گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
میگم کاشکی ميشد توی سال سه چهار بار از این تعطیلات درازمدت این شکلی داشتیم. با این تعطیلات عید بخصوص از ساعت دوازده شب به بعدش حسابی زندگی میکنم و از اون ساعت به بعد لذت کافی و وافی میبرم. از همون اول صبح که از خواب بیدار میشیم مجبوريم همونجور کورمال کورمال شال و کلاه کنیم و عینهو قوم تاتار راه بیافتیم و هی سلام سلام کنان، بریم خونه دَر و همسایه و فَک و فامیل. یا داریم مهمونی میریم و یا هولهول باید بدویم خونه و خونه رو تَرتمیز و مرتب کنیم، چیه که اونایی که ما ظهر رفتیم خونهشون عصر دارند میان خونهی ما تا بازدیدمون رو پس بدند! شکر خدا دیگه از ساعت یازده دوازده شب، دیگه خالهبازی تموم میشه و تازه از این ساعت به بعد وقت آدم مال خودشه که خُب اکثر جماعت هم اینقدر در طول روز سگدو زدند که ترجیح میدن بجای هرکار مشروع و نامشروع ديگهای، سر بر بالش گرم و نرم بذارند و بخوابند تا خودشون رو برای یه نبرد و یه حمله دیگه که با طلوع خورشيد، آغاز ميشه آماده کنند. از بچهگی شب رو دوست داشتم. دوست داشتم که نه بلکه باید اعتراف کنم عاشق شب و نصفهشب و سکوت و آرامشش بودم و هستم. حالا چراش بمونه واسه يه وقت ديگه! ولی واقعاً شب و شبزندهداریهاش رو خيلی دوست دارم و تعطیلات عید هم بهترین زمان واسه خالی کردن این عقده متورم شده هستش.
یکی از بهترین سرگرمیهای عید بخصوص شبانگاهان و همون موقع که دیگه ریخت و قیافه مهمونها رو نمیبینی، خوندن کتاب و ویژهنامههایی که بمناسبت عيد چاپ شده. ویژهنامه شرق که عالی بود. هم مطالب و هم شکل و شمایل مجلهگونهاش که خوندنش رو خیلی راحتتر کرده. حیفم اومد همهاش رو یه دفعه بخونم بهمین خاطر هر شب چند صفحهای رو ورق میزنم تا سهمیه و جیرهام تا آخر تعطیلات باقی بمونه. ماهنامه اسفند همشهری هم مطالب خوندنی خوبی داشت. مجله فیلم مخصوص نوروز 84 هم مصاحبههایی با بازیگران برتری مثل نیکی کریمی، هدیه تهرانی، گلاب آدینه، فاطمعه معتمدآریا، پرویز پرستویی، رضا کیانیان و ... انجام داده و در کنار اینها کلی مطلب خوندنی از سینمای ایران و جهان داره. در رابطه با قاچاق CD فیلمهای در حال اکران، حاشیه فیلمهای دوئل و مارمولک، گپی با منوچهر نوذری زده، در رابطه با فیلمهای خارجی و حواشی جوایز اسکار نوشته و خلاصه کلی مطلب خوندنی داره که قطعاً آدم واسه خوندن همه این مطالب زيبا وقت کم میاره. در کنار اینها دو سه تا کتاب هم دستمه و این تعطیلات بهترین زمان واسه این بود که نوکی هم به اونها بزنم. ولی ایکاش آدم سهم بیشتری از این تعطیلات واسه دل خودش داشت و کمتر مجبور میشد توی این روزها آدمهای تکراری رو تحمل کنه. والله بخدا این دید و بازدیدهای مکرر و لاینقطع خواهر مادر آدم رو سرویس میکنه. این روزها اینقدر ریخت و قیافه عمه و خاله و داییهام رو دیدم که دیگه داره حالم از همهشون بهم میخوره. من هم که ماشالله فَک و فامیل دوست!!! ظهر ما میریم خونه اونها، شب اونها میان خونه ما، فردا همهمون میریم خونه اون یکی دايیه و الان ده روز اینکار هی داره تکرار میشه، هی داره تکرار میشه، هی داره تکرار میشه. کی بزنم فَک يکیشون رو بيارم پايين خدا ميدونه!
این روزها از قصد، سعی میکنم صورتم رو اصلاح نکنم تا ریشم تیغتیغ شه. الان دقیقاً عینهو جوجه تیغی شدم. بابا دهنم سرویس شده، صبح که از خونه میزنم بیرون از سوپور محل و اصغر آقا بقال گرفته تا دکتر و بزاز و عَمَله و نونوا و سبزیفروش رو باید هی چِلپ و چُلوپ ماچ کنم. پارسال خیلی راحت بودم چون دَم عیدی، ناخواسته یه تبخال روی لبم زد که عینهو ماهگرفتگی شب چهاردهم، نصف صورتم رو احاطه کرده بود و اینجوری تونستم از زیر بار بوسههای عاشقانه و آتشین عناصر متأسفانه مذکر و ریش از بناگوش دررفته تا حدودی خلاص شم ولی امسال هر چی سَر و صورتم رو مثل جوجه تیغی درست کردم و هی الکی گفتم، ببخشید من سرما خوردم باز طرف حالیش نبود و یهویی در یک عملیات غافلگیر کننده، گردنم رو عینهو قوچ میگرفت و باز شروع به چِلپ و چُلوپ میکرد. حالا باز کاشکی مثل آدمیزاد ماچ میکردند همچین عملیات مَکِش رو مردونه و خشن انجام میدند که انگاری نصف صورتم رو بادکش کردند. لامذهب لب که نیست انگاری زالو انداختند رو صورتت، همچین میک میزنه و اون سیبیلهای از بنا گوش در رفتهاش رو میمالونه به لب و لوچه و سر و صورتت رو خیس و تُفمالی میکنه که حالت از هر چی عید و عیددیدنی بهم میخوره. اینها ماچ کردنشون که این شکلی باید دید لَب گرفتن و یه کارای دیگهشون چه شکلی؟! جداً خدا نصیب گرگ بیابون نکنه فکر کنم وقتی احساساتشون برانگیخته ميشه و آتش عشقشون یهویی گُر ميگیره دیگه هیچکی جلودارشون نیست و یه جورایی به طرف حملهور میشن که در آنِ واحد 7-8-10 تا دندون بابا رو عینهو جاروبرقی از جا ميکنند. جوری که مجبور ميشن عیال محترمه رو (البته اصل رو بر این میزاریم که طرف زن رسمی و عقد کردش بوده وگرنه بوسه زن و مرد نامحرم که پنداری خلاف است و حرام و اگر مشاهده شود چوب در آستین و ... ) فردا برای ارتودنسی به دندانپزشک ببرند. جداً که خُلق و خوی و راه و روش بعضیها در بعضی کارها و حرکات بسیار خشن و ناشایست و ناروا و آزاردهنده است!!!
وآه وآه وآه وآه وآه، شمال چه خبره؟! امسال گیلان و مازندران خیلی شلوغتر از سالهای قبل بود و قطعاً این شلوغی خاص ایام عید، هر سال بیشتر و بیشتر ميشه. این همه آدم و این همه ماشین یه جورایی اعصاب و روان همه رو داغون میکنه و آدم رو تا مرز خُل و چلی پیش میبره. ساعت 11 صبح برای خرید دوتا دونه نون لواش بیرون رفتن همانا و ساعت پنج عصر برگشتن همانا. همه اونجاهایی که یه کمی دهنهاش تنگتره، مثل پلها و ورودی شهرها، ترافیک سرسامآوری ایجاد میشه که صد رحمت به ترافیک عصرگاهی اتوبان همت. پنداری اين پديده تنگی هميشه باید باعث دردسر بشه! خیلی چیزها از وقتی یه کمی گشادتر شده متقابلاً مشکل خیلیها هم حل شده. قطعاً این معضل ترافیکی هم از همون مدل پیروی میکنه. پس باید يه کمی همت کرد و یه هولی داد و ورودیها و دهنهها رو يه کمی گشادتر کرد شايد افاقه کرد و فرجی شد!
توی این چند روز، يعنی دقیقاً از سهشنبه صبح که به سیکیلومتری آمل رسیدم دیگه رنگ و روی خورشيد خانم رو ندیدم و عینک آفتابی رو که کلی پولش رو داده بودم و تصميم بر اين بود که باهاش کلی چُس و پُز بدم و کون دوست و رفقها رو بسوزونم رو غلاف کردم تا همین امروز که دوباره برگشتم تهران. خلاصه اگه میخواهین به عین ببینید " کون آسمونِ پاره شده " چه شکلیه حتماً توی این چند روز سری به شمال بزنید. البته من همونجور که قبل از رفتنم هم گفتم از جلوی شومینه تکون نخوردم. چون بجز بارونی که ظاهراً قسم خورده بود لاینقطع بباره، هوا هم خیلی سرد و زمستونی بود. بهمین خاطر یه سیخ دومتری دستم بود و همش داشتم با هیزمها وَر میرفتم. آی که چی کیفی هم داره این صدای تَلَقتُلُوق و سوختن چوبها و اون رنگهای زرد و قرمز و نارنجی آتیش. خیلی رومنس و عاشقونه است.
امسال نقش و حضور نیروهای پلیس توی جاده خیلی زیاد و چشمگیره. البته درسته که موقع رفتن، پلیس وظیفهشناس، به حق، من رو جریمه کرد و اگه کسی بخواد کلهشق بازی دربیاره و مثل قدیم یابووار رانندگی کنه، قطعاً تا برسه شمال اینقدری جریمه میشه که اگه هواپیما چارتر میکرد و با هواپیما میرفت به نفعش میبود ولی انصافاً که پلیس و راهنمایی و رانندگی امسال سنگ تموم گذاشتند و قدم به قدم توی جادهها دیده میشن. برخورد افسری هم که برای من برگ جریمه نوشت خیلی محترمانه و آقامنشانه بود و خیلی خوشم اومد. از اینکه فردا هم باید برم بانک و 000/15 تومن به حسابشون بریزم اصلاً ناراحت نیستم. نوش جونشون. وقتی آدم نزديک پاسگاه پلیس و جلوی چشم 7-8-10 تا افسر قبض به دست و آماده به خدمت، اونجوری خط ممتد رو رد میشه و سبقت میگیره، خب حقش که جریمه هم بشه. من خودم از اون آدمهایی هستم که معتقدم باید جریمههای رانندگی خیلی بیشتر از اینی که هست، باشه تا امنیت آدمها و جادهها برقرار بشه. خود من وقتی بابت دو تا سبقت خرکی 000/40 تومن جریمه بشم دیگه گُه بخورم سبقت سومی رو بگیرم. بهرحال فکر میکنم با توجه به تغییر و تحولی که اين چند سال اخير در سطح نیرویانتظامی انجام شده و نهايتاً تغییر روش و تغییر نگرش پلیس، کمکم داریم به جایی میرسیم که وقتی لباس پلیس رو میبینیم دیگه مثل 5-6 سال پیش رَم نمیکنیم و زير لب يه چيزهايی نميگيم! بلکه برعکس يه احساس امنیت و آرامشی هم میکنیم. ظاهراً تعداد حوادث رانندگی امسال خیلی کمتر از سالهای قبل بوده که بهرحال با توجه به افزايش گاو و گوسفندهايی که جديداً ماشين خريدند و راهی جادهها شدند جای تامل و توجه داره.
و اما خدا پدر و مادر اون ژاپنی که زد علیدایی رو ناکار کرد بیامرزه که باعث شد خلاصه با سلام و صلوات کاپیتان تیم ملی رو بیرون ببرند و بشوندش روی نیمکت ذخیره ها. البته تازه از اون موقع بود که عدالت تقسيم شد و تعداد نفرات دو تیم مساوی شد و هر دو تيم با یازده بازیکن به بازی ادامه دادند! نمیدونم تيم ايران کجا خوبی کرده بود که توی نیمه اول دایی مصدوم شد. شانس بیاریم این مصدومیتش یه کمی دیگه ادامه داشته باشه قطعا توی جام جهانی 2006 آلمان هستیم.
برای ماهایی که خیر سرمون بچه تهرونیم و سالهاست صفت سنگین پایتختنشین رو به دوش میکشیم دیدن تهرون خلوت، نعمت و غنیمتی است که فقط توی همین چند روز نخست سال نصیبمون میشه. تهران خیلی خلوت و خوشگل و مامانی شده. پدرسگ همه جورش دوستداشتنیه. هم اون دود و ترافیک اعصابخردکنش قشنگه و هم این سکوت و خلوتی چند روزهاش. الان میشه فاصله ميدون تجریش تا میدون بهارستان رو ظرف ده دقیقه یک ربع رفت. اونجوری نگاهم نکنيد، بجون خودم راست میگم. یعنی یه چیزی که فقط توی خواب و رويا میشه متصور شد.
و اما به نظر من جا داره همين اول سالی جایزه بهترین سرویس دهی دولتی رو به شرکت مخابرات اهدا و خيال مابقی وزارتخونه ها رو راحت کرد. دقیقاً از یک ساعت قبل از تحویل سال تا 24 ساعت بعدش، به شکلی ارتباطات تلفنی داخلی و خارجی مختل شد که اگه پنجاه تا دکتر مهندس مخابرات جمع شده بود تا اینچنین برینند توی سیستم مخابراتی محال بود بتونند این کار رو به این قشنگی انجام بدند! دیروز بعد از تحویل سال تنها SMS که بدستم رسید از طرف سینا بود. فقط من حیرون موندم این سینا چه جوری تونست از این شبکه منهدم مخابراتی استفاده کنه و SMS بفرسته؟! غلط نکنم این پسره جاسوس ماسوسیه و احتمالاً توی خونهاشون دیش مخابراتی نصب شده!
و به میمنت آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی صبح امروز بخاطر مهندسی بازی که درآوردم گوشی موبایل نوکيای جدید داییام که به تازهگی خریده و ظاهراً چهارصد پونصد هزارتومن هم قیمت داره و یه جورایی این گوشی به جونش بسته شده رو بطور اساسی ریدم توش و بعید میدونم حالاحالاها درست بشه. بنا به گزارشات غیررسمی، درسته که ایشون امروز صبح بخاطر سن و سال بنده چیزی بهم نگفتند ولی ظاهراً سخت از دست بنده شاکیاند و در حال حاضر، وضعیت عمومییشون هم اصلاً مساعد نیست. یحتمل اگه گوشی درست نشه بعد از سیزده بدر یه مراسم عزاداری در پیش داریم!
خب عیدیهایی که روز اولی گرفتم همچین بد هم نبود. هرچند سالهاست یعنی از وقتی که فَک و فامیل من رو جزء " گُنده بَگها " طبقهبندی کردند عیدی گرفتنم محدود شده به دو سه نفر که اونها رو هم، همون روز اول عید میبینم. حالا درسته که از لحاظ کمی اوضاع عیدی مناسب نبوده ولی از لحاظ کیفی همچین بَدَک هم نبود! فکر میکردم اینقدر عیدی میگیرم که بتونم برای ماشین ضبط و باند بخرم ولی اینجور که بوش میاد باید یه قسمتی رو از جیب مبارکم هزینه کنم مگر اینکه امسال گوش یکی از فامیل دراز بشه.
بنا به یک سنت قدیمی و دیرپا که اگه من توی ایام عید شمال نرم اونسال سال خوبی نخواهد شد، من به اتفاق خانم همسر فردا صبح داریم میریم شمال تا به اکیپی که دو سه روز پیش رفتند و ویلا رو آب و جارو کردند بپیوندیم. هر چی که تهران این چند روزه خلوته، شمال شلوغ و اعصاب خردکنه ولی خب من که دیگه پیر شدم و سن وسالم اقتضاء نمیکنه تیپ بزنم و ژیگول کنم و راه بیوفتم توی جاده و هی برم هتل هایت و نمکآبرود و نارنجستان و متلقو و بخواهم دختر بازی کنم. من بقصد استراحت مطلقمطلق میرم و برسم ویلا از بغل شومینه و باربکیو تکون نخواهم خورد. مطمئن باشید.
پس تا 5-6 روز دیگه خدانگهدارتون!
خب دیگه خلاصه هر چی که بود به آخر رسید. هر چی جفتک انداختیم و به این و اون لگد زدیم و دست و پای خلقالله رو گاز گرفتیم و بخاطر دوزار بیشتر، ننه و بابا و تموم خاندان و جد و آبادمون رو کشتیم و زنده کردیم، نهایتاً تموم شد و به آخر رسید. هر چند این مسیر و یکی دو تا مسیر دیگه رو هر چی که میری به آخرش نمیرسی! ولی هر چی که بود تموم شد و دیگه رسیدیم به آخرین ساعات باقیمونده از سال 1383 و آخرین پست این وبلاگ در سالی که دیگه نفسش به هِن و هِن افتاده. نه تنها سال 83 بلکه یقین میدونم سال 84 هم تموم شد! آره، مطمئن باشید به همین سرعتی که این چند ساعت پایانی هم میگذره و سال تحویل میشه به همون سرعت هم سال 84 به پایان میرسه. یه قهوه بخوریم و چشم بهم بذاریم، داریم در رابطه به پایان سال 84 و شروع سال 85 مرثیهسرایی میکنیم. قبول ندارید؟! این خط این هم نشون.
پارسال این موقع خیلی از عزیزان دوروبرمون بودند و کنار سفره هفتسین بغل دستمون نشسته بودند که دیگه امسال هیچ خبری ازشون نیست. این نبودنشون دو حالت داره یا حضرت عزرائیل ناغافل و سرزده اومد و خِرشون رو محترمانه گرفت و با کلی آرزوهای تلانبار شده ورشون داشت و بُرد به دیار عدم و یا ویزا و اقامت و گرینکارتشون درست شد و یه شبه چمدونهاشون بسته شد و کوج کردند و رفتند به ینگه دنیا و اونور مرزها. الان هم یه گوشهای از این دنیای بیسروته، یه سفره هفتسین کوچولو چیدن و دارند دونه به دونه دنبال جور کردن سینهاش میگردند. به نظر من که لطف خدا شامل حال هر دوی این گروهها بوده که رفتن و امسال دیگه اینجا نیستند! خدا قسمت هم ما بکنه سال دیگه در جوار اونها باشیم. البته با یه کمی تخفیف و پارتیبازی جزء گروه دوم باشیم وگرنه همچین هم روزگار بد نمیگذره و از جونمون سیر نشدیم که توی عنفوان جوونی منتظر تشریف فرمایی ملکالموت باشیم!
سالی که گذشت، خودمون بهتر از هر کسی میدونیم چی بودیم و چه کردیم. مجموع عوامل تخماتیک حاکم بر تمامی شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، ورزشی موجود در ایران که یهویی بخاطر عطسه وزیر امورخارجه ساحل عاج، تمامی روابط موجود در جامعه از اون متاثر میشه، شرایط رو به گونهای رقم زده که آدم توی ایران خیلی نمیتونه برای آیندهاش تصمیمگیری بکنه و مثل این آدم حسابی و جوامع پیشرفته با چارت و نمودار مسیر حرکت و پیشرفتش رو برای سال بعد مشخص کنه. یعنی این شرایط بقدری آنبالانس هست که مثلاً تو نمیدونی روز 15 فروردین نون لواش دونهای چنده؟! حقوق تو چقدر اضافه شده؟! اصلاً کار داری یا نه؟! واردات خودرو به کجا منتهی میشه؟! آیا ایران وارد بازارهای جهانی میشه؟! تکلیف اورانیم غنی شده چی شد پس؟! کرایه تاکسیهای خط تجریش- ولیعصر چقدره؟! و یه جورایی چون مشخص نیست که روند حرکتی بگونهای هست که اصلاً سال بعد تو زنده باشی یا نه، بنابراین همه دیگه بیخیال برنامهریزی و استراتژیک و این جینگول بازیها شدند. زرنگ باشیم سال بعد هم روزهامون رو شب کنیم. پس فکر کنم خودمون خوب میدونیم که امسال که هیچ غلطی نکردیم هیچ، سال دیگه هم هیچ غلطی نخواهیم کرد و این پروسه سال به سال تکرار خواهد شد. در حال حاضر هم که عیده و چند روزی تعطیل، پس بیشتر از این روح و روانمون رو درگیر این مسایل تئوریک لاینحل نکنیم. بخوریم و بخوابیم تا فردا هم خدا بزرگه!
بهرحال یک سال در کنار شما عزیزان گذشت. یک سالی که مثل آب حمومی که رفته به جوب، دیگه محاله برگرده. بهرحال این وبلاگ و این نوشتهها و خاطرهها و همچنین شما عزیزان، خواسته یا ناخواسته سر جهیزه من شدین که اتفاقاً خيلی هم به همديگه عادت کردیم. اگه از من میشنوید، هر چی که وقت گذاشتین و اومدین اینجا رو خوندین عمرتون رو به هدر دادین بنابراین سال دیگه برین باقالی بفروشین و اینجا نیایید به نفعتون. از من گفتن بود. حالا خود دانید! ولی خب امیدوارم سالی که در پیش رو داریم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی برای همه ایرانیان باشه. همه اونایی که توی این خاک رگ و ریشه دارند و نسبت به این کشور و این پرچم سه رنگ، عِرق و تعصب دارند. همه اونهایی که با این رسم و رسوم قشنگِ عيد و نوروز زندهاند و سالهاست سفره هفتسينشون رو با دونههای گندم دِه و آبادیشون سبز نگهداشتهاند.
عيدتون مبارک. سبز باشید و سرفراز.
کوچیکتر که بودم ( منظورم کوچیکی از لحاظ سن و سال وگرنه توی این چند سال که اندازه درخت گردو شدم و ماشالله یه سور به شیرعلیقصاب زدم، از لحاظ فهم و شعور که فکر نمیکنم همچین چیز زیادی بهم اضافه شده باشه! ) وقتی عید میرسید عاشق خیلی چیزاش بودم. فکر میکنم توی اون سن و سال تقاط اشتراکی خواستههای بچهها خیلی شبیه به هم بود. معمولاً همگیمون از گرفتن عیدی و خریدن رخت و لباس نو و خوردن آجیل و میوه، تا سرحد جنون خوشحال میشدیم و با یه اسکناس ده تومنی به پرواز در میومدیم و عمدتاً نوشتن تکالیف باقيمونده شب عید، توی عصر سیزدهبدر تموم عید و عیدیهای گرفته شده رو کوفتمون میکرد.
البته فکر میکنم این از جمله قوانین نانوشته طبیعت که بتدریج که آدمها بزرگتر میشن، در رابطه با یک جریان خاص نقاط اشتراکیشون هم کمتر و کمتر میشه چون زاویه دیدشون متفاوت میشه. فکر کنم بهمین خاطره که ننهجون و بابابزرگها، پیشنهاد میکنند دختر و پسر توی سن پایین که نقاط اشتراکی بیشتری دارند ( یعنی عامیانهاش میشه یه جورایی که جفتشون یابو تشريف دارند ) ازدواج کنند، چون اونجوری هم دختر میدونه دنبال چه دسته کلید و نعمت گمشدهای هست و هم آقا پسره یقین داره اونی که روز و شب با فانوس دنبالش میگشته، یحتمل یه جاهایی همون دور و بر و توی رختخواب و تختخواب پیدا خواهد شد! بچهها که بزرگتر میشن، کُرهخرها چُس و افادههاشون هم بیشتر میشه. اونها دیگه چون یه سری چیزهای دم دستی رو که قبلاً از اساسیترین اصول ازدواجشون میدونستند رو خودشون قبلاً تجربه کردند و هی کلید معما رو تو سوراخهای مختلف امتحان کردند و وقتی دیدند این کلید به هر سوراخی میخوره و از اونور هم یه سریهای دیگه دیدند اون دری که اونا دارند نياز به شاه کليد نداره و با هر ميخ و سوزنی هم باز میشه، بنابراین اونایی که یه کمی عاقلتر بودند فهمیدند احتمالاً با این روش نمیتونند انتخاب درستی بکنند و نباید روش حل معما اینی باشه که در پیش گرفتند.
بهمين خاطر این گروه، کسانی میشن که یه دفعه جفتک میزنند به سُنت و رسم و رسوم و حرفهای آبدوغ خياری ننه بابا و يه دفعه شبيه از ما بهترون ميشن و راه و روش آدم حسابیها رو در پيش ميگيرند. اونها دیگه ۲۴ ساعته آلت قتاله شون رو دستشون نمیگيرند تا توی هر مجلس و مهمونی و خیابون و بیابونی به دنبال سوراخ و کشف حقیقت در تاریکی بگردنند بلکه اسلحهشون رو غلاف میکنند تا بدون داشتن سلاح گرم و دراز حقيقت رو بيابند. اينها ديگه دنبال این هستند که یکی رو پیدا کنند که بتونه به معنای واقعی درکشون کنه و سوراخ سنبههای روحی روانیشون رو پُر کنه. دنبال این هستند که یکی رو پیدا کنند که خودشون رو در کنار اون تکمیل کنند. دقت کنید قرار شد خودشون رو در کنار يکی ديگه تکمیل کنند، نه اینکه خودشون رو درسته و تمام قد بندازند توی بغل یه کس دیگه و کلاً خودشون رو تخریب و منهدم و مضمحل کنند! خلاصه این گروه حرفهای قلمبه سلمبه میزنند و توقعاتشون هم مثل بقیه آدمهای عادی نیست و نگاهشون به مقوله ازدواج یه ذره فرافیزیکی و فراحسی و فراجنسی ميشه و خلاصه از همین گُه خوردنهای اضافی که توی بعضی از دور و بریهاتون حتماً دیدید.
بدبختی اینه که تا موقعی که جوونها مشکل سکس دارند هر حیوان، انسان، چرنده و پرنده، گیاه، نبات، جماد، مایع و گازی که یه کمی رنگ و لعاب داشته باشه رو میببنند بدون در نطر گرفتن خیلی از واقعیتها و فاکتورهای لازم برای ازدواج، احساسات لطیفشون که البته بخیال خودشن لطیفه، وگرنه کاملاً مشخصه که این احساسات مستقیم به بیضه و تخمکهاشون لینک شده، به یکباره برانگیخته و بسان آتشفشان فوجی فوران میکنه و یک دل نه صد دل، عاشق و شیفته رهگذری میشن که تنها برای دادن یک کاسه آش نذری به در خونهشون مراجعه کرده بود. اين عزيزان بعد از مراسم عقد و ازدواج چنان هول میشن و يهويی آش رو با جاش هورت میکشن که خوردن همون چند پیاله آشِ آبکی و جا نیوفتاده، بدلیل داشتن لوبیاهای نپخته اونها رو به چنان دلدردی دچار میکنه که تمام همسایه و فک و فامیل از سروصدای معده و نفخ شکمشان مطلع شده و دیری نمیپاید که داغی آشی که شب اول دهانشون رو سوزانده بود اینک سردی آن باید تا آخر عمر کون مبارکشون رو بسوزنه!
اصلاً قرار نبود این مطلب به اینجاها کشیده بشه. اصل مطلب در رابطه با علایق من در اين روزهای نزديک به عيد بود که ناخواسته به این سمت و سو اومد. اگه بخواهم اون چيزهای قبلی رو هم بنویسم مسئله یه کمی شیرتوشیر میشه. هر چند فکر کنم الان که بحث یه کمی سکسیتر شده جذابيتاش هم واسه شماها بيشتر شده. پس فعلاً همین مطلب رو بخونید و در رابطهاش نظر بدین. فقط سر مطلب دستتون باشه که بعداً در رابطهاش ميخوام يه چیزهایی بگم!
خب دیگه بعد از دو سه روز استراحت یه کمی حالم بهتر شد و فردا رو که دیگه آخرین روز کاری سال 83 هست رو با اجازهتون میرم سرکار. وقتی امروز عصر که همسر عزیزم از سرکار بخونه برگشت، بخاطر اینکه خودش هم خيلی خسته بود و حال و حوصله شلوغی بیش از حد خیابون و بیابون کوچه و پسکوچهها رو نداشت، بهم پیشنهاد داد که امسال چهارشنبهسوری بیرون نریم، از خوشحالی انگار دنیا رو بهم دادند. هیچی به اندازه این پیشنهاد نمیتونست خوشحالم کنه. چون من هم اصلاً حال و حوصله اين همه سروصدا و شلوغی رو نداشتم. بنابراین به چند تا از دوست و رفقهایی که قرار بود امشب رو با اونا باشیم زنگ زدیم و گفتیم ما خونه هستیم و جایی نمیآییم. شما خودتون هر غلطی که میخواهید بکنید به تنهایی بکنید.
والله بخدا این علی شلمبه سی ساله که از بد حادثه رفیق فابریک بنده هم میباشد، اینقدر شور و ذوق چهارشنبهسوری و آتیش بازی رو داره که محاله بشه توی یه همچین شبی توی خونه نگهش داشت. مرتیکه لنگدراز هر چی توی این دو سه ماهه پول درآورده، رفته داده فشفه و ترقه و نارنجک و دینامیت خریده. خجالت نمیکشه کار و زندگیش رو ول کرده و یک کاره از ساعت چهار بعدازظهر داره توی خیابون نارنجک میندازه. بنده خدا زنش، دلش از دستش خونه ولی چیکار میشه کرد، هر کسی توی زندگیش یه مشکلی داره! یه مرد میبینی معتاده. یکی دیگه خانومبازه. یکی عرقخوره. این یکی هم از شانس ما یه کمی مَشَنگه و توی یه همچین مناسبتهايی که یه کمی جو بازی شادی حاکمه، سن و سال یادش میره و دقیقاً میشه عینهو یه بچه تُخس هفت ساله! امشب که بیرون نرفتم ولی سروصداهایی بگوشم رسید که کم مونده بود توی خونه هم شلوارم رو زرد کنم. از عصری تا حالا همینجوری سر و صدا توپ و تانک و نفربر و آرپیچیهفت بگوش میرسه و شب عیدی يه جورايی خاطرات جبهه و جنگ رو دوباره واسمون زنده کرده. چهارشنبهسوری پارسال با تعدادی از دوستان رفته بودیم خیابون نوبختِ آپادانا که ماجراش رو قبلاً نوشته بودم. امشب زده بود به سرم و داشتم اونا رو میخوندم. بد ندیدم مطلب پارسال رو دوباره بذارم اینجا تا یادی هم کرده باشم از آرشیو و وبلاگ قبلی " از پشت یک سوم " اینجوری هم فالِ و هم تماشا!
.........
[امشب] بعد ازمراسم چهارشنبه سورى موقع برگشتن احساس سبكى مى كردم. اولش فكر كردم شايد این احساس سبکی بخاطر اينه كه يه مراسم سنتى و ايرانى رو انجام دادم و انرژيم تخليه شده ولى بعدش كه دستم به يه جاهايى از بدنم خورد، ديدم بله! اين احساس سبكى بىدليل نيست يك قسمت از اندامهاى مهم بدنم روی سنگفرش خیابون افتاده!!! توی مراسم چهارشنبه سورى كه يك مانور كامل و اساسى از صحنه جنگهاى خيابونى به نمايش گذاشته شده بود بقدرى تير و ترقه و بمبهاى خوشهاى منفجر شد كه ناخواسته در اثر هول و تكونهاى وارده، چيز ما افتاد! قطعاً توی اين مراسم باشكوه خيلى از خانمهاى آبستن، سقط جنين كرده و آقايون هم از مردى و مردونگى افتاده و مقطوع النسل شدهاند. چيزى مثل فاجعه هيروشيما كه حالا بعداً مشخص ميشه چى به سر نسل بدبخت بعدى مياد. زمون ننه باباى ما كه يك هزارم اين سر و صداها نبود و همه چيز در سكوت و آرامش انجام ميشده، يک نسل مَشَنگ و عقب افتاده تحويل جامعه شده، حالا واى به حال بچههايى كه قرار ننه باباهاشون ما باشيم. چه نوابغى خواهند شد؟!
براى انجام مراسم چهار شنبهسورى به خيابون نوبخت رفتيم. نوبخت نگو، بگو شلمچه، بگو سوسنگرد، بگو خرمشهر در سال 1359! بگو نبرد کومولهها، پارتیزانها، خِمِرهای سرخ. جالب اينكه نقش دختر خانمها توی اين نبرد بسيار چشمگير و برجستهتر از ديگران بود كه خب البته حق هم داشتند چون اونا چيز اضافهاى آويزونشون نبود كه ناراحتش باشن و بترسند كه در اثر انفجار و سر و صدا مضمحل و منهدم بشه! عبور از عرض خيابون نوبخت بسان عبور از میادین مین، همراه بود با كورى و كرى و ناشنوايى مطلق حالا ديگه طولش بماند كه مرد مىخواست و گاو كهن و كار هر كسى نبود اين طى طريق تكاورانه! اينقدر زير پام و حواشىاش تير و ترقه منفجر شد كه پايين تنهام به کلی بىحس شده بود. حسهاى قسمت بالا تنهام هم يه چيزايى مثل حسهای هلنكلن شده بود. شده بودم ناشنواى مطلق. جالب اینکه توی این نبرد نابرابر معمولاً دختر خانمهای خیلی خوشگل و سانتیمانتال زُل ميزدند توی چشمات و بعد يهويى يه ترقه مينداختند زير پات و بعد از انفجار هِروهِر مىخنديدند! خب البته من هم بخاطر برخی مسایل مجبور بودم در جوابشون فقط پوزخندی بزنم، ولى توی دلم مىگفتم حيف كه شماها يه كمى دير به پُست بنده خورديد. اگر دو سه سال قبل که من تنها بودم و قدرت مانور بيشترى داشتم این جوری شوخی میکردین، هرهری نشونتون میدادم که اون سرش ناپیدا باشه. شوخی شوخی با چیز آقا کیوان هم شوخی!
ولی جداً اینجوری که داره پیش میره فکر میکنم تا چند سال دیگه کمتر کسی از مراسم و سنت چهارشنبهسوری چیزی بدونه. همین الانش هم پریدن از رو آتیش و قاشقزنی کمکم داره فراموش میشه. در حال حاضر چیزی که از این مراسم مشخصه اینه که از اول اسفند خواهر مادر اعصاب و روان مردم رو سرویس کنیم و همچین تِر بزنیم به اون، جوری که حتی دولت و مجلس هم نتوند چنین کار مهمی رو انجام داده باشند و شب عیدی همه رو به ناراحتیهای روحی روانی، سقط جنین، بیحسیهای موضعی و عضلانی، عدم بارورری و بارداری، اخته و مقطوع النسل شدن، شب ادراری و بسیاری از بیماریهای مزمن زنان و زایمان که البته اسمش زنانه است ولی در اینجور مواقع در مردان پر رنگتره، دچار کنیم!
قديمیها میگن کسی که کس دیگهای رو چشم میزنه دو حالت داره: 1) یا از طرف مقابل خیلی بدش میاد و یه جورایی ازش بیزار و متنفره 2) و یا بواسطه عشق و علاقه و دوست داشتن زیادشه که طرفش رو چشم میزنه. پریشب فارغ از همه جا روی کاناپه لَم داده بودم و داشتم کتاب میخوندم که همسر عزیزم گفت: کیوان دقت کردی امسال زمستون، شکرخدا اصلاً سرما نخوردی. صبح که از خواب بیدار شدم انگاری توی ارتفاع هشت هزار متری هيماليا با شورت و رکابی خوابیده بودم. همه قسمتهایی از بدنم که طولش بیش از 7-8-10 سانتیمتر بود ( مثل دست و پام! ) عینهو چوب درخت انار خشک شده بود و تن و بدنم هم داشت از سرما یخ میزد. من نمیدونم عیال بنده نمیتونست یه هفته دیگه صبر میکرد و پیش بینیاش رو موکول میکرد به پایان سال و لحظه تحویل سال نو؟! فقط خدا کنه این چشم زدن همسر عزیزم بواسطه دلیل دوم باشه وگرنه شب عیدی کی حال و حوصله دادگاه خانواده و طلاق و زندان و نفقه و مهریه رو داره!
خوانندههای یه کمی قدیمیتر میدونند که من یه مشکل فصلی خیلی حاد و جدیی دارم که با رسيدن سرما و زمستون عود ميکنه. اونایی که گفتن " فراخی باسن " بدونند که صددرصد اشتباه کردن چونکه اولاً اون که اصلاً مرض نیست بلکه جزیی از ماهیت و طینت منه که اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم و باهاش خيلی راحتم. دوماً اینکه اون مشکل فصلی نیست بلکه یه پدیده مادرزادی محسوب میشه و ظاهراً همیشه و همه جا بطور چهار فصل و دوازده ماهه همراه منه.
توی این پونزده سال اخیر اگر امسال این چند روز آخر سالی هم بخیر و خوشی میگذشت و من سرما نمیخوردم، میشد گفت که انقلاب نوینی در عرصه جغرافیایی و بیوتکنولوژیک و پزشکی و آناتومی اتفاق افتاده بود و میشد سال 83 رو بعنوان سال بهداشت و سلامتی در جهان معرفی کرد که متأسفانه این امر به واقعیت نپیوست و سالی که در روزهای پایانیش بسر ميبريم، همانند تمامی سالهای این دو دهه اخیر همراه شد با سرفه و عطسه و آب دماغ آویزون شده بنده که لامذهب اصلاً هم خیال بند آمدن نداره. فکر کنم اين آب دماغه یه جورایی لینک شده به این بارندگیهای اخیر تهران! خلاصه نشد که ما یکسال رو بدون ترزیق آمپولهای خوش طعم پنیسیلین به پایان برسونیم. پنداری قرآن خدا غلط از آب درميومد اگر ما يه امسال رو سرما نمیخورديم و کنج خونه نمیافتاديم.
امروز كه اومدم سر كار، لاغری مفرط و بيش از اندازه تقويم روميزیم نگرانم كرد! وقتی با دقت بهش نگاه كردم ديدم بـلـه فقط هفت هشت روز ديگه به پايان سالِ نحس 83 باقی مونده. هر چند سالها كه با هم هيچ فرقی نداره فقط هر سال همين موقعها كه ميشه دوست داريم همه ندونمكاريها و بیفكریهای خودمون رو بندازيم گردن سال و نحسی و شومی اون اسب و الاغ و مرغ و خروسی كه هميشه اول سال با سلام و صلوات، سال رو به اسم اون حيوونهای زبون بسته مشخص میكنيم و آخر سال كه ميشه، همه با فحش خواهر مادر ميگيم مردهشور ريخت و قيافهاش رو ببره، بره كه ديگه برنگرده. آره هفت، هشت روز ديگه بهار ميرسه در حاليكه هيچ بويی از عيد و نوروز به مشام نميرسه. توی اين آشفته بازار خرتوخر، هر بويی كه فكر كنید به مشام ميرسه الا بوی عيد. هر چند، چه عيدی؟! " عيدی " كه رسيدنش واسه خيلیها " عيب " بشمار بره كه ديگه عيد نيست.
خُب، نخريدن لباس واسه بچهايی كه از خيلی وقت پيشها بهش قول داده بودی شب عيد براش كفش و كلاه بخری و ميدونی اون هم از سه ماه پيش تا حالا همش داره روزها و شبها و تعداد بيستهايی رو كه خانم معلم بهش داده، رو میشماره تا ببينه كی عيد ميرسه و كلی بين دوست و همكلاسیهاش پُز اينو داده كه بابام بهم قول داده شب عيد برام لباس نو بخره و تا حالا هم پونزدهتا بيست گرفته و به قولش عمل كرده و حالا تو موندی و يه دختره 9 ساله و قولی كه هيچ جوری نميتونی بهش عمل كنی، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
باز هم شرمنده شدن از ديدن رخت و لباسهای وصلهپينه شده زنی كه قرار بود همسرت باشه ولی سالهاست نقش همسری و مادری رو فراموش كرده و اينقدر درگير اين زندگی نكبت و اِيكبيری شده كه ديگه خودش هم يادش رفته اون لباس سفيدِ عروسيش رو كه كلی خاطرههای خوب ازش داشته رو توی كدوم سوراخی قايم كرده و حالا پس از اين همه سال از اينكه كلفت و مستخدم باقی بمونه خيلی راحتتره، چون اصلاً يادش رفته قرار بوده خانم و كدبانوی اين خونه باشه و تو ميمونی و اون چين و چروكهای دست و صورت و گَل و گردنی كه ديگه نه دستبندی داره و نه گردنبندی، لخت و عوره و حلقه نامزدی كه تنها يادگاری باقیمونده از اون روزهای خوب و پُرخاطره است كه خب اونهم مجبوريد امسال بفروشيدش تا بتونيد از پس خرج و مخارج كمرشكن زندگی بربياييد. خب همه اينها عيبه ديگه، مگه نيست؟!
وقتی با كمال افتخار و سربلندی دو تا ماهیسفيد رو میگيری دستت و به نشون اينكه اين منم رستمدستان، توی خيابون دور افتخار ميزنی و دُم ماهی رو هم از كيسه پلاستيك بيرون انداختی تا عينهو پرچم دزدان دريايی كه از فتح نبرد دريای شمال و جنگ با وايكينگها برميگردن، هی تكونتكون بخوره و اونوقت از همون چهارراه استانبول كه ماهی رو خريدی تا وقتی برسی به خونه بايد از نگاه گرسنه و ملتمسانه خيلیها كه با حسرت و افسوس به اون دو تا ماهی چشم دوختند، فرار كنی و اونوقت تازه ميفهمی چه گُهی خوردی كه اون ماهیها رو اونجوری دستت گرفتی تا هزارويك چشم و دل گرسنه كه ديگه خوردن يه وعده سبزی پلو با ماهی شب عيد هم شده براشون آرزو و كعبه آمال، اونجوری حريصانه تو رو نگاه نكنند ،خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
حالا بر فرض كه خودت و ننه بابا و تموم كَس و كارت هم دستشون به دهنشون رسيد ولی وقتی میخواهی به استقبال عيد بری و توی باغچه خونهات گلهای بنفشه بكاری ولی همسايه ديوار به ديوارت داره گلهای قالی نخنما شدهاش رو برای بار هزارم رفو ميكنه تا اينجوری آبروداری كنه و رنگ و لعابی بزنه به اون خونه بیرنگ و روحش، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
وقتی يكی از همين روزهای آخر اسفند توی ماشينت لَم دادی و پشت چراغ قرمز در حاليكه داری كريسدیبرگ گوش ميدی از آژانس مسافرتی بهت زنگ ميزنند و ميگن بليط دوبیات برای روز سیام اسفند OK شده و ترتيب بليط كنسرت ابی و ليلافروهر هم داده شده و توی اين فكری كه ديگه سال بعد تعطيلات عيد رو بری تايلند تا يه سری به حوریها و فرشتههای اونور آب بزنی و ببينی تن و بدن چشم بادومیها چه مزهايی داره، بعدش يهويی میبينی يه حاجیفيروز كه يه كمی مُسنتر از حاجیفيروزهای هميشگی هستش و چهرهاش خيلی شبيه آقای مرادی، دبير بازنشسته همسايهتون هست و اتفاقاً مثل همون آقای مرادی هم يه پاش يه كمی میلنگه و واسه صدتومن دويستتومن داره اونجوری وسط خيابون شيلنگ تخته ميندازه و سرخی صورتش از زير اون همه دوده و واكس، بد جوری توی چشم ميزنه، خب عيبه ديگه، مگه نيست؟!
زياد حال و حوصله مطلب نوشتن و آپديت كردن رو ندارم. روزهای آخر ساله و كلی كار بلاتكليف و نصفهنيمه باقی مونده. خونهتكونی، تميزكردن خونه، سرويس ماشين، خريد يه مشت خِرت و پِرت كه قطعاً سرويس خودم رو هم به دنباله داره و خيلی كارهای ديگه كه از اول فروردين پارسال قرار بوده انجام بدم و با توجه به اينكه 355 روز از سال گذشته هنوز انجامشون ندادم. هنوز بهار نرسيده ولی نمیدونم چرا كرختی و سستی هوای بهار همه وجودمون رو گرفته؟! من هم كه ماشالله آدم سرزنده و فعال و اكتيو! اين روزها با اين همه كار باقيمونده بواسطه يه همچين هوای مطبوعی كه نَم بارون رل اصلی و اساسی توش بازی میكنه، پنداری آدم هم يه جاهايش نَم میكشه. آدم توی اين روزها همچين شُل و بیحس ميشه كه انگاری مادرزاد، كمر به پايين لَمس و فلج بدنيا اومده. تكون دادن تن و بدن توی اين هوای بهاری كاری بس سخت و دشوار و مردافكن است.
نمیدونم، مثل اين خُل و ديوونهها با توجه به اينكه هر سال هم اين تجربه رو پيدا میكنيم ولی چرا يه سری از كارهای مربوط به سال نو رو كه ميشه زودتر هم انجام داد هميشه ميزاريم توی واپسين لحظات سال كه ديگه سگ صاحبش رو نمیشناسه انجام بديم؟! ما كه میخواهيم به بهونه سال نو، دو تا شلوار و پيرهن بخريم و چهار تا دونه شوويد مومون رو هایلايت و پريشون كنيم، خُب ميميريم يه هفته زودتر كه خيابونها خلوتتره بريم و اينكارها رو انجام بديم؟! دو ساعت به لحظه تحويل سال نو مونده و بايد كنار سفره هفت سين باشيم در حاليكه يه پامون توی آرايشگاهه و يكی داره موهامون رو مِش ميكنه، اون يكی داره زبر ابرومون رو برميداره و صورتمون رو بند ميندازه، در حاليكه اشك تو چشممون حلقه زده و تموم سر و صورتمون عينهو بوقلمون قرمز شده اون يكی داره موهامون رو سشوار ميكشه، اگه میتونستند وسط جماعت تنبونمون رو هم از پامون بكشند پايين و كون برهنهمون كنند، قطعاً اينكار رو میكردند چون فكر میكنم اون زيرها اينقدر وسعت داره و اينقدر كار تَلانبار شده وجود داشته باشه كه دو سه نفر ديگه رو هم مشغول كنه! آره يه پامون توی آرايشگاهه و يه پای ديگهمون هم دنبال خريد ماهی قرمز و گل سنبله، خب معلومه آدميزاد دو پا داره حالا نهايتاً بعضیهاشون يه پای سوم كوچيكی هم داشته باشند، اون كه ديگه نمیتونه توی اون همه سروصدا و بدوبدو و هول و تكون و استرس و اضطراب كار خاصی انجام بده. خلاصه اين روزهای آخر سال خرتوخری ميشه كه آدم نمیتونه درست و حسابی به هيچ كاريش برسه. نه كارهایی كه مربوط به جاهای پُر سروصدا و شلوغه و نه كارهايی كه نياز به سكوت و آرامش داره.
اصلاً عشق و عاشقی و دوستداشتن به من نيومده. كوچيك كه بودم از هر كی كه يه كم خوشم اومد، هفته بعدش واسه دختره خواستگار اومد و طرف تو سن دوازده سالگی ازدواج كرد و رفت خونه بخت و دو سال بعد چهارتا توله سگ پَس انداخت و هر روز هی ميومد خونه ننهاش و اين توله سگهاش هم هی وسط كوچه رژه ميرفتند. الان كه ديگه بزرگتر و عاقلتر شدم و ديگه عاشق آدم و آدميزاد نميشم باز هم بدشانسی و بدبختی دست از سرم برنمیداره. اين همه تيم توی دنياست، ولی من عاشق بازی رونالدينهو و تيم بارسلون هستم. اونها در حاليكه بازی رفتشون با چلسی رو 2-1 برده بودند و من هم فكر میكردم ميتونند بقيه بازیهاشون رو ببرند و امسال قهرمان جام باشگاههای اروپا بشن، ديشب نه يكی، نه دوتا، نه سهتا، بلكه چهارتا از چلسی خوردند و حذف شدند!
من هم مثل پرستو عصر جمعهای که گذشت وقتی بعد از مدتها با بر و بچههای کاپوچینو توی کافه 78 دور یه میز جمع شدیم، دقیقاً همون حس و حالی رو داشتم که پرستو و احسان و سینا هم در رابطهاش نوشتهاند. دلم واسه همه بچهها تنگ شده بود. توی اون غروب جمعه و توی اون کافه شلوغ و پر سروصدا و پر از دود و دَم، جای خالی دو سه نفر بد جوری توی چشم میزد. جاشون خالی بود ولی اسم و یادشون مثل ارواح سرگردون دور و بَرِ میزمون همش داشت بالبال میزد! حتی بنا به توصیهای که از اونور اقیانوس کرده بودند بجاشون خیار سکنجبین هم خوردیم. اِی روزگار نامراد!
دوست ندارم مثل احسان باور کنم کاپوچینو هم دیگه نوستالژی ما شده. بلکه هنوز هم منتظرم وقتی ایمیلم رو چک میکنم، نامه دبیراجرایی رو ببینم که با توپ و تَشر، یه ضربالعجل مشخص کرده تا مطالبمون رو هرچه زودتر بذاریم تو ادیتور مجله. فکر کنم خیلیها هم هستند که مثل من هنوز کاپوچینو رو دوست دارند و شنبه به شنبه منتظرند که مجله آپدیت بشه. ولی نمیدونم چرا یه حس ناشناختهای بهم میگه همه اون چیزایی رو که خیلی بهشون علاقه داشتم زودتر از حد معمول هم از دستشون دادم. خُب من هم کاپوچينو رو خيلي دوست داشتم.
چه بدشُگون بود این یازده سپتامبر که وقتی جلد روی مجله شد، زمان رو هم واسه کاپوچینو متوقف کرد و اينقدر سردش کرد تا از دهن انداختش! کاشکی باز هم کاپوچینویی بود تا توی این روزهای شلوغ پلوغ آخر سال مثل سالهای پیش برای ویژه نامه عید و رسيدن سال جديد، هی جلسه میذاشتیم و هی ميزديم تو سر و کله هم تا خلاصه قبل از اينکه توپ سال در بره و سال تحويل بشه، کاپوچینو ویژه نوروز آماده بشه و خستگی یک ساله از تن و بدنمون در بره. جداً، ایکاش بود. یادش بخیر!
تعداد خواننده و هيت يه وبلاگ از جمله عوامل موثر انگيزشی برای نويسنده اون وبلاگ بشمار ميره. حالا هر چقدر هم كه روشنفكر بازی دربياريم و بگيم تعداد خوانندهها اصلاً برامون مهم نيست و ما داريم برای يه قشر خاص مینويسيم و دو نفر هم كه حرفمون رو بفهمه كافيه، يه ژست و پُز الكيه. چون چهار روز كه بنويسيم و ببينيم ازش استقبال نشد كركره رو میكشيم پايين و دكون رو تعطيل میكنيم و ميريم واسه خودمون كه نمونههای چنين وبلاگهايی هم زياد ديده ميشه.
پريروز داشتم مثل هر روز تعداد خوانندههایی رو كه روز قبل وبلاگم رو خونده بودم چك میكردم كه يهويی با يه چيز عجيب غريب مواجه شدم. معمولاً بیحرفِ پيش روم به ديوار، بطور ميانگين روزی سيصد چهارصد نفر ميان و اينجا رو میخونند و از اين نوشتههای " گُههربار " مستفيض ميشن كه خب برای يه وبلاگ در پيتی مثل اينجا آمار بدی هم نيست. بعضی مطالب كه يه موقع از دستم درميره و خوب از آب درمياد و چند نفری هم به مطلب لينك ميدند باعث ميشه تعداد نفرات يه كمی بالاتر بره ولی نه اون جوری كه خيلی محسوس و ملموس باشه. حتماً همهتون ديدين كه سايت Nedstat آمار روزانه يكماه جاری رو به شكل نمودار ستونی كنار هم نشون ميده. در حاليكه همه ستونها به يك خط تقريباً هماندازه رديف شده بود به ناگهان يه چيزی مثل اُممممممم .......... مثل چی بگم كه شما خيلی خوب دستگيرتون بشه و منظورم رو متوجه بشين؟! آهان، يه چيزی مثل معامله رستم دستان سيخ شده بود و رفته بود سينهكش آسمون و نظم يكماهه ستون رو بهم زده بود. دقيقاً مثل اون درخت لوبيای سحرآميز كه جَك تو باغچه خونهشون كاشته بود و سرش رفته بود لای ابرها. تجربه چند سالهام بهم میگفت اين دراز شدن و بلند شدن ناگهانی و يك شبه بدون دليل و علت و عوامل تقويتی امكانپذير نيست. خيلیها در آرزوی افزايش يك سانتیمتر قد، سالهاست دوا و درمون میكنند و به ورد و دعا و معجون و رمل و اسطرلاب متوسل شدند ولی افاقه نكرده حالا چی شده كه يه شبه مال من اين همه دراز شده چيز عجيبی بود. گوشتون به من هست يا نه؟! دارم در رابطه با تعداد خوانندهها و دراز شدن ناگهانی ستونهای نموداری حرف ميزنم. اون ته كلاسيها دارند چه گُهی میخورند؟!
خلاصه منی كه وبلاگم روزی 300-400 نفر خواننده داشت يهويی ركورد رو زدم و رفتم برای مسابقات المپيك! بله يه شبه رسيدم به آمار 3844 نفر در يك روز و در جدول ردهبندی بعد از نوریزاده و حسين درخشان و حتی بالاتر از مسعود بهنود قرار گرفته بودم. جداً كه باعث خجالت و شرمندگیه كه من پيزوری بالاتر از بهنود قرار بگيرم. خلاصه تخمیتخمی ( يهويی چه هوس خيار كردم! ) رفتم كنار نويسندگان و بزرگان اينترنت و جزء سه چهار نفر اول قرار گرفتم. كاشف كه بعمل اومد ديدم بله، يه سايت اسمش رو نبر به مطلب دربی با طعم مادر! لينك داده و جماعت مشتاق كه معمولاً به هوای ديدن عكسها و سوژههای آنچنانی به اون سايت سرميزنند بیسروپا و چهار چنگولی و سينهخيز برای خوندن يا ديدن يه چيز جديد و خوشگل سر از وبلاگ بنده در آوردند. بجون خودم آدم بود كه از در و ديوار ميومد تو. توی اين چند روز از تموم اقصی نقاط دنيا خواننده داشتم. برزيل، كوبا، بوركينافاسو، موزامبيك، بوتان، مائومائو، فیجی، اون جزيره كه خانواده دكتر اِرنست توش زندگی میكرد، مالديو، قبيله سرخپوستان و خيلی جاهای ديگه. اونايی كه زبون فارسی بلد بودند، پنداری مطلب رو هم خونده بودند چون بعضیهاشون ردپايی از خودشون بجا گذاشته بودند! فقط من نمیدونم چرا اين جماعتی كه از سايت جيگر تشريف ميارند اينقدر عصبی و بداخلاق و تندمزاج هستند؟! انگاری غدد جنسی و هيپوفيز و آلات قتالهاشون هم يه ذره تيزتر و زيادتر از حد معمول فعاليت میكنه. مطلب به اون قشنگی و بامحتوايی بود، حالا اگه مثل بقيه سايتهايی كه جيگر بهشون لينك ميده من عكس خواهر مادر طرف رو نذاشتم كه ديگه نبايد به من فحش بدين. والله بخدا شعور هم خوب چيزيه!
خلاصه چون ديدم تا يه هفته ديگه و تا موقعی كه لينك مطلب توی صفحه اصلی هست جماعت میخوان بيان و بد و بيراه بگن به من و استقلال و پرسپوليس و عنايتی و جمشيدی، با كمال شهامت و شجاعت قسمت نظرخواهی اون مطلب رو بستم تا اينجوری هم مشت محكمی زده باشم به دهن ياوهگويان و هم بيلاخی حواله كرده باشم به باسن ياوهگويان!
خدمت تمامی عزيزانی كه مطلب قبلی را خواندند و به ناگه فشار خونشون بالا رفت و دچار تنش و استرس شدند و يهويی حس فولكوريك و بومشناسیشون گُل كرد و فكر كردند نوشته من بیاحترامی به روستا و طويله و بعبع بزغاله و عَرعَر خر و قُدقُد مرغ و خروس بشمار ميرود، سلام عرض میكنم. گفتم تا قبل از اينكه سر و كله نمايندگان كدخدای گُلدره و رعايای لوران و ده پائين پيدا نشده و تا طرفداران اصلاحات ارضی و انقلاب سفيد بخاطر پُست قبلی با داس و چهارشاخ و دره، خشتك بنده را جر نداده و از ماتحت به چارچوب طويله آويزان نكردهاند خود توضيحی داده باشم بر هر آنچه كه قبلاً رفت! فقط برام جالب بود كه اين نمايندهگان يونيسف در امور زراعی اون لغاتی رو كه در رابطه با ده و دهاتی بود رو درسته ديدند ولی خيلی چيزهای ديگهای رو كه بايد ميديدند رو اصلاً نديدند. حالا اينكه چی رو نديدند و چرا نديدند و چی رفت و كجا رفت بماند برای يه وقت ديگه!
اولاً از اينكه لطف میكنيد و نظراتتون رو مینويسيد ولو اينكه برخلاف ايده و عقيده من باشه خيلی ممنون و متشكرم. قطعاً برای داشتن يك وبلاگ خوب و خوندنی بايد زمينهايی فراهم شه تا يك رابطه دو طرفه حاكم باشه. اينی كه من هر چی دلم ميخواد بنويسم و اونوقت شماها هم اونها رو بخونيد و عينهو بُز اخوش فقط سرتون رو تكون بدين كه نميشه. چون اينجوری منهم توقعام زياد ميشه و شايد دو روز ديگه دلم يه چيزهای ديگهای خواست كه فقط با تكون دادن سر شما مشكل من و دلم حل نشد. پس برای اينكه خودتون هم تامين و امنیت جانی داشته باشيد و اين فرصت رو ندين كه يه خفاششب و بيجه ديگهای متولد بشه و اينبار مشتی آدم تحصيلكرده و متشخص و وبلاگخون آواره و سرافكنده روانه بيمارستان و پزشكی قانونی و داداگاه و دادسرا بشه، فقط به تكون دادن سرتون اكتفا نكنيد. پيشنهاد و انتقاد كنيد، نظر بدين كه اگه ندين عوارض بدی يقهتون رو ميگيره. این رو تجربه چندین ساله من نشون میده. خلاصه از ما گفتن بود!
هميشه سعی كردم به انتقاداتی كه چه مربوط به اين محيط و نوشتهها و چه در رابطه با مسايل كاری و شخصيتی و خصوصی زندگيم ميشه توجه مخصوصی كنم. مطمئن باشيد از شنيدن انتقاد منطقی خيلی بيشتر از تعريف و تمجيد الكی خوشحال خواهم شد چون همونجوری كه حتماً تا حالا همهتون دستگيرتون شده، اصولاً نگاه و نگرش من نسبت به مسايل پيرامونی و محيط و اجتماع يك نگاه تند و سراپا انتقادانه است همونطوری كه زبون گفتاری من هم دقيقاً مثل همين نوشتهها تند و تيز و منتقدانه و معمولاً همراه با طعنه و كنايه است كه تند و تيزيش خيلی وقتها خشتك بعضی از دوستان صميمی رو در برگرفته! در اينكه اين نوع گفتن و نوشتن عيبه يا هنر، اجازه بدين حرفی نزنيم و فعلاً به همين شكل و شمايل بسنده كنيم چون تاريخ ايران و ايرانی و سُنت و برخورد و الگوهای رفتاری ما پُر از چاپلوسی و چاكرم نوكرمهای متملقانه و تا به زمين دولا شدنها و دستمال به دست گرفتنهای بيشمار است كه شكرخدا و از صدقه سری مديريت و فرهنگ غلط و روابط بیدر و پيكر و داشتن مشكلات معيشتی و غم نان و نام، روز به روز هم داره اين خصلتهای بوقلمون صفتانه بيشتر و پُررنگتر از قبل ميشه. پس اجازه بدين اينجا يه كمی فرصت نقد و انتقاد رو برای هم فراهم كنيم.
محيط وبلاگ و يا هر نوشته ديگهای كه امكان ارتباط رودرو يا به عبارتی Face to Face رو نداشته باشه، وقتی هم كه قلم نارس و زبون اَلكنی مثل من قرار باشه چيزی رو بنويسه يا توضيحی رو بده، قطعاً ناخواسته با ابهام و ايهام زیادی همراه ميشه. در نوشته قبلی اصلاً منظور و هدف من خدشهدار كردن فرهنگ و رسم و رسوم روستايی نبوده كمااينكه بعيد ميدونم ديگه كسی باشه كه رگ و ريشهاش وصل به ده و روستايی نباشه. همهمون مال يه دهكورهايی هستيم كه از بدِحادثه راهی شهر شديم. حالا بگذريم هر كی رو كه سوار ماشين میكنيم! و تموم دوازده ميليون سكنه تهران مدعی هستند اصالتاً و پدر در پدر تهرانی و زاده و پرورده شمرون هستند! بهرحال در هر فرهنگ و زبونی بعضی از واژهها وقتی در جایی غير از جای اصلی خودش استفاده میشه دقيقاً معنی و مفهوم اوليه كلمه عوض ميشه و مخاطب هم به درستی منظور و مقصود رو درك میكنه. مثلاً وقتی ميگيم: " كفش فلانی مثل كِشتی ميمونه " همه میفهمند كه منظور اينه پای طرف بزرگه. یا اینکه " فلانی مثل روباه میمونه " یعنی اینکه طرف مکار و حیله گره.
استفاده از كلمات ده و دهاتی هم در راستای همین مسئله بود، نه اینکه بخواهم ماهیت یک روستایی رو زیر سوال ببرم. البته ميدونم همه اونايی هم كه اين تذكر رو بهم دادند متوجه منظورم شده بودند ولی خب بهرحال بعضی ها دوست دارند الکی کِرم بریزند و اعصاب من رو متشنج کنند! بهرحال با توجه به احترامی كه برای همه دوستان ديده و نديده قائل هستم و چون ديدم تعداد تذكرات چند تايی شده، بد ندیدم در این رابطه توضیح بدم تا اگر سوءتفاهمی هم ایجاد شده برطرف بشه و هم يه كمی از اون حال و هوای روزانه نویسی که اینجا مد شده بود خارج بشم. بهرحال اگه اين وسط دَر و دهاتی بود كه نوشته قبلی بهش برخورد میتونه باسنش رو بذاره توی آب یخ و صد البته من هم ازش معذرت میخواهم و روی ماهش رو با كمال میل میبوسم. باشد که مقبول دوستان افتد!