گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
مطمئن باش عادت میكنيم. به همه اون داشته و نداشتهها عادت میكنيم. به همه اون رفته و نرفتهها عادت میكنيم. به همه اون باخته و نباختهها عادت میكنيم. حتی به خود اين " عادت میكنيم " ها، هم عادت میكنيم.
اگه قرار بود عادت نكنيم و پشت سر اون مسافری كه تموم زندگی سی سالهاش، فقط يه چمدون بود كه اونهم پر شده بود از خاطراتِ كوچههای آشتیكنون، مثل همون شب اولِ رفتنش توی مهرآباد، گريه كنيم و بياد تموم سفرههای هفت سينی كه سالهای بعد، بدون اون چيده شد و ورچيده شد، زار بزنيم كه ديگه تا الان چيزی ازمون نمونده بود. پس مطمئن باش عادت میكنيم. اگه قرار بود بخاطر اون اولين عشق و قرار مدارهايی كه ديگه بعداً حسابشون از دستمون در رفت و همه اون عهد و پيمونی كه ديگه الان همهشون رو خاك گرفته و افتاده اون تَهتَههای صندوقچه خاطراتمون، خودمون رو حلقآويز كنيم كه ديگه تا الان هفت كفن پوسونده بوديم و عينهو همون قرار و مدارهای نانوشته به فراموشی سپرده شده بوديم. پس مطمئن باش عادت میكنيم.
عادت میكنيم. عادت میكنيم كه اين از محاسن اين انسان چموشه! عادت میكنيم كه توی اين بگير و ببند زندگی، روی اين كره خاكی كه هر جاش بریم آسمونش يه رنگِ و فقط عين اين ميمونه كه توی يه طويله بزرگ آغلمون رو عوض كرده باشیم، برای ثبات و موندنمون هر روز مثل سگِ سوزنخورده و خر زخمی دست و پا بزنيم و بخاطر يه استخون و يه مشت علفِ بيشتر، انسانيتمون رو به حراج بذاريم و حيوونتر از هر حيوونی بشيم. توی اين جنگل بیسلطان كه خرچسونه شده هفتتيركش محل و جغدها شدند بلده راه، به نبود آهو و نديدن پرستوها عادت میكنيم. ميدونی، وقتی داریم تو دنيايی نفس میكشیم كه هر كسی كه صفات " كِشدارش " بيشتر و طولانیتره، پارامترهای انسانيتش هم پُر رنگتره پس بدون كه به همه اين گند و كثافتهايی كه از پَس اسم آدم و آدمی درمياد، عادت میكنيم.
نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی جای قبر بابات رو كه روز اول ميخواستی خودت رو همراه با اون دفن كنی رو فراموش كنی و حالا مجبور بشی از همين دوردورا براش فاتحه بخونی؟! نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی برای اينكه يادت بياد اسم اولين عشقت چی بوده، بايد لابهلای دهها و صدها اسم دنبالش بگردی. راستی اسمش چی بود؟! مريم؟! لاله؟! الناز؟! فرشته؟! مژگان؟! شهلا؟! ... عادت میكنيم، مطمئن باش!
پنداری همه چيز رو از بيخ و بُن بريديم. بريديم و انداختيم جلوی سگ و آقا سگِ هم همه اونا رو دو لپی خورده! شايد هم اصلاً از روز اول چيزی نداشتيم و همه اون تشکیلات و یَد و بیضا يه توهم و يه حس خيالی بوده. نمیدونم ... نمیدونم، ولی اينو خوب میدونم هر روز که میگذره خودمون رو بیشتر اخته میکنیم. اخته میکنیم و اونوقت میشیم عینهو سینوس و کسینوسی که توی یه دامنه بیاثر و بیاهمیت قرار گرفته. اینجوری حال آدم از خودش هم بهم میخوره.
ديشب بعد از 15 ساعت وول خوردن و نشستن و هی این پا و اون پا کردن و دنده به دنده شدن و چمباتمه زدن در حاليكه از نوك انگشتهای پام تا بيخ گردنم، دقیقاً کنار لوزهتینم بیحس شده بود و همه جام تقريباً مورمور شده و به خواب عميقی فرو رفته بود، تقريباً حول و حوش ساعت ده شب به تهران رسيديم. مردهشور اين تهران رو ببره كه هر چقدر هم دود و دَم و ترافيك و كثافت داشته باشه باز وقتی از مسافرت برمیگردی و به حومهاش ميرسی و از دور چراغهای روشنش رو میبينی دلت براش قيلیويلی ميره. نمیدونم اين خراب شده چی داره كه دل كندن ازش اينقدر سخته؟!
ديروز همهمون چنان خسته و كوفته و بیحوصله شده بوديم كه از سمنان به بعد كسی جرات نداشت چپ به كس ديگهای نگاه كنه. من هم كه مادرزاد بد اخلاق! وقتی هم كه قرار باشه چند ساعتی روی يه صندلی بشينم و جُنب نخورم كه ديگه يه سگِ اسپیشيال ميشم. دَمدَمای شاهرود، پشت دست و روی دو سه جای ديگهام كه البته غير از دستم بود رو داغ كردم تا ديگه اينجوری مسافرت طولانی و زمينی نكنم. دقيقاً از لحاظ زمانی عينهو پرواز تهران _ نيويورك طول كشيد ( خُب، نه اينكه من همش ميرم مسافرتهای دور دنيا، بهمين خاطر زمان پروازها رو يادمه! ) اينجور مواقع است كه آدم پی به عظمت وجود هواپيما ميبره. خدا وكيلی اين جماعت بیدين و ايمون و لامذهب چی تو مغزشون بوده كه تونستند چنين چيزی بسازند؟! هزار كيلومتر راه رو در حاليكه هنوز كونت رو روی صندلی نذاشتی و جات گرم و نرم نشده و تازه میخواهی سبك سنگين كنی كه چه جوری سر صحبت رو با مسافر بغل دستیات كه اتفاقاً يه خانم تنها هم هست باز كنی که هواپيما رسيده به مقصد.
يك سوال كلاس اول دبستانی
جداً اينی كه ماها توی اين دنيا به صرف خوندن دو ركعت نماز، صاف و ميونبُر توی اون دنيا بريم بهشتِ برين و جنتمكان و فردوسآشيان بشيم، اونوقت يه سری انسان كه قطعاً خيلی از ماها انسانتر بودند ولی اون دو ركعت نماز رو نخوندند ولی كلی خدمت كردند به دنيا و ساكنانش، لخت و عور پشت در بهشت لِنگ در هوا باقی بمونند و از طرف اَنكر و مُنكر هی سوال و جواب بشند و نهايتاً با يه اُردنگی روونه جهنم بشن و سالها یه نیمسوز تو باسنشون فرو رفته باشه، يه جورايی اصل عدل و عدالت رو نميبره زير سوال؟!
مشهد نگو، بگو کویت! هتل هما نگو، بگو فندق الطیران! تموم شهر، هتل، تاکسی، حرم، رستوران، کافی شاپ، خیابون، بیابون و ... پر از عرب شده. من هم که نسبت به این موجودات نازنین، حســـاس! نمیدونم چه حسیه که مادرزاد نسبت بهشون لطف داشته و از تَه تَه دل دوست شون دارم، بنابراین این روزها حسابی دارم از این دیدن اخوین و اخوینه! حرص میخورم. کاشف بعمل اومد که پنداری این مردم خوب و همسایه های دوست داشتنی بین عید قربان تا عید غدیر تعطیل هستند ( اونها مگه کار هم می کنند؟! ) بنابراین معمولاً همیشه این موقع سال بیش از زمانهای دیگه تشریف میارند مشهد. همین امروز یه تقویم سال 1384 خریدم و بین این دو عید رو علامت زدم تا خدای ناکرده یه موقع سال دیگه هم همین موقع نیام مشهد!
دو روز ما از تهرون اومدیم بیرون تموم سیستم شهر، تِرمال شده. شنیدم برفی اومده برفستون جوری که میشه وسط میدون توپخونه کبک گرفت! اون موقع که میدون تجریش باد میومد، دَم خونه ما داشت گوله گوله برف میامد حالا که دیگه همه جای تهرون برف اومده احتمالا اونجا دیگه اسکیموها سکنی گزیدند! فردا شب که برسم تهرون ( البته با این برف و طوفان اگه برسم! ) باید سورتمه کرایه کنم تا برم خونه مون. عجب بدبختی گیر کردیم ها. ( ببخشید هر چی گشتم نفهمیدم کلیدهای نیم فاصله کجاست )
این یکی دو روزه یه کمی گشتیم. حرم رفتیم، شاندیز رفتیم، شیشلیک خوردیم، طرقبه رفتیم، شیشلیک خوردیم، شیشلیک خوردیم، شیشلیک خوردیم، توس رفتیم، شیشلیک خوردیم البته همه اینکارها رو سالها و دفعات قبل هم انجام داده بودیم ولی امسال بخاطر مسافران مقیم خارج که همراه مون بودند و سالها بود مشهد نیومده بودند اجباراً دوباره انجام دادیم. توی همه این گشت و گذار، حال و هوای حَرمی که دیشب دَمدَمای اذان مغرب رفتیم یه چیز دیگه ای بود. یه حس خاص و دوست داشتنی که ... بگذریم.
امروز قرار بود یک بنده خدای مشهدی که وبلاگ داره رو ببینم. البته لطف کرده بود و شماره تلفن محل کارش رو برام آفلاین گذاشته بود ولی هر چی تماس گرفتم بوق مشکوک میزد. از اون بوقهایی که نه معلومه بوق آزاده و نه مشخصه بوق اشغاله و آدم همین جوری حیرون میمونه که باید با شنیدن ممتد چنین بوقی چه خاکی به سرش بریزه. خلاصه هر چی تماس گرفتم دیدم فایده ای نداره بنابراین دیگه خسته و نامید شدم و پاشدم رفتم استخر سونای هتل و یکی دو ساعتی اون تو، خستکی از تن به در کردم ( میخواستم این تیکه استخر رفتنم رو هر جوری شده، به سمع و نظرتون برسونم و چُسی اومده باشم وگرنه توی استخر هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد که قابل ذکر باشه! )
خب اینجوری خوب شد و از فردا که ما برگردیم تهرون، باسن مون زیاد نمیسوزه. پریشب از اینجا میشد اورکات رو باز کرد ولی بعد از مطلب قبلی که من نوشتم، به حول و قوه الهی مثل اینکه از توی مشهد هم اورکات رو فیلتر کردند! وقتی ما نمی تونیم از تهران ببینیم، کَس دیگه ای هم حق نداره ببینه. خدا وکیلی اینجوری باید چشم زدهاااا. اگه شهر دیگه ای هم هست که هنوز از اونجا میشه وارد اورکات شد، یه ندا بدین تا من دو سه روزی بیام اونجا. یقین بدونید از فرداش اونجا هم فیلتر میذارند. تا اینجای کار که پا قدمم بد نبوده!
خب دیگه پاشم برم بخوابم که فردا با رانندگی اون مایکل شوماخر کلی بدبختی درپیش رو داریم. دعا کنید حداقل تا جمعه بعدازظهر برسیم تهرون. پس، التماس دعا!
یک، دو، سه امتحان می کنیم. یک، دو، سه امتحان می کنیم... الو الو صدا میاد؟! آهان درسته، پنداری داره میاد. اینجا استان خراسان رضوی. شهر مقدس مشهد. از هتل هما 2 در خدمت شما عزیزان و سروران گرامی هستم. بعد از دو روز طی طریق، خلاصه با سلام و صلوات به مشهد رسیدیم. این راننده ایی که از آژانس گرفتیم و اینبار از بدِ حادثه گیر این مرتیکهِ لندهور افتادیم، اینقدر آروم حرکت میکنه که انگاری عروس داره میبره. همچین تِلق تِلق و خونسرد رانندگی میکنه که دو سه بار میخواستم از پشت و به طرز ناجوانمردانه ای بهش ... !
دیشب گرگان، توی هتل نهارخوران خوابیدیم. البته هتل رو از تهران رزرو کرده و قرارمون هم همین بود که شب گرگان باشیم. دقیقاً مسافت تهران _ مشهدی رو که میشه ظرف 8-9 ساعت اومد این شوماخر نابغه همین قدر طولش داد تا ما رو رسوند به گرگان و وقتی پامون رو گذاشتیم توی هتل دیگه هیچ کی نای حرف زدن نداشت. انگاری که همه مون از کره مریخ اومده بودیم نهارخوران. بنابراین همه بیخیال شهر و قدم زدن شدیم و شام خورده نخورده، خوابیدیم.
امروز هم ساعت 8 صبح از گرگان راه افتادیم و در حالیکه دیگه هیچ کدوممون فکر نمیکردیم مشهد رو ببینیم ولی خلاصه پس از 10-12 ساعت توی ماشین نشستن و تاختن بی وقفه، ساعت 5/6 چهره شهر از دور هویدا و امید و شور و شوق نزد مسافران قصه ما بازگشت. وقتی که از دور شهر رو دیدیم همونقدر خوشحال شدیم که کریستف کلمب قاره آمریکا رو کشف کرد! اصلاً باورمون نمیشد با این اعجوبه رانندگی و مجنون سرعت بتونیم به مشهد برسیم ولی هر چی که بود رسیدیم. خدا به دادمون برسه روزی که قراره یه ضرب و بدون توقف به تهران برگردیم. بعید بدونم باباسیل من یکی صحیح و سالم سرجاش باقی بمونه! نشستن در کنار این شوماخر و دیدن کیلومتر ماشین، عینهو چهارقلو زاییدن اونهم به شکل طبیعی، سخت و دردناک و جرواجر کننده است! امشب باز هم، همه خسته بودند و ترجیح دادند تو همین هتل شام رو بخورند و بعد از صرف چای و قهوه جملگی رفتند و خوابیدند و باز من عینهو جغد بیدار موندم و اومدم پای کامپیوتر. خدا پدر و مادر کافی نتِ هتل رو بیامرزه که حداقل این سرویس رو به مسافرات هتل میده که هر موقع خواستند بتونند از اینترنت استفاده کنند. ریخت و قیافه اش که خوبه، حالا باید پاشم برم ببینم ساعتی چند حساب میکنه! ولی انگار سرعت و سرویس اینترنت توی مشهد خیلی بهتر از تهرانه. گوش شیطون کر، چشم حسود کور از فیلتر میلتر هم خبری نیست. آدم راحت و بدون خون و خونریزی میتونه بره تو ارکات و بدون اینکه مشکلی پیش بیاد چهره دوست و رفیق خودش رو ببینه. میگم بخاطر این ارکات هم که شده باید بیخیال تهران بشیم و بیاییم مشهد زندگی کنیم!
خیلی کم پیش اومده که بصورت آنلاین آپدیت کرده باشم ولی الان بدون پاکنویس و چرکنویس و WORD و این قرتی بازیها دارم مینویسم بهمین خاطر بعضی وقتها هول میشم و دستم خط میوفته! البته الان دیگه میرم. والله حرف واسه گفتن زیاده ولی اجازه بدین بمونه به وقتش. فقط چیزی که اگه نگم یه جاییم باد میکنه رو خدمت تون عرض و زحمت رو کم میکنم. من نمیدونم بعضی از این رستورانهای سر راهی چی فکر کردند که مثل فروشگاه " هرودز " لندن بابت یه شاش خالی هم از آدم پول میگیرند؟!
* همین الان فهمیدم هر ساعت اینترنت تو هتل، ساعتی 2500 تومنه. پس الکی نیست نصفه شبی هم بازه و میشه ازش استفاده کرد! ای نامردها. بابا انصاف تون کجا رفته؟! مثل اینکه راسته که میگن مشهدیها ... تا مجبور نشدم بابت اینترنت، تراول چک خرد کنم پاشم برم بخوابم. پس، التماس دعا!
خب به سلامتی و دلِ خوش، باز هم فك و فاميل ما از ديار فرنگ تشريففرما شدند و هواپيماشون هر چند با تاخير ولی بهرحال توی مهرآباد نشست. يه سری ايرانيها با توجه به اينكه سالهاست ساكن اروپا و آمريكا هستند و گرينكارت و اقامت تو جيب بغلشونه ولی اون حس خاص ايرانی بودنشون رو هيچ وقت فراموش نكرده و نمیكنند. اين عده از هر فرصتی استفاده میكنند تا با هر تعطيلی به ايران مسافرتی داشته باشند و ديدار با قوم و خويش و صلهرحم با اقوام ( اتفاقاً با طی كيلومترها كيلومتر فاصله، اجر و قربش هم بيشتره! ) رو هر ساله در برنامهشون قرار دادند. شكر خدا با توجه به اينكه خيلی از فاميل، اونور آب زندگی میكنند ولی همگی كسانی هستند كه هنوز خودشون رو گم نكردند و زرقوبرقِ فرنگ، باعث نشده اسم ده و آبادیشون رو فراموش كنند و يادشون بره بچه كدوم روستا و منطقه بودند. اونا هنوزم يادشون هست نوه دختری بیبی كلثوم، عروس كیه و زن مَشدباقر كفاش، روز اول عيد بعد از بدنيا آوردن كلعباس سر زا رفت و يا اينكه عينالله باقرزاده توی طويلهاش چند تا گاو و گوسفند داشتش!
آره هر سال تقريباً همين موقعها، حالا يكی دو هفته اينور انورش زياد مهم نيست، چند نفری از فاميل برای ديدوبازديد ميان ايران. معمولاً توی همين حينوبين هم يه مسافرت داخلی تو برنامههاشون هست تا سفر به ايران هم فال باشه و هم تماشا. خُب، با توجه به نسبت نزديك فاميلی و زمان كمی كه اونا تو ايران میمونند، خيلی دوست دارند ماها هم همراهشون باشيم. البته اين موقع از سال زمان خيلی مناسبی برای مسافرت نيست ولی معمولاً ما هم سعی میكنيم تا جايی كه مقدوره برنامههامون رو راست و ريست كنيم تا بتونيم توی اين چند روز مسافرت، با اونا باشيم. امسال مسافرانِ قصه ما هوس سفر به خراسان رضوی و شهر مشهد كردهاند كه ما هم در راستای ايرانگردی و شناخت بهتر دشت و دَمن و آشنايی با فرهنگ و سنن شهرهای مختلف، اگه خدا بخواهد و امام رضا هم بطلبه توی اين سفر آويزونشونيم!
قراره فردا صبح ( پنجشنبه ) بريم به سمت گرگان و شب رو در اون شهر سيلخيز سپری كنيم ( نمیدونم چرا يهويی ياد درسهای اجتماعی دوره راهنمايی افتادم كه يه آقايی با خونوادهاش همش داشت ايران رو میگشت! ) اگه تا جمعه زلزلهای، سيلی، صاعقهای، آتشفشانی، تسونامی نيومد، جمعه صبح بطرف مشهد راه ميوفتيم. دو سه روزی مشهد هستيم و اواسط هفته هم برميگرديم تهران. پس فعلاً، التماس دعــا.
...
...
...
... اِه، فكر كنم اشتباه شد. شما اول بايد التماس دعــا رو میگفتين و اونوقت من در جوابتون میگفتم، محتاجيم به دعــا. آهان، آره همين جوری بود... خُب من ديگه برم كه خيلی كار دارم. پس فعلاً، التماس دعــا!
توی اين چند وقت اخير سعی كردم از مسايل فرهنگی هنری مملكت عقب نيوفتم و توی ديدن فيلم و تئاتر و كنسرت، فقط نمايش " قهوهخونه زریخانم " مونده بود كه خُب به آرزوم رسيدم و پريشب موفق به ديدن زریخانم و چيزهای متعلقهاش شدم! قهوهخونه زریخانم دو سه سالیه كه تو سينما گلريز ( يوسفآباد ) در حال اجراست و با استقبال خيلی خوبی هم روبرو شده. از اين نمايش تعريف و تمجيد زيادی شنيده بودم كه خلاصه توفيق نصيبمون شد و با اهل و عيال رفتيم و نمايش رو ديديم.
راستش اگه خيلی اهل چُسی اومدن و قُمپوز در كردنيد و فكر میكنيد مادرزاد، انديشمند و متفكر به دنيا اومدين و يه حس ناشناختهايی به شما ميگه حتماً خواهرزاده ارسطو هستيد و عطسه بُز نلسون ماندلا در ژوهانسبورگ و فلسفه وجودی قبايل ماوُو ماوُو در شكلگيری حركت جوهری براتون مهم و تاثيرگذاره، اين تئاتر اصلاً به درد شما نمیخوره و ديدنش رو بهتون بهيچ وجه توصيه نمیكنم. اونجا جايی نيست كه با بارونی و شالگردنِ دو متری و كلاه بـرتـا بريد و عينهو نيچه و وينگنشتاين، ژست فلاسفه قرن هيجدهام رو بخودتون بگيريد ولی اگه دوست دارين يختون آب بشه و كمی بخندين و اگر هم كه خوشخنده باشين كه ديگه از خنده رودهبور بشين و ريسه برين، حتماً زریخانم رو ببينيد كه اينجا هم مثل خيلی جاهای ديگه زریخانم دوای هر دردیه!
به نظرم نود درصد قشنگی و جذابيت كار، ديالوگهای اين نمايش بوده. با توجه به محدوديتهای حركتی در اجرای نمايش و حركات موزون! كه خُب بازيگرها خيلی نمیتونند به بدنشون پيچوتاب بدن چون اگه خدای ناكرده شعاع پيچش كمرشون يه ذره بيشتر از 14/3 باشه اونوقت كارشون با كرامالكاتبينِ و قطعاً چپوقشون، چاق خواهد شد بنابراين برای جذب مخاطب بايد نقش ديالوگها برجستهتر باشه. اتفاقاً خيلی از حرفهای ردوبدل شده همونايی كه هر روزه بين خودمون جريان داره. شوخیهايی كه با هم میكنيم. جُكهايی كه بهم ميگيم. طعنه و كنايهها. ديد زدنها و لاس زدنها. همون چيزهايی كه من خيلی وقتها اينجا مینويسم و صدای بعضی از دوستان مبادی آداب و ادب و مدافع حقوق بشر! درمياد كه، پسر اينها چيه داری ميگی؟! نگو، چون ماها تا حالا اين چيزها رو نشنيديم! اگه بشنويم يهويی فاسد ميشيم. يهويی هرزه ميشيم. لااُبالی و ولنگوواز ميشيم. زن و مرد خيابونی ميشيم! ايدز میگيريم. اينها جيزه، اَخيه، اگه بگی اووف ميشیم و .... اتفاقاً حالا بهزاد محمدی داره دقيقاً همون حرفها رو ميگه، هم داره ميگه و هم هر شب از اون بالا و به وضوح و تمام قد نشون جماعت ميده و اتفاقاً چون با ضمير خودآگاه و چه ميدونم ناخودآگاه خلقالله ارتباط نزديك داره، ملت هم خوششون مياد و هِروهِر میخندن. اتفاقاً و از بد حادثه، تا حالا نه كسی فاسد شده و نه هرزه!
بهرحال كار نمايشی تو ايران دو سه سال اجرا بشه و باز جماعت برای ديدنش سر و دست بشكنند و از يه هفته قبل مجبور باشند برن و بليطش رو رزرو كنند خيلی جالبه. فكر كنم كارگردان و عوامل نمايش سوراخ دعا رو پيدا كردند و فهميدند بايد با چه زبونی با مردم صحبت كنند، كاری كه خيلی از ماها بلد نيستيم!
شكستن هزينه داره. اگه میتونی تاوانش رو بدی پس زياد دلدل نكن، بزن و بشكون. مطمئن باش تغيير و دگرگونی توی همين شكستن و شكسته شدنهاست. يادته اون روزی كه با توپ زدی و شيشه همسايه رو شكستی، فرار نكردی و قايم نشدی، شبش بابات حسابی از خجالتت در اومد و با مشت و لگد تن و بدنت رو سياهِ كبود كرد ولی تَه دلت خوشحال بودی. حس خوبی داشتی و چشمات برق ميزد ميدونستی كه داری بزرگ ميشی. همون موقع بود كه فهميدی شكستن هزينه داره.
حالا سالهاست كه از اون روزها میگذره و باز قراره بزنی و بشكونی. باز قراره متغير و دگرگون بشی. باز قراره يه شبه قد تموم شبهای زندگيت بزرگ بشی. پس زياد دلدل نكن. شكستن هزينه داره حالا اگه اين شكستن، شكستن سنتها و باورهای غلطی باشه كه ريشه توی اعتقادات و تاريخ داره كه جُرمش چند برابره. ولی اگه ميدونی انتخابت درسته، اگه ميدونی ارزشش رو داره، اگه حس ميكنی كنار هم میتونيد خوشبخت بشين، اگه نمیخواهين دو روز ديگه از واژه " تفاهم " سوءاستفاده كنيد، اگه به اين نتيجه رسيدی كه آدمه و ميتونی نَه يك شب، نَه دو شب، بلكه برای همه شبهای باستاره و بیستاره، روش حساب كنی پس بزن و همه اون كاسه كوزههای سنتی رو كه سالها گَل ميخ، آويزونِ در و ديوار زندگیتون كردين رو بشكون. ميدونم با اين كارِت بايد لباس رزم بپوشی و بری وسط ميدون جنگ و روبروی مامان و بابا و تموم فَك و فاميل وايسی، ميدونم با اين انتخابت اَه ميشی، اَخ ميشی، آق والدين ميشی، نفرين ميشی ولی بدون يه دفعه بزرگ ميشی. يه شبه قد تموم اون سركوفتخوردنها و حقارتها و باورهای و سنتهای غلط بزرگ ميشی. شكستن هزينه داره. اگه ميتونی تاوانش رو بدی پس زياد دلدل نكن، بزن و بشكون.
نظراتی كه دوستان لطف كردند و هر كدومشون در رابطه با خوندن يا نخوندن فوقليسانس دادند رو خوندم. جالبه كه اكثراً مخالف ادامه تحصيل هستند. ميدونم كه دلايل بسياری باعث شده اين طرز تفكر كه عمدتاً تو سر همونايی هم هست كه دانشگاه رفتن و مدركی دارند، بيفته. حتماً دوستان برای اين گفتههاشون كه " ای بابا، درس چيه؟! همينی هم كه خونديم زياديه. كاشكی اصلاً درس نمیخونديم " پشتونه قوی و دلايل محكمه پسندی دارند ولی من اينجوری به مسايل نگاه نمیكنم. با توجه به تمام اهميت و ارزشی كه درس و تحصيل در اين مهد تمدن نداره! ولی من به شخصه ادامه تحصيل رو دوست دارم و هيچ وقت از اينكه درس خوندم و از همون بچهگی دنبال كسب و كار نرفتم، ناراحت نيستم. اساس و پايه زندگیمون، ديد و تفكر و مهمتر از همه واقعيت اجتماع ِ فعلی چون بطور صددرصد مادی و مالی شده، بنابراين تمام تلاش و انگيزه و انديشه آدم هم به همون سمت و سو، سوق پيدا میكنه. بنابراين من اين حق رو به تمام دوستانی كه بجای حل مسئله صورت مسئله رو پاك كردند ميدم كه غمنان نگذارد كمی هم جور ديگری بنگرند!
البته لازم به تذكره از خيل عظيم نظردهنده ها كه متفقالقول و با تشريك مساعی و با سعی و كوشش فراوان ريدند به تموم انگيزههای بنده، سه چهار نفری از دوستان كه نظرشون در رابطه با خوندن درس مثبت بوده رو دورادور میشناسم. يكیشون خانم محترميه كه در حال حاضر دانشجوی دكتراست و احتمالاً امروز فردا شيرينی مدركشون رو میخوريم. دو نفر ديگه هم خانمهای دانشجويی هستند كه در مقطع فوقليسانس تحصيل میكنند. اتفاقاً يكی از همين خانمها داره دقيقاً همون رشتهای رو میخونه كه من خيلی دوست دارم يعنی مديريت IT ( الهی كوفتت بشه! ) حالا نمیخواد راه بيفتين و برين كامنتها رو چك كنيد تا افراد مورد نظر رو پيدا كنيد چون افراد مشوق، جملگی صاحب دارند. صاحبهايی كه خدا وكيلی اگه هيبت و جَبَروتشون رو ببينيد تموم كُرك و پرتون خزون ميكنه، پس حواستون رو جمع كنيد!
بهرحال قطعاً اين خارش و اين تكونتكونهای دَم آزمون، دو سه سال ديگه ادامه داره. اميدوارم كه تو همين زمان انگيزه لازم برای مرتفع نمودن خارش ايجاد بشه چون ككها هم آدماَند ديگه، وقتی ببيند بخاری از من بلند نميشه، جُل و پلاسشون رو جمع میكنند و میرند دنبال يه تن و بدن ديگهای كه دو زار گيريشون بياد!
پینوشت:
و اما، تو چند روز اخير خواننده يا دوستی خوشذوق لطف كرده و يكی دوباری وبلاگ بنده رو اَلكی اَلكی پينگ نموده. من بغير از زمانی كه مطلب جديدی مینويسم معمولاً اوقاتی هم كه چند تا لينك تو لينكدونيم ميذارم، وبلاگم رو پينگ میكنم و غیر از اون کاری باهاش ندارم و بخاطر جلب و جذب خواننده پینگ بیخودی نمیکنم. بنابراين ممنون از اون عزيزی كه بنا به لطفش! تو اين چند روز هی زرت و زرت وبلاگِ حقير اينجانب رو پينگ كرده و دوزار آبروی ما رو تو اين دنيای مجازی به بادِ فنا داده. رفيق جان، اگر اجازه پينگ نمودن وبلاگ رو به خودم بدی خيلی ممنونت ميشم و خيلی نوكرتم!
هر سال اين موقعها كه ميشه، انگاری كَك ميوفته تو تنبونم و يه حس ناشناختهای تو وجودم تكونتكون میخوره... نه بابا، جنين چيه؟! بچه كجا بود؟! منظورم اينه كه هر سال با توزيع دفترچه كارشناسی ارشد، يه جاهايی از بدنم شروع به خارش و سوزش میكنه. يه نواحی كه بنا به رعايت اصول اخلاقی، قادر به اسم بردن از اونا نيستم. آدم بخيل و حسودی نيستم. خدا وكيلی مال و منالِ و خونه و ماشين و استخر و سونا و ويلای فك و فاميل و دوست و رفيق هيچ وقت اينقدر برام جالب و جذاب نبوده كه وقتی اسم طرف رو میشنوم اول ياد خونهِ زندگيش بيوفتم و معيار و اساس چرب بودنِ سلاموعليكاَم و دولا راست شدنم جلوی طرف مقابل، بر حسب متراژ و زيربنای ويلا و تعداد اطاق خوابهای خونهاش باشه. هر چی كه اينجور چيزها برام مهم نيست و هميشه همه اينها رو حواله دادم به يكی از همون نقاط حادثهخيز كه چند خط بالاتر ذكر خيرش بود، در عوض مقابل تحصيل و سواد ضعف دارم و بشدت بُخل و حَسد میورزم! وقتی میبينم يكی از دوست و رفقها داره فوقليسانس يا دكترا میخونه در عين خوشحالی، آی كونم ميسوزه، آی كونم ميسوزه، آی كونم ميسوزه، كه بيا و ببين... نه بابا حالا من يه چيزی گفتم كجا دارید ميايد!
نخوندن فوقليسانس و ادامه تحصيل لكه ننگیيه كه تو پيشونيم خورده. توی اين چهار صباح زندگی به زور و اجبار! خيلی چيزهای مشروع و نامشروع خوردم ولی افسوس ِ كارشناسیارشد رو هميشه دارم میخورم. هر چی هم كه میكشم از دست اين " آقدايی" گَل و گشادمه كه همچين پشتش باد خورده كه پنداری سالهاست سينهپهلو و ذاتالريه كرده و پَت و پهلوش چاييده! البته در اين مورد خاص اصلاً و ابداً بخودم حق تنبلی نميدم ولی بهرحال بايد اين واقعيت رو هم در نظر گرفت كه چند سالی هست كه از درس و تحصيل و دانشگاه دور شدم و جمع و جور كردن و هَم كشيدن دوباره آلات و ادوات، كار سختيه. هر روز چندين ساعت كتاب و روزنامه و مجله و هزارويك كوفت و زهرمار ديگه میخونم ولی چون خوندنهام هدفمند نيست، همهشون به درد عمهام میخوره و مطالعه روزانهام يه جورايی مترادف ميشه با پشم!
هر سال بخودم هی ميزنم و ميگم "پسرجون" تو كه همين جور تخمیتخمی داره عمرت تلف ميشه، درس و مشق رو كه دوست داری، كارت هم كه كاره اداريه و مدركش به دردت ميخوره، پس حداقل چند ماه پيزی رو، هم بكش و يه مدتی بخودت فشار بيار تا از پس اين كنكور صاحبمرده بر بيايی. كنكور رو كه قبول بشی بقيهاش حلِ حله. هی واسه خودم انگيزههای جور و واجور رديف میكنم، كتاب و جزوه و تست رو ميريزم وسط، دو روز میخونم و دوباره ... ای شِت. انگاری دارم ياسين به گوش خر میخونم. "پسرجون" دو روز درس میخونه و بعدِ دو روز همه چيز يادش ميره. دوباره همون كارها و همون جفتكها و همون فراخی مزمن باسن يقه "پسرجون" رو ميگيره.
راستش باز دوباره اون كَكها اومدند سراغم. حاضرم هزينه اين درس خوندن مجدد رو پرداخت كنم، ميدونم كه بايد از يه سری چيزهام بگذرم ( البته توجه داشته باشيد كه گفتم يه سری چيزهام، نه همهشون! ) ولی اين شروع و حركت نياز به همت و غيرتی داره كه فعلاً تو وجود خودم نمیبينم. حالا میخواستم ببينم كسی از شماها مُحركی، ضربهای، هولی، لگدی، جفتكی، جسم سختی، شيافی و يا نهايتاً فشار مشروع و مجازی سراغ نداره كه بوسيله اون آدم و سربهراه بشم و بشينم سر درس و مشق و دوباره لباس دانشجويی رو بكشيم به تن و بدنم؟!
... تاريخ ما نشان نمیدهد كه هيچگاه مردم يا متفكران ما، در مقابل مذهب عصيان كرده باشند، چه قبل و چه بعد از اسلام.
از كتاب " ايران 1427(عزم ملی برای توسعه علمی و فرهنگی) " نوشته رضا منصوری انتشارات طرحنو.
با اين تفاسير فكر كنم تكليف و سرنوشتمون از ماقبل تاريخ مشخص شده بود، خُب اين هم از بدشانسی ماست. پس تلاش و كوشش بیخودی نكنيم كه ظاهراً هيچ فايدهای نداره!
اون بيرون هوا خيلی سرده. از اون سرماها كه انگار دارند با تازيانه صورتت رو خراش میدند. از برف هيچ خبری نيست. خوبيه برف اينه كه وقتی مياد، حداقل يه كمی از سوز و سرمای هوا كم ميشه. روی درختهای چنار خيابون وليعصر كه اين روزها عينهو دل مُفلسها و كارتنخوابها لخت و عوره، پنج شيش تا كلاغ نشسته و فارغ از همه جا دارند قارقار میكنند.
دكتر داره در رابطه با اصول سيستمی و مديريت در سازمان صحبت میكنه. راهبردها و خطمشیها. تصميمگيری و برنامهريزی. بهرهوری و اثربخشی. رفتارگروهی و نظامهای اجتماعی. هدفهای كمی و كيفی. سازمانهای ماتريسی و ...
بزرگترين ايراد هنری فورد اين بود كه اون، مديرانش رو اخته كرده بود و اين اجازه رو به اونها نميداد كه حرف بزنند و تفكرات جديد و نوين خودشون رو تو سيستم پياده كنند. همين عامل باعث شد، فورد كه روزی بزرگترين كارخونه اتومبيلسازی دنيا رو داشت، شكست بخوره و به مرز نابودی برسه. اين حرفها رو دكتر گفت و من يادم افتاد، سالهاست كه از عمر فورد و كارخونهها و مديران اخته شده و اون تجربيات و تفكرات فوردگونه گذشته ولی جمله، جمله آشنایه. مديران اخته شده! و يادم اومد كه سالهاست سرنوشت اين مملكت و اين جماعت به دست مديران اخته شده، دوخته شده. مديران اخته شده، مردان اخته شده، زنان اخته شده، آدمهای اخته شده، رجال سياسی اخته شده، سياست اخته شده.
اون بيرون داره برف مياد و صدای قارقار كلاغها گم ميشه تو سكوت سنگين يه صبح برفی. آدمها سر در گريبونتر از هر روز، تند و تند از كنار هم رد ميشن. رد ميشن و ميرن و همراه قارقار كلاغها گم ميشن توی ناكجا آباد. اون بيرون داره برف مياد ولی هوا هنوز سرده و سوز داره!
پنداری پست قبليم كه در رابطه با سينما و سروصداهای اضافی و حواشی اون بوده، مورد پسند دوستان داخل و خارج از كشور واقع شده. اولاً من سلام عرض میكنم خدمت تمامی دوستانی كه معلوم نيست كجا خوبی كرده بودند كه همای سعادت دو پايی نشست رو سرشون و الان همراه با جماعت خارجی دارند خوش و خرم تعطيلات سال نو رو میگذروند و وبلاگ بنده رو از آنسوی مرزها میخونند. بنا به وظيفه و رسم ادب و بخاطر تحويل سال نو! روی تكتك خانمهای محترم ساكن در بلاد كفر، البته ترجيحاً خانمهای 16 تا 36 ساله و تاكيداً و موكداً بدون شوی و سرپناه رو میبوسم، باشد كه سال خوبی پيش رو داشته باشيد. و اما، فكر میكنم يكی از دلايل بسيار قوی كه باعث ميشه بعضی از نوشتهها به دل بشينه، نزديك بودن موضوع به واقعیت و ملموس بودن اونه. احتمالاً همه ماهايی كه سينما رفتيم هميشه از وجود سروصدا ( اينی كه صدای چيه و از كجاهای آدميزاد در مياد فرقی نمیكنه ) شاكی و عصبانی شديم. بهرحال ديدن يك فيلم شرايطی رو میطلبه كه ساكت و آروم بودنِ محيط يكی از مهمترين اونهاست.
دوست عزيزم پژمان (يه وجب خاك اينترنت) كه از قديمیترين وبلاگنويسانِ و الان هم مدتیه كه ساكن دبی و اتفاقاً من هم خيلی دوستش دارم، در راستای نوشته قبلیم مطلبی نوشته كه طرف صحبتش من هستم. البته پژمان جان لطف داشته و در جهت تاييد وبلاگ حقير و نوشتههای سراسر سكته من " لحن بچهگونه " رو هم بكار برده كه جا داره همين جا ازش تشكر كنم! قصد گِرو و گِروكشی ندارم. اگر هم داشته باشم حداقل با پژمان ندارم. همين كه اين موضوع باعث شد تا بعضی از دوستان، آقدايی رو هم بكشند و نطراتشون رو برام بنويسند و چند نفری هم به اين مطلب لينك بدن و نهايتاً پژمان هم دست به قلم بشه و يه مطلب بلند بالا بنويسه، خوشحالم. بهرحال هر كسی در اظهار نظر و بيان ايده و عقيدهاش آزاده. هر چند كه اين گفته هم فقط يه شعار عوامفريبانه است وگرنه كی تخم میكنه اون چيزی رو كه تو ذهنش میگذره ولو در حد زمزمه بيان كنه؟! پژمان از جوونی و دنيای پر از شور و حالش گفته، از شرايط و ويژگيهای اون دوران، از مشكلات جوونها و استرسهای دوران بلوغ، از ميل جنسی، از نبودن مكان و امكانات لازم، حتی از خاطرات خوب و قشنگش هم گفته كه توی سينما دستش كجاها رفته و چهها كه نكرده! (كه ايكاش در اين مورد برامون بيشتر توضيح ميداد) پژمان گفته: نسل جديدی كه اومده رو خودم يه قرون هم قبول ندارم چون نه احترام بزرگتر و كوچكتری حاليش ميشه، نه ارزش تحصيلات رو میدونه، نه پايبند آداب و معاشرته...
و اما پژمان جان، همه اونچه رو كه تو در رابطه با شور و حال جوونی گفتی، من هم قبول دارم. بیكم و كاست. من هم جوون بودم كمااينكه هنوز هم هستم. همونجور كه خودت گفتی من هم با اين جماعت زندگی میكنم و لابهلای همين دود و ترافيك و فحش و بگيروببند و جاروجنجال دارم نفس میكشم، پس خودم رو تافته جدابافته نمیدونم و خودم رو هم ايزوله نكردم. اگر تو ساكن كشور ديگهای هستی، من اينجام و دارم با تمام اين حقايق و واقعيات دست و پنجه نرم میكنم. تجربياتم اگر بيشتر از تو نباشه ( كه شك دارم! ) مطمئن باش كمتر از تو هم نيست ولــــــــــــی بخاطر برطرف شدن سوءبرداشتت خواستم دو سه نكته رو تذكر بدم.
1) بحث و محوريت نوشته قبلی من در رابطه با سروصداهای آزاردهندهِ در سينما بود كه فكر میكنم از عنوان مطلب (سروصداهای مشكوك در سينما) اين مسئله كاملاً مشخص بود. من حتی به زنگهای موبايل و خشخش چپيس و اينجور چيزها هم اشاره كردم بنابراين نكته اصلی، صداهای مزاحم بود نه بحث حل مشكل جنسی جوونها و برطرف نمودن موانع موجود در داشتن يك ث.ك.ث راحت و آرامبخش و سرشار از خاطره!
2) پژمان جان، بنا به گفته خودت، تو اين نسل رو يه قرون هم قبول نداری ولی برخلاف نظر تو، من اين نسل رو خيلی بيشتر از همنسلهای خودم قبول دارم. نمیدونم ميدونی يا نه؟ ولی به اين نسل جديد، نسل داتكام ميگن و اين اسمگذاری فقط مربوط به ايران و آسيا نميشه بلكه همه جوونهای 13-19 ساله دنيا توی اين ردهبندی قرار دارند. اين نسل اختلافات عمده و اساسی با نسل من و تو داره. نسلی تابوشكن و سركش و سنتشكن ِ كه قطعاً آينده جهان رو همينها تغيير خواهند داد. در اين رابطه يه كمی مطالعه دارم كه اگه حوصله كنم حتماً در رابطهاش خواهم نوشت.
3) پژمان جان، اميدوارم بعد از اينكه به سلامتی و دل خوش ازدواج كردی، يه روز دست عيال گرامیت رو بگيری و دوتايی برید سينما عصرجديد و توی سالن شماره 3 يه فيلم ببينيد. اگه تا آخر فيلم تمام اعصاب و روانت داغون نشد و رعشه نگرفتی و از خجالت جلوی همسر گرامیت، لپهات گُل ننداخت و از شنيدن بعضی صداها و واژهها عرق شرم به پيشونيت نشست، اونوقت ميتونی برای همه اون دوستانِ بدون جا و مكان كه تو سينما در حال مجادله و مناظره و معاشقه و مكاشفه هستد كف بزنی و براوو بگی و حتی میتونی بری بالای سِن و براشون سيمنار برگزار كنی.
هر چقدر فيلم " لاكپشتها هم پرواز میكنند " قشنگ بود، به همون اندازه فيلم " رسم عاشقكشی" يه فيلم كاملاً معمولی و " كنسرت عليرضا عصار " خستهكننده و ملالآور بود. بعد از ديدن فيلم لاكپشتها ... و خوندن نقد و بررسیهای مجله فيلم و روزنامههايی كه مصاحبههايی با بهمن قبادی و ديگر عوامل فيلم انجام داده بودند، حيفم اومد كه نرم و دوباره اين فيلم رو نبينم. بهمين خاطر با چند نفر از دوستان رفتيم سينما عصر جديد سالن شماره 3 و دوباره فيلم رو ديديم و صدباره از ديدن فيلم لذت برديم. البته بار اولی كه فيلم رو ديده بودم تو سينما فرهنگ بود و در مقام مقايسه بايد بگم جداً از لحاظ صدا، ديدن فيلم تو سينما فرهنگ تومنی پنجزار با عصرجديد توفير داره.
قبلاً سر و صدای خِشخِش چيپس و پفك و چُسفيل اعصاب و روان آدم رو تو سينما داغون میكرد الان صداهای مشكوك شبه نالههای بچه گربه! خداوكيلی ديگه يه سريها شرم و حيا رو دو لُپی و با پوست و هسته خوردن و اگه ولشون كنی همون وسط خيابون استرپتيز میكنند و شلوارشون رو میكشند پايين و كون برهنه خِفت همديگر رو میگيرند. اينها از اينكه جلوی جماعت، جماعی هم با همديگه داشته باشند هيچ ترس و اِبايی ندارند. ای تُف به روتون. جوون هم جوونهای قديم! نمیدونم ما اشتباه رفته بوديم اونجا، يا اونها اشتباهی اومده بودند اونجا! ظاهراً يه سری از دوستانِ نسل انقلابی فكر كردند هر جايی كه يه كمی گرم و نرم بود و چراغهاش خاموش و محيطش تاريك بود، اين به معنای اينه كه اونها میتونند راحت باشند و شروع به عشقبازی و ناز و نوازش يار و بعدش هم بیخيال ديگر عناصر ذكور و اناثِ داخل سينما هر غلط ديگهای هم كه خواستند بكنند. البته لازم به تذكره، اكثر كسانی كه اونروز اومده بودند سينما، جوونهای رعنايیبودند كه بصورت جُفتجُفت تشريف آورده بودند و ظاهراً قصد داشتند تو همون وقت اندك چهره زيبای بچههاشون رو هم ببينند! شايد هم اين وسط، ما توقع نابجايی داشتيم كه فكر میكرديم میتونيم تو سينما، با خيال راحت فيلم ببينيم. هر چند اگر میخواستيم هيزی كنيم و دور و برمون رو بكاويم، كلی فيلمهای خوشگلتر و قشنگتر از پرواز لاكپشتها رو میديدم. پنداری يكی از خصوصيات تاريكی اينه كه توش خيلی ادوات و آلات به پرواز درمياد!
ولی جداً بايد يه فكر اساسی بحال سر و صداهايی كه از جاهای مختلف تماشاچيان درمياد بكنند. اين صداها نه تنها باعث ميشه كه نتونی تمركز كنی و فيلم رو درست حسابی ببينی بلكه باعث ميشه توی اون يكی دو ساعتی هم كه توی سينما هستی، عصبیتر از هر موقعی بشی. به صدا در اومدن زنگهای مختلف موبايل با انواع و اقسام ريتمهای شاد و ملودرام، از باباكرم و سريال امام علی گرفته تا موسيقی متن فيلمهای مطرح دنيا و برندگان جوايز اسكار، فيلمهايی چون Love Story ، اشكها و لبخندها، بازگشت گودزيلا، تايتانيك، خوب بد زشت، سنتی، پاپ، جاز، بلوز و راكاندرول بيداد میكنه. خلاصه تا ميايی بفهمی چیبهچيه، هی زر و زر صدای موبايله بلند ميشه، اون يكی قطع ميشه اين يكی بلند ميشه ( البته منظورم كماكان همون صدای زنگ موبايل! ) تا ميايی گوشِت با صداها آشنا بشه و بفهمی هر زنگی مال كدوم يكی از تماشاچيان عزيزه، پچپچ و نجواهای عاشقونه عقب و جلويی و بغل دستيت تو رو تا سرحد ديوانگی ميرسونه. همچين ميرن تو بغل هم و دست و بالشون توی لباسهای هم گم و گور ميشه كه آدم خيال میكنه بنده خداها معلول و عقبمونده جسمی هستند و از نعمت داشتن دست و پا محرومند!
چند باری كه سر و صدا و ضجه و ناله صندلی پشتی بلند شد، برگشتم تا چشمغرهای برم و بهشون بگم بابام جان، اينكارها خوبيت نداره، تو سينما دو سه تا بچه هم هست، حداقل از اونها خجالت بكشيد ولی ديدم نخيــــــــر! اون عزيزان نه چشمشون به من و پرده سينماست و نه اعضاء و جوارح بدنشون در راستای خط افق قرار داره. شده بودند دو جسم در يك جسم! بيخيال شدم و گفتم عيبی نداره جوون هستند و دنيای جوونی پر از شور و نشاط و برآمدگیهای جسمی و حسی هست، بذار به كاراهای عقب افتادهشون برسند ولی اونا ولكن ماجرا نبودند هی حرف زدند، هی زر زدند، هی مُخ زدند، هی لاس زدند، هی ... ديدم اينجوری كه پيش بره شايد از خود بيخود بشن و توی اون تاريكی بهويی خِفت من رو هم بگيرند! خلاصه كه اين دختر و پسر عزيز كه بدجوری درگير جريانات و احساسات عاشقونه شده بودند، همچين ريده بودند تو اعصاب و روانم كه دوست داشتم بلند شم اول خرخره پسره رو پاره كنم و بعدش هم يه جای دختره رو! تصميم داشتم برگردم و كليد خونه رو بدم به اونها و بگم، بابا جون شما دو نفر پاشين برين خونه به كارهاتون برسين، تا ما هم بتونيم فيلممون رو ببينيم كه خوشبختانه فيلم تموم شد و احتمالاً همه چيز بخير و خوشی به پايان رسيد!