يكشنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۳

اون " مادر جنده " غليظی رو که پژمان جمشیدی اواخر نیمه اول بازی پرسپولیس – استقلال به رضا عنایتی گفت و تلویزیون هم بصورت کلوزآپ و تمام قد نشون داد خیلی زیبا و دلنشین بود. از اون صحنه‌های بديع و البته ناخواسته‌ايی که شکار لحظه‌ها به شمار ميرفت و کارگردان هم چون برنامه داشت بصورت زنده پخش میشد از دستش در رفت و فکر کنم نه تنها سی چهل میلیون نفر بيننده تلويزيونی بلکه خدابيامرز بريل و مخترع عصاي سفيد هم اون صحنه رو دیدند. البته بخاطر این میگم دلنشین بود که تنها بخش کوچیکی از اون پُزهای روشنفکری که بازیکن‌های دو تیم پرسپولیس و استقلال قبل از دربی از خودشون جلوی کانالهای مختلف تلویزیون نشون میدند و دَم از رفاقت و صمیمت میزنند رو نشون خلق‌الله داد تا همگی باور کنند تموم اون شعارهای اخلاقی همه‌اش کشکه. هر چند صد رحمت به کشک چون حداقل کشک یه خاصیتی داره و به درد آش‌رشته میخوره، باید بگم همه‌ اون حرفها و نصايح پشم بود، پشم!

از یک هفته قبل اونقدر این کانال و اون کانال با این بازیکن‌ها مصاحبه و گفتگو می‌کنند که یارویی که تا دو روز پیش توی دهاتشون بز ميچروند و با شلوار کردی میرفت مهمونی، حالا جدی جدی باورش ميشه که کسی شده واسه خودش. این بازیکنان بااخلاق! در حالیکه یک ماه، تمام تماشاچیان و بازیکنان دو تیم و داوران و نیروهای انتظامی و راننده‌های محترم شرکت واحد و اتوبسرانی و مسئولین بوفه و تدارکات استادیوم آزادی و ساکنین مناطق 18 تا 22 شهرداری تهران و کسبه و مغازه‌داران میدون نور و فلکه‌صادقیه و نیروهای امداد و آتش نشانی رو به رعایت نظم و اخلاق دعوت می‌کنند و هر بار بیست دقیقه در رابطه با فضایل اخلاقی و سجایای پهلوانی و تاثير ورزش بر روح و روان آدمی سخنرانی سر میدند و منشور اخلاقی سازمان ملل رو از حفظ می‌خونند که اصلاً آدم باورش نمیشه اين آدمهای افتاده و متواضع! همونهايی هستند که با اولين تکل و نخستین برخورد، چنین صریح و شفاف و بی‌پيرايه ذکر خیری از خواهر و مادر هم می‌کنند و شغلها و مناصب‌شون رو به رخ هم می‌کشند. و جالب اینکه دقیقاً یک ربع بعد، یعنی در شروع نیمه دوم ضارب و مضروب، دست در گردن هم و خوش و خرم به معنای اینکه ما اصلاً هیچ مشکلی با هم نداریم و اون قضيه فقط يک اتفاق بوده پای به زمین مسابقه ميذارند. البته تا به اینجا ظاهراْ مشکل حل شده است، فقط من نمیدونم این وسط تکلیف اون جنده‌ايی که قایقی پیش، توی یه زد و خورد وسط زمین فوتبال زاده شد و داشت واسه خودش روپایی میزد به کجا کشیده شد؟! نکنه راننده آمبولانس وقتی دیده اوضاع شلوغ پلوغه و خانم صاحب نداره و بی‌کس و کار داره واسه خودش میگرده سوارش کرده و برده که طرف رو برسونه به سرمنزل مقصود!

والله بخدا خیلی از کسانی که تو رده‌های مختلف باشگاهی و حتی ملی بازی میکنند آدمهای درست حسابی نیستند. یه مشت در و دهاتی ننه بابا اِشکنه خوری هستند که بواسطه پولهای بی‌حساب کتابی که باشگاه‌ها دارند خرج می‌کنند و دو تا عکسی که روزنامه‌ها ازشون چاپ می‌کنند یه شبه بزرگ میشن و اینجا وسط زمین مسابقه یادشون میوفته حال و شغل و پُست و سِمَت اقوام همدیگر رو بپرسند و فردا هم توی يه مسابقه بین‌المللی که میلیونها بیننده تلویزیونی از نقاط مختلف دنیا داره اونها رو تماشا میکنه، با مشت و لگد به جون هم میافتند و اونوقت هی ما باید داد بزنیم و گلومون رو پاره کنیم و به اون خارجيهای زبون نفهم که تا حالا ایران نیومدند بگیم، بابا والله بخدا ما آدمهای متمدنی هستيم. توی ايران مردم با ماشین رفت و آمد می‌کنند. ایرانی با عرب فرق داره. ماها خونه داریم و توی چادر زندگی نمی‌کنیم. اينجا کسی سوار شتر نمیشه ولی مگه اونها حرفهای ما رو قبول دارند؟! هر چند فکر می‌کنید برای یه بیگانه‌ايی که سالها تبلیغ سوء علیه ایران شنیده و هيچ ذهنيت روشنی نسبت به مردم و دولت ايران نداره، اثر حرفهای ما بیشتره یا اثر اون مشت و لگدهای مدافعین تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران؟!

شنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۳

خيلی روزها صبح‌های زود كه حال و حوصله شنيدن آهنگهای دامبولی چيزم! و گروپ و گروپ این خواننده‌های جدید رو ندارم و چشمهام هنوز درست و حسابی باز نشده و کلی قی‌ خشک شده به پلک و مژه‌هام چسبیده، ضبط ماشين خاموش و توی مسیر به راديو پيام گوش ميدم. خوبی راديو پيام اينه كه عينهو ترشی هفت‌ِ بيجار از همه چی توش پيدا ميشه و تا حدودی سلیقه‌های مختلف رو پوشش میده. آهنگ و شعر و ترانه و خبرهای سیاسی و اجتماعی و ورزشی و بخصوص ترافیکی، این شبکه رو متنوع‌تر از بقیه شبکه‌های رادیویی کرده. البته بعضی روزهاست ( که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ) يه مرتيكه و مجری اَلدنگی برنامه اجرا ميكنه كه صبحهای زود با تموم وجود و از اعماق معده و روده و نايچه و مثانه‌اش، چنان فريادی سر ميده كه پنداری پَک کامل عورتين بهمراه بیضه‌تینش رو گذاشتند لای گيره نجاری و دارند پشمهاش رو با آتيش سنگ چخماق گِز ميدن و نواحی برجسته‌ حومه بی‌ناموسی‌اش رو هم با دستگاه فرز، سوهانكاری می‌كنند.

مردك اون موقع صبح نعره‌ ميكشه، سلام صبح بخير، بخنديد، چرا اخم كردين؟! لبخند بزنيد، اخم‌هاتون رو وا كنيد، بدوید، دولا شین، ورزش کنید و از همين مزخرفات ... توی اون روز خاص كه اين مردک بسان غول بی‌شاخ و دم داره تنوره می‌كشه، دوست دارم دوپايی با اين لِنگهای دراز و با قد 190 و شماره پای 44 بزرگ‌پا و وزن 86 كيلوگرمی تحت رژيم غذايی، همچين برم تو دهنش و دندوناش رو خرد و خمير كنم كه پزشك قانونی هم متوجه نشه خر زدتش یا با تریلی هیجده چرخ شاخ‌ به ‌شاخ شده!

مردم نون ندارند بخورند اونوقت اين مجريان راديو تلويزيون واسه اشتهای جماعت، پياز تجويز می‌كنند! والله بخدا استفاده از علم روانشناسی و نحوه برخورد با مخاطب چند ميليونی هم چيزه خوبیه. اگه قراره پيشنهاد و توصيه‌ای هم بكنيد كه نبايد با عربده و صدای نخراشيده و نتراشيده بكنيد. اونجوری كه تو داد ميزنی " سلام، صبح بخير " تموم يد و بيضای آدم ميفته كف خيابون و اگه قرار باشی کسی هم ورزش کنه با شنیدن صدای تو، اول باید ببرندش بیمارستان تخم‌هاش رو عمل کنند، بعد کتونی و شلوار گرمکن پاش کنند! شدت ارتعاش تارهای صوتی اين نكبت بالای 120 دسی‌بل و كم از زلزله کرمان و زرند نداره. غلط نکنم یه چیزی حدودای 5-6ريشتر قدرتشه. شايد نعره‌های مستانه‌اش باعث ریزش سقف و کلوخ و موندن زیر آوار نشه ولی سقط‌جنين خانم‌های پابه‌ماه و سندرم عضلانی نوزادان شيرخوار امری حتمی هستش.

یکی نیست به این مردک بگه، ابله مگه دارند بهت تجاوز میکنند که اینجوری عربده میکشی؟! حالا اصلاً بر فرض هم که بهت تجاوز بکنند، تو باید اینجوری نعره بکشی جوری که هم پرده گوش ما رو پاره کنی و هم یه جاهای دیگه‌ای از وجود نازنین خودت رو؟! اگر قرار به اين همه داد و فرياد بهنگام تجاوز بود که شب تا صبح ما از سروصدای همسايه‌ها خواب و خوراک نداشتيم! ای خاک بر سرت با اين مجری‌گری و توصيه‌های صبحگاهيت. جداً مجری هم مجری‌های قديم. راديو هم راديوهای قديم. جنبه هم جنبه‌های قدیم. تجاوز هم تجاوزهای قدیم!

چهارشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۳

فکر کنم اگه یه آتشفشان هم توی ایران اتفاق بیفته، دیگه سِت‌مون جور جور میشه! والله بخدا دیگه دلمون ریش‌ریش شد از بس، صبح اول وقت و ناشتا عکسهایی رو دیدیم که روی روزنامه‌ها از ضجه و ناله عزيزان هم‌وطن و کشته‌شده‌گان حوادث اخیر انداختند.

يه ذره برف که میاد نصف سقف خونه‌های يه استان رو سر جماعت خراب میشه و کلی آدم زیر برف و يخ و آوار می‌مونند. البته لازم به تذکره که می‌مونند و ميميرند. برف که نمیاد، فقط مُردن یه سریها يه کمي عقب‌تر میوفته و موکول میشه به تایستون سال بعدش که خشکسالی از راه میرسه و اونوقت عزرائیل گریبون يه سريهای ديگه رو میگیره. دو روز دیگه فروردین از راه میرسه. بهار هم که فصل عاشقیه و طبیعت یه ذره که احساساتش ورقلمبیده میشه و عواطف لطیفش گُل میکنه و چُس مثقال بارون واسمون میفرسته فرداش خبر میرسه نصف استان گرگان و گیلان رو آب با خودش برده. اگر هم طبيعت خساست بخرج بده و بجای چهره خندون، کونش رو سمت‌مون کنه اونوفت باید سیستان و بلوچستانی‌ها منتظر بمونند تا ببینند افغانيهای محترم که از وقتی سايه آمريکا افتاده روی سر‌شون، واسه خودشون پُخی شدند، کی رضایت میدند یه ذره سر رودخانه هرات و هیرمند و چه میدونم کدوم کوفت و زهرماری بود رو، رو به سمت ايران کنند تا مرزنشينان ما بتونند از صدقه سری اونها يه کمی آب بخورند تا وقتی هوا گرم ميشه، مثل بزها و شترهاشون تشنه وسط کویر جون ندند!

دردسر و حوادث ماورایی و پیش‌بینی نشده خیلی کم توی این مملکت اتفاق میفته، سیل و زلزله و برف و بارون و رعدوبرق و جفتکهای طبیعی هم آبونه ایران شده. فقط موندم چی شده که این چند وقته دماوند هوس نکرده خودی نشون بده و عرضه‌اندام کنه؟! اونهم اگه یه تکونی بخودش میداد و بعد از سالیان سال خفت و خاموشی، یه لگدی میزد و یه جفتکی مينداخت و يه کمی از اون گدازه و گداخته و سنگهای مذاب خوشگل و خوشرنگ آتشفشانیش سمت‌مون حواله میکرد، دیگه می‌تونستیم با افتخار و سربلندی سينه‌هامون رو بديم جلو و بخودمون ببالیم که بعد از دود و ترافیک و گرونی که توی دنیا صاحب مقام و دارای جايگاه هستيم، از اين به بعد توی بلایای طبیعی هم حرفها واسه گفتن داریم!

هر چند توی بلایای طبيعی اگه اول نباشیم حداقلش اينه که رو سکو هستیم. فقط مجهز نبودن ایران به کوه‌های آتشفشانی فعال، باعث شده رده‌های نخست جدول رو از دست بدیم. البته اینجور که پیش میره فکر کنم واسه اول تابستون دَر و دهات اطرف دماوند بتونند گردوغبار و فسفر و فسفات و منگنز حاصل از بیدار شدن این لکه ننگ طبیعی رو مشاهده کنند و امیدوار باشند که تا اواسط پاییز با یه آتشفشان عظيم و حماسه‌ساز، شهر دماوند و کليه بلاد اطراف با خاک يکسان میشه و کلی آدم هم اونجا فاتحه‌شون خونده میشه و اونوقت ديگه ما می‌تونیم با افتخار مدال طلا بلايای طبيعی رو مال خود کنيم و مثل جام ژول‌ريمه بذاريمش تو موزه ایران باستان!

دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۳

خب ما هم به سلامتی و دلِ خوش، پنجشنبه صبح رفتیم شمال و دیروز عصری هم برگشتیم. اصلاً فکر نمی‌کردم با توجه با به تعطیلی چند روزه، شمال اینقدر خلوت باشه. شمال نگو، بگو جزیره موریس. پرنده هم پَر نمیزد. جوری که میشد وسط جاده کناره، لحاف تشتک پهن کرد و روی همون خط وسط جاده گرفت خوابید. فکر کنم بسته بودن جاده‌های هراز و چالوس و البته اینبار بعلت گرمی هوا و امکان ریزش بهمن و همچنین ترس و واهمه مردم بخاطر عدم امنیت جاده‌ها در این فصل سال، جوری که تلویزیون بارها و بارها اعلام کرد، اگه کِرم ندارین و جاتون گرم و نرمه و دنبال دردسر نمیگردین از جاتون تکون نخوريد و جماعت هم دیگه یه جورایی بهشون ثابت شده که بخاطر یه مسافرت دو سه ساعته باید قيد جون‌شون رو بزنند و وصیت‌نامه‌شون رو بنویسند و با ننه باباشون جوری ماچ و روبوسی کنند و با گریه و فغان از زیر آینه قران رد بشند که انگاری دارند میرن سفر آخرت! بنده‌خداها دیگه میدونند پاشون رو از تهران بذارند بیرون و سد امیرکبیر رو که ببینند یعنی اینکه 90% این احتمال رو باید بدند که نرسیده به سیاه بیشه و مرزن‌آباد، به زیارت حضرت عزراییل نائل خواهند شد و یحتمل این آخرین مسافرت‌شونه و یه جورایی باید توکل کنند بخدا و روی برگردونند از شيطون و دل بکنند از این دنیای وانفسا و بخاطر یه مسافرت دو روزه برن و سینه‌کش قبرستون بخوابند، و همچنین بعلت اینکه خیلی از ايرانيها بدون وابستگی به فرد و رژیم و حکومت، سالها و قرنهاست که علاقه و ارادت خاصی به روزهای تاسوعا و عاشورا دارند و عمدتاً ترجیح میدن به محله‌های قدیمی خودشون برن و توی مراسم و عزاداریهای این ایام شرکت کنند. فکر کنم همه این عوامل دست به دست هم داد تا شمال توی این چند روز همانند روزهای عادی يه وسط هفته زمستونی خلوت‌خلوت باشه. دقیقاً همونجوری که من همیشه آرزوش رو دارم.

من همين جا بارها اعتراف كردم، مادرزاد یه جورایی عقب‌افتاده و دست‌ و پا چُلُفتی هستم! وقتی هم که وارد خانواده و فک و فامیل جدید شدم، توی همون برخورد اول حین کار و موقع کمک کردن، تعمداً یه سرویس 24 پارچه نوری‌تاكه رو خرد و خمير كردم و دیگه خودم رو مادام‌العمر بیمه کردم! الان دیگه تا میام به خودم تکونی بدم و فنجونی رو جابجا کنم، قوم و خویش همچین سراسیمه میدوند و هر چی دوروبرم هست جمع وجور می‌کنند و ملتمسانه ازم درخواست می‌کنند به چیزی دست نزنم و اجازه بدم خودشون وسایل رو جابجا کنند كه خودم از اين همه شور و اشتياق شرمنده ميشم! من هم بنا به ميل اونها ترجيح ميدم دست به سياه و سفيد نزنم. اینبار هم که رفتیم شمال، فقط روز اول که اونهم از دستم در رفت و محاله که بخواهم خودم رو بخاطر چنین سهل‌انگاری ببخشم! یه کمی حرکت کردم و دور شهرک، قدمی زدم و تا لب ساحل رفتم و برگشتم از فرداش دیگه شعاع حرکتیم نهایتاً 10 متر شد. اون ده متر رو هم بخاطر اینکه فک و فامیل یه موقع فکر نکنند بغیر از دست و پا چُلُفت بودن از دو پا هم علیل و فلجم، بخودم تکونی دادم وگرنه هیچ نیازی به اين همه فعل و انفعال نبود. آخه بابا، آدم شمال میره که استراحت کنه. چقدر بریم نارنجستان و هتل هایت و نمک آبرود و جنگل 2000 و دریابیشه و ساحل متل قو؟! باز اگه یه شهری باشه که نرفته باشیم، مصرف انرژی و سوختن کالری، توجیه اقتصادی داره ولی شمالی رو که دیگه تپه نریده توش نذاشتیم و پشت هر درختش یه چیزی به یادگاری جا گذاشتیم که دیگه تو جنگل و لَب دریا و وسط شنها رفتن نداره!

ولی جداً این چند روزه هوا عالی و بهاری بود. جوری كه ميشد با يه تی‌شرت آستين كوتاه توی محوطه قدم زد. لامذهب خورد و خوراکم خیلی کم بود پام هم که به شمال میرسه دقیقاً یه پا گاو میشم. توی این چند روز اینقدر خوردم و ساکن و ثابت فقط بيست و يك انگشت دست و پام رو دراز و فارغ‌البال کتاب خوندم که وقتی دیروز بعدازظهر رسیدم خونه و رفتم رو ترازو و دیدم 5/2 کیلو به وزنم اضافه شده، اصلاً تعجبی نکردم. اين چند روز اينقدر ماهی خوردم و فسفر ذخيره كردم كه فكر كنم الان ميتونم سه تا كتاب " كليله و دمنه " و " منشات قائم مقام " و " بوستان سعدی" رو تو يه روز حفظ كنم!

الان که فکر می‌کنم یه جورایی عذاب وجدان گرفتم. آخه اینجوری هم كه خیلی بد بود. منی که از همه کم سن و سال‌تر و بی‌سوادتر و بی‌پول‌تر و یه‌لاقباتر بودم عینهو سناتورهای پنج ستاره فقط روی کاناپه و وسط چمن زیر آفتاب دراز کشیده بودم و اونوقت طرف که پزشک متخصص و مهندس سی‌ساله و وکیل و صاحب‌منصبی بود و واسه خودش برو بیایی داشت و با شاه فالوده نمیخورد، عینهو کلفت و نوکر اين چند روزه همش جلوی من دولا و راست شد. يه جورايی دارم خجالت ميكشم. والله بخدا پُررویی هم حدی داره!

چهارشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۳

بعضی‌ روزها و بعضی وقتها همه آدمها دچار يه " درد مشترك " ميشن و بواسطه همين احساس درد، يه حس هم‌ذات‌ پنداری خوشگل نسبت به همديگه پيدا می‌كنند جوری كه انگار سالهاست همديگر رو می‌شناسند. يه بغض تو گلو نشسته‌ و يه گريه بی‌بهونه كه همه از همون " درد مشترك " ناشی ميشه، انگاری تو جيب همه و به مساوات تقسيم شده. توی اين روزها معمولاً با هم مهربون‌تر ميشن و نگاه هر غريبه‌ به شكل‌یه كه انگار سالهاست يار و مونس و انيس و مشفق هم بودند.

فكر كنم اين چند روز كه هوا حسابی برفی و قاراشميش بوده، همه‌مون يه " درد مشترك " داشتيم. دردی كه در قسمت تحتانی بدن و دوروبر باسن‌مون سكنی گزيده و ظاهراً حالاها حالاها هم قصد ترك محل رو نداره. اين روزها اگه بتونی يه جورايی دسترسی پيدا كنی به باسن دوست و رفيق و آشنا و غريبه و صد البته به نيت كشف‌ِ حقيقت، نظری بيافكنی بر آن پَر و پاچه و كَپل و رون و دُنبلان، نقاط متورم و كبودی رو می‌بينی كه بدون استثناء بر تن و بدن همه نقش بسته كه اين آثار، همه ناشی از زمين خوردنهای متوالی بخاطر بارش برف و ليز بودن معابر و پياده‌روهاست. البته اينكه چه جوری و با چه ترفندی به باسن طرف مقابلت دسترسی پيدا كنی، يك مسئله كاملاً سليقه‌ای و خصوصيه كه هر كسی بايد با توجه به خصوصيات فردی و ذاتی و تجربه‌های قبلی و همچين در نظر گرفتن شرايط حاكم بر قضيه طرفين، از خلاقيت و استعداد خودش استفاده كنه تا بتونه به آثار ثبت شده به بهترين شكل ممكن دسترسی پيدا كنه. بهرحال آنچه كه از پيشينيان و گذشتگان به ارث مونده و در تاريخ نيز ثبت و ضبط شده، همگی حاكی از اونه كه بالاترين درصد موفقيت برای رسيدن به سطوح مُنقش، گول زدن طرف و استفاده ابزاری از انژكسيون و تزريق آمپول بوده است. بهرحال همانجور كه گفتم راههای رسيدن به هدف كه همانا استراتژی می‌باشد مختلف است كه بحث در اين رابطه ما رو از مسير اصلی خودمون گمراه كه چه عرض كنم به تباهی و فساد خواهد كشاند!

اين چند روزه صبحی نبوده كه بخواهم بيام سر كار و 4-5 باری روی برف و يخ، بسان ميت دراز نشده باشم. آرنج و همون نواحی كه در بالا ذكر خيرش بود بشدت سياهِ‌كبود شده كه البته دوستانی كه در صدق گفتار بنده شك و ترديد دارند می‌تونند با تعيين وقت قبلی و حضور در محل، از نواحی مجروح شده بازديد بعمل بيارند. فكر كنم تنها شانسی كه آوردم اين بوده كه اون موقع صبح، احدی تو خيابون نبودش كه شاهد سرنگون شدنهای پی‌درپی بنده باشه وگرنه كافی بود جلوی دو تا از اين دختر دبيرستانی‌هايی كه ماشالله هزارماشالله چقدر هم خوشگل و ناز و تو دل برو شدند ولی كافيه يه موقع خريت و بچه‌گی كنی و يه متلك بهشون بگی، وای وای وای بلابه‌دور، خدا نصيب گرگ بيابون نكنه، تاخواهر مادر آدم رو پشت رو نكنند و خشتك رو با تموم محتويات اطرافش از وسط و بصورت تمام قَد جِر ندند و تموم جَد و آباد پدری و مادریت رو به ترتيب شجرنامه، سينه‌كش قبرستون و رو به قبله دَمر نكنند و آبرو داشته و نداشته‌ات رو مثل آب حموم راهی جوب نكنند، ول كن ماجرا نيستند! ( اسم اين دختر دبيرستانی‌ها اومد مجبور شدم در راستای محاسن و فضايل اخلاقی و سجايای پهلوانی‌شون قلم‌فرسايی كنم، حالا اين جمله دراز و طولانی شده يادم رفته موضوع قبلی چی بوده و فعل و فاعلش كجاست و اصلاً سرش كجا گم و گور شده! ) آهان داشتم می‌گفتم اگه من با اين لِنگ و پاچه دراز جلوی اونها می‌خوردم زمين و اونجوری كف خيابون ولوو ميشدم كه ديگه مجبور بوديم از اون محل اسباب‌كشی كنيم.

در راستای بهبود و التيام زخم‌های نشسته بر باسن و رفع كبوديها و با توجه به در پيش بودن چند روز تعطيلی، خدا بخواهد من فردا ميرم شمال. فعلاً كه روزی پنجاه بار قسمت هواشناسی ياهو رو چك می‌كنم، يه جوری شده كه ديگه ياهو من رو شناخته تا واردش ميشم خودش اتوماتيك‌وار مسير تهران_شمال رو مياره و وضعيت هوا رو تا روز يكشنبه نشونم ميده! ظاهراً خبر خاصی نيست. اگر هم بخواهد برف بياد بعيد ميدونم ديگه مثل هفته قبل همچين خرواری و سفارشی بياد. اين چند وقته كه خيرسرم‌مون خيلی كار كرديم و حسابی خسته شديم! بريم چند روزی استراحت كنيم ببينيم اين سياهی و كبوديها از بين ميره يا بايد يه فكر ديگه‌ای بحال‌شون كنم.

دوشنبه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۳

خسته‌ام. كلافه‌ام. باز هم سر صبحی عينهو سگ شدم. نميدونم باز چه مرگم شده. ولی هر چی كه هست، اينجور مواقع دوست دارم تنها باشم. تنها باشم و كسی دوروبرم نباشه. حال و حوصله شنيدن گل‌واژه و يه مشت حرفِ چرت و تكراری رو كه سالها عمر و وقت‌مون رو تلف كرديم تا اونها رو به شكل و شمايل و آواهای مختلف بشنويم رو ديگه ندارم. اينجور مواقع كه به‌هم ميريزم " رُك‌تر " از هميشه ميشم. روزهايی كه سر و حال شنگولم، از كسی تعريف نمی‌كنم و دستمال به دست، اعضاء و جوارح‌‌شون رو گردگيری نمی‌كنم ديگه وای بحال يه همچين روزهايی كه پريود روحی و روانی هم شدم.

جماعت هم كه ماشالله همگی دوست دارند فقط حمد و ثنا و تعريف و تمجيد‌شون رو بشنوند. كمتر برام پيش اومده از كسی انتقاد كنم و ببينم لَب و لوچه طرف آويزون نشده و به چين و چروك صورتش چيزی اضافه نشده. اونها كه يه كمی آدم حسابی‌ترند و مدارك و ديپلمهای افتخار آويزون شده توی اطاق‌شون بيشتره و پيپ می‌كشند و دستمال گردن می‌بندند و چُس و فيس و افاده روشنفكری‌شون يه ارتباط تنگاتنگی با باسن ماديون داره، اينجور مواقع خيلی به خودشون فشار ميارند كه نشون بدند اصلاً ناراحت نشدند و انتقاد رو با جون و دل قبول دارند ولی اونها هم از شنيدن انتقاد ناراحت ميشن و همه دلايل‌ و صغری كبری چيدن‌شون، الكی و زرزر مفته. اونايی هم كه اهل قِروقميش نيستند و قاشق چنگالی حرف نمیزنند و لُری برخورد می‌كنند كه همون اول كار، تكليفت رو با انتقاد و انتقادپذيری معلوم كردند! آره دوست دارم توی يه همچين روزهايی تنها باشم، چونكه اونوقت يه چيزی ميگم كه خدای‌ناكرده به پَرقبای دوست و رفيقی برمی‌خوره و اونوقت خر بيار و باقالی بار كن. كمااينكه قبلاً بخاطر بدست آوردن دلِ شكسته رفقها تجربه بار كردن باقالی رو توی يه همچين روزهايی داشتم!

هيچ وقت حس نكردم رُك بودن و صراحت كلام، خصلت بديه. خودم هم دوست دارم ديگران باهام راحت و روراست باشند و سعی‌ام هم اين بوده كه ظرفيت انتقادپذيری‌ايم رو بالا ببرم. اهل تملق و چاپلوسی نيستم و فكر نكنم، دستهام هم توان حمل اون دستمال معروف و كارگشا رو داشته باشه. هر چند اگه خيلی زرنگ باشم، با اون دستمال يزدی قرمزه، گرد و غبار نشسته بر اعضاء مردونه خودم رو پاك می‌كنم تا بتونم بی‌ترس و دلهره و با خيال راحت درددل كنم. درددل كنم و از دلتنگيهای خودم و همه اون جوونهايی بنويسم كه همه جوونی‌شون خلاصه شده توی يه آلبوم عكسِ رنگ و رو رفته و يه مشت خاطره نخ‌نما شده كه هرجاش رو نگاه می‌كنی رد پای مشت و لگد و سيلی و فحش خواهر مادر، بجا مونده كه البته لازمه جوونی اون دوران، خوردن همين مشت و لگدها و شنيدن همين توهين و افتراهايی بود كه خُب البته خيلی از شماها حق داريد نفهميد من چی ميگم چون كوچيكتر از اونی هستيد كه اين مسايل رو يادتون بياد.

آره، خيلی دوست داشتم از يه سری چيزها بنويسم تا اون دوستان عزيزی كه پای برج ايفل و چشم لندن و موزه مادام توسو و آبشار نياگارا با يه ركابی و دامن كوتاه عكس قدی انداختند و برای اينكه كون و دماغ ما رو بسوزونند گذاشتنش توی اوركات و اسم‌شون، اسم اصيل ايرانیه و اونوقت افتخار دنيوی و اُخروی‌شون اينه كه پاسپورت خارجی دارند و می‌تونند بدون سوال و جواب و صد البته مُنكر شدن مليت و قوميت‌شون، دور دنيا رو بگردنند، اونوقت از اون سر دنيا اَنگ ترسو و دورو بودن رو می‌چسبونند بيخ ريشِ نداشته‌ من. همون عزيزانی كه سالهاست رنج زندگی در نيويورك و لس‌آنجلس و لندن و پاريس و مونترال رو بجون دل خريدند! خريدند تا خيلی چيزهايی رو بفروشند. خريدند تا نبينند فلاكت و بدبختی و رنج و مشقت اين مردمی رو كه هم سيل ديدند و هم زلزله. هم طوفان ديدند و هم جنگ. هم آواره‌گی و هم دربه‌دری‌. هم تجاوز و هم ... خريدند تا با نشون دادن عكسهای چهل‌ستون و تخت‌جمشيد و خوندن شعرهای خيام و حافظ و صد البته با بيان سليس و تلفظ بريتيش و يادآوری قانون كوروش و حكومت داريوش به مايكل و جرج و آنا و كريستين فخر بفروشند كه بله، ايران ما چنين است و چنان ولی شناسنامه ايرانی‌شون رو يواشكی زير قاليچه‌های ابريشم كاشونی‌شون قايم كردند. همونهايی كه نمی‌تونند درك كنند يه دونه نون لواشی كه قراره بعنوان شام بين پنج نفر تقسيم بشه، اينقدری نيست كه بعدش بخواهی دنبال خلال دندون بگردی و منتظر رسيدن دسر و قهوه باشی. همونايی كه به خيال‌شون همه ايرونی‌ها، بهار كه اومد از اون چاغاله بادوم‌هايی كه مامان جون‌شون هر سال كيلوكيلو براشون ميفرسته می‌خورند و مزه آبجوهاشون هم هميشه پسته شور بوداده دامغانه... اونوقت خيلی واسه آدم زور داره كه اونها دَم از وطن و عِرق ملی و تعصبات قومی قبيله‌ای بزنند. اونها بشن مَحرم و ماهايی كه نرفتيم و مونديم _حالا اين موندن‌ يا بواسطه اين بوده كه نتونستيم و يا نخواستيم _ ميشيم بچه‌يتيم و سرراهی و نامحرم!

حيف! حيف كه نميشه يه سريها چيزها رو گفت. يه سری چيزها گردوغبار روش بشينه و گردگيريش نكنيم بهتره. يه سريها حرفها رو نگيم تا خاطره شه و بعداً بی‌رنگ و رو و نخ‌نما بشه قشنگتره. عيبی هم نداره بگذار همه اونايی كه اون سر دنيا و اين سر دنيا هستند فكر كنند امروز دارم چرت و پرت ميگم. هر چند خودم هم كه گفتم امروز حال و حوصله‌ ندارم و دوست دارم تنها باشم. بگذار امروز همه برن دنبال كادوهايی خوشگل ولنتاين‌شون. خلاصه يه خری پيدا ميشه كه بفهمه منظورم چی بوده و امروز چی می‌خواستم بگم.

شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۳

اين برفِ، يه هفته‌ای هست كه عملاً و بطور اساسی ريده تو تموم جريان و امورات روزمره زندگی‌مون. البته خوبيه برفِ امسال اين بود كه واقعاً معنی و مفهوم ستاد حوادث غيرمترقبه و بحران و اينجور چيزا رو فهميديم! با توجه به سرعت و عملكرد مراكز رسيدگی به بلايای طبيعی فكر كنم تكليف‌مون در مقابل زلزله كاملاً مشخص شد. اصلاً نيازی به يك زلزله شش ريشتری نيست. فكر كنم با توجه به آماده بودن و مجهز بودن اينگونه مراكز و همچنين بی‌سر و تَه بودن تهران واقعاً بزرگ، با يه زلزله 2-3 ريشتری همه‌مون بايد مثل بچه آدم اَشهَد‌مون رو بخونيم و كفن‌مون رو بپوشيم و فاتِحَة، رو به قبله بخوابيم تا نوبت‌مون بشه و حضرت عزرائيل تشريف بياره و جون‌مون رو بستونه!

وقتی اين همه مركز و ايستگاه عريض و طويل هواشناسی روی زمين و آسمون كشورمون مستقره ( البته اگه اين رو هم نداشتيم سايت ياهو و هزار و يك سايت ديگه، اطلاعات هواشناسی چند روز آينده رو بخوبی مشخص ميكنه ) و زمين زير پامون سفت و محكم و ثابت سر جاش وايستاده، اونوقت با يه برف تموم پايتخت مختل ميشه، گازها قطع ميشه، كارخونه‌ها بسته ميشه، راههای ارتباطی قطع ميشه، فاصله نيم ساعته تهران_كرج به 5-6 ساعت ميرسه اونوقت توقع دارين در مقابل زلزله‌ايی كه قرار نيست خبرمون كنه چی به سرمون بياد؟! به نظر من قبل از اينكه زلزله بياد، بايد همه‌مون " هاراگيری " كنيم و با يه مرگ شرافتمندانه ننگ زير آوار موندن و منتظر رسيدن گروه امداد و ستاد حوادث غيرمترقبه رو بجون بخريم. اينجوری حداقلش اينه كه بعد از مرگ‌مون، چهار نفر پيدا ميشن غسل و كفن‌مون كنند و يه مراسم ترحيم آبرومند برامون بگيرند. خداوكيلی ديگه وقتی اسم برف مياد از ترس و دلهره، تموم تن و بدن‌مون مثل چيز لحاف‌دوزها ميلرزه!

بعد از چند روز خونه‌نشينی كه البته از صدقه سری برف بود و باعث شد توفيق اجباری نصيبم بشه و دو سه تا فيلم ببينم و كتابی بخونم و مجله‌ای ورق بزنم، ديروز وقتی آفتاب رو ديدم، همچين ذوق‌زده شدم كه انگار نيروهای آمريكايی رو تو ميدون ونك ديدم! سريع شال و كلاه كردم و همراه همسر گرامی از خونه زديم بيرون. شب كه بخونه برگشتيم ديدم چراغ تلفن داره چشمك ميزنه، يعنی اينكه يكی تماس گرفته. يه شماره موبايل بود كه برام خيل‍ی آشنا بود. هر چی فكر كردم و نصفه شبی بخودم فشار آوردم يادم نيومد شماره كيه. حدود ده دقيقه دفترچه تلفن رو زير و رو كردم. فون‌بوك موبايلم رو گشتم ولی شماره رو اونجا هم پيدا نكردم. همسر گرامی وقتی ديد ساعت دوازده نصفه شب دارم انديشمندانه فكر می‌كنم اومد و علت رو جويا شد. بهش گفتم: والله اين شماره خيلی برام آشناست ولی هر چه گشتم و فكر كردم، نفهميدم شماره موبايل كيه. گفت شماره‌اش چنده؟ وقتی شماره رو خوندم، خنديد و گفت پاشو ديگه برو بخواب فردا بايد بری سركار، معلومه چند روز تعطيلی حسابی بهت خوش گذشته. اين شماره موبايل خودته! راست می‌گفت وقتی بيرون بوديم زنگ زده بودم خونه كه پيغام‌های تلفن رو چك كنم. يادم باشه از اين به بعد وقتی زنگ زدم خونه‌مون، پيغام بذارم كه يادم باشه كی بوده زنگ زده!

چهارشنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۳

هی گفتین دعا کنید دعا کنید برف بیاد. برف برکتِ، قوت زمینِ، نعمتِ، چه میدونم چهله بزرگه گذشته و زمین دیگه نفس کشیده و برف رو زمین نمی‌مونه. بفرمایید این هم برف، همین رو می‌خواستین؟! نعمت نعمت که می‌گفتین همین بود؟! تهران نگو بگو آلاسکا. بگو قطبین. همه‌مون شدیم عینهو اسکیمو‌ها و چپدیم تو خونه‌هامون. اینجور که اینها میگن توی این 25 سال یه همچین برفی ‌سابقه نداشته. البته خیلی هم نمیشه به حرف اینها اطمینان کرد. کدوم حرفشون درست بوده که این یکیش باشه ولی خب از حق که نگذریم فکر کنم این حرفشون واقعاً درست باشه چون من یکی که تا حالا یه همچین برفی ندیده بودم. یه جوری اومده که مجبوریم عید دیدنی با پوتین و شال گردن بریم مهمونی و سیزده بدر هم میتونیم " برف و شیره " بخوریم!

پریشب که بواسطه بارش برف و ترس از حمله گرگ و خرس و شغال نتونستم بیام خونه! دیروز صبح با مصیبت و بیچاره‌گی هر چه تموم‌تر همچین سر و کله رو بسان افاغنه محترم پوشونده بودم که کم مونده بود، زیر پل سیدخندان، مهندس مملکت رو بجای اراذل اوباش و کارتن خوابها دستگیر کنند! ساعت 5/8 رسیدم محل کارم ( بابا به شما چه مربوطه من کجا کار میکنم. صد بار تا حالا پرسیدین. شماها چقدر فضولید ) دیدم ای دل غافل. اینقدر برف اومده که اصلاً محاله بشه رفت تو. گاز شرگت هم که قطع شده و خلاصه ریده شده به هر چی سیستم و صنعت و تجارت و بیزینس. بنابراین بزرگان قوم تصمیم گرفتند شرکت رو تعطیل کنند و فرمودند، آقایون و خانومها با هر چی اومدین با همون هم برگردین خونه‌هاتون و تا روز شنبه هِری. ما هم که همه نسبت به کارمون متعهد و حساس، از شنیدن چنین خبری خیلی پکر شدیم! البته من که دو سه روزه بخاطر برف، ماشینم مونده تو پارکینگ و بعید میدونم تا عید نوروز هم بتونم درش بیارم ( منظورم همون ماشینم هااا ) بنابراین دوباره هلِک و هلِک برگشتم سمت خونه. اینجایی که ما هستیم خیلی برف اومده ( چون میدونم، اگه نگم خونه‌مون کجاست بعضی‌هاتون بواسطه حس فضولی سقط‌جنین می‌کنید، برای اولین بار و از طریق منابع کاملاً رسمی اعلام میکنم که منزل ما حوالی مینی‌سیتی هستش. البته خود مینی‌سیتی که نه، بلکه لای اون کوه‌های اطرف که از اونجا تا خود مینی‌سیتی، نیم ساعت راهه!!! ) آره میگفتم برفی که اینجا اومده اصلاً قابل مقایسه با وسط شهر مثل میدون انقلاب و پیچ شمرون نیست. فکر کنم چیزی نزدیک به 90-80 سانتی متری اومده باشه. توی اون برف و بوران تاکسیهای مینی‌سیتی هم که کار نمی‌کردند چون اگر هم می‌خواستند کار کنند، نمی‌تونستند. خلاصه که با کلی رنج و مشقت و یادآوری لحظه به لحظه این نکته که خب این برف چیز خيلی خوبیه و نعمتِ و اگه نیاد همه جا خشک میشه و تابستون آب نداریم و همه‌مون از تشنگی میمیریم، این برف و بارون برکت خداست پس نباید کفران نعمت کنیم، هی مزايای برف رو واسه خودم شمردم تا به کسی فحش و بد و بیراه نگم یهویی صبح بلند شم ببینم یه ور بدنم لمس شده. خلاصه خرامان خرامان خودم رو به خونه رسوندم.

البته همچین بد هم نشد و یادم افتاد که من هم بعنوان یک انسان میتونم یه روز غیر تعطیل ساعت 10 صبح!!! خونه باشم و روی مبل لَم بدم و قهوه بخورم. یه دوش آب گرم گرفته و شروع به خوندن روزنامه‌ها کردم. بنا به یه اصل قدیمی که از خودم درآوردم و ميگه " زن و شوهر موفق اونایی هستند که هیچ وقت با هم تفاهم ندارند " هر چقدر من از شهیار قنبری خوشم میاد همسر گرامی ازشون متنفره، من هم دیدم حالا که تنها هستم بهترین فرصتِ که دلی از عزا دربیارم، از دیروز تا حالا همه آهنگهاش رو چند باری گوش کردم.

و اما دیروز خیلی از پروازهای داخلی مهرآباد کنسل شد. جاده‌های هراز و چالوس کاملاً بسته و تردد در اتوبانهای قم و کرج با زنجیر چرخ و به سختی صورت گرفت. همش هم از رادیو و تلویزیون اعلام میکرد در صورتی که کار مهمی ندارید از خونه‌هاتون خارج نشین. از اعلام اینجوری که جدیداً مد شده اینقدر خوشم میاد دقیقاً عینهو این فیلمهای خارجی میمونه که جون آدميزاد تو اون ممالک براشون مهمه. آدم احساس غرور میکنه!

فعلاً که ارتباط تهران با شهرهای اطراف یه جورای محترمانه‌ای قطع شده. مکافاتی گير کرديم هااا. تا دو سه ماه پیش از ترس زلزله مجبور بودیم بصورت آماده‌باش و چریکی و جنگهای نامنظم، با کفش و کاپشن و تجهيزات زرهی بخوابیم و تُن‌ماهی و چراغ قوه و سوزن نخ و بیل و شورت و جوراب اضافی بذاریم زیر بالشت‌مون، حالا هم از ترس بارشهای شبانه می‌ترسيم یهویی ناغافل سقف رو سرمون خراب شه و مجبوریم هی از خواب بپریم و از پنجره قد بکشیم و کف خیابون رو ببینیم و وجب کنيم چقدر برف اومده. ظاهراً تا چند روز آينده هم برف و بارون ادامه داره و اینجور که پیداست حالا حالاها ول‌کن ماجرا نیست. ميگم بد نیست یه قراری بذاریم و جمع بشیم دور هم و يه نمازی بخونیم و از خداوند متعال طلب مغفرت کنیم. بعید میدونم این چیز یک متری که هر شب از آسمون ميريزه روی سر و کله‌مون نعمت باشه! احتمالاً یه جای کار ایراد داره. خدایا اَلعَفو. خدایا غلط کردیم. خدایا از سر تقصیرات ما بگذر. هر چی هم نعمت فرستادی ممنونتیم، دیگه بسه. بیزحمت یه بار دیگه اون خورشید رو برامون بفرست که دلمون براش لَک زده.

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۳

چه كردی؟! چه كردی كه خداوكيلی اون پولی كه بابت بليط، خرجت كرديم از شير مادر حلال‌ترت باشه. كريس دی‌برگ كيه؟! استينگ كجا بود؟! جُرج مايكل خر كيه؟! تموم موسيقی و هنر، خلاصه ميشد تو گروه ايليا و جناب آقای فرمان فتحعليان. جداً همه اونهايی كه نتونستند توی اين چند روز، كنسرت فرمان فتحعليان رو ببينند، برن امامزاده صالح دخيل ببندند و يه چيزی نذر كنند و ببينند كجا خوبی كرده بودند كه از اين بلای آسمونی جون سالم به در بردند! لامذهب كنسرت نبود يه ريووليشن هنری بود. يه تراژدی، يه فاجعه، يه تاسونامی، يه كمدی ناخواسته. يعنی اگه اون دو سه ساعتی كه وقت‌مون رو تلف كرديم و رفتيم ديدن كنسرت، طويله رفته بوديم و همنشين چهارپايان شده بوديم بهتر از اونی بود كه اونجوری وقت و پول‌ و اعصاب و روان‌مون رو به فاك بديم.

اين داش فرمون‌مون با اين كنسرت دادنش يه كاری كرد كه ديگه حتی به فرمون ماشين هم آلرژی پيدا كردم. پريشب بمحض رسيدن به خونه، اون دو سه تا نواری رو هم كه ازش داشتم و هرازگاهی گوش ميكردم رو بردم دادم به سرايدار افغانی آپارتمان. فرمون، ايكاش مرده بودم و اين كنسرتت رو نديده بودم. يعنی خداوكيلی فتحعليان و اين گروه ايليا تا چه حد مخاطب خودشون رو احمق و بی‌شعور فرض كرده بودند كه اونجوری كنسرت دادند؟! ... چی، خيلی زياد؟! باشه قبول ولی اونا اگه همه اون جماعت رو گاو و گوسفند هم فرض كرده بودند بايد خيلی بيشتر از اين، مايه ميذاشتند. حالا ما يه خريت كرديم و ريديم تو 7000 تومن پول بی‌زبون ولی خودمونيم، انصافاً اون كنسرت بود كه دادين؟! صد رحمت به نمايش روحوضی، صد رحمت به سيرك خليل عقاب. شماها فكر نكردين خيلی از اون آدمهايی كه اومدن اونجا با ديدن اون اجرا ميرن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمی‌كنند؟! فكر نكردين با اون اجرا يه جورايی واژه هنر و ترانه و آهنگ و موسيقی رو مزين به رنگ قهوه‌ايی سوخته فرمودين؟!

همچين روی بليط‌ها و تبليغات، آدرس كنسرت رو نوشته بودند، ضلع شمالی كاخ نياوران كه فكر ميكردم قراره به مناسبت دهه‌فجر برنامه توی اطاق خوابِ شاه اجرا بشه. وقتی وارد محل اجرا شدم و ديدم برنامه قراره تو يه سالن ورزشی اجرا بشه، پشيمون شدم از اينكه توپ واليبال‌ و شورت ورزشی و كفش كتونیم رو نبرده بودم. دارحلقه و تُشك و خرك و تخته بسكتبال حال و هوای خاصی به اجرای برنامه داده بود. يه محيط كاملاً فرهنگی، هنری، ورزشی! صندليها همه از اون صندليهايی بود كه واسه مراسم عزا و عروسی اجاره ميدن و همچين كيپ هم چيده شده بودند و همه تحت فشار نشسته بودند كه انگاری می‌خواستند ازمون اعتراف بگيرند. از همون صندليهايی كه توی همون پنج دقيقه اول عضلات كون‌ آدم مورمور ميشه و خواب ميره و بعد از ده دقيقه باسن تبديل به تخته سه‌لا ميشه. اوضاع احوال سالن هم جوری بود كه وقتی يه اجرا تموم ميشد اونايی كه ته سالن نشسته بودند دقيقاً سه دقيقه بعد متوجه اين موضوع ميشدند چون اون بنده خداها، نه صدا رو داشتند و نه تصوير رو. البته فكر كنم براشون يه فيلم سينمايی گذاشته بودند چون تشويقها و سر و صداهاشون هيچ هماهنگی با جلويها نداشت.

و اما ... باباجون گفتند هنرمند بايد خاكی و مردمی باشه ولی نه اينكه ديگه با شلوار شيش‌ جيب!!!!!! بياد رو سن. گند زدی فرمون. خدايش گند زدی. كاشكی به همون مُردن شرافتمندانه‌ات تو فيلم قيصر اكتفا ميكردی و اينجوری آبروی هنريت رو مفتضح نمی‌كردی. از بقيه اعضاء چيزی نميگم. خواننده كه با شلوار شيش جيب بياد قطعاً نوازنده‌ها بايد شلوار كردی بپوشند. باز همين كه معرفت بخرج دادند و كون برهنه نيومدند و يه شلوار جين رنگ و رو رفته پاشون كردند، دمشون گرم. البته فكر كنم چون نياوران به شيرپلا نزديكه، احتمالاً دوستان تصميم داشتند بعد از كنسرت برند كوه و شب رو هتل اوسون بخوابند وگرنه محاله يه گروه هنری اينقدر اسپرت و ريلكس بياد رو صحنه! بابا چرا تعارف كرديد؟ شما كه اومده بودين يهويی با پيژامه و عرقگير ميومدين. ما كه با هم اين حرفها رو نداريم. خدايش كاشكی بوديد و اين صحنه‌های رقت‌بار رو خودتون ميديديد كه يه موقع فكر نكنيد دارم غلو می‌كنم. شرايط كنسرت بقدری شير‌توشير و ناهماهنگ بود كه ديگه هيچ جايی واسه غلو نمی‌مونه.

و اما اوج تكنولوژی در اون دستگاهی خلاصه ميشد كه از توش بخار درميومد. يه دستگاهی روی سن بود كه هرازگاهی يه آقا پسر ميرفت جلوش و يه كم باهاش وَر ميرفت و يه جاهايش رو ميمالوند و نمی‌دونم انگشت تو كجاش ميكرد كه يهويی عينهو چراغ جادو از توش بخار درميومد. دستگاهه شبيه اين دستگاه‌های بُخور بود كه توش اُكاليپتوس ميريزند. از توش همچين بخاری درميومد كه انگاری لب جوب و كنار مغازه خشكشويی نشستی. وقتی با صدای فـــــــــــــــــــيــــــــــش بخارش ميزد بيرون، ديگه چشم چشم رو نميديد انگاری رفتی سياه‌بيشه يا توی كوچه پس كوچه‌های لندن داری قدم ميزنی، البته همين موقع با درايت و ذكاوت نورپرداز خوش سليقه، چراغهای زرد كه نقش مه‌شكن رو بازی ميكرد، روشن ميشد و از دور خواننده و گروه متعلقه، شبح‌وار رويت ميشدند. اون مامورهای بی‌سيم بدست هم كه انگار با يه مشت دزد و جانی طرف بودند همچين چپ‌چپ نگاه ميكردند كه آدم ياد اصغر قاتل ميوفتاد.

والله حرف واسه گفتن زياده ولی كو گوش شنوا. تا وقتی كه هر كسی بخودش اين اجازه رو ميده كه به هوای برپايی كنسرت، جماعتی رو عَنتر و مَنتر خودش كنه و بعد به ريش همه‌گی‌شون بخنده، حال و روزمون همينه كه می‌بينيد. البته از حق نبايد گذشت. درسته كه كنسرتش كنسرت نبود ولی بعنوان يه تئاتر كمدی موزيكال خيلی حرفها واسه گفتن داشت!

شنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۸۳

دلمون خوش بود خير سرمون مثلاً داريم كار فرهنگی انجام ميديم ( عوضی چرا شيشكی ميبندی مگه دروغ ميگم؟! اون شيشكی رو بكش به سيبيل بابات كه پُرپشت‌تر‌ شه! ) روزهايی كه مطالب و نوشته‌ها زير 18 سال و كمر به پايين ميشه و حول و حوش گرانيگاه و نقاط حادثه‌خيز بدن انسان می‌چرخه و وارد مباحث ث.ك.ث و مطالبی كه سالهاست توی خطوط بشدت قرمز فرهنگی چمباتمه زده ميشه، جماعت چه استقبالی می‌كنند. پير و جوون. مرد و زن. مجرد و متاهل. دختر و پسر با شوق و ذوق مطلب رو می‌خونند، برام ايميل ميزنند، آف‌لاين ميذارند، لينك ميدند، توی قسمت نظر‌خواهی‌ نظرات‌شون رو می‌نويسند، خلاصه گردوخاكی ميشه كه بيا و ببين. ولی امان از روزهايی كه مطلب يه ذره علمی و گردن به بالا بشه. جماعت نظر كه نميدند هيچی فكر كنم توی دلشون فحشی هم نثارمون می‌كنند. انگار اصلاً به من نيومده كه مطلب جدی بنويسم. همون رويه قبلی رو ادامه بدم موفق‌ترم. اونجوری هفته‌ای دو سه بار با خيال راحت فحش خواهر مادر نثار ديگرون می‌كنم، هم خودم راحت‌ترم و هم شماها بيشتر خوشتون مياد و اونوقت قطعاً دعای خيرتون بدرقه راهم خواهم شد!

واقعاً راسته ( نترسيد منظورم از " راسته " يعنی اينكه " درسته، حقيقت داره " يه موقع سوءتفاهم نشه! ) كه ميگن سخنی كه از دل برآيد لاجراً بر دل نشيند. سخنانی كه از دل دربياد و مربوط به ناف و همون دوروبرا باشه به حس آدمها نزديكتر و قابل لمس‌تره تا نظريه، يه لندهوری به اسم مازلو كه نه معلومه ننه‌اش كيه و نه باباش؟! اصولاً اين از خصلت آدميزاده كه چيزهای عينی و لمسی رو بيشتر باور داره تا چيزهای ماوراء‌ايی و ذهنی رو. البته يه سريها هستند كه اصلاً حرف حاليشون نيست و خيلی چموش‌اند. اينها حتی وقتی چيز قابل لمسی رو هم می‌بينند باز قبولش ندارند، ديگه وای بحال چيزهای نامريی. البته برای اينكه اينها هم آدم و سربراه بشن راههايی وجود داره. يكی از روشها اينه كه برای " اثباتِ‌ وجود " بايد مدرك و اَدِله رو بكنی تو چشمها‌ی اين عزيزان تا اونجوری با سه حس بينايی و چشايی و لامسه‌شون پی به عظمت وجود ببرند. البته استفاده از اين روش قطعاً باعث بروز مشكلی خواهد شد و اونهم اينه كه در اين روش، فرد 85% از حسهای بويايی و شنوايی خودش رو از دست ميده ولی خب من اين قول رو بهتون ميدم كه 100% " حس ششم‌ " اين فرد بطور چشمگيری قوی بشه!

پنجشنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۸۳

دهــه فجــر مبــارك.

چيه، چرا اينجوری نگاهم ميكنی، چرا ميخندی؟! مگه به ما نمياد؟!

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۳

ضمن احترام به تمامی انديشمندان، دانشمندان، پژوهشگران، محققين و اساتيد برجسته قرن كه در حال حاضر از خوانندگان اين وبلاگ می‌باشند! خواستم به اطلاع برسانم كه به نظر اينجانب خيلی از نظريه‌ها و تئوريهايی كه توسط دانشمندان و محققين قبلی ارائه شده، آبدوغ‌خياری و غيرقابل باور و اجراست. كاملاً واضح و مبرهنه كه طرف، اين نظريه‌اش رو موقعی ارائه كرده كه شكمش سير بوده و در حاليكه 21 انگشت دست و پاش رو دراز كرده و يه وری لَم داده و آروغ‌های بعد از غذاش رو هم زده بوده و در حاليكه داشت با انگشت اشاره‌اش لای دندوناش رو تميز ميكرد، نظريه‌اش رو بيان داشته كه اين نظرات به درد همون دوران پادشاه وزوزك می‌خوره ولـی در عوض، بعضی از گفته‌ها و نظرات بقدری دقيق و زيبا و واضح بيان شده كه كاملاً مشخصه محقق، همه سوراخ سنبه‌ها و زوايا و پَستی بلنديها رو ديده و پس از سالها بررسی، نظريه‌اش رو گفته. اينها از اون حرفهای بندِتنبونی و از روی باد معده و فراخی باسن نيست. اينها تفكراتيه كه جداً ميتونه جامعه‌ای رو متحول و دگرگون كنه.

و اما يكی از همين نظريه‌های بسيار جالب " نظريه مازلو " ست. قطعاً تمام كسانی كه در زمينه مديريت مطالعه دارند با اين نظريه آشنا هستند. بخونيدش خيلی جالبه، حتماً خوش‌تون مياد.

آبراهام مازلو، روانشناس آمريكايی (1970-1908 ) در " نظريه انگيزش انسان " نيازهای انسان رو به پنج دسته تفسيم كرده كه به اين شرح است:

1- نيازهای فيزيولوژيكی
2- نيازهای ايمنی و تأمين
3- نيازهای اجتماعی
4- نيازهای مربوط به مقام و احترام
5- نيازهای مربوط به خودشناسی ( شناخت شخصيت و خوديابی )

به اعتقاد مازلو طبقه‌ای كه دارای بيشترين نيروی انگيزشی می‌باشد، همانی است كه در طبقه اولِ نيازها قرار گرفته، و آن چيزی نيست جزء نيازهای فيزيولوژيكی كه گرسنگی، تشنگی، نيازهای جنسی و مادی در اين گروه می‌باشد. نيازهای فيزيولوژيكی از اولين و اساسی‌ترين نيازهای انسانی است. مازلو عقيده دارد تا زمانيكه نيازهای فيزيولوژيكی فرد تأمين نشده باشد، چندان بدنبال ساير نيازها نمی‌رود و انگيزه چندانی برای تأمين ديگر نيازهايش ندارد. پس از تأمين نيازهای اوليه فيزيكی و زيستی، انگيزه او برای برطرف شدن ديگر نيازها بتدريج افزايش ميابد و آنگاه مايل است نسبت به تأمين نيازهای بعدی خود فكر كند. بر اساس اين نظريه در جوامع و كشورهايی كه از نظر رفاه مادی و آزاديهای اجتماعی در سطح بالايی قرار دارند انگيزه برای برطرف نمودن نيازهای اوليه ( همان نيازهای فيزيولوژيكی ) خيلی كم است و تمامی انگيزه‌ها مربوط به برطرف نمودن نيازهای سطوح بالای طبقه‌بندی ( خودشناسی ) است.

فكر كنم با اين تعريف، دلايل عدم پيشرفت جامعه ما تا حدود زيادی مشخص ميشه. بدون رودربايستی فكر كنم اكثر ما توی همون طبقه اول كه سطحی‌ترين طبقه نيازها رو پوشش ميده عينهو خر تو گل مونديم! تموم دغدغه روزانه و شبانه‌مون شده، حل نيازهای جسمی و جنسی كه خودمون بهتر از هر كس ديگه‌ای ميدونيم هم در حل مشكل جسمی وامونديم و هم در حل مشكل جنسی. به نظر من همينی كه توی طبقه اول هم راهمون دادند با ارفاق و پارتی بازی بوده و خواستند يه جورايی اين تعريف، دامنه تمام انسانها رو دربربگيره وگرنه ...

بهرحال وقتی تموم دغدغه زندگی‌مون فقط رفع نيازهای اوليه باشه و امنيت و احترام، واژه‌های لوكس و فانتزی و دست نيافتنی بشه كه هيچ نقشی تو اجتماع و زندگی‌مون بازی نمی‌كنه اوضاع و احوال‌مون همينی ميشه كه جملگی بهش واقفيم. با توجه به " نظريه مازلو " كه از جمله اساسی‌ترين و بنيادترين اصول مديريتی است و همچنين با تكيه بر جمله بزرگانِ دين كه " آدم گرسنه ايمان هم نداره " و همچنين " اصول تجربی " ثابت شده كه بايد پله‌ها رو يكی‌يكی طی كرد، فكر نمی‌كنيد در اين وانفسا صحبت از خودشناسی و شخصيت‌شناسی به مثابه بزرگترين توهين و فحش خواهر مادر به ديگران و جوامع پيشرفته باشه؟!