يكشنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۴

يه چند وقتيه كه بد جوری حال و هوای مكه و مدينه زده به سرم. به دور از تموم گرايشات دينی و مذهبی كه شايد خيلی هم تو وجودم قوی نباشه و يا اگر هم هست شكل و شمايلش مثل خيلی از آدمهای دوروبرم نيست، خيلی دوست دارم تو همين سن و سالی كه دارم يه سفر به خونه خدا داشته باشم. خوشبختانه يا متأسفانه وقتی با كسانيكه از سفر مكه برمی‌گردند صحبت می‌كنی هيچ كدوم نمی‌تونند اون حس و حال درونی و علت سفر و يا اينكه اونجا چی بوده و تفاوتش با سفرهای ديگه چيه كه باعث ميشه طرف بارها به اون سرزمين كشيده بشه رو بدرستی واسه آدم توضيح بدند. تقريباً همه‌شون متفق‌القول ميگن " بايد خودت بری تا بفهمی " و با اين تك جمله خيال خودشون رو راحت می‌كنند. در صورتيكه چنين سفری قطعاً ميتونه يه ذهن جستجو‌گر رو به چالش بندازه تا درك درستی از اين عبودت و رهايی پيدا كنه ولی متأسفانه همه اونهايی ( حالا اگه نگم همه، ولی درصد بسيار بالايی از جماعت ) كه ميرن فقط ريخت و قيافه هتل پنج ستاره و درازی و كلفتی موزها و غذاهای خوشمزه و ماشين حساب و اسباب‌بازيهای چينی و ارزون قيمت تو ذهن‌شون حك شده بخاطر همين هم هست كه ميگن خودت بايد بری تا بفهمی چون مطمئنم خودشون هم نفهميدند كجا رفتند و از كجا اومدن! بقول شاعر:

خر عيسی گرش به مكه برند ********************** چون بيايد هنوز خر باشد

وقتی با يكی از مديران شركت كه چند روز پيش از سفر مكه و مدينه برگشته بود صحبت کردم، دوباره هوای شدم. مهندس، تنها كسی بود كه تونست بيشتر از يكساعت از اون حس و حالی درونی خودش بگه و اتفاقاً خيلی هم قشنگ و صادقانه از اون جريانات حسی و معنوی، كُنش و واكنشها گفت. هر چند اونهم آخر صحبتهاش گفت " كيوان خودت بايد بری تا بفهمی " ولی خب اين گفته با گفته‌ اونهايی كه با خر حضرت عيسی نسبتِ قوم و خويشی دارند ولی خره زير بار نميره و قبول نمی‌كنه، خيلی فرق داره! و اما چند سال پيش، ابراهيم نبوی بعنوان بهترين طنرنويس سال انتخاب شد و جايزه‌اش سفر به خونه خدا بود. نبوی پس از بازگشت از سفر، خاطرات و اونچه رو كه از حال و هوای مكه و مدينه ديده بود رو به بهترين شكل ممكن نوشت. كتاب اينجوری شروع ميشه:

مسلمانی ما هم حكايتی دارد، اول برای ديگران و آنگاه برای خودمان. نه مسلمانی‌مان چنان است كه بشود با آن وزير و وكيل شد و مجوز مطبوعه يا كارخانه گرفت و نه آنچنان كه بشود خود را جزو ساكنان بهشت به شمار آورد. در صف روشنفكران دينی كه قرار می‌گيريم نخودی و غيرخودی هستيم و از كنارمان كه رد می‌شوند مواظبند دستشان به ما نخورد كه مبادا مجبور باشند دستشان را آب بكشند و حواس‌شان هست كه با ما در داخل يه كادر عكاسی قرار نگيرند ...

حدود 4-5 سال قبل، كتاب رو خونده و كلی ازش لذت بردم. به مهندس قول داده بودم كتاب رو براش ببرم و وقتی از تو كتابخونه بَرش داشتم، دوباره هوس كردم اون رو از اول بخونم. پيشنهادم به همه و بخصوص به اونهايی كه می‌خواهن به چنين سفری برن ولی دوست دارند نگاه‌شون با بقيه يه كمی متفاوت باشه و وقتی برگشتند، اگه تو شكل و قيافه و شاخ و دُم‌شون تغييری ايجاد نشده حداقل، تُن صداشون يه كمی متفاوت‌تر از قبل باشه! اينه كه حتماً اين كتاب رو بخونند.
سفر به خانه آزاد شده نوشته، ابراهيم نبوی ناشر، جامعه ايرانيان
و اين هم قسمتی از كتاب كه نشون دهنده حال و هوای جماعتيه كه در روز ولادت حضرت فاطمه در بعثه دور هم جمع شده و به سوگواری مشغولند!

آرام آرام همه چيز ايرانی می‌شود. مسئولان محترم از همان دم در و هنگام تبريك اعلام می‌كنند كه هر كسی وارد می‌شود آب ميوه خودش را بگيرد. از همان نوع ايرانی‌گری كه در سالهای اخير مد شده است. همه جهانيان بايد بدانند كه حاج آقا به تمام زائران آب ميوه اعطا كرده است. و بعد در گزارش كار بياييد و بعد از صدا و سيما پخش شود و بعد در نماز جمعه مورد توجه قرار بگيرد ... بر در و ديوار ولادت فاطمه زهرا (س) را تبريك گفته‌اند. داخل كه می‌روی شگفتی بيشتر می‌شود. يك مداح محترم و عزيز در حال ذكر احوال حضرت فاطمه (س) است و بقيع. گريه حضار بلند است. هر كلمه از دهان او صادر می‌شود سريعاً گريه را به آسمان می‌برد ... مداح با غم غريبی می‌خواند: خدايا امشب شب ولادت فاطمه (س) است و جمعيت می‌زند زير گريه، گريه عجيب و غريب!
امروز روز ولادت فاطمه زهراست ( گريه حضار )
حضرت زهرا كه دست او را پيامبر بوسيده ( گريه حضار )
ای كسانيكه كنار بقيع و روبروی مسجد پيغمبر نشستيد، می‌دونيد چه سعادتی به شما روی ‌آورده؟ ( گريه حضار )
شما داشتيد می‌اومديد ( گريه حضار )
يكی اومد و به شما گفت ( گريه حضار شدت می‌گيرد )
اگه رفتی به مدينه، سلام من رو به خانم فاطمه برسون ( گريه شديد حضار )
به فكر فرو می‌روم. چرا مردم ما به دنبال شنيدن موضوعی كه نه دلالت بر رنجی می‌كند و نه غمگنانه است و نه آزاردهنده گريه می‌كنند؟

شنبه، ۷ خرداد ۱۳۸۴

زمان چهارشنبه: 4/3/84 ساعت 14:45
مکان: دفتر معاونت مدیر عامل

شنبه از این بررسی و بازدیدهای ادواری ایزو داریم. در اینکه همه این خرج و مخارج‌هایی که شرکتها و کارخونجات توی ایران برای گرفتن ایزو انجام میدن فقط یه مانور تبلیغاتی و هیچ اثر مثبتی بر روی کمیت و کیفیت محصول نداره، اصلاً شک نکنید. جلسه با حضور معاونت محترم و کلیه مدیران و روساء انجام شد. تنها کسیکه اون وسط، نه رئیس بود و نه مدیر، به نوعی هیچ کاره و میون این همه مدیر و مدبر، وصله ناجوره مجلس به شمار ميرفت، شخص شخيص بنده بودم که خب بواسطه اینکه هر جایی کاری باشه، باری باشه، منهم یهویی مهم میشم، معاونت دستور موکد داده بودند که بنده هم در اون جلسه حضور داشته باشم. بهرحال خر رو برای بار بردن عروسی دعوت می‌کنند ديگه! پس از یکساعت بحث و بگیر و ببند، نهایتاً معاونت محترم مدیر عامل فرمودند: آقای مهندس! ( وقتی بهم میگن آقای مهندس می‌فهمم دیگه قضیه خیلی جدی وگرنه توی مابقیه روزها، من همون کیوان هستم ) شما و چند نفر دیگه از بچه‌ها فردا و جمعه هم بیایید سر کار تا مدارک جدید رو بررسی کنید تا برای روز شنبه دیگه هیچ مشکلی وجود نداشته باشه.

بنابراین قرار شد بنده روز پنج‌شنبه تا ساعت 7-8 شب سر کار باشم، اگه کارها تموم نشد روز جمعه هم پاشم برم تا روز شنبه با سربلندی و افتخار از آزمون بررسی ممیزی بیرون بیاییم و پاداش و تشویقی‌هاش بره تو جیب همه اونهایی که تو جلسه بودند غیر از من و دوباره از روز شنبه باز همه اونها دکتر مهندس بشن و من همون کیوان.

زمان پنجشنبه: 5/3/84 ساعت: 14:45
مکان: رستوران سارا شعبه 2 خیابون جردن

پنج‌شنبه تا ساعت 12 ظهر سرکار بودم ولی چون با یه سری از دوستان رستوران سارا قرار داشتم، بی‌خیال کار و معاونت و ایزو و مدارک شدم و از شرکت زدم بیرون. ... ول کن بابا گور بابای همه‌شون. امروز که باید تا هفت شب سر کار باشم هیچ، جمعه هم پاشم برم سر کار، آره حتماً اینکارو میکنم! خیلی خوب حقوق میدن توقع دارن خودم رو هم براشون بکشم. شنبه هم معاونت محترم رو می‌پیچونم و میگم پنجشنبه تا ساعت 10 شب شرکت بودم. برای ممیزین ایزو هم که یه سری چاخان پاخان میگم و دست به سرشون میکنم برن پی کارشون.
رسيدم رستوران، با بچه‌ها سلام علیکی کردم، بی‌خيال معاون و مدير و رئيس و فارغ از شرکت و کسب و کار، هـِر و کـِری راه انداخته بوديم و رستوران رو با تموم مشتريهاش گذاشته بوديم رو سرمون. يه مدت که گذشت پاشدم تا برای خودم غذا بکشم. در حالیکه داشتم نخود و ذرت و هوبج رنده شده میریختم تو بشقابم یهویی انگاری برق سه فاز وصل کردند به یکی از کابلهای تنم! ای تُف به این زندگی نکبت که انگاری وقتی قرار بود بنده به دنیا بیام، تموم ملايک و فرشتگان مُقرب و مَغضُوب خداوند بصورت سرپا و ایستاده شاشیده بودند به بخت و اقبالم! دقیقاً صندلی پشت سر من آقای معاونت محترم به اتفاق عیال گرامی نشسته و در حال صرف غذا بودند. تهران به این بزرگی، این همه رستوران، اونوقت تو اين رستوران، همین ساعت، دقیقاً پشت سر من؟! قطعاً تا اون موقع هم من رو دیده بود که کسب و کار رو ول کرده و اومدم قاطی یه مشت دختر و پسر و دارم شیلنگ تخته میندازم.بنابراین دیدم اگه نرم و سلام علیک نکنم، بهرحال و تحت هر شرایطی اون که فردا من رو اخراج میکنه ولی حداقل بذار اینجوری یه کمی شرمندش کرده وFair Play رو رعایت کرده باشم.

بَه آقای مهندس، چطوری شما؟ مگه قرار نبود امروز سر کار باشین؟!! بهش گفتم، والله رفتم و کارها رو انجام دادم و با اجازه‌تون دیگه اومدم بیرون تا با دوستان نهاری بخوریم. چشم غره‌ای رفت و الکی یه لبخند با معنی و مفهومی زد و اونجا جلوی خانمش که چیزی بهم نگفت ولی قطعاً شنبه ساعت 7 صبح پرونده زیر بغلم و .... فکر کنم باید دنبال یه کار جدید باشم.

معمولاً میگن کچل‌ها خوش شانس‌ند ولی ظاهراً تو بخت و اقبال، من پوز هر چی کچله زدم و کَت و کول هر چی لوکِ خوش‌شانسه از پشت بستم. فکر کنم بچه که بودم کف پام یه نعل اسب چسبوندن وگرنه بعیده یه آدم این همه خوش شانس باشه. کاباره و قمارخونه هم دور و برم نیست پاشم برم اونجا بختم رو آزمایش کنم. احتمالا همينجور رو بخت و اقبال باشم حتماً توی لاتاری سال 2005 آمریکا برنده میشم و اونوقت خدا قسمت کنه یه سر میرم لاس‌وگاس و همه قمارخونه‌ها رو ورشکست میکنم!

چهارشنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۴

فكر می‌كنم بدهكارم و اين واسه منی كه معمولاً از اين عادتها ندارم و تا حالا دو زار مال مردم رو نخوردم و كسی ازم طلبی نداشته، يه كمی سخت و سنگين و جان‌سوز و طاقت‌فرساست! بدهكارم. بدهكار همه شما عزيزانی كه سالگرد ازدواجم رو به طرق مختلف از قبيل E-mail، Comment، Offline، Chat، SMS، Orkut، Gazzag، Yahoo 360، اسبهای چاپار، كبوتران نامه‌بر، پستچی‌های خوش‌اخلاق، حضوری، غيابی، كتبی، شفاهی، عملی و انواع و اقسام صورتهای مختلف تكنولوژی از اقصی نقاط دنيا تماس داشتيد و بهم تبريك گفتين. بهم تبريك گفتين و من همين جوری بـِروبـِر عينهو گربه نگاه‌تون كردم و هيچ كاری نتونستم بكنم جز اينكه همين جا بگم، ممنون از همه تون كه اينقدر مهربون و بامرام‌يد.

والله بخدا همين برخوردها و ابراز محبت‌هاست كه باعث ميشه تو زمونه‌ايی كه ملت مگس نر رو، توی هوا نعل ميزنند و از آب گل‌آلود ماهی می‌گيرند، ما كار و زندگی‌مون رو ول كنيم و كلی وقت و جون و البته يه كمی هم از پول‌مون رو در راه وبلاگ نوشتن هزينه كنيم. ولی خب هيچ عيبی نداره همين كه شماها سرتون تو حسابه و يه چيزهايی حالی‌تونه و لطف كرديد و بهم تبريك گفتين، ممنون‌تون هستم. اميدوارم ختنه‌ سورون‌تون جبران كنم. البته خانم‌ها، فاكتور گرفته از تموم مصائب و بدبختی‌هايی كه توی اين دوره زمونه گريبون‌شون‌ رو گرفته، حداقل اين شانس رو آوردند كه بهرحال جايی دارند زندگی می‌كنند كه بويی از تمدن بُرده و البته اگه يه كمی بخت باهامون يار بود به دروازه‌های اصليش هم نزديك شده بوديم ولی خب ظاهراً قسمت نبود و سهم‌مون از قضا و قدر همينی بود كه نصيب‌مون شد.

بهرحال درسته خيلی مواقع اينجا هم امنيت نيست و يه خفاش شب پيدا ميشه و يه گروهان آدم رو بصورت دَرهم و كُلنی بهشون تجاوز می‌كنه ولی خب، حداقل خوبيه اينجا اينه كه ديگه خانم‌ها رو ختنه نمی‌كنند وگرنه هستند ممالكی كه هم به خانم‌ها تجاوز می‌كنند و هم هنوز يه قسمتی از يه جاهايی‌ از خانم‌های محترمه رو می‌بُرند و ميذارند كف دست‌شون. بهرحال تا قسمتی از اندام‌های تحتانی و ميانی كسی پاره‌پوره نشده، شومبول كسی قطع نشده و به شخصی تجاوز نشده كه اوضاع خر تو خرتر از اينی كه هست بشه و از بد شانسی بندازند گردن من، خواستم از همگی‌تون تشكری كنم و برم دنبال مابقيه كارها.

دوشنبه، ۲ خرداد ۱۳۸۴

شب که آدم دیر بخوابه و عینهو جغد بشینه توی تاریکی و هر ده دقیقه یکبار، یا قهوه بخوره یا بستنی گردویی کاله، یه سری اوهام و تصورات تخمی تخیلی میاد تو ذهنش که همین باعث میشه هم دنیاش رو به باد بده و هم قیامتش رو به فاک! بدبختی گیر افتادم که نمیدونم چیکار باید بکنم. اگه شبها زود بخوابم، مثل وقتی که شکمم پُر و باد به باسن خوابیدم، تا الهه صبح بایدخوابِ جن و غول و دراکولا و عنایتی و ارواح خبیثِ رو ببینم. دیر هم که می‌خوابم نصفه‌شبی فیلسوف و کاشف‌الاسرار میشم و خودم رو از شاگردان خلف ارسطو و نیچه می‌بینم. بعضی وقتها یه چیزهایی به ذهنم خطور میکنه که راستش جرأت نمیکنم بیشتر جلو برم و بهش فکر کنم چون می‌ترسم یه موقع جلوی همین مانیتور تبدیل به سوسکی، غورباغه‌ای، خرچوسونه‌ای، مگسی، الاغی، يابويی بشم!

جدیداً به این نتیجه رسیدم، خداوند برخلاف اون چیزی که میگه، انسانها رو برابر و مساوی نیافریده چرا که این جريان مخالف اصل انتخاب طبیعی و اصول وراثتِ. اگه قرار بود همه انسانها مساوی و یکسان آفریده بشن، پس قانون مندل و اصل وراثت و انتقال ژن از والد به نوزاد یعنی پشم دیگه!

يكشنبه، ۱ خرداد ۱۳۸۴

خب ديگه ظاهراً ما، يعنی من و همسر عزيزم، فردا بايد كيكی رو كه سه تا شمع داره فوت كنيم و دوپایی وارد چهارمين سال زندگی مشترك‌مون شیم. روز اول خردادِ سال يك‌ هزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدی، ما يعنی دوباره من و همسر عزيزم، دست در دست هم، با لبی خندون نشستيم پای سفره عقد و با اجازه بزرگترها، يه بله خيلی بلند گفتيم تا نطفه نخستين روز زندگی مشترك‌مون بسته شه. بواسطه چنين روزی و تنها بخاطر همسر گرانمايه بود كه من مجبور شدم دو كاری كه هميشه تو زندگی ازشون منتفر بودم رو انجام بدم. يكی، چون شب عروسیم بود بنده ديگه مجبور بودم كت و شلوار بپوشم و كروات بزنم و اين برای من يعنی درد و رنج و شكنجه. برخلاف نظر همه دوست و فاميل كه متفق‌القول معتقدند بواسطه قد و بالا و هيكل رشيدم، كت شلوار خيلی بهم مياد، خودم از اين لباس رسمی متنفر و منزجرم. البته قبل از مراسم عروسی، خيلی جدی پيشنهاد دادم كه می‌خواهم روز عروسی لباس اسپرت بپوشم و با يه تی‌شرت و شلوار جين به مجلس بيام ولی وقتی همسرم جيغی كشيد و در جلوی جمعِ فاميل، من رو تهديد به مرگ كرد و با صراحت گفت: كيوان می‌كُشمت، ديدم اينكار ارزش مرگ رو نداره. زنها تهديد نكرده آدم رو بعد از ازدواج می‌كشن حالا وای بحالت اگه يه آتو و بهونه‌ایی هم دست‌شون بدی. بهمين دليل از تصميمی كه گرفته بودم منصرف و برخلاف ميل باطنی كت شلوار و كروات نوك مدادی و پيرهن سفيدی پوشيدم و انصافاً هم كه برخلاف ريخت و قيافه فعلیم چه آقا و جنتلمن شده بودم!

و اما فعل حرام و شنيع ديگه‌ای رو كه هميشه ازش گريزون بودم و اينبار بواسطه عروسی خودم، ديگه محال بود بشه از زیرش فرار كرد، رقصيدن و قِر دادن در حضور جماعت بود. هيچ وقت حال و حوصله و صد البته هنر رقصيدن رو نداشتم. بخاطر همين بی‌هنری، البته اون موقع كه جوون بودم و همسر عزيز رو هنوز زيارت نكرده بودم وگرنه بعدش كه ديگه غلط می‌کردم از اين گُه‌های زيادی بخورم! ضربه‌های مهلك و جبران ناپذيری هم خورده بودم. توی خيلی از مهمونی‌هايی كه گاه و بيگاه ميرفتم چون هميشه پيچيدن مچ پام رو حين تمرين بهونه ميكردم و مثل بقيه نمی‌رفتم وسطِ معركه تا قِری داده و دلی برده باشم، خُب قطعاً سرم هم بی‌كلاه ميموند! چون دخترهای دوره ما مثل الان! دنبال يه آدم آقا و نجيب و متشخص مثل من نبودند. اونها كسی رو می‌خواستند كه دائماً تو مهمونی‌ها مثل ميمون شيلنگ تخته بندازه و هی كمر و كون و كپل گنده‌اش رو تكون بده كه منهم با توجه به شخصيت و پوزيشن و جايگاه اجتماعی‌! و صد البته مهمترين دليلش، بی‌هنری صِرف در امر رقصيدن، تنها به نظاره می‌نشستم. بهمين دليل مجبور بودم تنها برم و تنها هم از مهمونی برگردم. نه كسی بود نصفه شبی برسونم دم خونه‌شون، نه كسی بود من رو برسونه دم خونه‌مون و نه حتی كسی كه با توجه به روحيه لطيفی كه از خودم سراغ دارم، از سر لطف و احسان وَرش دارم و ببرمش خونه‌ خودمون! بطبع برای مهمونی‌های بعدی هم دوباره تنها ميرفتم و تنها هم برمی‌گشتم و اين قصه سالهای سال همين جوری ادامه داشت ( آره ارواح عمه‌ام!!! ) داشتم می‌گفتم، خلاصه روز عروسی كت و شلواری پوشيدم و از ساعت هشت تا دو نصفه‌شب هم ميون جماعت داشتم قِر ميدادم و شيلنگ تخته مينداختم، جوری كه حتی وقتی گروه اركستر هم رفته بودند خونه‌شون، من داشتم بدون آهنگ و شاباش، بابا كَرم ميرقصيدم. اولش با خواهش و تمنا و بعدش با مشت و لگدِ دوستان، بی‌خيال رقص شدم و يه گوشه‌ايی نشستم. به نظر خودم هم كه خيلی خوب رقصيدم فقط نمی‌دونم چی شد كه توی اين سه چهار سال اخير، ديگه توی هيچ مهمونی ازم درخواست نكردند پاشم برقصم؟!

و اما به نظر من تفأهم و درك متقابل، يعنی همون واژ‌ه‌هایی كه اين روزها اينقدر دستمالی شده كه آدم ديگه روش نميشه در رابطه‌اش صحبت كنه راز موفقیت یک زندگیه. رسیدن به تفأهم و نقاط مشترک روحی، روانی، حسی، عقیده‌یی، بطور قطع نياز به شناخت دقيق آدمها از همديگه داره و اين مهم اتفاق نمی‌افته مگه با شناخت تدريجي و حرکت فاز به فاز و اونوقت ازدواج. اينی كه همين جوری الله بختكی خودمون رو بسپاريم دست قضا و قدر و يه شبه بريم خواستگاری دختر همسايه خاله‌مون و هفته بعد هم ترتيب عروس و مراسم عروسی رو بديم! من يكی كه بعيد ميدونم با توجه به روحيات و ديدگاه‌ها و ايده‌های آدمها بتونه يه ازدواج موفقی از آب دربیاد. به شكل و شمايل ازدواج پدر و مادرهای خودمون هم نگاه نكنيم كه فكر نكنم حداقل توی اين مسير بشه از تجربيات اونها استفاده كرد. دغدغه‌ها، خواسته‌ها، نحوه زندگی، طرز آداب معاشرت، نوع و نگرش به زندگی و خيلی چيزهايی ديگه با 20-30 سال قبل تغييرات اساسی و بنيادی كرده.

بهرحال جا داره به بهونه سالگرد ازدواج از همسر عزيز و نازنينم كه تونسته توی اين چند سال يه آدم لَندهور و فوق‌العاده تنبل رو تحمل كنه جداً تشكر كنم. این روزها داشتن یک زندگی آروم و ساکت و بی‌دغدغه، یه کمی سخت‌تر از هر سختی شده ولی وجود همسری فهیم و مهربون که بتونه آدم رو درک کنه و بقول آقایون لاتها " بخوادت با تموم بدبختی‌ها و کَم و کسری‌هات " نعمتیه که میتونه پایه گذاره یه زندگی خوب و گرم و دلنشین باشه.

جمعه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۴

برای مایی که توی تهرون زندگی می‌کنيم و سالهاست رنگ آبی آسمون رو فراموش کردیم و شبها مجبوریم بجای شمردن ستاره‌ها به همون شمارش گاو و گوسفندها اکتفا کنیم، تنفس توی یه همچین روزها و آب و هوایی غنیمت‌یه که بعید میدونم دیگه قسمت پایتخت‌نشینان بشه. هوا اینقدر مطبوع و عاشقونه شده که فکر کنم برامون خیلی مهم نباشه، شاید نصف ایران رو قراره سیل ببره!

این نَم‌بارون و بوی خاک بارون‌خورده، بدجوری می‌بردت اون دوردورا و با تموم حس و خاطراتت بازی میکنه. چنگ میزنه و خراش میده و تموم خاطرات غبار گرفته‌ات رو گردگیری میکنه. مَستت میکنه، گُم‌اِت میکنه، هاله و سرگردونت میکنه، هوایی و بی‌قرارت میکنه، دوست داری دوباره عاشق شی و ... نه بابا عزیزم، عشق چیه؟! عاشقی کدومه؟! این اراجیف، همش تقصير اين غروب دلگير جمعه و تَلق تُلوق بارونِ که یهویی آدم رو دچار مالیخولیا میکنه وگرنه من از همون روز اول فقط تو رو دوست داشتم. من غلط بکنم بخاطر دو قطره بارون، هوایی و دوباره عاشق زن ديگه‌ای بشم!

پنجشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۴

حدود دو ماهی هست یعنی راستش رو بخواهيد از اول امسال، اینترنت شرکت قطع شده. هرچند اون موقع هم که مثلاً وصل بود خیلی با الانش فرقی نمی‌کرد ولی خب الان خوبیش اینه که دیگه کاملا مطمئن هستم فردا صبح که برم سر کار، اینترنت ندارم و باید تا شب که برسم خونه و از خونه وصل شم، سماق بمکم. من اصولاً تو حالت آنلاین اصلاً نمیتونم چیزی بنویسم. بنابراین تمام مطالبم رو توی Word و زمانیکه آفلاینم، با خيال راحت نوشته و شب که میام خونه، وبلاگم رو از خونه آپدیت می‌کنم. امروز هم یه مطلبی به ذهنم رسید و نشستم در رابطه با اون يه چيزهايی نوشتم. مثل معمول فايل رو ریختم روی يه دیسکت تا امشب به حساب کتابش رسیدگی کنم. بعد از مدتها امروز جوگير شده و اومدم ادای مردهای خونه رو دربیارم. چند کیلویی موز و کیوی و زردآلو گرفته بودم و دیسکت رو هم انداخته بودم توی کیسه میوه‌ها. از اونجایکه امروز حال و حوصله رانندگی نداشتم، ماشین نبرده بودم. بنابراین وقتی در خونه رو باز کردم تا بیام تو، دو دستی بحالت " شاپالاق " زدم تو سر خودم چونکه قطعاً تا اون موقع راننده محترم هم همه میوه‌ها رو خورده بود و هم اگه از این لیسانس‌ها و دکترهایی بود که از سر ناچاری و نبودن کار، رو به رانندگی آورده و کامپیوتر بلد بوده باشه الان دیسکت رو گذاشته و داره تموم نوشته‌ها رو میخونه. هر چند از کجا معلوم شاید اون بنده خدا از خواننده‌های همین وبلاگ باشه، پس:

آقای راننده سلام، شب‌تون بخیر!
آقا من خیلی نوکرتم اون میوه‌ها اصلا قابل شما رو نداره. بخور نوش جونت. بخور بابا، که الهی گوشت بشه و بچسبه به تن و بدنت. موزاش، موزهای خوبيه. برات دراز و بلند و کلفت و مقوی گرفتم. همه‌شون چیکیتای اورجینال هستند. آخه من مارک‌بازم و همونجور که بايد لباسهام همه مارک‌دار باشه، میوه‌هايی هم که میخرم باید همه‌شون مارک‌های معتبر داشته باشند. پس خيالت راحت و مطمئن بخورش. همونجور که مستحضری، کیوی هم که ویتامین ث داره. من که خودم همیشه اونها رو با پوست میخورم، البته منظورم کيوی‌هاست نه موز! ولی تو بحرف من گوش نکن و پوستش رو بکَن، چون یه موقع خدانکرده رودل میکنی. زردآلوها هم نوبرونه است. تو رو خدا دیگه ببخشید اگه یه موقع کال و کوچولو بودش. بجون آقا، الان خيلی بد فصلیه واسه خریدن میوه، چونکه میوه‌ها هم خودشون گُه گیجه گرفتن و بلاتکیف و لِنگ در هواند. میوه‌های زمستونی که تموم شده و میوه‌های تابستونی هم که هنوز نرسيده. میمونه یه چاغاله بادوم و گوجه سبز که اونهم چارتا دونه بخوری، سردیت میکنه و آب از لَب و لوچه‌ات راه میوفته و به گوز گوز میوفتی و گلاب به روت اسهال و استفراغ و ... اصلاً ارزشش رو نداره. پس فعلاً امشب رو به همین‌ها بسنده کن. فقط میمونه اون دیسکت که اگه لطف کنی و یه جورایی به دستم برسونی ممنونت میشم. والله بخدا اینقدی که من کونم بابت اون دیسکت سوخت، یه اپسیلونش بابت میوه‌ها نسوخت. بخور که الهی کوفتت بشه!

دوشنبه، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۴

امسال خداوندگار يا سرش خيلی شلوغ شده و حساب كتاب روزها و ماه‌ها رو فراموش و تقويمش رو گم كرده، يا ديگه خيلی مهربون شده و خواسته حالی بده به اين حيوانات ‌ناطق چهارپا و چموش كه ماها باشيم! هر سال اين موقع‌ها كه ميشد هوا چنان گرم و سوزان بود كه با ده دقيقه پياده‌روی در يكی از خيابونهای تهرون، تموم منافذ و درزها و پَستی و بلنديهای بدنت سرشار از عرقِ شور فردِ اعلاء ميشد. جوری كه با هر قدم، عرقِ خوش طعم و بو از هفت چاكِ بدنت به بيرون نَشت و تراوش ميكرد ولی امسال بواسطه بارونهای مقطعی اين چند روزه كه هرازگاهی ميل به بارش پيدا ميكنه، هوا خيلی مطبوع و لذتبخش شده. كمتر ارديبهشتی بوده كه تا آخرين روزهاش هوا اينقدر خوشگل و عاشقونه باشه. هر چند بابت چنين هوای مطبوعی تا حالا كلی هزينه پرداخت كرديم، اونهم نه فقط از جيب مبارك‌مون بلكه از خون و جون‌مون!

ديشب اصلاً حواسم به دور و اطراف نبود، همه جا ساكت و منهم داشتم طبق معمول با كامپيوتر كار ميكردم. آقا يهويی هوا چنان آسمون قلمبه‌‌ای زد كه تموم كُرك و پَرم بسان اينكه از داروی نظافت استفاده كرده باشم در جا ريخت. نيم‌خيزی شدم و ناخودآگاه يه فحش خواهر مادر كه درش دو سه تا از آلات و ادوات و قسمتهای تناسلی نر و ماده نقش بسيار مهمی ايفا ميكردند رو نمی‌دونم به كدوم بنده خدايی دادم. رنگم سفيد، تنم سرد، دهنم خشك و قلبم بالای 300 ضربه در دقيقه ميزد. مات و مبهوت انگاری كه مار بــوآ ديده باشم توانایی انجام هيچ حركتی رو نداشتم. خلاصه كه رسيده بود بلايی كه خوشبختانه بخير گذشت. نزديك بود بخاطر يك رعد و برق زپرتی، غالب تهی و در عنفوان جوانی راهی قبرستون بشم. تا بيست دقيقه كه لُكنت زبون گرفته و همه جای بدنم همینجور سيخ باقی مونده بود. چه کشیدم تا عناصر و عوامل سیخ شده بحالت عادی خود برگشتند، بماند که حکایتش مثنوی هفتاد من کاغذ می‌طلبه! اولش كه فكر كرد بودم چون مذاكرات ايران و اروپا به نتيجه نرسيده و ايران پُررو پُررو قراره غنی‌سازی اورانيم رو دوباره از سر بگيره، جنگ جهانی سوم شروع شده. ولی وقتی صدای تِلق‌تِلق قطره‌های بارون رو كه ميخورد به شيشه شنيدم و فهميدم اون صدا بخاطر بارش بارون بوده، دوباره يه فحش خواهر مادر ديگه و البته با اين تفاوت كه اينبار كاملاً خودآگاه و ضمير مفعولی اون هم كاملاً مشخص بود، نثار کردم ... نخیر پنداری این رعد و برق و آسمون قلمبه ول کن ماجرا نیست. تا نصفه شبی دوباره اموات دوست و رفیقی رو یاد نکرده و ذکر خیری از خواهر مادر کسی بجا نیاوردم پاشم برم بخوابم که مثل اینکه باز قراره بارون بیاد!

شنبه، ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴

امسال همزمان با آوای يامُقَلِبَ القُلُوب و شروع سال نو، پيش خودم گفتم بايد امسال يه كمی متغيرتر از سنوات گذشته باشم و همين اول سال نويی مثل روشنفكرها و آدم حسابی‌ها يه برنامه‌ريزی دقيق واسه سال 84 انجام بدم. اين همه درس و كتاب و تئوريهای مديريتی، مشكل جامعه رو كه نتونسته حل كنه ولی قطعاً ديگه اين توان و عرضه رو داره كه مشكلات شخصی من يكی رو حل كنه. بهمين دليل همون روز اول كه سفره هفت‌سين پهن و سبزه‌ها تازه و ماهی‌ها سرزنده و شاداب بودند، بدون لحظه‌ای تأخير و درنگ، واسه امسالم سه تا هدف ( كوتاه مدت ) به ترتيب الويت مشخص كردم.
1) درس خوندن برای ادامه تحصيل در مقطع كارشناسی‌ارشد.
2) آموزش زبان انگليسی.
3) ادامه يادگيری موسيقی.

می‌خواستم از 15فرودين كه تعطيلات عيد تموم ميشه، پی اين سه تا كار رو بگيرم و بدون فوت وقت و ذره‌ای درنگ بسوی اهداف تعيين شده چهار نعل بتازونم. الان دو ماه از سال گذشته ولی دريغ از ميلمتری تكون و حركت. فكر كنم تا اينجای كار بايد يه كسی كه صدای خوب و رسا و بلندی داره و ترجيحاً توی رشته اُپرا تخصص داره، يه شيشكی از اون پدر مادر داراش، ببنده به اهداف و برنامه‌ريزی اينجانب، جوری كه تموم اركان و چهار ستونش به لرزه دربياد. ظاهراً روز اول تَن و بدنم داغ بوده و جوگير شده بودم وگرنه اين ژانگولر بازيها و قرتی‌بازيها به من نيومده!

ديروز امتحان فوق ليسانس دانشگاه آزاد برگزار شد. از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، منهم طبق سنوات اين چند ساله اخير كه فكر می‌كردم شايد معجزه‌ای رخ بده و دری به تخته‌ای بخوره و خر تو خری شه و من هم با اين جماعت محشور بشم و پامون به دانشگاه وا بشه، مدارك رو پست كرده بودم ولی وقتی نوبت گرفتن كارت و زمان امتحان رسيد با خودم گفتم، من كه امسال درس نخوندم و قبول بشو نيستم. اگر هم قرار باشه معجزه‌ای رخ بده احتمالاً اين وسط ميزنه و همون مدرك چُسَكی ليسانس‌مون هم پَشم ميشه، پس الكی يه روز جمعه‌‌ام رو خراب نكنم و بگيرم مثل بچه آدم بخوابم. اين شد كه ديروز بجای شركت در آزمون فوق ليسانس تقريباً تا موقعی كه يه لِنگ خورشيد‌خانم به وسط اطاق رسيده بود خواب بودم. ظاهراً فقط اين وسط من نذر دارم كه هر سال بيست‌ هزار تومن الكی بابت ثبت‌نام دانشگاه پرداخت و همچين اساسی برينم توی پول بی‌زبونم! پارسال كه اصلاً درس نخونده بودم حالا ببينم امسال به رگ غيرت يا جای ديگه‌ام ضربه‌ايی وارد ميشه كه سر به راه بشم و بشينم چند ماه مثل بچه آدم درس بخونم تا شايد از پس شكستن اين معامله رستم دستان بربيام يا نه؟!

پارسال يه معلم زبان گرفته بودم و بنده خدا يه مدتی ميومد و قرار بر اين بود كه به منِ دانشمند، زبان انگليسی ياد بده ولی فكر كنم وقتی سطح سواد‌ منو ديد كه چه جوری هنوز فرق This و There رو نمی‌دونم و توی شمارش اعداد از پنج كه ميگذره هی شيش و هشت رو با هم قاطی می‌كنم، ترجيح داد به بهونه دوری راه و مدرسه بچه‌اش بره و ديگه پشت سرش رو هم نگاه نكنه. البته من همون اول با صداقت و نبوغ ذاتی كه در خودم سراغ داشتم! خدمت‌شون عرض كردم كه بعيد ميدونم بتونم انگليسی رو ياد بگيرم و صحبت كنم ولی خانم معلم با قاطعيت هر چه تمام‌تر اعلام كرد كه اگه علاقه و پشتكار داشته باشم قطعاً تا چند ماه ديگه مثل بلبل انگليسی صحبت می‌كنم، دو سه ماه گذشت ... بلبل كه نشدم هيچ، خودم كه سرخورده شدم هيچ، خانم معلمی كه تا حالا شاگرد به اين كلنگی و كند ذهنی نداشت رفت و توی غبارها گم شد كه هيچ، اون چهارتا He و She رو كه هم بلد بودم فراموش كردم كه هيچ، از صدقه سری همون كلاسه، الان ديگه فارسیم رو هم عينهو افاغنه صحبت می‌كنم. ولی خب هنوز از رو نرفتم و باز دوباره زده به سرم كه از سلولهای خاكستری مغزم يه كمی كار بكشم ولی ديگه بعيد ميدونم بتونم يه معلم خوب پيدا كنم.

در رابطه با كلاس موسيقی و ساز زدنم هم كه اگه بخواهم براتون تعريف كنم اونوقت ديگه بايد يه خَرمُهره به گردنم آويزون كنم كه يهويی چشم نخورم. كيوان نگو، بگو بتهوون. بگو موتسارت. بگو باخ. بگو ريچارد كلايدرمن. بگو ابوالحسن صبا، تجويدی، ياحقی! 15 ساله كلاس موسيقی ميرم، اينقدر بدصدا و تخمی تخيلی ساز ميزنم كه سر و صدای همه در و همسايه رو درآوردم. چندين سال فحش و بدوبيراه و نفرين ناله‌های مادرم پشت سرم بود تا اینکه ازدواج کردم و از خونه پدری اومدم بیرون. الان دو سه ساله كه همسر گرامی و البته خيلی دوستانه بهم پيشنهاد داده هر چی تا حالا ياد گرفتم بسه و ديگه دنبال اين يكی هنر نَرم وگرنه مهرش رو ميذاره اجرا!!!

بهرحال هر سال جسته گريخته يه سری كارها رو واسه خودم برنامه‌ريزی می‌كنم تا در طول سال انجام‌شون بدم ولی والله بخدا ديگه درگيریها و مشكلات زندگی، كمتر اين اجازه رو به آدم ميده که پی، ساز و تار و آوا و نوا بره. موقع جوونی و دانشجويی كه آدم وقت و زمان بيشتری داره و ميتونه در كنار درس خوندن به كارهای حاشيه‌ای هم برسه عینهو گاو فقط ميخوره و نوشخوار ميکنه، يعنی اصلاً این چیزها حالیش نیست. يا تموم واحدهاش رو بعدازظهر ميگيره كه بتونه تا لنگ ظهر بخوابه و يا همش دنبال اَللَی تَللَيه و مسايل فرا حاشيه‌ هستش! موقعی كه دندون داريم نون نداريم حالا هم كه نون داريم ديگه دندون نداريم. خيلی از شماها الان هم دندون داريد و هم نون داريد پس بجای اينكه هی لبه نون که خمیره رو گاز بزنيد و دندون‌تون رو كُند كنيد، قدر این ساعتهایی رو که دراز به دراز عینهو میت، سینه‌کش دیوار و جلوی آفتاب لم دادید بدونید که فردا باید با چراغ دنبال این لحظات گمشده بگردید!

جمعه، ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴

دیشب حدود 14-15 تا از لینک‌هایی رو که این بغل، توی قسمت دوستان گذاشته بودم در کمال صحت و سلامت عقل، پاک کردم. اینکار بنا به سه علت بود:

1) بعضی‌هاشون دیگه خیلی وقته که نمی‌نویسند و ظاهراً دیگه خیال نوشتن هم ندارند. تموم وبلاگ‌شون رو گرد و خاک گرفته و آدم وقتی سری بهشون میزنه جز اینکه دلش بگیره چیز دیگه‌ای عایدش نمیشه.

2) یه سریها هم اینقدر دیر به دیر آپدیت می‌کنند که اصلاً با ننوشتن هیچ فرقی نمیکنه. یه مطلب الان می‌نویسند، یه مطلب اووووو رفت تا چند ماه ديگه. از این وبلاگها هم خیلی خوشم نمیاد و یه جورایی فکر میکنم این گسسته و پخش و پلا نوشتن توهین به خواننده است. آدم بخیال اینکه شاید طرف مطلبی نوشته ولی یادش رفته پینگ کنه، هی میره و میبينه، بهار شده ولی آخرین مطلب هنوز در رابطه با روز اول مهره و یا وسط مرداد و چهله تابستونه ولی هنوز مطلب کله پاچه خوردن زمستونش رو صفحه است. پس لینک اونها رو هم برداشتم تا خیالم از این جهت هم راحت شه.

3) و اما دوستان سری آخر کسانی بودند که اعتراف میکنم، خیلی نوشته‌هاشون رو دوست نداشتم. وبلاگ‌شون رو میخوندم ولی اینکه حالا خیلی از اون خوشم بیاد .... اگه لینک‌شون اون بغل بوده صرفاً یا بخاطر اصرار خودشون بود یا تو رودربایسی قرار گرفته بودم.

دیدم اینجوری بهتره یا رومی رومی یا زنگی زنگی. توی دنیای حقیقی که خیلی نمیتونیم رُک و راست باشیم و هر روز که میگذره دنبال اینیم که خاصیت آفتاب‌پرست بودن‌مون رو تقویت کنیم. واسه پوشیدن یه پیرهن شلوار، همه خودشون رو مسئول و موظف میدونند که در رابطه‌اش نظر بدند و ما هم بنابه یه سری معذورات و محدودیت‌ها موظفیم حرف‌شون رو قبول کنیم. پس حداقل توی این دنیای مجازی یه کمی راحت‌تر باشیم و اونجوری که دوست داریم بنویسم و عمل کنیم. هر چند ظاهراً همه اون حرف و حدیث‌ها و خاله‌زنک بازيها و محدودیت‌ها هم به این فضای مجازی کشیده شده و اینجا هم واسه نوشتن یه موضوع بیست بار باید یه مطلبی رو تایپ کینم و هی با این کلید Backspace تموم اون چیزهایی رو که نوشتیم پاک کنیم تا شاید به تریج قبای دوستی، رفیقی، برادری، خواهری، وزیری، وکیلی برنخوره. بهرحال ببخشید از همه دوستانی که اسم‌شون اون بغل بود و حالا نیست. خیلی‌ها لطف دارند و به این وبلاگ محقر و سرپا تقصیر، لینک دادند ولی هیچ دلیلی نمی‌بینم چون اونا به من لینک دادند منهم باید حتماً بهشون لینک بدم. خیلی از کسانی هم که از خیلی وقت پیش اسم‌شون توی ليست وبلاگهايی بود که من هر روز می‌خوندم‌شون، به وبلاگ من لینک ندادند. من از نوشته‌های اونها خوشم میاد حتماً نباید اون بنده‌خداها هم از مطالب من خوش‌شون بیاد. این بده و بستون و تبادل لینک به نظرم خیلی احمقانه و بچه‌گونه است.

بهرحال گفتم که در جریان باشید. اگر همین الان هم یه سری از دوستان که دیگه اسم‌شون اینجا نیست برن و لينک من رو از توی وبلاگ‌شون بردارند، اصلاً ناراحت نمیشم. به نظر شما اینکاری که من کردم نشونه پُررو بودنم یا صراحت و صداقتم؟!

چهارشنبه، ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۴

با رسيدن ماه خوشگل و بهشت‌گونه ارديبهشت، مثل سنوات اين 17-18 ساله اخير، نمايشگاه كتاب هم شروع شده. البته نمايشگاه كه چه عرض كنم جشنواره و فستيوالی از انواع و اقسام آدم و حيوان و پَرنده و چَرنده و رَنده و بستنی و تيغ ژيلت و پياز سيب‌زمينی و روسری و چتر و دمپايی و جوراب و عينك و چاغاله بادوم و خلاصه انواع و اقسام موارد مشروع و نامشروع و خلاف عفت عمومی از قبيل شورت‌های رنگی قرمز و آبی و فسفری شيش تا هزار تومنی و سوتين و گِن و ... الاماشالله! می‌خواستم در رابطه با بهبود نسبی اوضاع ترافيك اطراف نمايشگاه بنويسم و بگم كه شرايط امسال نسبت به سالهای قبل بهتر شده و درسته كه رفت و آمد كُنده ولی پليس برای بهبود اوضاع خيلی زحمت میکشه ولی ديدم شايد به مذاق بعضی از دوستانی كه شاش‌شون يه كمی تُنده و معمولاً زود قضاوت می‌كنند خوش نياد و باز يه اَنگ ديگه بچسبوند بيخ ريش‌مون و اينبار ژامبون نخورده و دهن سوخته، يه شبه بشم معاون اول قالبياف!

با توجه به جميع جهات فكر كنم تنها نمايشگاهی كه ارزش وقت گذاشتن و موندن توی ترافيك و اتلاف وقت و اون همه دود و سروصدا رو داره همين نمايشگاه كتاب. بهرحال آب و هوای عالی اردیبهشت و ديدن اون همه آدم مشتاق و كتابخون يه حس خيلی خوبی به آدم ميده و يه جورايی انرژی مثبت ايجاد ميكنه. هر چند در خوش‌بينانه‌ترين حالت، نصف بيشتر اين جماعت فقط برای گذروندن وقت و هيزی و چشم‌چرونی و قرار مدارهای عاشقونه به نمايشگاه ميان ولی خُب عيبی نداره، جماعت نمايشگاه كتاب بيان ولو اينكه بدنبال سِـرچ خوبرويان و ماه‌پريان باشند. اونجور جاها آدم اگه بخواد خلافی هم مرتكب بشه، مجبوره نقش فرهنگی بخودش بگيره و بره توی قالب آدم حسابی‌ها و خلافکارهای با پرستيژ. فكر می‌كنم نمایشگاه کتاب تنها نمايشگاه‌يی كه آدم تكليفش با خودش مشخصه. ميدونه چرا اومده و دنبال چيه. هر چند بخاطر تنوع سوژه، احتمال داره موضوع اصلی كه همانا خريد كتابِ فراموش بشه و آدم يهويی سر از ناكجاآباد دربياره ولی خب قطعاً دستاورد و ره‌آورد نمايشگاه اينقدی هست كه ارزش اون همه خستگی و حيرونی رو داشته باشه. طرف يه كمی زرنگ باشه همه چيز ختم به خير خواهد شد! بهرحال آدميزاده و خطا و اشتباه جزيی از هستی و وجود انسان. قرار نيست كه همه مثل من پاك و بری از هرگونه خطا و لغزش و گناه باشند و فقط و فقط بدنبال تحقيق و بررسی و مطالعه و خريد كتاب به نمايشگاه برند ( آره ارواح عمه‌ام! ) از محسنات ديگه نمايشگاه اينه كه ممكنه لابه‌لای كتابها و موارد خوندنی، چيزهای خوردنی هم پيدا شه كه خوشبختانه فَت و فراون توی نمايشگاه موج ميزنه. مجموع همه اين موارد، انگيزه آدمها رو واسه مطالعه بيشتر ميكنه. اينجوری طرف مطمئنه وقتی بره نمايشگاه كتاب براش هم فالِ و هم حال! اگه دست پا چُلفتی و کلنگ نباشه، مُخ دو نفر رو ميزنه و چهار تا شماره ميده و تا يه سال تضمينی آبونمانه. بَبُو و شاسکول هم كه باشه حداقل رخ و رخساری ديده و انگاری اومده فَـشِن شانل و كريستن‌ ديور و جرج آرمانی، انواع و اقسام سَر و كله و ريخت و قيافه و لباس و عينك رو يكجا و بصورت كُلنی و فله‌ای می‌بينه كه ديدن اين همه نعمت، هم مُمد حيات است و هم مفرح ذات!

من برخلاف خيلی از آدمها، قيمت كتاب رو اصلاً بالا و زياد نمی‌دونم. درسته اگه قيمت، كمتر باشه فروش بیشتره و نتيجه بهتری عايد ميشه ولی وقتی قيمت‌ كتاب رو با يه سری چيزهای دم‌دستی و خِنزر پِنزر مقايسه می‌كنيم، می‌بينيم هنوز ارزش كتاب از دو كيلو خيار سالادی كمتره. حالا چون كتابه و در حوزه مسايل فرهنگی می‌گنجه كه نبايد مفت و مجانی به دست‌مون برسه. تجربه نشون داده اگه خیلی هم ارزون باشه و مُفتکی به چنگش بياريم، دیگه اصلاً قدر و منزلتش رو درک نمی‌کنيم و لاش رو هم باز نمی‌كنيم! گذشت اون موقع‌ها که می‌گفتند، مفت باشه کلفت باشه! الان حتی ديگه بابت چیز کلفت هم باید کلی خرج کرد. واسه خوردن يه كباب‌تُركی حاضريم سه دور تهران رو بچرخيم و از اون سر تهرانپارس پاشیم بریم اون یکی سر ستارخان، دو ساعت وقت میذاریم، 20 ليتر بنزين می‌سوزونيم تا یه ساندویچ بخوریم ولی وقتی نوبت به خريد كتاب ميرسه چنان غربتی بازی درمياريم و گريه و زاری می‌كنيم كه ما وقت نداریم، کتاب گرونه، نون نداریم بخوریم، این چه مملکتیه، دخترا ول کوچه خیابون شدن، پسرها همه عملی شدن، کرایه تاکسی زیاد شده، چرا بارون نمیاد، خيابونها آسفالتش خرابه، خيار خوردیم سردی‌مون كرده و اسهال گرفتیم، چرا اینقدر آبجو گرون شده، اين عنايتی چرا اين شكليه و ...

به نظر من بدبختی كه گريبون همه ما ملت فاضل و دانشمند و محترم و والامقام و صد البته جهان سومی رو دو دستی چسبيده و حالا حالاها ول‌کُن ماجرا نیست، بحث ريالی كتاب نيست بلكه مشكل در گـَل و گـُشاد بودن نقطه گرانيگاه‌ بدن‌مونه. والله بخدا كتاب اينقدی گرون نيست كه سطح سواد و مطالعه ساليانه ماها رو به نقطه فاجعه برسونه. حداقل برای مايی كه كامپيوتر و اينترنتی داريم و مثلاً آدمهای به روزی هستيم و در ماه حداقل پونزده هزار تومن بابت هزينه كارت اينترنت و تلفن پرداخت می‌كنيم، يه كافی‌شاپ ميريم و دو تا آناناس ‌گلاسه می‌خوريم شیش هزار تومن ميديم، يه مانتو يا شلوار جين می‌خريم سی هزار تومن ميديم، از صبح تا شب پنحاه بار SMS دونه‌ای 14 تومن برای دوست و رفقها می‌فرستيم، فكر نمی‌كنم خريدن دو تا كتاب در ماه، فشار خیلی زيادی به جای جای بدن‌مون وارد کنه بلکه باید یه کمی آقادایی رو هَم بکشیم و سعی کنيم یه جور دیگه‌ای به مسايل نگاه کنیم. يه جوری که همش روی شکم و زيرشکم‌مون فوکوس نشده باشه!

يكشنبه، ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۴

آدم زور میزنه و خودش رو جر میده تا یه مطلب در رابطه با انتخابات که در حال حاضر بزرگترین دغدغه فکری همه شده بنویسه اونوقت شب که میاد خونه و کامنت‌هاش رو چک میکنه، دوست داره دوپایی بره توی مانیتور. من صادقاً نظر خودم رو در رابطه با انتخابات و معین نوشتم و فکر میکنم اگه به درستی قضاوت کنیم، عمده اون نوشته بجای تعریف و تمجید، انتقاد از معین بود. من حتی اشاره مستقیم کردم که معین " شخصیت ریاست جمهور " شدن رو نداره یعنی بقول خودمونی، اصلاً مال این حرفها نیست و این کُت براش خیلی گُشاده ولی توی این برهوت و کویر نامزدی، ایشون میتونه گزینه معقول‌تری باشه. بهرحال " لنگه کفش در بیابون غنیمته " این همه از اون بنده خدا انتقاد کردم و یه وزیر مملکت رو به چهار میخ کشوندم، اونوقت بعضی‌ها اومدن و گفتن ظاهراً جلسه رو من تاثیر گذاشته و متحول شدم و از اینجور گل‌واژه‌ها. نمی‌دونم مثلاً فکر کردید ما تا حالا ساندویچ کالباس نخورده بودیم و کشته مرده یه نهار بودیم یا اینکه معین بهمون وعده داد اگه رئیس جمهور شه من میشم معاون اولش به شرطی که بیام و توی وبلاگم ازش تعریف و تمجید کنم؟!

به نظرم شما یا اصلاً نیایید و اين مطالب رو نخونید یا اگه میخونید مثل اون 400 نفر آدم بامعرفتی که دیروز مطلب رو خوندن و بدون اظهار نظر رفتن، شما هم بدون اظهار نظر رد شین و برین دنبال کار و زندگی‌تون ولی اگه قرار شد یادداشت بذارید و نظرتون رو بگید، جون هر کی که دوست دارید گل‌واژه ننویسد. یه الاغی پیدا میشه یه عرعری میکنه، دیگه همه میان و بجای اینکه در رابطه با مطلب نظر بدن در رابطه با فرکانس و ارتعاشات صوتی الاغه بحث میکنند. تا حالا چندین بار گفتم که من واسه تک‌تک نظرات شما عزیزان ارزش قائلم. معمولاً و بیشتر مواقع به نظرات جواب دادم. بعضی از نظراتی رو که مهم و ارزشمند بوده، در رابطه‌اش یک يا چند مطلب کامل و مفصل نوشتم. بعضی از اونا رو عیناً توی صفحه اصلی وبلاگم قرار دادم چون معتقدم هر کدوم از این نظرات میتونه گره‌گشا باشه و معمای لاينحلی رو حل کنه. بنابراین اصلاً خودتون رو توی معذورات اخلاقی قرار ندید که بخواهین واسه همه مطالب من، کامنت بذارید ولی خب اگه قرار شد چیزی بنویسید بینی و بین‌الله یه کم روش فکر کنید و چیزی بنویسید که آدم به شعور خودش و شما شک نکنه و اون کامنتها در حکم فحش خواهر مادر به آدم نباشه.

اون احساسات طنزگونه‌تون رو هم میتونید در نوشته‌های وبلاگ‌تون استفاده کنيد. بعضی‌هاتون توی وبلاگ‌هاتون ( برخلاف زبون راحت و متداول وبلاگی ) همچین ادبی و رسمی می‌نویسيد که انگاری از نواده‌گان شيخ سعيد ابوالخير هستيد، اونوقت به من که میرسيد و قراره کامنت بذاريد همه‌تون حس می‌کنيد شدید، عبید ذاکانی!

فردا نمیرم سر کار و قراره برم نمايشگاه کتاب. البته قطعاً تا روز آخر چند بار ديگه هم به نمایشگاه سر میزنم. نمایشگاه کتاب، بخصوص قسمت مطبوعات رو خیلی دوست دارم. قدم زدن توی محوطه نمایشگاه، یه حس خیلی خوبی توی وجود آدمی ایجاد میکنه. یه حسی که توی این دنیای ماشینی و مادی که همه الگوها و معیارها و اساس و اصولش شده پول، بَدجوری به دل میشینه.

شنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۴

ميگن سری كه درد نميكنه آدم دستمال نمی‌بنده. در مملكت ما با ورود به دنيای سياست و سياسيون و رجال سياسی، بايد قيد خيلی‌ چيزها رو بزنی چون يهويی سر و صدايی بپا ميشه و آش نخورده و دهن سوخته. يه چيزی رو پيرهن عثمون و اَلكی دستمالی رو عَلم می‌كنند و چنان می‌بندند به سرت و گره‌ محكم و كوری هم بهش ميزنند كه ديگه با دندون هم نتونی بازش كنی و خَلاصی از اون حواله داده ميشه به قيامت و روز محشركبری. من هم چون كلاً نه آدم سياسی هستم، نه ديد سياسی دارم و نه از سياست و بوی قرمه سبزی خوشم مياد، هميشه يه جور راه ميرم كه مجبور نباشم دستمال سری رو يدك بكشم. خيلی مرد باشم و زرنگی كنم همون چيزهايی كه مادرزاد به تن و بدنم پيوند خورده رو حمل كنم شاهكار بزرگی انجام دادم!

اولاً خدمت دوستانی كه توی كامنت‌های قبلی گله كرده بودند چرا من به اونا نگفته بودم چنين جلسه‌ای هست عرض كنم كه دقيقاً متنی رو كه اول مطلب قبليم نوشته بودم، همونی ايميلی بود كه برای من فرستاده شده بود. فكر نمی‌كنم جايی از ايميل نوشته شده باشه كه من ميتونم همراه خودم دوست و رفيق و فَك و فاميلم رو هم به اين جلسه ببرم. عروسی كه نبوده خر تو خر باشه. احتمالاً اونها هم بررسی كرده و چهار تا آدم حسابی رو دعوت كرده بودند! در ثانی چند نفر از بلاگرها قبل از پنج‌شنبه اين دعوتنامه رو توی وبلاگ‌هاشون نوشته بودند شما اگه خيلی مشتاق و علاقمند ديدار با معين بوديد با خوندن اون می‌تونستيد به اين مراسم تشريف ببريد. شما می‌خواستين معين رو ببينيد يا من رو؟!

و اما ... يك رأی حق مسلم و قانونی منه. در دادن و ندادنش مختارم كه البته اگه سخنان قبل و پيامدهای بعد از انتخابات، كسی رو كه رأی نداده، مرتد و منافق و عامل استكبار ندونه سعی می‌كنم با تفكر و تعقل از اين حقم استفاده كنم. نه زبون خيلی شيوا و رسايی دارم كه بتونم ماری رو از توی لونه‌اش دربيارم، نه روزنامه‌نگارم كه نوشته‌ام رو چندين هزار نفر بخونند و نه شخصيت كاريزمايی دارم كه بخواهم روی آدمها نفوذ داشته باشم و چند رأی بيشتر برای مشروعيت نظام يا به نفع كانديدای خاصی جمع كنم كه اگر قرار بود كلامم نفوذ داشته باشه و معجزه كنه قطعاً بعد از چند سال زندگی مشترك، همسر گرامی ديگه توی غذای من هويج و نخودفرنگی نمی‌ريخت!

من احتمالاً رأی ميدم. چون تجربه نشون داده با ندادنش مشكلی حل نشده. حضور مردم در انتخابات دو دوره قبل رياست جمهوری و نمايندگان مجلس ششم نشون داد كه بودن و اظهار نظر، بهتر از خونه نشستن و تخمه خوردن و منتظر قضاء و قدر موندنه. به نظر من، گذشت زمان بخوبی نشون ميده كه خاتمی در دوره رياست جمهوريش چه خدماتی انجام داده البته انتقاد از خاتمی و كارهای انجام نداده‌اش هم زياده ولی مجموعاً فكر می‌كنم كارهایی كه توی اين هشت سال انجام شد به مراتب بيشتر از اونهايی بود كه بنابه دلايلی انجام نشد و يا نمونه‌اش نمايندگان مجلس ششم، اونها اگر شق‌القمری نكردند حداقل شر و آزاری هم نرسوندند. به نظر من در حال حاضر معقول‌ترين گزينه در بين نامزدهای انتخاباتی، دكتر معين ِ كه البته خيلی اميدوارم يه جناح و حزبی توی اين روزهای باقيمونده يه مهره بهتر و پُردل و جرأت‌تری كه " شخصيت رياست جمهوری " رو داشته باشه، رو كنه ولی اگه قرار باشه بر اساس اصل " لنگه كفش در بيابون " رأی بديم قطعاً معين گزينه مناسب‌تر و معقول‌تريه.

و اما من معين رو از لحاظ شخصيت و تفكری در راستای خاتمی و البته چندين پله پايين‌تر از خاتمی ميدونم. به نظرم هر دوی اينان مردان فرهنگی هستند كه سخت، اخلاقگرا و مبادی آداب‌ند. شايد يكی از بزرگترين ايرادها همين پای‌بندی بيش از حدِ معين و خاتمی به اصول اخلاقی باشه. چنين مردانی نمی‌تونند خيلی در سياستی كه نه پدری داره و نه در آغوش مادری بزرگ شده، موفق باشند. سياست، مردان جسور می‌خواد. كسانی كه قدرت اين رو داشته باشند برخلاف رودخونه شنا كنند. كسانيكه قدرت مانور و انعطاف‌پذيری بالايی داشته باشند. با برخوردی كه با معين داشتم حس كردم ايشون رو ميشه براحتی و با طرح چند سئوال ساده به چالش كشوند. زود خوشحال و سريع برافروخته ميشه. چهره ساده و دوست‌داشتنی‌ داره كه صداقت روستايی‌گونه‌اش حتی پس از رفت و آمدهاش به هيئت دولت و وزارت علوم هنوز هم بخوبی در چهره‌اش هويداست كه خُب همه اينها نشان از انسانيت و شخصيت بالاش ميده ولی آيا همين صفات در امر مديريت و تصميم‌گيری و سرشاخ شدن با هزارويك توطئه شناخته و ناشناخته نميتونه بزرگترين نقطه ضعفش باشه. يعنی انتخاب كسيكه نقاط قوتش بمراتب از خاتمی كمتر و در بهترين حالت ممكن و با ارفاغ، همان نقاط منفی و ضربه‌پذير خاتمی رو داراست. شايد همين صداقت معين دوباره ما رو بعد از چهار سال باز برگردونه در همين نقطه‌ايی كه الان درش قرار داريم. همين اخلاقگرا بودنش، همين صداقت و فرهنگی بودنش يه كمی تصميم‌گيری رو برام سخت كرده.

بهمين خاطر اميدوارم يه كس ديگه‌ای غير معين نامزد بشه كه در عين داشتن شخصيت بالا، خيلی هم محدود به ادب و آداب و اخلاق و انضباط نباشه. نگاه و تفكر معين معلم‌گونه است و جامعه، مدرسه نيست كه با تشويق به نمره بهتر، صبح شنبه همه موهاشون رو با نمره 4 اصلاح كرده باشند و ناخن‌هاشون رو هم از ته گرفته باشند. صحبت از جامعه‌يه به بزرگی ايران و مديری به توانمندی اداره همه ايرانيان در اقصی نقاط دنياست.

جمعه، ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۴

پيرو نشست ماه گذشته گروهي از وبلاگ‌نويسان با مسئولان ستاد انتخاباتي اصلاح‌طلبان پيشرو، يك جلسه مشورتي عمومي با حضور دكتر معين و تعدادي از مشاوران و همكاران ايشان، با هدف گفت و گوي مستقيم و دريافت نظرات بلاگ نويسان و فعالان فضاي مجازي تشكيل خواهد شد. از جنابعالي دعوت مي‌شود كه در اين نشست مشورتي و بحث و گفتگو در مورد انتخابات آزاد حضور به هم رسانيد.
زمان : پنج شنبه 15 اردي‌بهشت ساعت 16 تا 30/13
مكان: خيابان ولي‌عصر، چهارراه پارك‌وي، مجموعه فرهنگي ورزشي وزارت كار

و این ایمیلی که دو سه روز پیش به دستم رسید، باعث شد ديروز پنج‌شنبه به جلسه‌ای که از طرف ستاد انتخاباتی دکتر معین دعوت شده بودم، برم تا هم برای اولين بار دکتر رو از نزدیک ببینم و هم چند نفر از دوستان بلاگری رو که خیلی وقت بود ازشون خبر نداشتم. هر چند اين جلسه باعث و بانی خير شد و چند نفر ديگه به دوستان وبلاگ‌باز و بلاگرم اضافه شد.

ساندویچ ژامبون اهدایی از طرف ستاد انتخاباتی در کنار دکتر، صرف و سپس گوش سپردیم به سخنان دکتر و بلاگرها. سخنانی که البته یه جورایی به گوشم آشنا بود و حتی حس می‌کردم چند سال قبل، اونها رو در یک فرم و قالب قشنگتری شنيده بودم. فقط شاید بعضی از واژه‌ها عوض و جایگزین کلمات دیگه‌ای شده بودند. فیلترینگ، پروکسی، اورکات، پرونده وبلاگ نویسان، بلاگرهای خارج از ایران و ... ولی خُب در یک کلام، دکتر معین رو انسان خوب و متشخصی دیدم ولی اینکه بتونه مدیر خوبی هم باشه و از پس يه کشور بربياد ... خیلی دوست دارم در رابطه با این جلسه و برداشت شخصی خودم از معین بنویسم ولی فکر نمیکنم این موقع شب ( ساعت 3:25 بامداد ) همچین زمان مناسبی برای آناليز شخصيتی یک کاندیدای ریاست جمهوری و نوشتن وبلاگ باشه! آدم اگه هفت نسل قبلش هم جغد بوده باشند و از نواده‌گان خرس قطبی هم که باشه، دیگه حق داره اين موقع شب خوابش بگيره. بنابراین برای اینکه شما و اينجا بروز باشید، گفتم این چند خط رو بنویسم تا سر فرصت یه مطلب کامل در رابطه با برداشت خودم از دکتر معینی که یه جورایی دوست داشتنی بود و به دلم نشست، بنویسم.

اگه خوب دقت کنيد توی این عکسهایی هم که آرش از جلسه گرفته یه گوشه کناری میتونید من رو ببینید!

سه شنبه، ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۴

چند وقتی هست كه آی دی ياهو مسنجرم رو گذاشتم زير لينك‌ دوستان. بعضی‌ها متوجه شدند و بعضی‌ها هم هنوز نديدنش. بابا جون چرا خِنگ بازی درمياريد اوناهاش، اون پايين صفحه. هر چند بعضی از دوستانِ بلاگر، اينكارها رو خيلی نمی‌پسندند و گذاشتن آی‌دی مسنجر رو دقيقاً مثل انداختن لاستيكِ مارشال دورسفيد زير پيكان مدل 48، كاملاً آقا جوادی و بی‌كلاسی ميدونند ولی چون وبلاگ رو وسيله‌ای برای ابراز بيان و انتقال اطلاعات ميدونم بنابراين فكر می‌كنم وبلاگ بايد يك جريان آزاد دو طرفه باشه و امكان اين فراهم شه كه خواننده هم بتونه نظراتش رو راحت و بدون خون و خونريزی بيان كنه و در صورت نياز بيشتر، با صاحبخونه ارتباط و صد البته از نوع مشروعش برقرار كنه! اين چهره مات و مُشجر و نصفه‌نيمه‌ايی كه ماها از خودمون در وبلاگ‌هامون نشون ميديم عمدتاً باعث كنجكاوی خواننده‌ها ميشه. بعضی از اونا كه همين جوری مادرزاد فضول و كنجكاوند و دوست دارند توی هر سوراخی يه چيزی بكنند وقتی هم يه مدتی نوشته‌های يه وبلاگ رو می‌خونند قطعاً حس كنجكاوی‌شون اينقدر تحريك و اَنگولك ميشه كه ديگه آروم و قرار ندارند. دقيقاً انگاری كَك افتاده توی تنبون‌شون كه البته من فكر می‌كنم اين يك امر كاملاً طبيعی باشه و اون همانا ارضاء حس كنجكاوی‌شونه نه جای ديگه‌شون! بهرحال اونها فكر می‌كنند حالا مايی كه اين مطالب رو می‌نويسيم چه گـُ...ی هستيم و دوست دارند چهره ما رو يه كمی بيشتر از اون حدی كه نمايونه ببينيد و بدونند آيا كسی كه اين حرفها رو ميزنه واقعاً بهش اعتقاد و ايمان داره يا فقط واسه دلخوشی و اينكه به دهن خواننده شيرين بياد، گفته و نوشته؟!

من خودم هم مثل خيلی از شماها يه مدتی از اون كَك‌های گُنده‌ افتاده بود توی تنبونم و خيلی دوست داشتم چند نفر از بلاگرهايی كه نوشته‌هاشون رو می‌خونم رو از نزديك ببينم. وقتی وبلاگ خيلی از دوستانی كه خُب اون موقع هنوز باهاشون رفيق نشده بودم، رو می‌خوندم يه شخصيت خيالی ازشون توی ذهنم ساخته بودم ولی وقتی پينكفلويدش، خورشيد‌ خانم، زن نوشت، غلاف تمام فلزی، احسان و يه تعداد ديگه‌ای رو ديدم، ‌متوجه شدم اونها، همه چيزشون عاديه و هيچ خبری از شاخ و دُم و چيزهای ماوراء‌يی توی وجودشون نيست! اونها هم دقيقاً مثل من بودند با اين تفاوت كه بلد بودند نظرات‌شون رو بيان كنند.

بهرحال از موقعی كه آی‌دی رو توی وبلاگم قرار دادم تونستم با خيلی از خواننده‌ها آشنا بشم و با هاشون صحبت كنم. خواننده‌هايی كه قطعاً خيلی بيشتر از من می‌فهمند و نگاه‌ خيلی عميقی نسبت به مسايل پيرامونی‌شون دارند. حالا اگه بيشتر و عميق‌تر از من هم به مسايل نگاه نكنند، حداقلش اينه كه از زاويه ديگه‌ای كه من نمی‌تونم توی اون موقعيت قرار بگيرم، دارند به مسئله و مشكلِ عنوان شده نگاه می‌كنند و كنار هم گذاشتن اين نگرشها ميتونه يه ديد كامل و 360 درجه به آدم بده. صحبت‌های رد و بدل شده بين ما عمدتاً در رابطه با مطالب نوشته شده در وبلاگِ. مطالبی هم كه در رابطه با بحث‌های زن و مرد و جنسيتی هستش معمولاً يه كمی حساسيت‌زا هست و سخن در اين راستا بيشتر و داغتره كه خب بعضی مواقع با يه كمی توضيح، موارد گنگ و نامفهوم خيلی راحت حل ميشه. گاهی هم در رابطه با مسايل شخصی و اينكه اصلاً من كی هستم، چی هستم، چی می‌خورم، كجا می‌خوابم، چی می‌پوشم و يه سری از همين مسايلی كه به " چی‌ " های مختلف مربوط ميشه كه خب حالا گفتن همه‌ اون چيزهايی هم كه رد و بدل ميشه زياد خوبيت نداره. بهرحال بلاگر، امين و رازداره مردمه و دلش گنجينه اسراره كه اگه قرار باشه ... اصلاً بگذريم!

شايد پارسال همين موقع‌ خيلی از ماها اصلاً نمی‌دونستيم وبلاگ چيه و وقتی اسمش رو می‌شنيديم اون رو هم يه چيزی تو مايه‌های HIV مثبت و از مظاهر جرم و فساد ميدونستيم. ديد خيلی‌ها اينجوری بود ( كماينكه هنوز هم هست ) وبلاگ يعنی چهار تا بچه قِرتی، مُزلَف و مرفه كه از سر بيكاری وقتی از چت كردن خسته ميشن ورميدارند از دوست دخترهای پَتياره و روابط ث.ك.ثی‌شون می‌نويسند. بهرحال با گذشت يكی دو سال و روند بسيار سريع تكنولوژی، ديد و نگرش عموم و عمدتاً تصميم‌گيرنده‌ها ( حالا شايد هم فقط در ظاهر باشه ) خيلی بهتر از قبل شد. طوريكه ديگه خيلی از سبزی‌فروشان هم وب سايت دارند و نامزد رياست جمهوری هم پيدا نمی‌شه كه سايت نداشته باشه و ندونه وبلاگ چيه. امروز ديگه سخن گفتن در راستای IT و اينترنت، شده يكی از ابزارهای بزرگ تبليغاتی.

بهرحال منظورم از همه اين صحبت‌ها اين بود، كاشكی دوستانی كه وبلاگ دارند اين امكان رو فراهم می‌كردند كه اونهايی كه مايل هستند بتونند باهاشون چت كنند و راحت‌تر ارتباط برقرار كنند. ميدونم مشكلات و معضلات اينكار هم زياده و وبلاگهايی كه خواننده زيادی دارند با مشكل روبرو ميشن ولی لابه‌لای اين حرفها و نظرات، يه نكاتی عنوان ميشه كه ارزش همه اين مسايل رو داره.

دوشنبه، ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۴

امروز اول ماه مه و يازده ارديبهشت، روز جهانی كار و كارگر بود. هر چند بقول هشت پا، تبریک در چنین روزی به کارگر یه جورایی مثل دادن فحش خواهر مادره میمونه ولی خُب همین فحش رو هم که بهش ندیم چه کنیم؟! کارگر كه باشی مثل من، مجبوری 364 روز سال با انواع قوانين تخمی تخیلی ضدكارگری و شرايط متغير و نابسامان و مغرضانه محل كارت كه يه جورايی همه‌شون در حكم چوب و چماقه ميمونه كه هر روز ميخوره فرق سَرت، سر كنی ولی خُب خوبيش اينه كه روز كارگر يه سكه تمام بهار آزادی بهت ميدن و بعدش مهم‌تر از همه اينكه، توی يه همچين روزی كه همه جا بازه و ملت مجبورند صبح بلند شن برن سر كار، تو تعطيلی و ميتونی تا لنگ ظهر بخوابی و 21 انگشت دست و پات رو دراز كنی و به ريش همه اونهايی كه مجبورند صبح كله سحر از خواب بيدار شن، بخندی و اونوقت بعد از خوردن صبحونه دوباره مثل هر روز ماتم بگيری و هی فكر كنی با اون يه دونه سكه كدوم يك از مشكلاتت رو حل كنی!

اين دندون من پنداری نذر كرده هر دو سه سال يكبار چهارصد پونصد هزار تومن ما رو به باد فنا بده. هی اضافه‌كار واميستيم تا دوزار گيرمون بياد و تابستون قلک‌مون رو بشکونیم و بريم آنتاليا، ببينيم ماه‌پريان اونور دنیا چه شکلیند و چه می‌كنند ولی يهويی يه هزينه الكی كه اصلاً روش حساب نكردی مثل تيرغيب مياد و ميخوره وسط تموم درآمدهای مشروعت و توی یه چشم بهم‌زدن، مسافرت و دیدن پری‌رویان ميشه پشم! فعلاً كه اين دندونه شده قوز بالا قوز. هر چقدر كه بهش رسيدگی می‌كنم ولی فایده‌ای نداره و افاقه‌ نمی‌كنه. مسواك ميزنم، نخ‌دندون ميزنم، آب نمك قرقره می‌كنم، فقط مونده روی این بُرس‌توالت خمير دندون بمالم و با فرچه دندون‌هام رو تميز كنم ولی هر چند وقت يكبار يهويی نصفه دندونه مياد توی دهنم. پريروزها باز حس كردم يكی از دندون‌هام يه كمی غيرعاديه و يه جورايی می‌شَنگه اين بود كه رفتم پيش دكترم. سلام و عليك و خوابيدن روی تخت همانا و يهويی كل دندون مثل آوار خراب شدن توی دهنم همان. پنداری كرم محترم، تموم محتويات دندونم رو ميل نموده و فقط يه ذره از سطح دندون رو برای يادگاری و خالی نبودن عريضه باقی گذاشته بودند. حالا شانسی كه ماها آورديم اينه كه كلاً از لحاظ فعاليت‌های زيست محيطی و متابوليسمی! كرم‌های دندون، فقط آهك و كلسيم دوست دارند و گوشت‌خوار نيستند وگرنه با اين اشتها و علاقه‌ای كه دارند و همه چيز رو از بيخ و بُنش می‌خورند اگه علاقه‌ای هم به گوشت داشتند كه ديگه معلوم نبود الان چیزی از مردی و مردونگی واسمون باقی مونده بود!

اون قسمت از اندامهای بدن كه بيرونی هست و دید و لمسش واسه همه راحته و شكل و شمايل و قد و هيكلش بخوبی واضح و مشخصه و حتی نسبت به ساير اندامها يه كمی برجسته‌تر و ملموس‌تره! و 24 ساعته عينهو ساعت كار ميكنه و مثل شاخ شمشاد سرحال و شادابه، وقتی برای معاينه و چك‌آپ پيش دكتر می‌بريش، دكتره الكی هزارويك عيب و ايراد روش ميذاره و برای درمان دردِ نداشته‌اش كلی پول ازت ميگيره، حالا وای بحال دندونی كه توی دهنِ و هيچی‌يش هم معلوم نيست و تازه خودت هم حس ميكنی يه كمی درد داره. تا حالا كه صدوبيست هزار تومن بابت پُر كردن و روكش يه دندونِ چُس‌مثقالی پرداخت كردم و اينجور هم كه دكتر عزيز می‌گفت يكی دو تا ديگه هم در آستانه نابودی هستند و برآورد ايشون اينه كه بجز اين پول، بنده بايد يه چيزی حدود دويست هزار تومن ديگه هم بپردازم! ( پس با اين حساب، سكه روز کارگر كه رفت هيچ، پنداری بايد دو سه تا ديگه هم بدزدم! ) درد دندون يه طرف، وحشت از اون وسايل و بيل و بيلچه و درفش و تيشه و مته دندونپزشكی يه طرف، كلی حروم شدن وقتت توی ترافيك و مطب و تحمل چُس و افاده‌های خانم منشی که همچین برات قیافه میگیره پنداری میخواد عمل قلب باز کنه، يه طرف، ترس از ابتلاء به ويروس ايدز يه طرف ( اینهایی که تا حالا گفتم همه‌شون با هم یه طرف ) و پرداخت قُلمبه پول بی‌زبون به دندونپزشكی هم يه طرف. همچون آتيشی می‌افكند بر خرمن و خشتك آدمی كه به مثابه آتش در نيستان به يكباره می‌سوزاند و میدراند تمامی وجودت را. اگه ميدونستم يه روز قراره توی این مملکت بجای تأمين اجتماعی و درمان رايگان بابت دو تا دندون چهارصد هزار تومن بپردازم حتماً بجای اينكه يه كارگر دون پايه بشم می‌رفتم پزشك ميشدم!

البته باز باید خوشحال باشیم و غرغر زیادی نکنیم. بهرحال شانسی که آورديم اینه که نسبت هزينه درمان با حجم و اندازه اعضاء بدن نسبت مستقيم نداره. وقتی برای يه دندونی كه قد نخودچیه اينقدر پول بايد بديم حالا شما حساب كنيد برای يه چيزهايی كه اندازه‌اش چند برابر دندونه، چه‌ها كه باید نمی‌كرديم؟!