سه شنبه، ۸ دي ۱۳۸۳

و چه شور و شوقی داشتيم سال گذشته همين روزها برای ساختن و پرداختن و اثبات وجودِ خودمان. زمانی كه برای يافتن غيرت و همتِ ايرانی نياز به هيچ آدرس و نشانه‌ايی نداشتیم كه ايران همه سرشار از غيرت و تعصب بود. و هيچگاه در آن روزها بخود اجازه ندادم كه بپندارم خيل عظيمی از آن جماعت مشتاق، بوقلمون‌هايی هستند كه از بهر همرنگ شدن با خلق‌الله، چنان به سر و سينه می‌كوبند و اشك تمساح است كه بر گونه‌هايشان روان است. و چه خوب ميدانستم وعده ساختن شهر و ديار، وعده ساختن ارگ و بم، وعده آبادیِ كوچه‌ها و نخلستان‌ها همه ريشه در سَرخرمنی دارد كه در هيچستان است.

بم را كه ساختيم و كوير را خجل از همت و غيرت‌مان كرديم! خليج هميشه فارس‌‌مان را كه از دست اعراب بازستانديم و اينبار نزد تاريخ روسفید گشتيم! حال به انتظار می‌نشينيم تا ببينيم سال ديگر و فردای ديگر، منافع‌مان به كدامين بهانه و دستاويزی گره می‌خورد تا وامصيبتی ديگر سر كنيم. فعلاً كه همت‌مان بوی نا گرفته و غيرت و حرفهای چنان و چنين‌مان به تمامی در و ديوار و كوچه پس‌كوچه‌های بم ماسيده است!

پس در رابطه با غم بم هر چه بگويم تكراری است. آنچه را كه پارسال در همين روزها نوشتم برای مرور و يادآوری خودم دوباره تكرار می‌كنم، شايد حرفها و وعده وعيدهايمان رو بياد آورديم و اينبار بواسطه سرخ شدن گونه‌هايمان، دست كودك بمی نيز گرم شد!

زمین لرزید

بسيار گل كه از كف من برده ست باد
اما من غمين گلهای ياد كسی را پرپر نمی‌كنم
نه نه، من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی‌كنم

يكبار ديگر زمين لرزيد. زمين لرزيد و دلهای شكسته‌ای كه برای گريستن پی بهانه‌ای بودند لرزاند. دلهای شكسته‌ای كه كوير، شرمنده وسعت‌شان و گسل، شرمگين از رگه‌های عميق ِ زخمهای ديرينه‌شان است. زمين لرزيد و آغوش باز كرد تا عزيزی ديگر را سخت در آغوش بگيرد و چه زود دوباره اين زخم چركين سرباز گشاد. دوباره صورت كوير و كويردلان، از جفای بيرحم طبيعت سيلی خورد و سرخ شد. كه اين سرخی نه از برای آن دريادل است بلكه اين سرخی، من و تو رو را می‌طلبد. و اينبار دستان پينه‌بسته و ترك‌خورده‌ای كه ميراث‌دار كوير و سالها به دنبال آب، صحرا را می‌كاويد به دنبال اهل و عيال، خرابه‌های خانه خويش را می‌جويد.

چه غريبانه است زيستن در دل كوير. چه غريبانه است دل به سراب سپردن و تابستان گرم را بی‌آب سپری كردن. چه غريبانه است سرمای زمستان را با سوز كوير و دل سپردن به ضجه‌های جگر گوشه‌ات، به صبح رسانيدن. چه سخت است بی‌هويتی، فراموشی، غريبه بودن در زادگاه. چه سخت است ديدنِ به يغما رفتن فرزند و عزيزان. ديدن به يغما رفتن شناسنامه شهر و ديار، عدم، زوال، فنا، نابودی … چه غريبانه است زيستن در سرما و گرمای كشنده كوير.

آخرين لحظه های وداع با زاده‌گان كوير، آخرين تلاش برای نفسهای كوير، مشت در خاك زدن، خاك در مشت فشردن، خاك بر سر نهادن از خاك سرد كوير.

دوشنبه، ۷ دي ۱۳۸۳

ميگن هفتاد هشتاد درصد شخصيت آدمها در همون دوران بچه‌گی يعنی تو سن شيش، هفت سالگی شكل می‌گيره. اون بيست درصد باقی‌مونده‌‌اش هم حين ادامه زندگی و در اثر تمرين و ممارست و شرايط محيطی حادث ميشه و نهايتاً مجموع همه اينها ميشه، شخصيت و پروفايل آدميزاد. فكر كنم خيلی ساله كه از مرز شيش هفت سالگی گذشتم، پس با اين حساب هشتاد درصد اثرگذاری، پشم! قطعاً شرايط محيطی هم اگر قرار بود اثر‌ی روم بذاره و ازم انسان خارق‌العاده‌‌ای بسازه تا الان اثراتش رو گذاشته و يه سوپرمن تحويل اجتماع داده بود. پس خيالتون رو راحت كنم، كيوان همينی كه الان می‌بينيد. با همين شكل و شمايل و قد و بالا و خلق و خو. خيلی زرنگ باشم و هنر كنم، همين جوری باقی بمونم و گُه‌تر از اينی كه هستم نشم وگرنه توی اين سن و سال، تغيير شخصيتی اگه محال نباشه يه امر بسيار بسيار مشكله.

تغيير هميشه سخت و مشكل بوده توی اين قضيه شكی نيست ولی با توجه به نوع و مورد تغيير، درصدش يه كمی بالا پايين ميشه. تغيير مسكن، تغيير كار، تغيير شهر، تغيير رئيس، تغيير دوست و ... همه سخته ولی خب، نشدنی هم نيست. البته تغيير هم مثل خيلی چيزهای ديگه اولش سخته و يه كمی درد داره ولی يه خورده كه ازش بگذره و اثراتش مشخص بشه، آدم بهش عادت می‌كنه و اونوقته كه خيلی هم خوشش مياد!

فكر كنم تونستم توی روند زندگی تا حدود زيادی نقاط ضعف و قوت خودم رو شناسايی كنم. سعی‌ام هم اين بوده كه ضعف‌ها رو اصلاح و قوت‌ها رو افزايش بدم و شرايط رو جوری بالانس كنم كه توی زندگی خيلی فراز و نشيب نداشته باشم ولی خب همونجوری كه گفتم يه سری خصوصيات اخلاقی، ذاتیه و برميگرده به همون چند سال اول زندگی كه خب، نقش و وجود ديگرانی چون پدر و مادر و دَر و همسايه‌! تو شكل‌گيری شخصيت آدم خيلی پررنگتر از وجود و اراده خودِ آدم.

برای من يك سال ديگه هم گذشت. يك سالی كه شروع و نقطه استارتش هفتم دیماه سالی بود كه اون سال، برف تموم تهران رو سفيدپوش كرده بود. توی اين يك سالی كه گذشت نه شاتِلی هوا كردم، نه معامله رستم و چيز غولی رو شكوندم، نه سفينه‌ای به كره مريخ فرستادم و نه كشف‌الاغرايب و شق‌القمری كردم! نكردم چون اصلاً قرارم اين نبود. تموم سعی‌ام اين بود، همونی كه هستم باشم. بمونم و سفت و محكم بچسبم به همين زمينی كه توش ريشه دوندم. سعی كردم دور نشم از روزها و خاطرات و خلق و خوی و طينت دوران شيش هفت سالگی‌ايم. دوست نداشتم با گذشت سالهای رنگ و وارنگ، اينقدر بزرگ بشم كه طعم اون آلوچه‌ها و لواشك‌های زنگهای تفريح رو فراموش كنم. دوست نداشتم اينقدر بزرگ شم كه همه اصل و اساس زندگيم مادی بشه و صدای بع‌بع گوسفندها و عرعر الاغها رو فراموش كنم.

پس حالا كه اينجوريه، به افتخار تولد آقا كيوان بزن اون دست قشنگه رو!

شنبه، ۵ دي ۱۳۸۳

هفته بدی رو پشت سر گذاشتم. از اون هفته‌ها كه دوست ندارم ديگه حتی بهش فكر كنم. پس از چند ماه دوندگی و برو بيا نهايتاً داداش كوچيكه معاف از رزم شد و برخلاف اونی كه فكر می‌كرديم، مجبور شد بره خدمت سربازی. تو خونواده ما اينكه كسی لباس سربازی تنش كنه چيز جديدی نيست. قبلاً من و داداش وسطیه هم سرباز شديم و دين‌مون رو به وطن و ميهن اَدا كرديم ولی خب مادر، مادره و ظاهراً قسم خورده واسه هر كدوم از پسرهاش كه ميره سربازی، يه مدتی بطور اساسی و مفصل گريه زاری‌ كنه.

شنبه اون هفته دَم‌دَمای ظهر مامانه داشته نهار رو آماده می‌كرده كه يهويی جای خالی ته‌تغاريش رو حس می‌كنه و هنوز اشك از چشمهایش سرازير نشده بود كه خبر ميدن شوهر ‌خاله‌ام فوت كرده. شايد نسبت شوهر خاله‌ای نسبتی نباشه كه آدم بخواد خودش رو تيكه پاره و جِرواجِر كنه و خيلی از بودن و نبودنش ناراحت بشه ولی من بواسطه رفاقت زيادی كه با يكی از پسر خاله‌ها داشتم توی يه مقطع زمانی عملاً ميشه گفت كه چند سالی رو با اونها زندگی ‌كردم. البته خود خدابيامرز هم آدم بسيار خوبی بود و من باهاش خيلی رفيق بودم و توی اين خانواده عريض و طويل‌، من فقط اونجا بود كه با رضا و رغبت می‌رفتم و احساس راحتی می‌كردم. خلاصه از روز شنبه هفته قبل همش درگير مراسم خاكسپاری و ختم و اينجور حرفها بوديم. سخترين قسمت كار هم اين بود كه قرار شد اين خبر رو من به پسر‌خاله‌ام كه تو آمريكاست بگم و اگر نبود وجود يكی دوتا از دوستان نمی‌دونستم بايد چه خاكی به سرم بريزم و چه جوری زنگ بزنم بهش بگم باباش فوت كرده.

با توجه به دين و مذهب و اعتقادات ما ايرانيها، بايد مرگ جزء راحت‌ترين و پذيرفته‌ترين مسايل و جريانات زندگی باشه ولی نداشتن ايمان قلبی و باور درست و حسابی و فرستادن عزرائيل به در خونه همسايه بغلی و همچنين وجود يه سری آداب و رسوم اَلكی و قوانين اجتماعی و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه باعث شده كه مرگ تو فرهنگ و كشور ما يه فراتراژدی باشه. رفتن يكی، ضربه بسيار سختیه كه به تمام خانواده وارد ميشه و عملاً وقتی يكی فوت می‌كنه و از دنيا ميره بايد 40-50 نفر از قوم و خويش نزديك رو هم همراه اون مرحوم بكنند زير خاك چون تا مدتها همه اونها از هستی ساقط ميشن. تازه بعد از اينه كه ديگه همه خودشون رو وكيل و وصی خانواده مرحوم ميدونند و دخالتها و دلسوزيهای بجا و نابجای عمه، دايی، خاله، عمو، زن‌داداش، شوهر پسر‌خاله، دختر عروس‌خاله، نوه خان‌دايی، دوماد پسر عمه تموم سيستم زندگی رو دچار اختلال ميكنه. همه بزرگتر ميشن و هر كس اين اجازه رو بخودش ميده در رابطه با همه مسايل اظهار نظری كنه. هر كی يه سازی ميزنه و اونوقته كه اعضاء خانوادهِ مرحوم اصلاً موضوع اصلی كه از دست دادن عزيزشونه رو به كل فراموش می‌كنند و بايد دست به سينه و چهار زانو، اون وسط زار بزنند و به ساز جماعت برقصند.

تو هم كه وسط اين آشفته بازار تكليف خودت رو نمی‌دونی. اگه زياد گريه كنی، متملق و چاپلوس ميشی. اگه كم گريه كنی سنگ‌دلی ميشی كه كاملاً مشخصه از رفتن مرحوم خيلی خوشحال شدی. اگه ريشت رو بزنی و صورتت رو آرايش كنی بی‌شعورترين آدم كره زمين ميشی. اگر هم ريش بذاری، كاسه داغتر از آش شدی. اگر زياد بری خونه مرحوم، مرده خور محسوب شدی. اگر هم كم بری صدای همه درمياد و همه ميگن معلومه اين چند روز كدوم قبرستونی بودی؟! خلاصه حكايتی دارند اين فَك و فاميل و دور هم بودنهای ايرانی كه قطعاً همه درگيرش هستيد و تو عروسی و عزا، صابونش به تن همه‌تون خورده!

سه شنبه، ۱ دي ۱۳۸۳

تازه داشتيم داغ اون عزيزی كه چند سال پيش سپرديمش به سینه سرد خاك رو فراموش كه نه، ولی به نبودش عادت می‌كرديم. تازه داشت، گذشت زمان جای اون زخم‌های عميق‌ نشسته بر دل رو مرهم ميکرد. خيلی، از اون روزهايی كه لباس مشكی‌ها‌مون رو چپونديم تو بقچه و انداختیم تَه صندوقخونه و آرزو كرديم كه ديگه اين روزها بره و برنگرده، نگذشته بود. اون موقع هم پاييز بود. اون روزها هم هوا سرد بود. اون روزها هم همه چی غريب بود. الان هم پاييزه. الان هم هوا سرده. الان هم همه چی غريبه. پاييز پاييزه، خواه 24 مهر باشه خواه 28 آذر. به تقویمی که یادگاری از بابام برام به ارث مونده، برای من چار فصل سال همیشه پاییزه.

چه اُخوتی بستند اين عزيزان ما با اين روزهای عاشقونه پاييز. آره، يكی ديگه رفت و يه عكس ديگه نشست تو قاب و يه نوار سياه كه ديگه گويای همه چی هست. يكی ديگه رفت تا دوباره سرمای پاييز برامون سردتر از هر زمستونی بشه. يكی ديگه رفت تا دوباره سفره هفت‌سين امسال‌مون سوت و كور بشه. یکی دیگه رفت تا ذغال زیر کرسی خاکستر شه و شب یلدامون درازتر و سیاه‌تر از هر شب دیگه‌ای بشه. حالا باز بايد دوباره با سازهای ناكوك و زخم‌های ناسور، با بالهای خسته و چشم‌های به انتظار نشسته، با پاهای وامونده از رفتن و نرفتن، با خاطرات روزها و آدمهای بخاک سپرده شده واسه خودمون ترانه زندگی و واسه همه اون دیدن و ندیدنها، بودن و نبودنها سوره الرحمن و فاتحه قرائت کنیم.

چه اُخوتی بستند اين عزيزان ما با اين روزهای دلگير و بارونی پاييز. مثل اينكه امسال شب يلدا، ديگه نيازی به گرفتن فال حافظ نيست چونكه تقدير و سرنوشت، يكی دو روز قبل از رسيدنِ شب يلدا تفالی زد به حافظ و اینبار این تاس بدسرشت، چه نحس و بدنگون نشست. خوش بحال همه اونايی كه امشب قاچهای هندوونه شب یلداشون رو از دست باباشون گرفتند و یه بار دیگه تونستند زل بزنند تو چشمهاش و گرمی دستاش رو احساس کنند. روحش شاد و یادش گرامی.

شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۳

فضولی كردن و سَرك كشيدن تو زندگی دوست و رفيق و انگشت رو تا تَه‌تَه تو هر سوراخی كردن از خصايص بارز و جدانشدنی ما ايرانيهاست. تو اينجور مسايل همه‌مون يَد طولايی داريم و خانم‌های محترم هم كه صد البته همگی از كارآگاه‌هان برجسته اين امور هستند و برای خودشون بروبيايی دارند. البته خيلی از آقايون هم تو خاله‌زَنك بازی، از اين كارآگاهان زبردست كم كه ندارند هيچ، يه چيزهای اضافه هم دارند! كافيه كه فقط جلوشون دستت رو تو دماغت كنی اونوقته كه سفر به شيراز و ديدن خواجه حافظ و ....

روزهای اول كه وارد دنيای ناشناخته اوركات شده بودم و خبر نداشتم چی به چيه و كی به كيه و ايرانی‌ها هنوز موفق به كسب مدال برنز در اوركات نشده بودند، آدرس وبلاگم رو با شجاعت هر چه تمامتر اونجا نوشته بودم و بواسطه همين نشونی بود كه با تعدادی از خواننده‌های قديمی آشنا شدم. خودم هم تو اوركات‌گردی، وبلاگ‌نويسانی رو ديدم كه تا اونموقع فقط نوشته‌هاشون رو خونده بودم و خب ديدن عكس‌شون هم برام جالب بود و هم می‌تونست يه ذهنيتی بهم بده. بهرحال ميدونم كه همه دوست دارند بدونند كه مثلاً اين كيوانی كه داره اينجا می‌نويسه و از زمين و زمون ايراد ميگيره چه تحفه‌ای هست و چه شكلی‌يه. خوشگله، زشته، بلنده، كوتاه، درازه، آويزونه، چاقه، لاغره و الاماشالله! چند وقتی گذشت و وقتی چهره بعضی از فَك و فاميل و دوست و آشنايی رو كه اتفاقاً هيچ علاقه‌ای هم به ديدن‌شون نداشتم و مطمئن هستم اونها هم چنين نظری نسبت به ديدن من دارند، رو توی اوركات ديدم يهويی خزون كردم و تموم كُرك و پَرم ريخت. ای دل غافل چه‌ نشستی؟! كافی بود اونها بفهمند من وبلاگ دارم و پاشون به اينجا ميرسيد. اَلَم‌شنگه‌ای بپا ميشد كه بيا و ببين. انگاری كه دوماد با شورت مامان‌دوز و كروات زده رفته باشه تو مراسم عروسی!

درسته كه بيشترين كلمه‌ای كه در سال 2004 تو موتورهای جستجو سِرچ شده " بلاگ " بوده ولی خيلی‌ها هنوز وبلاگ رو بدرستی نمی‌شناسند و خيلی‌ از اونايی هم كه اسمی ازش شنيدند فكر می‌كنند همه اونايی كه وبلاگ دارند، اولاً آدمهای خيلی بيكاری هستند كه وقتشون رو با اين اراجيف پر می‌كنند. دوماً دختر و پسر 17-18 ساله عاشقی هستند كه چون نمی‌تونند با مامی و پاپی درددل كنند و دور وبرشون هم كوه و بيابون نيست كه سر به اونجا بذارند، حرفهای دل و عشق پُرسوزشون رو تو وبلاگ می‌نويسند. سوماً، اگر هم يه چيزهايی سرشون بشه و به اولاً و دوماً فكر نكنند، حداقلش اينه كه با ادبيات و زبون وبلاگ‌نويسی آشنايی ندارند و كافيه چشم‌شون به يكی از اين فحش‌های خواهر مادری كه من اينجا نوشتم بيفته اونوقت تموم حيثيت و شخصيت‌ام به باد فنا رفته. بنابراين با اين ديد عمومی كه تقريباً رايجه، داشتن وبلاگ برای آدم عريض و طويلی چون من نهايت هرزگی، بی‌بندوباری و بيكاری است! آوردن دليل و برهان و شيرفهم كردن اين افراد هم كه عمر نوح می‌خواد و صبر ايوب كه من نه توانش رو دارم و نه باز هم توانش رو!

بهرحال چون معمولاً قسمتی عمده‌ای از نوشته‌های آدم مربوط به روزمرگيها و علايق و وابستگی‌هاست هر چی تعداد آدمهايی ( يعنی شما ) كه آدم ( يعنی من ) رو می‌شناسند بيشتر باشه محدوديت تو نوشتن هم بيشتر ميشه. مثلاً خونه عمه‌ات دعوت هستی و حوصله نداری بری و يه بهونه جور می‌كنی و يكی رو عمداً می‌كشی و ميگی ببخشيد، من بايد برم مراسم ختم و نمی‌تونم برسم خدمتتون و اونوقت پاشی با دوست و رفيقت بری سينما. فرداش هم بيايی اينجا و ضمن برشمردن محاسن بی‌شمار عمه گرامی و عزيزت، به ريشش هِرهِر بخندی. ده دقيقه بعد از خنديدنت متوجه بشی، دختر عمه‌ات كه خيلی تُخص و فضوله از تو اوركات آدرس وبلاگت رو پيدا كرده، اومده و همه اون مطالب رو خونده و ..... خب ديگه گفتن نداره، يعنی هنوز نفهميديد چی ميشه؟! كُون‌فَيكون ميشه. خيلی تو فاميل چهره محبوب و دوست‌داشتنی دارم، وقتی بفهمند در رابطه‌شون اينها رو هم نوشتم كه ديگه واويلاست.

خلاصه بنا به دلايل فوق، بعد از يه مدتی آدرس وبلاگم رو از تو اوركات برداشتم. خيلی دوست داشتم تو اون قسمتی كه آدرس وب رو می‌نويسند عكس يه بيلاخ گنده ميذاشتم واسه اون عزيزانی كه فضولی و انگولك كردن آدمها، با همون اولين تقسيم ميتوز و ميوز تو كروموزم كرموزم سلولهای بدنشون بوجود اومده و آدرس من رو هم از اونجا پيدا كردند و احتمالاً وقتی من رو اينجا ديدند توی دلشون گفتند: اَه اين كيوان هم كه وبلاگ داره! ولی خب بنابه محدوديتهای اوركات اين امكان وجود نداره و بيلاخ موكول ميشه به يه وقت و يه جای ديگه. البته الان اونجا هم بجای آدرس، نوشتم www.!?!.com فكر كردم اينجوری حالش بيشتره. انگاری تو خشتك يارو كَك انداختند. هی با خودش كلنجار ميره كه اين يعنی چی؟!

پنجشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۳

نه بسته‌ام به كَس دل ...... نه بسته كَس به من دل

يكشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۳

يكی از درسهای خيلی مفيدی كه اين چند وقته تو دوره‌های مديريتی خوندم، درسی بود بنام " مديريت استرس و اصول حل تعارض " درسی جالب و با مباحثی جديد كه مهم‌تر از خود درس، استادش بود كه بخوبی‌ و با مثالهای عينی تونست درس رو ارائه كنه. پس از پايان كلاس كه 5-6 جلسه‌ای هم طول كشيد، بنا به پيشنهاد خود استاد قرار شد يك روز همه بچه‌ها به اتفاق همسران‌شون بيان سر كلاس و همين درس بصورت فشرده و البته در راستای منابع استرس‌زا در خانه و خانواده مجدداً ارائه بشه. تقريباً همه بچه‌های كلاس ازدواج كردند. البته چون همسر بنده اونروز كار داشت نتونست سر كلاس حاضر بشه ولی خب اكثر دوستان به اتفاق همسران‌شون تشريف آورده بودند.

استاد سالهای زيادی رو در انگليس زندگی كرده و چند ساليه كه دوباره به ايران برگشته. من خودم به شخصه كمتر چنين آدم به‌روز و خوش‌بيانی ديده بودم. كلاس از ساعت نه صبح شروع و تا دو‌نيم بعدازظهر در رابطه با برقراری ارتباط، استرس، منابع استرس‌زا و طريقه مقابله با اون بحث و تبادل نظر شد و پس از اون قرار شد استاد به همراه يك خانم دكتر روانپزشك كه در جلسه حضور داشت به سئوالهای حاضرين كه همگی بصورت كتبی نوشته شده بود جواب بدند. متاسفانه اكثر سئوالات دوستان كه اتفاقاً همگی‌شون هم افراد تحصيل‌كرده‌ای بودند، از اون سئوالهايی بود كه به درد مجله خانواده سبز می‌خورد. مثلاً: چی كار كنم عشق و علاقه همسرم بهم زياد بشه؟ يا وقتی عصبانی ميشم رو رفتارم كنترلی ندارم .... و از اينجور سئوالات حسن خشتكی كه اعصاب و روان آدم رو بهم ميريزه. و اما عين سئوالی رو كه من نوشتم و استاد هی دست دست كرد و نهايتاً بعنوان آخرين سوال خوندش اين بود:

در اين جلسه صحبتهای زيادی در رابطه با " ارتباط و روشهای برقراری آن، استرس، مسايل استرس‌زا و روشهای برطرف نمودن آن" گفته شد. يكی از مشكلات بسيار مهم كه بنا به مسايل اجتماعی، اخلاقی و جامعه سنتی ايرانی هيچگاه در رابطه‌اش صحبتی نشده است، ارتباط جنسی است. ث.ك.ث در ایران تابويی است كه در هيچ مرحله‌ای از زندگی در رابطه با آن صحبتی نمی‌شود. به طرفين آموزشی که داده نمی‌شود هيچ، حتی منكر چنين فعل و انفعالی نيز می‌شوند! بواسطه عدم آموزش و نداشتن اطلاعات صحيح در اين زمينه، زن و مرد پس از ازدواج پا به دنيای ناشناخته‌ای می‌گذارند كه هيچگونه ذهنيت درستی نسبت به آن ندارند. تمامی ديتاهای آنها محدود می‌شود به برنامه‌های ماهواره و فيلم‌های غلو‌اميز و آنچنانی ث.ك.ثی و يا شنيده‌های بی‌پايه و اساس كه هيچ مبنا صحيح و علمی ندارد. حال آنان برای يافتن مسير صحيح و پر چالش مجبور به استفاده از روش " سعی و خطا " می‌باشند. روشی كه قطعاً در آن، هر دو طرف دچار آسيبهای جدی خواهند شد. متاسفانه حتی بسياری از زنان و مردان تحصيل‌كرده نيز بنا به ديد سنتی كه در جامعه حاكم است و سالها در آن فضا رشد كرده‌اند، هيچگاه در اين زمينه با هم صحبت و گفتگويی نمی‌كنند، چون باور عمومی اين است كه صحبت در زمينه ث.ك.ث نهايت بی‌شرم و رويی و گستاخی محض است! برای خريد يك دست مبل و صندلی روزها و ماه‌ها بحث و تبادل نظر می‌كنند، از در و همسايه و خبرگان و كارشناسان سئوال می‌كنند، كاتالوگهای بسیاری را ورق ميزنند و ساعتها در خيابانهای يافت‌آباد و الغدير و سهروردی و وليعصر قدم ميزنند تا تمامی فروشگاه‌ها و مدلها را ببينند و آنگاه مبلی را خريداری نمایند ولی دريغ از ذره و كلمه‌ای بحث و تبادل نظر در رابطه با ث.ك.ث و ارتباط جنسی. در صورتی كه شما خود بهتر از هر كسی آگاهی داريد كه بسياری از مشكلات زندگی، بطور مستقيم و يا غير مستقيم ريشه در همين مسئله دارد. ممنون ميشوم در صورت صلاحديد در اين زمينه توضيحاتی دهيد.

و اما پاسخ آقای دكتری كه من فكر می‌كردم عاقل‌تر و واقع‌بين‌تر و منطقی‌تر از همه اساتيدی باشه كه تا حالا ديده‌ام: والله، من الان صلاح نمی‌دونم در اين رابطه حرفی بزنم. انشالله باشه توی يك بحث ديگه!!! و اما باز خدا پدر مادر خانم دكتره رو بيامرزه كه حداقل يك آمار ارائه كرد. ايشون گفتند: 70% كسانيكه مشكل دارند و برای مشورت به ما مراجعه می‌كنند متاهلينی هستند كه بدون اينكه خودشون بدونند، مشكلات جنسی دارند ولی اين مشكل‌ خودش رو جور ديگه‌ای تو زندگی نشون ميده. مثلاً اُفت تحصيلی فرزندشون باعث بروز مشكل در زندگی‌شون شده در صورتيكه علت اصلی همان نداشتن ث.ك.ث درست می‌باشد و وقتی صحبت به اينجا رسيد و يكی پيدا شد در رابطه با معضلی صحبت كنه و چهار كلوم حرف درست و حسابی بزنه، مثل معمول هميشه اعلام شد وقت تمام و جلسه با خير و خوشی و آرزوی سلامتی و بهروزی برای دوستان و خانواده‌های گرامی به پايان رسيد!

وقتی استاد دانشگاهی، آقای دكتری كه قسمت عمده‌ای از زندگيش رو خارج از كشور بوده، با كُلی اِهن و تُلوپ تشريف مياره جايی كه محدوديت‌های خاص محيط‌های آموزشی و دانشگاهی رو نداره و برای جمعی كه همگی تحصيل‌كرده و متاهل‌اند صحبت ميكنه، توقع اينه كه مشكل رو درست و واقعی ببينه و بهترين راهكاره رو ارائه كنه ولی ايشون از اينكار طفره ميره و از اشاره به مشكلات رابطه جنسی كه از بزرگترين منابع استرس‌زا در خانواده‌هاست پرهيز ميكنه اونوقت بايد فاتحه اون آموزش و آميزش رو خوند! وقتی می‌بينيم در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن، 70% كسانی كه قطعاً اينقدر فهم و شعور داشتند كه بيمار روانی رو ديوونه ندونند بلكه يه بيماری بدونند مثل بقيه درد و مرضهای ديگه كه برای ‌علاجش بايد به پزشك مراجعه كنند، درگیر مشكلات جنسی هستند این یعنی زنگ خطر و علامت هشدار برای تمام خانواده ها.

به نظر من تا بخواد سيستم به نقطه‌ای برسه كه وقتی در رابطه با ث.ك.ث و ارتباط جنسی صحبت ميشه، صورتها گُل ندازه و آدمها زير ميز و صندلی قايم نشند و در مدارس و دانشگاه‌ها، آموزش صحيح و درستی در اين مورد داده بشه ماها بايد هزينه سنگين و گزافی رو بابتش پرداخت كنيم. تا اون موقع احتمالا یا زن‌مون رو طلاق داديم و بچه‌مون رو گذاشتيم گداخونه و يا هفت كفن پوسونديم. پس بياييم حداقل توی زندگی خصوصی خودمون برای اين مورد وقت بذاريم. در رابطه‌اش تحقيق كنيم، مطالعه كنيم، حرف بزنيم، نقطه نظر همسرمون رو بخواهيم تا طرف مقابل‌مون رو موش آزمايشگاهی نكنيم. به ث.ك.ث علمی‌تر و عاشقونه‌تر نگاه كنيم قطعاً زندگی مستحکم تری خواهیم داشت.

پنجشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۳

امروز نمی‌خواستم چيزی بنويسم ولی وقتی رسيدم سركار، ديدم بواسطه چُس مثقال بارونی كه اومده باز اينترنت شركت قطع شده و نميشه وبگردی كرد. اگر هم قرار باشه از همون 7 صبحی كه كارت ميزنيم كار هم بكنيم كه ديگه حال و روزمون اين نيست و تا عصر، اسهال استفراغ مزمن می‌گيريم! بنابراين تصميم گرفتم همين جوری الكی يه كمی از در و ديوار بنويسم. حالا يه امروز من دانشمند و متفكر نشم و بذارم مخم يه كمی هوا بخوره قطعاً تو مملكت اتفاق خاصی نميفته. اينی رو هم كه الان داريد می‌بينيد ( منظورم از اينی! اين نوشته‌هاست، سوءبرداشت نشه ) دارم تو word می‌نويسم و حالا بايد اينقدر Refresh بزنم تا ببينم كی اين اينترنت پيزوری وصل ميشه.

از اينكه علی كريمی بعنوان مرد سال فوتيال آسيا انتخاب شد خيلی خوشحال شدم. ظاهراً اين مهم، كه البته حق مسلم كريمی بود بواسطه نفوذ رئيس باشگاه الاهلی دبی بوده وگرنه كنفدراسيون فوتبال آسيا باز هم اعمال نفوذ ميكرد و آقای دادكان هم همچنان نظاره‌گر ماجرا می‌بود. اين علی كريمی نمونه عينی و مصداق بارز " همه چيز رو به يه جاش گرفتنه! " خيلی ساده و خونسرد با مسايل برخورد می‌كنه. اصلاً انگار نه انگار مرد سال آسيا شده. همچين سَلانه سَلانه رفت اون رو بالا و كرواتش رو چنان شُل و ول بسته بود كه انگار مراسم عروسی تموم شده و داره ميره توالت بشاشه!

يه سری از دوستان ماشالله هزارماشالله، عمرشون قد درختهای چنار خيابون وليعصر شده اما امان از يه اپسيلون شعور. انگاری مخ و مخچه نامانوس‌ترين واژه تو وجود اين عزيزانِ! از لحاظ سن و سال كم ندارند از نوح پيغمبر، ده پونزده واحدی هم تو يكی از اين دانشگاه‌ها در ِ پيت، پاس كردند و بواسطه اون، خدا رو هم ديگه بنده نيستند. شايد دو زار سوادی داشته باشند ( كه البته تو اونش هم بايد شك كرد ) ولی فهم و شعورشون صفر مطلقه. اتوبان رو ورود ممنوع و تو مسير اشتباه دارن ميرن و دلخوش به چراغهايی هستند كه ماشينهای روبرويی براش ميزنند. همه چيز رو محول كردند به قضا و بلا و آينده‌ايی كه همه چيزش گنگ و نامشخصه. الـــاغ، اينی كه مثل گربه زُل بزنی توِِِی چشم طرفت و لال‌مونی بگيری و حرف نزنی، نشونه‌ايی از حجب و حيا و مرام و معرفت تو نيست. با انشالله، ماشالله هم كه كار درست نميشه. يه روز بشين و مثل بچه آدميزاد اونی كه تو ذهن و قلب و هر جای ديگه‌ات هست، رُك و راست بهش بگو. شايد اون اصلاً مثل تو و از همون زاويه نگاه نميكنه. هر چند به نظر من، خودت كونت گُهی‌يه و قطعاً دره نريده هم نذاشتی باقی بمونه وگرنه اون زبونی كه من ديدم همچين كوتاه هم نيست كه خجالت بكشی و روت نشه حرفت رو بزنی. احتمالاً علت رو بايد جای ديگه‌ای جستجو كرد.
اون الاغ دو خط بالاتر، اشاره به هيچ كس و ناكسی نيست و از طرفی هم ميتونه شامل حال خيلی‌ از عزيزان بشه. هر كی بخودش گرفت به يه‌ورش. اگه فكر می‌كنی منظور از الاغ، خودتی كه توضيحاتش رو هم همونجا كنار الاغه نوشتم اگر هم كه تو نيستی بيخود پاپيچم نشو و سوال الكی نپرس چون حال و حوصله توضيح و تفسير اضافی رو ندارم.

خيلی وقت بود از اين تعطيلی‌های فله‌ای نداشتيم. توی اين سه روز تعطيلی پولدارها كه همه رفتند شمال و الان كنار شومينه و با صدای چِلق چلوق هيزمها و شُرشُر بارون دارن حالی می‌كنند. ما بی‌پولها هم كه سركار هستيم و دلمون به روزنامه‌ها خوش بود كه الحمدلله اونها هم امروز چاپ نشده. خدا رو شكر سماق هنوز اينقدر گرون نشده كه نشه ميكيد. فكر كنم تو اين هوای برف و بارونی حسابی بچسبه !

سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۳

يك‌شنبه ساعت 9 شب، سينما فلسطين اكران خصوصی فيلم دوئل رو داشت كه من هم بواسطه رفاقتی كه با پژمان‌ بازغی دارم به اين مراسم دعوت شده بودم. اين مراسم توسط خود پژمان برنامه‌ريزی شده بود كه گروهی از دوستانش و هنرمندان و دست‌اندركاران سينما و ورزشكاران تو اون حضور داشتند. آدمهای سرشناس زيادی بودند. يه تعداد از كسانی رو كه يادم مونده اينها بودند: دايی، رهبری‌فرد، انصاريان، گل‌محمدی، باقری، شمسايی، كاظميان، كاويانپور، جمشيدی، امامی‌فر، مهدی بی‌باك، هادی ساعی، رضا عطاران، مهران غفوريان، كامبيز ديرباز، مجيد انتظامی، سعيد راد، درويش، خشايار اعتمادی، برزو ارجمند خودم رو هم كه گفتم!

نمی‌خوام در رابطه با مسايل فنی و تكنيكال فيلم سينمايی دوئل بنويسم، چون نه من در اين زمينه تخصصی دارم و نه شما حال خوندن تفاسير آبدوغ خياری من رو داريد و قطعاً تا حالا همه‌تون هم توی مجلات و روزنامه‌های گوناگون، كلی مطلب در رابطه با اين فيلم خونديد و شنيديد. بنابراين چيزهايی رو كه دارم می‌نويسم فقط از نقطه نظر و ديدگاه شخصی خودمه و بيشتر دنبال ديدن محاسن و نقاط مثبت فيلم بودم نه چيز ديگه‌ای.

دوئل فيلم بسيار زيبا و خوش‌ساخت‌يه كه برای اولين بار موفق شده گوشه‌هايی از واقعيات جنگ رو نشون بده. واقعياتی كه تا حالا هيچ كدوم از فيلم‌های ساخته شده ايرانی نتونسته بودند به اين زيبايی و ملموسی بيان كنند. توی اين فيلم ميتونی ترس و وحشتِ هجوم هواپيماهای عراقی رو حس كنی. ميتونی وسط جنگ و لابه‌لای توپ و تانك و آتيش تيربار دشمن باشی و اونوقت تصميم بگيری بترسی يا پهلون باقی بمونی. ميتونی تا آخر فيلم چندين و چند بار هی بغض كنی و هی قورتش بدی. ميتونی زُل بزنی تو چشمای زنت و دستش رو بگيری و از توی اون آشفته بازار فرار كنی، كاری كه خيلی‌ها كردند، يا نــه، ميتونی همونجور سرباز بمونی و به وظيفه‌ات عمل كنی و قيد زن و بچه‌ات رو بزنی و بخاطر عشق بخاك و وطن، بری و تَه اروند آروم بگيری و بعدِ 20 سال همه وجودت يه تيكه استخون بشه و برسه به دست زن و بچه‌ای كه سالها چشم انتظار ديدن تو بودند. اگه يه چيزهايی اون تَه‌تَه‌های وجودت مونده باشه كه هنوز به دَغل‌بازيهای روزگار آلوده نشده باشه و تو سينما از بغل دستيت خيلی خجالت نكشی، با ديدن دوئل ميتونی بحال معصوميت همه اونايی كه مخلصانه و دست خالی جنگيدند تا ايران، هنوز ايران باقی بمونه گريه كنی.

جنگ در دوئل بهونه‌ای برای پرداختن به روزهایی كه ديگه صلح و آرامش برقرار شده و آدمهايی رو نشون ميده كه هيچ نقشی تو جريان جنگ نداشتند ولی از صدقه سری جنگ همه‌ كاره شدند و برادری‌شون كه ثابت شده هيچ، حالا مدعی ارث و ميراث‌ هم هستند. اين فيلم مثل خيلی از فيلم‌های جنگی ايرانی سرشار از عملياتهای غلو‌آميز نيست كه يه سرباز ايرانی با يه اسلحه ژ-3 يه گردان عراقی رو تارومار كنه. توی اين فيلم سربازان ايرانی هم شهيد ميشن و اتفاقاً كمتر ديده ميشه عراقيها كشته بشن. تو دوئل صحنه‌های كميك و خنده‌دار حمله هواپيماها و انفجارهايی كه مثل شبهای چهارشنبه‌ سوری پيزوری و فس‌فس‌يه ديده نميشه. از آی حاجی چهارتا نخود بفرست و دوتا كشمش بخور، خبری نيست.

ديدن دوئل، هم برای اونايی خوبه كه يه روزهايی خودشون وسط معركه و رفيق حاج همت و جهان‌آراها بودند و همراه و هم‌پای اونها مرد و مردونه جنگيدند و پرواز اونها رو ديدند و الان خودشون سالهاست گوشه خونه موندند ولی تيكه پاره‌های جدا شده بدنشون لای اون سيم‌های‌خاردار بلند جا مونده و هم برای اونايی خوبه كه جنگ رو نديدند و با غرش هواپيما و توپ و تانك و موشك هيچ قرابتی ندارند و يادشون نيست يه روزهايی توی همين مملكت، سربازهای عراقی برای تفريح و تفنن به دخترهای اين مرز و بوم تجاوز می‌كردند و با سرهای بريده شده سربازان ايرانی فوتبال بازی می‌كردند. دوئل هم مثل آژانس شيشه‌ای، مثل از كرخه تا راين وصلت ميكنه به يه سری آدمهايی كه هيچ وقت تصوير خوبی ازشون نداشتی. آدمهايی كه ماها در رابطه‌شون پيش‌داوری كرده بوديم. آدمهايی كه آدم‌تر از هر آدمی بودند و سرخی گونه‌هاشون بواسطه شرم از روی اون دوستان‌شونه كه نتونستند پابه‌پاشون برن و حالا سالهاست كه فكر می‌كنند رفيق نيمه‌راه بودند.

دوئل رو حتماً ببينيد تا هم معنی جنگ رو بهتر بفهميد و هم اينكه متوجه بشين داوران جشنواره چقدر كج‌سليقه بودند كه عنوان بهترين هنرپيشه مرد رو به پژمان بازغی ندادند.

يكشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۳

عصر روزهای جمعه اونهم تو روزهای غمناك و بارونی پاييز، انگاری تموم درد و بلای بشريت از آغاز خلقت و از همون زمونی كه غارنشين بود و كون برهنه و با نيزه وسط جنگل دنبال شكار می‌گشت تا الان كه ديگه بواسطه شهرنشينی و متمدن شدنش افتاده توی رودربايستی و مجبوره عورت و آلتش رو بپوشونه و وقتی از خيابونها شكارش رو پيدا كرد، بياره خونه و اونوقت كون برهنه بشه، يهويی يه غمی ميريزه توی اون دل صاحب‌مرده‌ات و آدمی چنان غم‌بادی می‌گيره كه هيچ چايی‌نبات و مُسهلی هم كارساز نميشه. شايد يه گريه و زاری درست و حسابی و با صدای بلند عَر زدن بتونه يه كمی از مشكلات رو كاهش بده ولی كو خلوتی برای عَر زدنی بی‌مهابا و بی‌ترس و دلهره؟! اصولاً روزهای جمعه آدم يا بايد مهمونی بره يا مهمون داشته باشه وگرنه تا ساعت 8 شب تضمينی خُل ميشه.

و اما عصر جمعه هفته‌ای كه گذشت بواسطه حضور داش‌علی و همسر گرامی‌شون به اتفاق اين يكی رفيق‌مون كه لطف كردند و به منزل ما تشريف‌فرما شدند، قسمتی از غم‌باد ما مرتفع گشت. من و داش‌علی سالهاست كه با هم رفيقم. از اون رفاقتهای قديمی و سفارشی. البته ما يه اكيپ پنج شش نفری بوديم كه خوشبختانه اكثر‌شون خر شدند و بسوی ديار كفر پرواز كرده و هم اكنون اونور آب سكنی گزيدند و بازمانده‌های اون جمع‌ دوست‌داشتنی من و علی هستيم كه مثل گروهبانهای پير زمون جنگ جهانی دوم، پرچم خاطرات رو هنوز در اهتزاز نگهداشتيم. اين رفاقت 15 ساله ما داستانها و حكايتهايی داره. از خوابيدن شبانه تابستون توی پياده‌رو‌های متل‌قو و نصفه شبی با پای برهنه وسط جاده شمال و لای كاميونها دنبال گاوها كردن، گرفته تا خوابيدن توی هتل ‌هايت و دستور صرف صبحانه توی تختخواب. يه وقتهايی روزی سه بار دسته جمعی می‌رفتيم كافی‌شاپ و يه وقتهايی همه‌مون كه پولهامون رو ميذاشتيم روی هم پول يه قوری چايی هم نميشد. خلاصه اون موقعها كه جوون بوديم روزگاری داشتيم با اون گروهی كه انگار ديگه همه‌شون رفتند توی ميدون مين و متلاشی شدند و الان ديگه هر كدوم‌شون يه گوشه دنيا افتادند.

بغير از علی و همسر گرانمايه‌اش، آقا رضا هم تشريف داشتند كه جا داره همين جا، از رضا بابت كادوی خيلی خوشگلش تشكر كنم. رضا جان كاشكی به اندازه يك ذرع‌ونيم از فهم و شعور تو رو بعضی از رفقها داشتند و يه سري چيزها رو درك می‌كردند! اين آقا رضا از اكتشافات جديد بنده است كه مال اينهم درازه، يعنی قصه آشنايیم با ايشون هم سر دراز داره. پسر خيلی خوبيه فقط حيف كه زيادی تو غار بوده و يه كمی دير كشفش كردم. آره داشتم از رضا تشكر می‌كردم كه يادم افتاد جا داره از داش‌علی‌گل كه عصر جمعه هر چی پسته و تخمه و ميوه و شكلات بود رو تو همون نيم‌ساعت اول خورد، تشكر ويژه‌ای بعمل بيارم. اين رفيق ما ظاهراً توجيه نشده بود و فكر ميكرد كه ما تو خونه‌مون يخچال نداريم و اگه اون ميوه‌ها و تنقلات بمونه خراب ميشه و ما مجبوريم بريزيم‌شون دور. بهمين خاطر نيم‌ساعته چنون گرد و خاكی راه انداخت كه پنداری دسته ملخ‌ها به منزل ما حمله كرده‌اند. علی جان نوش جونت هر چی خوردی نوش جونت. اون ميوه و تخمه‌ها كه ديگه واسه ما پول نميشد پس حداقل آرومتر می‌خوردی. خداوكيلی چه كردی با خودت و اون شكم برآمده‌ات. به ما كه رحم نميكنی هيچ، حداقل بخودت رحم كن لامذهب. اين ره كه ميروی به قبرستان است.

ديدم داش‌علی خون جلوی چشمهاش رو گرفته و داره چهارتاخت ميتازونه و هيچ احدی هم جلودارش نيست، خب من هم دلم ميسوختش البته نه برای علی كه برای اون همه تخمه و ميوه‌ای كه داشت به زوال و ابديت می‌پيوست و من هم هيچ كاری نمی‌تونستم بكنم بنابراين ديدم تنها راهش اينه كه من هم پا به پای علی بخورم. خوردم البته نه پا به پاش كه در اين وادی مرا يارای رقابت با او نيست. من كجا و علی كجا؟! خوردم ولی هم‌اكنون نوك زبانم يك جوش زده است اين هوا و تمامی حس لامسه و چشايی‌ام را با خود به يغما برده است. شوری تخمه چنان بلايی به سرم آورده است كه محال است ديگر هوس خوردن تخمه كنم. علی جان چه كردی با خودت و با اين دل و زبان من؟!

شنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۳

ديروز يه قرار وبلاگی بود كه دوستان لطف كرده بودند و من رو هم دعوت كرده بودند و بدون اينكه نظر من رو بپرسند كه ميام يا نه، تو وبلاگشون اسم من رو هم نوشته بودند. خيلی دوست داشتم برم و يكی و دو نفری رو كه دورادور می‌شناختم ببينم، ولی خب نرفتم!

راستش علت نرفتنم اين بود كه، اولاً خيلی با اين قضيه قرار و مدار موافق نيستم. اينكه حالا چون ما داريم وبلاگ می‌نويسيم انگار شاتل هوا كرديم و دست خالی معامله رستم‌دستان رو شكستيم و بايد هر چند وقت يك بار، ده دوازده نفری دور هم جمع بشيم و گل بگيم و گل بشنويم رو زياد قبول ندارم. و دوماً كه مهم‌تر و دليل اصلی نرفتنم بود اينكه، اگه قراری هست بايد محدود به چند نفر و اعلامش هم بطور خصوصی و از طريق ايميل و مسيج باشه. اينكه بخواهيم اين موضوع رو تو وبلاگ‌ها‌مون بنويسيم و بعدش، همه جماعت رو از هر تيره و دسته و قوماشی، بدون در نظر گرفتن سن و سال‌شون به اين فراخوان ملی دعوت كنيم به نظرم يه جورايی ناجوره. اولش می‌نويسيم فلان جا و فلان روز دور هم جمع ميشيم. كلی آدم با سلايق و طرز تفكر گوناگون مياد. از اينور اونور ميگيم. حرف ميزنيم، بحث می‌كنيم، شوخی می‌كنيم، يه كمی تو سر و كله هم ميزنيم، عكس ميندازيم و فرداش هم، همه‌مون ميايم و تو وبلاگ‌ها‌مون از آدمهايی كه اومدند و نيومدند می‌نويسم. فلانی كچل بود و بيساری همش دستش تو دماغش بود. اون يكی يه پاش كوتاه بود و اين يكی دماغش گنده، اينها هم عكسهاشون و .... حداقلش اينه كه من با اينجور دور هم نشستن‌ها مشكل دارم و قرار فله‌ای رو نمی‌پسندم. چون تو جمع خيلی خصوصی‌تر از اين قرارها، آدمهای بی‌جنبه‌ و كوچولويی بودند كه شعورشون قد يه ارزن بوده و حرفهای خودمونی و دوستانه عنوان شده رو به وبلاگ‌ها‌شون كشيدند و يه هفته‌ای ريدند به اعصاب و روان جماعتی.

بنابراين معذرت می‌خواهم از همه اونايی كه ديروز منتظر من بودند ( البته اگه منتظر بودند! ) انشالله دفعه ديگه كه قرار رو تو بوق و كرنا نكرده و اون رو تو وبلاگ‌مون جارجار نكرديم، اگه من رو هم دعوت كردين حتماً ميام.