جمعه، ۷ مرداد ۱۳۸۴

روز زن، روز مرد، روز کارگر، روز کارمند، روز پرستار، روز معلم، روز پست، روز معدن، روز سواد آموزی، روز ارتش، روز ... خیلی وقته که با اینهمه اسم‌گذاریهای ساختگی و تصنعی خودمون و همه اونهایی رو که براشون یه روزی رو تو تقویم مشخص کردیم مسخره کردیم. اینقدر واسه این و اون اسم گذاشتیم که دیگه روز، واسه اسم‌گذاری کم آوردیم. همیشه همین بوده ایرانی و افراط و تفریطش گند همه چیز رو در آورده. هیچ وقتی بلد نبودیم وسط یه پشت بوم مثل بچه آدم درست حسابی راه بریم. یا از اینور پشت بوم آویزون بودیم یا اونورش داشتیم دست و پا میزدیم.

روز زن مبارک! خیلی مسخره است. به این روزها و این گل و گلدونها و ماچ و بوسه‌ها و تبریک و تعریف‌های معلق تو هوا هیچ اعتقادی ندارم. به این چیزهای ساختگی و اسم‌ها و یادبودها و حکم‌ها و پلاکاردها و برنامه‌هایی که کم‌کم داره بوی نا میگیره هیچ علاقه‌ای ندارم. همه این روزها و همه این اسم‌ها کشکه. بنظرم اگه قرار باشه روزی تو سال ثبت بشه یه روزه و اونهم روز مادر نه اینکه اینجا که میرسیم دوباره خودمون برداريم و زنونه و مردونه‌اش کنیم و با سیم‌های خاردار همه رو از هم جدا کنیم. نه نیازی به پاسداشت و بزرگداشت زن هست و نه نیازی به یادآوری مرد و جايگاه پدر. اگه قراره فقط یه روزی تو تقویم مشخص بشه اون روزی نیست جز روز مادر. جایگاه و ارزش و مقام مادر در حد و حدودی هست که تنها روز اسم‌گذاری شده تو تقویم باشه. روز مادر نه روز زن!

تاریخ این سرزمین به اندازه تموم قدمت و استواری و صلابتش در حق زنان و زنانگی‌شان، جرم و جنایت کرده. سالهاست زن ایرانی کنج خلوت پستوها به فراموشی سپرده شده. قرن چهاردهم هجری و سال 1384 شمسی و آغاز هزاره سوم هیچ کدوم نتونسته غبار و پرده از رخ زنان این مرز و بوم برداره. ما مردان همراه با تموم سنتها و باورهای غلط، همگام با تموم عقده‌های داشته و نداشته کودکی و جوونی و خردی و پيری، خواسته و ناخواسته زن رو جنس دوم که نه، اصلاً وجود و حضورش رو ندیده و لمس نکرده و به هیچ جایمون حساب نکردیم. گذشت زمان و عبور از بربریت و برهنگی هیچ چیزی رو عوض نکرد. من مهندسی که در قرن بيست و يکم بدنیال یافتن حیات و اثراتی از وجود آب در کره مریخ هستم هنوز هم مثل مش باقر، کدخدای صد سال پیش یکی از دهات علی آباد کتول، وقتی اسم زن بگوشم میخوره، فقط بیاد برانگیختگی حسی و جنسی و جسمی و فروپاشی پرچم‌های برافراشته وجودی خودم هستم! حتی در امر برافراشتگی و فرو افتادگی پرچم‌ها و برقراری جریانات احساسی و غلیانهای آنچنانی، باز هم نه زن برامون مهم بود و نه نیازها و احساسات و عواطفش. در اينجا هم مردونه فکر کردیم و مردونه عمل کردیم. چونکه سالهاست به غلط ياد گرفتيم قسمتی از مردی و مردونگی ما بر پشت لب‌مون سبز و سهم بیشترش هم توی تنبون‌مون داره جنب مبخوره پس نشونه مردی رو در پَت و پهنی سیبیل و قد و بالای آلت قتاله دیدیم و می‌بینیم و خواهیم دید و کلید حلش رو هم در دستان زن جماعت یافتیم. آهــــان همین اينجاست که زن عزیز میشه. لذیذ میشه. حضور و وجودش لازم و واجب موکد میشه. ولی باز هم نه همه ماهیت و هستی‌ش. تفکر و اندیشه‌اش، تعلق و و تمایلاتش، ذهن و روح و روانش پیشکش خودش، تن و بدن و قد و بالاش مال ما.

وقتی وجود و حضورش حاشیه‌ایی و نبودش در جمع و اجتماع اصل و اساس زندگی شد، وقتی جایگاه‌اش در خونه و اجتماع محدود، عقلش ناقص، سهمش نصفه، شهادتش غیر قابل قبول، فکر و اندیشه‌اش دگم و متحجر، همه داشته و نداشته‌اش محدود به دو سه قسمت برجسته و فرورفته‌اش شد، وقتی نجابت و حجب و حیاءش آمیخته با بوی قرمه‌سبزی و پیاز داغ شد، وقتی بواسطه قدم‌زدنی تموم روح و روان و تن و بدنش تحت حرفهای نیشدار و دستهای هرزه و نامحرم من و توی بی سر و پا، آلوده و لجن‌مال شد، وقتی با پـُز جهانی شدن و W.T.O و گفتگوی تمدنها وارد عرصه جهانی شدیم و اونوقت تو کوچه پس کوچه‌های شهرمون، دختر و زن و بیوه و پیرزن و چادری و مانتویی و بچه‌دار و شوهردار و متعلقه و پرده‌دار و بی‌پرده هیچ فرقی واسمون نکرد. همه رو با یه چشم ديديم و همه رو با یه چوب رونديم پس دیگه چه زنی؟ چه مبارکیه؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟

هنوز هم در هزاره سوم و رسیدن به سال 1400 و فتح قله‌های بلند و رفیع افتخارات آنچنانی و اينچنانی، آویختن طلای المپیادهای علمی بر سر و سینه، استخراج نفت و گاز از عسلویه و پارس جنوبی و چاه‌های نوروز و امروز و دیروز، خودکفایی گندم و جو و یونجه و ارزن و هر آنچه به درد دام و طيور و گاو و گوسفند میخوره، حضور در جام جهانی 2006 آلمان، افزایش بـُرد موشک شهاب 3 و افزایش پروتئین در امگای 3، زن ایرانی بواسطه دید و نگرش سنتی و عقب‌مونده ما جماعت مردها که ادعای‌مان تمامی پيکر الاغ بیچاره رو به یکباره پاره میکنه، هنوز در پیچ و تاب همون کوچه‌های خشتی و گلی سالهای عصر قدیم باقی مونده. بواسطه دید و نگرش سنتی من و تویی که از پدر و اجداد و نیاکان‌مون به ارث بردیم، زن کلفت و کنیز خونه است، پس باید دستهاش پینه ببنده و پاهاش ترک بخورده. صحبت از زن ایرانیه، زنی ایرانی به وسعت تموم ایران از بندرعباس و روستاهای میناب گرفته تا سرخس و تربت‌جام و دهلران و دشت مغان. زن ايرانی نه فقط همين چهار تا دختر خوشگل و لوندیند که تو تجريش و ونک و چهارباغ و احمد آباد و کیش و متل قو می‌بينيم که هرچند خود اينها هم بدبخت‌تر از هر کسی هستند چونکه تموم آمال و آرزوهاشون، میلی‌متری و سانتی‌متری شده. بدون اینکه نقش و ماهیت و جایگاه و اصل و اساس وجودی خودشون رو درک کنند تموم زندگی‌شون محدود شده به یه جعبه آرایش و یه میز توالت و تموم دغدغه‌هاشون این شده که دو سانت روسری‌شون بياد پايين و سه سانت شلوارشون بره بالا. بهرحال از اونها نمیشه ایراد گرفت. علت العلل این بدبختی اینه که تفکر احمقانه و سنتی مرد جماعت که زن رو فقط مادر بچه‌ها و بغل پرکن شبهای سرد زمستونی خودش میدونه، زن ایرانی رو به اینجایی رسوند که داریم می‌بینیم.

و اما مطئن باشيم هنوز هم در همین تهران بزرگ، نه یکی، نه دو تا، نه اُمی و نه بیسواد بلکه هزاران و صدها هزار آقایون مدرن و شیک و دانشگاه رفته و ماکسیما سواری هستند که اگر در خونه‌شون چوبی بود و اگر نبود تکنولوژی اف‌اف و درب بازکن‌‌های تصويری این توقع رو داشتند که وقتی کلون مردونه در بصدا درمیاد خانم خونه، انگشتش رو تا ته حلق در گلوی خودش بکنه و اونوقت بگه " کیه " تا يه موقع نامحرم صدای عیال و مادر بچه‌ها رو نشنوه که اونوقت ... بگذریم! حالا که همه فقط به يه اسم و به يه روز و یه شاخه گل راضي شدن ما چرا باسن خودمون رو جر بديم؟! روز زن مبارک!

سه شنبه، ۴ مرداد ۱۳۸۴

امروز صبح با پرواز نمی‌دونم چندِ ايران‌ اير، همسر گرامی بنده، تهران رو به قصد لندن ترك كرد تا به قصد ديدار قوم و خويشان مدتی رو در انگليس بسر ببره. البته قرار بود اينبار با هم و به اتفاق، نائل به زيارت پير استعمار بشيم. برای تهيه ويزا هم يه سری كارهای مقدماتی رو انجام داده بودم ولی يكی دو تا كار ناخواسته و صد البته، اوضاع خراب و نابسامان ريالی كه اين روزها بشدت ضعيف و بحرانی است مانع از اين شد كه بنده سعادت و لياقت قدم زدن در كوچه پس‌كوچه‌های لندن رو بيابم و افتخار اينكه ساعت مچی‌ام رو به وقت گروينچ تنظيم كنم، پيدا كنم. هر چند اگه همزمان جفت‌مون واسه تهيه ويزا اقدام می‌كرديم امكان اين بود كه به همسر گرامی هم ديگه ويزا ندن و اونوقت ديگه واويلا بود. بهرحال ايرانی هستيم و ديد و نگرش اون اجنبی‌هايی كه ميخواهن با آدم مصاحبه كنند و ويزا رو بزنند تو پاسپورت آدم اينجوريه كه فكر می‌كنند ‌ماها تروريستیم و قراره خرابكاری كنيم و آدم بكشيم و يا اينكه قراره بريم و توی مملكت‌شون بمونيم و پناهنده شيم. بنابراين بنده در يك عمليات شجاعانه همانند ريزعلی خواجوی يا همون دهقان فداكار كه در سرزمين هلند، پتُرس جانشين اين شخصيت تُرك زبان ايرانی شده، بی‌خيال سفارت و ويزا و مسافرت شدم و عطای ديدار بيگ‌بن و موزه‌ مادام توسو و مترو و تئاترهای معروف لندن رو به لقايش بخشيدم. همسر گرامی، صبح امروز با چشم‌های گريون بواسطه نديدن يكماهه اينجانب، مهرآباد رو ترك و بنده هم كما فی‌السابق در خدمت شما عزيزان هستم.

و اما تجربه شخصی من نشون ميده كه اين دورانِ دور از هم بودن ( توی هر مرحله‌ايی از زندگی كه باشه ) زمان بسيار خوب و مناسب‌يه واسه تفكر و تمركز و شناخت بيشتر آدمها از همديگه. من و همسر گرامی چه بعد از ازدواج و چه قبل ازدواج يعنی دقيقاً موقع انتخاب، اين فرصت رو داشتيم كه اينقدی دور از هم باشيم كه بتونيم منطقی و عاقلانه تصميم بگيريم. مطمئن هم باشيد اگه از همديگه شناخت داشته باشيد بعد از اين مدت، عشق و محبت بيشتر ميشه كه كمتر نميشه. اين جدايی‌های هرازگاهی، هم نظم روزمره و خسته‌كننده و يكنواخت زندگی رو بهم ميزنه و هم باعث ميشه كه آدم اين امكان رو داشته باشه كه نگاهش به وقايع و پيرامونش يه نگاه بی‌واسطه و با وسعت دید زیاد باشه. يه نگاه حقیقی و ملموس ‌كه واقعيات بيشتر از احساسات در اون خودنمايی می‌كنه. خيلی مواقع وقتی از يه جريان جدا ميشی و از دور بهش نگاه ميكنی، چيزهايی رو می‌بينی كه تا اون روز نديده بودی. وقتی بهم وابسته شديم و شبانه‌روز بهم چسبيديم، ديگه خيلی از مشكلات ديده نميشه. اگر هم ديده شه مطمئناً شده عادت و بايد تحملش كرد كه فكر كنم وقتی بحث تحمل پيش مياد اين يعنی دقيقاً شروع يه گسلی كه فرداش زلزله‌ايی رو توی زندگی آدم ايجاد ميكنه.

البته ميدونم خيلی از آقايون ديد و نگرش من رو نسبت به اين مسئله اصلاً قبول ندارند. در بهترين و ايده‌آل‌ترين حالت ممكن ميگن ما دوری زن و بچه‌مون رو نمی‌تونيم تحمل كنيم در حاليكه مشكل دوری از همسر نيست، خيلی‌هاشون با اصل و اساس اين قضيه مشكل دارند و تزشون اينه كه اگه قراره جايی بريم يا همه با هم ميريم و يا هيچ كسی نميره! هر چند اگه شرايط مساعد باشه آقا براحتی اين حق رو بخودش ميده كه بدون اهل و عيال راهی بوستان و گلستان شه ولی وقتی صحبتِ مسافرت خانم خونه پيش مياد انگاری بدترين تهمت‌ها و دشنام‌ها رو نثار آقا و حريم خانوادگیش كردی. همچين آسمون ريسمون می‌بافه و مسايل رو پيچيده و ناموسی می‌كنه كه انگاری صحبت از يه مشت گاو و گوسفنده كه از خودشون هيچ اختياری ندارند و اگه قراره در امنيت باشند بايد فقط توی يونجه‌زار خودشون بچرند. فكر كنم همۀ آقايون و خانم‌هايی كه با اين قضيه مشكل دارند كه متأسفانه تو مملكت ما كم هم نيستند،‌ بخاطر دو عامل عمده است. يكی اينكه به طرف مقابل‌شون اعتماد و اطمينان لازم رو ندارند و دوم اينكه حريم شخصی واسه اين دوستان يه چيز تعريف نشده است. خيلی از ماها بدون شناختی كه بايد و شايد ايجاد بشه ازدواج می‌كنيم و اونوقت از فردای ازدواج با ترفندها و كارآگاه بازيهای مختلف دنبال اينيم كه مچ طرفمون رو بگيريم و يا بواسطه ازدواج فكر می‌كنيم چون ديگه مزدوج شديم و يك روح در دو كالبديم ديگه بايد حريم شخصی رو از بين ببريم و همه جا عينهو دو قلو های بهم چسبيده باشيم. فكر كنم وقتی بين آدمها، اعتماد يعنی همون اصل گمشده اين روزهای خيلی‌ها، وجود داشته باشه ديگه دوری و نزديكی آدمها معنا نداره. دوست داشتن اين نيست كه دو دستی بچسبيم به زلف يار. ولش كن بذار بره، مطمئن باش اگه مال تو باشه و يار تو باشه برمی‌گرده. سفر خوش بگذره.

دوشنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۴

كوهنوردی می‌خواست از كوه خيلی بلندی بالا بره و چون افتخار اينكار رو فقط برای خودش می‌خواست ماجراجويیش رو به تنهايی شروع كرد. موقعی كه هوا تاريك شده بود و در حاليكه فقط چند قدم بيشتر به قلۀ كوه باقی‌ نمونده بود، پاش ليز خورد و از كوه به پايين پرت شد. در حاليكه داشت با سرعت بسوی زمين سقوط ميكرد و هيچ راه نجاتی وجود نداشت يهويی احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد و كوهنورد، معلق در ميون زمين و آسمون باقی موند. در همين موقع فقط ‌تونست فرياد بكشه: خدايا كمكم كن. صدايی از آسمون شنيد: از من چه می‌خواهی؟ گفت: خدايا نجاتم بده. خداوند پرسيد: آيا واقعاً باور داری كه می‌تونم تو را نجات بدهم؟ جواب داد: البته كه باور دارم. ندا آمد: طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن، ولی مرد اينكار رو نكرد و تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبه.

چند روز بعد گروه نجات، جسد كوهنوردِ آويزون به طنابی رو پيدا كردند كه فقط يك متر با زمين فاصله داشت.

شنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۴

دنيای غريبيه اين دنيای مجازی اينترنت و بخصوص وبلاگ. هم ميتونی خودت رو پشتِ انواع و اقسام ماسك‌های خوش‌رنگ و خوش‌چهره مخفی كنی و خودت رو تا سرحد ياران مسيح و هم‌كيشان اصحاب كهف و نوح پيغمبر، خوب و عالی و متعالی جا كنی، كه البته شكرخدا ما ايرانيها توی اين قضيه يد طولايی داريم! و هم ميتونی بدون رخت و لباس و ماسك و روبنده، لخت و عور، فارغ و سَبـُك از تموم دغدغه‌های اين دنيای واقعی، خودت باشی و خودت كه خب البته اين هم كيميايی است نیافتنی در اين برهوت. وقتی می‌بينی يه سری آدمی كه نه تو اونها رو ديدی و نه اونا تو رو، بخاطر اين صفحه و اين نوشته‌ها بهت عادت كردن و بواسطه نوشتن چهار خط دری‌‌وری بهت اطمينان ‌كردن، ميان و سفره دل‌شون رو برات باز می‌كنند و باهات خيلی بی‌شيله پيله درددل می‌كنند، ناديده دوستت دارند و مسير زندگی و كارهايی كه ميكنی واسه اونها هم مهمه حس خيلی قشنگ و خوشايندی تو وجود آدم ايجاد ميشه. يه جور مورمور دوست داشتنی‌. يه جور كه خودت حس می‌كنی هستی و برای ديگرونی كه هيچی از تو نمی‌دونند مهمی. وقتی صداقت و صراحت آدمهايی رو می‌بينی كه تو رو سنگ صبور و مَحرم خودشون ميدونند، حس می‌كنی ميشه اين دنيای مجازی رو قشنگ‌تر از اين هم ساخت.

و اما امشب و اين پست برخلاف خيلی وقتها، يك مخاطب خاص داره. مخاطبی كه از خواننده‌های پروپا قرص اينجا بشمار ميره. اين صفحه و اين نوشته‌ها رو دوست داره و تونسته با اين صفحه آبی ارتباط برقرار كنه. فكر می‌كنم يكی دو باری هم با اين رفيق عزيز چت كردم و اميدوارم كه امشب هم مثل هميشه اينجا رو بخونه. اينبار فقط برای عطا می‌نويسم. عطا و مهسا خواهر و برادر كرمانی، مدتیه كه وبلاگ من رو می‌خونند. ظاهراً اين نوشته‌ها رو دوست دارند و به دلشون نشسته. اينجور كه خودشون می‌گن خيلی وقتها در رابطه با نوشته‌هايی كه براشون جالب‌تره، بحث و تبادل نظر هم می‌كنند. با خوندن يادداشت‌ها و درددل‌ها و روزمرگی‌هامی من حس می‌كنند تا حدود زيادی كيوان رو شناختند و من هم خيلی خوشحالم كه تونستم اطمينان‌شون رو جلب كنم. اگه اشتباه نكنم حدود يكماه و نيم پيش با عطا چت كردم و يه كمی با هم اختلاط كرديم. ديشب مهسا بواسطه آی‌دی ياهو مسنجر من كه معمولاً هميشه نصفه شبها روشنه با من صحبت كرد. مشكلی برای عطا پيش اومده كه با من درميون گذاشت. ازش اجازه گرفتم تا قضيه رو تو وبلاگم بنويسم، مهسا مايل به اينكار نبود ولی گفتم شايد از اين طريق بتونيم با همفكری هم مشكل رو حل كنيم. 8-9 روزه كه عطا بنا‌ به دلايلی، موجه يا غير موجه‌اش زياد مهم نيست، بدون اطلاع از خونه زده بيرون و خانواده‌ايی رو نگران و چشم انتظار گذاشته. در اين بين ظاهراً فقط يكبار و اونهم با مهسا صحبت كرده و خبر داده كه سالمه و بعد از اون ديگه با هيچ كس تماسی نگرفته و اما ...

عطا جان، دوست ناديدۀ
قبلِ هر چيز بذار سنگ‌هامون رو وا بكنيم و همين اولش اعتراف كنم كه بنده نه روانپزشكم و نه رئيس پاسبانی و اداره آگاهی كه بخواهم تو رو از تصميمی كه گرفتی منصرف كنم يا برای پيدا كردنت كارآگاه استخدام كنم. اگر اين جسارت و پُررويی رو هم كردم كه اينجا در رابطه با تو چيزی بنويسم، اولاً من رو ببخش چون هيچ راه ديگه‌ايی واسه برقراری ارتباط با تو وجود نداشت. ثانياً همه اينها رو بذار پای درد‌دلهای يه دوست كه ميخواد چهار كلوم باهات صحبت كنه، البته اگه توی جايگاه يه دوست باشم. مهسا بخشی از مشكلات خانوادگیه كه باهاش درگيری رو برام تعريف كرد. خودم رو اصلاً در حد و حدودی نمی‌بينم كه بخواهم قضاوتی داشته باشم. اهل نصيحت و پند و موعظه و ننه من غريبم‌بازی هم نيستم چون ميدونم آدمها از جمله خود من خيلی با پند و اندرز ميونه خوبی ندارند و ترجيح ميدن خودشون يه سری چيزها رو تجريه كنند، پس ميرم سر اصل مطلب.

عطا، من به يك اصل كاملاً اعتقاد دارم. بدون تيكه‌پاره كردن تعارفات رايج و الكی كه بخشی از پدر فرهنگ و سنت ايرانی بواسطه همين تعارفات الكی و هندونه‌های زير بغل دراومده، بايد بگم كه من و تو چه بخواهيم و چه نخواهيم از تحصيلکرده‌گان اين مملكتیم. من خيلی خيلی كمتر و تو با توجه به تحصيلات در سطح دكترا، خيلی بيشتر و جلوتر از من بايد باعث تغيير و تأثير در محيط باشی. البته ماها نه قراره كوفی عنان شيم و نه چه‌گوآرا كه حالا بخواهيم كره زمينی رو آباد و نسلی رو آزاد كنيم. زرنگ باشيم دو دستی كلاه خودمون رو بچسبيم كه توی اين وزش باد و بوران، مجبور نباشيم دربه‌در دنبال كلاه‌مون بگرديم. ماها قرار نيست قوم و قبيلۀ خفته‌ايی رو بيدار كنيم و نهضت‌های آزادی‌بخش راه‌بندازيم ولی ميتونيم فقط و فقط در حد محيط و جمع خانوادگی خودمون، بين چهار تا دوست و رفيق‌، در حد آدمهای يه كوچۀ باريك و خشتی كويری تأثيرگذار و البته در راستای مثبتش باشيم. قطعاً نگاه دوست و رفيق، خواهر و برادر، دختر عمو و پسر دايی رو من و تويی كه از ديد اونها آدم حسابی هستيم فوكوس شده. پس مطمئن باش حركت‌ و عكس‌العمل‌های ما ناخواسته زير ذره‌بين اونهاست.

چند وقت پيش نوشتم مشكل هر كسی توی سن و سال خودش بزرگترين مشكلش. بنابراين من اين حق رو بهت ميدم كه بواسطه اين مشكلی كه تو اصلاً در اون دخيل هم نبودی روح و روانت آزرده بشه ولـــی رفيق، اينی كه يهويی پشت به همه چيز و همه كس كنی و بی‌خيال پدر و مادر و خواهر و خانواده، ترك ديار كنی از من و تويی كه توی دانشگاه ياد گرفتيم بايد با بهترين و منطقی‌ترين راه حل ممكن، مسايل و مشكلات‌مون رو حل كنيم يه كمی بعيد به نظر نميرسه؟! عطا جان قبول كن كه فردا در ادامه و روند رو به جلوی زندگی بايد با انواع و اقسام مشكلات شناخته و ناشناخته، دست و پنجه نرم كنی. از آدمی با خصوصيات فردی و با پيش‌زمينه تحصيلی و درسی مثل تو اين توقع هست كه درست فكر كنه و درست انتخاب كنه. من و تو نه تنها زندگی خودمون بلكه بايد فردای اين مملكت رو هم بسازيم. اگه قرار باشه بابت كوچكترين مشكلی شونه خالی كنيم از ديگرون چه توقعی هست؟! ميدونم، دكتر عطا هم ميتونه از زندگی خسته بشه، وامونده بشه، يهويی دوست داره به تموم داشته‌ها و نداشته‌هاش جفتك بزنه. شايد بواسطه اون مدرك دكتری كه ديگرون انداختن دور گردنت، خيلی كارها رو نتونستی انجام بدی، خيلی حرفها رو نتونستی مثل ديگرون بگی ولی رفيق، من نه بخاطر اون مدرك دكترات كه ميتونی بزاری دم كوزه و آبش رو بخوری، بلكه صرفاً بخاطر وجود گل خودت، می‌خواهم كه بشينی و توی خلوت خودت يه كمی منطقی فكر كنی. شايد تصميمی رو كه هفته پيش گرفتی يه كمی عجولانه بوده پس يه بازنگری رو كارهات بكن. نه بخاطر گريه و زاری مادر و نه بخاطر آبغوره‌های خواهرات بلكه فقط بخاطر خودت يه كمی فكر كن و كلاهت رو قاضی كن. ببين آيا ول كردن خونه و زندگی و بدون اطلاع به خانواده، راهی ناكجاآباد شدن تنها راه حل اين مشكل بوده؟! آيا تو هم بسان خيلی‌ها در مواجه با مشكل تنها هنرت اين نبوده كه فقط صورت مسئله رو پاك كنی؟!

عطا اميدوارم كه اين پست رو هم مثل همه مطالب اين وبلاگ بخونی. ظاهراً موبايلت رو فراموش كردی با خودت ببری. اگه فكر كردی كه من ميتونم بهت كمكی كنم آدرس ايميلم كنار همين صفحه است. اگه برام ميل بزنی، حتماً شماره موبايلم رو برات ميفرستم مطمئن باش موبايل من هميشه روشن. عطا جان عجولانه تصميم نگير يه كمی منطقی فكر كن.

پنجشنبه، ۳۰ تير ۱۳۸۴

عادت به زنجموره و گله و شكايت ندارم. خيلی وقته ياد گرفتم اگه مشكلی هست، مشكل منه و اون رو بايد خودم حلش كنم. مشكلات رو واسه اونهايی كه خيلی بهم نزديك‌ترند و به اين افتخار نائل شدند كه مَحرم باشند و مُحرم هم نميگم ديگه وای بحال اينجا و شما و شناخت نصفه‌نيمه‌ايی كه اونهم فكر نمی‌كنم اصلاً بدست اومده باشه. دلم واسه بابام تنگ شده. شايد راسته كه ميگن خاك سرده. شايد بايد اين سردی خاك باشه تا بعد از رفتن يكی، گرمی زندگی ادامه داشته باشه. شايد يه مدتی كه ميگذره فراموش‌شون ميكنی و ياد و نام‌شون ميشه يه عكسِ قاب شده روی ديوار ولی يه وقتهايی خلاء و نبودشون رو، توی لحظه لحظه زندگیت لمس می‌كنی. اونوقته كه حس می‌كنی تموم تار و پودت داره از هم می‌پاشه. اونوقته كه حس می‌كنی چقدر دلت واسه‌شون تنگ شده و چقدر دور شدی از اون همه مهر و صفايی كه ديگه نيست. انوقته كه حس می‌كنی اونجور هم كه می‌گفتن خاك سرد نيست.

راديو پيام روشن و اعلام ميكنه شماره تلفن‌های تهران، هشت رقمی شده. يادش بخير، اونوقت‌ها كه بابا بود شماره‌ها شيش رقمی بود و همۀ شماره تلفن‌های عمه و خاله و دايی و عمو و مامان بزرگ و خيلی‌های ديگه رو حفظ بودم. نمی‌دونم چی شد وقتی كه بابا رفت همراه خودش خيلی چيزها رو برد. يهويی منی كه عزيز دُردونه فاميل بودم شدم پسر شمر. شدم يزيد و همه اونهايی كه تا حالا دو ركعت نماز نخونده بودند، شدند هواخواه امام حسين. ما رو گذاشتند اونور شط و خودشون اينور شط، چاقو بدست می‌خواستن آب نداده گردنم رو بيخ تا بيخ ببرند. يه سری حرفهايی كه تا بودنِ بابا، تو پستوها بود و بخاطر اينكه جمع فاميل بهم نخوره، هيچ وقتی اجازه نداد عنوان بشه، دوباره گردگيری شد و شد نقل محفل فاميل و دور هم ‌نشينی‌ها و اونوقت لِنگ و پاچه من و خونواده‌مون كه نه سر پياز بوديم و نه ته پياز، هميشه وسط اون حرف و حديث‌های قديمی گير بود. من، بابام رو از دست داده بودم و با غم نبودش دست و پنجه نرم می‌كردم و اونوقت اين جماعت هنوز پس از گذشت يك سال داشتند مُخ من رو می‌خوردند كه چرا روز هفتم بابام زرشك پلو با مرغ دادیم و چه ميدونم باقالی پلو، كم‌نمك بود. اون روزها هنوز شماره تلفن‌ها شيش رقمی بود و يادمه همه رو حفظ بودم. بخاطر وجود بابا يه روز تعطيل نبود كه دور از هم باشيم. وقتی بابا رفت اينقدر حرف زدند، اينقدر ور زدند، اينقدر زر زيادی زدند كه ديگه اعصاب و روانم رو توی اون روزهای نحس و شوم داغون كرده بودند. عادت نداشتم به كسی بی‌احترامی كنم. هنوز هم ندارم ولی به كسی كه چارچوبها و حد و مرزها رو بشناسه، غير اين باشه فاميل و سوپور سر خيابون ديگه برام فرقی نميكنه. جايگاه آدمها بايد حفظ بشه و مشخص. اينی كه تو هر جمعی يه سری حرفهای تكراری مال دوهزار سال پيش هی تكرار و تكرار و تكرار شه و اونوقت تو و خونواده‌ات عينهو متهم مجبور باشی واسه يه سری آدمهای زبون نفهم، دلايلی رو كه دوهزار بار عنوان كردی رو هی بگی و بگی و بگی و در رابطه با عدم وجود دوغ و زياد بودن رون مرغ و كم بودن سبزی خوردن، دادگاهی بشی من رو رسوند بجايی كه به همه‌شون گفتم:
شماها رو نمی‌دونم ولی من مطمئنم يه بابا داشتم كه يه روز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم ديگه نيستش. تا اون روز بزرگترين دغدغه زندگيم اين بود كه نمی‌دونستم شلوار جورج آرمانی‌يم رو از كويتی‌ها بخرم يا سرخه ولی از همون روز مجبور شدم يه شبه مرد شم و قد 10-15 سال بزرگتر فكر كنم و تصميم بگيرم و لگد بزنم به تموم جوونیم، چون ديگه فقط خودم نبودم بلكه مسئوليت و اداره يه خونواده چهار نفری رو كولم بود. همين حرفها به مذاق‌شون خوش نيومد. ول‌شون ميكردی می‌خواستن توی همه مسايل زندگی دخالت كنند. همه‌شون شده بودند بزرگتر ما. جاهايی كه مشكلی داشتيم هيچ كسی نبود ولی بقيه مواقع آدمها و نظرات‌شون موج ميزد. زندگی خودشون رو ول كرده بودند و چهار چنگولی منتظر نشسته بودند كه در رابطه با رنگ جوراب آدم هم اظهار نظر كنند. منهم اين اجازه رو به هيچ كدوم‌شون ندادم. اين شد كه كيوان بد شد. كيوان اخی شد. كيوان ياغی شد. بعد از دو سه سال ديگه حتی نخواستم اون شماره‌های تلفن شيش رقمی‌‌شون هم يادم بمونه. همه رو فراموش كردم. اون موقع كه شيش رقمی بود يادم رفت الان كه ديگه هشت رقمی شده!

راديو پيام روشن و داره " الا ای آهوی وحشی " رو با صدای خودِ خود فرامرز اصلانی پخش ميكنه. نمی‌دونم اين انعطافِ هنری رو بذارم پای رئيس جمهوری كه فقط چند روز به پايان رياست جمهوريش مونده يا رئيس جمهوری كه قراره بياد؟! چی شد يهويی فرامرز اصلانی عزيز شد و آهنگ‌هاش مورد رضای خدا و بنده‌گانش قرار گرفت؟! پس آتيش جهنم چی ميشه؟ از دست رفتن اون دنيا و اين دنيامون چی ميشه؟ اين همه سال گوش‌هامون رو ايزوله كردين اونوقت يهويی آهوی وحشی رو ول می‌كنيد توی اين مرتع بی‌آب و علف؟ فكر نمی‌كنيد ماها كم جنبه‌ايم و يه ذره كه بهمون رو بدين اونوقت جفتك ميزنيم؟! دلم واسه بابام تنگ شده. شايد اگه نبود اين چند تا دلبستگی كه گره‌‌ام زده به اين خاك، همچين بدم نميومد الان پيشش بودم و دوباره مثل اون قديم‌ها باهاش درد دل می‌كردم، ديگه بهشت و جهنم بودنش برام فرقی نمی‌كنه. دلم بدجوری هواش رو كرده. فردا جمعه است. پس ميرم و دوباره گوشه حياط اون امامزاده ساكت و دور از هياهو يه كمی باهاش خلوت ميكنم. خيلی حرفها واسه گفتن دارم. ولی مثل اينكه آدم، حرفهاش رو هميشه واسه اونهايی كه نيستند راحت‌تر ميگه. ظاهراً اونها مَحرم‌ترند.

دوشنبه، ۲۷ تير ۱۳۸۴

از خانم‌ها و در رابطه با خلق و خو و خصوصیات اخلافی نسوان نوشتن، معمولاً جز شنيدن فحش و بدوبيراه و تهمتِ مرتيكه هيز و خانم‌باز، چيزی عايد آدم نميشه. قبلاً كه دل و جرأتم بيشتر و فحش‌خورم ملس‌تر و اعصاب و روانم همچين روبه‌راه‌تر بود چندين بار نظرم رو در رابطه با مشكلات و يا ديدگاه اين عزيزان نوشته بودم ولی از اونجايی كه عموماً ماها يه كمی شاش‌مون تنده و هيچ‌وقت دوست نداريم چيزی رو برخلاف اونی كه فكر می‌كنيم ببينيم و بشنويم و شكرخدا انتقادپذير هم نيستيم، همۀ اون فضايل اخلاقی كه بالاتر و توی همون خط اول ذكر خيرش بود رو شنيدم و كم مونده بود دوستان اناث، لِنگ و پاچه‌‌ام رو از وسط جر بدن و اگر نبود اين فاصله بين مانيتورها، بخاطر تنها يك اظهار نظر ساده، الان اگر هم زنده مونده بودم در بهترين و مساعد‌ترين حالت ممكن، بصورت اخته شده و " آغا كيوان " در خدمت دوستان بودم!

هر سال با شروع تابستون و فصل گرما، استقبال خانم‌ها از استخر و دريا بيشتر ميشه. معمولاً در اين فصل فی‌نفسه تعداد خانم‌های ورزشكار و كوله بدوش افزایش پیدا میکنه ولی خبرهای كاملاً موثق حاكی از اونه اينقدی كه كنار و بيرون استخرها ارج و قرب داره و مملو از شناگران مشتاقه، داخل استخر و توی آب خبری نيست. خانم‌ها، استخر و كنار دريا ميرن ولی دريغ از پنجاه متر شنا و ورزش! از همه جاشون شُر‌شُر عرق ميريزه ولی اين عرق بواسطه فعاليت و ورزش كردن نيست. همه‌شون رخت و لباسِ رزم می‌پوشن و كاملاً مجهز با مايو دو‌تيكه و كلاه و عينك شنا ميرن ولی نه توی آب. حوله‌شون رو روی ماسه‌های ساحل يا موزائيك‌های كنار استخر ميندازن و بعد از ماليدن و سابوندن انواع و اقسام روغن‌های خارجی و داخلی و نباتی و حيوانی و مار و كوسه و لاك‌پشت و مازولا و زيتون و سُس و آب گوجه‌فرنگی و قهوه و نسكافه و دارچين جلوی آفتاب تمُوز دراز می‌كشن. نه يك ربع، نه نيم ساعت، نه يك ساعت ... ساعتهای دراز و طولانی جلوی آفتابِ سر ظهر چله تابستون می‌خوابند و عرق ميريزند جوری كه كلاً اصل و اساس ورزش و شنا و سلامتی رو زير سوال می‌برند. چيه كه می‌خواهن بسوزن و برنزه شن! بذاريد همين اولش يه چيزی رو رك و راست بگم و تكليفم رو با اين قضيه روشن كنم. شماها هر چی بسوزيد و برنزه‌تر شين، از ديد من خوشگل‌ و تو دل‌بروتر می‌شين بنابراين من يكی بابت اين همه رنج و رياضتی كه می‌كشيد تا يه درجه قهوه‌ايی‌تر بشين اصلاً و ابداً ناراحت و ناراضی نيستم. ناراحت كه نيستم هيچ، هر چی هم بر تعداد شما خانم‌های برنزه و خوش‌رنگ بيشتر شه خوشحال‌تر و شاداب‌تر هم ميشم ولی فکرش رو کردین اين برنزه شدن به چه قيمتی تموم میشه؟!

بنده نه پزشك و متخصص پوست و زيبايی‌ام و نه كارشناس موسسه ژئوفيزيك و مطالعات امور خاورمیانه ولی دونستن اينكه ايران بواسطه شرايط خاص جغرافيايی و زيست محيطی در منطقه‌ايی قرار گرفته كه از آفتاب سوزانی برخورداره و سرطان پوست هم تو ايران يكی از بيماري شايعه كه ديگه نياز به تخصص و تبحر نداره. اینو هر خری هم میدونه، حتماً که نباید دکتر باشی! بواسطه شرايط موجود در جامعه و شكل و شمايل و پوشش خانم‌ها كه بهرحال مجبورند همه قسمت‌های بدن و اندام‌هاشون رو بپوشونند و با توجه به ميل درونی همه آدمها كه دوست دارند تو چشم باشند و جلب توجه كنند و اين خصيصه تو وجود خانم‌ها خيلی هم قوی‌تره، و همچنين با قبول اين نكته كه ماها عمدتاً واسه دل خودمون زندگی نمی‌كنيم بلكه واسه فك و فاميل و در و همسايه خوشگل می‌كنيم و سرخاب سفید آب میمالیم، بايد اين حق رو به خانم‌ها بديم كه با ورزش ميونه خوبی نداشته باشند و هيچ وقت، ورزش رو بصورت جدی دنبال نكنند و تو جريانات روزمره زندگی واسه همه چيز وقت بذارند الا ورزش. اگر هم زمستون و تابستون، اسكی و شنايی ميرن، ميرن تا اولاً پيش دوست و رفيق چُسی اومده باشن و ثانياً تموم حُسن و جمال و زيبايی قسمت‌هايی رو كه نمی‌تونند در معرض ديد عمومی بذارند، بريزن تو صورت برنزه و سوخته شده‌‌شون!

خدا وكيلی اگه يه كمی با ديد منصفانه و غير جنسيتی به اين مسئله نگاه كنيم می‌بينيم تعداد خانم‌های خوش اندام ايرانی خيلی كمه. بهرحال من هم كه گاو نيستم، خودم ميدونم خيلی مسايل اجتماعی، فرهنگی، ژنتيكی دست به دست هم داده تا خانم‌ها به شكل و شمايل فعلی دربيان! ولی حرف من اينه كه عمدتاً خانم‌ها چون نمی‌تونند در اماكن عمومی لباس‌های راحت‌ و بازتری بپوشند ديگه هيچ رغبتی واسه تقويت و شكل دادن اندام‌ها و هيكل‌شون ندارند و كلاً از ورزش به معنا و ماهيت اصليش دور شده‌اند. همين باعث شده كه معمولاً خانم‌های ايرانی شكم داشته باشند، باسن‌شون بزرگ باشه، چربی‌ها زائد زيادی دور تا دورشون رو احاطه کرده باشه و يا اگر هم تو دوران جوونی خوش‌اندام هستند پس از ازدواج و يكبار زايمان ( البته اگه قبل از ازدواج، زايمان نكرده باشند! ) تموم تناسب هيكل‌شون بهم بريزه. بهرحال فكر نمی‌كنم اينهايی رو كه من گفتم نشونه هيزی و پستی و خانوم‌باز بودن من باشه. ميخواهين فحش بدين ميخواهين ندين. اصلاً برام دیگه مهم نيست ولی اين فقط يك مورد از مشكلات خانم‌های ايرانیه. بخشی از اين مشكلات ريشه در اجتماع داره ولی به نظرم عمده مشکل ريشه در طرز تفكر و نگرش خود خانم‌ها داره كه البته میتونه بدست خودشون هم براحتی حل بشه. من كه تا حالا سعادت اين رو نداشتم توی ايران در يك استخر مختلط با خانم‌ها آفتاب بگيرم و شنا كنم ولی حتماً خودتون زياد ديديد دخترهايی رو كه از بس زير آفتاب نشستن فشارشون افتاده پايين و دارن از حال ميرن ولی حاضر نيستن از زير اون آفتاب داغ تكون بخورند... بميرم ولی برنزه‌ شم، این روزها شعار خيلی‌ها شده!

شنبه، ۲۵ تير ۱۳۸۴

هنوز اينقدر درگير اين زندگی نكبت نشدم كه ديگه هيچ وقت و زمانی رو واسه خودم قائل نباشم و تموم زندگی رو به سگ دو زدنهای الكی و دربه‌در بدنبال يافتن ريالی بيشتر، صبح رو به شب و شب رو به صبح گره بزنم. هر چند همين الانش هم با احتساب زمانهای تلف شده بين مسير خونه و محل كار حدوداًً 14-15ساعت رو جهت امرار معاش نِفله می‌كنم. بهرحال اينجوری هم كه نميشه دراز به دراز روبروی باد كولر بخوابم و منتظر امدادهای غيبی باشم تا شايد پول و پَله‌ای برسه چون نه آقازاده هستم و نه كاخ‌نشين. نه مستمری بگيرم و نه قراره ارث و ميراثِ كت و كلفتی بهم برسه. من كه شانس درست و حسابی ندارم. جماعت جيبم رو نزنند دو زار توش پول نميذارند بنابراين بايد اينقدی كار ‌كنم تا يه لقمه نون و پنير گيرم بياد و محتاج خلق‌الله نباشم! خلاصه با تموم بَل‌بشوها و درگيرهای خاص زندگی‌های جهان سومی، هميشه سعی‌ام اين بوده كه از كتاب دور نشم. تو خونه، محل كار، سرويس، تاكسی، مهمونی، مسافرت وقتی گير بيارم چند صفحه‌ايی رو ورق ميزنم. الان هم معمولاً هفته‌ای يك دو تا كتاب می‌خونم.

چند روز پيش كتاب، مديريت نگرش * رو ‌خوندم. كتاب جالبی بود. هر چند تو مملكتی كه تيم ملی فوتبالش با كلی سلام و صلوات و نذر و نياز و دخيل بستن به جام‌جهانی راه پيدا ميكنه، اونوقت برای آمادگی جهت رويارويی با تيم ملی ژاپنی كه هفته پيش در جام كنفدراسيونها با تيم‌های ملی آلمان و برزيل و مكزيك و يونان بازی كرده، ميرن و با تيم منتخب باقر شهر بازی می‌كنند كه ديگه نياز به مديريت و تغيير نگرش ندارند! تو مملكتی كه طرف از سن بيست و شيش هفت سالگی مدير ميشه و ديگه مادام‌العمر مدير باقی ميمونه و میمونه و ميمونه كه نياز به تفكر مديريتی نوین وجود نداره. اين نخبه‌گان و مديرانِ‌ مادرزاد، قطعاً از همون موقع كه داشتند تو كوچه خيابون، هفت‌سنگ و لی‌لی و زووو بازی می‌كردند و شيطون بلاها همون موقع كه زنگ خونه مردم رو ميزدند و فرار می‌كردند، همزمان درسهای مديريتی رو هم فراگرفته اند وگرنه نه سواد مديريتی دارند و نه مهم‌تر از همه تجربه‌اش رو. اين سبك مدير شدن از اون مدل‌هايی كه به اسم ما ايرانی‌ها ثبت شده و فقط مختص كشور گل و بلبل خودمونه و تو قوطی هيچ عطاری پيدا نميشه. البته پس از گذشت بيست و اندی سال و با دادن هزينه‌های بسيار گزاف، خوشبختانه معيارها و انتخابهای مديران عوض شده. الان ديگه مثل زمان اول انقلاب نيست كه هر كسی بواسطه شكل و شمايل و ارتباطات خاص و در سن پايين، مدير و تصميم‌گيرنده بشه. انتخابها و انتصابها هدفمندتر شده و درس و تحصيل و تجربه داره جايگاه خودش رو پيدا می‌كنه. لباس آستين بلند و يقه‌ بسته و كوتاه و بلند بودن محاسن ديگه كمتر روی انتخابها تأثير داره. بهرحال چون معتقدم هيچ كدوم يك از شماها حال و حوصله تهيه و خوندن اين كتاب رو نداريد بنابراين يه قسمت‌هايی از كتاب رو كه بنظر جالب ميرسه رو براتون می‌نويسم.

(*) نگرش احساسی است درونی كه رفتار، نماد بيرونی آن است. بهمين خاطر بدون آنكه كلامی از دهان شخص بيرون بيايد می‌توان نگرش او را تشخيص داد. گاهی وقتها می‌توانيم طرز فكر خودمان را در ظاهر پرده‌پوشی كنيم و كسانی كه ما را می‌بينيد گول بزنيم اما عمر پرده‌پوشی چندان دراز نيست. نگرش انسان آنقدر با حجاب می‌جنگد تا بطور طبيعی جلوه كند. جيمز آلن فيلسوف و روانشناس می‌گويد: انسان نمی‌تواند در درون دچار تلاطم و حركت باشد ولی در بيرون آرام و بی‌حركت بماند. چيزی نمی‌گذرد كه تلاطم‌های درونی بر جلوه‌ها و نمودهای بيرونی اثر می‌گذارند.

(*) دو فروشنده مأمور شدند به يكی از جزاير دور افتاده آفريقا بروند و در آنجا كفش بفروشند. فروشنده اول به محض ورود به جزيره يكه خورد چونكه ديد در آن جزيره هيچ كس كفشی ندارد پس بی‌درنگ تلگرافی به شركت سازنده كفش فرستاد و پيغام داد: " ما فردا بر‌می‌گرديم دراينجا هيچ كس كفش نمی‌پوشد." فروشنده ديگر در اثر ديدن همان صحنه ذوق‌زده شد و بی‌درنگ به شركت تلگرافی فرستاد و در آن تفاضا كرد: " فوراً 1000 جفت كفش برای من بفرستيد زيرا همه افراد اين جزيره كفش لازم دارند. "

(*) در سی سال گذشته حجم اطلاعات بشر بمراتب بيش از اطلاعاتی شده كه در پنج‌ هزار سال گذشته گرد آورده است. اطلاعات مندرج در يك شماره روزنامه نيويورك تايمز بيش از ميانگين همه اطلاعاتی است كه يك انسان قرن هفدهم انگلستان می‌توانست در سراسر عمر خود به دست آورد.

(*) در شمال كاليفرنيا فقط دو فصل وجود دارد. زمستان و ژوئيه. وقتی يخ و برفِ جاده‌های پرت و دورافتاده رفته رفته آب می‌شوند جاده‌ها گل‌آلود می‌شوند. ماشين‌هايی كه از اين جاده‌ها عبور می‌كنند شيارهايی عميق بر جا می‌گذارند و با بازگشت سرما اين شيارها يخ می‌زنند. بنابراين برای رانندگانی كه وارد مناطق پرت و دورافتاده می‌شوند تابلوهايی به اين مضمون نصب شده است: " لطفاً رد چرخها را با دقت انتخاب كنيد زيرا مجبور هستيد 30 كيلومتر در داخل آنها حركت كنيد. "

* مديريت نگرش نويسنده: جان ماكسول مترجم: فضل‌الله امينی. ناشر: فـــرا

چهارشنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۴

اين روزها تهران گرم كه نه، جهنمی شده كه روی هر چی اهواز و آبادان و بندر عباسِ سفيد كرده. پنداری قراره تقاص تموم كارهای كرده و نكرده‌مون رو توی همين دنيا و توی همين جهنم برپا شده پس بديم. ما جماعتِ پايتخت‌نشين، خيلی آدمهای خوش‌اخلاق و خوش‌مشرب و باحوصله‌ايی بوديم اين گرما هم شده مزيد بر علت. همچين كلافه و بی‌حوصله شديم كه كَت و كولِ هر چی سگِ از پُشت بستيم. كسی تخم نميكنه به كسی حرفی بزنه. توی خونه، تاكسی، اتوبوس و محل كار همه منتظر يه جرقه‌اند كه يه چيزی بهشون بگی و يهويی متوحش و متورم و متعفن شن و بصورت قدی و در راستای افق و خط‌الرأس از وسط جِرت بدن. اين روزها همش صندل و شلوار نخی و تی‌شرتی می‌پوشم. فكر كنم وزن همه‌شون روی هم نيم‌كيلو هم نميشه ولی باز بواسطه اين گرما دارم ديوونه ميشم. حالا وقتی وسط چهله تابستون و توی اين جهنم سوزان، خانم‌ها رو می‌بينم كه مجبورند در بهترين و ايده‌آل‌ترين حالت ممكن با مانتو و شلوار و روسری طی‌طريق كنند، ديگه حالت تهوع می‌گيرم. حتی تصور اينكه الان اون زير چی ميگذره و اون بنده‌خداها چه مصيبت و فلاكتی رو بايد تحمل ‌كنند حالم رو بهم ميزنه. ما مردها كه يه شلوار نخی 250 گرمی و يه تی‌شرت آستين كوتاه 100 گرمی پوشيديم، از همه جامون داره چيليك چيليك آب می‌چيكه و همچين عرق‌سوز شديم كه فكر كنم تا آخر پاييز مجبوريم گشاد ‌گشاد راه بريم، حالا وای بحال اون بنده خداها كه بواسطه حجاب بايد هم دنياشون رو حفظ كنند و هم آخرت‌شون رو. اين خانم‌های محترمه بايد همۀ اعضاء و جوارح‌شون رو خوبِ خوب بپوشونند تا يه وقتی تار مويی به بيرون درز نكنه و ما مردها ببينيم و يه موقع خدای نكرده، دست و دل‌مون بلرزه و اونوقت اون دنيا بخوان يقه اونها رو بگيرند و سين جين‌شون كنند و بخاطر لرزش و ارتعاش اندام ما آقايونِ بی‌جنبه، اون بنده خداها رو از يه جايی آويزون‌شون كنند.

باز داغ ميشم و گـُر می‌گيرم. خداخدا می‌كنم يه آدم بی‌سر زبون دور و برم پيدا و يهويی خر شه و يه گيری بهم بده و اونوقت بشم مجری يكی از قوانين مهم فيزيك! تموم اين انرژی پتانسيلی كه بواسطه اين گرمای هوا وَرز اومده و آماده شده رو به انرژی جنبشی تبديل كنم. بدم نمياد چند تا قانون نيوتن رو با هم وصله پينه و برخلاف اينرسی موجود در راستای خط افق همچين بشاشم به سر و كله طرف تا هم از درجه حرارت خودم كاسته شه و آمپرم بياد پايين و هم طرف مقابل رو يه كمی خُنك كنم.

تلويزيون اعلام می‌كنه گرمای 32 درجه شبانگاهی تهران بی‌سابقه بوده و من باز يادم ميوفته كه ماها چقدر بدبختيم كه بايد تموم چيزهايی رو كه توی تاريخ اين سرزمين سابقه نداشته رو توی همين چهار صباح عمر اندك‌مون ببينيم. نه فقط ببينيم بلكه با تموم تار و پود و پوست و استخون‌ لمس‌شون كنيم. سی سال سن داريم و شديم عينهو آدمهای هشتاد نود ساله‌‌ايی كه همه چيز زندگی رو تجربه كردن و الان فقط منتظر رسيدن حضرت عزرائيل، لحظه‌شماری می‌كنند. بی‌آبی، بی‌برقی، بی‌نفتی، بی‌غذايی، گرما، سرما، باد، طوفان، برف، بارون، جنگ، صف، كوپن، صاعقه، سيل، زلزله ... آخ خدا جون بسه ديگه، فولاد هم بود تا الان پُكيده بود. فكر كنم اون آتشفشان دماوند رو هم بعنوان آخرين برگ برنده‌ات نگهداشتی وگرنه اون يكی رو هم فعال می‌كردی كه ديگه جورمون، جور جور ميشد. آخه اين انصافه؟! دشمن‌هات كه اون سر دنيا، ازشون غافل شدی و الان همه‌شون تو ناز و نعمت دارند بالماسكه ميرن و زندگی‌شون رو می‌كنند. هم زمين و زير دريا رو تسخير كردن و هم فضا و كهكشانها رو. هم آب دارند و هم برق. هم نفت دارند و هم غذا. نه با يه زلزله 5 ريشتری ميمیرن و نه با يه سيلِ چُسكی خودشون و تموم آمال و آرزوها و خونه و زندگی‌شون رهسپار قبرستون ميشه. اونوقت اونها رو ول كردی و با كوليس و ورنيه و خط‌كش و پرگار و نقاله اومدی بالای سر ما واستادی تا حتی وقتی تو خلوت خودمون هم دست تو دماغ‌مون می‌كنيم، يه ضربدر بزنی جلوی اسم‌مون و حواله‌مون بدی به چاه ويل و اژدهای دوسر و تَه جهنم؟! ماهايی كه رفيق و دوستدارت هستيم بايد پيه هر چی رنج و بدبختی و درد و غم و فلاكت و كوفت و هزارويك زهرمار ديگه اين زندگی رو بجون بخريم و دَم نزنيم، چيه كه قرار بهشتی باشه و ترازويی و عدالت و پل صراطی؟! اينجوریه؟! آخه ما با این فهم و شعور اندک و گوسفندی‌مون چه جوری اين دوگانگی و پارادوكس رو تجزيه تحليل كنيم و دچار لغزش و خطا نشیم؟ جداً ماها بايد توی اين زندگی اينقدر بدبخت و بيچاره باشيم و همش با حسرت به زندگی اونوريها كه می‌گن دشمن‌هات هستند، نگاه كنيم؟! یعنی این بود سهم ما از زندگی؟! اصلاً اگه ما نخواهيم ... استغفرالله!

گرممه و باز ياد رخت و لباس و پوشش خانم‌ها ميوفتم. البته الان كه فكر می‌كنم می‌بينم اين بی‌انصافيه كه فكر كنيم به اونها خیلی هم بد ميگذره. تازه اونها خيلی هم شانس آوردند وگرنه اگه يه چند فرسخی اونورتر و پشت اون خط و خطوط مرزی بدنيا اومده بودند كه الان علاوه بر اين همه پوشش بايد يه روبنده بلند هم رو صورت‌شون ميزدند و دنيا رو از پشت سوراخ‌های اون پارچه‌های مشكی و نخ‌نخی تماشا می‌كردند. پس همين كه فعلاً بادی به رخ و رخساره‌شون می‌خوره و دنياشون تيره و تنگ‌تر از اين نشده، جای شكرش باقيه! هوا گرم و كلافه‌ام. بد جوری تو مود نوشتنم ولی تجربه ثابت كرده توی يه همچين مواقعی كه قراره "خودم" باشم هر چی، چيزی نگم و ننويسم و زبون به دهن بگيرم به نفعمه.

دوشنبه، ۲۰ تير ۱۳۸۴

... فكر می‌كنم نبايد مثل دايی‌جان ناپلئون باشم، يعنی به فتوحات گذشته نبايد دل بست و بايد به آينده نظر داشت. اگر عزيز آتيه را می‌بيند و عاشقش می‌شود، دو مرتبه دارد عاشقش می‌شود نه اينكه چون عاشقش بوده پس حالا هم بايد عاشقش باشد.

ماهی‌ها عاشق می‌شوند، يه فيلم ساده و روون و بی‌غل و غشِ كه آدم ميتونه از همون اولِ فيلم تكليف خودش رو با داستان و هنرپيشه‌ها و دوروبری‌هاش روشن كنه. از اون فيلم‌های نه چندان عميق و تأثيرگذار ولی ساده و دلنشين و راحت‌الحلقوم. آخر فيلم هنرپيشه‌ها مثل خيلی از فيلم‌های معناگرا و غيرمعناگر در يك عمليات محير‌العقول توی مه و دود و غبارها گم نميشن تا تو هاج و واج با دهن نيمه‌باز و چشم‌های گرد شده بگی خب آخرش كه چی‌؟! پرده‌های سينما بسته شن و تو هنوز باور نكنی فيلم تموم شده و هيچی ازش دستگيرت نشده و وقتی ميايی بيرون ببينی عين هزار نفری كه توی سينما بودند هيچ كسی چيزی حاليش نشده و حالا هر كدوم‌شون يه برداشت طبيعی يا ماوراءيی و متافيزيكی دارند. توی اين فيلم يكی دو نفری عاشق هم ميشن و بعدش داستان هول همين محور می‌چرخه. اتفاقاً از همين عشق‌های خاكی و زمينی هم هست كه سالهاست نفی‌يش کردن و اتفاقاً همه‌مون هم درگيرش بوديم و لمسش كرديم. عزيز ( رضا كيانيان ) سالها قبل توی دوران جوونی عاشق آتيه ( رويا نونهالی ) ميشه. شرايط طوری رقم ميخوره كه اينها سالها از هم دور ميشن. آتيه ازدواج می‌كنه ولی يه مدت بعد همسرش تو دريا غرق ميشه. حالا آتيه يه دختر بزرگ ( گلشيفته فراهانی ) داره كه اونهم قراره با يه پسری كه گوشه زندان افتاده ازدواج كنه. آتيه با دخترش و دو تا خانم ديگه يه رستوران رو اداره می‌كنند كه اين ساختمون مال عزيزه. حالا پس از مدتها عزيز دوباره برگشته به اون شهر ساحلی و داره از دور اين زندگی رو تماشا می‌كنه و مزمزه می‌كنه تموم اون روزها و عشق‌های جوونی رو. ماهی‌ها ... يه فيلم پر از رنگ و تصاوير خوشگل و خوشمزه است. توی اين فيلم، بندرانزلی خيلی قشنگ‌تر از شرايط عادی و واقعيش نشون داده شده و هنرپيشه‌ها هم بدون اينكه اصلاً متوجه شی بدون لهجه گيلكی صحبت می‌كنند و فكر می‌كنم اين گويشِ بدون لهجه واسه بيننده خيلی هم دلنشين‌ باشه.

... عزيز از بيرون وارد زندگی‌ای می‌شود كه بدون او در آرامش ادامه داشت. خيلی خودخواهانه است اگر بخواهد اين زندگی را بهم بريزد مثلاً به اندازه آزاد كردن آن پسر پول دارد و خيلی راحت می‌تواند پيشنهاد ازدواج به آتيه بدهد و اين حرفها ولی حق اينكار را ندارد. تنها راه‌حل اين است كه گوشه‌ای را انتخاب كند و در حاشيه اين زندگی، آرام آرام بفهمد كه آيا جايی برای او وجود دارد يا خير؟

بازی و شخصيت رضا كيانيان هميشه برام قابل احترام بوده. حس می‌كنم يه آدمیه كه بيشتر از بقيه می‌فهمه و بدون دودوتا چهار تا سرش تو حساب كتابه! توی فيلم ماهی‌ها عاشق می‌شوند، بازی چندان برتر و فوق‌العاده‌ايی انجام نداده بلكه اينبار هم خودش بوده. يه بازی راحت و دلچسب بدون حاشيه و اينكه بخواد آدم رو دق بده. يه قسمتی از شماره تیر ماه مجله فيلم در رابطه با نقد و بررسی ماهی‌ها عاشق می‌شوند هست. كيانيان هم توی اين شماره يه مصاحبه در رابطه با نقشش تو فيلم داشته. خيلی حرفها زده يه كمی از زندگی خصوصیش كه توی ويژه‌نامه عيد و بهاريه هم به اون اشاره كرده بود، از دوران دانشجويی و عشق‌های اون موقعش گفته كه جالبه ولی اين دو قسمت از مصاحبه‌اش رو كه بالا نوشتم بنظرم خيلی قشنگ و دلنشين بود. يه جورايی انگار از يه جنس ديگه است. بخاطر همينه كه ميگم حس می‌كنم اين آدم بيشتر از بقيه می‌فهمه و سرش تو حساب و كتابه.

اگر عزيز آتيه را می‌بيند و عاشقش می‌شود، دو مرتبه دارد عاشقش می‌شود... و تنها راه‌حل اين است كه گوشه‌ای را انتخاب كند و در حاشيه اين زندگی، آرام آرام بفهمد كه آيا جايی برای او وجود دارد يا خير؟

شنبه، ۱۸ تير ۱۳۸۴

امروز ساعت 10 صبح به هواي خريدن روزنامه از تو ويلا زدم بيرون و الان هم از توي يه كافي‌نت از شهر مقدس " نور " در خدمت شما هستم. هوا نيمه‌گرم، رطوبت يه كمی‌ بالاست، سرعت اينترنت عاليه و هزينه‌اش هم ساعتي 600 تومنه. پشت اين 7-8 تا كامپيوتر دور و بر من هم هيچكسي نيست و فكر كنم كافي‌نت اين آقاهه كه يه كمي هم شبيه " بادي بيلدينگ " كارهاست در اولين روز هفته با قدوم مبارك من مزين شده.

پنج‌شنبه ساعت 11 رسيديم شمال و توي اين چند سال اخير فكر كنم براي اولين بار بود كه توي جاده توسط پليس وظيفه‌شناس جريمه نشدم! فكر مي‌كنم با توجه به يه خط در ميون بودن تعطيلات و همچنين برگزاري امتحان دانشگاه آزاد در اين هفته، جماعت علاقه چنداني واسه اومدن به شمال نداشتند. هوا اونقدرها هم كه فكر مي‌كرديم و معمولاً اين موقع سال بايد باشه، گرم و كلافه‌كننده نيست. جوريه كه اگه يه نَمه ابر شه قدم زدنهاي عصرگاهي كلي هم به آدم مي‌چسبه. اين چند روز تموم كسري‌هاي خوابم رو جبران كردم. زير باد كولر گازي، عينهو خرس قطبي خوابيدم. البته چند تا فيلم هم با خودم آوردم كه بعضي وقتها هم ميشينم و فيلم‌ها رو مي‌بينم. پنج‌شنبه روزنامه گيرم نيومد. منهم كه عَملي و مُعتاد روزنامه، اين دو سه روزه همش استخون درد داشتم! خلاصه امروز اومدم و با هزار و يك بدبختي روزنامه شرق پنج‌شنبه رو گير آوردم ولي مشكل اينه كه هنوز شرق امروز رو گير نياورمدم. اين پروسه روزنامه خريدن هم توي اين شهرهاي شمالي داستاني داره واسه خودش؟! ماشين هم يه جايي پارك كردم كه اگر الان برم و ببينم بار جرثقيل نكرده‌اند و نبردنش بايد شيريني بدم.

فردا خدا بخواد صبح زود به سمت تهران راه ميوفتم. اوضاع و احوال، اينجوري نشون ميده كه فردا جاده خيلي شلوغ نيست ولي حال و حوصله ترافيك احتمالي رو ندارم بخاطر همين يه جور ميام كه ديگه نهار تهران باشم..... اي دادِ بيداد! حالا كه من دارم ميرم دو تا ماه‌پري از در اومدن تو. اوه اوه چه نگاه خوشگلي هم به آدم مي‌كنند. از اون نگاه‌ها كه آدم يه جوريش ميشه... اي خاك عالم تو سر شما دوتا پري‌دريايي بومي كنند. من يكساعته اينجا نشستم معلومه شما كدوم قبرستوني بودين؟! ميمُردن زودتر ميومدين تا با هم بيشتر آشنا مي‌شديم؟!

پنجشنبه، ۱۶ تير ۱۳۸۴

من خوبم! اگر از احوالات ما خواسته باشيد بقول شاعر، ملالی نيست جز گم شدن گاه‌ و ‌بيگاه خيال و انديشه كه خب اونهم جای دوری نرفته و در همين حوالیست و خلاصه از همين حرفها و گل‌واژه‌ها. چون احتمالاً چند روزی آپديت نمی‌كنم اين يكی يه كمی بلندتر از قبلی‌هاست. گفتم شايد شما هم اين چند روز تعطيل باشيد پس بخاطر همين اگه يه كم دراز و بلند و طولانی باشه اونوقت ميتونيد كم‌كم و سر فرصت بخونيد. باشد كه رستگار شويد.

اين رو واسه همه شما عزيزان خارج از وطن ميگم وگرنه ما كه خودمون از يكماه پيش می‌دونستيم كه يك‌شنبه هفته آينده، تعطيل رسمی. ما هم كه معمولاً توی وصله پينه كردن اين تعطيلاتِ بين هفته‌ای و چسبوندن‌شون به بيخ ريش تعطيلات آخر هفته، يد طولايی داريم. عنقريب يا ننه‌بزرگ‌مون ميميره يا يهويی صبح روز شنبه تلفن می‌زنيم محل كارمون و در حاليكه فرسنگها از شهر و كارمون فاصله داريم و توی يه ييلاق خوش آب و هوا بيست‌و‌يك انگشت‌مون رو دراز كرديم و داريم به ريش هر چی رئيس و مدير و كارخونه و شركتِ می‌خنديم، با صدای كوفته و گرفته و يه جوری كه انگار همين الان از يه كاری كه مختص رختخواب و تختخوابه فارغ شديم اظهار ميداريم كه مريض شديم و نمی‌تونيم بياييم سركار. رئيس‌مون هم كه مثلاً گاوه و اصلاً نمی‌فهمه اين صدای مشكوك، صدای درد و غم نيست. بواسطه همين تعطيلی بين‌الاتعطيلين، من هم بدون اينكه بخواهم قوم و خويشی رو راهی مرده‌شور خونه كنم و ناخواسته رو به قبله و سينه‌كش قبرستون دراز به دراز بخوابونم‌شون و بخواهم توی مراسم دفن و كفن‌شون شركت كنم، همين امروز مرخصی روز شنبه رو گرفتم و خدا بخواد فردا صبح به سمتِ استان هميشه سبز و صد البته توی اين موقع سال سرشار از گرما و پشه و رطوبت فوق‌العاده بالای، مازندران راهی خواهيم شد. من نمی‌دونم اين استان چی داره كه سالهاست كِرمش اينجوری افتاده توی تنبونم و ظاهراً حالا حالاها هم قصد بيرون اومدن رو نداره. هيچ كدوم از فك و فاميلم هم اهل اين خطه نيستند ولی نمی‌دونم اين علاقه و تمايل و ارادت قلبی چه جوری حادث شده. عجيبه، مگه ميشه آدم يه استان رو اينهمه دوست داشته باشه؟!

با توجه به گرمای بالاتر از 40 درجه اين روزهای تهران كه همۀ آلات و ادوات و اتصالات و متعلقات آدمی رو آب‌پز میکنه، شكرخدا فكر می‌كنم شمال هم هوا اونقدر گرم باشه كه كسی جرأت نكنه از تو ويلا بيرون بره و منهم كه از خدا خواسته، چند روزی رو فقط استراحت مطلق می‌كنم. فكر كنم همه‌تون ديگه در جريان روحيه لطيف و بشدت تُرد و شكنده و همچنين مشكل فراخی باسن بنده هستيد كه مجبورم ميكنه در تمام مسافرتها دست به سياه و سفيد نزنم و از موقعیكه پام رو ميذارم توی ويلا تا موقعيكه دوباره برگردم تهران، شعاع حركتيم نهايتاً 50 متر ميشه كه اونهم اگه ميشد كاسه توالت رو هم بيارن وسط پذيرايی، كنار ظرف تخمه و ميوه‌ها كه ديگه عالی ميشد! تز من اينه كه ميگم بابا جون، اينهمه توی طول سال اكتيو بوديم و از صبح تا شب عينهو ماديون افسار گسيخته دويديم و هی بالا پايين كرديم و هی تكون تكونش داديم، ولی به كجا رسيديم؟! حالا هر چند وقت يكبار كه آدم فرصت ميكنه و يه مسافرتی ميره، واقعاً به قصد استراحت بره. چيه مثل اين مَشنگ‌های نديد بَديد هی از محمود‌آباد ميزنيم از رامسر در مياييم؟! از نوشهر ميزنيم از متل‌قو درمياييم؟!

بنظرم يه همچين زمانها و فرصت‌هايی بهترين موقع واسه " تفكر و انديشه " است. حالا اين تفكر نه به معنی اينه كه بخواهيم مثل ارسطو و شيخ طوسی در رابطه با كائنات و كهكشان‌ها و فلسفه وجودی آفرينش نظريه و تئوری بديم بلكه يه كمی فكر كردن در رابطه با خودمون، زندگی‌مون، كارهامون، دوستان و دور و بری‌هامون، حتی نوع حرف زدن‌ و نوع لباس پوشيدن‌ و خلاصه يه همچين مواردی شايد بد نباشه و توی زندگی فردا‌مون تأثيرگذار باشه. بنظرم متأسفانه ماها توی جريانات زندگی بندرت فكر می‌كنيم! دقت كنيد، اكثر كارهايی كه داريم توی شبانه‌روز انجام ميديم يه سری كارهای روزمره و تكراريه كه ديگه همه‌مون از حفظ شديم و چشم بسته هم ميتونيم انجام‌شون بديم. از همون صبح ناشتا كه از خواب بيدار ميشيم و مسواك ميزنيم تا شب كه دوباره بخواهيم مسواك‌ بزنيم و بخوابيم ( حالا اگه يه كمی به بعدترش هم فكر كرديم ايرادی نداره! ) همش يكسری كارهای تكراری و يكنواخته كه متأسفانه از بس يك شكل و يكنواخت انجام‌شون داديم ديگه نياز به هيچ تفكر و تأمل و تمركزی نداره. معمولاً وقتی هم كه مشكلی برامون پيش مياد، از رودرو شدن و سر و كله زدن با مشكل، ترس و واهمه داريم و اكثراً ميريم سراغ راحت‌ترين و آسون‌ترين كار ممكن، يعنی پاك كردن صورت مسئله! اگه اين جسارت و شهامت رو داشته باشيم كه يه سَری به آرشيو ذهن‌مون بزنيم حتماً می‌بينيم خيلی از مسايلی رو كه بدون ارائه طريق و راه حل، همين جوری نصفه‌نيمه باقی مونده كه شايد اگه دو سه تای اولی رو درست حل كرده بوديم الان مشكلات‌ اينجوری احاطه‌مون نكرده بودند. اصولاً ما جماعت، راه‌های حل مسئله رو بلد نيستيم چون تو زندگی هيچ كسی بهمون ياد نداده موقع برخورد با مشكل چه جوری بايد مسايل رو تجزيه تحليل كنيم؟ چه جوری بايد مشكل رو از بالا و در ابعاد مختلف ببينيم. و يا چه جوری راهكار نشون بديم؟

هر روزه از كنار خيلی از مسايل و مشكلات زندگی‌مون ( حالا چه ساده و چه سخت و دشوار ) همين جوری ديمی و با سهل‌انگاری رد ميشيم بدون اينكه در نظر بگيريم اين مشكل ميتونه زمينه‌ساز بسياری از مشكلات ديگه باشه. خيلی وقتها اين مشكلات رو اصلاً نمی‌بينيم چون قدرت دركش رو نداريم. خيلی وقتها می‌بينيم ولی قضيه اينقدر ساده و پيش‌پا افتاده است كه اصلاً تو مخيله‌مون نمی‌گنجه كه مشكل‌ همينیه كه داريم می‌بينيم. خيلی وقتها هم كه مشكل رو درك می‌كنيم، توان و جرأت نزديك شدن و نگاه كردن بهش رو نداريم. اينجور مواقع سعی می‌كنيم اصلاً از ريشه و اساس، خود مسئله رو منكر بشيم و اونو فراموش و بندازيمش اون پشت مُشت‌های روح و روان‌مون كه ديگه ريخت و قيافه‌اش رو نبينيم و بخيال‌مون زرنگی كرده و مشكل رو حل كرديم. از اين نمونه‌ها تو زندگی‌مون فَت و فراوونه.

يه مثال ساده: چند درصد از ماها وقتی كه حتی با يه مشكلی كه فراتر و پيچيده‌تر از يه مشكل عادی هستش روبرو ميشيم مثلاً مشكلی در رابطه با انتخاب دانشگاه، انتخاب همسر، خريدن ماشين، ناسازگاری با خواهر و برادران و يا تيرگی رابطه با نامزدمون ... يه كاغذ برمی‌داريم و اون رو ميذاريم جلومون و مسئله و تمام راه‌های مختلف رسيدن به جواب رو بررسی می‌كنيم؟! چقدر واسه حل اين مشكل‌مون وقت ميذاريم؟! خدا وكيلی اينجوری نيست كه اكثر قريب به اتفاق‌مون اگه خيلی همت كنيم و مايه بذاريم توی توالت و موقع يه كاراهايی كردن، همينجوری ذهنی و تخمی تخيلی ظرف چند ثانيه اولين راهی كه به ذهن‌مون ميرسه رو اجرا و نهايتاً همونی ميشه كه بعد از چند وقت می‌رسيم به تركستان؟! پريشب احسان قائم‌مقامی استاد بزرگ شطرنج می‌گفت، ما معمولاً برای اجرای هر حركت بايد 12-13 حركت بعدی حريف‌مون رو پيش‌بينی كنيم. خيلی جالبه! حالا ماها اين توان رو داريم كه فقط يك حركت بعدی كسی كه باهاش مشكل داريم رو پيش‌بينی كنيم؟! اصلاً برامون مهمه كه بعد از عمل ما همسر، دوست، رفيق و طرف مقابل‌مون چه عكس‌العملی از خودش نشون ميده؟! حالا ببينم اصلاً شماها می‌فهميد من چی ميگم يا دارم ياسين بگوش خر ميخونم؟!

بهرحال شايد زمانی رو اختصاص به " تفكر و تمركز " دادن نتيجه خوبی عايدمون كنه. يه امتحانی كنيم. فكر نكنم ضرر كنيم! بهرحال ديگه ببخشيد يهويی حس پدر خواندگیم گـُل كرد و یهویی فکر کردم شدم مارلون براندو، رفتم بالای منبر و کلی موعظه تون کردم. تعطيلات بهتون خوش بگذره.

سه شنبه، ۱۴ تير ۱۳۸۴

دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغه بزرگه. يه موقع بزرگترين مشكل زندگی‌مون اين بود كه می‌خواستيم بدون كمكِ مامان و بابامون بند كفش‌ها‌مون رو ببنديم و نمی‌تونستيم. هی بندها رو گره میزديم و هی باز ميشد و هی سِكندری می‌خورديم و می‌رفتيم توی در و ديوار. يه كم كه بزرگتر شديم تموم دغدغه‌مون شد درس و كلاس و اينكه كجاها " واو " نوشته ميشه ولی خونده نمی‌شه. هی ديكته نوشتيم و هی خواهر رو " خاهر " نوشتيم. خواب رو " خاب " نوشتيم و هی یادمون میرفت كه اين علامتِ تشديدِ لامصب معلم رو بايد بالای " عين " بذاريم يا " لام " ؟! هر روز بزرگ و بزرگتر ‌می‌شديم و اين دغدغه‌ها تموم كه نمی‌شد هيچ، به اندازه تموم اون روزها و شبهای شكوفه و خزون كردن درختِ ياس شب‌بو خونۀ خانم‌جون به دغدغۀ‌های داشتۀ و نداشته‌مون اضافه می‌شد. با گذشت هر روز شكل و قيافه‌ اين دغدغه‌ها هم عينهو رنگِ رخساره خانم‌جون عوض ‌می‌شد. عادت كرديم كه به مشكلات قديمی بخنديم و خُب كم هم نبودند دغدغه‌هايی كه چشم‌هامون رو قرمز و متورم و اشك‌مون رو سرازير می‌كردند و اين سيكل گريه و خنده، خنده و گريه سالهاست كه همين جوری لاينقطع داره تكرار و تكرار ميشه.

دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغۀ بزرگه. اون روزی كه خيلی كوچيكتر از حالا بودیم دغدغۀ اينو داشتیم كه زودتر بزرگ شیم و بریم پی زندگی خودمون و فكر می‌كرديم كه حالا چه نعمت و سعادتيه اين بزرگ شدن و پی زندگی رفتن؟! غافل از اينكه يه روزی از اين بزرگ شدن عينهو سگ پشيمون ميشيم و با فانوس دربه‌در، دنبال همون روزها و شبهای بچگی‌مون می‌گرديم. كوچيك بوديم و دغدغۀ بزرگ شدن رو داشتيم و بزرگ شديم و حالا دل‌مون لَك زده واسه همۀ اون روزهايی كه بی‌ترس و دلهره گريه می‌كرديم. واسه همه اون روزهايی كه بدون هيچ دودوتا چهارتا كردنی عاشق می‌شديم. واسه همۀ اون روزهايی كه زندگی‌مون پر از اين همه خط و خطوط قرمز كم‌رنگ و قرمز پُررنگ نبود. واسه همه اون روزهايی كه عينهو خر وامونده فقط منتظر يه هــُش بوديم. واسه همۀ اون روزهايی كه شب‌هاش خواب دختر شاه‌پريون رو می‌ديديم و صبحهاش بدون در نظر گرفتن هيچ حريم و حرمتی، عاشق دختر همسايه می‌شديم. نه پُست داشتيم و نه سِمَت. نه جايگاه اجتماعی داشتيم و نه شخصيت كاريزماتيك. نه دكتر بوديم و نه مهندس. نه وكيل بوديم و نه وزير. نه مال و مقامی داشتيم و نه زندگی‌مون اينقدر وابسته شده بود به اون‌ همه كاغذ باطله‌های درس و مدرك و شناسنامه و پاسپورت و مُهر و امضاء و تعهد‌نامه‌ و آيين‌نامه‌هايی كه الان دور تا دور زندگی‌مون رو ديواری به بلندای حاشا كشيده‌اند‌. هرچند دغدغۀ‌ هر كسی توی سن و سال خودش، يه دغدغۀ بزرگه. ولی خُب دغدغۀ ترس از لولو، دغدغۀ مشق‌های ننوشته، دغدغۀ ديكته‌های تك گرفته، دغدغۀ كارنامه و نمره‌های ناپلئونی، دغدغۀ عشق‌های وقت بلوغ، دغدغۀ رخت و لباس‌های كهنۀ سر قرار، دغدغۀ نامه‌های عاشقونه، دغدغۀ بوسه‌های ته اون كوچه بن‌بست كجا و حالا اين همه دغدغۀ‌های رنگ و وارنگِ بايدها و نبايدها، هست‌ها و نيست‌ها و بودن‌ها و نبودن‌ها كجا؟! دغدغه‌های فلسفی. دغدغه‌های معنوی. دغدغه‌های چمبره زده توی روح و روان. دغدغه‌های حك شده توی كالبد و تن. دغدغه‌های سرگردونی. دغدغه‌های بی‌کسی. دغدغه‌های پی سرنخ گشتن و دغدغه‌های پی سرحد رفتن.

جمعه، ۱۰ تير ۱۳۸۴

ديدی وقتی داری توی يه پياده‌رو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس می‌كنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافی‌شاپ نشستی و داری طعم قهوه‌ات رو مزمزه می‌كنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس می‌كنی خيلی وقته كه می‌شناسيش. يه نگاهی كه حس می‌كنی همونیه كه سالهاست قصه‌گوی شبهای بی‌ستاره‌ات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاه‌ها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دق‌الباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بی‌اجازه، ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گم‌ات بكنه. گــُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.

ديدی يه وقتهايی گم شدن و دور شدن، رفتن و جدا شدن، نموندن و نبودن، ذره شدن، نيست شدن، خَس و خاشاك شدن و توی برزخ و خلاء دست و پا زدن، چه طعم و لذتی داره؟! ديدی يه وقتهايی مسافر چمدون به دستِ بلاتكليف و بدون بليطِ آخرين قطار شب شدن چه حس و حالی داره؟! ديدی اون خلوت و سكوت و انتظار پُر از هراسِ ايستگاه چه طعم و مزه‌ايی داره؟! ديدی با شنيدن صدای سوت قطار يهويی چه جوری بندِ دلت پاره ميشه، هول ميشی، گيج ميشی و اون موقع است كه ديگه دوست نداری هيچ وقتی قطار به ايستگاه برسه. تو باشی و اون نيمكت شكسته. تو باشی و اون ته بليط پاره. تو باشی و اون گيجی. تو باشی و اون منگی. تو باشی و اون گم شدن‌های وقت و بی‌وقت. تو باشی و تو باشی و تو باشی. ديدی وقتی سوار قطاری و همراه اون تلق‌تلوق داری از ايستگاه دور ميشی يهويی دلت واسه ايستگاه و سكوتش و همه اون لحظه‌های معلقی و بلاتكليفی شبونه‌ات چقدر تنگ ميشه؟!

رفتن و اعتماد كردن به شب و دريا، دل سپردن به دريا و موج‌هاش، گم شدن تو سياهی شب و هم‌آغوشی با موجها، رفتن و رفتن، رفتن و نموندن، رفتن و نبودن، رفتن و دور شدن از خود و خويش و خور و ساحل، رفتن و گم شدن‌های پُر از بيم و هراس پی لمسِ تن مهتاب غوطه‌ور در اعماق سياه دريا، پشت به ساحل و تموم تعلقات و وابستگی‌ها، دل به دريا هم‌آغوش با موج‌ها و بی‌هراس از هجوم دزدان هميشۀ دريا، پی حل يا فراموشی هزار مرز و مشکل لاينحل. طعم اون قهوه و جنس اون نگاه و سكوت اون ايستگاه خالی و متروك، طعم لمس تنِ مرمرين مهتاب، بی‌هراس از طلوع دوباره خورشيد، طعم آغوش باز موج‌های سركش دريا، طعم يك شب پُر از رويا ولی شايد بی‌حضورش در ‌فردا، طعم گم شدنهای بی‌هنگام، طعم تلخ قهوه‌ايی که دیگه سرده، طعم اون نگاهی که ماسيده بر ديوار، طعم اون تك چراغ روشن آخرين واگن. طعم يك بغض و يك هق‌هق بی‌آوا، طعم يك شمع خاموش و يك بستۀ بجا مونده از غربت، طعم اون حرفهايی كه گفته نشد، طعم اون سكوتی كه شكسته نشد. طعم اون تيك‌تاكِ وحشتناك، طعم اون خزون بی‌هنگام، طعم اون صندلی لهستانی، طعم اون كنج خلوت و خاموش. طعم اون مسافری كه تو مه گم شد. طعم اون نگاهی كه به تاراج رفت. طعم اون سلام كه بی‌پاسخ موند. طعم اون عابری كه ديگه نيستش. طعم يک جاده بی‌پايان، طعم يك هوای بارونی، طعم يك مسافر و يك ياد. طعم یک مسافر و یک یاد. ياد اون گم‌شدنهای بی‌هنگام.