سه شنبه، ۷ تير ۱۳۸۴

وقتی می‌خواستم مطلب قبلی ( فرش قرمز ) رو بنویسم يه جورايی ترس داشتم. فكر می‌كردم اون نوشته به ذائقه خيلی از دوستان خوش نياد. بهمين خاطر با خودم خلوت كردم و يه كمی رو روح و روانم كار كردم تا جنبه و ظرفيت فحش‌خوريم رو ارتقاء بدم تا بواسطه بد و بيراهی كه فكر می‌كردم قراره جماعت بهم بدن، يهويی از كوره در نَرم و عصبی نشم. فكر می‌كردم نهايتاً نفر اول تو رودرواسی گير می‌كنه و بخاطر دود چراغی كه توی وبلاگستان خوردم بهم چيزی نميگه ولی از دومی به بعد، احتمالاً بخاطر اينكه گفتم بايد با قضيه رياست جمهوری منطقی برخورد كنيم و قضاوت قبل از جنايت نكنيم و صبر كنيم تا ببينيم كارآيی دولت جديد چه جوريه، از اونجايی كه ما ايرانی‌ها ژنتيكی يه كمی شاش‌مون تُنده و انگاری همه‌مون شيش ماهه بدنيا اومديم، بخاطر جانبداری از دولت آينده، جماعت لنگم رو از وسط جـِر و توی كامنت‌ها هم يه حال اساسی بهم میدن و بعدِ اون، شجره‌نامه تنومندم رو هم حسابی آبياری میكنند تا از خجالتم دربیان! ولی خب گويا خوشبختانه بخير گذشت و تن و بدن آباء و اجداد و رفتگان و گذشتگان ما توی قبرستون نلرزید.

برام خيلی جالب بود كه تقريباً همه دوستانی كه فكر می‌كنم خيلی‌هاشون هم به احمدی‌نژاد رأی نداده بودند با اون نوشته موافق بودند و اين نشون ميده كه حداقل در اين دنيای مجازی در خوندن و نوشتن با تجربه‌تر از گذشته شديم و نسيم اصلاحات و دموكراسی توی وبلاگستان هم به وزش دراومده. ظاهراً ديگه بهتر از گذشته می‌تونيم مسايل رو تجزيه تحليل كنيم و سخن و نوشته‌ايی رو هر چند برخلاف ايده و عقيده و مرام و مسلك خود‌مون، بخونيم و بشنويم و در چارچوب موازين درست و اخلاقی انتقاد و پيشنهاد كنيم. بنظر، فلسفه تقد و انتقاد و بيان ايده و عقيده داره بين ماها كم‌كم جا ميوفته. يكی دو سال پيش اگه يه مطلبی می‌نوشتی كه يه كمی خارج از حد و حدود‌های رايج و تعريف شده اجتماع بود، تا يك هفته سيل فحش خواهر مادری بود كه عينهو آب رودخونه نثارت ميشد و فحشهای کشدار عینهو نقل و نباتِ شب عروسی روی سر و كله‌ات شاباش میشد! بابت دو خط نوشته يهويی مُرتد و كافر و منافق و بی‌دين ميشدی. لات و اوباش و عربده‌كش و ياغی ميشدی. هيز و هرزه و دولك‌باز و خانوم‌باز و اينكاره و اونكاره ميشدی. شبه‌روشنفكر و داداش نيچه و خواهرزاده بورخس ميشدی. همجنس‌باز و كاخ‌نشين و مرفه‌‌بی‌درد و بچه‌قرتی ميشدی. خلاصه ميموندی از چی بگی و از كدوم مشكل دور و برت بنويسی كه دوستان نديده‌ات، يهويی دين و ايمون و ناموس و خونواده و درس و تحصيل و كسب و كارت رو فله‌ای به بادِ فنا ندن. ولی خب الان شرايط خيلی بهتر شده و همه‌مون داريم ياد می‌گيريم به عقيده همديگه ولو در تضاد كامل هم كه باشه احترام بذاريم و اگه قراره نظری بديم و انتقادی كنيم، جوری نكنيم ( منظورم انتقاده! ) كه هم دنيا و هم آخرت خودمون و طرف مقابل رو به باد بديم و كاری كنيم كه طرف از هر چی نوشتنِ ديگه سير بشه و بره و پشتش رو هم ديگه نگاه نكنه.

كم نبودند كسانی كه بخاطر " يه جور ديگه " نگاه كردن‌شون به اجتماع، مورد شديدترين تهمت‌ها و دشنام‌های ما قرار گرفتن و جل و پلاس‌شون رو جمع كردن و شبونه كوچ كردن و عطای اين نوشتن و ابراز عقيده رو به لقايش بخشيدند. قبول كنيد توی همين وبلاگستان بودند كسانيكه خيلی بهتر از من و شما به محيط و پيرامونش نگاه می‌كردند، مسايل رو تجزيه تحليل می‌كردند، در رابطه‌اش فكر می‌كردند و اين شهامت رو هم داشتند كه نظرات‌شون رو براحتی بيان كنند ولی با توجه به همون خصلتی كه تو وجود خيلی از ماها هست و مجبورمون كرده شعاع ديدمون فقط تا نوك دماغ‌مون باشه و بخاطر ناز و نوازش ننه باباهامون وَهم ورمون داشته و فكر كرديم كون آسمون پاره شده و ما ازش افتاديم پايين و حالا هم، همه بايد دنيا رو از همون سوراخ تنگ و باريكی كه ما بهش نگاه می‌كنيم، نگاه كنند، اينقدر به اون بنده خداها كه نمیخواستند نگاه‌شون رو منطبق با نگاه ما كنند، چرت و پرت گفتيم و صفات متعالی ذكر شده بالا رو توی كامنت‌ها و ايميل‌ها و حضوری و خصوصی براشون نوشتيم و گفتيم كه طرف رو مجبور كرديم يه اَخ تُف به زمين بندازه و تو دلش يه " گور بابای همه‌شون " بگه و در وبلاگش رو تخته كنه و بره پی كار و زندگيش و حرفها و عقايدش رو هم بذاره دم كوزه و آبش رو بخوره. اگه يه كمی منصف باشيم می‌بينيم توی اين دنيای مجازی كم نداريم كلاه‌هايی رو كه جا مونده و صاحبش ديگه دنبالش نيومده!

ولی خب بدور از تموم جريانات سياسی و جناحهای چپ و راست و وسط و بالا و پايين، داریم راه و رسم انتقاد کردن و انتقاد شنیدن رو یاد میگیریم. داریم یاد میگیریم که باید به ایده و عقیده و مرام و مسلک دیگران هم احترام بذاریم. داریم یاد میگیریم اگه کسی برخلاف نظر ما حرف زد، با مشت و لگد و فحش خواهر مادر به استقبالش نریم. حالا یهویی جوگیر نشین، ازتون تعریف کردم فکر کنید خبریه و هر چی توی نوشته قبلی مودب بودین و بد و بیراه نگفتین توی این یکی نوشته جبران کنید و حکایت " عروسی تعریفی گوزو در میاد" رو دوباره توی اذهان زنده کنید!

شنبه، ۴ تير ۱۳۸۴

سرانجام دو هفته هُول و تكون و بگير و ببند و تجزيه تحليل‌هایی كه نشون داد همه‌شون بدون حساب‌ کتاب و آبدوغ‌ خياری بوده، از طرف تمامی كارشناسان و روزنامه‌نگاران و خبرنگاران و مفسران و منجمان تموم شد و دوباره از فردا اگه خدا بخواد روز از نو و روزی از نو.

سرانجام آقای دكتر احمدی‌نژاد برخلاف پيش‌بينی خيلی‌ها به رياست جمهوری انتخاب و فكر كنم شرط ادب و معرفت اينه كه الان ديگه همه‌مون به اين انتخاب احترام بذاريم و چه بخواهيم و چه نخواهيم ايشون رو رئيس جمهور ايران بدونيم. حالا نه اينكه فكر كنيد چون اين آقا انتخاب شد يهويی من هم يه تغيير عقيده 180 درجه‌ايی داده و به نفع ايشون تغيير موضع دادم و حالا هم قصد مديحه‌سرايی در وصف صورت و سيرت‌شون رو دارم، نه خـــــــــــير اصلاً چنين نيست چون نه ايشون و نه دكتر معين و نه آقای رفسنجانی وعده وعيدی به بنده داده بودند و از كس و كار و قوم و خويش بنده هستند. ولی انصافاً قبول كنيد كه توی چند روز گذشته جوی حاكم شده بود كه ناخواسته خيلی‌ها بدون تحقيق و بررسی دقيق و با توجه به داشتن همون خلق و خوی ايرانی كه بدون اينكه اصلاً بدونند جريان چيه، يهويی دنبال بقيه كه داد ميزدند " آی دزد رو بگيريد " راه افتادند و فرياد آی دزد آی دزد سر دادند. من خودم به هاشمی رفسنجانی رأی دادم چونکه فکر میکردم توی اين شرايط و با توجه به جميع جهات به صلاح همه بود كه به هاشمی رأی بدن ولی قبل از رأی دادن به نزديكان و دور وبری‌هام گفته بودم فكر هم نمی‌كنم آش احمدی‌نژاد، اينقدها هم كه ميگن شور باشه.

بهرحال هر آنچه كه در يد قدرت ما بود انجامش داديم. توان تك تك ما دادن يك رأی بود كه سعی كرديم با تفكر و مطالعه و بررسی اون يك رأی رو به كسی كه فكر می‌كنيم ميتونه در مملكت تغيير و دگرگونی مثبت ايجاد كنه، بديم. حالا هم چه خوش‌مون بياد و چه خوش‌مون نياد، بعد از هشت سال رياست جمهوری آقای خاتمی، دكتر احمدی‌نژاد با بيش از 17 ميليون رأی بر مسند رياست جمهوری تكيه زد. تجربه شخصی من نشون داده اينجور مواقع كه تغييراتی روی ميده بايد يه كمی صبور بود و منتظر موند تا رئيس جمهور، وزراء و اعضاء دولت و كابينه خودش رو معرفی كنه تا اونوقت با طرز تفكر و نگرش مديريتی ايشون آشنا شد. معمولاً وقتی تغيير تحولی در سطح شركتها و كارخونجات هم انجام ميشه قبل از اينكه مديرعامل جديد بياد ازش يه غول بی‌شاخ و دم ميسازند كه پنداری قصد داره بياد و حال همه رو بگيره ولی وقتی طرف رو می‌بينيد و با طرز فكرش آشنا ميشيد می‌بينید بابا اين بنده خدا، همچين آدم بدی هم نبوده كه در رابطه‌اش اين همه قصه‌ها ساختند. حالا هم به نظرم خيلی چيپ و احمقانه است كه اينجوری به مسايل نگاه كنيم و فكر كنيم از فردا كسی ديگه نميتونه لباس آستين كوتاه بپوشه و يا خانم‌ها از لحاظ حجاب بسيار محدود خواهند شد و دخترها نميتونند زلف‌هاشون رو بندازند بيرون و ديگه همه چيز بين زن و مرد مرزبندی ميشه و از اينجور مسايل. بعيد ميدونم كه احمدی‌نژاد و مشاورانش با حركت تدريجی اصلاحات مشكلی داشته باشند و يا اصلاً اعتقادی به حريم خصوصی افراد جامعه نداشته باشند بلكه برعكس، احترام به همين مسايل ساده و پيش‌پا افتاده ميتونه تاثير بسيار زيادی در ديد و نگرش عموم داشته باشه چونكه قطعاً مسايل و مشكلات اين مملكت به كوتاهی آستين و بلندی موهای من و يا ابروهای قيطونی و موهای های‌لايت شده دختر خانم‌ها وصل و پينه نشده. چون ما تجربه روزهای گرم تابستون و با لباسهای آستين بلند و پيرهن‌های تا يقه بسته شده رو هم داشتيم ولی هيچ مشكلی حل نشد چون همه‌مون ميدونيم مشكلات، ريشه در حوضه‌های ديگه‌ايی داره.

احمدی‌نژاد، هم در صحبت‌هاش و هم در فيلم‌های تبليغاتيش نشون داد كه درد رو شناخته و شعار و افتخارش هم اين بوده كه مردمی و از دل مردمه. پس آقای دكتر ضمن تبريك و خوش‌آمد گويی، اينبار به شما يك بفرماييد نه به وسعت تهران بلكه به بلندا و طول و عرض جغرافيايی ايران زمين ميزنيم. بفرماييد اين گوی و اين ميدان. اين شما و اين ايران و اين رياست جمهوری هفتاد ميليون جماعت ايرانی. پشتوانه هفده ميليون برگ رأی، اعتبارش از هر فرش قرمزی بيشتر است. ما صبوريم و اميدوار به فردايی بهتر برای ايران و همه ايرانی‌ها. شايد ديروز به معين و هاشمی رأی داديم ولی از فردا نگاه‌مان به دست‌ و تفكر شماست. ما صبوريم و منتظر می‌مانيم. فقط فراموش نكنید كه تك‌تك رجال سياسی اين سرزمين به اين مردم بدهكارند و امروز همه آنهايی كه به نيكی ازشان ياد شده و از اسامی برجسته تاريخ اين سرزمين هستند همان‌هايی بودند كه خدمت به مردم سرلوحه افكار و اعتقادات‌شان بوده. آقای دكتر، اميدوارم كه آیندگان نام شما را هم به نیکی یاد کنند.

پنجشنبه، ۲ تير ۱۳۸۴

برای اعتراف به کلیسا می‌روم
رودرروی علف‌های روییده
بر دیوار کهنه می‌ايستم
و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می‌کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف‌ها بی‌واسطه با خدا سخن می‌گویند.

سه شنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۸۴

پنداری " بی‌پدر مادر " بودن سياست ارتباط مستقيمی داره با سرويس كردن " خواهر مادر " اونايی كه دارن كار سياسی می‌كنند. ( جمله‌ايی قصار از خودم ) خيلی چيزها دست به دست هم داد تا ماهايی كه طرفدار معين بوديم اين چند روزه عينهو سگ‌ِ سوزن خورده بشيم و بريم تو برزخ و كسی ديگه جرأت نكنه بهمون نزديك بشه. ولی خّب عيبی نداره. قمارباز حرفه‌ايی اونی كه وقتی می‌بازه خيلی بلند بگم " به تخمم " و ورقها رو دوباره بـُر بزنه و بريزه رو ميز. بنظرم يكی از مشكلات عمده جامعه ايرانی، اينه كه مردم ما خيلی سياسی شدند و البته اين اصلاً به اون معنا نيست كه ديد و شعور سياسی‌شون هم ارتقاء پيدا كرده. بلكه برعكس، بنظرم شعور سياسی برخی يه جورايی با فهم و شعور گـاوهایی كه در مراتع شمالی كشور ميچرند و اوج فهم و استعدادشون رو در رد شدن از وسط خيابون ميشه ديد، ارتباط تنگاتنگ داره. محاله يه روز صبح، وقتی از خونه ميزنيم بيرون تا برسيم به دانشگاه يا محل كار‌مون توی اتوبوس، تاكسی، نونوايی، بقالی حرف و حديث‌های سياسی نشنويم. البته اين قضيه فقط مختص به اين روزها كه زمان انتخاباتِ نيست بلكه فكر كنم يه اصل شده كه تقريباً تو تموم روزهای و ايام سال جاری و باقيه. طرف سوپوره ولی طوری در رابطه با اصلاحات و دموكراسی و ماركسيست و جوامع سوسياليست نظر ميده كه پنداری از بزرگترين تئوريسن‌های قرن حاضره. ما ايرانيها همه‌مون قشنگ و رسا حرف ميزنيم ولی هيچ وقت نتونستيم نسبت به مسايل اجتماعی درك درستی داشته باشيم و عكس‌العمل‌های خوب و مناسبی انجام بديم. يه جورايی گاو نـُه من شيرده هستيم كه وقتی شير دوشيده شد با لگد ميزنيم و همه شيرهای رو پخش زمين می‌كنيم.

فكر كنم الان هم، تمام ناراحتی دوستان بخاطر اون عده‌ از اطرافيان‌شونِ كه خودشون رو عقل كـُل ميدونستند و متاسفأنه اكثراً هم آدمهای تحصيلكرده‌ايی هستند و بنا به يه سری عقايد تخمی تخيلی‌ توی انتخابات شركت نكردند. اونها اگه شركت كرده بودند قطعاً به معين رأی ميدادند و الان حال و روزمون اينجوری معلق و لنگ در هوا نبود. حالا هم از روز شنبه كَك افتاده توی تنبون‌شون و مثل اينكه عذاب وجدان گرفتند و منتظرند جمعه اين هفته برسه و همون صبح اول وقت، ناشتا برن و به آقای رفسنجانی رأی بدن تا حداقل گندی رو كه هفته پيش زدند يه جورايی ماست‌مالی كنند. اتفاقاً اينها همونهايی هستند كه هميشه نق ميزنند و قـُر ميزنند و وقتی شكم‌شون سيره، رئيس جمهور عوض می‌كنند، قانون اساسی عوض می‌كنند، رفراندوم برگزار می‌كنند ولی موقع شكار يهويی ريدن‌شون ميگيره. و اما علما و فضلايی كه رأی ندادين، ماها كه بلد نيستيم مثل ميرزا كوچك‌خان جنگلی اسلحه دست بگيريم و قيام مسلحانه راه بندازيم، اينقدر درگير كار و زندگی هم شديم كه وقت تظاهرات و شورشهای خيابونی و بيابونی رو نداريم. زمونه هم كه ديگه زمونه انقلاب و كودتا و اين گه خوردنها نيست پس ای جاهلان و نادانانی كه مدارك و سرتيفيكت‌های قاب شده‌تون تموم در و ديوار اطاق خواب و سالن پذيرايی و آشپزخونه و توالت‌ رو پُر كرده، فكر نمی‌كنيد ديگه الان داشتن شناسنامه سفيد و بدون مهر، افتخار و مزيت محسوب نميشه؟! فكر نمی‌كنيد شركت در انتخابات و رأی دادن خيلی موثرتر از اينه كه گوشه خونه بشينيد و رأی ندين تا بقول خودتون مشروعيت نظام بره زير سوال و اونوقت آمريكا فرشته نجات‌مون بشه و ... هی دل غافل. هر چند اگر قرار بود شماها فكر كنيد كه الان حال و روزمون اين نبود.

قوچانی در سرمقاله ديروز شرق دلايل شركت در انتخابات و اينكه چرا بايد جمعه به رفسنجانی رأی بديم رو به زيبايی هر چه تمام‌تر نوشته. كارشناسان سياسی امور خاورميانه! اون هفته كه گند زدين با اين موضع گيری احمقانه‌تون، پس لطفاً دست از كله‌شق بازی برداريد و حداقل حوصله كنيد و اين مقاله قوچانی رو تا آخر بخونيد. شايد تونستيد خودتون رو يه كمی از اون گاوهايی كه ميان و وسط خيابون واميستن و مثل بز زُل ميزنند به ماشينهايی كه با سرعت 120 كيلومتر حركت می‌كنند، جدا كنيد و توی طبقه‌بندی جديد زیست شناسان حداقل یه جای بهتری واسه خودتون دست و پا كنيد!

شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۴

ديروز ساعت 45/6 در حاليكه هنوز يك ربع به پايان زمان اوليه انتخابات باقی مونده بود، وارد مسجد سر خيابون سعد‌آباد شدم و رأيی رو كه بابت دادن يا ندادنش با خودم خيلی كلنجار رفته بودم رو انداختم توی صندوقِ دو هزار و نمی‌دونم چند شعبه شميرانات. از خونه تا ميدون تجريش چند تا حوضه رأی‌گيری ديدم كه تقريباً همه‌شون شلوغ بود ولی اين مسجد خلوت‌تر از بقيه جاها بود. از آقای مسنی كه حدود 65 سال سن داشت، خودكارش رو گرفتم و روی برگه‌ام نوشتم " مصطفی معين ". آقاهه ديد كه اسم معين رو نوشتم خنديد و گفت: آفرين خيلی خوبه. اين چند وقت اينقدر بحث رياست جمهوری داغ بود كه اصلاً خبر نداشتم انتخابات ميان دوره‌ايی مجلس هم برگزار ميشه و چون از اون دو تا كانديدها شناختی نداشتم، بيخيال نمايندگان مجلس شدم. وقتی دوباره نشستم تو ماشين، باز مثل هميشه گوگوش داشت از گذشته‌های دور ميخوند. ميخوند و دوباره توی يك عصر جمعه من رو می‌برد اون دوردورا.

دلم سوخت. دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم و تموم آدم‌های همسن و سال خودم سوخت. دلم برای همه اون روزها و شبهای جوونی كه می‌تونست بهترين لحظات زندگی‌مون باشه ولی براحتی نيست و نابود شدند، سوخت. روزهایی قبل از روزهايی كه هنوز خاتمی، خاتمی شده باشه. روزهايی كه اينقدر سياسی نشده بوديم كه همه چيزمون رو با ترازو و معادلات سياسی وزن كنيم. روزهايی كه جوون بوديم و پُر از شور و حال جوونی. دلم سوخت. دلم برای همه اون روزهايی كه براحتی تيره و تار شد سوخت. دلم برای همه اون پنج‌شنبه جمعه‌های دركه و هتل اوسون كه مجبور بوديم با فاصله راه بريم و اسم ننه و بابا و عمه و خاله و يخچال و تلويزيون‌مون رو حفظ كنيم تا حرف‌مون دوتا نشه، سوخت. دلم برای همه اون مهمونی‌ و جشن‌های تولدی كه بهم ريخت و ديگه هيچ وقت برگزار نشد، سوخت. دلم برای همه عروس دومادهای اون روزها سوخت. دلم واسه همه اون شمع‌هايی كه روی كيك موند و آب شد و كسی نبود تا فوتش كنه، سوخت. دلم واسه همه اون آدمهايی كه با چشم گريون مهرآباد رو ترك كردن و ديگه هيچ وقت دنبال كلاهی كه توی اين مملكت جا گذاشته‌ بودند نيومدند، سوخت. دلم سوخت. دلم برای خودم و اون برادر مومن و مسلمونی كه توی خيابون وليعصر با مشت كوبيد توی صورتم، سوخت. دلم واسه همه اون كتك‌هايی كه بی‌دليل خوردم سوخت. دلم واسه اون گيتار بی‌آزاری كه رفيق شبهای ساكتم بود و شاهد تكه‌تكه شدنش بودم، سوخت. دلم واسه همه اون روزهای گرم تابستونی كه بخاطر پوشيدن پيرهن آستين كوتاه، پشت در دانشگاه موندم و دَم نزدم، سوخت. دلم برای همه اون قدم‌ زدنهای با هول و هراس سوخت. دلم برای همه دختر پسرهای اون روزها كه الان ديگه مامان و بابای امروزی شدند و اينقدر درگير زندگی كه شايد اصلاً يادشون نباشه اون روزها رو، سوخت. دلم برای گم شدن قشنگ‌ترين تكه زندگيم سوخت. روزهايی كه قدم زدن با يه دختر، تو راسته خيابون وليعصر و زير اون درختهای چنار، برامون يه آرزو بود، يه رويای باور نكردنی. روزهايی كه از وقتی وارد يه كافی‌شاپ ميشدی تا موقعی كه از در بيايی بيرون تن و بدنت بايد عينهو معامله لحاف‌دوزها ميلرزيد. روزهايی كه كوه رفتن، مهمونی رفتن، جشن تولد گرفتن، سلام بغير، جرم بود و جنايتی بدون بخشش. دلم سوخت. دلم واسه خيلی چيزها سوخت. دلم واسه اون پازل گمشده‌ زندگيم كه ديگه هيچ وقتی نمی‌تونم پيداش كنم سوخت.

رأی دادم ولی الان ديگه دغدغه‌ام نه پوشيدن پيرهن آستين كوتاست و نه قدم زدن با دختری تو کوچه پس کوچه‌های شمرون. الان ديگه تشويش و نگرانيم نه اصلاح شيش تيغه صورتمه و نه نشستن تو كافی‌شاپ و گپ زدن با نامحرم. كه همه اين معاصی، الان ديگه نه جرمه و نه جنايت. همه كلاس شده، امتياز شده، نشانۀ انديشه متعالی و روشنفكريی قرن بيست‌و‌يكم شده. آره، الان ديگه نه نگران سازم هستم و نه هراسی از قدم زدن‌های وقت و بی‌وقت عصرگاهی دارم. ساز شكسته‌ام رو كه ديگه هيچ‌ وقت كوك نكردم و حالا هم ديگه حال و حوصله دود و دَم و سر و صدا و ترافيك خيابون وليعصر رو ندارم. بخاطر پاس كردن يه درس چهار واحدی و گرفتن يه مدرك پيزوری، سالهاست پيرهن آستين كوتام رو گـَل ميخ آويزون كردم. ديگه آدم شدم! و خيلی وقته دست از قرتی بازی كشيدم. نه مهمونی ميگرم و نه اصلاً ديگه يادم هست جشن تولدم چه روزی بوده كه بخواهم بخاطرش چند تا دونه شمع روشن كنم. دغدغه‌های زندگی، هم پنج‌شنبه و هم جمعه‌مون رو به يغما برده و رفتن به كافی‌شاپ كه هيچ، سالهاست دريغ از گوشه مخروبه قهوه‌خونه‌ايی.

ولی بهرحال من رأی دادم. گرچه نيازها و مطالباتم از جنس نيازهای سالهای گذشته نيست ولی رأی دادم و هنوز اثراتی از اون جوهر آبی روی انگشتِ نشانۀ دست راستم باقی مونده ولی اعتراف می‌كنم الان كه نتايج رو اعلام كردند، نه از دادنش ناراحتم و و نه حس می‌كنم بواسطه رأیی كه دادم گوش‌هام دراز شده و نه قصد و نيتم اين بوده كه بواسطه حضور در صحنه بخواهم مشتِ محكم و لگد و جفتكی به استكبار جهانی و بوش و آمريكا زده باشم. رأی دادم تا زمينه ساز فردايی بهتر برای خودم و تموم ايرانی‌ها باشم. رأی دادم چون حس می‌كردم حضور و رأيم در سرنوشت مملكتم ميتونه تاثير گذار باشه. درسته كه حركتها و عكس‌العمل‌های ما ملت ايرانی هميشه مثل فوتبال بازی كردن‌مون بی‌حساب كتاب و مطابق با هيچ معيار و الگو و استانداردی نيست ولی اميدوارم رئيس جمهور آينده اين ممكلت هر كی كه هست، رئيس جمهور همه ايرانی‌ها باشه و زمينه‌ساز جفت و جور كردن تموم پازل‌های گمشده نسل فردای اين مرز و بوم.

چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴

احتمالاً من رأی ميدم و با اجازه بزرگترها!، عنوان مطالبی بود كه در رابطه با شركت در انتخابات نوشته بودم. از اونجايی كه انسان جايزالخطاست و قطعاً هر روز كه از عمرش ميگذره، ديد و نگرشش نسبت به محيط و پيرامونش عوض ميشه و مهم‌تر از همه، از اونجايی كه با بودن خيلی چيزها واسه خوردن ولی گـُه خوردن رو واسه همين جاها گذاشتن و باز دوباره از اونجايی كه بنا به گفته خودم، حق مسلم هر فرد ايرانی در دادن و ندادن يك رأی محفوظه، با بررسی جميع جهات به اين نتيجه رسيدم كه همونجور كه بار اول گفتم و برخلاف اون چيزهايی كه بار دوم گفتم، در حال حاضر و در كمال صحت و سلامت عقل و روان و با اين تعهد كه ديگه غلط بكنم نظرم رو عوض ‌كنم، اعلام می‌كنم كه روز جمعه حتماً رأی خواهم داد.

توی اين يك هفته در رابطه با شركت در انتخابات و رأی دادن با خيلی‌ها صحبت كردم. مصاحبه‌ كانديداهای مختلف رو خوندم. فيلم‌های تبليغاتی‌شون رو ديدم و مجدداً به اين نتيجه رسيدم كه شركت در انتخابات اثرش خيلی بيشتر از اينه كه بشينيم توی خونه و به انتخابات پشت كنيم و خودمون رو بسپاريم به دست قضاء و قدريی كه معلوم نيست سرش كجاست و باد به كدوم سمت و سو رهنمونش ميكنه. كمااينكه از بچه‌گی هم يادمون مونده كه هيچ وقت از پشت كردن به چيزی خاطره خوبی واسمون به يادگار باقی نمونده. پشت كردن همانا و ... بگذريم! دموكراسی و تغيير نگرش و فرهنگ،‌ انقلاب و كودتا نيست كه اثرش يك شبه باشه و شب بخوابيم صبح بلند شيم ببينيم همه چيز متحول و دگرگون شده بلكه اصلاحات يك پديده زمان‌بَر و طولانیه كه نياز به صبر و بردباری داره. دقيقاً مثل زمانيكه يُبس شدی و شكمت كار نميكنه. كلی بايد زور بزنی، بخودت فشار بياری، براش وقت بذاری تا نهايتاً يه ذره‌اش نتيجه بده و شاهد شكوفايی ذره‌ايی از محصول باشی! بنابراين ما نبايد توقع داشته باشيم پروسه رشد و نمو اصلاحات، خيلی تند و سريع صورت بگيره. كمااينكه اگه انصاف داشته باشيم بخوبی می‌بينيم كه توی اين هشت سال خيلی كارها هم انجام شده ولی چون سطح توقع ما ناخواسته بالا رفته و نگاه‌مون هم همش اون كارهايی كه توی زمان خاتمی انجام نشده رو سرچ ميكنه، بنابراين بنوعی سرخورده و مأيوس شديم. ولی خب بهرحال بايد اين رو هم در نظر داشته باشيم، رأيی رو كه قراره ما بديم بنوعی سازنده فردای اين مرز و بوم و آينده بچه‌های ماست و اينكه فكر كنيم با انتخاب معين يا شخص ديگه‌ای، فردای انتخابات شرايطِ كلی جامعه متحول ميشه و شاتلی از دموكراسی و آزادی به فضا فرستاده ميشه و يه شبه كُون‌فَيكونی حادث ميشه، به نظرم اشتباه محضه.

فكر می‌كنم اگه قرار باشه اصلاحات ادامه و روند رو بجلويی داشته باشه، معين مناسب‌ترين گزينه واسه اينكاره. بهرحال اصلاحات و اصلاح‌طلبی چند ساليه كه حركت خودش رو شروع كرده و نشون به اون نشونی كه ديگه الان همه نامزدها دَم از آزادی و دموكراسی و گل و بلبل و ماهی و پرستو و تنفس در هوای آزاد ميزنند. از ديد تمامی نامزدها الان ديگه حريم خصوصی افراد، انتخاب نوع پوشش و برابری زن و مرد شده حق مسلم و قانونی ملت و كسی نميتونه درش خللی ايجاد كنه و اين تغيير نگرشِ رجال سياسی، كم تغييراتی نيستند توی جامعه و فضای ايرانی. پس حالا كه قراره هر هفت نامزد ( محسن رضایی انصراف داد ) توی مسير اصلاحات گام بردارند، خب چه بهتر كه با كمی تخفيف و چشم‌پوشی از برخی معايبِ اين استادِ دانشگاه و پزشكِ ماهر و بدون كاريزما، همون معينی رو انتخاب كنيم كه انسان فرهنگی و فرهيخته و بهرحال يكی از وزرای دولت اصلاحاتی بوده كه حالا ديگه پيش همۀ نامزدها عزيز شده و همه دارند سنگش رو به سينه ميزنند و شعارهای انتخاباتی‌شون رو، روی در و ديوار همون بنای سنگی نوساز اصلاحات می‌نويسند.

سه شنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۴

دچار يبوست فكری شدم هر چه زور می‌زنم نمياد! اين روزها فقر واژه بيداد ميكنه. نمی‌دونم بخاطر شرايط آب و هوای اواخر بهاره يا اينكه علت اين يُبسی رو بايد جای ديگه‌ای دنبالش بگردم. خيلی خسته‌ام. از خيلی‌ها هم خسته‌ام. اين آدمهای دوروبرم بد جوری ريدن تو تمام روح و روان و سلسه اعصابم. خودم كه چيز زيادی حاليم نيست. شكرخدا اينها هم هيچ حرفی واسه گفتن ندارند. نه حرف جديدی، نه حديث ناگفته‌ايی، نه دادی، نه فريادی، نه رمقی، نه الگويی. شديم عينهو يه بركۀ آروم كه از توش فقط صدای غورباغه‌ها بگوش ميرسه. البته از حق نگذريم، حرف و حديث كه هست. زيادش هم هست ولی دو كلوم حرف حساب، شده جن و ما بسم‌الله. همه حرفها يه سری گل‌واژه است كه برام عينهو تمام كاسه‌ توالت‌های سفيد دنيا، تكراری شده. حس می‌كنم همه‌مون به گاويی تبديل شديم كه زير سايه درخت لَم داديم و همش داريم يه مشت حرف تكراری، نشخوار می‌كنيم.

اونا كه سنی ازشون گذشته و مويی سفيد كردند و قراره الگوی ما باشند و اون چيزهايی رو كه ما توی آيينه، مات و مكدر و مُشَجر می‌بينيم اونها توی خشتِ خام، روشن و شارپ و شفاف ببينند كه همش يا دارند از كافه نادری و خيابون جمشيد و لاله‌زار و كابارۀ شكوفه‌نو و مستی و جميله و عرقخوری‌های آخر شب‌شون و اينكه چقدر ميدادند و با كدوم هنرپيشه‌ها شب رو به صبح ميرسوندن ميگن و يا يه كم كه نوستالژ‌ی‌هاشون رو فراموش می‌كنند و يادشون ميره عصر به عصر، يه شيشه عرقِ ميكده قزوين و يه مشت پسته می‌خوردند فقط پنج‌ زار، يهويی متحول ميشن و شور انقلابی درشون ايجاد ميشه و فحش خواهر و مادر رو ميكشن بجون خودشون و همه اون كسايی كه از سر شكم‌ سيری، وَهم ورشون داشت و يه شبه جفتك زدند به بخت خودشون و اين جماعت و اون شيشه‌های خوشرنگ ميكده! اين وسط فقط كافیه توی رودربايستی بيفتی و خَر شی و سرت رو به علامت تائيد حرفهای اين چريك‌های مبارز تفنگ نديده تكون بدی، اونوقت ديگه خواهر مادرت سرويسه، ظرف چند دقيقه يهويی ميشن چــه‌گــوآرا و اميلو زاپاتا و با همون عصا و سيبل‌های از بناگوش دررفته میخوان كودتا كنند و يه شبه ايران و ايرانی رو آزاد كنند.

از مُسِن‌تر‌ها و قديمی‌هامون كه خيری نديديم، دختر و پسرهای جوون‌ هم كه ماشالله از صدقه سری تعليم و تربيت‌های نوين، اين روزها همه‌شون بر خر مراد سوار و چهار نعل بسوی ناكجاآباد ميتازونند. بدبخت، ننه بابايی كه بايد صبح تا شب عينهو الاغ، جون بكنند و از همه چيزشون بگذرند تا اين عزيز دوردونه‌ها و دسته گلها، كه البته وقتی به ننه باباشون ميرسند از گُل بودن فقط دسته‌‌های بلندشون هويداست، خدای نكرده بهشون بد نگذره و يه موقع پيش دوست و رفيق‌ سرافكنده و خجل نشند.

كارت دعوت كه براتون نفرستاده بوديم ما رو بزاييد، زاييدید حالا هم بايد خرج‌مون رو بديد! و اين جمله‌ایه كه اين روزها توی خونواده‌ها، زياد شنيده ميشه. پس خرج دانشگاه‌شون رو بده. قبض موبايل‌شون رو بده. پول توجيبی‌شون رو بده. پول سور و سات‌شون رو بده. پول دوخت و دوزشون رو بده. تراول و ويلای شمال. خونه دوبلكس. ماشين فلان. كفش بيسار ولی فهم و شعور، صد رحمت به گاو هُلِشتاين. ماديون پيش‌شون هفت خاج و سناتوره. خيلی‌هاشون اينقدر چيپ و احمقانه به مسايل واجتماع و دوروبرشون نگاه می‌كنند كه انگار اصلاً توی اين دنيا نيستند و ديپلم‌شون رو از موسسه باغچه‌بان گرفتند. سر و كله زدن و بحث با اين جوونها، غير اينكه اعصابت رو خرد كنه و مجبور شی به استامينوفن كدئين پناه ببری هيچ فايده‌ايی نداره. صبح تا شب لِنگ‌هاشون، رو به پنجره و نسيم مطبوع كولر درازه. يه دست‌شون گوشی لامصب موبايل و يه دست ديگه‌شون كنترل تلويزيون‌يی كه ديگه مثل زمون ما فقط محدود به كانال يك و دو نمی‌شه، الان ديگه صحبت از 300-400 كاناله و هی اين كانال اون كانال می‌كنند. عرب‌سَت، هات‌برد، مولتی ويژن، ايران تی‌وی، دبی اسپرت و ... پشت سرهم، اُورد ناشتاست كه ميدن. همه‌شون هم منتظرند يه دختر شاه‌پريونی، پری‌دريايی يا اميرارسلان نامداری با كالسكه و دو تا اسب سفيد، تِلق‌تِلق از توی ابرها بياد و اونها رو برداره و با خودش ببره به شهر خوشبختی كه معلوم نيست كجای اين دنيای خراب شده، ساخته شده كه آدرسش فقط توی جيب اين جوونهاست. هر چی بهشون ميگی بابا، والله بخدا واقعيت زندگی غير از اينی كه داريد فكر می‌كنيد، اگه بفكر فرداتون نباشيد و همش تو خواب و روياء سير كنيد فردای روزگار، يابو هم نمياد دنبال‌تون ولی هيچ فايده‌ای نداره؟!

بواسطه چهار تا كتاب روانشناسی و دو تا برنامه تلويزيونی در رابطه با چگونگی برخورد با جوونها، ديگه پدر مادرها تخم نمی‌كنند به شازده‌ها و دودول طلاهاشون بگن بالای چشم‌شون ابرو، آخه ميترسن طفل معصوم‌ها، دِپرس بشن. كتابی و فرمولی و قاشق چنگالی رفتار كردن همينی ميشه كه می‌بينيد. اونها رو پُرتوقع و پَرمغز بار آورديم. دست‌شون يه چكش داديم در صورتی كه راه و روش و طريقه استفاده از اون رو بهشون ياد نداديم. اونها هم ديگه الان مقصر نيستند، توی اين سن و سال ديگه با هر چيزی رودرو بشن به شكل يك ميخ باهاش رفتار می‌كنند. وقتی چكش رو داديم دست يه جوون خام و بی‌تجربه، يا بايد همه چيز رو براشون به شكل ميخ دربياريم و يا اين جنبه و ظرفيت و تحمل رو داشته باشيم كه ببينيم اونها بخاطر راحتی خودشون همه چيز رو به شكل ميخ دربيارند و چكشی برخورد كنند.

از كجا زديم و به كجا رسيديم؟! خسته‌ام. ولی اصلاً فكر نمی‌كنم علت اين خسته‌گی اين چيزهايی بود كه گفتم و نوشتم. نمی‌دونم چه مرگم شده؟ ولی هر چيه احتمالاً ايراد از خودمه و گير الكی هم دادم به دو نسل قبل و بعدِ خودم. خسته‌ام و شاید این درددل کردنها مرهمی باشه واسه همه دل نگرونیها و خسته‌گیهای من. نمیدونم، شاید!

شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴

برام خيلی جالبه، نمی‌دونم توی اين يكی دو هفته چه اتفاقی افتاده كه اين همه دختر و پسر جوون و خوشگل و تو دل‌برو، دارند تبليغ هاشمی رفسنجانی رو می‌كنند. راستش خيلی دوست دارم با چند نفرشون صحبت كنم و ببينم آيا اينا واقعاً به آقای رفسنجانی اعتقاد دارند يا اينكه اين وسط چيزی بهشون می‌ماسه كه همه جای ماشين و سر و كله خودشون رو عكس و پوستر چسبوندند. اگه مايه و پول و پَله‌ای هست به ما هم يه خبری بديد!

احتمالاً من رأی ميدم! عنوان مطلبی بود كه بعد از جلسه‌ايی كه بلاگرها با معين داشتند، نوشتم. از اونجايی كه انسان جايزالخطاست و قطعاً هر روز كه از عمرش ميگذره، ديد و نگرشش نسبت به محيط و پيرامونش عوض ميشه و مهم‌تر از همه، از اونجايی كه، گـُه خوردن رو واسه همين جاها گذاشتن و باز دوباره از اونجايی كه بنا به گفته خودم، حق مسلم هر فرد ايرانی در دادن و ندادن يك رأی محفوظه، با بررسی جميع جهات به اين نتيجه رسيدم كه اين دفعه اصلاً به هيچ كدوم از نامزدها رأی ندم تا بعداً دلخوری پيش نياد و خودم و وجدانم رو از عذاب اليم نجات داده باشم! البته اين تصميم من خدای نكرده به اين معنی نيست كه معين آدم ايده‌آلی نيست و يا كانديداهای ديگه در حد و حدود و قواره رياست جمهوری نيستند. نه والله اصلاً منظورم اين نيست. اتفاقاً شكرخدا اين سری كه همه مُدیر و مُدَبر و تحصيلكرده و دكتر و خلبان و مهندس و الاماشالله ... تريلی هيجده چرخ می‌خواد كشيدن اين همه القاب و افتخارات رو. اميركبير كجايی كه روح و روانت شاد باد! ولی خب قبول كنيد انتخاب يكی از اين هشت نفر كار خيلی سختيه. بنابراين رأی نميدم تا شاهد تكرار تاريخ و البته اينبار به شكل كمدیش نباشم.

پنجشنبه، ۱۹ خرداد ۱۳۸۴

خب ديگه اين روزها از تيم ملی و صعود به جام جهانی نوشتن، مستحب كه نه، واجب عينی‌يه و قطعاً هر كی در اين راه گام برنداره و قلم نزنه خائنی بيش نيست! ديشب تيم ملی در حضور آقای خاتمی و در يك بازی محتاط و نه چندان خوب و البته منطقی، تونست تيم بحرين رو شكست و اينبار بدون طی‌طريق و مسابقه با انواع و اقسام تيم‌های مختلف پنج قاره، مستقيم به جام جهانی صعود كنه. صعودی ساده و آسون در دوره‌ايی كه سهميه آسيا بيشتر از قبل هم شده. بنظر ميرسه بجز بحث تروريست‌ها و سلاح‌های اتمی و اورانيم غنی شده يكی از معدود مواردی كه ميتونه نام ايران رو تيتر اول روزنامه‌ها و خبرگزاريهای دنيا كنه همين ورزش و حضور تيم ملی فوتبال در جام‌جهانی كه از لحاظی حتی پراهميت‌تر از المپيك هم هست، می‌باشه. جايی كه بهرحال پرچم ايران ميتونه بلندتر و بالاتر از تمامی كشورها به اهتزاز دربياد. البته كم مونده بود بواسطه اشتباه ميرزاپور كه موفق شد ظرف نيم ثانيه قلب هفتاد ميليون ايرانی رو بندازه توی شورت‌شون، شكل و شمايل داستان عوض شه كه خوشبختانه گل‌محمدی با زيركی، تِرمال داش ابی رو رفع و رجوع كرد.

فكر كنم همه ما ايرانيها نه تنها دوست داشتيم تيم بحرين رو ببريم، بلكه از صميم قلب مايل بوديم اونها رو جِر و واجر و لَت و پاره‌شون كنيم و جنازه‌هاشون رو تحويل خونواده‌هاشون بديم! ظاهراً اين ارادت پاك و خالصانه ما نسبت به اعرابِ حاشيه خليج فارس، ريشه در رگ و خون و تاريخ و فرهنگ ما داره و اصلاً هم جداشدنی نيست. هرچند اگه پيشينيان يه كمی آق‌دايی رو هم می‌كشيدند و عُرضه بخرج ميدادند و فقط به شكم و زيرشكم‌شون فكر نمی‌كردند و خودشون رو نسبت به آينده مسئول و متعهد ميدونستند، ديگه لزومی نداشت با بحرين بازی كنيم چون الان ديگه اون يكی از استانهای جنوبی‌ كشورمون بود.

ديشب تموم ايران غرق در شادی و جشن و بزن و بكوب بود. شادی و پايكوبی كه صعود ايران به جام جهانی، تنها بهونه‌ايی بود كه ملت بريزن توی خيابون و يه جشن عمومی و ملی راه بندازند. بنظر من و اگه خيلی كلی بخواهم بگم بايد عرض كنم كه ديشب همه ماها دو چيز رو نشون داديم ( البته بعضی‌ها زرنگی كردند و توی اون تاريكی و هيری ويری يه چيز سومی هم نشون همديگه دادند ولی چون اين مسئله عموميت نداره در رابطه‌اش صحبت نمی‌كنيم! ) يكی اينكه همه ماهايی كه ديشب وسط خيابون داشتيم قِر ميداديم، يا اينكه انگاری عروسی بابامونه و هی پشت فرمون، بوق بوق می‌كرديم، فلاشر ميزديم، صدای ضبط رو زياد می‌كرديم، ويراژی می‌داديم و چند ساعتی كارهای ورای آنچه كه عرف جامعه است، انجام داديم اصلاً و ابداً نه خارجی بوديم، نه بيگانه بوديم، نه جاسوس بوديم، نه منافق بوديم، نه مجاهد بوديم، نه مبارزه بوديم، نه انگيزه سياسی داشتيم، نه از بيگانه خط و خطوط گرفتيم، نه چمدونی از دلار بهمون تحفه كرده بودند، نه قصد براندازی رژيم رو داشتيم و نه هدف‌مون اشاعه فساد و فحشاء بود و نه خيلی ديگه از انگهايی كه سالهاست خورده توی پيشونی‌مون و بهمون وصل و پينه شده، رو يدك می‌كشيديم. ديشب همه ماها بعنوان يك ايرانی و بدور از هرگونه حركت سياسی و برنامه‌ريزی شدۀ قبلی فقط و فقط بخاطر عِرق و تعصب به نام كشور و اون پرچم سه رنگ، به ابراز احساسات پرداختيم. درسته كه بخاطر گرفتن حق و حقوق قانونی و اجتماعی‌ بهمون گفتند شما شهروند درجه دو هستيد و اين گُه خوردنهای زيادی به شما نيومده. بخاطر چهار كلوم حرف حسابی خودمون و خانواده و تموم آباء و اجداد و نياكان‌مون كه سالهاست سينه قبرستون خوابيدند رو يه شبه كردند خائن و بيگانه. بخاطر يه ابراز عقيده و بيان حقيقت، مايی كه تا حالا يه مسافرت خارج از كشور نداشتيم شديم اجنبی و وطن‌فروش، همه اينها درست ولی عِرق و تعصب و دوست‌داشتن اين خاك و نام ريشه در ذات و خون آدم داره و اين يكی ديگه نياز به هيچ مجوز و اجازه‌ای نداره.

و اما بدور از طرفداری از رژيم و حكومت و پليس و نيروی انتظامی، ديشب خيلی از ماها نشون داديم حيف از يابويی كه بخواهن به بعضی‌ از ماها اطلاق كنند! البته شايد خيلی هم خودمون مقصر نباشيم چون تا حالا تجربه " شادی ملی و عمومی " رو نداشتيم. هر وقت كه در مراسم عمومی دور هم جمع شديم، يا مجبور بوديم با مشتهای گره كرده، مرگ و ننگ و فحش خواهر مادر به آمريكا و اسرائيل و هم‌پيمانان‌شون بديم و يا مراسم عزاداری و گريه و زاری بوده و مجبود بوديم بواسطه اينكه همرنگ جماعت شيم، الكی اوهو اوهويی كنيم و چشم‌ها‌مون رو ببنديم و شونه‌هامون رو به علامت اينكه داريم گريه می‌كنيم تكون تكونی بديم و بخاطر نشون دادن ارادت و خلوص‌نيتِ بيشتر همچين با كف دست بزنيم تو پيشونی‌مون و از خود بی‌خود شيم كه اگر خبر مرگ بابامون رو بهمون بدن اينگونه متشنج و منقلب نمی‌شيم. بهرحال ايرانِ و فرهنگ ايرانی جماعت در كنار تمام حُسن‌ها و ارزشها كم نداره از اين دغل‌بازيها و دورنگی‌ها و نقش بازی كردنها. ديشب خيلی‌ها با كنترل احساسات و درك موقعيت و بواسطه اينكه، حالا ديگه امشب كاری به كارمون ندارند و سرلوحه قراردادن اين ضرب‌المثل كه در ديزی بازه حياء گربه كجا رفته؟! هر كاری خواستند و تونستند رو انجام ندادند. زدند، رقصيدند، شادی كردند ولی در حد و حدودی كه شخصيت‌ خودشون و ديگران رو لجن‌مال نكنند و به مال و جون ديگری آسيبی وارد نكنند ولی بودند دوستانِ از خود بی‌خود شده‌ايی كه همچين ريدند به ماشين و در و پنجره و مال و اموال عمومی و خصوصی كه صد رحمت به قوم مغول و آتيلا و تيمور لنگ. احتمالاً بعضی‌هاشون رو هم شما ديديد. بدبخت هندونه‌فروشی كه تموم هندونه‌هاش بواسطه شادی خودخواهانه ما به يغما رفت و راننده پژو 206 كه بخاطر بدمستی ما شيشه‌ ماشينش شكست و .... بگذريم. حيفِ كه حلاوت و شيرينی چنين جشن‌هايی بخاطر حماقت و نفهمی بعضی از ماها ديگه تكرار نشه!

سه شنبه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴

به نظرم نداشتن يك مديريت اصولی در امر ساخت و سازهای شهری و همچنين نداشتن يك شهردار كاربلد كه اصلاً نمی‌دونم شهردار مشهد كی هست و اسمش چيه، يكی از بزرگترين معضلات و مشكلات شهر مشهده. همه اون كنده‌كاريها و خرابی‌هايی كه دو سه سال پيش به هوای احداث مترو و يا پروژه بزرگتر كردن فضای دور حرم ايجاد شده كماكان بقوت خودش باقيه و با توجه به موقعيت شهر و اين همه زائر و مسافر و پولی كه وارد اين شهر ميشه نمی‌دونم كارها چرا اينقدر كُند پيش ميره. تو زمينه مشكلات ترافيكی كه كم‌كم مشهد هم داره مثل تهران اعصاب‌ خردكن ميشه. شايد يه سری طرحهای اجرا شده در شهرهای ديگه، مثل برداشتن چراغ قرمز و ايجاد دوربرگردون‌ها نمونه‌های خيلی خوبی واسه الگوبرداری باشه ولی معلوم نيست چرا وقتی يكی از ميليونها طرح اجرا شده توی اين مملكت، حالا شانسی شانسی موفقيت‌آميز دراومده چرا بقيه از اين مثال الگو برداری نمی‌كنند و اگر هم می‌كنند چرا اينقدر دير می‌كنند كه دچار مرور زمان ميشه و اصل و اصولش بيات ميشه؟!

فكر می‌كردم حداقل توی شهرستانها تنور انتخابات و تبليغات داغ باشه ولی تو مسير تهران – مشهد و شهرهای بين راه همه چيز مثل تهران سوت و كور بود. البته به جرأت ميشه گفت توی طرقبه اكثر مغازه‌ها از قاليباف حمايت كرده و انواع و اقسام عكسهاش رو با پُزهای مختلف به در و ديوار آويزون كردند. فكر كنم آمار آراء توی استان خراسان با فاصله زياد به نفع قاليباف باشه كه البته با توجه به خراسانی بودنش چيز عجيب و بديعی هم نيست.

اين مقعنه سر كردن دخترها توی شهرستان شده يه سوال اساسی و مهم واسه من. اينكه طرف ساعت يك نصفه شب با مقعنه اومده شانديز يا طرقبه، بخاطر اين بوده كه نمی‌تونه روسری سر كنه و محدوديت داره يا اينكه به خونواده‌اش گفته می‌خواهد اون موقع شب بره دانشگاه يا سر كار و يا تصورش اينه كه با مقعنه خيلی خوشگل‌ و تو دل‌بروتر ميشه؟!

والله بخدا به پير به پيغمبر، بواسطه اين چند روز تعطيلی همه جای مشهد بسته بود. خيلی جالبه كه كاسبها و حتی ظاهراً برخی از بانكها و اداره‌جات در مشهد از موقع اذان ظهر تا عصر می‌بندند و ميرن خونه نهار می‌خورند و يه چُرت هم می‌خوابند، عصر دوباره شال و كلاه می‌كنند و ميان مغازه‌هاشون رو باز می‌كنند. جوری كه تقريباً توی اين فاصله زمانی تقريباً اكثر مغازه‌ها بسته است و خريد كردن امری محال و ناممكنه. اين چند روز تعطيلی هم مزيد بر علت شد تا خيلی از مغازه‌ها كلاً بسته باشه و سوغاتی خريدن منهم موكول به سفر ديگه‌ای بشه و اين وسط تنها شرمساری و خجالتش بمونه واسه منی كه پيش خلق‌الله بد قول شدم. منهم كه سرم برم قولم نميره و توی اين زمينه‌ها آدم حســـــــــاس! خلاصه اين يكی دو روزه بدجوری دچار عذاب وجدان شدم.

و اما به اطلاع دوستانی كه نگرانی سلامتی آن نقطه‌ از بدنم كه در مطلب قبلی ذكر خيرش بود و اسمی از آن به نكويی برده شد، برسانم كه موضع ياد شده كماكان لَمس و بی‌حس و فاقد هرگونه تكون و حركتی است. بنا به توصيه دوستی حاذق و استاد و زبردست كه پنداری فوق‌تخصصش رو و البته بطور تجربی! در رابطه با بيماريهای نقاط بلاخيز و حادثه‌ساز و نواحی پيرامونی گرفته است، به فيزيوتراپی مراجعه و دكتر قول داده كه با چند جلسه فيزيوتراپی مشكل رو حل و محدوديت حركتی و حس‌های منهدم شده رو مجدداً احياء كنه. فقط اميدوارم مشكل با فيزيوتراپی حل و نياز به مراحل پيشرفته‌تر و استفاده از ابزار و ادوات و آلاتی چون سوند و سُرنگ و ويبره و اينجور تشكيلات نباشه كه بنده نه نيرو و توانش رو دارم و نه شرايط جسمی و سن و سال من ديگه اجازه اينجور كارهای بی‌ناموسی رو ميده!

يكشنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۴

تازه همین الان یعنی حدود ساعت 30/11 شبِ که رسیدم خونه. باسن مبارکم بواسطه 8-9 ساعت نشستن توی ماشین عینهو لواشک آلو شده. باسنه هم خواب رفته، هم مور مور میشه، هم درد میکنه و هم چندتا هم دیگه! از اون حالتهایی که نمیدونی بی‌صاحب چه مرگشه؟!

ای شرکت سایپا، خاک دو عالم بر اون فرق سرت با این طراحی صندلی‌هات. بجای اینکه صندلی جوری باشه که گودی کمر رو پُر کنه دقیقاً همون نقطه‌ای که کمر قوز و برآمدگی داره، از صندلی یه چیزی عینهو زگیل و تاول زده بیرون و دقیقاً میوفته روی همون برآمدگی کمر. انگاری که یکی میخواد خفتت رو از پشت، دو دستی بچسبه! فکر کنم همتون دیگه تجربه خفتگیری و همچنین مسافرت چند ساعته با پراید رو دارید و میدونید چی دارم میگم. بیشتر از دو سه ساعت که روی این صندلی‌های پراید میشینی، حس میکنی باسن مبارک، بواسطه بی‌حسی مزمن، اصلاً دیگه وجود خارجی نداره. نگران میشی و هی دنبالش میگردی و ... بگذریم. الان که خیلی خسته‌ام و هیچ رمقی واسه نوشتن ندارم. فقط بدونید صحیح و سالم رسیدم تهرون. انشالله سفرنامه بمونه واسه فردا شب.

چهارشنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴

مطلب قبلی رو در رابطه با خونه خدا نوشتم ولی نمی‌دونم كجا اشتباه كردم و چی شد كه يهويی امام رضا طلبيد‌مون؟! در راستای سير آفاق و اَنفاس و سفرهای ادواری دور ايران و آشنايی با ملل و سُنَن و قوم‌ و نژادهایی كه ادامه حيات داده و يا منسوخ و منقرض شده‌اند و با توجه به اينكه اين هفته چند روزی كسب و كار و تموم مملكت تعطيله، اينبار در خراسان رضوی و در شهر مقدس مشهد جلوس خواهم كرد. هر چند زمستون پارسال، همون موقع كه تهران عينهو آلاسكا شده بود و اينقدر برف اومده بود كه ميشد وسط ميدون توپخونه كبك شكار كرد، رفته بودم مشهد ولی خب بهرحال قسمتِ ديگه وقتی بطلبه بايد بری. مثل آب نطلبيده كه ميگن مراده!

قرار بود اين چند روز تعطيلی رو بريم شمال ولی علی شلمبه، تنها رفيق باقی‌مونده از دوران جوونيم ( نه بابا بقيه‌شون مگه دايناسور بودند كه منقرض بشن؟! دقيقاً همون وقتی كه كفتر شانس و اقبال رو سر ما ريد، همای سعادت نشست رو شونه‌های اونها و نهايتاً همه‌شون عاقبت بخير شدند و الان هم ساكن كشور دژخيم و خونخوار و مستكبر و پست‌فطرت آمريكا هستند ) داشتم می‌گفتم اين داش علی، بواسطه داشتن عيال مشهدی نذر كردن كه يك هفته در ميون برن مشهد چون اگه نرن خانمش دپـرس ميشه! مجموعاً ازدواج جز دردسر و بدبختی هيچی نداره حالا اگه دختر از شهرستان هم بگيری كه ديگه وا مصيبت‌ها. بايد ماشينت رو ترانزيت جاده و خونه‌ات رو هم كاروانسرا كنی. يك هفته تو بری اونجا، هفته بعد اونها بيان اينجا. بهرحال دختره ديگه، دلش واسه مامان باباش تنگ ميشه ديگه. ولی خوبيش اينه كه هميشه خونه‌شون نخودچی كشميش دارند!

ولی جداً اين خانواده محترم هميشه نسبت به ما لطف داشتند. ديگه اين سری از همينجا شرط و پی كرديم كه ما مزاحم‌شون نمی‌شيم و ميريم هتل. خيلی شيك زنگ زديم هتل هما ولی اطاق نداشت. هتل قصر اطاق نداشت. هتل زيتون اطاق نداشت. هتل طرقبه، هتل ايران، هتل تهران، هتل مشهد، هتل شاه‌عباس! مُتل، مسافرخونه، كاروانسرا، چادر، پلاژ ولی نداشتند كه نداشتند. پنداری تخم تموم هتلداران رو ملخ خورده بود. انگار كه اين بی "جايی" هميشه خدا و از روز ازل و توی هر سن و سالی باعث بدبختی و دردسره! ظاهراً بواسطه اين تعطيلی چند روزه، جماعت شال و كلاه كرده و راهی مسافرت شدند. فكر می‌كردم با توجه به فصل امتحانات، ديگه اين موقع سال كمتر كسی مشهد ميره ولی مثل اينكه آدم علاف هم مثل خودمون زياده. از قرار معلوم رايزنی‌هايی صورت گرفته تا با توجه به روابط ديپلماتيك موجود يه جايی برامون بگيرند و شب رو مجبور نباشيم تو پياده‌رو و لب جوب بخوابيم.

فردا حول و حوش ساعت 4 صبح و البته اينبار با ماشين علی آقا راه ميوفتيم به سمت مشهد. چون دو نفرمون رانندگی می‌كنيم قطعاً خيلی خسته نميشيم و احتمالاً تو جاده خواب‌مون هم نمی‌بره! هر چند اين علی شلمبه خودش يكپا شوماخره. اين بچه اينقدی كه رانندگی رو دوست داره، ننه باباش رو دوست نداره. هميشه تو انشاء‌هاش می‌نوشته من دوست دارم وقتی بزرگ شدم "راننده بيابون" شم. ای خاك عالم تو سرت پسر. ما آرزومون اين بود رو هوا باشيم و خلبان و فضانورد بشيم حال و روزمون اينه، ديگه وای بحال تو! دو سال پيش كه با ماشين من رفتيم از اين 2000 كيلومتر رفت و برگشت فقط 40-50 كيلومترش رو من رانندگی كردم امسال كه ديگه ماشينِ خودش هم هست ديگه بعيد بدونم از پشت فرمون تكون بخوره. لامصب پنداری رو صندلی و زير كونش چسب قطره‌ايی ريختن و جفت پاهاش رو هم به پدالها قفل كردند. از ترس اينكه نكنه يه موقع از پشت فرمون بياد پايين و من بشينم سر جاش و رانندگی كنم تا خود مشهد، چسبيده به فرمون. نه می‌خوره و نه قضای حاجت ميكنه.

بهرحال گفتم خبری داده باشم و بی‌خبر نرم مسافرت. فعلاً اينها رو داشته باشيد تا برسم مشهد و از همون اولين كافی‌نت برسم خدمت‌تون. تعطيلات خوش بگذره.

چهارشنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴

ديشب يه بنده خدايی لطف كرد و چهار تا بليط كنسرت "مانی رهنما" بهمون داد تا يكبار هم ما مفت و مجانی، پاشيم بريم جايی و طعم آقازاده بودن رو مزمزه‌ كنيم. از خوش اقبالی بمحض اينكه رسيديم به پاركينگ، بارون چنان شدتی پيدا كرد كه اصلاً قابل توصيف نيست. اگه يك ساعت با همون شدت و حِدت ميومد فكر كنم دوباره قضيه كشتی نوح و غرق شدن زمين و نجات گاو و گوسفند و استر و يابو پيش ميومد كه توی اون بَل‌بَشو هم معلوم نبود ما جزء دسته حيوونها و نجات يافتگانيم يا جزء آدمهايی كه قراره غرق بشند كه خب خوشبختانه بارون بند اومد و شك ما مرتفع و همه چيز ختم بخير شد. از ماشين تا سالن 4-5 دقيقه پياده‌روی داشت، چتر هم كه نداشتيم و اگه همونجوری رفته بوديم كلاً، طولاً، عرضاً، درازاً، قداً، خيس ميشديم. بهمين دليل يه نگاه مديريتی به اين مسئله پيچيده كرده و با توجه به داشته‌های درون ماشين، آفتابگير بزرگ جلو شيشه رو برداشته و گرفتم رو سر خودم و عيال گرامی. در حاليكه جماعت عينهو گوساله وحشی اينور اونور ميدويدند، ما خيلی شيك و تميز، خرامان خرامان عاشقونه زير بارون قدمی زده و آنگاه پای به سالن گذارديم بدون اينكه قطره‌ايی بارون به سر و كله‌مون ريخته باشه.

حضور ناگهانی و بدون برنامه‌ريزی شده بابك بيات با توجه به اينكه از لحاظ روحی، شرايط چندان مساعدی هم نداشت و اجرای چند قطعه همراه با مانی، گرمی برنامه رو صد چندان كرد. مانی روی سن خيلی هول و دستپاچه بود و كاملاً مشخص بود تجربه اجرای زنده رو نداره. به كرات توپوق زد. چند بار پاش به سيم و وسايل گير كرد و نزديك بود با مُخ بره تو پركاشن. بعد از اجرای هر آهنگ 45 دقيقه از عوامل توليد و " حسن جون " كه آخر برنامه فهميديم صدابردار كنسرتِ تقدير و تشكر كرد. اگه كت شلواری كه پوشيده بود قرضی بود كه هيچ، چون امروز برده و به صاحبش بر‌گردونده ولی اگه اون كت شلوار رو خودش خريده، قطعاً دو سايز براش بزرگ بوده.

*** پی نوشت: تمام نظرات مربوط به پست قبلی رو خوندم. گفته های دوستان برام خیلی جالب بود اگه توی کامنتها جواب ندادم بخاطر این بود که تصمیم دارم در همین راستا ( سفر به مکه و مدینه ) دوباره یه مطلب دیگه بنویسم. بهرحال ممنون از همه دوستانی که نظراتشون رو با صداقت و صراحت ( فرقی نمیکنه مثبت بود یا منفی ) گفتند و حال و هوای اونجا رو توصیف کردند.