گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
دارم به اين فكر میكنم كه اگه اوضاع بهمين منوال پيش بره و يه كمی هم شانس باهامون يار باشه، ماها اگه جنگ جهانی چهارم رو نبينيم، قطعاً جنگ جهانی سوم رو تجربه خواهيم كرد! آخ كه چقدر حال ميده كه توی اين تير و تَركش و كُشت و كُشتار زنده بمونی و اونوقت شصت سال ديگه بابا بزرگ بشی و واسه نوه نتيجهات از روزهايی كه سربازهای انگليسی و آمريكايی و فرانسوی كلاه به سر و پوتين به پا توی ميدون بهارستان و دربند و دركه و جردن رژه ميرفتند، صحبت كنی. در حاليكه زير كرسی لَم دادی، هی پياز داغ قضيه رو هم زياد ميكنی و مثل جنگ مَمَسَنی از ايثارگری و جانفشانیهايی كه قراره تا چندی بعد انجام بدی خواهی گفت. اگه اينجوری بشه كه ديگه تموم مبارزات خيابونی و بيابونی و استانی و كشوری و آسيايی رو تجربه كردیم و فقط همين جنگ جهانی باقی ميمونه كه ظاهراً با اين همه آمادگی كه بچهها دارند حتماً روی يكی از سكوهای جهانی قرار خواهيم گرفت. پنداری قراره ما تك و تنها اين ور دنيا بشيم متفقين و همه صد و هفتاد و نمیدونم چند تا كشور اكتشاف شده كره زمين بروند روبرومون و بشوند متحدين. ای نامردها چند نفر به يك نفر؟!
:: آب و هوای تهران هم عينهو اوضاع سياسی، اقتصادی، اجتماعی، ورزشیمون تابع هيچ فرمول و نموداری نيست و همانند همه چيزمون كه خب صد البته به همهجامون هم مياد همين جوری كشككی بالا و پايين ميره. هوای اين روزهای تهران يهويی خيلی بيشتر از اونی كه بايد و شايد و استحقاقش رو داشته باشه سرد شده! كار ديگه از خُنكی و نسيم و مورمور شدنهای دَم صبح گذشته. غفلت كنی سرما خوردی و سينهپهلو گرفتی و دراز به دراز بايد كنج خونه بيفتی.
:: واگذاری سيمكارتهای بدون حساب كتاب موبايل همچين اساسی ريده به شبكه مخابراتی كه از خيلی وقت پيشها قهوهايی سوخته شده بود! اين چند روزه كه عملاً ارسال SMS شده مصيبت عظما. قبلاً با موبايل كه نمیتونستيم مثل آدميزاد حرف بزنيم و واسه يه سلام عليك بايد اينقدر به بدنمون پيچ و تاب ميداديم و قِر و قميش ميآمديم كه انگاری داريم رقص چاقو انجام ميديم. دلمون به ريخت و قيافه و چُسی اومدن و فقط همين SMSها خوش بود كه به ميمنت و شادمانی همين يك كار رو هم ديگه نمیتونيم انجام بديم. صبح SMS ميزنی يا Fail ميشه و يا تا شب روی Pending باقی میمونه و اگه خاطرهات خيلی عزيز باشه و جزء بندگان مقرب خداوند باشی نصفه شبی ميرسه دست اون ننهمرده بدبخت و طرف هراسون، دو نصفه شب بايد از خواب بپره، چيه كهSMS ده صبح تو، تازه به دستش رسيده. اونوقت اصلاً شك نكنيد و بدون برو برگرد مطمئن باشيد كه دوست و رفيق شفيقتون چه مذكر و چه مونث، هر چقدر هم كه خاطرهتون براش عزيز باشه حداقلش اينه كه اگه به نواميس و زندهگانت كاری نداشته باشه، چهار ستون قبر تمام مردهگان و رفتهگانت رو توی گور بلرزونه. بابا ما خودمون مثل بچه آدم قبول داريم جهان سومی و بدبخت بيچارهايم ولی نه ديگه تا اين حد. انصافاً يه همچين مسايلی ديگه توی بوركينافاسو هم حل شده. آخه توی اين مملكت دلمونه به چی خوش باشه؟! آب و هوای خوبش؟! تكريم و احترام و منزلت اجتماعی؟! درآمد مكفی؟! توزيع عادلانه ثروت؟! عدم تبعيض؟! خونه متری 1 ميليون؟! اجاره خونه ماهی 300-400 هزار تومن؟! تلفن؟! اينترنت؟! موبايل؟! تلويزيون؟! پارك؟! سينما؟! مدرسه؟! دانشگاه؟! اتوبان؟!
:: ديشب ساعت 5/12 شب دايیام به موبايم زنگ زد. معمولاً اون موقعها كسی يادم نميكنه و تلفن ندارم. دلم هُری ريخت پايين و شك نداشتم اون موقع شب زنگ نزدند كه عروسی دعوتم كنند. پسر عموی 7-36 سالهاش كه خب پسر عموی مامان من هم ميشد يكی دو ساعت پيش بواسطه سكته قلبی فوت كرد. مرگ ... بهمين راحتی و سادگی. گفت زنگ بزنم و به مامانم بگم. ديشب كه بهش نگفتم چون اگه اون موقع شب زنگ ميزدم تا خود صبح مكافات و اَلم شنگهايی داشتيم كه بيا و ببين. میخواستم امروز صبح بهش بگم، الان كه فكر میكنم میبينم الان هم بهش نميگم. ميدونم تا يكی دو ساعت ديگه خبر بهش ميرسه ولی دوست ندارم خبر مرگ عزيزی رو من به كسی بدم. فكر ميكنم اينجوری هميشه يه خاطره و يه ذهنيت بد از آدم توی ذهن طرف مقابل ميمونه. همون پارسال كه همه فاميل خرم كردند و گفتند تو بواسطه رفاقت خيلی زيادی كه با اِسی پسر خالهات داری زنگ بزن آمريكا و خبر مرگ پدرش رو بده واسه هفت پشتم بسته. ای گـُه به گور اين زندگی نكبت كه آدميزاد هيچ وقت رنگ خوشی و آرامش رو بخودش نمیبينه. يه سكته، مرگ و اونوقت بدبختی و بيچارهگی زن و بچه و داغدار شدن مادامالعمر دو سه تا خونواده. تا مياييم يه كمی انگيزههای زندگی رو تو خودمون قوی كنيم خداوند همچيين ميذاره توی قابلمهمون كه ... نمیدونم اين زندگی نخنماشده ارزش اين همه تقلا و بدوبدو رو داره يا نه؟!
من از نور ميلاگم براتون! هوا عالي كه نه، ميشه گفت فوقالعاده است و يه جورايييه كه فكر كنم فردا من رو با مشت و لگد بيارند تهران چون اگه به اختيار خودم باشه دوست دارم حالا حالاها همين جا بمونم و سيتيزن مازندران شم! توي اين دو سه روز هنوز نمه باروني هم نباريده ولي آفتاب بقدري خوشگل ميتابه و هوا عاليه كه نبود بارون جبران شده. بنابراين خودبهخود قضيه شومينه و بارونهاي عاشقونه منتفي است ولي مابقي قضايا كماكان به قوت خودش باقيه. جاي همه اونهايي رو كه وقتي ميرن شمال جاي من رو خالي ميكنند رو خالي كردم، بقيه هم كه بالاي درخت! امروز صبح چون آخرين نفري بودم كه صبحونه خوردم بنابراين ميز صبحونه رو من جمع كردم، همين عمل غيرمترقبه باعث شده كه يهويي همه بحالت بُهت و تعجب من رو نگاه كنند و بعد صداي سوت و دست و هلهلهايي بود كه تمام ويلا رو دربرگرفت. پنداري بواسطه اون مشكل لاينحل فراخي باسن، همه دوست و آشنا و فك و فاميل از من نااميد شدند جوريكه جمع و جور كردن چهارتا ليوان و بشقاب همه رو تا سرحد مرگ ذوقزده ميكنه.
سرعت اينترنت توي اين كافينت خيلي عاليه. هر وقت كه ميام شمال ميام همين كافينت. سرعتش خيلي خيلي بهتر از تهران. فكر كنم بخاطر اينترنت هم كه شده بايد بياييم شمال زندگي كنيم! الان هم اين خانم مو فرفري كه مسئول كافینتِ و ظاهراً ديشب روش رو خوب ننداخته و لحاف از روش رفته كنار و سرما خورده چون هي سرفه و فينفين ميكنه و آب دماغش سرازيره، آهنگهای ابي رو گذاشته و پنداري از اين لحاظ هم محدوديت و گيرهاي خاص تهران رو ندارند.
به تو نامه مينويسم، اي عزيز رفته از دست ... اي كه خوشبختي پس از تو، گم شد و به قصه پيوست
غلاف تمام فلزي، آخرين قطار گانهيل، ميخواهم زنده بمانم و همشهري كين فيلمهايي بود كه با خودم آوردم و ديدم. خب خنده نداره درسته كه فيلمها قديميه ولي نديده بودمشون راستش رو بخواهيد از هيچ كدوم هم خوشم نيومد. من نميدونم چي جوري اين فيلمها توي تاريخ سينما جاودانه شدند؟!
شمال خيلي خلوته و تقريباً ميشه گفت توي اين چند روزه كسي بقصد مسافرت نيومده. ماه رمضون و تعطيلي وسط هفته و بچه مدرسهايي و دردسرهاي گرفتن دو روز مرخصي، همه اينها باعث شده كه جماعت كمتر از خونه و زندگيشون دور بشن كه خب همين خلوتي جاده و شهر و خيابون لذت رو چند برابر ميكنه. خب ديگه كمكم كاسه كوزه رو جمع كنم و پاشم برم كه الان صداي همه اونايي كه توي ويلا منتظرند درمياد. بقول اين خانم دماغو مسئول كافينت كه وقتي با تلفن صحبت ميكنه و موقع خداحافظي ميگه، فعلاً بـــــــاي!
دَم افطار كه ميشه خيابونهای شلوغ تهرون شلوغتر از هميشه و رانندگی آدمها هم وحشيانهتر از هر موقعی ميشه. بيرحمانه میتازند و ميتازونند. جنگلی ميشه كه بيا و ببين! يكی نيست بگه آخه وقتی جنبه نداريد غلط میكنيد روزه میگيريد كه از صبح عينهو سگ ميشيد و پاچه همديگه رو جر ميديد. حالتها و برخوردهای دَم اذان يه جورايی مثل موقع تحويل سال نو ميمونه. همه عجولاند و میخواهن خودشون رو زودتر بخونه برسونند و اينبار پای سفره افطاری بشينند. گِلهای نيست، از سر و كول هم بالا نرن و با مشت و لگد و فحش خواهر مادر همديگر رو نوازش نكنند، برن و به هر كجا كه دوست دارند برسند. ولی خب هميشه دَمدَمای اذان مغرب، آدم يه حال و هوای غريبی داره بخصوص توی ماه رمضون كه حس ميكنی يه جورايی گيری، يه جورايی وصلی، يه جورايی سبكی، يه جورايی ...
تمام قارو و قور اين شكم بیهنر رو به هوای همون حال و هوای دم افطار تحمل میكنم. ربنای شجريان و صدای اذان مرحوم موذنزاده اردبيلی به بهترين نحوه ممكن با هم چفت و بست شده و با يه كمی خرما و زولبيا انگاری بصورت آرم و علامت ماه رمضون به ثبت دراومده. چقدر خوبه كه آدم مثل شجريان و موذنزاده جاودانه بشه و واسه هميشه اسمش به نيكی بمونه سر زبون آدمها. موقع افطار هر جوری كه باشه بايد اذان موذنزاده رو گوش كنم و بخاطر همين بايد هی اين كانال اون كانال كنم تا خلاصه پيداش كنم. اصلاً من نمیدونم چرا وقتی صدايی به اين زيبايی هست، اذانهای ديگه رو پخش میكنند؟! بنظرم بايد تموم ماه رمضون همه پنج شيش تا كانال فقط اذان موذنزاده رو پخش كنند.
توی اين 20 روزه بيشتر از پنج كيلو وزن كم كردم. حال و حوصله سحر بيدار شدنها رو ندارم هيچ رقمه. خورد و خوراكم تقريباً شده افطار به افطار. چايیشيرين، نون و پنير، كره و عسل، تخممرغ عسلی، حليم و آش رشته و خرما و زولبيا باميه. نه اينكه همه اينها رو توی يه وعده افطار با هم بخورم، نه بابا بلكه منظورم اينه كه خورد و خوراك ماه رمضون تقريباً به همين چيزها محدود ميشه. بعد از افطار كردن هم كه ديگه آدم سنگين ميشه و خوردن خورشت و برنج و گوشت و مرغ، مرد میخواد كه من نيستم! ترجيح ميدم فاصله افطار تا موقع خوابيدن رو ميوه بخورم. توی طول روز خيلی اذيت نميشم ولی روزهايی كه تمرين واليبال دارم و مجبورم دو سه ساعت شيلنگ تخته بندازم، تا موقعی كه افطار بشه جوری تشنهام ميشه و لَهلَه ميزنم كه فكر كنم توی اون لحظات خداوندگار تموم معاصی و گناهان گذشته و حال و آيندهام رو خواهد بخشيد!
خودم هم خيلی مطمئن نيستم كه اين روزه گرفتنها بجز اثرات ظاهری كه رو تن و بدنم ميذاره آيا روی روح و روانم كه خب اصلاً فلسفه روزهگرفتن هم همين بوده اثری ميذاره يا نه؟! به بقيه آدمها كاری ندارم كه قطعاً همهشون عابد و سالك و عارف و نماز شبخون هستند و توی اين يكماه هم به فيض اكمل خواهند رسيد ولی هنوز با خودم يه كمی مشكل دارم. هر چی كه هست اينی كه يكماه نخوری و غيبت نكنی و مثلاً نگاهت رو كنترل كنی اصل و اساس نيست. احتمالاً يه جورايی بايد مثل شكم و چربیهايی كه آب ميشه، روح و روونت هم صيقلی بشه و " خود " واقعیت يه شلاقی بخوره كه ... هنوز يه جاها كه نه بلكه خيلی جاها گير دارم.
فردا تعطيل رسمی. خيلی وقته كه مسافرت نرفتم. يعنی وقتی فكر كردم ديدم امسال بغير از يه سفر كيش و يه سفر مشهد و دو بار هم شمال كه تقريباً همهشون هم توی فصل بهار بوده مسافرت ديگهای نداشتم. حتی موقعيكه شركت هم توی تعطيلاتِ تابستونی قرار داشت تك و تنها خونهنشين بودم. به ديگران كاری ندارم ولی سعی كردم مسافرت رو بعنوان يه اصل و نه يه چيز حاشيهايی و تفننی توی زندگيم تعريف كنم. الان هم خيلی خستهام و نياز به يه مسافرتِ چند روزه شديداً احساس ميشه. چند ماهی هست كه عينهو الاغ قبرسی لاينقطع و بدون نفس صبح رفتم سر كار و شب برگشتم خونه. فكر كنم با توجه به خلق و خوی من، اين روزها شمال ايران بهترين جای دنيا باشه. نَم بارون، البته اگه بیجنبه بازی درنياره و فقط در حد همون نمه باشه و تبديل به سيل نشه كه يهويی بخاطر چهار روز مسافرت سر از ته رودخونه سفيدرود يا بالای درخت عَرعَر دربيارم همراه با قدم زدن و صبحها يه كمی دويدن توی اون هوا، قطعاً خيلی لذتبخش. روی كاناپه لم بدی و قطرههای بارون تلقتلق بخوره به شيشه و روبهروت هم شومينه روشن و صدای چلقچلق و بوی خوب هيزم، بَـهبَـه ... آی خدا اين فاميلهای آدمحسابی و پولدار رو از ما نگير كه اگه نبودند بايد بیخيال كاناپه و شومينه و باربيكيو و عاشقونههای بارون میشديم و شب رو كنار جادهای، لب جوبی يا توی پاركی به صبح میرسونديم! خلاصه كه خدا بخواد فردا ميريم شمال. تعطيلی سهشنبه رو به تعطيلی جمعه وصلهپينه كرديم تا از اين بينالتعطيلين استفاده كامل رو برده و چند روزی دور از هياهو استراحت کرده باشیم.

بنظرم مسخره بودن فيلم ديشب باباتو ديدم آيدا، رو بايد از همين انتخاب اسمش فهميد! يه فيلم بلند و طولانی و كِشدار با بازی و ديالوگهای خيلی ساده و خستهكننده كه اگه نيم ساعتِ فيلم رو هم نبينی چيز مهمی رو از دست ندادی. از همه بدتر اينكه يه موضوعی كه بايد خيلی بهتر و عميقتر در رابطهاش صحبت میشد به سطحیترين و باسمهایترين شكل ممكن نشون داده شده، جوری كه بنظرم حتی روی بيننده اثر معكوس ميذاره و آدم پيش خودش ميگه اگه داشتن يه زندگی غيررسمی در كنار داشتن زن و فرزند فقط همين عوارض رو داره خب آدم بره با 3-4 تا زن ديگه هم ارتباط داشته باشه! داشتن ارتباطات اينگونه متأسفانه داره بين آقايون زياد ميشه و اصلاً منكر همچين مواردی نيستيم ولی جا داشت علت و دلايل و اثر و عوارض چنين زندگیهایی به شكل بهتری نشون داده ميشد. احتمالاً بواسطه اينكه شخصيت مردِ فيلم سر و گوشش میجُنبه و در كنار همسرش با زن ديگهای هم ارتباط داره، خيلی از خانمها از فيلم خوششون بياد و واسه كارگردان و تموم عوامل سازنده فيلم هورا بكشند چونكه موقع بيرون اومدن از سينما لعن و نفرينی كه جماعتِ خانمها نه تنها نثار شخصيت مرد فيلم بلكه تموم آقايون كره زمين میكنند رو با گوشهای خودتون ميتونيد بشنويد چون از ديد اونها مردها همهشون سروته يه كرباساند!
جماعت خانمها همه اين واقعيت رو ديدند و فهميدند كه مردها همهشون يه گــُـهاند ولی فكر كنم خيلیهاشون از تنها نكته مثبت فيلم غافل شدند! اشتباه و غلطی كه اتفاقاً باعث و بانيش هم خود خانمها هستند و اين نقيصه ديگه ريشه تو فرهنگ ما داره و جزء لاينفك زندگی ايرانیها شده و البته به خوبی هم توی فيلم نشون داده شده كه خب بنظرم جا داشت كارگردان بخاطر اينكه بيننده متوجه اين موضوع بشه اون رو برجستهتر و ملموستر نشون ميداد و اون مورد هم چيزی نيست جز اينكه توی فرهنگ ما جا افتاده، زن خوب کسی هستش كه كدبانو باشه و پخت و پزش خوب باشه و قرمهسبزی و خورشت فسنجونش جا افتاده باشه كه خب خيلی از خانمهای ايرانی بخاطر اينكه رو دست ننه باباشون نمونند همه اين خصايص رو بصورت كُلنی و كمپلكس از دوازده سالگی ياد گرفتند ولی چند درصد خانمهای ايرانی بعد از ازدواج، توی خونهشون لباس خوب و قشنگ و تميز میپوشند؟! به سر و وضع ظاهر و زير ظاهریشون! رسيدگی میكنند؟! بعد از يه شكم زايمان هيكلشون از ريخت و فرم نميوفته؟! تو خونه هم يه كمی آرايش میكنند و فقط سرخاب و سفيدآبشون واسه كوچه و خيابون نيست؟! اينها همه همون عواملی هستش كه باعث ميشه يه مرد ( بواسطه خصايص و ويژگيهای درونيش ) سر از ناكجا آباد دربياره. الان كه ديگه خيلی از ازدواجها به شكل 30-40 سال پيش انجام نميشه كه زن برده و كلفت خونه باشه و شكرخدا همه چيز در تفاهم و بواسطه تعقل انجام ميشه ولی هنوز خيلی از خانمهای ايرانی توی همين تهرون و با مدرك ليسانس و فوقليسانس برای پختن يه شلهزرد و يه باقالی پلو پنج ساعت توی آشپزخونه وقت ميذارند، برای عروسی دختر خواهرزاده پسر عموی ناتنی مادر بزرگ شوهر خالهشون كه دو ماهونيم ديگه دعوتاند از الان دنبال لباس و وقت آرايشگاه هستند ولی وقتی ريخت و قيافه و سر و وضعشون رو توی خونه ميبنی از ترس قبض روح میشی و بايد نثار اموات مادر فولاد زره فاتحه بفرستی.
يه مرد همونجور كه دوست داره سر سفره، قرمهسبزی جا افتاده بخوره، دوست هم نداره زنش همش توی آشپزخونه و همنشين يخچال و كابينت و قابدستمال باشه و ماه به ماه نه حموم بره و نه موهاش رو شونه كنه و هفته به هفته با يه ركابی رنگ و رو رفته و موهای وز شده و تن و بدن پر از پشم و پيله جلوش رژه بره. فقط تروخدا شما خانمها جبههگيری نكنيد و باز دلايل آنچنانی نياريد كه شما مردها گربهكوره و نمك به حروم هستيد و اِل هستيد و ما زنها بل هستيم. من با توجه به تجربه و واقعياتی كه توی زندگی دوروبری خودم میبينم اينها رو گفتم و فكر میكنم خودتون هم خوب متوجه شديد دارم از چی حرف ميزنم. ما مردها خيلی جاها ايراد داريم ولی اينی كه زنه تو خونه پيژامه راهراه میپوشه رو كه ديگه ما مقصر نيستيم! خلاصه كه صدرعاملی با اين آيداش همچين اساسی ريد به اون دو تا فيلمهای ساخته شده قبليش.

و اما گيلانه فوقالعاده نيست، حتی يه جورايی از اون همه تعريف و تمجيدی هم كه ازش شنيده بودم پايينتر بود ولی فاطمه معتمد آريا اينبار هم نقشش رو فوقالعاده بازی كرد. جوری كه تموم صحنههای زشت و زيبای فيلم تحت تأثير بازی زيبا و روون اون قرار داشت. معتمد آريا اينبار نقشی رو بازی میكنه كه هيچ سنخيتی نه با سن و سال و نه با گويش و زبانش داره. اينبار در نقش يه مادر زجر كشيده گيلانی و حدود 20 سال بزرگتر از اون چيزی كه هست. رخشان بنی اعتمادی و اون يكی كارگردان فيلم ( محسن عبدالوهاب ) كه بنده خدا هيچ كسی اسمی ازش نميبره نشون دادند كه ميشه چهره خشن و پليد و نكبتبار جنگ رو بدون دَر كردن حتی يه دونه فشنگ و خون وخونريزی و توی اون كوههای سرسبز و زيبای گيلان هم نشون داد. گيلانه نمادی از ايرانه. چهره زجركشيده ننه گيلانه نمايانگر چهره تمام ايران و ايرانی توی اون روزهای نحس و شومیيه كه هنوز هم وقتی صدای، توجه توجه آژير قرمز رو میشنويم تموم تن و بدنمون رعشه ميگيره. خوش بحال همه اونايی كه اينقدر كوچيك بودند كه هيچ وقت اون روزها و اون آژيرهای قرمز و زرد و سفيد يادشون نيست. هر چند واسه لمس كردن اون روزها و اون آدمها، كسانی مثل اسماعيل دوروبرمون كم نيستند. گيلانه رو حتماً ببينيد فقط خيلی حيف شد كه گيلانه توی قسمت مسابقه جشنواره فيلم فجر پارسال نبود كه اگر بود شك نكنيد عنوان بهترين هنرپيشه زن نصيب معتمد آريا ميشد.
پنج شنبه، ساعت 6بعدازظهر
SMS رسیده از طرف یک دوست:
آنچه را که دوست داری بدست بیاور وگرنه مجبوری آنچه را که بدست میآوری دوست داشته باشی.
پنج شنبه، ساعت 1 بامداد
شکیلا داره میخونه:
فرشته نجات من دیر به ما رسیدهای ... کهنه شده است زخم ما کوشش بیسبب نکن.
پنداری اينی كه ميگن هيچ ارزونی و گرونی بیحكمت نيست و در همين راستا، روايت كاملاً مهم و مستندی كه جا داره اون رو با آب طلا بنويسند و يكی رو پيدا كنند و بندازند گردنش و اونهم اينه كه توی اين دوره زمونه ديگه " ننه به بابا هم مفتی نميده " در همه اَمر و اُمور زندگی و دنيای فعلی جاری و حاكمه! نه بابا خوشحال نشيد، ديگه بحث بكارت نيست، چون وقتی كار به اينجاها برسه ديگه قضيه از بكارت مِكارت گذشته. بقولی دوستی، بكارت كيلويی چنده، الان ديگه سقط جنين مده! توی دنيای حقيقی و واقعی كه ميشه هر چيزی رو لمس كنی خيلی از چيزهايی رو كه بابتش پول هم ميدی رو نميتونی به صحت و سقمش اطمينان داشته باشی و خيلی وقتها میبينی موارد مورد نظر، تَـهشون باد ميده! ديگه وای بحال دنيای مجازی وب و اين سيستم بلاگرولينگ كه هم مجانیه و هم نميتونی تهاش رو لمس كنی كه ببينی كجاش سوراخه، بنابراين نميشه بيشتر از اين هم ازش طلبكار بود. دو سه سالی بود كه اين سيستم بغايت كارآمد هيچ مشكلی نداشت و مثل ساعت كار ميكرد ولی نمیدونم چی شده كه اين چند وقته هر چند روز يكبار دچار غش و ضعف ميشه و رعشه ميگيره و بغير از چند تا وبلاگِ نور چشمی، ديگه هيچ وبلاگی رو پينگ نمیكنه. غلط نكنم مديريت اين سايت رو هم دادند دست يك مدير ماهر و زبردست ايرانی!
بنظرم همه و يا اگه نخوام با دهن روزه دروغ بگم! قسمت اعظم اونايی كه وبلاگ دارند و ميگن ما واسه دل خودمون مینويسيم زر مفت ميزنند چونكه اولاً شكل و شمايل اين زندگی كه ما داريم، اصلاً بهمون ياد نداده واسه دل خودمون كاری انجام بديم و ثانياً همه ماهايی كه وقت ميزاريم و مینويسم دوست داريم خواننده و مخاطب داشته باشيم بنابراين اينی كه ببينی بلاگرولينگ خرابه و نميتونی بعد از نوشتن مطلب، پينگ كنی خيلی بيشتر از يه ذره دماغت رو آويزون ميكنه. اصلاً همين قطع و وصل شدنهای پیدرپی و شُلكن و سفتكنهای بلاگاسكای باعث شد كه من سر از اينجا دربيارم وگرنه منُ و چه به داتكام شدن؟! ميگم حالا كه نميشه پينگ كرد و اين روزها هر كی كه مياد اينجا ديگه خودی و مَحرمه، بد نيست يه كم نوستاليژ بازی دربيارم و از گذشتها بنويسم!
شروع وبلاگنويسی من از بلاگ اسكای بود. محيطی گرم و دوستداشتنی. منی كه از نرمافزار و سختافزار و برنامهنويسی هيچی نمیدونستم و اين نقيصه كماكان وجود داره خيلی راحت تونستم با اون محيط رفيق شم. تقريباً يك سالی توی بلاگ اسكای نوشتم ولی سيستم اونجا هم اينقدر هی هر روز قطع و وصل شد كه تصميم گرفتم قيدش رو بزنم و دات كام شم. اون محيط و اون نوشتهها رو هنوز هم خيلی دوست دارم. اون موقع تقريباً هر روز مینوشتم. خوانندهها خيلی كم و من هم راحتتر از اونی بودم كه بخواهم بابت دو خط نوشته، هی بنويسم و هی خط بزنم و خودسانسوری كنم. خلاصه دات كام شدم و سر از اينجا درآوردم. وبلاگ و همۀ نوشتههای وبلاگی رو دوست دارم. برای مايی كه هيچ وقت نبايستی حرف ميزديم و از همون بچهگی بهمون ياد داده بودند كه بچۀ خوب، بچهايی كه يه گوشه بشينه و هيچ حرفی نزنه، اين تجربۀ حرف زدن، تجربه قشنگی بود! خوندن نوشتهها و دغدغهها و درددلهای يه دختر دانشجو يا يه خانم خونهدار برای مايی كه هميشه سرمون تو كتاب بود! و هيچ وقت با غريبه و نامحرمی صحبت نكرده بوديم! میتونست هم خير دنيا و هم عافيت آخرت رو بهمراه داشته باشه.
تجربه اين چند ساله نشون داده اونهايی كه از حس و حال واقعی خودشون مینويسند و دوست ندارند به چهرهشون ماسك بزنند و بدون شيله پيله و رسم و رسومهای ادبی و آئينهای سخت نگارشی مینويسند خيلی بيشتر از اونهايی كه همش از سعدی و حافظ و بوستان و گلستان مینويسند طرفدار دارند و نوشتههاشون به دل میشينه. اينجا جايه كه بايد بتونی خودت باشی و خب خيلی هم سخته كه توی اين اوضاع خر تو خر زندگی كه شتر با بارش گم ميشه، توی اين آشفته بازاری كه عينهو بازار شام ميمونه و سگ صاحبش رو نميشناسه تو اصلاً خودت رو پيدا كنی حالا چه برسه كه بخواهی بدون رنگ و لعاب خودت رو نشون جماعت هم بدی. اصلاً نشون دادن و عيان كردن يه سری چيزها هميشه خيلی سخت بوده! بنابراين فكر میكنم همۀ اونهايی كه اين شهامت رو داشتند كه خودشون باشند و از حس و حال و حتی روزمرگیهاشون با صراحت و صداقت بنويسند حتی در صورت قطع بودن بلاگرولينگ تونستند مخاطب خودشون رو جلب و اينجوری يه بيلاخ گنده، حواله اون سيستم منحط غربی کنند!
دوست ندارم اين بحث، بکارت رو ديگه بيشتر از اين ادامه بدم که فکر میکنم کِشدادن بيشترش قضيه رو لوث ميکنه. فقط خواستم خدمت اون يکی دو نفری که پنداری این چند وقته خواب تشريف داشتند و چون يه جورايی خودشون رو منجی عالم بشريت و ناجی افسانهای ميدونند و قطعاً توی اين دو هفته هم که از نوشتن اون مطلب ميگذره کارهای مهمتری داشتند و الان تازه متوجه ماجرا شدند و حالا خودشون رو ملزم به اين ميدونند که حتماً همه رو از نظرات گهربار خودشون مستفيض نمايند برسونم که:
۱) بنده نه خودم رو روشنفکر ميدونم و نه وکيل مدافع خانمها هستم چون اگه قرار بود اينجوری فکر کنم با نهايت شجاعت اعلام نمیکردم که به بکارت اعتقاد اساسی دارم. ظاهراً روشنفکری و چُسی و پُزهای اون، الان در اعتقاد نداشتن به بکارته. مدافع حقوق خانمها هم نيستم چون ماشالله همهشون زبون دارند يک متر و به اندازه کافی بلدند از حق و حقوق خودشون دفاع کنند. ما تنبون خودمون رو دو دستی بچسبيم، دامن خانمها پيشکشمون.
۲) احتمالا ۴۵۴ کامنتی که دوستان لطف کردند و گذاشتند و پس از دو هفته هنوز هم اين نظرات ادامه داره، نشون دهنده اينه که حتماً اين معضل وجود خارجی داره و در حال حاضر فکر و ذهن خيلیها رو درگير خودش کرده. اين همه آدم اومدند و با نهايت احترام به همدیگه در رابطه با بکارت نوشتند و بحث و تبادل نظر کردند. بنابراين فکر نميکنم شما ميزانالحراره وبلاگستان باشيد ( که از ديدتون اين قضيه اصلاً مهم نبوده که بخواهيم به اون بپردازيم ) که حالا هر کسی میخواد موضوعی رو بنويسه حتماً از زاويه ديد شمای روشنفکر باشه!
۳) اگه اجازه بدين من توی وبلاگم از همين روزمرگيها و دغدغههای درپيتی مثل اجاره خونه، کرايه تاکسی، آش رشته، کشک بادمجون، حليم و کتاب و نوار و سينما بنويسم و وارد مقولات ديگهای نشم که نه حالش رو دارم و نه حوصله و نه سواد و انگيزهاش رو. فکر کنم دیگه همهمون باید یاد گرفته باشیم اینجا یه محیط خصوصیه و دغدغههای هر کسی میتونه یه دنیا با بغل دستیش متفاوت باشه.
۴) ميگن آدمهای بزرگ به خودشون سخت ميگيرند و آدمهای کوچيک به ديگران. فکر کنم اگه یه کمی به خودمون سخت بگیریم و ياد بگيريم يه ايده و عقيده ديگران احترام بذاريم اوضاع و احوالمون یه کمی بهتر از شرايط فعلی باشه.
۵) ۴۵۴ تا کامنت که نه چون میدونم نوشتن چنین مطلبی کار هر کسی نيست! ولی اگه تونستيم مطلبی بنويسيم که ۴۵ نفر در رابطهاش نظر دادند احتمالاً فهميديم کلاه دست کيه!
پنداری اين پرده بكارت، حالا توی هر مرحله و شكل و شمايلی كه باشه خيلی پُردردسره و از آدم خيلی انرژی ميگيره! اين چند روزه و بعد از نوشتن اون مطلب جنجالی، همچين بیرمق و كسل ولوو شده بودم كه انگاری در عنفوان جوانی از خودم ازاله بكارت شده بود! خلاصه بعد از ككی كه توی تنبون وبلاگستان افتاد و خيلیها در رابطهاش نوشتن و انصافاً جماعت هم چه مشتاقانه استقبال كردند و بعد از اون دو سه تا مطلب علمی كه با نمودار و گانت چارت و منحنیهای راست و دراز و دايرههای گِردآلو همراه بود، ميريم كه داشته باشيم همون رويه قبلی خودمون رو كه مباحث جدی و علمی بيش از اين، به ريخت و قيافه ما نمياد. ( زياد هم كه مباحث علمی و مستندات قوی باشه يهويی ما رو هم مثل عباس عبدی به جرم فعاليت واسه موسسه گالوپ بود، مالوپ بود، اسمش چی بود؟! ميگيرند میبرند و بخاطر از بين رفتن بكارت يه سريهای ديگه چوب تو لنگ و پاچه ما میكنند. اونوقت آش نخورده و دهن و باسن سوخته! )
ماه رمضان است و رسيدنش سوای اون حال و هوای خاص دَم افطار و اذان مغرب، باعث شده ساعت كاری شركتها و كارخونهجات عوض بشه. معمولاً ساعت كاری كمتر شده و اين مراكز زودتر تعطيل ميشن. اين قانون شامل حال ما هم شده ولی در عوض مجبوريم صبحها نيمساعت زودتر بريم سر كار و اين يعنی اينكه من بايد ساعت پنج صبح از خواب بيدار شم. گفتنش شايد راحت باشه ولی عمل كردنش يه مرد ميخواد با كلی يد بيضا این هوا! ( دقت كنيد گفتم بيضا به معنی، سفيد. لطفاً با يه واژه ديگه اشتباه نگيريد) بخصوص واسه كسی كه معمولاً عينهو جغد تا يكونيم دو نصفه شب بيداره. بهار و تابستون كه ميرم سر كار به واسطه زودتر روشن شدن هوا، كمتر احساس خفت و خواری و حقارت ميكنم ولی ديگه از الان تا دَمدمای عيد، صبحها كه از خونه ميزنم بيرون به خودم و اون مدرك مهندسی كه باعث شده حتی از نونوا و طباخ و سوپور هم زودتر از خونه دربيايم و تا برسم پای سرويس ميتونم انواع دُبهای اكبر و اصغر و ستارههای راه شيری و غيرشيری رو توی آسمون رصد كنم فحش ميدم.
گفتيم ميريم دانشگاه درس میخونيم آدم حسابی ميشيم، شعورمون زياد ميشه، كسب و كارمون راحتتر ميشه، حقوقمون بيشتر ميشه، دانشگاه رفتيم و درس خونديم ولی نه آدم حسابی شديم، نه شعورمون زياد شد، نه حقوقمون بيشتر شد و نه كار كردنمون راحتتر. سگ رو بزنی اون موقع صبح از خونه نميزنه بيرون و اونوقت من ... باز شش ماه اول سال توی مسير دو تا سگی، يه سوپوری، يه دزدی، يه سربازی ميديديم و يه جورايی باهاشون همذات پنداری میكرديم ولی الان ديگه حتی سگها هم خوابيدند. خداجون كَرمت رو شكر كه ما ارج و قُرب و آسايش سگ رو هم نداريم!
در رابطه با مطلب " بكارت " بواسطه اينكه خيلی از دوستان بهش لينك داده بودند و خودش هم فینفسه از اون چيزهايی كه آدم مورمورش ميشه و دوست داره در رابطهاش صحبت كنه چون هم خير دنيا و هم آخرت توش نهفته است! باز هم كامنت مياد و دوستان نظراتشون رو مینويسند ولی خب ديگه نميشد بيشتر از اين صبر كرد و معطل موند چونكه ظاهراً خيلیها منتظر اعلام نتايجاند تا تكليف خودشون رو با اين معضل روشن كنند! من 420 كامنت اول رو مبنای محاسبه قرار دادم كه از اين بين خيلیها چند بار نظر داده بودند و جالب بود يه سری آدم زرنگ اومده بودند و اون وسط يه سوال هم طرح كرده بودند و از بقيه خواسته بودند به سوال اونها هم جواب بدند و هر چند وقت يكبار هم سری به كامنتها ميزدند و به جماعت جواب هم ميدادند! تو رو خدا تعارف نكنيد اگه میخواهيد قفل و كليد وبلاگ رو هم بدم خدمتتون؟! بنابراين بدون در نظر گرفتن نظر اونايی كه چند بار در اين مورد نوشتند از بين 420 كامنت اوليه موجود، آمار استخراج شده زير مربوط به 325 نفر هستش. بنابراين:
:: تعداد ( مجموع ) نظردهندهگان، 325 نفر

:: تعداد نظردهندهگان خانم، 147 نفر
خانمهايی كه به بكارت اعتقاد دارند، 31 نفر ( 21% خانمها )
خانمهايی كه به بكارت معتقد نيستند، 95 نفر ( 65% خانمها )

:: تعداد نظردهندهگان آقا، 178 نفر
آقايونی كه به بكارت اعتقاد دارند، 59 نفر ( 33% آقايون )
آقايونی كه به بكارت معتقد نيستند،72 نفر ( 41% آقايون )
21 نفر از خانمها و 47 نفر از آقايون هم نظرات دو پهلو دادند و يا نظراتشون به شكلی بود كه من متوجه نشدم نظر نهايیشون چيه.

آناليز و تجزيه تحليل اين موضوع رو بعهده خودتون ميذارم ولی من فكر میكنم اين آمار نشون دهنده نظرات كل جامعه ايرانی نيست و نميشه اين رو در سطح كل تعميم داد ولی خب شايد نمونه و يك نمای كلی از ديد و نگرش جوونهايی امروزی به اين موضوع باشه. و اما چيزی كه بنظرم خيلی مهم بوده اينكه خيلی از كسانيكه نظرشون رو نوشتند، چه دختر و چه پسر ايدهآل و اون چيزی رو كه دوست دارند باشه رو نوشتند نه اونی كه واقعيت امروز جامعه ماست. بهرحال ما داريم توی اين فضا زندگی میكنيم و با توجه به محيط و پيرامون و طرز تفكر جامعه، اساس زندگیمون رو پايهريزی میكنيم. وقتی مطلب مربوط به بكارت رو نوشتم خودم بعنوان اولين نفر نظرم رو هم نوشتم ولی به پيشنهاد يكی دو تا از دوستان كه همون موقع داشتيم آنلاين با هم صحبت میكرديم، بعد از چند دقيقه نظرم رو پاك كردم چون احتمال میدادم همه بيان و بخواهن سر نظری كه من نوشتم جروبحث كنند و اين شايد ما رو از اون مسير اصلی خارج میكرد. بنابراين اون چند نفری كه توی كامنتها نوشتند ميدونند نظر من چيه جزء اولين نفراتی بودند كه اون مطلب رو خونده بودند وگرنه خدای ناكرده فكرهای بد نكنيد متأسفانه من هنوز هيچ كدوم از اين خوانندهها رو زيارت نكردم!
و اما ... خدایا به اميد تو! به بكارت و باكره بودن معتقدم. اينقدی فهم و شعور دارم كه بدونم يه سری خانمها بنا به هزارويك دليل طبيعی ممكنه از همون بدو تولد باكره نباشند و يا بواسطه ورزش و فعاليتهای بدنی بكارتشون از بين بره و يا بعداً بخواهن اون رو ترميم كنند بنابراين صحبت از اين موارد نيست. يقين دارم سنت و آيين و فرهنگ اين مرز و بوم روی ديد و نگرش من اثر داشته و اين طرز تفكر متأثر از ديدگاه آباء و اجدادی من بوده ولی مهمتر از همه اينها اينكه من خودم بواسطه دوران خوش جوونی و نداشتن محدوديتهای جسمی و آزاديهای فردی و شخصی و جنسیتی و فيزيولوژی هر كاری رو تجربه نكردم. هميشه سعیيم اين بوده كه توی همه مراحل زندگيم خط قرمز داشته باشم. وجود خط قرمز به معنی داشتن يا نداشتن س.ك.س نيست بلكه يه چيز تعريف شده واسه شخص خودمه كه با توجه به پارامترها و اعتقادات و باورهای زندگيم حد و حدودش رو مشخص كردم. بنابراين ضمن احترام به عقيده همه دوستان خانم و آقا، همونجور كه گفتم نسبت به بكارت اعتقاد داشته و اعتقاد دارم و ... حالا اينی كه بعدها هم بخواهم بهش معتقد باشم رو نميدونم چون شايد گذشت زمان و تجربههای پس از این، ديد و نگرشم رو تغيير بده.
يك نكته و ختم كلام! اينی كه 65% خانمها به بكارت اعتقادی ندارند برام يه موضوع حل شده است و اتفاقاً با توجه به شرايط فعلی به همهشون 100% حق ميدم. حتی فكر میكردم درصدش بيشتر از اين هم باشه ولی اينی كه 41% آقايون ايرانی هم به بكارت اعتقادی ندارند از اون حرفهاست ديگه... مرد ايرانی ( درست يا غلط ) به بكارت اعتقاد اساسی داره. به نظرم درصد آقايون ايرانی كه اين مسئله براشون مهم نيست، بسيار بسيار كمتر از اين 41%. خيلیها حرفش رو ميزنند ولی من خودم هنوز توی دوست و رفقهام كه اتفاقاً خيلیهاشون هم آدمحسابی و بهروز هستند هنوز كسی رو نديدم كه با دختری غير باكره ازدواج كرده باشه. اينی كه خانمها هزارويك راه واسه ترميم و اينجور حرفها دارند يك بحث ديگه است ولی اون چيزی كه تيپيك بصورت باور و اعتقاد توی وجود يك مرد ايرانی وجود داره اينه كه به بكارت اعتقاد دارد هر چند خودش قبل از ازدواج از ديوار هر خونه خشتی و گلی بالا رفته باشه و هر تن و بدنی رو زيارت كرده باشه. ممنون از حوصله و وقتی كه گذاشتيد.
خب جا داره كه همين جا از همهتون تشكر كنم بخاطر حضور حماسی و پرشورتون و شركت در فراخوان مربوط به قضيه بغرنج بكارت! بنظرم كامنتهای زيادی ( بنوعی در وبلاگستان بیسابقه بود اين همه استقبال ) كه دوستان لطف كردند و گذاشتند و نظراتی رو كه با نهايت احترام گفتن و شنيدند نشون داد كه اطلاعات و تبادل افكار در رابطه به يه سری مسايل كه بصورت " تابو " در فرهنگ و سنت ما دراومده، بسيار كم بوده و جا داره اشخاصی كه در اين زمينه متخصص و متبحر هستند مثل پزشكان و جامعهشناسان، بيشتر در رابطه با اين موارد بگويند و بنويسند كه جامعه كنونی چنين چيزهايی رو میطلبه.
بهرحال برخورد با چنين مسايلی كه خواسته و ناخواسته ريشهايی به عمق و درازای سنت و فرهنگ چند هزار ساله ما داره به همين راحتی مقدور و ممكن نيست. دنيای پرشتاب غرب چيزی رو ميگه كه دقيقاً 180 درجه با مرام و مسلك ما شرقيان تفاوت داره. خيلی مواقع ما درست ميگيم. خيلی مواقع اونها درست ميگن و خيلی وقتها هم، هر دو فرهنگ درست ميگن، اونوقت ما این وسط گـُه گيجه میگيريم که باید چیکار کنیم! ما اينور اتاق هنوز گير اينيم كه بواسطه احترام به بزرگتر، بايد چهارچنگولی بشينيم و پامون رو دراز نكنيم، اونوقت همون موقع ماهواريی كه جلومون روشنه داره دانشآموزان غربی رو نشون ميده كه توی مدارسشون دارند طريقه صحيح ارتباط جنسی و روشهای پيشگيری از بارداری و جلوگيری از ايدز رو ياد ميگيرند. بنابراين بايد قبول كنيم كه هم در ديدگاه و نگرش و هم در عمل و رفتار دچار تضاد و تناقص خواهيم شد.
ولی خب بواسطه وجود تمام تكنولوژیهای داشته و نداشته غرب، اينترنت و ماهواره و موبايل و ماشين و برج و شاتل و كاباره و كازينو و ... نه قراره چشم بسته بپريم تو آغوش غرب و صبح تا شب فرنچ كيس رد و بدل كنيم و نه قراره پا بذاريم روی تموم داشته و نداشتههای غنی شرق و گذشته و آباء و اجداد خودمون رو به فراموشی بسپاريم. بايد قبول كنيم كه امروز ما توی مرحله " گذر " قرار داريم و قطعاً بواسطه اين حركت و گذر، بعضی از هنجارها به ناهنجاری و همچنين برعكس تبديل خواهد شد. توی اين فرايند خيلی از سنتها چه خوب و چه بدش شكسته خواهد شد. يه سری حريم و حُرمتها از بين خواهد رفت و ... بهرحال لازمه هر حركت و تغييری، شكست و فراز و نشيبه. از اينش نبايد بترسيم اما خب به چه قيمت و به چه منظور؟! بايد بدونيم كه دنبال چی هستيم و هدفمون از اينهمه شكستن و خراب كردن چیه؟! اينی كه چون تو مرحله گذر هستيم بنابراين باید سنتشكنی كنيم و پشتپا بزنيم به همه داشته و نداشتههامون و چشم بسته و كون برهنه بپريم توی رودخونه تا ببينيم آب ما رو به كجا ميبره مطمئن باشيم ما رو از همين موقعيت فعلیمون هم فرسنگها فرسنگ دورتر خواهد كرد!
و اما باز هم ممنون از همه دوستانی كه لطف كردند و نظراتشون رو نوشتند! از اونجايی كه شايد در رابطه با چنين موضوعاتی كمتر كار تحقيقاتی انجام شده ظاهراً اين نوشتهها و كامنتها به درد يه سری از دوستان ديگه خورده و تونستند از اين نظرات توی پروژههای تحقيقاتی و پاياننامههاشون استفاده كنند. منهم تمام نظرات رو به تفكيك زن و مرد دستهبندی كرده و بصورت 2-3 تا نموداری كه در يك نما بشه وضعيت و عقيده نظر دهندهگان رو متوجه شد درآوردم كه توی پست بعدی ميذارمشون اينجا! ( نترسید و دنبال جایی نگردید، منظورم اينه كه نمودارها رو توی وبلاگم قرار ميدم ) خداوکیلی این چند روزه دیگه چشمام باباقوری گرفت از بس زل زدم به مانیتور و هی نظرات رو خوندم و هی اونها رو تیک زدم و اما ... احتمالاً يه سری از دوستان از نوشتههای قبلی و يا شايد شناخت نصفه نيمهايی كه از من پیدا کردند در رابطه با اینکه " آیا من به بکارت اعتقاد دارم یا نه " خودشون به يه جمعبندی رسيدهاند که خب ممکنه درست و یا غلط باشه. رد پای بعضی از اين نظرات و قضاوتهايی که در رابطه با من کردن توی کامنتها هست. اونايی هم که يه کمی شاششون تند و عقيدهشون خیلی غليظ بود و ظاهراً بدنبال يافتن خواهر مادرشون به اينجا رسيده بودن رو هم مجبور شدم پاک کنم ولی نظر شخص خود من در رابطه با این موضوع اينه كه ... ولش كن اگه اجازه بدين و موافق باشين من نظرم رو نگم؟! توی این همه نظر ارائه داده شده فکر نکنم نظر من خيلی هم مهم باشه شايد اينجوری کمتر انگ و تهمت به پيشونیمون بخوره!
شام رو پيتزا پاشا خورديم و به پيشنهاد داش علی كه پنداری حالش خيلی بهتر از بقيه بود! قرار شد بريم پارك طالقانی و توی اون هوای مطبوع پاييزی قدمی بزنيم و گپی. ناخواسته بحث ازدواج و معضلات و مشكلات جوونها و ديدگاههای دختر و پسرهای دمبخت شد و نمیدونم چی شد كه بحث به باكره بودن و وجود يا عدم وجود اين پرده و لايه دردسر ساز در وجود خانمها شد! جالبه، اتفاقاً عصری هم با يكی دیگه از دوستان در رابطه با این موضوع صحبت میكرديم. تقريباً كسانی كه يه مدتيه اينجا رو ميخونند، ميدونند كه ديدگاه من يه كمی متفاوتتر از طرز تفكر و ديدگاههای يه " مرد سنتی ايرانیه " ( البته اگه دوستان قبول داشته باشند ). به زن، آزادیهاش، حريم شخصی، طرز تفكر و آمال و آرزوهاش و ... احترام ميذارم و اين احترام رو نه منتی بر سر و کله و شونه اون ميدونم و نه الكی ميخوام ادای روشنفكرهای قرن بيستويكم كه كنج كافهها همش يا قهوه میخورند و يا پيپ میكشند رو دربيارم! اگه به آزاديها و حق و حقوق و حريم خصوصی همسر خودم احترام ميذارم بواسطه اينه كه به اين موضوع از صميم قلب اعتقاد دارم وگرنه اگه سرم هم بره محاله بخاطر حرف و حديث اين و اون پا روی اعتقادات و پارامترهای اساسی زندگيم بذارم. بنابراين، اين احترام رو وظيفه خودم ميدونم و خوشبختانه تونستم حداقل توی زندگی شخصیم يه سری شعارهايی رو كه ميدادم به شعور و عمل تبديل كنم و بواسطه يه رابطه صميمانه خوب با همسرم خيلی از مشكلاتی كه بقيه باهاش درگيرند رو ما توی زندگیمون نداشته باشیم. ( بزنم به تخته! ) و اما بريم سر اصل موضوع:
ميدونم صحبت در رابطه با " باكره " بودن يا نبودن يه خانم در هنگام ازدواج به خيلی مسايل اجتماعی، سياسی، فرهنگی، نژادی، طبقاتی، بومی و ... ربط داره و با چهار خط نوشته، نميشه سر و تهاش رو هَم آورد. ظاهراً خيلی از خانمها ( منظورم از خيلی، اون درصد از خانمهايه كه توی شهر زندگی میكنند، تحصيل كردهاند، تقريباً با ماهواره و اينترنت آشنا هستد، يعنی تيپيك بصورت يه دختر امروزی هستند ) ديگه به داشتن، بكارت و وجود چنين چيزی در هنگام ازدواج اعتقادی ندارند. با يه سریهاشون صحبت كردم كه دلايل منطقی و توجيه كنندهايی هم واسه خودشون داشتند. اينجا نمیخواهم جر و بجث و فحش و فحشكاری راه بندازم فقط خوشحال ميشم هر كدوم از دوستانِ خانم يا آقايی كه مطلب رو ميخوند نظر خودشون رو در حد يه جمله كه " آيا به بكارت در هنگام ازدواج اعتقادی دارند يا نه؟! " با نوشتن يه بله يا خير جواب بدند. البته دوستان اگه حوصله كنند و ضمن احترام به عقيده ديگران و بدون برداشتن چاقو و قمه دلايل خودشون رو هم بنويسند كه خيلی بهتره. اميدوارم همه اونهايی كه هميشه اينجا رو میخونند و نظر نميدند اينبار چند دقيقهايی رو صرف نوشتن نظراتشون كنند. ممنون از لطف همگیتون.
شكر خدا اين روزها كيوسك روزنامهفروشیها پر از هفته و ماه و گاهنامههای مختلف كه با اعتماد بنفس فوقالعاده در رابطه با همه چيزهای ورايی و ماورايی مینويسند كه خب هر كدوم هم مشتريهای خاص خودشون رو دارند ولی خداوكيلی پيدا كردن يه مجله خوب و بدرد بخور توی اين بازارشام يه كمی سخته! از اونجايی كه توی اين زمينهها فضولم و معمولاً عادت دارم توی مجلههای مختلف سركی بكشم تا حدودی با اين مجلهها آشنا هستم. بنظرم مجله " زنان " از اون دست مجلههايی كه بدون آموزش آش شلهقلمكار و باقلاقاتوق و پر كردن صفحاتش با رصد و رَمل و اسطرلاب و فالهای هندی و چينی و قهوه و كف دست و زير بغل و بدون راهانداختن جنگهای فمنيستی، جوری كه حتی ديگه زن خونه يه چايی خشك و خالی هم جلوی همسرش نذاره، نشون داده كه يه مجله حرفهايی و بسيار خوب در رابطه با مسايل اجتماعی و بخصوص زنانه. درسته كه اسمش زنانِ ولی توصيه میكنم همه از جمله آقايون هم بخونند كه خيلی از مشكلاتِ زنان ريشه تو وجود آقايون داره!

تو شماره 123 كه مربوط به مرداد ماه، خانم فهيمه خضرحيدری يه گزارش بسيار جالب و خوندنی در رابطه با، صابئين مندانی كسانی كه پيرو حضرت يحيی هستند و دين خودشون رو نخستين دين دنيا ميدونند، نوشته. حسن سربخشيان هم عكسهای بسيار زيبا و جالبی از مراسم اونها انداخته كه متأسفانه هر چی توی سايت زنان گشتم عكسها رو پيدا نكردم كه بهش لينك بدم. قسمتی از اون گزارش رو براتون نوشتم. فكر نمیكنم 900 تومن اينقدی باشه كه بجایتون فشار بياره و نتونيد بخريدش. احتمالاً پول يه بسته آدامس و خيلی كمتر از قيمت يه رژ لبه كه هفتهايی يه دونهاش رو ميمالد به سر و كلهتون! بنابراين اين مجله از جمله چيزهايی كه پيشنهاد میكنم حتماً بخونيد. راستی قيمت رژ لب چنده؟!
صابئين مندائی ايران اقليتی پانزده هزار نفری هستند كه جمعی از آنها در آغوش پرخروش كارون روزگار میگذرانند. پشتسرشان شهر در گرمای خرماپزان عرق میريزد، پيش رويشان رودخانه جاری است و بالای سرشان هياهوی پرندگان مهاجر حجم تنهايی آسمان را پر كرده است. اگر يكشنبه صبحی گذارتان به كناره رود كارون افتاد حدود 200 نفر زن و مرد را میبينيد كه سراپا سفيد پوشيدهاند و در سكوتی پندارگونه سرگرم بجا آوردن آيينهای مقدس و غسل تعميد در آباند.
واژه " مندا " به معنای عارف است. مندائيان پيرو حضرت يحيی هستند. پدران و مادرانشان از فلسطين آمدهاند و در بينالنهرين در حاشيه گسترده دجله و فرات ساكن شدهاند. بار تاريخیای كه بر دوش میكشند سنگين است چرا كه آدم را نخستين پيامبر خود و دين خود را نخستين دين جهان میدانند. آنها توانستهاند در تمام اين اعصار كتاب مقدس خود، گنزا را از گزند روزگار حفظ كنند. سه دين بزرگِ جهان، اسلام و مسيحيت و يهوديت، دين و آيين مندائيان را به رسميت میشناسد. با وجود اين جوانان مندائی تنها با هممسلكان خود پيمان ازدواج میبندند و ازدواج با مردان يا زنان پيرو اديان ديگر تقريباً در ميان آنها نادر است. مندائيان خود را ارباب آب و خاك و زمين نمیدانند آنها فرزندان زمين و شيفتگان روح آباند. زنان و مردان مندائی در برابری كامل با يكديگر زندگی میكنند. زنان مندائی از نظر اجتماعی، خانوادگی و فردی با مردان برابرند. ارثيه زن و مرد ميان مندائيان يكسان و طلاق ميان آنان جايگاهی ندارد.
اينجا رود راوی زندگی است. رود صبوری كه از كوه و سنگ و جنگل و دشت از همه چيز و همه جا میگذرد تا سرانجام در خط افق آسمان و دريا را دست به دست دهد.
:: شنبه است و " شنبه گشاده " جايگاه ويژهای دارد نزد ما ايرانيان فعال و كاری! فرهادِ خدابيامرز بايد در ترانه جمعه و بدنبال جمعه روز بدی بود روز بیحوصلگی، حتماً عنوان میكرد كه البته شنبهاش هم تخمیتر از جمعهاشه و اينبار نه فقط روز بیحوصلهگی بلكه روز فراخی باسن و ... خوبيه اين مورد اينه كه نياز به توضيح بيشتر نداره و همهمون از پير و جوون و زن و مرد و دختر و پسر، دانشجو و كارمند و كارگر با اين شنبه گشاده يه ارتباط حسی خوبی ايجاد كردهايم و قطعاً بخوبی ميتونيد بفهميد از كجا و كدامين معضل دارم سخن میگويم!
:: پنجشنبه رو مهمون داشتيم. چون ماه رمضون ميرسه همه ماها يه شبه عابد و سالك و زاهد ميشيم و بواسطه روزه و روزهداری، نمازخون و چشمپاك و مومن و متقی و ديگه نه چيزی میخوريم و نه غيبتی میكنيم و نه تهمتی ميزنيم، گفتيم تا قبل از رسيدن ماه رمضون يه نشستی داشته باشيم. اين بود كه ميزبان گروهی از دوستان قديمی با زن و بچه بوديم. دور هم جمع شديم تا هم ديداری تازه گردد هم چيزی بخوريم، هم غيبتی كنيم و هم براحتی دروغهای شاخدار بگوييم. بهرحال ماه رمضون، همه روزه میگيرند و وقتی هم كه روزه باشند بايد فقط چايیشيرين و آشرشته بخورند و با چايیشيرين و زولبيا و آشرشته هم كه نميشه چيزه ديگهايی خورد و ... بگذريم! پنجشنبه در همان چند ساعتی كه داشتم با تنها بچه كوچولوی مهمون سر و كله ميزدم و با ماشينهاش، قانقان میكردم و همون موقع كه عمو كيوان الاغی شده بود و مهمون عزيز رو روی كولش گرفته بود و قرار گذاشته بودند بعد از شام، ماهیهای قرمز توی تُنگ رو زنده زنده بخورند پی به اين موضوع بردم كه اصلاً استعداد و حال و حوصله بچه و بچهداری رو ندارم و آنگاه پی بردم كه چقدر خُلق و خويم به شخصيتهای داستانی آلفرد هيچكاك و جك نيكلسون در فيلم درخشش نزديكه! خيلی جاها كه بچه سروصدا و شيطونی ميكنه دوست دارم پنجره را باز كرده و بچه را بهمراه تمام متعلقات و ضمائم متصله از طبقه چهارم بسوی آسمانها پرتاب و پس از آن پنجره را بسته و آن وقت براحتی سالادم را بخورم!
:: ديروز جمعه صبحانه رو ساعت دوازده در منزل خودمان ميل و چون كار ديگهايی نداشتيم از ساعت دو تا يازده شب منزل مادر جان بنده بوديم. من كه اينقدر هی روزنامه خوندم و هی دراز به دراز روی زمين افتاده و خرناسه كشيدم و دوباره بلند شدم و روزنامه خوندم و بعدش دوباره خوابيدم و بعد دوباره بلند شدم روزنامه خوندم و بعدش دوباره دراز به دراز خوابيدم و بعد دوباره روزنامه خوندم و ... صدای همه رو درآوردم. همه علناً فحشم كه دادند هيچ فقط مونده بود با مشت و لگد بزنندم. هر چی هم ميگم، بابا جون من كه خواب نيستم شما با من حرف بزنيد من دارم به حرفهاتون گوش میدم فقط چون نور اذيتم ميكنه چشمهام رو بستم! همه متفقالقول گفتند: خيلی غلط كردی خر خودتی! تازه مگه اينجا كتابخونه و خوابگاهه كه يا داری روزنامه ميخونی و يا گرفتی خوابيدی؟! ديدم خب حق با اونهاست بنابراين بلند شدم و روزنامهها رو جمع كرده و رفتم مثل بچه آدم روی مبل نشستم. گفتم اگه حس میكنيد اينجوری هم كه با تیشرت و شلوار كوتاه پيشتون نشستم بده، پاشم برم كتشلوار بپوشم و كرواتم رو هم بزنم بيا! عصرهای جمعه كه آدم كاری نداره و توی خونه ميمونه حول و حوش ساعت شش بعدازظهر ديگه رسماً ديوونه ميشه. ماها كه همهمون يه رگ و ريشهايی از خُـل و چـِلی تو وجودمون هست ديگه عصر جمعهها عود ميكنه. همونجاست كه ديگه به زمين و زمون و قندون و دمپايی و سيفيون توالت و درازی موز و گردی انگور و كركهای هلو و زعفرون زرشكپلو هم گير ميديم. ترجيحاً اون موقعها بايد آدمها دم دست همديگه نباشند و زياد به پَر و پاچه همديگه نپيچند چون يهويی عينهو آتشفشان فوجی فوران ميكنند. بنابراين عصر جمعهها اصلاً زمان خوبی واسه گفتن و شنيدن حرفهای جدی نيست. نه اينكه ماشالله توی اين مملكت مراكز تفريحی هم زياده، آدم گه گيجه ميگيره يه عصر جمعه رو كجا بايد بره كه اينجوری سگ نشه و پاچه نگيره؟!