شنبه، ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۴

حتماً هفته گذشته و همزمان با ولادت پيامبر اكرم، به کرات از راديو تلويزيون شنيديد كه بيش از يك ميليون نفر از ايرانيها، فاميلی‌هاشون " محمدی " حالا با يه پسوند و پيشوندی هستش و بيشترين اسمهايی كه ايرانی‌ها در سال گذشته برای بچه‌هاشون انتخاب كردند، اسمهای محمد، علی، فاطمه و زهراست.

قبل از اينكه كار به فحش و فحش‌كاری كشيده بشه و كسی بخواد از سر تعصبات دينی و مذهبی، كُت از تنش دربياره و آستين‌هاش رو بالا بزنه تا بخاطر اين جسارت، من و خِشتكم رو سرهم جـِر بده و از وسط دونيم‌اَم كنه، عرض كنم اينی كه حالا چند خط پايين‌تر قراره بنويسم صرفاً نظر شخصی منه و فكر نمی‌كنم هيچ منافاتی هم با دین و اسلام و شيعه داشته باشه. در اينكه ايران و ايرانی با دين و مذهب و اسلام، قرنهاست پيوند محكم و جدانشدنی خورده‌اند هيچ شك و شبهه‌ايی نيست. بهرحال چه ما خوش‌مون بياد و چه خوش‌مون نياد، به كوری چشم تموم دشمنان داخلی و خارجی، تاريخ نشون داده تا حالا هيچ وقت ايرانی‌جماعت، چه قبل و چه بعد از اسلام، در مقابل مذهب، قيام و شورش و عصيانی نكرده. پس نبايد خيلی به اين اميد باشيم كه حكومت عوض ميشه و دولت مستقل و جديدی سر كار مياد. كمااينكه فكر نمی‌كنم ديگه ما هم حال و حوصله انقلاب و كودتا و كشته و بگير و ببندهای اينچنينی رو داشته باشيم. بنابراين با عِلم به اينكه اين چهار خط نوشته هيچ خطر جدی واسه دين و مذهب نداره و عمراً نمی‌تونه اقدامی باشه عليه امنيت ملی و براندازی رژيم! با اجازه بزرگترهای مجلس ميريم سر اصل مطلب.
( ببين تروخدا از ترس باسن مبارك كه يهويی توسط عوامل خودسر، از سقف آويزون‌مون نكنند، برای دوخط نوشته بايد چقدر صغری كبری بچينيم. البته لازم به تذكره، همون تاريخ بالايی كه نشون داد هر جا پای مذهب در ميون بوده، ايرانی هم عينهو خرگوش آروم و رام بوده يه واقعيت ديگه‌ تاریخی رو هم نشون ميده و اون اينه كه پنداری از گذشته‌های خيلی دور، توی اين مملكت رسم بر اين بوده كه اول می‌كُشتن بعداً می‌شماردند * )

پشتوانه تاريخی و فرهنگی ايران زمين چيزی نيست كه بشه اونو ناديده گرفت و به سادگی از كنارش رد شد. فكر كنم به نفع همه‌مون باشه به اين فرهنگ غنی احترام بذاريم. فرهنگ و تمدنی که قدمتش به قبل از اسلام میرسه و حالا، ماهايی كه وراث اين گنجينه گرانبها هستيم بايد يه جورايی در پردازش و پرورش اون، تموم سعی و تلاش‌مون رو بكنيم. ضمن احترام به تمامی اسمهای دينی و مذهبی كه ريشه در زبان عربی داره، فكر می‌كنم كم نباشند اسم‌های با مسماء و زيبای ايرانی كه يادآور و زنده‌كننده تاريخ و تمدن و هويت و فرهنگ اين مرز و بوم ِِ. انتخاب اسم مناسب و ايرانی ميتونه يكی از كارهای ارزشمند در راستای اعتلای فرهنگ اصيل ايرانی باشه. بهرحال قبل از هر چيز، ما ايرانی هستيم و ظاهراً قراره ايرانی هم باقی بمونيم. در تمام طول تاریخ، تُرک و عثمانی و تیمور و چنگیز و هیچ کدوم از عوامل زَر و زور نتونستند ایرانی‌جماعت رو از فرهنگ و نژادش دور کنند. پس به نظر من همونجوری كه امروز بايد از اسمهای عجيب غريب و نامأنوس غربی و فرنگی بشدت پرهيز كنيم بايد تموم سعی و تلاش‌مون رو هم بكنيم تا اصالت و ايرانی بودن‌مون رو هم حفظ كنيم. كم نيستند خانواده‌های ايرانی خارج از وطن كه با توجه به تلفظ سخت اسم‌های ايرانی برای خارجيها، ولی باز برای بچه‌هاشون اسم‌های اصيل فارسی انتخاب می‌كنند. اين يعنی ارزش. اين يعنی فرهنگ. اين يعنی ريشه داشتند و گـُم نشدن در زرق و برق شهرها و ايالات و کشورها.

اگه قرار باشه اداره ثبت و احوال برای ثبت يك اسم اصيل فارسی هزارويك مشكل بتراشه و انواع و اقسام محدوديت‌ها رو برای ارباب رجوع ايجاد كنه و همه اسم‌ها رو از فيلترهای سخت و نگاه‌های بشدت غير‌فارسی بگذرونه يا اگه قرار باشه معلم‌ اين مملكت، سر كلاس درس، پسری رو كه اسمش " برديا " ست، مسخره كنه و با نهايت گستاخی بگه: پدر مادر تو خجالت نكشيدند چنين اسمی برات انتخاب كردند؟!!! به نظر من اونوقت بايد برای تنبيه اين دوستان منورالفکر و گرانمايه، همگی سرپا بايستيم و کلاه‌هامون رو از سر برداریم و اونوقت بصورت تمام قــَـد، بشاشيم به تموم دَستک دُنبک نظام ثبت و سيستم‌های آموزشی و پرورشی كه چنين اسمهايی رو شرم‌آور و ننگ‌آور ميدونه. بهرحال با توجه به وسعت جغرافيايی كشور ايران و باور و اعتقاداتِ مذهبی ايرانی‌ها، اينی كه بيشتر اسم‌ها عربی باشه اصلاً چيز عجيب و غريبی نيست. منهم قرار نيست احياء كننده اسم‌های منسوخ شده تاريخی باشم و غبار روبی كنم از اسامی فراموش شده ايرانی ولی همونجور كه در خود اسلام هم تأكيد و سفارش شده اولين وظيفه پدر و مادر انتخاب يه اسم خوب و مناسب برای فرزنداشونه. بعيد ميدونم يه اسم فارسی هيچ منافاتی داشته باشه با موارد شرعی و عرفی و دينی و مذهبی.

* پی‌نوشت
روباهی داشت توی جنگل هروسون ميدويد. آقا شيره بهش ميرسه ميگه: روباه كجا با اين عجله؟! روباه ميگه: شكارچی‌ها اومدن توی جنگل و هر چی حيوون كه سه تا خايه داره رو می‌كُشن. شيره ميگه: خُب اين قضيه به تو چه ارتباطی داره؟ تو كه دوتا خايه بيشتر نداری. روباه ميگه: آخه بدبختی اينجاست كه اونها اول می‌كُشن بعداً می‌شمارند!

چهارشنبه، ۷ ارديبهشت ۱۳۸۴

ببين عزيزم، داداشم، نوكرتم، فدات شم. اين قضيه با همه اون كارهايی كه قبلنا توی زندگيت كردی و نكردی فرق داره‌هـا. اين تو بميری از اون تو بميری‌ها نيست‌هـا. حواست نباشه سِكَندری خوردی و با مٌُـخ رفتی توی جوب. ميدونی، ديگه مسجد جای گوزيدن نيست چون اگه اينجا بگوزی و تِـلِـنگـت دربره مطمئن باش فقط خشتـكت پاره نميشه بلكه تموم تار و پودِ زندگیت، نيست و نابود ميشه. دودمان‌ِت به بادِ فنا ميره. باختن توی اين بازی تاوان سنگينی داره پس سعی كن قبل‌ از هر چيز، قواعد بازی رو ياد بگيری. وقتی بيرون گود نشستی و داری زمين و مهره‌ها رو نگاه ميكنی، فكر نكن اون تاس ريختن‌ها و جفت شيش آوردن‌ها همين جوری شانسی و الله‌بختكی بوده. پشت هر كدوم از اون حركتها كلی تجربه و راز و رمز زندگی خوابيده. پس برو و قواعد بازی رو ياد بگير و اونوقت آستين‌ها رو بالا بزن. چون آستينت رو كه بالا بزنی يه مدت بعدش بالاجبار شلوارت رو هم بايد بكشی پايين! اونوقت اگه مرد ميدون نباشی مطمئن باش تا مدتها بايد لِـنگ در هوا و كـونِ برهنه طی‌طريق كنی. پس ببين و تجربه كسب كن كه اگه زمين خوردی بتونی دوباره تُنبونت رو بكشی بالا.

پس تا الان هر كاری كه كردی، هر جفتكی كه انداختی، شب رو توی هر كوچه و خرابه‌يی سر كردی، سياه مَست بودی، خُمار بودی، نعشه بودی، آتيل و پاتيل بودی، كفترباز بودی، دولَك‌باز بودی، خانوم بازی بودی، خوردی و شكوفه زدی، كشيدی و چـِت كردی، كـَره لازم شدی و قلوپ قلوپ آبليمو خوردی و هی بالا آوردی، خلاصه هر گُهی كه توی اون شبهای دراز مجردیت خوردی و نخوردی، بدون الان ديگه قضيه‌اش فرق ميكنه. بعد از اين بايد بتونی يه مــرد باشی. نمی‌خواد به پس و پيش شلوارت نگاه كنی كه مردی نه به اون چيز آويزون شده‌ته و نه به اون سيبيل‌های از بناگوش در رفته‌ات. بايد مرد باشی. يه كسی كه بتونه تكيه‌گاه باشه. يه كسی كه بتونه سايبون باشه. يه كسی كه توی پيچ و خم‌های زندگی خَم نشه. يه كسی كه مَرهَم باشه واسه همه زخم‌ها و ناملايمت‌های زندگی که اتفاقاً کم هم نیست. يه كسی كه .... اصلاً ميدونی چيه؟ همين كه بتونی خودت رو بعنوان " يه كَـس " ثابت كنی، بدون كه بازی رو خوب شروع كردی.

ازدواج مقوله سختيه. چشمهات كه چشم. سعی كن دست و پا و تموم اعضاء و جوارح بدنت هم چشم بشن و اونوقت به دور و َبرت نگاه كن. خوب نگاه كن. عميق نگاه كن. به همه اون چاله چوله‌ها و فراز و نشيب‌های خودت و دختری كه فردا قراره زن تو باشه خوب نگاه كن. ببين واسه چی می‌خواهی اين امتيازهای مجردی رو كه اتفاقاً توی اين دوره و زمونه، پوئن‌های كمی هم نيستند رو از دست بدی و ازدواج كنی. اينكه حالا سربازی رفتی و شغل و حقوقی هم داری كه دليل بر اين نيست كه بخواهی ازدواج كنی. اينكه طرف قد و بالايی داره و رخ و رخساری كه خُب خيلی‌ها هستند مثل اون و خوشگل‌تر و هلوتر و تو دل‌برو‌تر از اون. فقط به امروز و امسالت فكر نكن. قراره يه عمر با هم باشيد. پس برای ازدواج بايد اهرمهای قوی‌تری داشته باشی. بايد معيارها و الگوها و انگيزه‌های بزرگتری داشته باشی. اين يادت باشه ازدواج مقوله سختيه. هر كسی هم كه غير از اين رو بهت گفت، بدون كه طرف داره زر مُفت ميزنه و از طرف من ميتونی دوپايی بری توی دهنش. اينجور مواقع بدون طرف يا گاوه يا خيلی نفهم و بی‌شعور. آهان راستی يه چيزی! تو هم اگه گاو باشی، تو هم اگه نفهم و بی‌شعور باشی، تو هم اگه عينهو گوسفند سرت رو بندازی پايين و بدون توجه به نيازهای جسمی و جنسی و مادی و معنویِ همسرت، زندگی رو فقط به همون طويله و آغلت محدود كنی، تو هم اگه قرار باشه به زندگی آينده‌ فقط از همون سوراخ تنگ و تاريكِ وجود ديگری نگاه كنی يقين بدون كه اونوقت زندگی آروم و بی‌دردسری خواهی داشت! پس برای داشتن يه زندگی خوب:
1) يا بايد گاو بود و نفهميد و زندگی رو فقط توی خوردن و خوابيدن و يه كار ديگه كه ... الله‌كبر، بر دل سياه شيطون لعنت ... خلاصه كرد.2) يا بايد اينقدر با فهم و شعور بود كه منتظر نموند زن همه چی رو به زبون بياره بلكه بايد خواسته‌ها، رازها و نيازها، عشق‌ها و همه بودها و نبودها رو از توی نگاهش تشخيص داد. سعی كن بفهمی توی اون نگاهش چيه. سعی كن بفهمی با نگاهش داره بهت چی ميگه. سعی كن بفهمی نگاهش از چه جنس و از چه افق‌يه. ميدونم سخته. بخاطر همينه كه هميشه خودم رو جـِر دادم تا به دور و بريهام بفهمونم ازدواج مقوله سختيه.

ميدونی چيه؟! جسم و روح زن هزارویک سوراخ سُنبه داره كه ابتدا به ساكن، تو اگه خيلی مرد باشی و چَم و خَم كار رو بدونی، فقط ميتونی يه دونه از اون سوراخها رو پُر كنی كه خُب اين هم بخاطر همون اميال و غرايز جنسی‌مونه وگرنه اون قسمتهایی هم که نیاز به تفكر و تأمل و تعمق داره رو هم نتونستیم بدرستی انجام بدیم و از پس همين یه کار هم که خیلی بهش افتخار می کنیم واموندیم! قطعاً اين موش و گربه بازی اوليه اينقدر برات حلاوت و شيرينی داشته باشه كه روزها و ماه‌های اول، كار و زندگی و ننه و بابا و دوست و رفيق رو فی‌امان‌لله ول كنی و بيست و چهار ساعته، كون برهنه قايم موشك بازی كنی و چهار نعل بتازونی و بتازونی. عيبی ‌نداره برو به كارت برس ولـی مطمئن باش اون سوراخ اولی رو كه پُر كنی تازه اولين و راحت‌ترين چاله موجودِ توی مسير رو پُر كردی. پُر كردنِ هزار چاله چوله بعدی زن نياز به خيلی چيزها داره. پول، فهم و شعور بالا، گذشت و ايثار، درك متقابل، محدود شدن و گاه حتی فراموشی كردن حريم شخصی خودت، كم شدن مَنيت‌ها و مَنم‌مَنم كردنها و خيلی چيزهای ديگه‌ايی كه توی دوران مجرديت هيچ‌وقت ازشون چشم‌پوشی نكردی. چشم‌پوشی كه نكردی هيچ، حتی نقطه اتكاءت هم بوده. پس ببين ميتونی از پَسش بربيايی؟! سخته. ازدواج مقوله سختيه. مطمئن باش اينهايی رو كه من بهت گفتم هيچ كس ديگه‌ايی بهت نمیگه. همه ميخواهن به واقعيت‌های زندگی، الکی رنگ و لعاب بزنند و بَزَک دوزَکِش کنند. پس اينها رو آويزه گوشِت كن و سعی كن بفهمی. نه اينكه بفهمی بلكه بايد دو طرف‌ بفهميد. هر دوتون بفهميد.

وقتی معيارها و پارامترهای انتخاب نزديك بهم بود، وقتی نگاه و زاويه ديد به زندگی و مسايل پيرامونيش از يه افق بود. اونوقت انتخاب، محكم و باثبات ميشه. اينی كه الان چشم‌هاتون رو ببنديد و فقط توی وجود هم حُسن ببينيد و زيبايی و شعرهای عاشقونه عطار و خيام و باباطاهر عريان رو در وصف هم قرقره كنيد و فردا كه يه سالی از ماجرا گذشت و نَفَس اسب‌تون بشماره افتاده و ديگه توان چهار نعل رفتن كه هيچ، توان يورتمه رفتن هم نداشتيد، اونوقت ياد پالون و نعل و شكل و شمايل اسب بيوفتيد و زُل بزنيد توی صورت هم و جوشها و كَك‌مَك‌های همديگر رو ببينيد و بهونه‌گيری كنيد، اونوقت همون موقع است كه تو و اون و اسب بايد سه تايی جفتك بزنيد به زندگی و طاق طويله‌تون! يه ذره دور و برت رو نگاه كن. كم نيستند اونايی كه فقط شيش ماه از زندگی‌شون گذشته ولی طاق طويله‌شون خراب شده و فقط عنكبوتِ كه براشون يادگاری گذاشته. ازدواج مقوله سختيه!

يكشنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۴

خب دیگه گشت و گذار ما در کیش تموم و عصر پنجشنبه میخواستیم برگردیم تهران و اینک ادامه ماجرا!

پنج‌شنبه از موقعی كه پامون رو گذاشتيم توی فرودگاه و كارت پرواز رو گرفتيم، تن و بدن‌مون عينهو معامله پنبه‌زنها شروع به تكون خوردن و لرزشهای متوالی كرد. نه تنها من كه رنگ و روی همه مسافرها پريده و قيافه همه عينهو ميت شده بود. به نظر من توی پروازهای داخلی وقتی پات رو ميذاری توی هواپيما در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن بايد 50% احتمال مرگ و مواجه حضوری و آنلاين با عزرائيل رو بدی. باز خوبی ماجرا اين بود كه اون روز تعداد ما زياد بود و اينقدر شوخی كرديم كه بقيه مسافرها هم خيلی بهشون بد نگذشت. يه جورايی ذهن و روح و روان‌ همه شون رو برای برزخ و جهان آخرت و معاد و مرگ و مير آماده كرده بوديم!

توی هواپيما دقيقاً مثل شبهای عمليات، همديگر رو به آغوش گرفتيم و رخ و رخسار هم رو بوييديم و بوسيديم. نَم اشك غريب و سرگردونی توی چشم‌های تَك‌تَك‌مون موج ميزد. الـوداع، الـوداع، الـوداع. ياران، ديدار به قيامت. باور اينی كه دوباره پامون به زمين برسه و بتونيم خاك تهران رو لمس كنيم، خيلی سخت و باورنكردنی بود. يه حس غريبی می‌گفت همه ما، اون بالا می‌ميريم، بی‌برو برگشت. تصور كن چه مرگ باشكوه و باكلاسی ميشد! يه هواپيما پُر از مهندسين تحصيلكرده و آدم حسابی كه به هوای يه پُست بالاتر و دوزار حقوق بيشتر، اجباراً مرگ رو بجون خريده و به استقبالش شتافتند. فكر كن، چقدر حجله و دسته گل. چقدر عزادار و مشتاق. چقدر گريه و ماتم. اين سفر چون حالت مأموريتی هم داشت كلی هم به وراث، بيمه عمر و هزينه كفن و دفن پرداخت ميشد. بوی عطر گل‌ياس و اسفند و كافور و همچنين بوی جوراب يه عوضی كه احتمالاً پاش رو از تو كفشش درآورده بود، فضا را عطرآگين ساخته بود. با تيك‌آف و اوج گرفتن هواپيما هر لحظه منتظر دميدن صوراسرافيل در شيپور معروفش و سقوط و سرازير شدن و كوچ به ديار باقی بوديم. لحظات به سختی ميگذشت و عينهو آدامس چسبيده به تنبون همين جوری كِش ميومد. عزرائيل در لباس مهماندار بداخلاق و عبوس و عُنُق، مرگ رو گذاشته بود توی سبد و داشت تَك به تَك بهمون تعارف ميكرد ولی هر چی بود شور بود و شوق برای رسيدن به معبود. هر چند يه كمی واسه ماها زود بود، جوون بوديم و ناكام ولی خُب خداوندگار وقتی بطلبه بايد با آغوش باز لبيك گفت. با چه اميد و آرزويی پای به كيش گذاشته بوديم و قرار بود تا لحظاتی ديگه به چه افتخار و سعادت عظيمی نائل بشيم!

شنبه روزنامه‌ها چی‌ها كه نمی‌نويسند؟! عكسهای تكی و دسته جمعی‌مون ميره توی ستون حوادثِ همشهری، ايران، شرق و آفتاب امروز. اگه عكس من رو هم نداشته باشند ميتونند همون عكسی كه توی اوركات دارم رو چاپ كنند. يه بلاگر معصوم و دوست‌داشتنی با چهره فتوژنيك و با يه عينك پليس اورجينال. اَه چه عزاداری و چه مجلس ترحيم با شكوهی ميشه! اون بالا توی ارتفاع چهل پنجاه هزار پايی وجود و حضور خدا خيلی ملموس‌ و پُررنگتره فقط بايد چشم واقع‌بين داشته باشی. با بريتيش‌ايرويز و امارات و آمريكن‌اير‌لاين و لوفتانزا پرواز نكردیم كه توقع داشته باشيم وقتی هواپيما از زمين جدا ميشه حتماً دوباره به زمين برمیگرده! اينجا وقتی سوار هواپيما ميشی بايد دلت رو صاف كنی و دل بكنی از زن و بچه و خانواده و پُست و مقام و تمامی ظواهر دنيوی. بايد پاك بشی و بَـری از هرگونه گناه و معصيت و خودت رو بسپاری دست قضاء و قدر و خطاهای انسانی خلبان. بايد آب توبه بريزی سرت و فرياد اَلعَـف اَلعَـفت بره برسه به آسمون هفتم. خدايا اَلعـَف، بپذير اين بنده خطاكار خودت رو!

وقتی چرخهای هواپيما باند مهرآباد رو لمس كرد، مسافران واسه خلبان چنان دستی زدند كه پنداری خلبان و خدمه برای اولين بار در تاريخ تونسته بودند دَم و دستگاه و متعلقات رستم دستان رو جدا كنند. وقتی ديدم خلق‌الله خيلی خوشحال و خرسندند گفتم: بابا جون، نخورده، شُكر نكنيد. ديشب همين موقع وقتی هواپيما به زمين رسيد هنوز خيلی‌ها زنده بودند پس ببنديد اون نيش‌تون رو تا ببينيم اين نعره‌خر خلاصه ميخواهد وايسته يا نه؟! پنداری جماعت هم تازه متوجه ماجرا شدند، چون دوباره آروم گرفتند. خانم مهماندار هم كه تا اون موقع عينهو برج زَهرمار اَخم كرده بود و فكر ميكرد تمامی مايَملَك آباء و اجداديش توسط ما مسافران به يغما رفته و خودش هم مورد تجاوز جنسی و تعارض ما واقع شده، سری به علامت تائيد حرف من تكون داد. هواپيما رفت و رفت و رفت. بغض بيخ گلومون و جيش يه جای ديگه‌مون رو گرفته بود و قلب‌مون داشت از توی خشتك‌مون درميومد، ديگه كم‌كم تصميم داشتيم پيرهن شلوارمون رو دربياريم و با يه شورت منتظر حادثه بشينيم. خودمون رو برای افتادن توی رودخونه كن و مسابقه كرال سينه آماده كرده بوديم كه خلاصه هواپيما رضايت داد و ايستاد. ايستاد و آنگاه جماعتی را چنان خوشحال و خرسند و مشعوف ساخت كه پنداری اينان از مادرشان به تازه‌گی زاده شده‌اند. چه دستی ميزدند اين جماعت شاكر و سپاسگذار. شدت دست زدنها بقدری زياد شده بود كه اگر كمی ادامه ميافت خلبان و كليه خدمه پرواز می‌بايست به وسط هواپيمای فوكر 100 آمده و برای تشويق كنندگان باباكـَرم و قاسم‌آبادی ميرقصيدند. خلاصه كه نهايتاً هواپيما ايستاد و ديدار با مَلَك‌المُوت را به روزی ديگر و پروازی ديگر منتهی ساخت! از ما كه گذشت تا ببينيم اينبار عزرائيل در دل آسمان و در جوار فرشتگان مقرب خداوند تصميم دارد يقه چه كسانی را بگيرد و كِشان كِشان به ديار عدم راهی‌شان سازد.

شنبه، ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴

در مجموع كيش خيلی خوب بود و همراه با رفقها حسابی خوش گذشت. هوا هنوز جوری گرم نشده كه آدم اذيت بشه. شبهاش كه ديگه هوا عالی و كيفور بود و جون ميداد واسه قدم‌زدن و پياده‌روی كه اتفاقاً هر دو شب اينكار رو به نحو احسن انجام داديم. چون الان هم وقت مسافرت نيست بنابراين جزيره خيلی خلوت و آروم بود. چهارشنبه و پنج‌شنبه از صبح تا ظهر كه درگير درس و كلاس و جَر و بحث‌ بوديم. عصرهاش هم يه روز رفتيم ديدن قنات و كاريز و يه روزش هم رفتيم پارك دلفين‌ها. بنابراين خوشبختانه خيلی برای خريد كردن زمان نداشتيم. اون سه چهار نفری كه عمدتاً با هم بوديم سعی می‌كردند بواسطه پيشكسوت و كيشوند بودن بنده! كارهاشون رو با من هماهنگ كنند تا بتونند توی اين زمانِ كم از جاهای خوب جزيره ديدن كنند. شايد آدم اولش فكر كنه بليط بيست و پنج هزار تومنی، بابت ديدن برنامه دلفين‌ها خيلی زياده ولی وقتی برنامه شروع ميشه آدم متوجه ميشه انصافاً آقای ثابت برای اين تشكيلات خيلی زحمت كشيده. البته ما كه مهمون شركت‌ بوديم و پول بليط نداديم ولی چون عصرش پرواز داشتيم برنامه رو هم نصفه‌نيمه ديديم. بنابراين مجبورم اين سری كه رفتم كيش حتماً دوباره برم و برنامه‌ دلفين‌هايی كه از خيلی از ما آدمها فهميده‌تر و حرف شنوتر بودند رو ببينم مگر اينكه اینبار توفیقی نصیب يه آدمی، آدميزاده‌ای، موجود و تنابنده‌ايی بشه و منو به كيش دعوت‌ كنه و خرج و مخارجم رو تقبل كنه!

پنج‌شنبه ساعت 5/7 صبح داشتم صبحونه می‌خوردم كه يهويی تلويزيون توی لابی هتل خبر از ولو شدن هواپيمای پرواز كيش _ تهران داد. هواپيما يه لِنگش رو هوا بود و پنداری اگه رودخونه كن كه تَه بانده، نبود مصمم شده بود از طريق جاده‌قديم تا خود كرج زمينی بره و اسمش رو توی كتاب ركوردها " گنيس" ثبت كنه ولی نهايتاً با سلام و صلوات و من بميرم تو بميری، كجكی توی شن و ماسه گير كرده بود. وقتی اين خبر رو شنيدم و صحنه‌ها رو ديدم لقمه‌ چنون پريد توی گلوم كه دوستام مجبور شدند با مشت و لگد، لقمه گير كرده در وسط گردنم رو رفع و رجوع كنند! صبح اول صبحی يه " اخ تـُف " از اون سبزها و سفارشی‌هاش انداختم به زمين و زمُون و مملكت و وزير و وكيل و آمريكا و فرانسه و اسرائيل و همه اونهايی كه دستی به آتيش دارند و بواسطه يه سری مسايل سياسی باعث شدند ما در تحريم قرار بگيريم و نتونيم هواپيماها‌مون رو سَر و سامون بديم و بواسطه اين لج و لجبازیها هواپيماهامون عينهو تاپاله گاوهای تليسه، زرت و زرت از آسمون می‌افتن و جون آدميزاد هم كه معرف حضورتون هست اينجا چقدر ارزش و بها داره؟!

توی زندگی از دو تا چيز خيلی می‌ترسم. يكی ارتفاع و طبعاً مسافرت با هواپيماست، دوميش مار. از مار بقدری ميترسم كه حتی خيلی مواقع وقتی تلويزيون برنامه‌ای در رابطه با مارها نشون ميده، مجبور ميشم كانال تلويزيون رو عوض كنم. آقا جون ميترسم! با شهامت و رشادت هم اعلام می‌كنم كه می‌ترسم. البته فكر می‌كنم چهره و قيافه مارها هم اينقدر زشت و كريه و چندش‌آور هستش كه اين ترس من خيلی غير معمول و نامتعارف نباشه. ولی به نظر من هر كسی توی ايران زندگی كنه و از مسافرت با هواپيما نترسه اون شخص، آدم غيرمعمول و آنرمال‌يه و بايد حتماً به يه روانكاو مراجعه كنه!

بدليل طولانی شدن مطلب، ادامه سفرنامه در پست بعدی خدمتتان ارائه خواهد شد.

جمعه، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۴

میدونم باورش خیلی سخته ولی بهرحال من صحیح و سلامت برگشتم تهرون! پنداری دعای خير شما کار خودش رو کرد. البته منهم بنا به ‌توصيه برخی از دوستان، نه هيزی کردم و نه چشم‌چرونی. پاک رفتم و پاک برگشتم. پريشب توی کيش، وقتی فهميدم يه هواپيما رفته توی باقالی‌ها، تا خود صبح راز و نياز و از خداوند متعال طلب مغفرت کردم تا شايد از سر تقصيرات من و همکارام بگذره و ما رو صحيح و سالم به تهرون برسونه که خب البته مگه خدا چند تا بنده پاک و مخلص مثل من داره؟!

حالا فعلاً اين چند خط رو نوشتم تا شما هم زياد نگران حال و احوال من نشيد. بعداً سر فرصت، بيشتر در رابطه با سفر توضيح ميدم. آب و هوا عالی و شبها بهشت‌گونه، جزيره ساکت و آروم و خلوت و دست ما کوتاه و خُرماها، اونهم چه خُرماهايی همين جوری بر نخيل آويزون بود!

دوشنبه، ۲۹ فروردين ۱۳۸۴

قبلاً هم براتون گفته بودم كه حدود دو سالی هست درگير يه سری كلاسهای سرپرستی و مديريتی هستم كه از طرف محل كار برامون گذاشتند. فلسفه اين كلاسها اينه كه بروبچی كه همون اولش با امتحان و آزمون از بين بقيه همكاران انتخاب شدند و در اين كلاسها شركت می‌كنند همونايی باشند كه فردا ميخواهن رئيس و مدير اين شركت و كارخونه بشند. يعنی برای دادن پُست و سِمَت، الويت با كسانی باشه كه اين كلاسها رو گذروندند. هر چند تجربه نشون داده مسير پيشرفت و ترقی توی جوامع ايرانی، خيلی كوتاه‌ و ساده‌تر از اين حرفهاست و اصولاً اونايی كه يه كمی پُررو تشريف دارند و دستهاشون توپول‌تر و نرمتر و لطيف‌تره و يه مدتی توی پياز و آبليمو خوابوندنش و همچين تُرد و خوش‌طعم شده و می‌تونند همزمان تخم‌های چپ و راستِ بالا دستی‌ها‌شون رو بمالند، پلهای ترقی رو بدون حضور در كلاس و داشتن تخصص و مهارت خاصی، چهار تا يكی طی می‌كنند. فكر كنم كسی نباشه كه منكر اين قضيه باشه كه خيلی از روابط حاكم بر سيستم‌های اداری، يك محيطِ كاملاً بی‌حساب كتاب و بدون قانون و ضابطه ايجاد كرده كه تقطه پَرش و جَهش آدمها رو نه تنها بر اساس لياقت و شايستگی برقرار نموده بلكه رشد در اين سيستم‌های ديمی و حسن خِشتكی، متكی بر خايه‌مالی افراد بنا شده كه البته امروزه با اسم سرشار از پرستیژ " روابط عمومی قوی " ازش ياد ميشه. ولی خب لازم به تذكره كه دوره برگزار شده انصافاً كلاسهای خيلی خوبی بود كه سعی شده بود از بهترين اساتيد علم مديريت نيز در طول دوره استفاده بشه. واسه خود من كه خيلی مفيد بود و ديد و نگرشم رو به مدير و مديريت عوض كرد؟! حالا بگذريم كه همه ماها از مدير تصور يه آدم كت شلواری رو می‌كنيم كه تازه ساعت 10 صبح خرامان خرامان كيف سامسونتش رو گرفته دستش و بدون اينكه كارت بزنه با چهره اخمو و كاريزماتيك خودش وارد شركت ميشه.

خلاصه كه كلاسهای اين دوره هم تموم شد. فقط مونده درس Case study يا " مورد پژوهی ". اول قرار بود اين دو جلسه كلاس در يكی از شهرهای شمالی برگزار بشه تاهم فال باشه و هم تماشا ولی سر كلاسِ قبل از عيد، بچه‌ها همين جور تخمی تخمی پيشنهاد دادند بجای شمال، كلاس چند روزی در كيش برگزار بشه. البته همه مطمئن بوديم كه مسئولان آموزش بخاطر هزينه و مسايل مالی، 100% با كيش مخالفت می‌كنند ولی نمی‌دونم چی شد كه يهويی هفته بعدش اعلام كردند كلاس مورد پژوهی در اواخر فروردین در جزیره زیبای كيش برگزار خواهد شد. ما رو ميگی داشتيم شاخ درمياورديم. شركت ما و از اين دست و دل بازيها؟! همگی هـــــورايی كشيديم و كلاه‌مون رو به علامت احترام به مسولين از سر برداشتيم! البته اگه ميدونستيم مسئولين دلسوز و مهربون و محترم شركت با تشكيل كلاس در كيش موافقت می‌كنند حتماً پيشنهاد ميداديم كلاسها در دبی يا آنتاليا برگزار بشه چون فكر كنم اونجوری ديگه كلی Cace واسه Study پيدا می‌كرديم! البته من كه ديگه توی اين چند سال از بس رفتم كيش، قراره سازمان بنادر و كشتيرانی مناطق آزاد برام كارت بومی صادر كنه و افتخاری، سيتی‌زن كيش بشم.

خلاصه ما فردا (سه‌شنبه) عصر بسمت كيش پرواز و پنج‌شنبه شب هم برمی‌گرديم تهران. تعدادمون هم اينقدر هست كه اگه من و يكی دو تا از بچه‌ها بتونيم جيم بزنيم و بليط پنج‌شنبه رو كنسل و جمعه به تهران برگرديم كسی متوجه اين موضوع نشه. بهرحال مگه بخت چند بار در خونه آدم رو ميزنه كه آدم بتونه بدون حضور همسر گرامی به كيش سفر كنه و تموم عمر و وقتش رو توی پاساژهای پرديس و مرواريد و زيتون و هايپر فلان به خريد و باركشی و خرحمالی نگذرونه و یه کمی با خیال راحت چشم چرونی کنه؟! پس ای جزيره مرجانی كيش، ای خليج هميشگی فارس، آغوش بازكن كه جمعی از نخبه‌گان و نوابغ اين مرز و بوم دارند ميان به ديدنت. البته اگه بواسطه خطای انسانی خلبان، طعمه كوسه‌های خليج فارس نشيم. پس مرا از دعای خيرتان بی‌نصيب نكنيد تا انشالله مجدداً برسم خدمت‌تون.

شنبه، ۲۷ فروردين ۱۳۸۴

با توجه به شرايط و مقتضيات زمان و توی هر عصر و دهه‌ای معمولاً يه سری آدمها به يه چيز خاصی، وابستگی شدیدی پيدا ميكنند. جوری كه ديگه وجود يا عد‌م‌وجود اون چيز خاص نقش مهمی در زندگی اون طيفِ علاقمند بازی ميكنه. دوران پدربزرگ و آباء و اجداد ما، به بركت نبود برق و بطبع راديو و تلويزيون، جماعت شبها حوصله‌شون سر ميرفت و در نتیجه مجبور بودند زودتر بخوابند. ظاهراً زنان و مردان اون دوران بدليل نداشتن امكانات رفاهی! علاقه خاصی به كرسی پيدا كرده بودند. بيكار كه بودند، تفريج و دلخوشی هم كه نداشتند، صبح هم كه نه قرار بود كارت بزنند و نه از اتوبان همت رد بشن، يه لقمه نون و پنيری هم توی سفره‌شون بود كه شكم‌شون گرسنه نمونه. بنابراين مجموع اين عوامل و همچنين علاقه و ارادت خاص‌شون به كرسی و لحاف ضخميش و همچنين خوردن گندم بوداده و شاهدونه و روغن حیوونی و كشمش و پسته باعث شد كه در حال حاضر همه ماها يه دوجين خاله و عمو و دايی و عمه داشته باشيم!

بعدها راديو و تلويزيون وارد خونه‌های مردم شد و خيلی‌ها علاقمند اين پديده شدند. زندگی صنعتی و شهرنشينی باعث شد كه خستگی‌ و اضطراب و استرس ِ‌ خلق‌الله هم بيشتر بشه. حالا ديگه جماعت هم تفريحی پيدا كرده بودند و هم ديگه اينقدر خسته بودند كه حال نداشتند چيزی رو بلند كنند! بنابراين علاقه به تلويزيون و برنامه‌هاش چنان رشدی كرد كه امكان داشت يارو زن و بچه‌اش رو فراموش كنه ولی ديدن سريال دايی جان ناپلئون رو محال بود كه فراموش كنه. اين دغدغه‌های زندگی شهری باعث شد كه الان همه‌مون شُکرخدا تعداد خواهر برادران‌مون به مراتب كمتر از تعداد عمه و خاله و دايی‌هامون باشه. زمونه گذشت و گذشت تا اينكه رسيد به ما و علايق ما هم كه يه سَره منتهی شده به ماهواره و اينترنت. از صدقه سری اين تكنولوژی، شرايطی مهيا شد كه دنيا به دهکده جهانی تبدیل بشه و فاصله امروز ما با یک دهه قبل به اندازه فاصله زمین با كهكشان راه شيری بشه. البته امروزه رشد تکنولوژی خیلی سریع و تاثیرگذاره و جهت علایق و وابستگی‌های جماعت هم روند مثبت و رو به جلویی پیدا کرده جوری که ظرف چهل پنجاه سال، از لحاف کرسی به اینترنت ارتقاء درجه دادیم ولی خُب چیزی که در حال حاضر نگران کننده است اينه که با این روند نزولی بچه‌دار شدن، پنداری عروس و دومادهای امروزی باید برن و از پرورشگاه بچه بیارند!

امروزه اينترنت و بخصوص وبلاگ از علايق خيلی از آدمهای دور و برمون شده. مَش‌حسن وقتی گاوش مُرد، اونهم دو روز بعد همراه گاوش مُرد. ما هم شايد اگه اينترنت رو ازمون بگيرند يه جورايی تِلنگِ‌مون دربره! بهرحال خواسته يا ناخواسته خيلی از اين وبلاگها و نوشته‌ها یه بخشی از زندگی ماها شده. و این حقیقت هم برای كسی كه می‌نويسه و هم برای خواننده‌هايی كه اين نوشته‌ها رو دوست دارند و هر روز قبل از اينكه دست و صورت‌شون رو بشورند ميان و وبلاگهای مورد علاقه‌شون رو می‌خونند وجود داره. چون حس میکنند این حرفها یه جورایی براشون آشناست. یه جورایی حرف خودشونه و میتوند با کسی که اینها رو گفته همذات پنداری داشته باشند.

خلاصه اين همه روده درازی كردم كه بگم "از پشت يك سوم" وارد سومين سال زندگيش شد. بهرحال این حقیقتیه که چه من وبلاگ داشتم و چه نداشتم اين دو سال هم بسان مابقی زندگیم ميگذشت ولی خب داشتن وبلاگ و نوشتن، این حُسن رو داشت که باعث شد با خيلی‌هاتون آشنا بشم. از خیلی‌هاتون چيزهایی ياد بگیرم. دامنه دوستیم وسیع‌تر بشه. آدمها رو بهتر بشناسم و از تجربیات‌تون استفاده کنم. بهرحال توی این مدت خیلی حرفها رو گفتم و نوشتم. خیلی چیزهایی رو که دوست داشتم براتون بگم و بنویسم رو بنا به هزارویک دلیل قورتشون دادم و ننوشتم. خیلی چیزها رو توی لفافه و به طنز و کنایه گفتم و خیلی‌ها هم اونارو خوندن و عینهو گاوی سری تکون دادند ولی اصلاً متوجه منظورم نشدند! خیلی وقتها ناراحت بودم و بدوبیراهی نثار جماعتی کردم. جدی شدم. شوخی کردم. خندیدیم. گریه کردم. ولی هر چی که بود، افتان و خیزان و دولان و راستان، چراغ اینجا رو روشن نگهداشتم!

مطمئن باشید حضور حماسی و همیشه در صحنه شما ملت غیور، عامل بسیارمهمی برای ادامه راهه و نقطه نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما انگیزه‌هام رو برای نوشتن بیشتر و بیشتر خواهد کرد وگرنه خیلی وقت پیش، کرکره رو کشیده بودم پایین و اینجا هم مثل خیلی از وبلاگها الان داشت خاک میخورد. بهرحال جا داره همین جا تشکری کنم از خودم که با همت و پشتکار تونستم آق‌دایی گَل و گُشادم رو هَم بکشم و "از پشت یک سوم" رو به نقطه کنونی برسونم. قطعاً اگه این همت و غيرت رو برای درس خوندن هم داشتم تا حالا دیپلمم رو گرفته بودم!

سه شنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۸۴

اين روزها هوای تهران خيلی لطيف و مطبوع شده. از اون هواهايی كه فقط خاص همين روزهاست. انگاری يه جورايی اين هوا واسه روزهای اوايل بهار، شده مشخصه و شناسه. يه بو و رنگ و يه طعم خاصی داره كه با همه روزهای سال فرق داره. نم بارون‌ِ عصرگاهی بدجوری هوا رو دونفره و روح و روان آدم رو قلقلك ميده. از اون هواهای دو نفره‌ايی كه جون ميده خودت تك و تنها، بی‌چتر و سرپناه بزنی به بارون و تن و بدنت رو بسپاری به نم‌نم بارون. دل بدی به بارون و سفر كنی به اون دوردورا و خودت رو لای يه مشت خاطره گرد و غبار گرفته گم كنی و هی بغض کنی و دَم نزنی و فقط و فقط جای خالیش رو مزمزه كنی. از اون هواهای عاشقونه دو نفره‌ايی كه ميشه ساعتها با ياد و خاطره‌اش قدم بزنی و خيس بشی و با طعم بارون و بوی موهاش ماه‌ها كه نه، بلكه سالها زندگی كنی.

وای بــاران٬ بــاران
شيــشه پنجــره را بــاران شـست
از دل مــن امــا
چـه کسـی نـقـش تـو را خـواهـد شست؟

نمی‌دونم چه رمز و رازی هست ميون اين بارون و اون دردها و عشقهای قديمی و كهنه. همون دردهايی كه عينهو قارچهای كوهی با يه رعدوبرق و يه نمه بارون يهويی سر باز ميكنه و تو رو دوباره بچه ميكنه، سبكت ميكنه، پاكت ميكنه، زلالت ميكنه، اشكت ميكنه و عينهو آب رودخونه جاری و رونت ميكنه. نمی‌دونم چه رمز و رازی هست ميون اين بارون و اون راز و نيازهای عاشقونه. اون لرزش‌ها و لكنت زبون‌های پُر‌هراس. اين گم‌شدنهای خودخواسته و اون پيداشدنهای ناخواسته. اين موندنِ توی سرمای زمهرير و اون رفتنِ توی آفتاب تموز. نمی‌دونم چه رمز و رازی هست ميون اين بارون و اون مسافری كه نگاهش بارونی بود.

دعـا كـرديم
كـه بمانـی
بيایـی كنار پنجره
بـــــــــاران ببارد
امـا دريغ كـه رفتن
راز غـريب همين زنـدگـی است

يكشنبه، ۲۱ فروردين ۱۳۸۴

این دو سه روز تعطیلی که دقیقاً به فاصله یک هفته بعد از پایان تعطیلات نوروز بودش، بهترین زمان برای تتمه دید و بازدید از قوم و خویشی بود كه بواسطه عدم حضورشان در زمان عيد از دست‌مون در رفته بودند و نتونسته بوديم به صورت كامل و تمام قد خدمت‌شون شرفياب شيم. من هم که مطیع و فرمانبردار، گوش به فرمان خانه و خانواده! و البته با چَك و لگد و دو چشم گريون مجدداً رخت و لباس نو به تن كرده و مثل بچه آدم همراه و همگام خانواده، راهی شدم. دفن و مراسم پاپ ژان پل دوم، حضور سران و روسای کشورها دنيا در رم و اينكه آيا نهايتاً پرزيدنت خاتمی با رئيس جمهور اسرائيل دست داد و به زبون يزدی با هم چاق سلامتی كردند يا نه؟! عروسی پرنس چارلز با خانمی كه چارلز از سی ‌سال پيش دوستش داشته ( جداً همون بهتر كه دايانا مُرد و اين صحنه‌ها رو نديد. اين پرنس چارلز چرا اينقدر زشته؟ ) و همچنین بالا رفتن سرسام‌آور قیمت میوه از مهمترین مباحث و گفتگوهای انجام شده در جريان دیدوبازدیهای چند روزه اخير بود.

اين رو واسه شماهایی ميگم که خارج از کشور زندگی می‌كنيد و با شنيدن اسم " ايران " دل‌ و قلب‌تون تالاپ تولوپ در سينه میتپه كه در جریان باشید كه الكی خوشی نزنه زير دل‌تون و يهويی خر نشيد، فيل‌تون ياد هندوستان كنه. عزيزان خوشبخت دور از وطن و ساكن در غربت! با درايت و مديريت صحيح و نوين چند سازمان و اداره و وزارتخانه، قیمت گوجه‌فرنگی كه روزی مثل پشكل گوسفند و جون آدميزاد توی اين مملكت بی‌ارزش و بی‌مقدار بود هم اكنون در تهران به كیلویی 1500~1700 تومن رسيده. يه موقعی خوراك يه سری بدبخت بيچاره نون و پنير و خيار و گوجه بود كه در حال حاضر گوجه‌فرنگی شده از نشانه‌های تفاخر و خوراك كاخ‌نشينان مرفه و بی‌درد! ديدن و خوردن گوجه‌فرنگی سعادت و لياقتی ميخواد كه قطعاً نصيب هر كس و ناكسی نخواهد شد. گوجه كيلويی 1700 تومن يعنی اينكه اين قرمز دوست ‌داشتنی در حال حاضر گوی رقابت رو حتی از موز و كيوی و آناناس هم ربوده و به تنهايی در صدر جدول داره به تموم جماعتی كه آب از لب و لوچه‌شون آويزون شده بيلاخی نشون ميده و از اون بالا ما آدمها رو حسابی ريز ميبينه. خب مرغ كه گرون نخوريم. گوشت كه گرون نخوريم. برنج كه گرون نخوريم. ميوه كه گرون نخوريم. آبجو كه گرون نخوريم. تخم‌مرغ كه گرون نخوريم. يهويی بگيد راه بهشت‌زهرا كدوم وره خيال ما و خودتون رو راحت كنيد ديگه.

بهمين دليل بخاطر فقرزدايی و عدم آماس يه تيكه از اعضاء و جوارح دوستان، من پیشنهاد می‌كنم از اين به بعد توی سالاد بجای گوجه‌فرنگی از موز استفاده کنيد. اينجوری هم مقرون ‌به ‌صرفه‌تره و هم كلاسِ كار خيلی بالاتره. البته فكر نمی‌كنم استفاده از موز به همون صورت اورجينال و درسته و دراز و كلفت، وسط يه مشت كاهو و هويج خرد و رنده شده خيلی شكل و شمايل قشنگی داشته باشه و اصلاً با رسم و رسوم و مسايل فرهنگی ما همگن و همگون باشه. البته سوای مسايل فرهنگی خوردن چنين چيز ستبر و كلفتی هم يه جورايی ناجور و مشمئز كننده است. البته احتمالاً خردكردن و ريزريز كردن موزها يه كمی بتونه خوردنش رو تسهيل كنه. حالا بر فرض توی سالاد، موز ريخيتم واسه درست كردن املت كه نمی‌تونيم از كيوی استفاده كنيم. جداً ببينيد كه برای جايگزينی يه گوجه‌فرنگی بی‌مقدار چقدر بايد زحمت و دردسر بكشيم و روح و روان و ذهن‌مون رو پاك كنيم تا بتونيم دو تا قاشق سالاد بخوريم!

سه شنبه، ۱۶ فروردين ۱۳۸۴

فكر ميكردم پس از سالها زندگی، ديگه اينو ميدونی كه در اينجا نه تنها بايد تموم جسمت رو در چادر بپوشونی كه بايد همه روح و روان و انديشه‌ات رو هم در پَس پرده قرار بدی. همونجايی كه سيرترشی و خيارشور و آبغوره‌ها رو لب تاقچه‌اش گذاشتی. بهرحال زنی و هنوز هم حتی در هزاره سوم زن بودن جرم تلقی ميشه! زنی و عامل فساد! زنی و جنس دوم! زنی و ضعيفه! زنانگی‌ات رو پنهان كن كه مردان اين ديار سخت حريص‌اند و مشتاق به دريدنت كه اعتراف ميكنم اگه اين فرصت و شهامت رو نداشته باشيم كه جسم‌ تَك‌تَك‌تون رو تكه‌پاره كنيم، مطمئن باش با چشمها و نگاه هرزه‌مان تمامی روح و روان‌تون رو به يكباره ميكاويم و ميدريم و به يغما ميبريم.

در اينجا بايد زنانگی‌ات رو پنهان كنی تا بتونی زن باقی بمونی! يادت باشه كه در اينجا اگه با صدای بلند كه نه، حتی اگه زير لب، نجوا و زمزمه‌ايی كنی و از عروسك‌های دوران كودكی و دامن‌های چين و واچين شده‌ات ياد كنی، اونوقت ديگه حق هيچگونه اعتراضی برای دريدن و دريده شدن نداری. تو ميشی سيبل و هدف و افتخار همه مردان دوروبرت، در نشانه‌روی به سيبل مقابل خلاصه ميشه. تو از خيلی وقت پيش با پرداخت هزينه گزاف به اين تجربه گُهربار رسيدی كه حتی تبسم و لبخندی مليح در جمع و اجتماعی ميتونه تو رو تا سرحد يك جنده و فاحشه‌ خيابونی تنزل مقام بده، پس نخند و اون نيشت رو هم ببند. اخمهات رو دوباره در هم بكش، چادرت رو سخت‌تر از قبل به سر بكش، فراموش كه نكردی، زنانگی‌ات رو هم باید پنهان كنی و اونوقت اون دامن سفيد و گلدارت رو تنت كنی تا از دامن تو، من ِ مرد به معراج برسم.

من به معراج ميرم و تو در تَه همون پستوی تاريك و نمور باقی ميمونی. همون جايی كه بواسطه خلق و خوی وحشی من و همرزمام مجبور شدی بهش پناه ببری و حالا ديگه روح و روان و انديشه‌ات در كنار سيرترشی‌های هفت ساله به يادگار مونده از مادربزرگ بوی عقب‌موندگی و فقر و نكبت و بدبختی بخودش گرفته. پس اينبار هم مثل همه روزها و سالها و قرنهای گذشته حرف گوش كن و بخونه برو. برو و تموم در و پنجره‌ها رو از پشت قفل كن و پرده‌ها رو كيپ كن و اونوقت چادر رو از سرت بردار. اگه خواستی اونوقت ميتونی تبسمی هم بكنی. یادت باشه فقط یه تبسم، نه اينكه با صدای بلند و از ته دل بخندی جوری كه صدات بره بيرون و فردا مرد همسايه بجای اينكه به چشم خواهر مادری نگات كنه، نگاش يه جورايی خريدارانه بشه. آره، فكر كنم اينجا و البته با كمی حد و حدود و محدوديت ميتونی ديگه زن باشی. يه زن خانم! يه زن آروم! يه زن مستقل! يه زن آزاد! بذار اعتراف کنم اگه ميگم زنانگی‌ات رو پنهان كن بخاطر اينه که تو زنی و من و تموم همرزمام پَست‌تر از هر پَستی. ماها دیگه به این نگاه‌های حیرون و سرگردون و دَله‌وار خودمون عادت کردیم و راستش همه زنها رو هم به شکل و شمایل گاو می‌بینیم. اونهایی که لِنگ و پاچه ‌و کون و باسنی بهم زدند، جزء گاوهای گوشتی هستن و اونایی هم که سَر و سینهء‌ درست و ميزونی دارند، میرند جزء گاوهای شیری‌. منو ببخش، میدونم که دیگه داره حالت از هر چی مرد بهم میخوره. حق هم داری ولی خودت اصرار داشتی بهت بگم واسه چی اين همه تاکيد می‌کنم زنانگی‌ات رو پنهان كن!

يكشنبه، ۱۴ فروردين ۱۳۸۴

امروز بعد از بيست روز خوردن و خوابيدن، هَم كشيدن آق‌دايی گاونر می‌خواست و مردِ‌كهن كه با توجه به سن و سالم بعيد ميدونم جزء دسته مردان‌كهن قرار گرفته باشم پس بايد اعتراف كنم خودِ من به شخصه مـــــــــــــــــــااااااااا! هميشه توی تعطيلات عيد عادت دارم تا دَمدَمای صبح عينهو جغدهای شاخدار بيدار بمونم طوريكه تقريباً توی اين ايام هر شب حدودای ساعت 4 صبح ‌می‌خوابيدم و ساعت 11 بیدار میشدم. حالا تا موقعيكه اوضاع بخواد به شرايط عادی برگرده قطعاً چند روزی طول خواهد ‌كشيد. ديشب كه يه كم زودتر خوابيدم انگاری اَنكر و مُنكر برای قبض روح، اومده بودند به بالينم. تا خود صبح جون كندم تا تونستم يكی دو ساعتی بخوابم. فكر كنم سيستم بدنم هم گُه گيجه گرفته از اينهمه نوسانات و ارتعاشات داخلی و خارجی!

توی این چند روز تعطیلی دلم لَك زده بود واسه ديدن و خوندن روزنامه‌ها! امروز كه ديدم دوباره روزنامه‌ها چاپ شده و چشمم به جمال پُرفروغ شــرق افتاد خيلی خوشحال شدم. به نظر من روز بدون روزنامه خيلی خسته‌كننده و كسالت باره. حالا درسته كه خيلی از مطالب‌شون هم چاخان پاخان و دری وريه ولی خب اين امر همه جای دنيا رايجه. بهرحال اين خوندن روزنامه هم مثل خوردن چايی و قهوه شده اعتيادی كه دست از سر من برنميداره. ملت اعتياد هم كه دارند يه اعتياد باكلاس و درست حسابیه. اعتياد به حشيشی، گراسی، ترياكی چه ميدونم شيشه و قرصی، اونوقت منِ بچه مثبت هم معتاد و عملی روزنامه هستم! ولی جداً فكر كنم اگه بدون در نظر گرفتن جريانات مجلس ششم و هفتم و بحث جناحهای سياسی و بدون تعصبات قومی قبيله‌ای كه هميشه عينهو پاپيون بيخ گردن‌مون گره خورده شده، به اين قضيه تعطيلات عيد نگاه كنيم و اينبار بدون اينكه حس كنيم كسی تيشه برداشته و داره ريشه سنتها و آداب و رسوم قديمی‌مون رو ميزنه، كلاه خودمون رو بخواهيم قاضی كنيم حتماً به اين نتيجه ميرسيم كه 15 روز تعطيلی تمامی امورات كشوری و لشگری و اقتصادی و تجاری و آموزشی توی اين عصر و زمونه كه وقت و زمان شده ارزش و اساس تصميم‌گيریهای مهم و حياتی، يه كمی بجای اينكه ريشه در حفظ سنت و آيين و عادات ما داشته باشه ريشه در تنبلی و فراخی باسن ما داره! اكثر ما ايرانيها با تاريخی به قدمت تمام كره زمين! و با تكيه بر اعتبار چندين هزار ساله، معمولاً انسانهای تنبل و تن‌پروری هستيم كه معمولاً هرجا قراره يه كمی به اندامهای تحتانی‌مون فشار بياد و بحث كار و تلاش به ميون مياد حاضريم از آرش و داريوش و كوروش و برديا و كمبوجيه هزينه كنيم و همه آباء و اجداد آريايی و ماد و آشور و قبايل ساكن در كنار بين‌النهرين رو به رخ همگان بكشيم تا ذره‌ايی كار و كوشش نكنيم.

تا اونجايی كه من خوندم و ميدونم، نوروز و عيدديدنيهای خاص اين ايام حتی تا قبل از اسلام مربوط به همون 6-7 روز اول سال جدید ميشد و بحث سيزده بدر اصلاً فلسفه جدايی داشته و اينجوری نبوده كه همه جماعت سيزده روز كار و زندگی‌شون رو تعطيل كنند و بشينند دور هم، گُل بگند و گُل بشنوند و هی اينقدر تخمه و آجيل و ميوه بخورند كه عينهو عليرضا نيك‌بخت‌واحدی مقابل تيم ملی ژاپن، 7-8 كيلو اضافه وزن پيدا كنند. ميدونم كه نظر من اصلاً مهم نيست ولی بهرحال فكر كنم با توجه به عوض شدن شكل و شمايل زندگی، بخاطر نوروز و مراسم خاص عید، يك هفته تعطيلی كفايت ميكنه. بنابراین كم شدن تعطيلات نوروز هيچ ارتباطی به از بين بردن سنتها و آيين ما نداره چونكه همه اونهايی كه چنين تفكری داشته‌اند قطعاً به اين نتيجه رسيده‌اند، چيزی كه ريشه در اعتقاد و مرام و مسلك قومی داشته باشه و همچنين پشتوانه تاريخی بدنبالش باشه محاله كه بشه از بين بردش. بنابراين اگه من يه روزی نماينده مجلس شدم و پيشنهاد كاهش تعطيلات نوروزی رو دادم جون مادرتون اَلم شَنگِه راه نندازید و های و هوی الكی نكنيد و بذاريد اين طرح اجرا بشه.

جمعه، ۱۲ فروردين ۱۳۸۴

حتی فرسنگ‌ها فرسنگ فاصله و دوری راه، مانع از اون نشد که نتونی اون بغض تو گلو و اون لرزش صداش رو متوجه نشی. دردی که سالهاست نقش ِ تنش شده و حتی سیتی‌زن شدن و گرین‌کارت گرفتن هم نتونسته مرحمش کنه. همه‌شون می‌گفتند ما هم مثل شما، اینجا سفره هفت‌سین چیدیم و سبزی‌پلو ماهی خوردیم ولـــی ... یه ولی می‌گفتند و پشت بندش دیگه هیچی نمی‌گفتند و آهی می‌کشیدند به بلندی تموم برجها و آسمون‌خراشهای نیویورک و واشنگتن و سانفرانسیسکو. آهی به درازای تموم عيدهايی که اومد و اونها اینجا نبودند. آهی به طولانیی فاصله تهران_ تورنتو. تهران_ لندن. تهران_ دالاس. تهران_ نميدونم کدوم خراب شده ناکجا آباد. نَم اشکی که سالهاست با همون اولین سلام تلفنی بعد از سال تحويل و آوای یا مُقَلَبَ القُلُوب میشینه تو چشهاش و هِق‌هِقی که همیشه باعث میشه روز اول عید، بدون خداحافظی گوشی رو قطع کنه و تو رو پَرتت کنه به اون دوردورا و اون سالهایی که همه دور یه سفره جمع بودین و مجبور نبودین هر کدوم‌تون یه ور دنیا، دربه‌در، دنبال جور کردن سین‌ها بگیردین، خیلی وقته که دیگه برات عادت شده و روز اول سال نو رو برات عینهو زهرمار، تلخ تلخ کرده. و یک ساعت بعد خودش تلفن میکنه و میخنده و میگه ماها اینجا همه خوبیم و به ما خیلی خوش میگذره و انشالله سال ديگه عيد مياييم پيش شما تهرون و اونوقت تو باید خیلی خر باشی که فکر کنی اونها اونجا خوش‌اند و اون خنده‌ها همه از سر شادی و شادمانیه و سال بعد ميتونی اونها رو پای سفره هفت‌سين ببينی!
یه بار دیگه بغضت رو قورت میدی و سینه‌ات رو صاف میکنی و یه لبخند میزنی و عید رو بهش تبریک میگی و دوباره نگاهت میره و گم میشه توی اون شعری که بعد از رفتنش بغل عکسش نشست و آهی میکشی به درازای تموم اون سالهایی که میاد و میدونی که دیگه اونها هیچ وقت نمیان.

ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در افتاب پاک.