سه شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۳

فكر می‌كنم با توجه به يه سری حساسيت‌هايی كه از همون سنهای پايين نسبت به آدمها و برخوردهاشون داشتم و همچنين بواسطه اينكه تو اجتماع و لابه‌لای جماعت زياد چرخيدم و يا شايد هم بطور مادرزاد و ژنتيكی باشه كه ميتونم آدم‌‌ها رو بخوبی بشناسم. معمولاً تو همون برخوردهای اول و گاهی هم اصلاً بدون اينكه كسی رو ديده باشم فقط به صرف تعريف ديگران، تونستم به درستی خلق و خوی طرف رو حدس بزنم. سرانجام زندگی خيلی از دوستان و رفقها و فَك و فاميل رو تونستم پيش‌بينی كنم و موقعی كه تور روی سر خيلی‌هاشون بود و داشتند قند رو سرشون می‌سابوندند و اونا هم فارغ از همه جا، خوش و خرم بفكر ماه عسل و سفر به سانفراسيسكو بودند و توی باسن‌ مبارك‌شون عروسی عظيمی برپا بود، حدس ميزدم كه خيلی طول نخواهد كشيد كه دوباره سر از محضر دربيارند ولی اينبار بخاطر خوندن ختبه‌های طلاق و متاسفانه اكثراً هم همونی شد كه فكرش رو می‌كردم. البته بهتون بگم كه هيچ كدوم از اندامهای بدن بنده نه شوره و نه سياه! منظورم اينه كه نه چشمم شوره و نه سَق‌اَم سياه كه بخواهم كسی رو چشم بزنم و به اينجور مزخرفات هم هيچ اعتقادی ندارم. چيزی كه مهمه همون شناخت آدمهاست كه پيش‌بينی رو راحت ميكنه.

اصولاً شناخت آدمها با توجه به پيچيدگی‌های روحی و روانی‌شون كار چندان آسونی نيست. يعنی برای شناخت يك انسان ساده و بدون غَل و غَش كه پدرسوخته بازیهای رايج هم تو وجودش نيست بايد كلی وقت گذاشت تا تونست پی به زير و بَم طرف برد و با ويژگيهای روحی روانيش آشنا شد. پس اگر كسی تو شناخت آدمها زياد وارد نبود نبايد ازش ايراد گرفت. ولی اونم بايد دست از خنگول بازیهاش برداره و تمرين كنه و ياد بگيره تا بتونه آدمهای دور و بر خودش رو بخوبی بشناسه. پس اينها رو فعلاً تا اينجا داشته باشيد تا برم سراغ بقيه‌اش!

بعضی‌ از ما آدمها نه بواسطه زرنگی‌ بلكه بخاطر داشتن ريگ و خرده سنگ در كفش‌مون، سعی می‌كنيم هميشه خودمون رو در يك شعاع حفاظت شده با پيرامون‌مون قرار بديم و هيچ وقت اين اجازه رو به طرف مقابل‌مون نميديم كه با خلق و خوی و فراز و نشيب روحی و روانی‌ ما آشنا بشه. پيچيدگی‌های بالفطره انسانی از يك طرف و سد كردن و بستن تمام منافذ و سوراخهای شخصيتی از طرف ديگه، هيچ وقت اين امكان و اجازه رو به دوست، رفيق، نامزد و حتی همسرمون نميده كه شناخت دقيقی از ما پيدا كنه. اين ويژگی " عدم اجازه شناخت به ديگری " به نظر من تو وجود كسانی هست كه معمولاً يه كمی بيشتر از بقيه می‌فهمند و يه جورايی بيشتر حاليشون ميشه! اونايی كه به لحاظ ذهنی، رشد و جهش سريعتری نسبت به همسن و سال‌هاشون داشتند و توی مرحله‌ای از زندگی‌شون موتاسيون رخ داده. البته نه اينكه منظورم اين باشه، تموم اونايی كه بيشتر می‌فهمند و يه جورايی سرشون به تن‌شون می‌ارزه دارای چنين خصيصه‌ای هستند، نه اصلاً اينجور نيست ولی به نظر من برعكس اين قضيه كاملاً ساری و جاريه.

به نظر من چنين آدمهايی هميشه _حداقل _ با خودشون دچار مشكل خواهند شد. شايد ارتباط با دنيای بيرون داشته باشند، دور و برشون شلوغ باشه، كلی طرفدار و حامی و خاطرخواه و سينه‌چاك داشته باشند. تشكيل زندگی بدن. بچه و نوه و نتيجه‌ دور و برشون باشه و زندگی به ظاهر ساكت و آرومی داشته باشند ولی قطعاً كسی كه برای هر خنده و گريه‌ای توی ذهنش، كلی تابع و نمودار و فلوچارت رسم ميكنه حتماً روح و روان پرتلاطم و پرآشوبی خواهد داشت. اینجور افراد بخاطر ترس از شناخته شدنِ وجودشون، چهره و ظاهرشون هميشه يه شكل و يه فرمه. خط و خطوط صورت‌شون بيانگر هيچ احساسی نيست. نه عشق‌شون معلومه و نه نفرت‌شون.

فهم زياد و بلوغ زودرس و اندیشمند بودن زیادی، هميشه باعث افتخار و سربلندی نيست. معمولاً ميوه‌هايی كه زودتر از موعد مقرر ميرسند زير دست و پا له ميشن!

دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۳

تــــــــولـــــــــــدت مبــــــــــارک.

شنبه، ۷ آذر ۱۳۸۳

نمی‌دونم برنامه نود هفته قبل رو كه يكی از مهموناش علی‌ دايی كاپيتان تيم ملی فوتبال بود رو ديديد يا نه؟! هر چند اگر نديديد خيلی هم مهم نيست، چون قطعاً تا حالا ديگه همه‌تون از كم و كيف ماجرا خبردار شدين. برنامه‌ای كه به نظر من عمداً و برای اولين بار عادل‌ فردوسی‌پور، مجری توانا و مسلط برنامه ساكت نشست و اين اجازه رو به علی ‌دايی داد تا هر آنچه دل تنگش می‌خواد بگه و‌ دايی هم قسمتی از مسايل حاشيه‌ای ورزش ما رو كه البته سالهاست مهم‌تر از اصل قضيه شده رو گفت. گفت ولی ايكاش بجای دايی به كس ديگه‌ای كه قدرت بيان بهتری داشت اين اجازه رو داده بودند كه اين حرفها رو بزنه. دايی اصلاً قدرت بيان نداره و هيچ وقتی نتونسته توی جمع، درست حرف بزنه يه جورايی آدم رو آبستن ميكنه تا چهار كلوم حرف از تو دهنش دربياد!

من خودم شخصاً برای علی ‌دايی چه از لحاظ ورزشی و چه از لحاظ اجتماعی ارزش و احترام زيادی قايل‌ام همونطور كه علی‌ پروين رو هم از اسطوره‌های ورزش اين مملكت ميدونم كه حضورش در ورزش مهم و تاثير‌گذاره. بنابراين اصلاً منظورم حمايت و طرفداری از شخص خاصی نيست. هفته قبل دايی در بيان الكن خودش به خيلی چيزها اشاره كرد كه تا حالا سابقه نداشت توی تلويزيون چنين چيزهايی گفته و شنيده بشه. بارها و بارها مطبوعات و روزنامه‌ها به مسايل حاشيه‌ای ورزش اشاره كرده بودند ولی هيچگاه در تلويزيون و با چنين صراحتی و اون هم از زبون كاپيتان تيم ملی فوتبال (به نوعی مهم‌ترين و پرطرفدارترين شخص ورزشی مملكت) چنين مسايلی عنوان نشده بود.

مسايل پشت پرده و زدوبندهای آنچنانی و قدرتهای در سايه، سالهاست كه يقه ورزش و باشگاه و تيمهای ملی مملكت ما رو دودستی چسبيدن و فقط يه راه كوچيك برای نفس كشيدن‌شون باقی گذاشتن. انتخاب بازيكن در تيمهای ملی در خيلی مواقع بر اساس لياقت و شايسته‌سالاری نبوده و نخواهد بود. شرط و شروط‌های آنچنانی و بده بستونهای اينچنانی در بسياری از مواقع ملاك انتخاب بازيكنان بوده كه خود دايی هم مستقيم به آن اشاره كرد.

يقين بدونيد باسن ورزش و بسياری از ورزشكاران ما گُهی‌تر از آنیست كه در مخيله بسياری از طرفداران و دوستداران ورزشی بگنجد. عموم مردم از يك ورزشكار تصور خاصی دارند. همراه و چسبيده به نام ورزشكار بايد، پاكی و نجابت و درستی و صداقت باشد كه در حال حاضر كيميايی است يافتن چنين القاب و صفاتی در وجود بسياری از ورزشكاران حرفه‌ای ما. جوونهای شايسته بسياری بودند كه بعد از يك مرحله حضور در اردوهای تيمهای ملی و حذف بدون دليل و منطق و ديدن مسايل پشت‌پرده، قيد ورزش رو چنان زدند و رفتند و عطايش رو به لقايش بخشيدند كه حتی ديگه برنگشتند كلاه‌شون رو بردارند. متاسفانه ورزش ما كثيف‌تر از اون چيزیه كه تصور می‌كنيد. اين رو می‌تونيد از اونايی كه ورزش حرفه‌ای كردند بپرسيد!

پنجشنبه، ۵ آذر ۱۳۸۳

پاييز و اين بغض نشسته بر گلو كه نياز به دليل و علت نداره. پاييز و اين هوای گريه كه نياز به شونه و بهونه نداره. پاييز و اين غم بی‌دليل ِ غمبرك زده كنج دل كه نياز به كسب اجازه نداره. پاييز و اون نم‌بارونِ لم داده گوشه چشم كه نياز به حجب و حيا نداره. پاييز و .... اصلاً ولش كن بابا! حال و حوصله‌ اينجور نوشتن رو ندارم. يعنی الان ديگه تو مودش نيستم. بقول بعضی‌ها باز، داشت احساساتم ورقلمبيده می‌شد كه بيخيالش شدم. چيه هی زرت و زرت دنبال يه بهونه می‌گرديم، غَمبَرَك بزنيم و كِز كنيم يه گوشه‌ايی و الكی دپرس بشيم؟! پاييز و اين بغض نشسته بر گلو، پاييز و اين هوای گريه، پاييز و اين غم بی‌دليل .... پاييزه كه پاييز باشه. حالا نه اينكه مثلاً تو فصل بهار، بيست‌وچهار ساعته و شبانه‌روزی داريم لِزگی و قاسم‌آبادی ميرقصيم يا تو تابستون خيلی مَست و مَلنگ‌ايم كه حالا با افتادن اولين برگ درخت، افسرده میشيم و زار ميزنيم و دو دستی ميزنيم تو سر و كله خودمون، چيه كه پاييزه و فصل خزونه!

اين رو برای اون دسته از عزيزان خارج از وطن و دور از تهران ميگم كه دو سه روزه چنون تهران سرد شده كه تموم كُرك و پَر آدميزاد هم يخ ميزنه. تهران نگو، بگو آلاسكا. تهران نگو، بگو كِبك كانادا. تهران نگو، بگو اردبيل! پاييز و اين سرمای كُشنده، زجرآوره! فصل هم فصلهای قديم. حساب و كتابی داشت. قاعده و قانونی داشت. زبون آدميزاد سرش ميشد. اصلاً انگار ديگه، همه چی خشن شده. دنيای حقيقی و حقوقی و طبيعی و ماورايی همه بی‌قاعده و قانون شده.

داری با بچه دوساله حرف ميزنی و قربون صدقه‌اش ميری، براش اَدا و شِكلَك درمياری. زبونت رو مثل مار بــــــــوآ تا جايی كه ميتونی از حُلقومت درمياری و عينهو فرفره می‌چرخونی. خوشش مياد و بهت می‌خنده. ميايی يه ذره قِل‌قِلكش بدی كه يهويی شَتَرق، همچين سيلی ميزنه زير گوش‌اِت كه تموم خاندانت رو ياد ميكنی. ما هم بچه بوديم ديگه، از اول كه اين لِنگ و پاچه دو متری رو نداشتيم ولی كجا اينقدر جسور و پُررو و گستاخ بوديم؟! اين فصل‌ها هم عينهو آدمها زبون‌نفهم شدند و همه چيزشون قَر و قاطی شده. بهار برف مياد و تابستون بارون، پاييز سوز داره و زمستون هم آفتاب تموز می‌خوره بر فرغ سرت و خورشيد‌خانم، هِرهِر ميخنده به ريش تو و اون هويج نيم‌متری كه سه ماه گرفتی دستت تا برف بياد و آدم‌برفی درست كنی و بجای دماغش اونو بذاری. فصل‌ها كه اينجوری بی‌حساب كتاب ميشن، اونوقت تو می‌مونی و يه بغض نشسته بر گلو، تو می‌مونی و يه هوای گريه، تو می‌مونی و يه غم بی‌دليل. تو می‌مونی و يه هويج نيم‌متری كه ديگه به درد هيچ كاری نمی‌خوره الا ... !

چهارشنبه، ۴ آذر ۱۳۸۳

تا كجا من اومدم؟!
چطوری برگردم؟!
چه درازه سايه‌ام
چه كبوده پاهام
من كجا خوابم برد؟
يه چيزی دستم بود! كجا از دستم رفت؟
من می‌خوام برگردم به كودكی
قول می‌دم كه از خونه، پامو بيرون نذارم
سايه‌مو دنبال نكنم
تلخ تلخم
مثل يه خاركِ سبز
سردمه و می‌دونم هيچ زمانی ديگه خرما نمی‌شم
چه غربيم روِی اين خوشهء سرخ
من‌می‌خوام برگردم به كودكی
نمی‌شه! كفش برگشت برامون كوچيكه
پابرهنه نمی‌شه برگردم؟
پل برگشت توان وزن ما رو نداره! برگشتن ممكن نيست.
برای گذشتن از نا ممكن، كیو بايد ببينيم؟!
رويا رو
رويا رو كجا زيارت بكنم؟!
در عالم خواب
خواب به چشمام نمياد
بشمار، تا سی بشمار ... يك و دو
يك و دو
سه و چهار.

دوشنبه، ۲ آذر ۱۳۸۳

شيطون ميگه پاشم برم دَم خونه اين مرتيكهِ تُرك نفهم و نصفه شبی خواهر مادر و كلیه عوامل و عناصر مونث خاندانش رو بصورت كُلنی و دسته جمعی .... استغفرالله. بر شيطون لعنت!

يك ماه پيش كه تازه به اين آپارتمان تشريف‌فرما شده بودند يك شب ساعت 2 نصفه‌شب ديگه طاقت نياوردم و پا شدم رفتم دم خونه‌شون. بهش گفتم: اخوی، اگه اجازه بدين، چون دير وقته ما ديگه می‌خواهيم بخوابيم! پُررو پُررو منو نگاه كرد و گفت: خب بخوابيد. بهش گفتم: خال‌اوغُلو، من نيومدم واسه خوابيدنم از تو اجازه بگيرم، ميگم اگه لطف كنيد و اين اسباب اثاثيه‌تون رو اينقدر اينور اونور نكشيد و سر و صدا نكنيد ما كَپ مرگ‌مون رو بذاريم. فكر نمی‌كنيد ساعت 2 نصفه‌شب خيلی زمان مناسبی برای جابجايی وسايل خونه و اين همه سر صدا نيست؟! نگاه عاقل اندر سفيه‌ای بهم انداخت و گفت: آهان از اين لحاظ می‌فرماييد؟!

خداوكيلی در حق الاغ اجحاف ميشه اگر به بعضی‌ از ماها بدون مقدمه و پيش‌زمينه قبلی فقط يه الاغ خالی اطلاق بشه! يه سری از ماها بجای شهر و شهرنشينی بايد ساكن طويله و آغل و هم‌پياله ماكيان و ستوران و چهارپايان ميشديم. ما رو چه به حق و حقوق شهروندی؟! ما رو چه به رعايت حقوق همسايه؟! ما رو چه به تمدن و صنعت و پست‌مدرنيسم؟! گوساله بدنيا اومديم، همت كنيم، غيرت كنيم، راه و رويه اصل و نسب‌ و جد و آباد‌مون رو پيش بگيريم، گاو از دنيا خواهيم رفت.

حالا باز اگه اين همسايه بالايی ما زن و شوهر جوونی بودند و نصفه‌شبی اين همه گروپ گروپ می‌كردند آدم می‌گفت عيبی نداره، پاييزه و نم بارون و بوی‌ كاه‌گل و هوای مطبوع و اينها هم كه جوون هستند و پُر از شور و نشاط و فصل هم كه فصل عاشقیه و اينجور چيزها رو می‌طلبه و آره ديگه! بهرحال اونجوری يه توجيه‌ای داشت و آدم می‌تونست بگه اينها چون تازه عروس و دوماد هستند، حالا حالاها می‌تونند گروپ گروپ‌ و تالاپ تولوپ و دَرنگ دورونگ كنند. نصفه‌شبی هم هر چی بيشتر دنبال هم بچرخند و بگردند، باز هم انرژی دارند و چند ماه بعد هم نتيجه و ثمره اين گروپ گروپ‌ها به بار ميشينه ولی من نمی‌دونم اين پيرزن و پيرمرد پس از گذشت اون همه سال كه بايد نصفه‌شب سرصدا می‌كردند، حالا ديگه چی از جون هم ميخوان كه شبها اين همه بالا پايين می‌پرند و سرصدا می‌كنند و نه خودشون می‌خوابند و نه ميذارند ما بخوابيم. سر پيری يه كاری كردند كه خواب و خوراك رو از همه ساكنين آپارتمان گرفتند. يه روز بايد يه ترفند بزنم و شاش اين دوتا رو بدم آزمايش كنند. غلط نكنم اينها دوپينگ می‌كنند. اين همه جنب و جوش فقط از وياگرا بر مياد!

شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۳

خب ديگه يك هفته بخور بخواب هم تموم شد و دوباره روز از نو و روزی از نو! يك‌شنبه هفته قبل همزمان با اعلام عيد فطر، ما هم شال و كلاه كرديم و راهی دبی شديم. اين چند روزه مهمون غزال و فريد، دوستان عزيز و بسيار خوب‌مون بوديم. زن و شوهری دوست‌داشتنی كه انصافاً خيلی شرمنده‌مون كردند و توی اين چند روز خيلی بهشون زحمت داديم. اميدوارم يه روزی بتونم زحمات‌شون رو جبران كنم.

بدون مقدمه، اگر نخواهيم با غرور و تعصب به نژاد و مليت ايران و ايرانی نگاه كنيم و باز هم به تمدن 2500 ساله و قوانين داريوش و نگرش كوروش و حموم رفتن مادها و ستونهای تخت‌جمشيد و سی‌وسه پل و بيستون و چه ‌ميدونم هگمتانه‌مون ننازيم، بايد اعتراف كنيم حالا ديگه حتی از همسايگان اعراب‌مون هم خيلی عقب‌تريم. در داشتن تاريخ و تمدن و هويت ايرانی هيچ شك و شبهه‌ای نيست. در اينكه روزی اينجا مركز تمدن بوده هيچ حرفی نيست. در اينكه تمام موزه‌های دنيا پر از آثار باستانی دومتری و دو سانتی ايرانی است هيچ بحثی نيست. در اينكه .... ولی آيا همه اينا تكيه بر گذشته نيست؟ اجداد و نياكان ما هر كه بودند و هر افتخاری كسب كردند، گذاشتند و گذشتند حالا ماييم و اين كلاف سر در گم. ماييم و اين زندگی كه برای همه‌مون داره به سختی ميگذره. ماييم و اين همه مشكل واسه چهار صباح زندگی. ماييم و يه مشت آدم مُسنی كه همه زندگی‌شون شده يادآوری خاطرات كاباره و ديسكو رفتن‌ها‌شون يا يه نسل جوون گريزون و فراری از همه چيز و همه كس.

البته ميدونم خيلی‌هاتون وقتی اين مطلب رو بخونيد دوباره احساسات قومی ملی ميهنی‌تون ورقلمبيده ميشه و حتماً خودتون رو مقيد ميدونيد كه دوباره به من يادآوری‌ كنيد، ما كی بوديم و چی بوديم و در تقويم تاريخ و تمدن چه‌ها كه نكرديم. والله بخدا من هم همه اينها رو ميدونم و اتفاقاً چون ميدونم چی بوديم و كی بوديم الان يه جاييم داره مثل سير و سركه می‌جوشه و ميسوزه! وگرنه من، نه جو گير شدم و چهارتا بنز و بی‌ام‌و و دو تا مركز خريد اعراب چشمم رو كور كرده و نه گذشته و پيشينه اين مرز و بوم رو فراموش كردم. به نظر من اعراب بواسط تنبلی و تن‌پروری و يا هر چيزی كه بشه اسمش رو گذاشت اون همت و غيرت و باور رو برای ساختن مملكت‌شون نداشتند. تاريخ، تمدن، سواد، تعصب و خيلی‌ چيزها رو نداشتند ولی مهمتر از همه اينكه خودشون اين " نداشته‌ها " رو می‌شناختند و قبول داشتند كه چيزی برای ارائه و عرض‌اندام ندارند بنابراين زمينه و بستر رو برای حضور ديگران _ بيگانه، خارجی، مستشار _ فراهم كردند و الان رسيدند به جايی كه هم خودشون خوب زندگی می‌كنند و در رفاه نسبی هستند و هم دوبی رو به امن‌ترين شهر دنيا و چهار شهر مهم دنيا از لحاظ جذب توريست تبديل كردند. شايد ما ايرانيها خيلی چيزها داشته باشيم ولی تا زمانيكه مديريت استفاده از منابع وجود نداشته باشه ول معطل‌ايم.

وقتی می‌بينی دوبی كه بغير از گرما و حرارت و شن و كوير هیچ چيزی نداره و حداكثر زمان مناسب برای زندگی توی اين شهر، حداكثر سه ماهه ولی بواسطه مديريت درست، شده يكی از بزرگترين مراكز توريست و بيزينس دنيا و تمامی ماركها و مدلهای معتبر جهانی اونجا شعبه داره ولی ما همه منابع و شرايط رو داريم الا مديران شايسته و بايسته يه جوری به اونها حسوديت ميشه كه انگار اونها مال يه سياره ديگه هستند. وقتی امكانات و رفاه اونها كه چسبيده به كشور خودمون هستند و گذشتگان يه كمی همت می‌كردند اون كشور الان مال خودِ خودمون بود، رو با مملكت خودمون مقايسه می‌كنيم انگار كه توی تموم سوراخ سنبه‌های بدن‌مون كاری هندی همراه با فلفل سياه بنگلادشی ريخته شده.

وقتی می‌بينی اون عزيزان اُشترسوار! بدون تعارف و رودربايستی و شرم و حيا اسم خليج فارس رو به خليج‌عربی تغيير دادند و تنب‌های كوچك و بزرگ رو هم بعنوان كادوی تولد به همديگه پيش‌كش می‌كنند و اگه يه كمی به روی مبارك‌شون بخنديم احتمالاً ميگن بوشهر و خوزستان هم ارثيه باباشونه، الان دارند اينجوری تَرك‌تازی می‌كنند و ماها رو ديگه اصلاً نمی‌بينند و حساب نمی‌كنند، آی ميسوزی. آی ميسوزی. آی ميسوزی كه بيا و تماشا كن!

چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳

migam in DUBAI ham shariye vase khodesh haaa!!!

يكشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۳

عصر جمعه بواسطه زحمتی كه پرستو و حميدرضا متحمل شدند، تونستيم بريم تئاتر شهر و با جمعی از دوستان " بی‌شير و شكر " كار حميد امجد رو ببينيم. در رابطه با اين تئاتر تعريف و تمجيد، زياد شنيده بودم بهمين خاطر خيلی دوست داشتم اين كار رو ببينم. تئاتر رو بيشتر از سينما دوست دارم ولی معمولاً كمتر فرصت ديدنش پيش مياد و هميشه هم بابت اين قضيه ناراحتم. بی شير و شكر رو ديدم و از ديدنش كلی لذت بردم. نمايش، داستان يه كافی شاپ و آدمهايی كه معمولاً پاتوق‌شون اونجاست و داستان زندگی هر كدوم‌شون يه اپيزود رو تشكيل ميده. تكه‌هايی از زندگی يه سری آدم عادی كه بعضی‌ از اين برشها و تيكه‌ها برامون خيلی آشناست. انگار داستان زندگی خودمونه. انگار يه سری از همون چيزهايی ( چتر، دستمال، گردنبند ) كه تو اون كافی شاپ جا مونده، مال خود ما بوده. انگار يه سری از چيزهايی كه مال ما بود و سالها بود که فکر میکردیم اونا رو گم كرديم، گم نشده بلكه پيش كسی به يادگاری جا مونده. انگار خيلی وقتها نه تنها اون بالا تو آسمون، بلكه اين پايين هم همه چيز سياهه. انگار كه رو زمين هم، همه جا برقها رفته!

به نظر ميرسه تنها عاملی كه باعث شد من با اين لِنگ‌های درازم بتونم دو ساعت روی شبهه صندلی‌های سالن قشقائی و توی يه جای تنگ و تاريك بشينم و جنب نخورم، بازی زيبای بازيگران اين تئاتر _ بخصوص افشين هاشمی _ بود. هر چند بعد از گذشت تقريبی يك ساعت بدليل عدم تحرك و كوچيكی فضا، كم‌كم باسن آدم سِر ميشه و بخواب فرو ميره و ديگه اواخر تئاتر بی‌حسی باسن بقدری شديد ميشه كه اون آخراش به وجود و همراه بودن باسن‌تون عملاً شك می‌كنيد ولی ديدن اين تئاتر زيبا ارزش بی‌خيال شدن باسن رو داره! خيلی دوست دارم يه باره ديگه برم و بی‌شير و شكر رو ببينم. البته اين هفته كه ديگه وقت نمی‌كنم و دارم ميرم مسافرت، انشالله از مسافرت برگشتم حتماً دوباره ميرم و تماشاش می‌كنم.

آهان داشت يادم ميرفت..... من و همسر گرامی، ديديم ماه رمضون تموم شد و چند وقتی هست كه مسافرت نرفتيم و داريم ديگه به آستانه دپرس شدن نزديك ميشيم! بهمين خاطر با اجازه شما، تصميم گرفتيم چند روزی از تهران دور بشيم و بريم يه دوری بزنيم و استراحتی كنيم. البته جای دوری نميريم. همين دور و برا هستيم. قطعاً اين كِرم اينترنتی كه تو وجود من هی وول وول ميكنه باعث ميشه به محض رسيدن به اولين كافی‌نت دوباره سر از اينجا دربيارم! بنابراين احتمالاً تو مسافرت هم آپديت می‌كنم. اگر نه، كه تا آخر هفته نيستم. ای دادِ بيداد. تازه الان يادم افتاد. باز هم آسمون و ابر و بارون و داستان هواپيما و ترسیدن من بسان سگ! خـــــدایــــــا مــــــا اومــــــدیـــــم، بـــــه امـــيد تــــــو.

شنبه، ۲۳ آبان ۱۳۸۳

خريد كردن، يكی از معضلاتی كه من هميشه باهاش دست به يقه هستم! البته با اصل "خريد" مشكلی ندارم و از بد حادثه خيلی هم بهش علاقمندم بلكه مشكل از اونجايی شروع ميشه كه قراره پام رو بذارم تو مغازه و با فروشنده رودرو شم، اونوقته كه ديگه از هر چی خريده بيزار ميشم. هفته قبل برای خريد گوشی موبايل رفته بودم خيابون جمهوری. خدا پدر مادر و باعث و بانی اين اينترنت رو بيامرزه كه حداقل بواسطه اون، آدم ميتونه يه سری اطلاعات از چيزی كه می‌خواد بخره رو پيدا كنه وگرنه اگر چيزی ندونی و بدون اطلاع بخواهی بری تو مغازه، اين فروشنده‌های خوش اخلاق! آدم رو سر و ته جر ميدند. سوال اول كه به دوم ميرسه همچين اَخم و تَخم می‌كنند و سگ ميشند كه انگار ازشون خواستی جلوت استرپتيز كنند و تموم مردونگی‌شون رفته زير سوال و يا بهشون بی‌شرمانه‌ترين پيشنهادات رو دادی! البته ريخت و قيافه اكثرشون در همون بدو ورود به شكلی هست كه تخم نمی‌كنی سوال زيادی بپرسی و انگاری ارث باباشون رو خوردی و ازت طلبكارند. يه جور هم عاقل اندر سفيه بهت نگاه می‌كنند كه انگار طرف نيوتن و كاشف قانون جاذبه بوده و تو ديوانه و مجنونی بيش نيستی. شيطون ميگه، آدم چيزش رو دربياره بگيره دستش و همچين تمام قد بشاشه به هيكل آقا، و تموم در و ديوار مغازه رو نجس كنه.

نمی‌دونم اين برخورد فروشنده‌های ايرانی ( اكثرشون بد اخلاق‌اند. فروشنده‌های صنف لوازم خانگی و صوتی تصويری و تلفن و موبايل كه ديگه انگار تخم دو زرده كردند! ) بواسطه شكم‌سيری‌شونه يا واقعاً فرهنگ و طرز برخورد با مشتری رو نمی‌دونند؟! مثل اينكه اونا اصلاً توجيه نيستند كارشون چيه و چيكار بايد بكنند و چرا تو مغازه وايستادند. توقع دارند يه سری مشتری كرولال ِ فارغ‌التحصل از موسسه باغچه‌بان، بيان تو مغازه و به صرف اينكه آقا گفت اين جنس خوبه، تراول‌چك‌ها رو جيرينگی بشمارند و بذارند رو ميز و جنس رو بردارند و زودتر شَرشون رو كم و گورشون رو گم كنند و برند پی كارشون. تو زمونه‌ای كه بواسطه آموزش صحيح و اصولی! همه‌مون زرنگ و شالاتان و خوشبختانه‌ دزد شديم و هيچكس فكر كس ديگه‌ای نيست و همه دنبال منافع خودشون هستند و دودره كردن و درمالی و تا دسته فرو كردن توی ماتحت خريدار محترم، جزيی از رسم و رسوم كاسبی شده، چه جوری بايد به حرف طرف اعتماد كرد و بدون داشتن اطلاعات كافی يه جنس، ولواينكه قيمتش پنج تومن هم كه باشه خريد؟! می‌خواهی يه تلويزيون 700 هزارتومنی بخری ولی جرات نمی‌كنی دو تا سوال از فروشنده بپرسی، دريغ هم از يك برگ كاتالوگ كه حداقل بتونی مشخصات تلويزيون رو از تو اون بخونی.

تو دنيای كنونی و با توجه به شرايط حاكم در بازارهای جهانی، همه جای دنيا حق رو به مشتری ميدن. نه تنها حق كه حاضرند خيلی چيزهای ديگه هم به مشتری بدن تا اون از مغازه‌شون خريد كنه ولی متاسفانه ما هم بايد پول بدیم، هم قيافه تخمی و اخلاق گُه فروشنده رو تحمل كنیم و هم هيچ وقت از صحيح و سالم بودن جنس خريداری شده مطمئن نباشيم.

پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳

باز هم شب تيره و نَم بارون و بوی کاه‌گِل و مستی دل.

سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳

تو مطلب ديروز يكی از خواننده‌ها كه من نه ديدمش و نه می‌شناسمش، برام يه كامنت گذاشته. ايشون كه با اسم " بنده خدا " پيغام گذاشته ظاهراً دچار مشكلی شده. احتمال اين كه ما بتونيم بهش كمك كنيم و يا به نوعی مشكل اين بنده خدا رو حل كنيم خيلی كمه ولی بهرحال گفتم اينجا بنويسم، خدا رو چه ديدی شايد يه موقع فرجی شد و معجزه‌ای رخ داد.

از قرار معلوم دوشنبه هفته قبل 11/8/83 جلوی بانك ميدون ونك حدود ساعت 40/11 ماشين ايشون رو كه يك لندرور فيروزه‌ای رنگ به شماره شهربانی 22957 تهــــــران 28 بوده، رو شير پاك خورده‌ای دزديده. يك هفته از اين قضيه گذاشته ولی هنوز سارق و ماشين پيدا نشده. دوست ندارم ته دل اين دوست نديده رو خالی و مايوس‌اش كنم، اميدوارم كه هر چه زودتر ماشينش پيدا بشه و اونوقت بياد دنبال ما و يه شيرينی خوب هم بده ما بخوريم ولی به نظر من، اين " بنده خدا " سعی كنه كم‌كم به بی‌ماشينی عادت كنه و ديگه خيلی روی لندروره حساب نكنه. لندرور به تاريخ پيوست. لندرور رفت و فقط اين خاطره‌هاش ِ كه باقی می‌مونه. كلاغ پَر، گنجشك پَر، لندرور پَر!

حالا جداً اگه كسی از شماها تو دوست و آشناهاتون رفيق خلافكار، سارق ماشين، شَبرويی، دزدی سراغ داره، واسطه بشه و پيش اساتيد فن و آقايون محترم دزدان! ريش گرو بذاره و بهشون بگه لطفاً بيخيال اين ماشين بشن و اين يكی رو استثناً به صاحبش برگردونند. اگر هم كه توی اداره آگاهی فَك و فاميل و دوست و رفيقی داريد، سفارش اين بنده خدا رو بكنيد كه پيگير كاراش باشند شايد مشكلش زودتر حل بشه. اگر هم خدای نكرده، زبونم لال، روم به ديوار يه موقع يكی از شماها دوشنبه هفته قبل ميدون ونك بوده و يه لندرور فيروزه‌ای رنگ بی‌صاحب ديده و هوس كرده يه مدتی سوارش بشه و دوری بزنه، ديگه بسه تا همين جا هم آبرومون رو برده، بی‌زحمت لطف كنه ماشين رو برداره بياره، صاحبش پيدا شده. اومده دَم در، منتظره ماشينش ِ!

ايميل بنده خدا: belfy_sh@yahoo.com

دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۳

عصر پنج‌شنبه با يكی از دوستان كه اتفاقاً وبلاگ هم داره و شروع دوستی و رفاقت ما هم بواسطه همين فضا بوده، قراری داشتم. می‌خواستيم دوتايی با هم بريم جايی و من يه چيزی بخرم. اين رفيق شفيق كه عمداً بهش لينك نميدم و اميدوارم كه تو كامنت‌ها هم چيزی ننويسه كه هويت پست و پليدش! افشا بشه، بسيار بسيار آدم بدقوليه. چيزهای خوب! زياد داره ولی اين بدقوليش همه اون خصلت‌های خوبش رو تحت شعاع قرار داده. يه ربع، بيست دقيقه، نيم ساعت دير اومدن اصلاً توی ژن و ذات و ميتوكندريش هست! من نمی‌دونم اين خرس گنده‌ كدوم مدرسه درس خونده؟! و موقعی كه بچه بوده، مامان باباش چی بهش ياد دادند؟! به ندرت پيش مياد باهاش قرار داشته باشی و وسط خيابون قد علف‌های زير پات تا زانوهات نرسه. هميشه بايد يه داس همراهت باشه تا علفهای رو كوتاه كنی كه نره تو چشم و چالت. خلاصه كه هر چی اون آدم بدقوليه، من خودم نسبت به قراری كه ميذارم حساس‌ام و هميشه سعی می‌كنم به موقع سرقرار برسم. اون اوايل چند باری بهش التيماتوم دادم و ازش خواهش كردم و گفتم فلانی، عزيزم، خوشگلم، فدات شم، گل‌پسر، من عادت ندارم وقتی با كسی قرار ميذارم زياد براش صبر كنم و سر قرار خيلی منتظرش بمونم. تا نشاشيدی به اين رفاقت، سعی كن با من كه قرار ميذاری سر موقع بيايی ولی پنداری ايشون اين حرف من رو زياد جدی نگرفته و ته دلش هرهر خنديده بود و احتمالاً حدس ميزنم حرفم رو به يه جايی‌اش حساب كرده بود كه زياد افاقه نكرده و تاثير چندانی نداشتش! پنج‌شنبه دقيقاً ده دقيقه از وقت قرار گذشته بود و اون هنوز نيومده بود و اين مسئله يه چيز كاملاً عادی بود! اصولاً اگه ميومدی و ميديدی بموقع رسيده و سر قرار حاضره بايد شك می‌كردی.

ميدونستم ميايی، آره با خودتم لِنگ‌دراز كه داری اينارو ميخونی ولی ديدم اگه بيشتر وايستم ديگه خيلی پُررو ميشی. يه جايی بايد ادب ميشدی! سوار ماشين شدم و رفتم. ظاهراً چند دقيقه بعد از من اعلاحضرت تشريف فرما شده بودند و ديده بودند خبری از كيوان نيست. خيلی تقلا كرده بود من رو پيدا كنه حتی به اون خيابونی هم كه ميدونست قراره برم رفته بود ولی خوشبختانه نتونست بود من رو پيدا كنه و دراز به دراز برگشته بود خونه‌شون.

فكر كنم برای ماهايی كه ديگه سالهاست از روستا كوچ كرديم و جُل و پلاسمون رو جمع كرديم و اومديم تهران و هر چی گاو و گوسفند داشتيم تو ميدون اعدام و هر چی هم سيب‌زمينی پياز داشتيم تو ميدون شوش فروختيم، آوردن بهونه‌هايی مثل ترافيك و تصادف يعنی يه جورايی فحش خواهر مادر به طرف مقابل و يا توهين به عقل و شعورش. والله بخدا من هم كه قرار دارم از تو همين خيابونها و لابه‌لای همين آدمها ميام. برای من فرش قرمز پهن نمی‌كنند و من و ماشينم رو از تو پاويون نميارند ولی چون برای طرف مقابلم، احترام و ارزش قائلم معمولاً يه كم زودتر راه ميوفتم تا سر وقت برسم. بدقولی بعضی‌ها شايد برای خودشون يه چيز خيلی پيش پا افتاده و مسئله حل شده‌ای باشه ولی برای ديگران يك مسئله كاملاً اعصاب خرد‌كنه. زندگی شهری، ترافيك داره، چراغ قرمز داره، دعوا داره، تصادف داره، هزار و يك كوفت و زهر مار ديگه داره. يا بايد ياد بگيريم چه جوری بايد با اين مشكلات كنار بياييم و 10 نفر آدم رو سر ميز شام لِنگ در هوا منتظر نگه نداريم يا بايد ماشين‌مون رو بفرشيم و يه خر و چهارتا مرغ و خروس بخريم و بريم تو همون آبادی خودمون كه از اين سر ده تا خونه كدخدا توی اوج شلوغی و بدون الاغ فقط 3 دقيقه طول می‌كشه!

خب ديگه واسه امروز بَسه. فكر كنم همه اون چيزهايی رو كه قرار بود تو چند سال دوره دبستانش ياد بگيره سر كلاس امروز ياد گرفت. بيشتر از اين، اين دوست وبلاگی عزيزمون رو هم شرمنده‌اش نكنيم. يه غلطی كرده، خودش هم متوجه اشتباه كه چه عرض كنم اشتباهات و بدقولی‌های مكررش شده. فعلاً تا همين جا كافيه. اگه آدم نشد اونوقت يه فكر ديگه‌ای می‌كنم. راستی رنگ قهوه‌ای سوخته هم بهت ميادها!

شنبه، ۱۶ آبان ۱۳۸۳

بيست‌ودو سه روز از ماه رمضون گذشت. خيلی‌ها روزه گرفتند و خيلی‌ها هم نگرفتند. اونايی كه نگرفتند اين نگرفتن‌شون يا بواسطه اين بوده كه بنا به دلايلی نتونستند و يا اصلاً از ريشه و بن اعتقادی به اين قضيه ندارند. من هم تا همين چند سال پيش روزه نمی‌گرفتم، به اصل و اساس‌اش اعتقاد داشتم ولی حال و حوصله گرفتنش رو نداشتم وقتی روزه می‌گرفتم گرسنه‌ام ميشد! و هميشه هم يه جورايی خودم رو توجيه می‌كردم. ماه رمضون‌ها فقط خوشحاليم از اين بود كه دَم افطاری بشينم پای سفره و گوش به رَبنا و اذان بدم و بعدش همراه با اونايی كه روزه گرفته‌اند و صد البته زودتر و بيشتر از اونا، اولش يه چايی و بعدش ديگه هر چی دم دستم اومد بخورم. خرما، زولبيا، تخم‌مرغ عسلی، كره و پنير، مربا، حليم، آش رشته و ...

يه كمی كه گذشت چون به اصل روزه اعتقاد داشتم يه جورايی وجدان درد گرفته بودم. دم افطاری دو لپی می‌خوردم ولی ته دلم ناراحت بودم. خودم هم دوست داشتم تا ته و توی كار رو دربيارم بهمين خاطر از چند تا دكتری كه تو دوست و فاميل و دوروبرم بودند و اتفاقاً گرايشات مذهبی قوی هم نداشتند در رابطه با روزه و اثراتش بر بدن سوال كردم و چيزی كه برام جالب بود اينكه، همه‌شون متفق‌القول گفتند كه با رعايت يه سری مسايل، گرفتن روزه در اين يك ماه نه تنها برای بدن مضر نيست بلكه مفيد هم هست. هيچ وقت فكر نمی‌كردم با اين شدت و تاكيد بگن كه روزه برای بدن مفيده. چند تا مسئله‌ای رو كه فكر می‌كردم با گرفتن روزه، بدن دچار دردسر ميشه و هميشه با اونها خودم رو توجيه ميكردم رو گفتم ولی با دليل و مدرك گفتن اينا هيچ كدوم برای يه آدمی با شرايط خيلی از ماها نميتونه باعث دردسر بشه. وقتی همه بافته‌ها رو رشته و پنبه ديدم تصميم گرفتم تا جايی كه ممكنه ماه رومضونها روزه‌ بگيرم و همون جور كه گفتم از ديد من گرفتن يا نگرفتن روزه، مثل خوندن يا نخوندن نماز، يه چيز كاملاً شخصی شخصی شخصیه.

تا چند روز ديگه ماه رمضون هم مثل خيلی چيزها و خيلی روزهای ديگه كه خُب كم نبودند تو تقويم و فرهنگ و رسم و رسوم ما، تموم ميشه و دوباره ما می‌مونيم و همون صبحونه نهار شام و خورد و خوراك چند گانه و چند باره. هجوم وحشيانه و تاتار وار به ميوه و غذا و چهار چنگولی افتادن روی سفره! اين چند روز هم تموم ميشه ولی كاش ردپا و اثری ازش تو جامعه باقی بموند. تو جامعه پيش‌كش‌مون، كاشكی ميتونست ذره‌ای خراش به روح و روان، سفت و سخت و غير انعطاف‌مون بده. درصد بسيار بسيار بالايی از ماهايی كه به اصطلاح روزه گرفتيم فقط يك ماه نخورديم، همين و بس و اين راحت‌ترين كار ممكن اين روزها بوده. نخوردن! بواقع فلسفه‌ كار، اينی نبوده كه ما چهار صباح نخوريم؟! قطعاً هدف چيز ديگه‌ای بوده ولی كدوم‌مون به اون هدف رسيديم؟! رسيدن كه هيچی، اصلاً تونستيم ذره‌ای بهش نزديك بشيم. به مملكت و دولت و جناح‌های سياسی كاری ندارم چون عبادت و اعتقاد يه چيز كاملاً درونی و شخصی و فرقی نميكنه اونايی كه در راس قدرت هستند چی فكر می‌كنند. بر و بچ هم كه اصلاً اعتقادی به روزه و اين حرفها ندارند كه موضع‌شون كاملاً روشنه، می‌مونه مايی كه اعتقاد به همچين روزهايی داريم. يك ماه نخورديم و يه جورايی رياضت كشيديم، بخودمون سخت گرفتيم، قار و قور شكم رو شنيديم، كسل شديم، عصبی شديم، دل درد شديم، گرسنه و تشنه شديم ولی روزه گرفتيم. چرا؟! فردا كه ماه رمضون تموم بشه، اين سختی و رياضت يك ماهه چقدر روی اعمال و رفتار بعدی‌مون تاثير ميذاره؟ اين نخوردن و نديدن و نشنيدن چقدر تو ديد و بينش‌مون، فردای بعد از عيد فطر تاثير گذاره؟! چند درصد؟ فردا كه ماه رمضون تموم بشه چقدر تونستيم به اون اهداف انسانی نزديكتر شده باشيم؟ فكر نمی‌كنيد از فردا دوباره همون جفتك‌های قبلی رو ميزنيم و همون جور گرگ باقی می‌مونيم، گاز می‌گيريم، ميدريم و پاره می‌كنيم؟!

چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۳

موريانه تمام پيكرم را خورد و تو باور نكردی. دستان تكيده و ملتمس‌ام را ديدی و باور نداشتی كه پينه‌های نشسته بر دست و چروك‌های يَله داده بر پيشانی، نشان از سالهای به يغما رفته می‌دهد. آهسته گفتم و با بغض فرو خورده ولی باور نكردی. عاشقی‌ست و هزار حرف نگفته. عاشقونه‌هایم را شنيدی ولی دريغ كه های و هوی و رقص و پايكوبی شبانۀ همسايه ديوار به ديوار، زمزمه‌هايم را نيز برايت بی‌معنا ساخت.
چشمهايت، چشمهايت ...
چشمهايت كه هر آنچه كرد آن بی‌معرفت كرد. نگاهی كه چون رگه‌های تازيانه، يادگاريی از شبهای بی‌تو بودن بر تمام وجودم، حك كرده و اكنون سالها كه نه، قرنهاست بی‌اجازه بر تار و پودم سكنی گزيده. چشمهايم را ديدی و از قول و قرارمان هيچ بياد نياوردی. عاشقی‌ست و هزار حرف نگفته. عاشقی‌ست و هزار درد بی‌درمان. قرارمان اين بود كه دارو باشی نه داروغه! مرحم باشی نه نيشتر. سايبون باشی در ساحل تفت ديده تنهايی‌ام ...
هــــه، سايبون! آنجا كه می‌بايد نشان از آشنايی می‌دادی و واسطه می‌شدی تا نسوزاند هُرم گرما، خود خورشيد شدی و آتش زدی بر هر آنچه كه سالها نشانده بوديم در آن سرزمين و لذت بوسه بر جوونه‌هايش را بر دلمان گذاشتی و چه راحت سوزاندی من و مزرعه و جوونه و خرمن برداشت نشده را. گله‌ای نيست، عاشقی‌ست و هزار درد بی‌درمان. و آنجا كه بايد دَم فرو می‌بستی و چشم بر هم می‌گذاشتی و بی‌نشانی می‌بخشيدی، نشان از من دادی و چتر شدی و افسوس ِ لطافت باران را بر تن و آن رگه‌های تازيانه‌ايی كه آفتاب تموز و كوير بی‌كسی را به اميد رسيدن به طعم باران پشت سر گذاشته بود، باقی گذاشتی و لبهای بازمانده از عطش را ..... بگذريم. گله‌ای نيست، عاشقی‌ست و هزار درد بی‌درمان! عاشقی‌ست و هزار حرف نگفته، كه مهر سكوت بر لب زدن از قواعد اين بازيست.

و اكنون سالها كه نه، قرنهاست منتظريم. من و آن رگه‌های تشنه از عطش، سالهاست كه چشم‌ها را بسته و پی‌ات را از سراب می‌گيريم. به اميدی دلخوش بوديم.... و ايكاش قاصدك را هيچگاه نديده بوديم تا باز هم به اميد واهی‌ای شبهای بی ستاره را رَج بزنيم. قاصدك را ديديم و هر آنچه را كه برايش گفته بودی برايمان بازگفت، تمام و كمال، بی كم و كاست! گله‌ای نيست. ما سالهاست كه به اين هجر و سكوت خو گرفته‌ايم ولی بدان وقتی تو نيستی نه هست‌های ما چونان كه بايدند و نه بايدها. خوش باش! خوش باش، كه اين كوير هنوز هم با سراب، سيراب می‌شود. وقتی قرار نيست بيايی چه فرقی می‌كند چقدر دير شده باشد!
خوش باش!

دوشنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۳

يك سال و نيم كه من دارم اينجا می‌نويسم و شما هم پُررو پُررو مياييد و می‌خونيد! عيبی نداره شما بچرخيد تا من هم بچرخونم حالا برعكس، خانمها دست آقايون رقص. آهان بيا بابا، قرش بده، بجنبونش ... اين كمره؟! شاه فنره. آهان بيا بابا .... ای داد بيداد، ببخشيد اشتباه شد. منظورم اين بود يه كم شما بچرخونيد يه كم هم من می‌چرخونم تا ببينيم دنيا دست كيه و آخرش چی ميشه و نهايتاً كی روی اون يكی رو كم ميكنه! آهان داشتم می‌گفتم، از اون جايی كه خدا و پيغمبر و همه ائمه توصيه اكيد كردند كه در انجام كارها مشورت كنيد و فقط به عقل خودتون اكتفا نكنيد، گفتم بيام و از اين يكسال و اندی ارتباط، كه با شما داشتم استفاده كرده و با شما خواننده‌های عزيز و گرامی صلاح مشورتی كنم ببينم نظر شما چيه.

گلاب به روتون روم به ديوار، بی‌حرف پيش، گوش شيطون كر، می‌خواهم يه گوشی موبايل بخرم. چيزی هم كه الان تو بازار فَت و فراوون و مثل تاپاله ريخته شده، گوشی موبايل. انواع و اقسام. بزرگ و كوچيك. رنگ و وارنگ. ساده، تاشو، دولاشو، يه‌ورشو بهمين خاطر گفتم چند تا فاكتوری كه برام مهمه خدمت‌تون عرض كنم و بعدش شما با توجه به شرايط، گوشی پيشنهادی خودتون رو بگيد، باشد كه رستگار شويد.

1) قطعاً مهمترين عامل تصميم‌گيرنده در هر چيز، مسئله قيمتی و ريالی اونه. با توجه به هزار و يك دليل آشكار و نهان نمی‌خوام زياد هزينه كنم بنابراين حداكثر قيمت گوشی تا 000/300 تومن باشه. ( حالا من گفتم 000/300 تومن، همه‌تون نياييد گوشی اون قيمتی پيشنهاد كنيد. هر چی ارزونتر بهتر )
2) گوشی نه خيلی كوچيك باشه و نه خيلی بزرگ. تو يه سری مسايل شايد آدم اولش هول باشه و انتخاب درستی نكنه ولی مطمئن باشيد هر چيزی كه خيلی كوچيك يا خيلی بزرگ باشه، بعدها مشكل‌ساز ميشه! بنابراين می‌تونيد خودتون امتحان كنيد، بگيريد دست‌تون ببينيد راحت تو دست و يا جيب شلوارتون جا می‌گيره!
3) ساده و سبك و كم‌حجم باشه. نمی‌خواهم يوقور و از اين جينگول مستان‌ها باشه.
4) داشتن دوربين برام اصلاً فاكتور مهمی نيست. اگه دوربين داشت كه فَبهَل‌اَلمُراد ( درست نوشتم؟! ) بهتره ولی اگر هم نداشت چيز مهمی نيست، خيلی تو قيد و بندش نيستم.
5) مارك‌های ‌ال‌جی و موتورولا و پن‌تك و از اين جَك و جونورها نباشه. يه ماركی باشه كه اگه تو يه جمعی بوديم و چهار نفر آدم حسابی اونجا بود، وقتی گوشی زنگ خورد آدم روش بشه به تلفن جواب بده!
6) ترتيب الويت مارك گوشی، نوكيا، سونی اريكسون و سامسونگ.

به بهترين پيشنهاد ارائه شده در صورتيكه پيشنهاد دهنده آقا باشد، از ايشون يك تشكر خشك و خالی كرده و از خداوند متعال برايش خير دنيا و عاقبت و سلامتی‌ و بهروزی و تندرستی خواستارم و در صورتيكه پيشنهاد دهنده خانم باشد .... آهان اونوقت جونم براتون بگه، در مرحله اول، شماره موبايل دو دستی و با كمال ميل و افتخار تقديم میشود و پس از آن هزاران جوايز نقدی و غيرنقدی! بدون انجام قرعه‌كشی و صد البته پس از پايان ماه مبارك رمضان اهدا ميشود.

*تبصره: با عرض شرمندگی هر كسی‌ گوشی نوكيا مدل 6600 رو پيشنهاد بكنه فحش خواهر مادر بهش ميدم!