس و ورنيه و دستگاه CMM اونها رو تيكه كردم و يه جوری اون لب و دندون رو باز و بسته ميكنم و شيرينی ناپلئونی ميخورم كه پنداری تا حالا توی كمتر از هتل هيلتون غذا نخوردم و سفير كبير دول خارجه‌ بودم و اصلاً كثر‌شان ‌منه كه بخوام توی توالت فرنگی هتل كمتر از پنج ستاره رفع حاجت كنم و اونوقت هنوز هم اگه خودم باشم و فرصتی گير بيارم و خلوتی پيدا كنم دستم رو ميگيرم به معامله‌ام و همينجوری سرپا ميشاشم. سرپا ميشاشم به خودم و به شما و به همه اون زندگی تعريف شده‌ايی كه آدميت بدجوری تحفه و كيميا شده توش. بابا من كه از همون روز اول، موضع نداشته‌ام رو معلوم كرده بودم. من كه گفتم اينی كه توی اين دست منه، دُم خروس كه اون هم از خونه هم‌ولايتیم بلند كردم. شما بوديد كه قسم حضرت عباس رو يادم دادين وگرنه من كه اصلاً قسم خوردن بلد نبودم.
........
پاييزه و افسردگی‌های روزهای خزون‌كرده و پر از دود و دَم و اينورژن و شبهای بلند تهرون و هـــــــُشی نابجا، باعث جفتكی و نوشته‌ايی اونچنانی و حال اينچنانی ميشه. پريود فصلی است و ديدن خون، ناخودآگاه آدم رو عصبی و بدخلق و خو میكنه. يه نموره مشنگی مادرزادی هم مزيد بر علتِ، پس زياد جدی نگيريد. خودش خوب ميشه حالا يا توی همين پاييز، يا پاييز 85 يا پاييز 95 يا 1405 و يا 1415 و ... هـه، چه دل‌ِخوشی دارم من، پاييز 1415؟!

جمعه، ۱۱ آذر ۱۳۸۴

ميدونی، خودت ميدونی كه يه سوراخ سنبه‌هايی هست. هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی يه خلاءيی‌ هست و اين خلاء بدجوری داره آزارت ميده. دِ لامصب هست ديگه، حاشا نكن. اونها رو ول كن، حرف و حديثِ جماعت رو میگم، ول‌شون کن. گور بابای همه‌شون. بذار همه اون بی‌پدر مادرها فكر كنند تو پترس فداكاری ولی خودت ميدونی كه نيستی. دِ نيستی ديگه سگ‌ مصب. يعنی خودت هم می‌خوای به خودت دروغ بگی؟! گور بابای اون عشقی كه توی يه روز بهاری بهت گفت آلن دلونی و صبح به تو خنديد و عصر باهات قهوه خورد و تو توی يه عصر پاييزی همه دار و ندارت رو دو دستی تقديمش كردی و اونوقت اون توی يه شب بلند يلدا، بكارتش رو به مارلون براندو كه رفيق فابريك خودت بود هديه كرد. گور بابای همه اونهايی كه خزينه دهات‌شون رو منكر شدند و حالا بايد آب‌پرتقال‌شون رو لب استخر و بغل جكوزی بخورند. گور بابای همه اون چوپون‌هايی كه هنوز هم وقتی پشت ماكسيما می‌شينند بوی پشكل گوسفند ميدند. گور بابای همه‌شون. همه اونايی كه ننه و بابا و شناسنامه و اون شكستگی روی پيشونی رو كه وقتی بچه بودند و از روی الاغ مش‌باقر افتادند، يادشون رفت و از اون شكستگی هم نردبون افتخاری ساختند كه، آره وقتی 11 سالم بود و توی ديزين داشتم اسكی می‌كردم زمين خوردم و پيشونیم شكست!

ای تُف به اين زندگی و تف به همه اونهايی كه يه شبه پولدار شدند و وقتی توی خونه نياوران‌شون كنار شومينه لم داده بودند يادشون رفت ننه 85 ساله پيرشون كه ديگه سالهاست مجبوره دولا دولا راه بره، الان به اميد اينكه شب جمعه‌ايی پسرش به خودش و شوهر خفته در گورش سر ميزنه، ذغالهای زير كرسی رو عوض ميكنه و با اون دستهای لرزون انارها رو دون ميكنه و روشون گلپر می‌پاشه. آره گور بابای همه‌شون. بزرگ و كوچيك. پير و جوون. زن و مرد. بالغ و نابالغ. يائسه و قاعده. قاعده ... قاعده ... كدوم قاعده ؟! هر چی ميايی خلاء و درز و دورز و اون سوراخ سنبه‌ها رو فراموش كنی لامصب نميشه كه نميشه. عينهو بختك دو دستی بيخ گلوت رو چسبيده ... هست ... عينهو دماغی كه توی صورتت هست. عينهو خزونی كه اين روزها توی كوچه و خيابون هست. عينهو نكبتی كه توی زندگی هست. عينهو اون بی‌ام‌ويی كه سالهاست آرزوش به دلت هست، عينهو فاحشه‌ايی كه هميشه دم آبميوه‌گيری توچال هست، قبول كن كه هست. هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی كه هست و اين خيلی بده كه خودت بدونی هست و ديگرون هی بخواهن انكارش كنند. به والله هست. تو ميگی هست و اونها ميگن نيست. تو ميگی هست و اونها ميگن مرد كه گريه نمی‌كنه. تو ميگی هست و اونها ميگن تو و اين حرفها. تو ميگی هست و اونها ميگن خجالت بكش و پاشو برو صورتت رو بشور. تو ميگی هست و ... اونوقت تو هم میگی نیست!

تو هم فراموش ميكنی. تو هم يادت ميره. تو هم ميری و هر شب بغل يه مارلون براندو می‌خوابی. تو هم شب جمعه‌ايی كنار شومينه لم ميدی و زل ميزنی به شناسنامه‌ای كه داره توی آتيش ميسوزه. تو هم يادت ميره و بزودی ميشی يكی از همون بی‌پدر و مادرها. به والله هست ولی حالا كه ديگه ميگی نيست تو هم به فراخور زمستون يه پالون بلند نوك مدادی ميندازی رو كولت و يا علی از تو مدد. هی دور ميشی ... هی دور ميشی ... هی دور ميشی و از اون گردوغبار گونی‌های سيب‌زمينی كه وقتی اومدی تهرون بردی و توی سرچشمه فروختی، از اون خزينه دهات‌تون، از اون غارغار كلاغ‌های باغ چنار، از اون الاغ مش‌باقر كه ديگه عينهو صاحبش پير و چلاق شده، از اون نون شيرمال‌ها، از اون سَـبُكی فاتحه دم غروب، از اون بوی دودِ هيزم و ذغال و گلپر دور و دورتر ميشی. دور ميشی ... دور ميشی ... دور ميشی و توی اون پالون نوك مدادی هی فرو ميری و كوچيك و كوچيكتر ميشی.