گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هفته پيش داشتم خيابون پاسداران را گـَز ميكردم كه ديدم يكی از اين دستفروشها، كلی CD صوتی تصويری بساط کرده و داره ميفروشه. بغير از كتاب تا حالا پيش نيومده بود كه اين خِرت و پرتها و چيزهای خنرز پنزر من رو جذب خودش كرده باشه ولی نميدونم چی شد كه جلوی بساطيه وايستاده و شروع به براندازی CDها كردم. بعد از كمی كنكاش و سر و كله زدن و ور رفتن با چيزهای بساطيه ( البته منظورم CDهای بساط شده است، يه موقع سوءتفاهم نشه! ) چند تا از CDهای صوتی و MP3 رو خريدم. روی جلد يكیشون نوشته بود " بزرگان موسيقی استانبول! " خب قبل از اينكه شما هم همانند همسر گرامی بخواهيد اَنگِ، آقا جواد بودن رو بچسبونيد توی پيشونيم، بذاريد خودم اعتراف كنم كه من صدا و آهنگهای، ابراهيم تاتليس البته آهنگهای آروم و اون غمناكهاش رو كه انگاری باباش مرده و همچين با سوز و گداز ميخونه رو از هر صدا و آهنگی بيشتر دوست دارم. والله بخدا شوخی نمیكنم، راست ميگم. بهرحال سليقه است ديگه. همه كه نبايد دكتر مهندس بشن اين مملكت سوپور و عمله هم ميخواد ديگه. در رابطه با قضيه ذوق موسيقيايی هم كه همه نبايد از استينگ و جرج مايكل خوششون بياد، هميشه چهار تا جواد هم مثل ما پيدا ميشه! ولی خب برای دفاع از خودم بايد بگم كه من نه تُركم و نه اصلاً تركی حاليم ميشه. توی تموم آهنگهايی هم كه ابراهيم میخونه فقط ميدونم يالان ميشه دروغ، همين و والسلام ولی لاكـردار اونجاهايی كه با سوز میخونه كه ديگه اصلاً نياز به فهميدن و دونستن زبون نداره. اون صدای رسا و زيبا بدون دونستن زبون و معنی كلمات، همهجات رو ميسوزنه. قلبت رو، دلت رو، جونت رو و اگر هم توی دوران جونی عاشق كسی بودی كه بهش نرسيدی اون موقع از همه جا بيشتر كونت رو!
خلاصه از وقتی كه اين CD رو گذاشتم توی ضبط ماشين، بين من و همسر عزيز اختلافات اساسی پيدا شده. جالبه كه هر چی من صدای ابراهيم رو دوست دارم، همسر گرامی از اون متنفره. باز خوبه كه آدم اگه ميخواد تو زندگيش اختلاف داشته باشه، اختلافات فرهنگی به اين شكل و شمايل داشته باشه. خلاصه كه الان يك هفته است هر روز هر روز دارم تو ماشين اين CD رو گوش میكنم ولی لامصب مگه تموم ميشه؟! غُـرغُـرهای همسر گرامی از يه طرف و عَـرعَـرهای ابراهيم هم از طرف ديگه، خودم رو هم ديگه خسته كرده. ميگم كاشكی توی ايران بقيه چيزها هم عينهو اين CD های رايت شده ارزون بود. پونصد تومن دادم ولی هنوز بعد از يك هفته به وسط بزرگان موسيقی استانبول هم نرسيدم! اينجوری پيش بره حالا حالا بايد تركی گوش كنم. فقط خدا كنه اين آهنگها تا شب عيد تموم بشه وگرنه هيچ تضمينی نيست زندگی من به همين سبك و سياق فعلی باقی بمونه!
اين روزها حميدرضا، رفيق عزيز و دوستداشتنیمون، در غم از دست دادن برادرش كه متأسفانه در يك سانحه رانندگی فوت كرده، به سوگ نشسته و عزاداره. لمس و درك داغ عزيز بسيار بسيار سخته. تجربهايی اليم و دردناك كه تمام هست و نيست آدمی رو به يكباره به تاراج میبره و ... ولی چه كنيم كه گريزی نيست از اين مهلكه و آشفته بازار كه عين واقعيته و حقيقت محض.
حميد جان، شايد تنها كسانی حال و روز كنونی تو رو درك میکنند كه مرگ عزيزی رو تجربه كردهاند. تصور نبود برادر و نديدن دوبارهاش، سخت و باورش ناممكنه. حميد جان روزهای سختی در پيش رو داری، پس قوی باش و متكی به همآنی كه بدان معتقدی، در این صورت مطمئن باش كه تنها نخواهی ماند. رفیق، مرا نیز در غم خود شریک بدان.
نشد كه نشد. خلاصه اين شيطون تخمه جن رفت تو جلدم و از راه بدرم كرد و آنچه نبايد اتفاق میافتاد حادث شد! نه بابا بحث تجاوز و خون و خونريزی نيست. داستان از اين قراره كه خيلی وقت بود كه يه كك گنده افتاده بود تو تنبونم كه گوشی موبايلم رو عوض كنم. عينهو زنهای آبستن هر وقت يه گوشی جديد نوكيا ميديدم آب از لب و لوچهام آويزون ميشد و همچين زُل ميزدم به گوشی طرف كه اگه يارو غربيه بود و من رو نمیشناخت، فكر ميكرد يا ميخواهم جيبش رو بزنم يا اينكه افكار پليدی در سر دارم كه دنبال يه كوچه خلوت و ساكت ميگردم تا طرف رو بزنم زمين! از طرفی ككِ توی تنبون در حال تقلا و كِرم ريختن و خارش و سوزش و من روز به روز پريشون احوالتر، از طرفی ميدونستم اگه وارد بازی خطرناكِ عوض كردن گوشی بشم ديگه هر روز بايد آبونه خيابون جمهوری شم، دوباره از يه طرف ديگه بیپولی و مفلسی و تهيدستی، باز از اون يكی طرف، ككِ در حال ازدياد و توليدمثل ...... خلاصه از همه طرف تحت فشار و استرس تا اينكه نهايتاً گفتم گور پدر دنيا و وارثی كه قراره بعد از من مال و اموالم رو بخوره و قطعاً بجای خوندن يه حمد و سوره، برينه به قبر و ياد و نام كيوان خدابيامرز ... دل رو زدم به دريا و رفتم و يه گوشی نوكيا 6630 خریدم. قيافه و طراحيش جوری نيست كه هر كسی خوشش بياد. فكر میكنم يه گوشی تقريباً مردونه است و بخاطر اون قـُلمبگی سرش، خانمها كمتر تمايل به استفاده و گرفتن توی دستشون رو داشته باشند. هر چند از كجا معلوم؟! من كه نميتونم جای خانمها نظر بدم. اصلاً شايد بخاطر همون ويژگی قلمبگی، كلی طرفدار خانم هم داشته باشه! اصلاً يكی از علل مهمی كه من اون رو خريدم بخاطر همون ويژگی و يادآوری خاطرات دوران خوش جوونی بودش!
پس از طی پروسه سخت تقابل هوس و منطق و باز هم مطابق هميشه سرنگون شدن كامل عقل و منطق و برنده شدن شيطان رجيم توی همون راند اول و پس از اينكه چهار چنگولی میبايستی مواظب میبودی كه يارو يه گوشی تقلبی يا يه گوشی اصلی ولی با يه گارانتی درپيت كه البته خيلی هم زياد شده تو پاچهات نكنه، گوشی رو ابتياع نموده و حال میبايست Phoon book و Messegeهای گوشی قبلی رو انتقال ميدادم. منهم كه خب دارای مدرك مهندسی و آدم خبره و فنـی!!! بنابراين تمام شمارههای تلفن گوشی قديمی رو، به روی سيمكارت منتقل كرده و سيمكارت رو گذاشتم توی گوشی جديد و اَجی مَجی لاتـَرجی، گوشی رو روشن كردم و هيچ كدوم از شمارهها ديگه وجود نداشت. يه چيز حدود 150 تا شماره تلفنی كه هيچ جايی يادداشت نكرده بودم و واسه دوست و رفقهای قديم و جديد بود همراه با يه كلاغ پَـر، بال زد و به فاک رفت. همچين اساسی ريده بودم كه ديگه جای هيچ توجيهی وجود نداشت. قبلاً سر يه سری جريانات از اين قبيل، خيلی از فك و فاميل و دوست و آشنا لطف كرده و ايستاده شاشيده بودند به سواد و مدرك مهندسیيم رو ابطال نموده بودند ولی فكر میكردم از روی حسادت اين حرفها رو ميزنند بنابراين خيلی بهشون توجه نكرده بودم ولی اينبار خودم گفتم: كــيوان، ای خاك عالم بر اون سرت با اون درسی كه توی دانشگاه خوندی. من شاشيدم به اون مدرك و اون سر در دانشگاهی كه تو از توش فارغالتحصيل شدی!
الان گوشی موبايله عينهو وقتی كه پشمريزون و اپيلاسيون ميكنی يا مثل وقتی كه كامپيوترت رو فرمت كردی، پاكِ پاك شده. البته اينجوری هم آدم يه جورايی خوشش مياد. بحث 5S به نحو احسن انجام شده! ديگه نه اسمی از كسی مونده و نه شمارهايی و نه SMSايی. منهم كه ماشالله دانشمند! هيچ وقت هيچ شماره تلفنی رو حفظ نمیكردم. حالا شماره فك و فاميل، گم و گور شد خيلی هم مهم نيست ولی جمع كردن شماره دوست و رفقهايی كه بهشون دسترسی ندارم خيلی سخته. البته اون سری از دوستانی كه اينجا رو ميخونند، تو رو خدا لطف كنند و شمارههاشون رو برام ايميل كنند و يا SMS البته با ذكر نام بزنند ( به سيستم ياهو مسنجر و آفلاينها هيچ اطمينانی نيست ) فقط اين وسط دو حالت امكان داره پيش بياد:
1) يه سريها سوءاستفاده میكنند و میبينند اوضاع شير تو شير شده و شماره تلفنهاشون رو برام میفرستند.
2) يه سريها هم كه از خداشون بوده بلايی سر موبايل من بياد و من شمارههاشون رو گم كنم بعد از اين نفسی براحتی میكشن و ديگه خيالشون از اين بابت راحت ميشه.
در حاليکه اين چند روزه خيلیها به مسافرت رفتند و شرکت ما هم بواسطه تعطيلی سهشنبه و همچنين در پيش بودن روزهای آخر تابستون، تا روز شنبه تعطيله و در حاليکه امسال تابستون عينهو ماديون فقط کار کردم و مسافرت نرفتم و خيلی خسته شدم و الان هم دلم بدجوری هوای شمال رو کرده ولی خب نشد که اين چند روز يه کمی از تهرون دور بشيم و آب و هوايی عوض کنيم. فقط چند روز به رسیدن پاییز و مدرسه و ماه رمضون باقی مونده ولی بویی از هیچ کدومشون به مشام نمیرسه. هر چند، برسه و نرسه دیگه خیلی واسم فرقی نداره. فعلاً که نه به پاییز کار دارم و نه به مدرسه و ماه رمضون. نه دیگه سن و سالمون به درس و کلاس و مدرسه ميخوره و نه ديگه کسی عاشق اين ريخت و قيافه يه وَری و قـُوزبيت ما ميشه که حالا بخواد با رسيدن پاييز و خشخش برگها و نمنم بارون ياد ما بيوفته. فقط ميمونه ماه رمضون که خب يه جورايی هنوز با رمضون و اذان و روزه، لينک هستم و فکر کنم واسه رسيدن بوش هنوز فرصت باقی هست.
این چند روزه یه پام بیمارستان و مسجد و سینهکش قبرستون و یه پای ديگهام عروسی و قر تو کمر، میون خلقالله بود. حالا شانس آوردم فقط دو تا پای یه اندازه دارم وگرنه معلوم نبود بخاطر پاهای دیگه سر از کجاها که در نمياوردم! بهرحال شکل و شمایل و روال زندگی همینجوریه دیگه. خدا به یکی شانس میده و جونش رو میگیره و راهی قبرستون میکنه و يه شبه، مادامالعمر خوشبختش میکنه و یکی رو هم خر میکونه و مثلاً راهی خونه بختش میکنه، زرشـــک! نهايتاً، سرانجام هر دوتاش مرگِ، اصلاً شک نکنيد. منتها اولی و سینهکش قبرستونیه مرگ با عزت و افتخار و آنی و دومی و اون عروسیه مرگ با خفت و خواری و تدریجی! البته توی اينجور مواقع اگه انتخاب با خودم باشه که ترجیح میدم مراسم ختم و عزاداری رو برم تا مراسم عروسی رو. هر چی میگم بابا جون، والله به پیر به پیغمبر من نه رقص بلدم و نه از کت شلوار کروات خوشم میاد ولی مگه اينها حرف حالیشون میشه. هی ميگن تو قدت بلنده و هیکلت خوبه، کت شلوار بهت مياد. البته همچين بد هم نميگن يه موقع که تو آينه قد و بالای خودم رو نگاه میکنم از ريخت و قيافه آدم حسابی خودم، یه جورایی خوشمم مياد و میبينم لباسه مياد اونهم چه اومــدنی ولی خب با تمام اين حرفها، من لباس رسمی دوست ندارم، ولم کنند با يه شلوار جين و يه صندل و يه تیشرت پا ميشم ميرم عروسی مردم! حالا اون کروات دو متری و مسخره که همش سرش از اينور اونور کت ميزنه بيرون بخوره تو فرق سرم، بدبختی اونجايی که بايد با اين لِنگ و پاچه دراز، دائما اون وسط قر هم بدی. منهم که ماشالله هنرمند و رقاص و از هر انگشتم هم که صد تا هنر چيکه چیکه ميکنه! با هر قر و هر دوری که ميزنم، چند نفر روی زمين ولو ميشن و دستم تو سر و کله سه چهار نفر ميخوره و پاهام هم يا گير ميکنه لای سيمهای باند و ميکروفون و تشکيلات گروه ارکستر و يا پشتپا و جفتپا ميزنم به آدمهايی که اون وسط دارند ميرقصند. ماشالله لنگ که لنگ نيست، عينهو طناب ميمونه! خلاصه که وقتی عروسی دعوت ميشم ماتمی ميگيرم. حالا خوبی ختم اينه که خونواده خيلی به سر و کله و نوع لباست گير نميدن. همينکه پيرهن قرمز نپوشی و خودت رو عينهو شِمرابنِذِالجُوشَن درست نکنی، مابقيش ديگه حله. البته بدبختی اونهم اينه که اگه مسجده صندلی نداشته باشه هيچ تضمينی نيست کفشت رو ندزدن و با دمپايی خون برنگردی!
و اما اين روزها دور دور سياوش قميشی و "روزهای بیخاطره" است. قميشی و آهنگهاش رو هميشه دوست داشتم و اين آلبوم، بخصوص دو تا آهنگ "هنوز" و "تصور کن" همچين خفن به دل ميشينه... روزهای بیخاطره ... روزهای بیخاطره ... روزهای بیخاطره!
بعضی وقتها جون آدمی بالا مياد تا بخواد در رابطه با مطلبی، يه مقدمه بنويسه. كلی حرف واسه گفتن داری ولی گـُه گيجه ميگيری بابت اينكه چه جوری و از كجا شروع كنی. هر چند فكر میكنم در رابطه با خيلی از ماها، اينی كه نمیدونيم يه سری چيزها رو چه جوری و از كجاش شروع كنيم، ريشه در خيلی چيزها و خيلی كارهای ديگهمون داره. ( امان از دست اين خودسانسوری! ) پنداری در رابطه با خيلی از ماها بیمقدمه هُـلی دادن و يهويی كون برهنه دويدن و تازوندن، ريشه در درازای تاريخ داره! همينجوری زرتی، تنبان از پا به درآوردن و يهويی عينهو كـُشتیگيرهای چوخهكار، لـِنگ و پاچه طرف رو گرفتن و كشوندن و مالوندن و فشردن نه خوشايند است و نه پسنديده ولی چه كنيم كه نه راه و روشش رو بلديم، نه شهامت اين رو داريم كه قبول كنيم بلد نيستيم، نه به مهم بودن قضيه پی برديم و نه حال و حوصله اين همه مقدمه چينی رو داريم. اينجور مواقع معمولاً روال اينه كه همينجوری سرزده و ناغافل بپريم به گـُرده حريف و حالا نكن كی بكن؟! پس منهم امروز ايرانی بازی درميارم و بدليل كمبود وقت بیمقدمه ميرم سر اصل موضوع!
وجود بعضی آدمها بين دوست و فاميل و آشنا يا در و همسايه و همكاران، ميتونه يه نعمت بزرگ محسوب بشه واسه تداوم و استمرار يه زندگی لذتبخش. آدمهايی كه يه كمی بيشتر و فراتر از زمان و مكان و موقعيت حال، میبينند و میفهمند و درك میكنند. آدمهايی كه افق ديد بازتری دارند و ميتونند بیمنت، ببخشند. آدمهايی كه ميتونند بیتوقع سنگ صبور باشند. زن و مرد و پير و جوونش فرقی نداره. همجنس و نأجنس و متاهل و مجرد بودنش توفيری نداره. مهم اينه كه در كنار اون آدمها ميتونی راحت باشی. راحتتر از هر جا و هر كَس و هر پوزيشنی. ميتونی خودت باشی. بیغل و غش. صاف و ساده. بخندی، گريه كنی، شاد باشی، غمگين باشی و اين كم چيزی نيست واسه اين روزهايی كه همهمون داریم با ماسك و نقاب چهار صباح زندگی رو میگذرونیم و همش یا باید از بیخ دیوار رد شیم و مواظب باشیم درمون نمالند و یا خودمون به دنبال دودر کردن دوست و رفیق باشیم.
حتماً در اطرافيان شما هم هست كسی که فارغ از هر دو دوتا چهار تا كردنی ميتونيد باهاش راحت باشين، چون حس میكنيد طرف حرفتون رو ميفهمه. دركتون ميكنه و با گفتن يه " ف " تموم كوچه پسكوچههای " فرحزاد " رو پا به پای شما اومده و دو فال گردو خورده و برگشته. يه همچين آدمهايی بدون اينكه سركوب بزنند و مشكلات شما رو يه مشكل كوچك و بچهگونه بدونند، ميتونند ساعتها بشينند و به حرفهاتون گوش بدند و فكر میكنم يكی از نكات كليدی و گمشده، همينه كه خيلی از ماها ياد نگرفتيم كه درست گوش بديم. بنا به مقتضيات زمان و مكان خيلی جاها، خيلی چيزهای مهمتر از گوش رو داديم!!! ولی اونجاهايی كه بايد درست گوش ميداديم، هی ور زديم. هی زر زديم. هی از خودمون و افتخارات جنگ مَمسنی گفتیم. بنابراین خيلی از ماها اين علم و هنر رو نداريم و نتونستيم به اون درجه از معرفت برسيم كه ديگران در كنارمون به آرامش برسند. خلق و خوی " خروس جنگی " بودن و " زود قضاوت " كردن و " بیگز، پاره كردن " همواره باهامونه. داشتن یه رفیق همراه و همپا، یه رفیقی که هر وقت خواستی حرف بزنی گوشت باشه. هر وقت خواستی بشنوی، برات زمزمه کنه. هر وقت خواستی ساکت باشی و لالمونی بگیری اینو بفهمه و سوهان روحت نشه و هی به پر و پاچَت نپیچه، یه نعمت بزرگه.
سخته ولی میخوام تمرین کنم و به اون درجه از معرفت برسم که بتونم قبل از اینکه دایی جان ناپلئون بشم و همش از افتخارات داشته و نداشته حرف بزنم، لالمونی بگیرم و گوش بدم و این اجازه رو بدم که دیگرون حرف بزنند. میخوام آدمها ( حالا نه همهشون بلکه اونهایی که دوستم دارند و دوستشون دارم ) باهام راحت باشند. میخوام یاد بگیرم همه جا حرف نزنم و اینو درک کنم که آدمها همه حرفهاشون رو به زبون نمیارند. خیلی مواقع وقتی میخواهی کسی رو بشناسی باید سکوتش رو بشناسی. آره سخته میدونم، ولی میشه.

نمیدونم چی شد که امشب فيلَم ياد هندوستان کرد و یاد یه جمله از عاشقانههای ابراهیم نبوی افتادم. از اون جملههایی که مور مورت میکنه. گرمت میکنه. داغت میکنه. مستت میکنه. ميبره بالا و یهویی یه عرق سرد میشونه روی پیشونیت و اونوقت با مُـخ میکوبونَدت زمين. نمیدونم واسه چی ولی احتمالاً بخاطر قشنگی فوقالعادهاش بوده که قبلاً هم این جمله رو نوشته بودم. حسه دیگه اگه قرار بود با بوق و طبل و شیپور و آلارم و زمانبندی بیاد که دیگه اینجوری ... بگذریم.
میدانی! انسان موجود غریبی است. وقتی میخواهد خود را به تمامی به یک تن واگذار کند کم میاورد و وقتی میخواهد خود را به هزار تن واگذار کند، هنوز بسیاری از گوشههایش خالی میماند.
... عادت میکنيم!
:: دنيا اينقدر بزرگ هست كه برای همه مخلوقات جايی پيدا بشه. پس بجای اينكه جای كسی رو بگيريم بايد تلاش كنيم جای واقعی خودمون رو پيدا كنيم. نصفه شبی اينو بخاطر اين گفتم كه حس میكنم تعداد آدمهای خايهمالی كه دور و برم هستند روز به روز داره بيشتر ميشه و توی مملكتی كه همه چیز بر اساس شايسته سالاری پايهريزی شده، رشد و نمو و ارتقاء چنين آدمهايی يه كمی با اصل و اساس اوليه منافات داره ولی متأسفانه روز به روز داره اين انحراف معيار بيشتر و بيشتر ميشه. البته شايد اونها هم مقصر نيستند بلكه مقصر سيستم موجود، بخصوص سيستم حاكم بر ادارهها و روابط اداريه كه باعث ميشه خيلی از آدمها از همون بدو ورود و بطور ناشتا اقدام به مالوندن و سابوندن و دو لپی لومبوندن یه چیزهایی كنند که آدم از گفتنش شرم میکنه. بگذریم ... ولی نــه، نگذریم! بنظرم اينی كه ميگن تنها زمانيكه خايهمالان ارج و قربی نداشتند زمان حكومت " آغا محمدخان " بوده خيلی نميتونه سنديت داشته باشه. ميخواد خوشتون بياد ميخواد خوشتون نياد ولی بنظر من، تو خون ايرانی جماعت يه ژن خايهمالی آماده به فعاليت وجود داره كه تا حالا هيچ دانشمند و مورخی به اون اشاره نكرده كه اگر نبود اين خصلت بالفطره، حال و روزمون خيلی بهتر از الان بود.
:: روزها و زورهای آخر تابستونه. تا چند روز ديگه مهر و پاييز ميرسه و اونوقته كه همه بلاگرهای در يك اقدام دسته جمعی يهويی عاشق پاييز و نم بارون و بوی خاك بارون خورده بشن و در يك اپيدمی فراگير همگی ياد روز اول مدرسه و بوی پاككن و ياد معلم و فراش و بقال و سوپور و دوست دختر و دوست پسرهای قديمیشون بيفتن. احتمالاً اينجوريه كه يكی دو هفتهايی در وصف پاييز و خشخش برگها قلمفرسايی میكنيم و بعد از خوردن چهار پنج تا از اون انارهای قرمز ساوه با كوتاه شدن روز و اولين وزش باد شهريار و دومين روز بارونی، نق زدنها شروع ميشه و همه با هم متفقالقول و متحدالشكل، زن و مرد، پير و جوون، باكره و يائسه، بزرگ و كوچيك پريـود و دچار افسردگی مزمن فصلی ميشيم و دقيقاً از همون موقع تا شب يلدا هی نق ميزنيم و هی زر ميزنيم و هی آخ و ناله میكنيم و ننه من غريبم سر ميديم. زمستون كه رسيد دوباره دو سه هفتهايی حالمون خوب ميشه و چند روزی با برف و آشرشته و حليم و آدم برفی و ديزين و دربند سرگرم ميشيم و دوباره از آخر دی افسرده و هوم سيك ميشيم و باز هی نق ميزنيم و هی زر ميزنيم و هی آخ و ناله میكنيم تا شب عيد برسه. چند روز اول عيد و تعطيلات رو با خوبی و خوشی و خنده و شادمانی سر میكنيم. پسته و بادوم و مهمونی و عيدی و مسافرت و دوباره از روز چهاردهم فروردين باز افسرده ميشيم و دوباره هی نق ميزنيم و هی زر ميزنيم و هی ...
:: نه بواسطه روزهای آخر تابستون و نه بواسطه رسيدن پاييزی كه عاشقونه دوستش دارم بلكه بواسطه تغيير پُست سازمانی كه باعث شده يه كمی به مسئوليتم اضافه بشه اين روزها مجبورم كمتر بنويسم. تا الان اونور جوب بوديم و همش از اينوريها انتقاد و شكايت ميكرديم، حالا خودمون رو هم آوردند اينور جوب و ميگن حالا اگه راست میگی و " بيل زنی، بيله رو بردار و باغچه رو بيل بزن " بخاطر همين دسته بيل بلند و كلفتی كه دادند دستم و بخاطر اينكه خيلی كارها تو ذهنمه كه ميخوام توی اين یه وجب باغچه انجام بدم و بخاطر اينی كه حداقل چهار روز ديگه، بقيه به منهم مثل آدمهای اينور جوب نگاه نكنند و بخاطر اينی كه اگه هر كدوممون يه كمی عِرق و تعصب كاری داشته باشيم و آقدايی رو، هـَم بكشيم كارها خيلی بهتر از اين ميشه و بخاطر چند تا بخاطر ديگه، سرم خيلی شلوغ شده و فرصت واسه نوشتنم خيلی كم. البته توی اين تغيير پُست، نه كسی از من خواسته كه آپولويی هوا كنم و نه من به كسی قول دادم كه تا چند ماه ديگه يه شاتل از اينجا به اورانوس بفرستم. سيستم قبلی خيلی وِل و بَـلبـَشو بوده و با توجه به این نکته که من ده سال تجربه كار توی چنین محیطی رو داشتم، حالا حس میكنم اين مشكلات رو ميشناسم و ميتونم اونها رو برطرف و شکل و شمایل باغچه رو خيلی بهتر از شرايط فعلیش كنم. بخاطر همین موضوع باید اول کاری بيشتر وقت بذارم و به كارها بیشتر رسیدگی کنم. بنابراین نه اینکه فکر کنید میخوام چسی بیام نه والله، مطمئن باشید هستم ولی شاید نه بشدت و حدت قبلاًها. حالا تا ببینیم یار چه خواهد و میلش به چه باشد ( حالا این شعر این وسط چی میخواد؟ پیدا کنید پرتقال فروش را! )

خب ديگه اينقدی درگير مشكلات و حواشی زندگی نشدم كه يادم بره پارسال توی يه همچين روزی آخرين شماره كاپوچينو آپديت شد و الان يكساله كه شماره 110 و گزارش مربوط به 11 سپتامبر، عينهو آينه دق جلد روی كاپوچينو شده و توی اين يكسال كلی گرد و غبار روش نشسته و ديگه كمكم داره ياد و نامش تار عنكبوت میبنده. دوستان اين اواخر و بعد از اينكه چند ماهی از آپديت نشدن كاپوچينو گذشت، پنداری تازه يادشون افتاد كه اين هفتهنامه ميتونه عينهو بمب اتم واسه جوونهای اين مرز و بوم خطرناك باشه، بهمين دليل كاپوچينو هم فيلتر و راهی ديار عدم شد. پارسال خودمون و اينها هم دو سه ماه پيش، فاتحه كاپوچينو رو واسه هميشه خوندند!
كاپوچينو بعنوان اولين و پرخوانندهترين هفتهنامه اينترنتی نشون داد كه ايرانی جماعت حتی جايی هم كه دو زار منفعت مالی توش نيست و تازه بايد يه چيزی هم از جيب خرج كنه، ميتونه توی يه كار گروهی و دسته جمعی موفق باشه و قائم بفرد نيست. داشتن هدف مشترك و يه ذره عشق و علاقه و انگيزه ميتونه خيلی از مسايل و مشكلات رو حل كنه. توی اين مدت هم خيلی از دوستان اومدند و رفتند ولی هيچ كدوم از اين رفت و اومدها باعث نشد تا كاپوچينو سرد بشه و از دهن بيفته. بدون تعصب و ضمن احترام به همه هفته و ماه و گاهنامههای اينترنتی، به نظر من هنوز هيچ كدوم از اونها نتوتسته جای خالی كاپوچينو رو پر كنه و خيلی بده كه ديگه نه كاپوچينويی هست و نه توی اين يكسال، حتی يه چایی تلخ و بدمزه تونسته جايگزين اون فنجونهای خوش طعم بشه.
يه روزی شيده، كه خب چون هنوز اون موقع نه ديده بودم و نه شناختی ازش داشتم، خانم بهمنيار محسوب ميشد، تو یکی از مطالبش نوشت كه اگه کسی انتقاد و یا پيشنهادی در رابطه با مجله داره، ایمیل بزنه و بگه. براش ايميل زدم و يه سری چیزهایی كه به ذهنم میرسيد رو گفتم. نمیدونم حرفهام رو قبول كرد يا نه ولی يادمه تو جواب ايميلم گفت: تو كه لالايی بلدی چرا خوابت نمیبره؟ اين گوی و اين ميدون، بسم الله. و اينجوری شد كه من هم وارد كاپوچينو و سرزمین سیسیل و باند مافيايیش شدم! دو سه هفتهای بعنوان ميهمان نوشتم و بعد شدم صاحب ستون شكر تلخ. از دار دنيا هيچی بهم نرسيد وقتی هم كه رسيد يه ستون تو كاپوچينو بود! تا حالا هيچكی ازم نپرسيده چرا شكر تلخ و سری هم كه درد نمیكنه چرا دستمال ببندم؟! حالا جماعت يا همه فهميدن منظورم از شكر تلخ چيه و يا اينكه برای كسی اصلاً مهم نبوده كه چرا اسمش اینه.
دلم واسه همه بچهها و اون جلسات عصر جمعهايی كه دور هم جمع میشديم تنگ شده. همه اون خندهها و دعواها و داد و بيدادها و توپ و تشر زدنهای سردبير. قهوه و بستنی و خيار سنكجبين با طعم خوش خاطرات يه نهنگ كه اون روزها بدجوری گـُل كرده بود و دهنها بعضیها رو آب انداخته بود! باورش يه كمی سخته ولی چه بخواهيم و چه نخواهيم ظاهراً كاپوچينو ديگه به تاريخ پيوست. ياد همه بچهها و اون روزهای خوب بخير.
دو سه جای حساس و سُوقالجيشی فك و فاميل رو نشون كردم كه اگه بعد از اين SMS الكی واسه دوست و رفقها فرستادم، به اون جاها بخندم!!! آخه خيلی زور داره كه دقيقاً دو و نيم برابر هزينه مكالمه تلفنت بخواهی پول SMS بدی. مثل اين مَشنگها وقتی يه جُك ميرسه يهويی جو گير ميشی و ورميداری فورواد ميكنی واسه همه اونايی كه تو ليستت هستند و البته بحث مَحرم و نامحرم هم كه صد البته مثل هميشه رعايت ميكنی تا يه موقع ناغافل، صبح ناشتا يه آلت جنسی يه مرد عرب رو حواله يه دوست خانوادگی كه تا اون موقع فقط با لفظ " شما و سركار خانم " خطابش میكردی نكنی. هر چند تا حالا بارها يه همچين گندهايی زدی و آبرو و حيث چندين و چند ساله خودت كه نه، بلكه تمامی خاندانت رو به باد دادی! البته چند دقيقه بعد متوجه ميشی كه نه بابا ظاهراً خانم دكتر فاميل هم SMSباز و اينكاره است و تا حالا آب نميديده وگرنه از اون شناگرهای قهاره. در حاليكه منتظری خانم دكتر زنگ بزنه و فحش و بد و بيراه رو بكشه بجونت و بگه مرتيكه دراز و الدنگ، خجالت نمیكشی اين چرت و پرتها رو واسه من میفرستی و در حاليكه داری فكر میكنی که اگه زنگ زد بهش چی بگی و چه جوری قضيه رو ماستمالی كنی، يهويی موبايلت دنگ دنگی ميكنه و میبينی اونهم نامردی نكرده و چند تا از اون جُكهای خيلی مردونه و بیناموسی و 18+ سال برات فرستاده. از اونها كه ادبياتش مختص خيابونهای اعدام و شوش و دروازه غاره. هی سرخ و سفيد ميشی و هی شماره و اسم فرستنده رو چك ميكنی و میبينی بـلـــــــــــــــه خودِ خودشه. پنداری خانم دكتر هم تهش باد ميداده و تو خبر نداشتی! نميدونی به اين جكهای بیناموسی نگاه كنی يا به اون مدرك قاب گرفته فوق تخصص گرفته از دانشگاه آمريكا.
پيام بازرگانی
گفتم اعدام يهويی ياد يه جك افتادم كه خيلی باهاش حال كردم.
تركه رو میخواستند اعدام بكنند. داد ميزنه ميگه: تو رو خدا منو اعدام نكنيد. اونجا منو میشناسند. منو گمرك بكنيد!
داشتم میگفتم، خلاصه هی جو گير ميشی و اينور اونور SMS میفرستی و اونوقت وقتی قبض موبايلت مياد بايد دو دستی بزنی تو سر و كله خودت و اون گوشی موبايلت. جالبه كه يه مدت هم كه ميگذره و كمتر SMS ميفرستی ديگه همه متوقع شدن و فكر میكنند هدف و رسالت تو از بدنيا اومدن فقط ارسال SMS بوده. الان هم قبض رو گذاشتم جلوم و ماتم گرفتم اين يكی رو چه جوری پرداخت كنم؟!
هر روز هر روز از روزمرگی و خاطرات روزانه نوشتن رو دوست ندارم. نه اينجا دفترچه خاطرات و نه ديگه سن و سال من به خاطره نوشتن ميخوره ولی گفتم اگه اين چند روزه هم چيزی ننويسم ذهن پويا و افسار گسيخته شما به هزار و يك راه مربوط و نامربوط كشيده ميشه. اين بود كه گفتم خودی نشون بدم، ولو خيلی كم رنگ و كم اثر.
همسر گرامی و زندگی با همه فراز و نشيبش خوب هستند. عمدتاً كسانيكه يه مدتی خارج از ايران هستند وقتی برمیگردند دچار دوگانگی و تناقض ميشن. البته شايد يكماه، زمان خيلی زيادی واسه مقايسه نبوده باشه ولی اگه تجربه قبلی زندگی توی خارج رو داشته باشی و اين يكماه هم به اون اضافه شده باشه، چشمهات براحتی ميتونه بواسطه برخورد بد و توهينآميز هموطن عزيز و گرانمايهات كه مسئول چك گذرنامه است و بعدش هم دربهدر به دنبال يافتن چرخدستی اينور اونور دويدن در همون بدو ورود به مام ميهن و وطن دوست داشتنی كه حتی اونور دنيا هم سنگش رو خيلی به سينه ميزدی، نمناك و اشكآلود بشه. من نه غربزدهام و نه عشق به زندگی در بلاد كفر رو دارم. اين مملكت رو هم با همه خوب و بدش خيلی دوست دارم ولی اين واقعيته كه، نه اينكه خيلی سخت باشه بلكه اصلاً يه چيز محال و غيرممكنه كه بشه اينجا رو با ممالك پيشرفته و متمدن دنيا مقايسه كرد.
فرودگاه مهرآباد از معدود جاهايی كه شبهاش خيلی زندهتر از روزهاشه. يه طعم و يه بو و يه حس خاصی داره. آدمها و چمدونها و اشكها و لبخندها و چشمهای نگرون و سرگردون و منتظرشون، يه جور خاصیيند و حس میكنی كلی حرف واسه گفتن دارند. يه گوشه واميستی و زل ميزنی به همه اون داشته و نداشتههايی كه جمع شده توی دو تا چمدون و داره روی اون غلطك سياه تِلو تِلو ميخوره و همراه با سرنوشت صاحبش ميره به ناكجا آباد. خودت رو ميبينی كه اونور اون ديوار شيشهايی واستادی و در حاليكه دو تا چمدون و يه بليط اوكی شده دستت و يه ويزای سبز رنگ خورده تو پاست، داری با سی سال زندگی و كلی طعم و بوی آشنا خداحافظی میكنی. همه برگها و شاخهها رو هَرس كردی و رگ و ريشه رو از بيخ و بُن درآوردی و این امکان هست که با وزش هر نسیمی سرنگون بشی. ميری بالای اون پلهها و برای آخرين بار برمیگردی و با همه اون " جا گذاشتهها " خداحافظی میكنی. ياد همه اون نگاههايی ميوفتی كه برای آخرين بار روی همون پلهها ديدی و الان سالهاست كه رفتن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكردند. نصفه شبی همينجوری الكی چه غم غريبی ميشينه تو دلت! چه الوداع الوداع و مراسم سينهزنی راه انداختی! اون ابرهای بافته شده ذهن و خيال رو با دست بهم ميزنی و دوباره گم ميشی لای جمعيت و اون تلويزيونهای مدار بسته و شماره پروازها و آخرين نشست و برخواست هواپيماها.