گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!

ديروز تازه پنج دقيقه از شروع فيلم گذشته بود و من صبح ناشتايی داشتم تلقتلق تخمه ژاپنی میشكوندم و همينجوری زُل زده بودم به صفحه تلويزيون كه همسر گرامی در حاليكه داشت آشپزخونه رو مرتب و وسايل صبحونه رو آماده ميكرد گفت، آخه كيوان اينهم فيلم كه میبينی؟ خيلی مزخرفه. از اون به بعد بود كه ديگه صددرصد مطمئن شدم از شبهای روشن خوشم خواهد اومد! بهمين خاطر حساستر و دقيقتر فيلم رو دنبال كردم! بهرحال اينهم نوعی از تفاهم بين زن و شوهر ديگه. توی يه سری مسايل هر چيزی رو كه اون دوست نداره من دوست دارم و برعكس، هر چی رو كه اون میپسنده من ازشون بدم مياد. اختلاف سليقه هميشه وجود داشته ولی اينی كه دو نفر به يه درك متقابل اينچنينی برسند قطعاً ادامه زندگی رو خيلی لذتبخش ميكنه.
شبهای روشن يه فيلم كُند و تقريباً كشداره، يه ديالوگ طولانی بين دو نفر كه بجای فيلم سينمايی میتونست فقط توی يه اطاق و صحنه تئاتر هم انجام بشه ولی اگه يه ذره حوصله و اين ضربآهنگ كُند رو تحمل كنيد، حتماً در انتها از فيلم خوشتون مياد. فيلم خوش ساخت و تاثيرگذاری كه اهميت " عرض و كيفيت زندگی " رو بخوبی نشون ميده. داستان فيلم در رابطه با زندگی استادی عاشق كتاب و ادبيات و سرخورده و بدبين به دنيا و جامعه است كه بطور اتفاقی با دختری كه بدنبال يافتن عشقه نه گدايی اون، آشنا ميشه. دختری كه نوع برخورد و نحوه آشنايش با استاد نشوندهنده يه دختر فراری و خيابونی ولی يه كم كه از فيلم ميگذره آدم خودش رو بخاطر چنين برداشت و ذهنيتی سرزنش ميكنه و همون وسط فيلم اگه وجدان بيداری باقی مونده باشه مياد و يواشكی ميگه، ای خاك عالم تو سرت كه در رابطه با اين دختر اينجوری فكر كردی! البته با توجه به جميع جهات و شكل و شمايل اوليه داستان، اگه جور ديگهايی فكر كنی و چيزی غير از اين رو متصور شی، نشون دهنده اينه كه خيلی اُسگلی!
گفتم اُسگل پس به SMS كه لحظاتی پيش بدستم رسيد توجه كنيد. به تركه ميگن ديشب پارتی رفتی خوش گذشت؟! ميگه آره خيلی خوب بود. اونجا اسم يه گل رو روی من گذاشته بودند و هی همه دست ميزدند و میگفتند، اُسگل بايد برقصه.
خب بعد از اين پيام تبليغاتی بريم سر ادامه فيلم. البته با توجه به قديمی بودن و اكران فيلم در سالهای گذشته قطعاً خيلیهاتون اين فيلم رو ديدين و خيلی هم از فيلم گفتن و نوشتن يه جورايی من رو هم تو رديف اُسگلهايی قرار ميده كه برام دست ميزنند و قراره پاشم برقصم ولی خب با توجه به فيلمهای گل و بلبل و شنگول و منگولی كه فعلاً در حال اكران و همچنين فيلمهای عاشقونه ايرانی قبلی كه به بهترين نحوه ممكن به رابطه احساسی و عشق ميون دو نفر ريدند، ديدن حتی دوباره اين فيلم ميتونه مرهمی باشه واسه همه عشقهای قديمی و همچنين شبهای كسالتبار و طول و دراز زمستونی كه در راهه. اهل قِر و قميش و جينگول مستون بازی نيستم ولی با استادی كه تا آخر فيلم هم معلوم نشد اسمش چيه خيلی همذاتپنداری كردم. اگه به كسی برنخوره يه جورايی حس كردم خودِ خودِ منه. از نشونههاش هم همينكه منهم مثل استاد، عاشق كتاب و پيادهروی بخصوص توی شب هستم. بهرحال شبهای روشن نشون ميده كه دو نفر ميتونند فقط چهار روز و با توجه به تموم محدوديتهای آنچنانی و اينچنينی در كنار هم باشند، زندگی كنند، به عقيده و مرام و مسلك هم احترام بذارند، يك عمر بدبينی و ذهنيت سياه رو به روشنی تبديل كنند، چهار روز عاشق باشند و پس از اون از هم جدا شن و شايد تا آخر عمر احساس خوشبختی كنند. فقط به نظرم بازگشت دوباره دختر در انتهای فيلم و خداحافظیش از استاد، هم از اعتبار دختر كاست و هم از وزن عشق كاست و هم يه جورايی لگد زد به ساختار كلی فيلم. اونها همونجور كه توی سياهی شب با هم آشنا شدند همونجور هم بايد توی همون سياهی گم و گور ميشدند و نشون ميدادند كه خوشبختی همش به اين نيست كه دو نفر به گـَل و گردن هم آويزون باشند.
بهرحال كوتاه سخن، بنظرم شما هم اگه شبهای روشن رو نديدين يكبار ببينيد و اگه خوشتون اومد به جون فرزاد مؤتمن و همه عوامل فيلم دعا كنيد كه نشون دادند عرض زندگی خيلی مهمتر از طول اونه.
:: ديدم همه اونهايی كه داتكام هستند،MTشون رو ارتقاء دادند و هی اينور اونور پُزش رو ميدن و حالش رو ميبرند، منهم بخاطر اينكه كم نيارم و از قافله مرتقعين! عقب نمونم و به روز باشم، ساعت 11 شب واسه احسان يه SMS زده و در كمال پر رويی اين خواسته بیشرمانه رو اونهم اون موقع شب ازش طلب كردم. بيچاره احسان، اونهم مثل من بدشانسه! ساعت يازده شب واسه بقيه ملت انواع و اقسام SMSهای عاشقونه مياد و يه چيزهای ديگهشون رو ارتقاء ميده، اونوقت يكی مثل من خروس بد موقع پيدا ميشه و نصفه شبی توقع ارتقاءMT داره ولی خب از اونجايی كه اين آقا احسان خيلی گُله و هميشه زحمت ما بدوش اون بوده اينبار هم اين لطف رو كرد و خلاصه مال ما رو هم به نحو احسن ارتقاء داد! حالا اينی كه از يازده شب تا ده صبح فرداش كه ارتقاء انجام شد بين من و احسان چی گذشت، بماند. بهرحال بد نديدم كه توصيه هفته، شركت محترم و معظم پرشينتولز باشه كه انصافاً بر و بچههای خيلی خوب و باصفايی داره.
:: بقول يكی از خوانندههایی كه ظاهراً از مشتریهای ثابته و هميشه اينجا رو ميخونه، خيلی وقتها اونهايی كه به خوندن يه وبلاگ عادت كردند بعد از يه مدت ديگه بخاطر نوع نگارش و چه ميدونم قلم قشنگ طرف نيست كه به اون وبلاگ سر ميزنند بلكه اگه ميان بخاطر اينه كه حس میكنند يه جورايی به اون وبلاگ و مسير زندگی طرفی كه مینويسه حساس و علاقمند شدند و دوست دارند بدونند مثلاً روز جمعهايی، طرف سينما رفته يا نهار خونه عمهاش مهمون بوده؟! فكر كنم اگه يه همچين قانون نانوشتهايی درست باشه ( كه البته خودم هم قبول دارم درسته ) اين روزها خيلی از كسانی كه ميان و اينجا رو ميخونند دنبال همين هستند كه ببينند ديروز قرمهسبزی خوردم يا خورشت فسنجون، چون چند وقته كه خودم هم از نوع نوشتنم حالم بهم ميخوره و اگه اين وبلاگ واسه خودم نبود محال بود كه ديگه اين اراجيف رو بخونم!
لامصب نه به اينكه يه موقع توی توالت نشستی و توی اون بگير و ببند و زور زدنهای متمادی يهويی بختت باز ميشه و كلی مطلب واسه نوشتن به ذهنت خطور ميكنه ( بابا چاكريتم، خطور! ) و نه به اينكه هفته به هفته مياد و ميره و تو عينهو بـُز اَخوش فقط در و ديوار رو نگاه ميكنی و دريغ از دو خط نوشته. انگاری كه دلتون نخواد يكی اسهال داشته و همچين اساسی ريده توی مُخ و مخچه و بصلالنخاع و هيپوتالاموس مغزت. خلاصه كه خيلی از مطالب اين روزها به دل خودم نمیشينه و شايد همين جوری باری بهر جهت باشه ولی سليقه است ديگه، به دل من نمیشينه شايد به دل شما بشينه. سگمصب، برخلاف يه سری چيزها كه زوريش خيلی خوبه، اين زوری مطلب نوشتن اصلاً نمیچسبه.
:: دو ماه اول كه هيچ، يك هفته از ماه سوم پاييز هم گذشت ولی دريغ از دو قطره بارون توی اين هوای گـُهگرفته تهرونی كه اگه وسط روز تا ميدون انقلاب بری و برگردی عينهو حاجیفيروز، تموم سر و صورتت رو دوده میپوشونه. توی اين شهر خراب شده كه ديگه درختی نمونده كه خزون كنه و بتونی روی برگهاش راه بری تا خشخش كنه و اون حسهای نوستاليژیکیت ورقلمبيده شه و دقايقی وَرتداره و ببردت به يه جاهای خوب خوب. فقط ميمونه همين دو قطره بارون كه اين دل صاحبمرده رو به اون خوش كرده بوديم كه پنداری خداوندگار هم قهرش گرفته و همراه يورونيوز اسم ايران رو از نقشه جغرافيا حذف كرده. ميگن لباس بعد از عيد به درد گـَل منار ميخوره، حالا بارونی هم كه پاييز نياد، اصلاً ديگه گـُه ميخوره كه بياد. پروردگارا، يزدانا، خداوندگارا! به هر كدوم از بندههای زمينيت كه دل خوش كرديم يا چیزخـُل بود و يا تو زرد و گوزو از آب در اومد. فعلاً دستمون به ملائك و فرشتههات كه نميرسه، حالا هم كه در عنفوان جوونی خيلی زوده كه بخواهیم به ديدار عزرائيل و بهشت برين نائل شیم، بنابراين ميمونه همين چيزهای طبيعی و فرازمينی. دلمون رو به همين چهار فصل و يه نسيم خنك و يه هوای آفتابی و يه برف و بارون خوش كرده بوديم كه پنداری اونهم به ما كه رسيد، عينهو اون گربه كه بهش گفتند، انش دواست، خودش رو چس کرده و فعلاً طاقچه بالا گذاشته.

تو ميمونی و دستهای منتظر، تو ميمونی و چشمهای بيقرار، تو ميمونی و پاهای فرو مانده در پيچ و تاب خاطراتِ گمشده. خـاطـرات، گمشده ولی خاطرت ... بگذريم بگذريم كه رفتن راز غريب اين زندگيست.
در حاليكه از امروز صبح تا دو سه روز ديگه همهمون يهويی روشنفكر و دگرانديش ميشيم و مايی كه اصلاً نمیدونستيم توی اين مملكت يه استان محروم به اسم بوشهر و يه سری معلم سينهسوخته وجود داره كه تموم عشقشون ياد دادن زندگی به چهارتا آدم پاپتی ذغالاَخته و سياهبرزنگيه، فقط بخاطر اينكه همگام و همسو بشيم با شرايط و همرنگ و همبُو با جماعتِ نون به نرخ روز خور، در يك اقدام جوگيرانه همهمون مینويسيم، خبر كوتاه بود و دردناك، منوچهر آتشی درگذشت. متأسفانه منوچهر آتشی رو نمیشناختم، بنابراين نه بودنش واسم مهم بود و حالا هم نه نبودنش كه بخواهم در وصف حال بوده و نبودهاش مرثيهسرايی كنم ولی دارم فكر میكنم چه جوری ميشه كه اون هفته ازت ياد میكنند و جزء چهرههای موندگار ميری رو سن و جماعت برات دست ميزنند، سوت و هورا میكشند و اونوقت توی هفته ديگه يهويی نيست و نابود ميشی؟! هر چند بعيد بدونم وقتی توی دل جماعت جا داشته باشی با نديدن و نبودنت كسی فراموشت كنه. بهرحال هر چی كه بود يادش گرامی.
قهرمان ايرانی، قهرمان آسيايی، قهرمان دنيايی، قهرمان المپيكی. توی اين چند سال اخير مسابقهايی نبوده كه توی كره زمين برگزار شده باشه و تو، توی اون دوره از مسابقات مدال طلا نگرفته باشی. بخوان مدالهات رو جمع كنند اندازه پنج تا گونی سه خطِ پنجاه كيلويی برنج دمسياه ميشه. عزيز و محبوب دلی. همه دوستت دارند. نه بخاطر مدالهای رنگ و وارنگت بلكه بخاطر اون چهره معصوم و Baby Faceاتِ كه جماعت دوستت دارند وگرنه گور پدر مدال. نمیدونم چه جوری ميشه كه اون هفته ميری روی سن و جماعت برات دست ميزنند، سوت و هورا میكشند. تمركز میكنی و وزنه رو میكشی روی سينهات. تو توی سالنی و 250 كيلو وزنه رو ميبری روی سينهات ولی نمیدونم چرا قلب منی كه عصر پنجشنبه بیخيال كار و دوست و رفيق و سينما و اينترنت شدم و روی كاناپه ولو شده و يه ليوان قهوه دستمه و زل زدم به تلويزيون، داره عينهو كون مرغ ميزنه؟! 250 كيلو كه هيچی انگاری 2500 كيلو وزنه روی سينه من. تو اونجا وزنه رو ميبری بالا و من اينجا دندونهام رو بهم ميسابونم و همچين بخودم فشار ميارم كه تموم قهوه رو ميريزم روی مبل و گند ميزنم به اسباب و اثاثيه دور و برم. همراه با بلند كردن اون وزنهها، نه فقط ايرانيهای مقيم قطر توی سالن، بلكه همه ايرانیهای پخش و پلای توی دنيا دارند باسنشون رو واسه بلند كردن وزنه تو جر ميدند. درسته كه اينبار بخاطر انتخاب نادرست وزنه يكی از طلاهات به نقره تبديل شد و يه جوون مو بور روسی بدون داد و بيداد و در سكوت مطلق مطلق اومد و اون مدال رو انداخت به گردنش ولی گور بابای مدال. جماعت اگه دوست دارند بخاطر اون خندهها و چهره دوست داشتنیته وگرنه اين مملكت از اين مدالها بخودش زياد ديده. آره میگفتم نمیدونم چی ميشه يه آدم 50 كيلويی ميره روی سن و بدون اينكه طلای جهانی و المپيك بگيره واسه هميشه موندگار ميشه ولی يكی كه توی هر مسابقه اندازه يه دوجين مدال با خودش مياره يه دفعه ... هان؟! چی ميگی؟! چی؟! وقت برنامه تمومه؟! زر زيادی نزنم؟! آهان، فهميدم، درسته ... پهلوان!!! قهرمانيت مبارك.
اين تئاتر شهر و پارك دانشجو واسه من عينهو قبرستون ميمونه! البته قبرستون كه نه ... يعنی چه جوری بگم؟! منظورم اينه وقتی كه برای ديد و بازديد از فَك و فاميل ميرم قبرستون، موقع برگشتن تصميم ميگيرم كه ديگه آدم خوبی بشم و كمتر اين و اون رو اَنگولك كنم و بجای اينكه به دنيا و ظواهر دلفريب و هلوهاش فكر كنم بيشتر به جهان آخرت و معاد و پل صراط و روز قيامت و حوریهاش بيانديشم، وقتی هم كه پس از مدتها ميرم و يه تئاتر میبينم با خودم ميگم من مرد نيستم اگه هفتهای يكبار بیخيال مسايل ديگه زندگی نشم و همه چی رو ول نكنم و نيام تئاتر نبينم! ولی همينكه تئاتر تموم میشه و ضبط ماشين رو روشن میكنم و يه كمی خيابون وليعصر رو ميرم سمت ونك و چهار تا هلوی سرگردون میبينم و يا وقتی دوباره از فرداش درگير كارهای روزانه و روزمره ميشم، دوباره تئاتر و مُرده و قبرستون و مَردی و مردونگی رو فراموش میكنم. اثرپذيری حال و هوای تئاترشهر هم عينهو قبرستون فقط تا همون دَم در مرده شورخونه است.
بهرحال تئاتره و فضای خاص تئاتر هم يه سری چيزها رو میطلبه. موهای بلند و فرفری، پالتو و شالگردنهای دراز كه يه سرش دور گردن و يه سرش روی زمين كشيده ميشه، قهوه و نسكافه، بروشور و كاتالوگ، پيپ و از اين كلاه خوشگلها كه نمیدونم اسمش چيه و خيلی دوست دارم يكیش رو بخرم و حالا که هوا سرد شده بذارم سرم، سيگار و فندك و صندلی، هر چند صندلی بیصندلی، خيلی وقتها بايد بیخيال كت و شلوار اتو كشيده و كلاس چُسكی كه واسه بغل دستیت گذاشته بودی بشی و عينهو تاپاله پَهن زمين شی و واسه همين يه گَله جايی هم كه گيرت اومده كلاهت رو هم بندازی بالا. حالا اينكه بخاطر ديدن يه تئاتر دو ساعت روی زمين نشستی و بعدش يه ور بدنت عينهو گوژپشت نتردام لمس شد و حس كردی يه تيكه از اون باسن مبارك كه كلی هم طرفدار داره غيب شده يقين بدون كه اينها بخاطر همون محاسن و فضای خاص ملودرام تئاتره. تئاتره و هنوز هم آدمهايی كه قيافهشون عينهو روشنفكرها و آدم حسابیهاست و پنداری سالهاست ميان تئاتر، مويابلشون روشنه. حتی وقتی هم زنگ ميخوره و ميرينه به تمام سكوت و فضا و اون حس و حال خلسهوار با پُررويی تموم به موبايلشون جواب ميدن. تئاتره و هنوز هم سه تا صندلی اونوريت ميتونه با بغل دستیش هی پچپچ كنه، هی زرزر كنه، هی ور بزنه و تو سه تا صندلی اينورتر هی صلوات بفرستی، هی زير چشمی نگاهشون كنی، هی ناخنهات رو بجويی و هی پيش خودت حدس بزنی اونی كه الان سه تا صندلی اونورتر نشسته مامانش چند سالشه و خواهرش چه شكليه؟! آيا اصلاً خواهر داره و مامانش زنده است؟! آيا ريدن به قبر مامان پتياره و اون بابای ديوثش وسط اين تاريكی، واجب كفايیه؟ يعنی اگه يه مرد با خايه پيدا شه و ريد به قبر تمام شجرنامه آباء و اجدادشون كفايت ميكنه يا همه بايد بصورت كلنی خواهر مادر بابا رو سرويس كنند؟!
بهرحال تئاتره و هنوز هم خيلیها از اون تاريكی مطلق 3-4 ثانيهايی استفاده ( نه سوء استفاده ) میكنند و لب تو لب ميشن. من نديدم، ولی وقتی صحنه با يه نور كمرنگ روشن شد و رديف جلويی رو میبينی كه داره لب و لوچهاش رو پاك ميكنه حدس ميزنی توی اون چند ثانيه لواشك كه نمیتونسته بخوره بنابراين غير از رژ لب اون خانم خوشگل بغل دستيش هيچ چيز ديگهايی نميتونه رو لب آقا جا مونده باشه! يه نگاه به اينوَرت ميكنی و يه نگاه به اونورت تا شايد تو هم توی تاريكی بعدی به فيض برسی، يه طرفت كه صندلی خاليه و برای رسيدن به خانمی كه اون طرفش نشسته حداقل بايد دو متر دراز شی كه ارزشش رو نداره، اين طرفت هم كه يه پيرمرد خيلی متشخص كه شبيه استاد دانشگاهه نشسته كه يه عصا داره و دستمال گردن بسته و بوی آراميس 900 ميده. پس نه واسه خودت بلكه واسه رديف جلويیها هی دعا دعا ميكنی دوباره همه جا تاريك شه كه تا بخواد چشمها عادت كنه، اونها دوباره يه فعل و انفعال حسی و عاطفی ديگهايی انجام بدند ولی مثل اينكه لامصب اونها هم مثل من بدشانساند. ديگه سالن تاريك نميشه كه نميشه. توی تاريكترين حالت ممكن، نور شومينه روی صحنه عينهو گربه زل زده به تماشاچيان و كسی تخم نميكنه دست از پا خطا كنه. حس ميكنی يكی داره دستت رو به نرمی فشار ميده. يه طرفت كه صندلی خاليه و يه طرف هم كه اون پيرمرد متشخص است كه ديگه خوابش برده و داره خُرناسه ميكشه. دوباره محو تئاتر و اين جمله قشنگ ميشی كه ... توی تاريكی نجابت بيشتره.

خاطرات مثل شراب ميمونه هر چی قديمیتر ميشه گيرايش هم بيشتره.
ملودی شهر بارانی رو ديدم. نه خيلی، ولی خب بیانصافی هم هست كه بگم اصلاً خوشم نيومد. بودن توی يه فضاهايی ولو اينكه چيزی هم دستگيرت نشه يه حس و حال قشنگی بهت ميده. مثل اين شهر كتاب نياوران كه خيلی وقتها يك ساعت اون تو ميچرخم و هيچی هم نمیخرم ولی هميشه دوستش داشتم. بنابراين هميشه حال و هوای تئاتر و ديدن اون حسها و گريهها و خندهها و عربدهها برام لذتبخش بوده. تئاتر شنگول منگول و حسنك نگو يه دسته گل رو هم دوست دارم ديگه چه برسه به ملودی شهر بارانی!
ملودی شهر بارانی كاری از هادی مرزبان، به نويسندهگی اكبر رادی و با بازی، علی رامز، فرزانه كابلی، اصغر همت، دانيال حكيمی، علی بیغم، صبا كمالی، ناديا فرجی، مسعود حشمت و زنديش حميدی در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. نقطه عطف اين ملودی بنظرم ميتونه شروعی دوبارهای باشه برای دانيل حكيمی كه بعد از 18 سال مجدداً به صحنه تئاتر برگشته. دكور و موسيقی بخوبی تونسته اون فضای مهگرفته شهر رشتِ خيلی دورها رو نشون بده. يه فضای غم گرفته نوستاليژيك با بارش بارون كه بوی نای رو بخوبی توی فضا حس ميكنی ولی راستش از بازی بازيگران ( البته بغير از دانيال حكيمی ) اصلاً خوشم نيومد. فكر میكنم از كسانی مثل فرزانه كابلی و اصغر همت توقع بيشتری باشه.
و در این عصر دلگیر و پاییزی پنجشنبه به احترام کتابـهای سوخته سکوت کرده و کلاههای خود را از سـر برمیداریم.
نه فقط دستمال من كه اينبار تموم روزهای زندگيم زير درخت آلبالو گم شده ...
حس میكنم دشارژ شدم و هيچ حس و حال و حرف نگفته ديگهايی ندارم. نمیدونم چرا يهويی همچين شدم؟! گفتم ماه رمضونی بواسطه نماز و روزه يه كمی شفاف ميشم و درجه خلوصم بالا ميره ولی شفاف كه نشدم هيچ، مثل اينكه روز به روز دارم به سمت و سوی نهيليسيم و پوچگرايی نزديكتر هم ميشم. هر چند شايد يكی از نشونههای شفافيتِ زياد هم رسيدن به همين حس و حال باشه كه ريشه در واقعيت داره! نمیدونم شايد هم توی اين روزهای بارونی ارتباط آسمونی اشتباهی برقرار شده. پنداری اوضاع احوال اون بالاها هم خر تو خره و همچين بهتر از اين پايينها نيست!
نمیدونم شايد هم واقعاً زندگی همينه. شايد چيزی فراتر از اين خِنزر پنزرها نيست. همين رفتن و اومدنها. همين نون و پنير و سبزی خوردنها. همين كار و ماشين و بوق و دوغ و آروغ بعدِ نوشابه. همين كت شلوار و كروات و شورت و عرقگير و عرقچين. همين دود و فحش و بزنبزن و كلاه تو كلاه كردنها. شانسه ديگه، يه موقع زير يه سقف آبی بدنيا ميايی كه اسمش هست دليجان، رفسنجان، تهران يا علیآباد كتول كه هنوز يه پات توی شكم ننهتِ و يه لنگت به زمين نرسيده زودتر از اونی كه بخوان نافت رو ببرند برچسب جهان سومی و تروريست ميزنند به پيشونيت و يه عمر بايد اَنگ كله سياه بودن رو عينهو حمال با خودت بكشی و يه موقع هم يه جايی بدنيا ميايی كه اسمش ميشه لندن، نيويورك، مونترال، پاريس يا كاليفرنيا. گِلهايی نيست، اگه بخواهيم شانس خودمون و اون آفتابههی رو كه هميشه تابستونها وقتی میخواهيم بريم دريا با خودمون میبريم رو در نظر بگيريم كه بايد از اينكه توی يه همچين كشوری كه 2500 سال تاريخ و تمدن داره و سالهاست بواسطه داريوش و كوروش و تختجمشيد و چهار تا دونه پل و مجسمه و آتشكده، خواهر مادر تموم دنيا رو سرويس كرده و الان هم كه ديگه قصد داره همه انسانهای روی زمين رو با مشت و لگد هم كه شده به بهشت برين راهنمايی كنه، بدنيا اومديم به خودمون بباليم. بهرحال تهران كجا، داكا كجا؟! ايران كجا، گينه بیسائو كجا؟! داريوش كجا، اون انسان بدوی كه هنوز كون برهنه توی جنگلهای آمازون دنبال گراز ميدوه كجا؟!
نمیدونم شايد هم واقعاً بين تهران و گنآباد با سيدنی و منچستر هيچ فرقی نباشه. نمیدونم شايد هم زندگی همينه و آسمون همه جا همين رنگه. همين رفتن و اومدنها. همين بودنها و نبودنها. همين سينما رفتنها. همين بخاطر ديدن يه تئاتر چهار ساعت توی صف وايستادنها. همين قهوه و كاپوچينو خوردنها، زندگی همينه. قشنگی زندگی يه موقع نشستن توی يه قهوهخونه سنتی توی دروازه غار و خوردن يه ديزی و يه مشت سبزی گِل گرفته است و يه موقع نشستن توی يه رستوران شيك و پيك توی خيابون لِسترس کویر و خوردن يه استيك و بيفاسترگانف و سالاد بالزاميك و سس گرازودو. نمیدونم شايد هم نبايد زيادی سخت گرفت. حالا اونجايیها آبجو با پسته ميخورند ما اينجا مجبوريم ماءالشعير بهنوش رو قلوپ قلوپ سَر بكشيم. اصل قضيه فرقی نمیكنه، پنداری همه جا زندگی همينه؟!
...
...
...
ولی نـه! من ديگه نمیخواهم واسه اينكه كونم بيشتر از اين نسوزه هی همه چيز رو توجيه كنم. نمیخواهم فكر كنم آسمون همه جا همين رنگه. نمیخواهم خودم رو بيشتر از اينی كه هستم خر كنم. گوش و دُمَم اينقدی بلند شده كه لابهلای يه گله اَستر و ماديون، ديگه اصل و بدل معلوم نباشه. بابت اين همه توجيه توی اين سی سال زندگی، پشت گوشم اينقدی مخملی شده كه ميشه ... بگذریم! گـُل گـُله ولی اينی كه بخواهيم دلمون رو به بو كردن گل خَرزهره خوش كنيم، نهايت حماقته.
بعد قهرمان بازی دربياری و تا آخرين قطره خون برای نجنگيدن بجنگی! اينكه هميشه آدمهايی برای تو كف ميزنن تا مشكل كمبود قهرمان خودشون رو از طريق تو جبران كنن. خر نشی فكر كنی چهگوارا شدی! ميدونی، مبارزه كردن خيلی سادهتر از زندگی كردن هست. فرار كردن با ماشين در بزرگراه و ويراژ لابهلای ماشينها خيلی سادهتره تا پشت سر ماشينهايی كه به رديف دارن ميرن رانندگی كنی. تلافی كردن مشتی كه خوردی خيلی سادهتره تا تحمل كردن درد و ساكت شدن و تسليم شدن...
سيد ابراهيم نبوی، ماه عسل پاييزی
درسته يه چند روزی از دربی گذشته و شايد ديگه دير شده باشه ولی نميدونم به حال اون جماعتی كه از روز قبل پا ميشن ميرن جلوی ورزشگاه و برای ديدن يه بازی فوتبال زپرتی توی سرما و گرما میخوابند بايد خنديد يا زار زار گريه كرد؟! حتماً خيلیهاتون میخواهين بگين اين حركتها ريشه در عشق داره و اونها هم عاشقاند. پس اگه اينجوريه اون فحشهای كشداری كه عاشق سينه چاك دقيقه هفتاد نثار پايين تنه و نقاط حساس و سوقالجيشی و ورقلمبيده خواهر مادر معشوق ميكنه رو چه جوری ماستمالی كنيم؟! حتماً اون شيشههای شكسته كه بعد از پايان بازی از خود ورزشگاه شروع و توی تموم خيابونهای اطراف تا شعاع چند كيلومتری همينجوری پخش زمين بود رو هم بايد بذاريم بحساب شاباشی كه سر عروس و دوماد كرده بودند؟! يا اون 194 دستگاه اتوبوسی رو كه از قضا بهترين تماشاچيان دنيا!!! درب و داغون كردند رو بذاريم بحساب فهم و شعور خيلی زيادشون. اگه اينجوره كه ای گور بابای هر چی عشق و عاشقیه كه توی فرهنگ ما همش بايد به خون و خونريزی ختم بشه! بابا جون مگه ما جوون نبوديم؟! مگه ما داغ نبوديم؟! مگه ما عاشق نبوديم؟! مگه ما خر نبوديم؟! ديگه همه چيز رو جـِرواجر و خونينمالی نمیكرديم و شيشه عقب اتوبوس رو هم درسته از جاش درنمياورديم بندازيم كف اتوبان! والله بخدا خر و عاشق هم خر و عاشقهای قديم!
البته اينقدر مست و مَلنگ نشده بودم كه پاشم برم استاديوم آزادی فوتبال استقلال – پرسپوليس رو ببينم ولی وقتی دو ساعت بعد از اينكه بازی تموم شده بود داشتم ميآمدم سمت خونه، بالعين مشاهده نمودم كه چند نفر تماشاگرنما! چه جوری ريده بودند به سه جاده مهم و موازی اتوبان، مخصوص و قديم ( تهران – كرج ) جوری كه عملاً خونه و رسيدن به توالت برام شده بود يه آرزو و ديگه نزديك بود به ياد دوران طفوليت توی همون ماشين جيشی كرده و خود را خلاص و خاطرات رو مروری كرده باشم! خلاصه با ديدن چنين عاشقهايی هست كه آدم ميگه اصغر قاتل كجايی كه روحت شاد باشه. و اما سخن آقای قلعهنويی بعد از پايان بازی در جلوی يكی از دوربينهای تلويزيون: اجازه بدين خدا را شاكر باشم!!! باشه بابا ما اجازه ميديم شما هم برو خدا رو شاكر باش!
پنجشنبه آخرين روز ماه رمضون كه ديگه ديدن يا نديدن ماه نياز به هيچ توجيه و دليل و برهان و من بميرم تو بميریی نداشت، دَمدَمای افطار رفتيم سيدمهدی تا هم آش رشته و حليمی خورده باشيم و هم فطريهمون رو بندازيم گردن صاحب مغازه! شبش هم با اهل و عيال و چند نفر از دوستان مطابق خيلی از پنجشنبه شبها رفتيم بام تهران تا قدمی بزنيم و هوايی تازه كنيم و از اون بالا تهران رو رصد كنيم. همون اول سربالايی بود و هنوز به هِنُهون نيوفتاده بوديم كه دنگدنگ مَسيج بلند شد. يكی، دو تا، سه تا، چهار تا و ... در حاليكه من ولنجك بودم ولی دوستان بوسيله SMS ورودم رو به برره تبريك گفتند! خبر داشتم قراره رضا شفيعیجم با نام كيوان كه به لهجه بررهايی كيوُون ميشه، بعنوان دكتری كه توی شهر تحصيل میكرده به گروه مهران مديری اضافه شه و SMSهای ارسالی حاكی از اين بود كه پنداری اين اتفاق فرخنده روی داده!
اسم " كيوان " جزء معدود چيزهايی بوده كه در انتخابش هيچ نقشی نداشتم ولی خيلی دوستش دارم. وقتی اسم كيوُون رو شنيدم اولش يه كمی سكرمههام رفت تو هم چون ميدونستم تا مدتی فيلمی خواهيم داشت با اين جماعت و اين عنوان كيوُون و بايد يه مدتی خودم رو با اين اسم بشناسم ولی يه كم كه گذشت و باد به كلهام خورد ديدم نه بابا همچين بد هم نشده و شب عيد فطری سعادتی نصيبم شده! احتمالاً اون شب و شبهای آتی بواسطه اين كيوُون ( حالا شانس آوردم نگفتند، حيوون! ) خيلی از دوست و رفقهايی كه سالهاست از همديگه دور هستيم ياد من میافتند و پيش خودشون میگن، ای يادش بخير الان كيوان كجاست؟! چه پسر خوبی بود! راستی الان داره چيكار ميكنه؟! اصلاً زنده است يا مرده؟ ( زبونت رو گاز بگير كُره خر!) هر چند خود من هم خيلی وقتها با شنيدن يه سری اسم و علامت، ياد دوستان قديم ميوفتم و خيلی دوست دارم ببينم الان كجا هستند؟! چيكار میكنند؟! خلاصه شوهر كردند يا نه؟!!! البته باز اينجوری خيلی بهتره كه توی يه همچين جاهای فرهنگی يادی از آدم بكنند تا ... !
حالا كه خر تو خریه و توی اين مملكت هر كسی اين اجازه رو داره در رابطه با همه چيز نظر بده، بد نيست منهم نظر خودم رو در رابطه با " شبهای برره " بگم. ندرتاً پيش اومده سريال يا برنامه تلويزيونی رو دنبال كنم. هميشه همين جوری باری به هرجهت تلويزيون رو نگاه كردم بجز برنامههای ورزشی رو. بنابراين شبهای برره رو هم خيلی مصرانه دنبال نمیكنم ولی با همين جسته گريخته ديدن هم به نظرم اين برنامه مديری از بقيه برنامههاش هوشمندانه و هدفمندانهتر ساخته شده. مديری نشون داده سوراخ سنبه جماعت و راه و روش خندوندن ملت رو بخوبی ميشناسه و اگه بینهايت محدوديت و خط قرمزهايی رو كه اين بنده خداها واسه ساخته يه سريال باهاش درگيرند رو در نظر بگيريم، میبينيم توی كارشون موفق بودند و تونستند مشكلات و معضلات اجتماعی رو بخوبی نشون بدند. برره نمونه عينی ايران كوچيك شده است. با توجه به داشتن تِم طنز انتقادی، تملقها، چاپلوسیها، زيرآبزنیها، بخوربخورها، بگير و ببندها، قوانين تخمی و بیحساب كتاب جامعه ايرانی بخوبی توی اين مجموعه نشون داده شده. حالا اينكه بواسطه ديدن اين سريال، چهارتا بچه توی مدرسه ميريزند روی سر و كول هم و دعوای بررهايی میكنند رو نميشه بدآموزی و انتقاد از اين مجموعه دونست. اثرگذاری فيلم " قيصر " هم بقدری زياد بوده كه خيلیها توی همون سالن سينما، پاشنه كفششون رو میخوابوندند و ميامدند بيرون و آمار چاقو كشی در همون سالی كه فيلم اكران شد افزايش يافته بود پس بايد بريم يقه كيميايی رو بخاطر ساختن فيلم قيصر بگيريم؟!
وقتی پارسال با بچههای گروه پاورچين مصاحبه كرديم سيامك انصاری گفت: من خودم واسه اين كارم ( پاورچين ) اصلاً ارزشگذاری هنری نمیكنم ولی با توجه به نظرات مردم احساس رضايت میكنم. گفته ساده و بیشيله و پيلهايی كه خيلیها شهامت گفتنش رو ندارند. طبق صحبت خودشون، اونها قرار نيست مردم رو خيلی به تفكر و چالش* بندازند بلكه ميخوان فقط 45 دقيقه مردم رو بخندوند كه فكر میكنم تا اينجا توی كارشون موفق بودند كمااينكه اگه همش نيشمون رو تا بناگوش باز نكنيم و يه كمی دقيقتر به سريال نگاه كنيم، احتمالاً يه سری چيزها واسه گريه كردن هم پيدا خواهيم كرد!
* وُیگولَنس، اونوقت اين چالشی كه گفتی، يعنــی چـــه؟!!
دو سال پيش در آخرين روز ماه رمضان در حاليكه همه شواهد علمی و عملی و تجربی ( مثل تقويمهای شمسی و قمری و ميلادی! و حتی اعلام عيد فطر در كشورهای همسايه و تمامی پنج قاره دنيا! ) حاكی از اين بود كه توی ايران هم فردا عيد فطره و من هم از همه بيشتر بابت اينكه ميتونستم تا لِنگ ظهر بخوابم خوشحال بودم، در كمال ناباوری در هيچ نقطهای از ايران ماه رويت نشد و مجبور شديم برخلاف اون صابونی كه به دل و اشكم خود زده بوديم فرداش بريم سر كار. اون شب هی سرمون رو از پنجره به بيرون برديم و با چشمان اشكبار و نگران هی آسمون و ستارهها و كُنج و زواياش رو نگريستيم تا شايد ماه از خر شيطون بياد پايين و افاقهايی كنه و چهرهايی نشون خلقالله بده ولی زرشك و دريغ از ديدن حتی گوشه و هلال باريكی از آن ماه پُر فيس و افاده آن روزگاران. فرداش تا ظهر كه نخوابيده بوديم هيچ، بلكه همهمون خوابآلوده و با چشمان پُف كرده ناشی از تجسس شب قبل به سر كار و مدرسه و دانشگاه رفتيم.
در جريان ديد و بازديد وبلاگ قبلی و گندی هم كه به قالبش زدم، چشمم به نوشته اون روزی كه قرار بود عيد فطر باشه ولی بدليل قرار نگرفتن خورشيد در مدار راس السرطان و قرار گرفتن ماه پشت مدار 48 درجه استوايی، بالطبع عيد فطر اعلام نشد، افتاد و بد نديدم دوباره يادی از اون نوشته و اون دستخطها بكنم چون فكر كنم اين مشكل دوباره امسال هم گريبونمون رو بگيره و باز دوباره امشب بايد همهمون با فانوس پی ماه بگرديم! ( هر چند اوضاع امسال مشخصتره و قطعاً توی ايران، جمعه عيد اعلام خواهد شد. )
اين قضيه ماه و هلالش هم سالی يكبار می شه سوژه و دردسر. باز هم مثل هميشه و طبق سنوات اين چند سال، ماه عزيز در نشان دادن رُخ زيبای خود خِست بخرج داد و جماعتی را لنگ در هوا و سر به آسمون نگه داشت. ديشب چه مشتاقانی كه تا سپيده صبح در پشتبامها و پنجرهها به خيال رويت اين عزيز دُردونه لوس و نُنر بيدار ننشستند ولی زهی خيال باطل. من كه هنوز فلسفه اين نوع ديدن ماه رو درك نكردم. يعنی تمام كشورهای شمالی و جنوبی و شرقی و غربی ايران، ماه رو میبينند ولی فقط توی اين كشور قابل ديدن نيست؟! يعنی ظاهراً ماه به محض رسيدن به مرزهای ايران با يك پرش بلند، خودش رو به اونور مرزهای جغرافيايی رسونده و از چشم همه مخفی مونده. مثل اينكه در اين مواقع اين هلال زيبا هيچ علاقه ای به نشون دادن رخ زيبايش به بسياری از ايران و ايرانيان نداره و مثل خيلی چيزهای ديگه ديدنش سعادت و لياقتی ميخواد كه خب نصيب هر كسی نميشه. ديشب هر كی رو ميديدی دربهدر دنبال ماه بود. جالب بود حتی توی تلويزيون هم دو سه تا شماره تلفن اعلام شد تا به محض مشاهده، تماس گرفته تا ماه دستگير شود و آنگاه ملتی شاد و شادمان به جشن و پايكوبی بپردازند. البته قطعاً ديشب توی اون شلوغ پلوغی خيلیها هلال ماه رو ديدند! ولــی
ميان ماه من تا ماه گردون *** تفاوت از زمين تا آسمان است
خلاصه چند ساليه اين موقع كه ميشه ماه چند شبی ناز و کرشمه ميکنه و قر و قميش مياد، بعد بيلاخی حواله جماعت ميكنه. در آخر اگه بهش اجازه و رخصت دادند، ميتونه خودی نشون بده و از پشت ابرها بيرون بياد و عرضه اندام کنه. ای خاک عالم تو سر ماه بیعرضهای مثل تو! در قبالش هم ايران و ايرانی روی هرچی سنگ پاست سفيد كرده و به ريش هر چی ستاره شناس، محقق، عالم نجوم، موسسه ژئوفيزيك، رمل، اسطرلاب، تلسكوب و رصدخونه است خنديده و با صدای رسا به گوش همه جهانيان رسونده كه در اين مملكت، علم و تكنولوژی يعنی پشم!