دوشنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۴

خب دیگه تقریباً 35 روز مسافرت همسر گرامی به اتفاق خواهر و برادر محترمه و مکرمه‌شون به آخرین روزش رسید و خدا بخواد تا ساعتی ديگه همه‌شون به تهران میرسند. این یکماه تنهایی زمان خیلی خوبی بود واسه اینکه بفهمیم کی هستیم، چی هستیم و کجای این زندگی لایتنهایی وایستادیم. هرازگاهی یه مدت تنها بودن رو خیلی دوست دارم و این قضيه هیچ ارتباطی به خوب یا بد بودن آدمهای دوروبَرم نداره کمااینکه انصافاً همه‌شون خیلی خوب‌تر از من هستند و توی موقعیت‌های مختلف من رو خیلی خوب درک می‌کنند.

یکماه پیش از همون روز اول که داشتم از فرودگاه برمی‌گشتم، در حالیکه هنوز هواپیمای تهران _ لندن خیلی دور نشده بود و توی آسمون ايران داشت دست و پا ميزد خيلی از دوست و فامیل به محض دیدن من می‌پرسیدند: کيوان دلت واسه خانمت خیلی تنگ شده؟! و من وقتی می‌گفتم: نه هنوز تنگ نشده. اونها با اصرار و پافشاری می‌گفتند: چرا تنگ شده، ما میدونیم ولی تو روت نمیشه بگی!!! ولی بخدا راست می‌گفتم آخه همون دو سه روز اول که دلم تنگ نشده بود. بخاطر همین الکی دروغ نمی‌گفتم ولی زبون نفهم‌ها مگه حرف حالی‌شون میشد؟! همينجوری زل ميزدند تو چشمهای من و باز حرف خودشون رو میزدند و می‌گفتند: تنگ شده ما مطمئن هستيم. اینقدر گفتند که خلاصه یه روز که واقعاً دلم تنگ شده بود گفتم: آره الان دیگه دلم تنگ شده. بی‌جنبه‌ها همین يه کلمه حرف شد پيرهن عثمون و بزرگترین بهونه و دستاویز. دیگه تا خود امشب ولم نکردند. يكماهه كه هی چپ ميرن، راست ميرن میگن دیدی دلت تنگ شده بود و روت نمیشد بگی؟! ما از همون روز اول فهميده بوديم تو تحمل دوری رو نداری!

جمعه از صبح تا عصر عینهو الاغ داشتم خونه رو تمیز میکردم. الاغ که میگم قبول کنید همچين مخلصانه و خالصانه و الاغ‌وار کار می‌کردم هااا. البته توی این مدت خونه رو یکی دوباری گردگیری کرده بودم ولی اون تمیز کردن به درد عمه‌ام میخورد. همینجوری کشکی و شَلم شِرتِقی يه کارهايی کرده بودم. ولی دیروز دیگه مجبور شدم اساسی همه جا رو جارو بزنم، گردگیری کنم، آشغال پاشغال رو جمع و جور کنم. خب خونه همچين بد هم نشد و ريخت و قيافه‌ايی بخودش گرفت و تَر و تميز شد. آدم وقتی خودش خونه رو تمیز میکنه به نکات جالبی پی میبره. یکی اینکه همسر گرامی همیشه زحمت می‌کشيده و خیلی جاها رو تمیز میکرده ولی تو عینهو گاو اصلاً متوجه اين موضوع نبودی و دوم اینکه خيلی وقتها همسر گرامی خیلی جاها رو فاکتور می‌گرفته و اصلاً تمیز نمی‌کرده و تو باز عینهو گاو اصلاً متوجه این موضوع نبودی! جمعه‌ایی که داشتم خونه رو تمیز میکردم نمیدونم اين همه موهای نیم متری و بلند زنونه دیگه از کجا پیداشون شده بود كه همه جای خونه پخش و پلا شده بودند؟! ما كه شانس نداريم، آش نخورده و دهن سوخته. حالا بخاطر چهار تا دونه موی زنونه باید گیس و گيس‌کِشی راه بندازیم و انواع و اقسام تمهت‌ها و افتراها را بشنویم و خلاصه خری بياریم و باقالی بار کنیم.

دیشب با همسر گرامی که داشت چمدونش رو جمع و جور میکرد تلفنی صحبت کردم. ازش پرسیدم دوست داشتی یکماه دیگه اونجا می‌موندی یا دیگه دوست داری برگردی؟! گفت: نه دیگه دوست دارم برگردم. خب حدس میزدم همین رو هم بگه. در حالیکه بادی به غبغب انداخته بودم و فکر می‌کردم بخاطر منه که می‌خواد برگرده و الان میگه دلم واست یه اپسیلون شده، پرسیدم: خب چرا دوست داری برگردی؟! گفت: آخه همه پولهام تموم شده و ديگه نمی‌تونم چیزی بخرم! بهرحال همیشه شنیدن حرف حق عینهو کون خیار تلخ بوده. آدم اگه بتونه یه کمی واقع‌بین باشه و صداقت و روراستی آدمها رو تحمل کنه قطعاً ميتونه راحت‌تر به زندگيش ادامه بده و طی‌طريق کنه!

دسته گل خوشگلی که از سوپر گل گرفتم وسط ميز داره چشمک میزنه. دو ماهی قرمز سفره هفت سینی که همسر گرامی حتی موقع خداحافظی توی مهرآباد موقعی که داشت گوله‌گوله اشک میرخت هم یادشون بود و سفارش‌شون رو می‌کرد و يه جورايی مثل هوووی من می‌مونند، برخلاف سفر قبلی که تو همون هفته اول به دَرک واصل شده بودند اینبار هنوز زنده‌اند و خوش و خرم لنگ‌هاشون رو وسط تُنگ آب هوا کردند و دو تايی دارند با هم حركات ريتميك انجام ميدند. ادامه زيست و حیات اونها میتونه صِحه بذاره بر لیاقت و شایستگی‌های اینجانب. گلدونه هم هنوز سبز و زنده است. پریروز که داشتم خونه رو تمیز می‌کردم یهویی یه گلدون کوچیک رو هم کشف کردم که خدا وکیلی توی این یکماه اصلاً ندیده بودمش و بهش آب نداده بودم ولی خوشبختانه گلدونه هنوز زنده است، آخه از این کاکتوس کوچولوهاست که زیاد به آب نیاز نداره. شانس آوردم وگرنه هرچقدر واسه آب و جارو و تيمار كردن اين ماهی‌ها مایه گذاشته بودم با خشک شدن این گلدونه دوباره نزد خانواده تموم شخصیتم لگدمال میشد.

خب ديگه پاشم آماده شم كه برم فرودگاه. این پروازهای خارجی هم که همیشه باید نصفه شبی برسن تهران و آدم رو از خواب و خوراک بندازند. قطعاً با توجه به تأخيری كه جزء لاینفک تمامی پروازهای داخلی و خارجیه، تا مسافرها و بارها وچمدون‌هاشون برسه و ما دوباره برگرديم خونه خروسخونه و دَم‌دمای صبح شده. ظاهراً امشب باید قید خواب رو بزنم.

شنبه، ۵ شهريور ۱۳۸۴

شنبه ساعت 7 صبح پشت ميز كارت نشستی. در حاليكه داری به بدنت پيچ و تاب ميدی و از اينور به اونور كِش و قوسش ميدی و پشت سر هم دهن دره ميكنی و خميازه ميكشی، نفرين ميكنی به اون بختكی كه ديشب افتاده بود بجونت و تا خود صبح خواب رو بهت حروم كرده بود. هر موقع هم كه چشمات ميومد يه كمی گرم شه، هی خوابهای اَجَق وَجق و دری وری ميديدی و هراسون از خواب می‌پريدی. دست ميكنی زير ميز و از بين پنج شيش تا كتابی كه خونده و نخونده زير ميز ولووست يكی رو می‌كشی بيرون.
ســلام، خـداحـافظ ... حسين پناهی. صبح اول هفته، بی‌حوصله‌تر از اونی هستی كه بخواهی خيلی هدفمند مطلبی رو بخونی. همينجوری يه صفحه‌ايی رو باز می‌كنی.

چه ميهمانان بی‌دردسری هستند مُرده‌گان
نه به دستی ظرفی را چرك می‌كنند
نه با حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت

اون از بختك و خوابهای پريشون ديشب و اين هم از شعر ناشتا و اول وقتِ صبح شنبه. جداً كه چه شور و نشاط و انگيزه‌ايی تو وجود آدم ايجاد ميشه. خدا آخر و عاقبت اين هفته رو ختم بخير كنه!

پنجشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۴

سرم عينهو خر درد ميکنه. از اون سردردهايی که يهويی يه تيری ميکشه و همه سلولهای خاکستری و دنیا رو جلوی چشمهام تیره و تار ميکنه. خدا بخواد لحظه موعود نزدیک شده و کم‌کم بايد جُل و پلاسم رو جمع و حلالیت بطلبم و ریق رحمت رو سر بکشم و واسه سفر آخرت، ره توشه جمع کنم. علت سر دردم رو نميدونم ولی علت دل دردم رو ميدونم. آخه امشب غيره سَرم، دلم هم درد ميکنه. دل دردم بخاطر اينه که اين مادر من چون ميدونه من ميوه خيلی دوست دارم فکر ميکنه بايد هر وقت که رفتم اونجا بطور تضمينی یه جالیز ميوه رو بخورم. بعد از قرمه سبزی که شام خوردم يه ديس ميوه رو هم آورد گذاشت جلوم و گفت بخور ننه! مادره ديگه. گفتم اگه نخورم يه موقع دلش ميشکنه و ممکنه ناراحت شه. احتمالاً بعد از خوردن ۳-۲ تا خيار و ۵-۴ تا شليل و ۲ تا موز و يه دونه سيب و يه گلابی دل درد يه چيز بعيد و غير ممکنی نميتونه باشه؟! همه شون هم نفاخ و باددار. منهم که بی جنبه، چه شود؟! حالا شانس آوردم زود از دستش در رفتم و اومدم خونه خودم وگرنه اصرار داشت هندونه‌ايی رو که از عصر واسم گذاشته تو يخچال رو هم بخورم و بعد بيام. فکر کنم هندونه رو خورده بودم دقيقاً جمعه صبح مراسم خاکسپاريم بود. وقتی رسيدم خونه، دلتون نخواد رفتم توالت و الان يه کمی حال و روزم بهتر شده!

خيلی جالبه از صبح تا شب اين موبايل من زنگ نميخوره ولی لامصب همينکه ميرم توالت و تنبونم رو ميکشم پايين و خشاب گذاری می کنم و اسلحه رو مسلح میکنم تا تيری در کنم، پنداری تلفن خونه و گوشی موبايل به اولين فشنگِ شليک شده، لينک شده‌اند. دقيقاً موقعی زنگ ميخورند که آدم نه راه پس داره و نه راه پيش. توی يه بلاتکليفی خوشايندی داری دست و پا میزنی و غوطه وری. دل درد و زور و باد و فشار از يه طرف و اون زرزر زنگ موبايل و گوشی خونه و انواع و اقسام SMS ها از طرف دیگه. نه حالش رو داری و نه دوست داری و نه توانش رو که کارت رو نصفه نيمه بذاری و نه اون حس کنجکاوی لعنتی دست از سرت بر میداره که ده دقیقه بیخیال موبایل شی و بی‌دغدغه زور بزنی. انگاری ککی انداختند توی همون تنبون آویزون شده‌ات. طاقت نمیاری و همه چیز رو کات میکنی و نصفه نیمه شلوار و تشکیلات رو شسته نشسته میکشی بالا و نیمه عریان میدویی بیرون. الو، الو ... بله بفرمایید. نه بابا. خانم اشتباه گرفتین شهین کدوم خر پدریه؟! دماغت آویزون میشه و دمغ میشی. دوباره میری تو توالت و گارد میگیری. همه چیز از نو ولی نه دیگه اون حس اولی رو داری و نه حال زور زدن رو. از اینجا رونده و از اونجا مونده، اسلحه رو به ضامن میکنی و تشکیلات رو میکشی بالا و میایی بیرون!

دوشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۴

branko.jpg
برانكو ايوانكويچ سرمربی تيم ملی فوتبال ايران رو دوست دارم. دلِ ديگه. يه موقع همينجوری‌ بی‌حساب كتاب و كشكی از يكی خوشش مياد. واسه هر دوست داشتنی كه نميشه الگو و نمودار و گان چارت رسم كرد. برانكو برخلاف اينكه توی زمين فوتبال آدم ترسو و بزدل و محتاطیه ولی بيرونِ اون چهار خطی نمونه كامل يه انسان متشخص و جنتلمن. سر و سيما و ريخت و قيافۀ شيك و تميزی داره و آدم خوش لباس و خوش پوشيه. همۀ اينها باعث شد كه منهم عينك آنتی ‌رفلكسی رو كه سفارش دادم شبيه عينك برانكو باشه. يه عينك كائوچويی با شيشه‌های مستطيلی. بيشتر از بيست تا فريم امتحان كردم ولی چون اولاً هيچ وقت عينك طبی نزده بودم و ثانياً تنهايی رفته بودم واسه خريد، انتخاب عينك برام خيلی سخت بود. فروشنده‌ هم كه از خدا خواسته و بخاطر اينكه يكی از عينك‌هاش رو يه جای من فرو كنه، هر بيست تا فريمی رو كه امتحان كردم گفت خيلی قشنگه و به صورتم خيلی مياد! البته من اصلاً ازش نظر نخواسته بودم، اون خودش رو گـُه كرده بود و هی ابراز احساسات ميكرد. نمی‌دونم كجا خوبی كرده بود و كی براش دعا خونده بود و ننه باباش چی براش نذر كرده بودند كه من اون روز يه كمی حال و حوصله داشتم و نخواستم جلوی بقيه برينم به احوالات و نظراتش. تا اينكه خلاصه يه خانم بيست و چهار و پنج ساله و تَر و تميز هم واسه خريد عينك اومد تو مغازه. ما آقايون ايرانی هم كه ماشالله آدمهای چشم و دل سير و با جنبه! به محض ديدن يه خانم، همچين از خود بيخود ميشيم و آب از لب و لوچه‌مون آويزون ميشه و اختيار از كف ميديم كه انگاری رفتيم تو خلسه و عالم هَپروت. خلاصه يارو وقتی خانمه رو ديد، بحمدالله منُ فراموش كرد و از من كشيد بيرون و رفت سر وقت خانمه. خب اين وسط همچين بد هم نشد. حداقل من تونستم بدون تحمل زور و فشار اون مرتيكه يه عينك به سليقه خودم انتخاب كنم.

امروز صبح هم مراسم پرده‌برداری و افتتاح عينك داشتيم. همچين يه نموره كار سختی هم بود. همكارهايی كه تو رو ده ساله با يه ريخت و قيافه ديدند يهويی می‌ببينند كه يه عينك زدی و خيلی جدی و مصمم نشستی پشت ميز كارت. كـُره خرها تعريف و تمجيد كه بلد نيستند فقط بلدند حال آدم رو بگيرند. همينكه از در وارد اطاق ميشن نيش‌شون تا بناگوش‌شون باز ميشه و زرتی ميزنند زير خنده و علت زدن عينك رو به يه كارهايی كه مختص دوران جوونیه ارتباط ميدن كه حالا ديگه بماند ... خلاصه كه از صبح تا حالا هر كی منو ديده يه چيزی گفته. يكی ميگه بهم مياد. يكی ميگه بهم ميره. يكی ميگه شبيه آدم حسابی‌ها شدی. اون يكی ميگه شبيه سوپور محل‌شون شدم. از صبح تا حالا شبيه آل‌ پاچينو شدم. شبيه ودی آلن شدم. شبيه مهران مديری شدم. شبيه ليزارازوو شدم. شبيه مارلون براندو شدم. دكتر شدم. مهندس شدم. نونوا شدم. عمله شدم. آب حوضی شدم. وزير شدم. وكيل شدم و ظاهراً اين سير تغيير مشاغل حالا حالاها ادامه داره!

پی‌نوشت:
امروز صبح روزنامه آسيا در قسمت " گذری بر وبلاگها " به بررسی وبلاگِ در پيت و کلنگ " از پشت يک سوم " پرداخته و قسمتی از نوشته من و عينک رو که چند روز پيش نوشته بودم رو چاپ کرده و بواسطه اين معرفی مجبور شده يه کمی از صفحاتش رو الکی سياه کنه. برام جالب بود چون يه قسمتهايی از اون نوشته رو چاپ کرده که فکر ميکنم واسه انتشار در يه روزنامه اينجور چيزها تابو و يه کمی فرتر از گستاخی باشه! ( صفحه چون بصورت PDF هستش یه کمی باید دندون به جیگر و زرده به ماتحت بگیرید تا باز بشه )

شنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۴

رودرو شدن مکرر با این پیغام Access to this Site Denied این واقعیت رو دوباره یادت میاره که متاسفانه جهان سومی هستی. یادت میندازه با داشتن 2500 سال تاریخ و تمدن و داریوش و کوروش و آپادانا و تخت‌جمشید و هگمتانه و شوش و اصفهان و سی و سه پل و چغازنبیل و عطار و رازی و ابن‌سینا و هزار و یک دستاویز و بهونه و کوفت و زهرمار دیگه، توی طبقه بندی جدید همخونه و هم پیاله سنگال و بنگلادش و اتیوپی و افغانستان شدی. هر چند این آخری که دیگه خوشبخت و عاقبت بخیر شد. دکمه Submit رو به علامت اینکه این سایت به اشتباه ثبت شده رو کلیک میکنی و تو صفحه بعدی با این پیغام مواجه میشی که " با تشکر ، در خواست شما ثبت گردید و در اسرع وقت به آن رسیدگی خواهد شد " یه جور بیلاخ. یه جور حواله. یه جور توهین. یه جور فحش خواهر مادر محترمانه. از اون حالتهایی که طرف داره بهت لبخند میزنه ولی میدونی زیر لب داره خاندان و دودمانت رو به باد فنا میده. خلاصه که، هم تو میدونی که هیچ رسیدگی نمیشه و هم خود گـُهشون.

اینجا خیلی راحت به شعورت توهین میشه. خیلی راحت به تموم هیکل و قد و بالات ریده میشه. هر کس و ناکسی میتونه سر و پات رو قهوه‌يی کنه. بهرحال جهان سومی هستیم و نداشتن حد و حدود و آزادی و حریم شخصی هم اصل و اساس این جهان. در حالیکه گند و نکبت از در و دیوار شهر داره میره بالا و دختر فراری و زنهای آنچنانی توی هر کوچه و خيابونی وُول میخورند، اورکات و گزاگ رو فیلتر کردند، چیه که اونجا لونه فساده و امکان داره فعل حرامی توی اون محیط‌ها انجام بشه. خيلی‌ وقته بيخيال اوركات و دوستها و اون قرتی بازيهای Scrap نوشتن شديم. يه سرچی كه منتهی به زن و عريان و برهنه و ث.ك.ث و يه همچين كلماتی باشه كه ديگه محاله بشه انجام داد. حالا هم هر روز یه جا رو فیلتر میکند. من نمیدونم دیگه این دو تا سایت Nedstatbasic و Blogrolling چی داشته که یه روز فیلتر میشه و یه روز نمیشه؟! والله بخدا اگه یکی پیدا شه و بگه مشکل بخاطر بلاگرهاست و اگه ما و اين چهار خط نوشته نباشه مشکلات حل ميشه، من یکی نفر اولی میشم که با رضا و رغبت وبلاگم رو تعطیل میکنم. آخه این که نمیشه ما به هر سازی که شما میزنید برقصیم. کمااینکه داریم می‌رقصیم و چه خوب هم اون وسط قـر میدیم و قاسم آبادی ميرقصيم. آخه یه آدم با دل و جرأت پیدا نمیشه که بگه من گفتم اینجاها فیلتر شه خوب هم کردم که گفتم. حداقل اینجوری آدم زیاد ناراحت نمیشه ولی اینکه هر روز همه جا فیلتر شه و هیچ کسی هم مسئولیتش رو قبول نکنه، یه جاهایی رو میسوزنه که اگه اسمش رو ببرم میترسم بواسطه گفتن یه کون ناقابل اینجا رو هم فیلتر کنند!

پنجشنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۴

بعضی‌ وقتها ميشی عينهو يه ساعت ديواری كه باطريش داره تموم ميشه. ديدی اون عقربه با چه سعی و تلاشی هی تكون تكون ميخوره؟! ميخواد بره جلو ولی زورش نميرسه و هی در جا ميزنه. هی در جا ميزنی. هی درجا ميزنی. هی درجا ميزنی. تيك تاك. تيك تاك. تيك تاك. تيك تا ... مدتها ميگذره ولی نه باطری تموم ميشه و نه اون در جا زدنهای متوالی و بی‌نهايت.

دوشنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۴

پنداری در حاليكه برخی از دول دوست و بيگانه در حال گردگيری آلات و ادوات و تسليحات زرهی و نظامی خودشون هستند و سر موشك‌هاشون رو دوباره رو به سمت ما گرفتند و دوباره ايران رو در عرصه‌های بين‌المللی كردند هدف و سيبل مقابل، ما هم بايد دوباره پوتين و رخت و لباس سربازی‌ رو از تو انباری در بياريم و گرد و خاك‌شون رو بگيريم و جای گردنبند طلا دوباره يه پلاك نقره‌ايی بندازيم گردن‌مون و از زير آينه قرآن رد بشيم و خودمون رو برای گذروندن دوره ضرورت سربازی آماده كنيم. دوباره شال و كلاه كنيم و مشتاقانه رو بسوی جبهه‌ها روون بشيم. اتفاقاً واسه كشورهای جهان سومی بدبخت و زبون نفهمی مثل ما كه حرف حاليشون نيست و اصلاً هيچ اعتقادی به روشهای جلوگيری از توليد مثل ندارند و هی زرت و زرت بچه‌دار ميشن، وجود چنين جنگ‌هايی بهترين روش تعديل جمعيت. پنجاه سال از آخرين جنگ‌های كشورهای اروپايی و آمريكايی گذشته ولی ما جهان سومی‌ها بايد هر روز و هر شب تن و بدن‌مون عينهو معامله پنبه‌زنها بلرزه و همش آماده باش بخوابيم تا كسی بهمون تجاوز نكنه. نمی‌دونم اين دو روزه دنيا ارزش اين همه جنگ و خون و خونريزی و بكش بكش و بكن و بكن رو داره يا نه؟! هر چند پنداری اونجوری مُردن شرافتمندانه‌تر از مُردن در سال 2005 و اونهم با مبتلا شدن به مرض وبـا هستش. حداقل بازمانده‌گان ميتونند بادی به غبغب‌شون بندازن و ادعا كنند در جهت آب و خاك و دفاع از مملكت مرخص شديم. ای خدا؟! ما می‌دونستيم بدبختيم ولی نه ديگه اينقدر. در حاليكه يه مشت كافر و خدانشناس هر روز با شاتل و سفينه در حال كشف حيات در اورانوس و مريخ و كيوان و زهره هستند و هی زرت و زرت انواع و اقسام ديسكاوری‌های يك و دو و سه رو اينور اونور فضا ميشونند، اونوقت ما بايد در سال 2005 بخاطر خوردن يه مشت سبزی خوردن و گشنيز و ترخون و شمبليله و دو تا دونه تربچه نقلی، بميريم. آخه خدا جون اين عدل؟! هفتاد و پنج سال از آخرين نفری كه در اروپا با مبتلا شدن به وبا مُرد گذشته اونوقت ما بايد هر روز روزنامه‌ها رو بخونيم تا ببينيم آمار كشته‌ شدگان چند تا شده؟ اُم‌القرای كشورهای اسلامی باشی، ‌دغدغه جهانی شدن داشته باشی، سرلوحه و شعارت، نه شرقی نه غربی باشه، قيمت نفت بالاتر از بشكه‌ايی 60 دلار باشه، اونوقت تيتر روزنامه‌ها " اپيدمی وبا در ايران " باشه؟!

شنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۴

دو سه سالی هست كه بجز ساير اندامی كه مادرزادی دچار مشكله، چشمم هم تقريباً هر ده دوازده رو يكبار قرمز ميشه و انگارِی كه توش شن و ماسه ريخته باشند، خيلی درد ميگيره و امانم رو ميبره. تا بخواد شرايط بحالت عاديش برگرده تقريباً 48 ساعتی طول ميكشه كه اينجور مواقع بجز درد زياد چشم، خيلی هم عصبی و بداخلاق ميشم. بهرحال آدم وقتی اين حس رو داشته باشه كه دو روزه يه چيزی تو چشم‌شه خب ناراحت ميشه ديگه. خيلی‌ها تحمل خيلی كمتر از اين زمان رو هم ندارند و بمحض ورود يه جسمی خارجی آشنا و شناخته شده، شروع به داد و فرياد و گريه و زاری می‌كنند حالا چه برسه به اينكه بخواهن 48 ساعت يه همچين موارد مجهول و نامشخصی رو تحمل كنند! خلاصه كه توی اين مدت، چشم‌هام همچين قرمز و شهلا ميشه كه دور و بريهايی كه من رو نمی‌شناسند فكر می‌كنند من يا مستم و يا حشيشی، شيشه‌ايی، اگسی مصرف كردم و الان دارم رو ابرها طی‌طريق می‌كنم حالا خبر ندارند كه توی اون شرايط انگاری يه چيزی مثل دسته خر تو اون چشم‌ها گير كرده كه شكل و شمايلش رو به اون روز درآورده.

خلاصه همونجور كه مستحضريد اينجور مواقع همۀ اهل محل و در و همسايه و قصاب و نونوا و بقال و تمامی فك و فاميل يه شبه ميشن طبيب و حاذق و زبردست و دارنده مدارك دكترای تخصصی. طرف سيكل هم نداره ولی همچين نسخه تجويز می‌كنه كه فكر می‌كنی‌ استادِ دكتر خدادوست بوده. يكی ميگه چشم‌هات رو با چايی تازه دم بشور! اون يكی ميگه خاكشير رو بريز تو دستمال آب نديده و بذار رو چشمهات، يكی ديگه ميگه روزی دو ليوان گل‌ گاوزبون بخور، اون يكی دود پشكل ماچلاق و تاپالۀ تليسه و گاو نابالغ رو موثر ميدونه و خلاصه هيچ كدوم هم از رو نميرند و همينجور پشت سر هم علوم به روز و منحصر بفردشون رو به رخت می‌كشند. چون با اين دستورات تخمی و سنتی مشكل دارم فقط به حرفهاشون گوش ميكنم و به هيچ كدوم‌ عمل نمی‌كنم و وقتی بهشون ميگم والله من خيلی به اين دوا و درمون‌ها اعتقادی ندارم، جالبه كه همه‌شون متفق‌القول ميگن، بابا ول كن حرف اين دكترها رو. اين دكترها اندازه گاو حاليشون نيست و جالب‌تر اينكه منهم توی اين قسمت دقيقاً هم عقيده با اونها هستم. بنظر منهم خيلی از دكترها در خوش‌بينانه‌ترين حالت و با كمی ارفاق و تخفيف خيلی حاليشون بشه همون اندازه گاوه نه بيشتر!

بهرحال با توجه به چنين ديدگاهی پس از كلی تحقيق و بررسی سه چهار تا چشم‌ پزشك خوب پيدا كردم و توی اين چند ماه اخير پيش‌شون رفتم. پس از پرداخت ويزيت هفت هزار تومنی ( راستی تحصيل و درمان تو مملكت ما رايگان بود ديگه؟! ) و معاينه با انواع و اقسام دستگاهی كه شبيه تلسكوپ و ميكروسكوپ و رَمل و اُسطرلاب بود و بعد از اينكه جهت تمام سايزهای E كوچيك و E بزرگ و E برعكس و يه‌وری و سربالا و سرپائين رو به آقایون دكتر نشون دادم، همه‌شون گفتند چشمم سالمه و هيچگونه مشكْلی نداره! در آخرين مراجعه‌ايی كه پريروزها داشتم باز خدا پدر اين دكتر رو بيامرزه كه حداقل مثل بچۀ‌ آدم دو كلوم باهام حرف زد. بهم گفت: سينوزيت مزمن داری؟ گفتم: بله. گفت: عصبی هستی؟ گفتم: بله. گفت: خوابت كمه؟ گفتم: بله. گفت: با كامپيوتر كار می‌كنی؟ گفتم: بله. گفت پاشو، پاشو پسر جون برو دنبال كارت كه هم اينكه الان من رو هم ميتونی ببينی بايد كلاهت رو بندازی بالا و خدا رو شُكر كنی! حالا قرار شده سينوزيت مزمنم رو درمان كنم. همش بخندم و شادی كنم و از گل و بلبل بگم و ديگه عصبی نشم. بچه خوبی بشم و شبها زودتر بخوابم و با كامپيوتر هم كمتر كار كنم. علی‌الحساب هم بايد يه عينك آنتی‌رفلكس بزنم تا موقع كار با كامپيوتر كه تقريباً بيشتر از ده ساعت تو شبانه‌روز هست، يه كمی نورها فيلتر شه و چشمم كمتر خسته شه. عروس خيلی خوشگل بود زيگيل هم درآورد. خيلی قيافه قشنگ و جذابی داشتم حالا بايد يه عينك هم بزنم. آخر سر من از دست شما و اين وبلاگ كور ميشم. حالا ببينيد؟! اين خط و اينهم نشون.

پنجشنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۸۴

Marc-Anthony-amar-sin-mentiras.jpg

معمولاً کمتر آهنگ‌های خارجی گوش میدم. این کمتر گوش دادن نه بواسطه خارجی بودن و ترس از هجوم و تجاوز فرهنگ غربیه بلکه مهمترين علتش اينه که نه سوادش رو دارم و نه درک و شعورش رو که بخواهم بفهمم یارو چی داره میخونه. خواننده‌های اونجا هم که خیلی در قید و بند مسایل ناموسی نیستند، یهویی تا بخودت بیایی می‌بینی همه خاندان رو لخت و عور کردن و فحش خار و مادر رو کشیدن بجون همه‌شون. منهم که غیرتی، اونوقت خر بیار و باقالی بار کن ..... راستی گفتم خـر، علی شلمبه حال بابات چطوره؟! خوبه؟ بهش سلام برسون.

یه وقتهایی یه آهنگ و یه صداهایی در عین اینکه غریب و ناآشناست ولی حس میکنی برات از هر صدای آشنایی، موزون‌ و دلنشین‌تره. انگاری سالهاست شنیدی و می‌شناسیش. این آهنگ‌ها تموم هست و نیستت رو شخم میزنه. یهویی زیر و روت میکنه و تموم خاطرات و گنجه‌ها و پستوهای ذهن و روانت رو گردگیری میکنه. هیچ نیازی نیست که گوشهات رو تیز کنی و تو دیکشنری دنبال معنی لغات بگردی تا بفهمی طرف چی داره میخونه، چون از دل میخونه، چون تنهاست و صداش غم داره بخاطر همین به دلت میشینه. به دلت ميشينه و بهت بال و پر میده. بهت جرأت پرواز میده. دورت میکنه. یه حس سبکی، یه خلاء، یه بی‌تعلقی. میشه این آهنگ‌ها رو گوش کرد و تو هاله‌ايی از خاطرات خوش و شيرين غرق شد و همه بود و نبود رو فراموش کرد. ميشه به آوای عاشقونه و اون بغض نشسته تو گلو گوش کرد و همه چيز رو فراموش کرد ولی نميشه گوش کرد و دلتنگ نشد. نه نميشه ... به نظرم Marc Anthony با خوندن آهنگ Ahora Quien اين حس رو بوجود آورد که آدم دوباره میتونه سبک بشه و بره و غرق در خاطراتش شه.

سه شنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۴

گفتم بذار همین اولش این چیزی رو که دو سه روزه تو دلم بگم که اگه نگم یا شماها فکر می‌کنید من خیلی گـاوم یا یحتمل یه جایم متورم و دچار آماس میشه که اونوقت رفع و رجوعش کار سختی ميشه. ببینم، چطور میشه که مطلب قبلی من که جزء معدود نوشته‌هایی که سرش به تنش میارزه و دو کلوم حرف حساب توشه که خب البته اونهم بخاطر شعرهای شهیار قنبری، فقط چهار تا کامنت داره که اونهم دو تاش ماله یه نفره، اونوقت اونجاهایی که قرار میشه من بخاطر شک و شبهه اقوام و آشنایان، برم رو سن تالار عروسی و استرپتیز کنم و آلات و ادوات سلاخی رو بصورت سه بعدی و پرسپکتیو نشون جماعت بدم تا خلق‌الله پی به حقیقت موضع و موضوع ببرند و بیشتر از این به پَر و پاچه من نپیچند، یهویی بعضی‌ها اینقدر مشتاق و علاقه‌مند میشن و در عین حال که میگن ای وای خدا مرگم بده این حرفها چیه که میزنی، از اونور همین‌ جوری آب از لب و لوچه‌شون آویزون میشه؟! با یه دست پس میزنند و با یه دست و دو پا پیش می‌کشند؟ کامنت پشت کامنت و نظر پشت نظر. قسم حضرت عباس‌تون رو باور کنم یا دم خروس رو؟! حالا دیدین همه ما یه جاهایی‌مون میخاره، فقط رومون نمیشه عنوان کنیم؟!

مثلاً کدوم دفعه تو آسانسور تنها بودیم و انگشت کوچیک‌مون رو تا بند سوم تو دماغ‌مون نکردیم و محتویاتش رو به در و پیکر آسانسور نمالیدیم؟! کدوم وقت تنها خونه بودیم و بعد از خوردن نوشابه با هر قدمی یه آروغ از اون پدر مادر داراش نزدیم و باهاش کلیپ و نمآهنگ نساختیم؟! قطعاً تو خلوت خودمون یه سر و صداهای خوشایند و با فرکانس‌های مختلفی هم از یه جاهایی‌مون در آوردیم که خب اگه من بخوام در رابطه‌اش بنویسم همه‌تون دوباره میشین از نواده‌گان قاجار و انگاری هیچ کدوم‌تون معده و باسن ندارید و کلاً منکر چنین امواج و اصواتی میشین. فکر کنم باز اون وسط من تنها میمونم و بخاطر اثبات حرفم دوباره مجبور میشم برم رو سن و اینبار بدون میکروفن، صدای مظلومانه و حق‌طلبانه خودم رو بگوش دوستان و آشنایان برسونم! البته منظورم هم این نیست که حالا تموم کارهایی رو که تو خلوت و تنهایی خودمون می‌کنیم بیاییم و میون جمع و جامعه هم انجام بدیم چون همینجور هم که تو ژست و فیگور هستیم و کسی ندونه فکر میکنه خواهرزاده الویس و نوه نتیجه راکفلریم و ادای آدم حسابی‌ها رو درمياريم، همچین اساسی گند و ترکمون زدیم به خودمون و دوروبر و جامعه و مملکت‌مون، فقط اینها رو جهت یادآوری گفتم و خواستم بدونید که منهم حواسم هست!

از این تنهایی دارم کمال استفاده رو میبرم. دقت کنيد گفتم کمال استفاده، نه سوء استفاده. حالا باز يه سری‌هاتون کاسه داغتر از آش و نماينده سازمان ملل نشيد بخواهيد برام قصه حسن کرد شبستری رو تعريف کنيد که هیچ حال و حوصله تون رو ندارم. بعضی وقتها بخاطر دست و پا چلفتيم تو خونه، یه کارهايی ميکنم که تنهایی نصفه شبی کلی می‌خندم. الان یک هفته است که قند تموم شده و دنبال قند میگردم ولی نمی‌دونم جاش کجاست. تا الان هم خیلی مردونگی کردم که اون دو تا ماهی قرمز به ارث مونده از سفره هفت سین رو که وجود و حضورش در خونه واسه همسر گرامی، بسیار بسیار مهمتر از اینجانب هست رو زنده نگهداشتم. در تمام صحبتهای تلفنی عاشقونه هر شب‌مون، در تمامی ایمیل‌ها و آف‌لاين‌ها و SMSهای ارسالی، این دو ماهی و اون یک عدد گلدون نقش و سهم مهمی دارند. ای خاک عالم تو سر من که با یک متر و نود سانتی‌متر قد نتونستم قد یه ماهی 5/3 سانتی خودم رو تو دل کسی جا کنم. چون میدونست نسبت به این ماهی‌ها خیلی حسودی میکنم وقتی داشت ميرفت تو فرودگاه ازم قول شرف گرفته که ماهی‌ها رو نکشم. تخمه سگ این دو تا ماهی شدن عینهو رقیب عشقی من. حيف که بهش قول دادم وگرنه همين امشب مینداختم‌شون جلوی گربه و ترتيب‌شون رو ميدادم.

از اونجایی که زن و شوهرهای موفق معمولاً کمتر نقطه مشترک دارند! در غیاب همسرم که برخلاف من اصلاً علاقه‌ای به آهنگ‌های آروم و ملایم نداره، یه سی‌دی از آهنگ‌های گوگوش سلکت کردم که دیگه آخر گریه و ماتم و زاریه. خدا وکیلی فقط به درد مراسم ترحیم و عزاداری میخوره. گوگوش همچین ضجه میزنه که آدم دوست داره خودش رو جـر بده و همراهش از اعماق وجود عَـر بزنه. کافیه همچین نزدیک پریود شدن آدم باشه و آدم یه کمی از نظر احساسی، حساس شده باشه، اونوقت محاله که خودکشی نکنه! آهنگ‌ها رو، هم روی هارد دستگاه کپی کردم و هم سی‌دی رو تو ماشین گذاشتم و گوش میدم. البته تو ماشين تنوع یه کمی بيشتره. یه خط در میون گوگوش، شهریار قنبری، فریدون فروغی باز دوباره چرخشی عوض ميشه گوگوش، شهریار قنبری، فریدون فروغی. باز دوباره گوگوش، شهريار قنبری، فريدون فروغی و اين سيکل الان دو هفته است که لاینقطع داره تکرار ميشه. خلاصه که بواسطه شنیدن صدای دلنشین این عزیزان، همچین غمی نشسته تو دلم که نمیدونم چه جوری درش بیارم؟ ( منظورم همین غمه هستش! ) زده به سرم یه شب عینهو صادق هدایت مرد و مردونه یه دست لباس تر تمیز بپوشم و سر و صورت رو اصلاح کنم و وصیتم رو بنویسم و یه قالیچه بندازم کف آشپزخونه و رو به قبله بخوابم و شیر گاز رو باز کنم و فاتحـــــــــه. به حق و کرم لاالله‌الاالله!

يكشنبه، ۱۶ مرداد ۱۳۸۴

دوستم داشته باش، دوستم داشته باش
بادها دلتنگ‌اند، دستها بیهوده، چشم‌ها بی‌رنگ‌اند
دوستم داشته باش
شهرها می‌لرزند، برگها می‌سوزند، یادها می‌گندند
بازشو تا پرواز، سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ، عشقبازی با ساز
دوستم داشته باش
سیب‌ها خشکیده، یاس‌ها پوسیده، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راه‌اند، دوستت دارم‌ها، آه چه کوتاه‌اند

چشم‌های سياه فالگير قصۀ ما اينبار برخلاف تمام فالگيرهای داستانهای قبل، خيلی جذاب و گيرا بود. از اون چشم‌هايی كه به تو جرأت پرواز ميداد و تو رو با خودش می‌برد تا ته روياها. تو رو با خودش می‌برد تا ته اون جنگل سبز. تو رو با خودش می‌برد توی اون كلبه چوبی. همه جا بوی خاك و بوی بارون و بوی هيزم پُر بود. يهو حس می‌كردی داری دور ميشی و لای اون مه‌ها گم ميشی. گم ميشی و از خودت و همۀ اون داشته‌ها و نداشته‌ها دور ميشی. ميری تا اون ته‌ ته‌ها. ميری تا اون دور دورها. ميری تا اون بالا بالاها. دور ميشی و دور ميشی. يه وقتهايی اين دور شدنها چه حال و هوايی داره. يه وقتهايی اين گم شدن‌ها چه رمز و رموزی داره. دور شدنی عين نزديك شدن و گم شدنی عين يافتن و كاويدن. دور ميشی و گم ميشی. گم ميشی و دور ميشی. دل ميكنی و اينبار دلت رو ميسپاری دست اون فالگير و ميری لای اون موهای سياه و چشم‌های حيرون، مات و مبهوت ميشی. گم ميشی، دور ميشی، دور ميشی، گم ميشی. عطرها در راه‌اند. دوستت دارم‌ها، آه چه كوتاه‌اند.

مرا دریاب تا باور
مرا دریاب تا آخر
مرا دریاب تا پارو
مرا دریاب تا بندر

خط و خطوط پيچ در پيچ سرنوشت و زندگی رو اينبار فالگير زيبا روی و سيه موی قصۀ شاه‌پريان چه خوب از بَر بود و داستان زندگی رو چه خوب تا ته قصه برات تعريف ‌كرد. انگاری فالگيره همۀ رو از حفظ بود. انگاری فالگيره همۀ رو خونده بود. همۀ خط و خطوط رو بدرستی معنا كرد. همه رو جزء يك چيز. اينكه عمرت بلنده و طولانی و ... و تو خودت بهتر ميدونستی كه خيلی وقته داری ريش‌ريش ميشی. همۀ تار و پودت رو موريانه خورده و عمر بلند فقط يه قصه است. يه خيال. يه توهم. يه دروغ. و چقدر نياز داشتی به شنيدن اين دروغ. حالا يا فالگيره اون خط و خطوط بن‌بستِ كف دستت رو ديد و فهميد و نخواست حقيقت رو بهت بگه يا اونهم مثل خيلی‌های ديگه نفهميد و شايد هم نخواست كه بفهمه. دونستن يه سری چيزها حد می‌خواد و حدود. باز هم داری دور ميشی. باز هم داری گم ميشی. باز هم داری توی اون مه‌ها پشت كوه قاف، ذره ذره بارون ميشی. مرا درياب تا باور. مرا درياب تا آخر.

من و سایه را برد تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد تا آفتابی‌ترین من
مرا در تمام نفس‌های خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد

حد و حدود. حريم و حرمت‌. مَحرم و مِحراب‌. رمز و رموز. خط‌ و خطوط. خطوط سفيد. خطوط صورتی. خطوط شكلاتی. خطوط قرمز. سوختن و ساختن. سوختن و يافتن. ساختن و باختن. باختن و بردن. داشتن و نداشتن. بودن و نبودن. رفتن و نموندن. بغض‌ها و گريه‌ها. گريه‌ها، گريه‌ها، گريه‌ها. امان از دست اين گريه‌ها. عطرها، يادها، بوها، پيچ‌ها، تاب‌ها، مرا در تنش غسل تعميد داد. به من اسم شب، اسم خورشيد داد.

آبی دریا قدغن، شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن با هم و تنها قدغن
تو قدغن من قدغن

فالگير همۀ بود و نبود، همۀ داشته و نداشته، همۀ سرنوشت و قصۀ زندگيت رو برات گفت. يه بار ديگه دستت رو محكم گرفت تو دستش و اينبار انگار اونه كه اسير اون پيچ و تابهای كف دستت شده، مات و مبهوت بهشون نگاه می‌كرد. شايد هم پی به اون حقيقت و دروغی كه گفته بود، برده بود. اينبار ديگه جرأت نگاه كردن تو چشمهاش رو نداشتی. اينبار ديگه جرأت پرواز نداشتی. اينبار ديگه جرأت بودن و موندن هم نداشتی. تا بخودت بيايی فالگير سياه چشم قصۀ شاه پريان آخرين پيچ كوچه رو پيچيد و بوی خاك بارون خورده تموم فضای اون كوچۀ تنهايی رو پر كرد. تو قدغن، من قدغن.

جمعه، ۱۴ مرداد ۱۳۸۴

خب دیگه هر چی بود این هفت هشت ده روز تعطیلی هم گذشت و از فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. یه کم کارهای عقب افتاده داشتم که این چند روز تعطیلی بهترین فرصت واسه انجام دادنش بود. البته همه رو که درست و حسابی نه، بلکه نصفه نیمه انجام دادم. عکسهام رو که عکس‌باران سفارش داده بودم رو هنوز وقت نکردم برم بگیرم و ماشین هم بیشتر از یه کمی خرج داره. پنداری بعد از سه سال و نیم گازوندن و تازوندن دیگه باید کمک فنر و صفحه کلاچ رو عوض کنم که حدودا سیصد چهارصد هزار تومن خرج داره منهم که فعلاً بی‌خیالش شدم و اصلاً به روی مبارکم نمیارم. دیگه تقریباً مثل کاميونهای هيجده چرخ قديمی باید دو دستی دنده عوض کنم. قرار بود توی این چند روز تعطیلی دکتر هم برم که اونهم نرفتم و اگه خدا بخواد حضور و ورود حضرت عزرائیل رو جلوتر انداختم.

توی این چند روز سه تا فیلم دیدم. رستگاری در هشت و بیست دقیقه، خیلی دور خیلی نزدیک و سالاد فصل. فکر کنم در رابطه با سه تا فیلم فقط میشه گفت حیف وقت و پول و اون سیزده هزار تومن جریمه‌ای که بابت ورود به طرح ترافیک شدم! نمی‌دونم من یه کمی فهم و شعورم بیشتر از بقیه است که البته خودم به کل منکر این قضیه هستم و توش شک و تردید دارم یا اینکه فیلم‌ها خیلی آبکی و تخمی و بندتنبونی شده. البته تو سالاد فصل دیگه بیشتر از این از فريدون جیرانی توقع نیست، همش خون و خونریزی و چاقو و بُکش و بُکشه. تو خیلی دور خیلی نزدیک هم اینقدر از کار تحسین برانگیز رضا میرکریمی تعریف شده بود که پیش خودم گفتم حتماً مثلاً یه چیزی ساخته تو مایه‌های تایتانیک. فکر می‌کنم کل فیلم رو میشد بصورت تئاتر و تو سالن چهار سو اجرا کنه. دیگه دو تا هنرپیشه و یه همچین داستانی که نیاز به اینهمه تشکیلات و بگیر و ببند نداره. فکر کنم در رابطه با رستگاری در ... هم چیزی نگم بهتره. بعد از فیلم آدم بدجوری احساس میکنه ریده شده یه شعور و شخصیتش!

فکر کنم تا اکران بید مجنون همچین فیلم به دردبخور دیگه‌ای اکران نشه. بنظرم سينمامون هم مثل فوتبال‌مون تاکتيک درست و اصولی نداره فقط بايد دل به تکنيک ستاره‌ها بست و به هنر اونها دلخوش بود. بايد منتظر بمونيم و ببينيم اينبار پرستويی توی اون فيلم چه ميکنه. فقط میمونه این تئاتر فنس. من که هر کاری کردم و دست به دامن و شلوار و شورت و پیرهن هر کی شدم نتونستم بلیطش رو تهیه کنم. حالا همین جا ندای، هَل مِن ناصِراً یَنصُرنی سر میدم. ببینم یه مرد ( و البته اگه نامرد = خانم باشه ) با تمام مشغله‌های فکری و ذهنی و روحی و روانی، بناچار دعوتش رو برای دیدن این تئاتر می‌پذیرم. حالا ببینم چراغ اول رو کی روشن میکنه!

پنجشنبه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۴

احتمالاً خیلی هاتون با این قضیه آشنا هستید ولی خب همچین بد هم نیست که یکبار واسه دوستان و آشنایان سببی و نسبی عرض کنم که:

تكنولوژی ADSL برقراری ارتباط پر سرعت با اينترنت را مهيا نموده به ‌طوری ‌كه با استفاده از خط تلفن موجود در محل كار يا منزل (بدون اينكه خط تلفن مزبور اشغال گردد) امكان ارتباط دائم و پر سرعت دلخواه را به شما ارائه می‌نمايد. خط تلفن موجود نه تنها برای استفاده امور تلفنی عادی، بلكه به‌ طور هم ‌زمان برای استفاده از برقراری ارتباط اينترنت نیز استفاده می‌شود. با استفاده از تكنولوژی Asymmetric Digital Subscriber Line - ADSL ( خط ديجيتال غير متقارن مشترك ) می‌توان از خطوط معمولی تلفن موجود به طور هم زمان برای انتقال داده نيز استفاده نمود. با اين تمهيد نه تنها خط تلفن يا فكس به طور عادی به كار خود ادامه مي‌دهد بلكه انتقال داده با سرعت بالا نيز امكان پذير می‌گردد.

و اما در راستای اینکه اصولاً من در مقابل تکنولوژی آدم ضعیف و عقده‌ای هستم و تا حالا تو زندگیم خیلی چیزها رو خواستم ولی هنوز نتونستم بدستش بيارم مثل همين گوشی موبایل نوکیا که یک دل نه صد دل عاشق و شیفته‌اش شدم و هیچ کی هم به روش نمیاره که به هوای یه مناسبتی این گوشی رو واسه من بخره و نمیدونم باید دست به دامن و آویزون کی بشم، خواستم یه قسمی از مزایا و امتیازات ADSL رو به سمع و نظرتون برسونم. باشد تا رستگار شويد و بعدش از اون جا به یه جاهای دیگه‌ای بپردازم!

ارتباط پر سرعت (تا 40 برابر سرعت ارتباط Dial up )
ارتباط پر سرعت بدون نياز به كابل اختصاصی جديد
ارتباط پر سرعت بدون نياز به شماره گيری
ارتباط پر سرعت بدون هزينه پالس مكالمه
ارتباط پر سرعت بدون اشغال نمودن خط تلفن شما
ارتباط پر سرعت برای ايجاد شبكه مجازی خصوصی VPN
ارتباط پر سرعت برای مصارف ويدیو و صوت و ويدیو كنفرانس
ارتباط پر سرعت در حين مكالمه از تلفن (هم زمان با مكالمه به طور عادی)
ارتباط پر سرعت بدون قطع اتصال و به طور دایم (هميشه وصل میباشد.)

و اما اینجانب در حال حاضر و در کمال صحت و سلامت عقل، اعتراف میکنم که تمامی امتیازات بالا رو بواسطه اهدای یک خط ADSL از طرف دوستی عزیز، که یک خانم بسیار خوب و محترم، شیک، شکیل، متشخص، با کمالات و افاضات و علو درجات هستش، دارا شدم. ایشون این لطف رو در حق بنده کردند که ما رو هم با این پدیده شگرف آشنا نمایند و از بدبختی کانکت و اشغالی خط تلفن و خریدن اکانت و قطع و وصل شدنهای مکرر خلاصی بدند. حالا اینکه این بنده خدا کی بوده و چی بودهASLاش چیه و چرا اینکار رو واسه من کرده اجازه بدین اینجا عنوان نشه و بمونه بین ما و خدای ما! ( هــاااا چیه حس فضولیتون برانگیخته شده؟! ) بهرحال چون این خانم محترم اینجا رو میخونه و به این نوشته‌ها و این وبلاگ علاقه خاصی داره، خواستم همینجا از ایشون و صد البته شوهر بسیار عزیزش ( آره بابا شوهر داره پس چی خیال کردین؟ نه داداش من از این شانس‌ها ندارم ) تشکر کنم که این امکان رو دادند تا ما هم طعم ADSL رو بچشیم و بسان این آدم حسابی‌ها، یاهو مسنجرمون رو بذاریم روی Not at My Desk . ( حالا همگی به افتخار این زوج خوشگل و مامانی بزنید اون دوست قشنگه رو! ) و اما باز بذارید یه اعتراف دیگه ای کنم و اونهم اینه که آی حالی میده آی حالی میده که وقتی این کامپیوتر بدمصب رو روشن میکنی و همچین زرتی آنلاین میشی و میتونی مسنجرت رو از صبح تا شب باز بذاری و شبیه این آدم پولدارها که انگاری پول تلفن رو به هیج جای‌شون محاسبه نمیکنند، دائماً از این تشکیلات اینترنت و مسنجر استفاده کنی و با گذاشتن علامت Not at My Desk یه بیلاخ گنده حواله جماعت هميشه در صحنه کنی. هر جور که فکر می‌کنم می‌بينم خيلي سخت و دردآور و رنج‌آور و مشمئز کننده است که آدم بخواهد هنوز هم با مودم و سيستم دايال‌آپ وصل به اينترنت شه. جدا خدا بهتون صبر عنایت کنه. من که دیگه اصلاً نمی‌تونم با اون سیستم‌های قدیمی و در پيت و منسوخ شده، کار کنم. یه کم بالاتر بهتون گفته بودم که آدم بی‌جنبه‌ايی هستم!

چهارشنبه، ۱۲ مرداد ۱۳۸۴

فکر کنم امشب مطلبی نوشتن و از خاتمی حرفی نزدن کمال بی‌معرفتی باشه. خيلی حرفها واسه گفتن و نوشتن هست ولی ... بگذريم. امشب، نه ديگه سنگ تو رو به سينه زدن فايده‌ای داره و نه، ننه من غربيم بازی کردن افاقه ميکنه. دلم واست تنگ ميشه. بيشتر از همه اون روزهايی که بودی. پس خداحافظ سـيد.

دوشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۴

نمیدونم آه و نفرین کدوم بنده خدايی بود که عینهو تیری از غیب اومده و خورد به مودم ما و زرتش رو غم‌سور کرد. حالا شانسی که آوردم به مودم خورد وگرنه ... دیروز همون موقع که آسمون یه رعد و برق خیلی وحشتناک زد مودم دستگاه هم مرخص شد. نمی‌دونم بخاطر رعد و برقِ بود يا قضا و بلا که بهرحال باعث شد امروز صبح 20 هزار تومن خرج رو دست من بذاره. گفتم تا کيس و پاور و مادربرد نسوخته اينجا اعلام کنم هر کسی که طلبی داره و فکر میکنه من ناراحتش کردم بگه که یه جوری از دلش دربیارم یا از هر جای دیگه‌اش که فکر میکنه چيزی توش گیر کرده!

آقا جون حالا من يه غلطی کردم و گفتم تنهایی رو دوست دارم نه دیگه اینجوری که همه‌تون ول کنيد و بريد؟! از اونجایی که پنداری خداوندگار منو خیلی دوست داره، رفتن عیال بنده دقیقاً همزمان شد با تعطیلات تابستونی شرکت. تا شنبه هفته بعد تعطیلم و فعلاً ( به اين فعلاً توجه خاصی کنيد ) تک و تنها، 24 ساعته خونه هستم. ببینی چی بشه که آقا‌دایی رو تکون بدم و از خونه بزنم بیرون. شدم عینهو نلسون ماندلا، فقط امکانات این زندان یه کمی بیشتر از زندان‌های آفریقای جنوبی و هم سلولی هم ندارم. حداکثر مسافتی که این چند روزه طی کردم از پشت کامپیوتر تا توالت بوده که یه وقتهایی هم که حال نداشتم توالتم هم نرفتم و هی بخودم پیچ و تاب دادم و اینور اونور شدم و هی سرش رو فشار دادم تا یه کم دیگه جمع شه و همه رو یکباره ببرم تحويل بدم! البته کمافی السابق موقع شام و این روزها هم که تعطیلم و خونه هستم دقیقاً سر اذان ظهر، منزل مادر گرامی هستم و پس از صرف غذا و خوردن چايی و خوندن روزنامه مجدداً بخونه برمیگردم. فکر کنم در و همسایه گـُه گیجه گرفتن، نه به اونکه سال به سال آقای مهندس که من باشم رو نمیدیدن، نه به اینکه الان روزی 15 بار من رو تک و تنها، حیرون و سرگردون تو پارکینگ و راه‌پله‌ها می‌بینند. فکر کنم امروز فرداست که جلوم رو بگیرند و بگن، مهندس حیف خانمت به اون خوبی نبود که طلاقش دادی؟! همسایه هستند دیگه، تخم سگ‌ها بلد نیستند که فکرهای خوب کنند. همین که ببینید دو روز آدم تنهاست فکر می‌کنند متارکه کردیم.

شکر خدا عیال گرامی هم خوبه و به همه سلام میرسونه. هر شب با هم کلی صحبت می‌کنیم فکر کنم الان دیگه من میتونم جای اون آقا ریشو عینکی‌يه که توی دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی مستقر در لندن هست، اخبار و رویدادهای انگلیس و بریتانیای کبیر رو پوشش بدم. این چند وقته بواسطه بمب‌گذاریها، لندن خیلی خلوت شده و نسبت به سالهای پیش خیلی کمتر توریست رفته. خیلی از مغازه‌ها هم اجناس‌شون رو حراج کردند. دیشب عیال گرامی می‌گفت یه کفش کلارک واسه من دیده که تو حراجی 85 پوند قیمتش. می‌خواست ببینه چه رنگیش رو دوست دارم تا برام بخره؟! من هم همونجور که داشتم تلفنی باهاش صحبت میکردم با انگشت دست و پا و شصت و نشونه و سبابه 85 رو ضربدر 1590 کردم و دیدم تقریباً میشه 135000 تومن. بهش گفتم اگه دوست داری زندگی‌مون تداوم داشته باشه اون کفش رو نخر! چونکه یه مجلس ختم بریم و کفش رو ورش دارن ببرند اونوقت من بايد مادام‌العمر سیاه‌پوش باشم. بعدش هم پای من نسبت به اجناس خارجي و مارک‌دار حساسيت داره و اگه بپوشم زگيل درميارم. حيف اين هم کفش‌های شيک و شکيل ملی و بلا و وين نيست که آدم اونها رو نپوشه و بره کلارک بپوشه؟!

دیشب عروسی یکی از فامیل بود. از این عروسی‌های تخمی که تو تالار برگزار میشه و زنها جدا و مردها جدان و باید از ساعت 4 بری تا یه صندلی خالی واسه خودت پیدا کنی. چون خونوادگی دعوت کرده بودند بخاطر مامانم بد بود اگه نمی‌رفتیم. بهمین خاطر گفتم گور پدر 3-4 ساعت وقت و زمانی که ارزش طلا رو داره. اینبار بخاطر فامیل و قوم و خویش می‌رينيم توی این شمش‌های طلا! البته همچین بد هم نشد، دیدیم ماشالله چه خبره؟! فک و فامیل چه ازدیاد کمی و کیفی و طولی و عرضی کرده‌اند. ماشاءالله دخترها چه خوشگل و بزرگ شدند؟! بچه‌های کوچیک، بزرگ و یه سری معلوم‌الحال هم اون وسط وَنگ وَنگ می‌کردند که معلوم شد توی این مدت، زنهای فامیل همه‌شون یه دور، زایمان کردند و من خبر نداشتم. همه‌شون عینهو مسابقه دوی امدادی یه دور چرخیده و کنتور رو صفر کرده بودند و الان دوباره اونها که قديمی‌تر و سر صف بودند حامله هستند. پنداری این خاندان پر از شور و احساس از روشهای جلوگیری و ازدیاد جمعیت چیزی به گوش‌شون نخورده و هيچ کاری برای پُر کردن اوقات فراغت خودشون ندارند الا ... اگه یه موقع خدای نکرده بین بچه‌ها بیشتر از ده ماه فاصله بیفته فکر میکنند يکی‌شون یه مشکلی داره. اصلا انگاری یه جورايی کسر شانه که يه مدت خانم سبک و بدون بار باشه!

یه ذره که به روشون خندیدم دوباره پررو شدند و گیر دادند به بچه‌دار شدن من. اینقدر گفتند گفتند که کم مونده بود همون وسط عروسی برم رو سن و میکروفن رو از اون مرتیکه الدنگ که انگاری تخمهاش رو داشتند می‌کشيدن و بسان دیو داشت تنوره می‌کشید بگیرم و ضمن سلام و خیرمقدم به تمامی مهمون‌های عزيز، تنبونم رو بکشم پایین و آلات و ادوات جنگی رو همچین تمام قد و در جهات مختلف و سه بعدی نشون‌شون بدم تا خيال‌شون راحت شه و بفمهند اگه معیار مردی يه همچين تشکيلاتيه که من باید الان کدخدای این جماعت باشم! عوضی‌ها اصلاً حرف حالیشون نیست عینهو گاو می‌مونند. میگم ما برنامه نداریم واسه بچه‌دار شدن‌مون. مثل بز منو نگاه می‌کنند و میگن مگه بچه‌دار شدن برنامه میخواد؟! گفتم والله اگه من می‌خواستم بدون برنامه کاری کنم که الان بچه‌هام ديگه موقع گرفتن ديپلم‌شون بود! ميگن هــان يعنی چی؟! گفتم هيچی بابا یه چند تا دونه موز بخوريد که شب رفتين خونه قوت داشته باشين اوقات فراغت‌تون رو به نحو احسن پر کنید. سیب هم بخورید که حداقل بچه‌هاتون یه کمی خوشگل بشن!

وقتی عروسی تموم شد دم در سالن تازه مکافات عظما شروع شد. مجبور شدم با ۱۰۰۰ نفر از خانم‌های فامیل رو که ندیده بودم سلام علیک کرده و داستان زندگیم و اینکه چرا زنم عروسی نیومده و الان کجاست و چرا من نرفتم و چه جوری ویزا گرفت و چقدر دلم واسش تنگ شده و پس چرا بچه‌دار نمی‌شیم و چرا خونه‌شون نمیرم و ... توضیح بدم. تا میومدم واسه این یکی بگم چی به چیه اون یکی میومد و سلام سلام و دوباره، پس کیوان خانمت کو؟ چرا تنهایی؟ تو چرا نرفتی؟ بابا چرا خونه ما نمیاید؟ و من باز باید قضیه رو می‌گفتم. تازه می‌رسیدم دم در سفارت و اينکه چه جوری ویزا دادن که یهویی یکی دیگه از فامیل که نتونسته بود جلوی احساستش رو بگیره میومد جلو و چلپ و چلوپ، ماچ و روبوسی و توضیح دوباره اینکه پس خانمت کو؟ کی رفته؟ تو چرا نرفتی؟ و .... جالب اینکه همه‌شون همه این سوالهای رو تو مجلس از مامانم هم پرسیده بودند. خلاصه اگه میدونستم مثل شب اول قبر، اینقدر انکر و منکر هست و بايد اين همه سین جین شم همون اول مجلس میرفتم رو سن و پشت میکروفن هم شرح تمام وقایع این چند سال گذشته رو میدادم و هم در ادامه ژانگولر بازی اون مرتيکه نره‌خر یه چیزهایی نشون‌ جماعت میدادم که هم سرگرم باشند و هم به مردونگی من شک نکنند، جوری که جلوی فامیل عروس همه ماهيت و هستی من رو ببرند زير سوال. ولی خب جداً این فامیل، آدمهای خیلی مهربون و دوست داشتنی هستند فقط اونهايی که يه کمی دورترند و جزء فاميل درجه سه و چهار به حساب ميان باید به دخترهاشون هم یاد بدند که وقتی بزرگتر شدن و آدم رو پس از مدتها می‌بینند بیان جلو و با آدم روبوسی کنند وگرنه من که زن دارم اینها رو بخاطر خودشون میگم!