شنبه، ۹ آبان ۱۳۸۳

پنج‌شنبه عصر موقع افطار با همسر گرامی رفتيم تجريش، مغازه سيد مهدی و آش‌رشته و حليم خورديم. زمان اذان و موقع افطار خيابونها هم مثل آدمها يه جور خاصیه. از اون لحظاتی كه خيلی دلنشين. با يه‌ كم تخفيف ميشه گفت، تقريباً مثل زمان تحويل سال نو ميمونه. توی اين مدتی كه از ماه رمضون گذشته، هر دوتا پنج‌شنبه‌اش رو رفتيم سيد‌مهدی. بهتون پيشنهاد ميكنم ماه رمضون و زمستون حتماً يه سری به سيد‌مهدی و توكی هم به حليم و آش‌رشته‌هاش بزنيد كه خيلی خوشمزه است. بعدش سَلانه سَلانه راه افتاديم بطرف سينما فرهنگ و برای سانس 30/7 فيلم، لاك‌پشتها پرواز می‌كنند، بليط گرفتيم. چون نيم‌ساعتی تا شروع فيلم باقی مونده بود، يه سری رفتيم فروشگاه دارينوش كه سر خيابون دولتِ. اين فروشگاه دارينوش هم مثل بتهون و شهر‌كتاب، از اون جاهايی‌ كه آدم هر چند وقت يك‌بار دلش براش تنگ ميشه و بايد حتماً سری بهش زد. يه دوری توش زديم و نوار شهرقصه و ستاره‌ها و يكی دوتا كتاب هم خريديم. شهرقصه، فقط اسمی از اون شهرقصه قديم رو به ارث برده ولی چند تا آهنگ با صدای حسين بختياری داره كه قشنگ و دلنشينه. اگه سليقه‌تون مثل منه، دوتا نوار بالا بخصوص ستاره‌ها كار مرحوم پناهی رو حتماً پيشنهاد ميكنم گوش كنيد.

و اما بعد از مدتها يه فيلم خيلی قشنگ سينمايی ديديم. يه فيلم ساده و رون، بدون داشتن هنرپيشه‌های معروف و مشهور و زَلمب زيمبوهای اضافی و خسته‌كننده. اينبار هم موضوع فيلم بهمن قبادی، در رابطه با كردستان و كردها بود. من كه خيلی از فيلم خوشم اومد. با توجه به اينكه فيلم به زبون كردیه و زيرنويس فارسی داره ولی اين موضوع اصلاً اذيت‌ كننده نيست. بازی با احساس و زيبای يه سری پسر بچه 12-13 ساله و ديدن مناظر بكر و زيبای كردستان، فيلم رو واقعاً ديدنی كرده. چيزی كه جالبه، سليقه كاملاً متضاد من و همسرم در ديدن فيلم هستش. وقتی داشتيم از پله‌های سينما ميومديم پايين، پرسيدم حتماً از فيلم خوشت نيومد؟! گفت: نه، اصلاً خوشم نيومد. گفتم: حدس ميزدم چون من خيلی خوشم اومد. بهرحال اين هم يه جور شناخت و تفاهم! بعد از اينكه دستی به سر و گوش سينما فرهنگ كشيدند، فكر می‌كنم اين سينما در حال حاضر بهترين سينمای موجود باشه. به نظر من حتی اگه قرار باشه آدم فيلم شلنگول و منگول و بزبز قندی رو هم ببينه، بايد تو سينما فرهنگ ببينه. فقط كاشكی اين سينما رزرو اينترنتی و يا تلفنی هم داشت. خلاصه كه پيشنهاد می‌كنم فيلم لاك‌پشتها رو حتماً ببينيد، اگر هم قرار شد ببينيد حتماً تو سينما فرهنگ ببينيد.

جمعه تقريباً دمدمای ظهر يعنی راستش يه كمی مونده بود به لِنگ ‌ظهر، از خواب بيدار شدم. جمعه تنها روزيه كه من معنی و مفهوم خواب رو می‌فهمم و ميتونم حسش ‌كنم. تو طول هفته اينقدر كم می‌خوابم كه اگه قرار باشه جمعه هم صبح زود از خواب بيدار شم، فكر كنم اونوقت بايد شنبه‌ها با برانكارد بيارندم سر كار! چند وقتيه كه افتادم به فيلم ديدن. راستش ديدم خيلی آبرو ريزيه، هر جا ميرم از هنر هفتم و سينما و فلان هنرپيشه و بلان كارگردان صحبت می‌كنند و اينجور مواقع من بايد مثل بز زُل بزنم به دوستان و بر و بر نگاه‌شون كنم چون تا همين چند وقت پيش، آخرين فيلمی كه ديده بودم كانی‌مانگا و حماسه دره شيلر بود! بهمين خاطر ‌تصميم گرفتم يه وقتی هم برای ديدن فيلم بذارم. معمولاً با فيلم ميونه خوبی نداشتم و ترجيح ميدادم بجای ديدن فيلم، كتاب و مجله بخونم ولی به اين نتيجه رسيدم كه فيلم خوب هم ميتونه تاثير‌گذار باشه هرچند هنوز هم تاثير يه كتاب رو بيشتر از يه فيلم ميدونم. اين هفته دو تا فيلم خارجی خيلی خوب هم ديدم، يكی بی‌خوابی با بازی آل‌پاچينو و دومی PLEDGE ( قول ) با بازی جك نيكلسون. هر دو تا فيلم خيلی قشنگ بود. فقط بودن اسم چنين هنرپيشه‌هايی هم آدم رو وسوسه ميكنه كه فيلم رو ببينه، بنابراين اين دو تا فيلم رو هم اگر نديديد حتماً بهتون پيشنهاد می‌كنم ببينيد.

چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۳

سلام! حال همه ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
كه مردم به آن
شادمانی بی‌سبب می‌گويند
با اين همه، عمری اگر باقی بود
طوری از كنار زندگی می‌گذرم
كه نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بی‌درمان
...

دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳

هر چی خواستم از پنجاه‌و‌هفتمين داربی تيمهای پرسپوليس و استقلال با دوازده دوربين كامل! ننويسم، نشد كه نشد. چند روز از بازی گذشته و خيلی‌ها در اين رابطه نوشتند ولی نكات جالب اين بازی اينقدر زياد بود كه حالا حالاها ميشه در رابطه‌اش گفت و شنيد. بيست و دو نفر، بله فقط بيست و دو بازيكن قرمز و آبی حدود هشتاد هزار جمعيت در استاديوم و ميليونها بيننده پای تلويزيون رو به هيج جاشون حساب نكرده و يه بار ديگه شاهد يك بازی گند و كسل و بی‌روح و بدون برنامه از سوی ستارگان ميليونی دو تيم بوديم. ستارگانی كه اين دفعه بعضی‌هاشون به چشم خواهری خيلی ناز و بلا شده بودند و وقتی تو زمين با اون موهای دم اسبی و تل‌های خوشگل‌شون اينور اونور ميدويدند، آدم ناخواسته يه جوريش ميشد!

بازی چرت و مزخرف دو تيم يه طرف و گزارش تراژدی‌‌وار و اعصاب خرد‌كن خيابانی كه انگاری رو اعصاب و روان آدم، بالماسكه ميرفت هم يه طرف. بازيكن‌های دو تيم كه تا روز قبل از مسابقه همشون دست در گردن هم تو روزنامه‌های مختلف ورزشی عكس انداخته بودند و همگی متفق‌القول دَم از رفاقت و لوطی‌گری و قيصر بازی و داش‌فرمون‌گری ميدادند با سوت داور همچين با مشت و لگد به جون هم افتاده بودند كه انگاری طرف مقابل، صبح ناشتايی چيز باباشون رو خورده و مادرزاد و ژنتيكی دشمن خونی همديگه هستند. آقای خيابونی! هم كه انگار پول گرفته بود تا رپرتاژ آگهی پخش كنه. بارها و بارها از بر و بچ‌ زحمتكش شبكه سه و مديريت و دست‌اندركاران تلويزيون و مجموعه آزادی تشكر كرد. به كرات 12 دوربين كامل! رو به رخ‌مون كشيد و بابت اونا كلی منت سرمون گذاشت. كسی ندونه فكر ميكنه دوربين‌ها ارثيه باباش بوده و جزء مايملك شخصی‌شونه و ايشون لطف كرده و اونارو از خونه‌شون آورده استاديوم. حدود 32 دقيقه در رابطه با اسكوربورد تازه افتتاح شده و تقدير و تشكر از مسئولان و مسببين اين امر مهم، 28 دقيقه در رابطه با چمن خوشگل و سرسبز و تشكر از آقای آذری مديريت مجموعه آزادی 14 دقيقه از هوای مطبوع و اينكه سرانجام اسم تيم قرمزپوش، پرسپوليس يا پيروزی و 53 دقيقه هم از مهر و محبت و عطوفت و پاكدامنی و نجابت و جونمردی تماشاچيان گفت و عين نود دقيقه رو هی زر مفت زد و ريد به اعصاب و روان جميع بينندگان تلويزيونی. ايشون زمانی از فهم و شعور بالای تماشاچيان صحبت ميكرد كه دقيقاً چند دقيقه قبلش شعار زيبا و با مسماء " توپ، تانك، فشفشه، داور ما [ ... ] كشه " از سوی تماشاچيان دو تيم در ورزشگاه طنين‌انداز شده بود و عصر جمعه‌ای در حاليكه ثواب زيادی هم داشت ذكر خيری از خواهر مادر داور آلمانی هم بجا آورده شد كه جا داره همين جا از مهمان‌نوازی تماشاچيان عزيز كه باعث شدند داور احساس تنهايی نكنه و تمامی خانواده خودش رو توی يه كشور غريب در كنار خودش حس بكنه، تقدير و تشكر بشه!

ايكاش اين آقای گزارشگر بی‌كلاس كه حسين رضازاده به بهترين نحوه ممكن در مسابقات المپيك آتن موقعی كه خواست حلقه زيتونش رو بگيره جلوی ميليونها بيننده تلويزيونی بطور تمام قد و سفارشی، ريد به قد و بالاش و شاخه زيتونش رو بهش نداد و حسابی قهوه‌ايش كرد، يه ماشين حساب ورميداشت و 90 دقيقه زمان بازی رو ضربدر حدود 20 ميليون آدمی كه عصر جمعه جلوی تلويزيون نشسته بودند و بازی رو نگاه ميكردند و لاجراً بايد گل‌واژه‌های آقا رو می‌شنيدند ميكرد تا متوجه بشه ايشون چيزی حدود 30.000.000 نفر/ساعت رو عصر جمعه به فاك دادند رفت پی كارش!

و اما به نظر من گل سرسبد و بهترين صحنه بازی زمانی بود كه داور به قلعه‌نوعی تذكر داد زياد حرف نزنه و تو داوری و جريان بازی دخالتی نداشته باشه كه امير خان هم به زيبايی هر چه تمام‌تر گوشه‌ای از سواد و تحصيلات مربيان وطنی رو به رخ داور آلمانی كشيد تا طرف گوشی بياد دستش و بدونه با كيا طرفه! ايشون در بگو مگويی كه با داور داشتند فرمودند: باشه باباOK ! وقتی ديدند داور ول كن ماجرا نيست، مجدداً بيانات فرمودند و گفتند: I Speak و با همين تك جمله‌ای كه نه فعل درست حسابی داشت و نه فاعل و مفعول مشخصی، گويا كلی حرف و راز نگفته رو به داور منتقل نمودند و در يك حركت ضربتی داور رو كيش و مات و مسخ نمودند. فقط چند لحظه تمركز كنيد و بريد تو بحر جمله! در ادبيات نوين و كلاسيك دنيا، كم حرفی نيست، اين " باشه بابا I Speak. OK " !!!

شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۳

چند وقت پيش‌ها از شهركتاب چند تا نوار كاست خريدم و اين مدت بيشتر وقتها كه توی ماشين هستم، اونارو گوش ميكنم. ازشون خيلی خوشم اومد. راحت و روون و دلنشينه. چه اون كاستی كه زبونش رو می‌فهمم و از غم نون و كفشهای پاره‌پوره‌ و عشقهای دوران جوونیش ميگه و چه اونی كه اصلاً حاليم نميشه چی ميگه و زبونش چيه و اين همه جيغ و دادش واسه چيه ولی ته صداش، يه غم خاصيه كه به دل ميشينه و حس ميكنی داره با زبون تو حرف ميزنه! البته همونجور كه قطعاً همتون بهتر از من ميدونيد، انتخاب نوع موسيقی يه چيز كاملاً شخصی و سليقه‌ایه، حالا باز بعد از اين پست يه سری دوست و رفيق هنرمند كه تا حالا فقط مامانشون بهشون گفته وقتی توی حموم می‌خونند صداشون خيلی قشنگه ولی اصلاً نميدونند الفبای موسيقی چيه و فكر می‌كنند بعد از DO ، حتماً 3 مياد ، بيل و كلنگ دستشون نگيرند و از فردا باز بجون من نيفتند كه " آخه كيوان جون، تو چرا اين اراجيف رو گوش ميدی و سليقه‌ات آقا جواديه؟! تو اصلاً درك درستی از موسيقی نداری. موسيقی غربی خوب نيست. موسيقی شرقی خوب نيست. موسيقی شمالی و جنوبی خوب نيست. عصار و اصفهانی خوب نيستند. ابی و قميشی و شهريار قنبری، همشون چرت و پرت می‌خونند. تو چرا سنتی گوش نميكنی؟ هنر و موسيقی اصيل يعنی شجريان و ناظری و بالاخص سراج! شعر فقط حافظ و سعدی. مولانا و ابوالخير. آهنگهای سراج رو گوش كن تا روحت پرواز كنه. سراج اِله. سراج بله. سراج شيمبله "

ضمن احترام به تمامی اساتيد محترم موسيقی سنتی ايرانی از قمرالملوك وزيری گرفته تا مختاباد و همه كسانی كه بعدها در اين راه گام برخواهند داشت و ضمن ارج نهادن به ايده و عقيده و نظر تمامی دوستان و آشنايان و عزيزان، هنروران، هنر دوستان و سينه چاكان موسيقی اصيل و سنتی ايرانی بالاخص اونايی كه حاضرند در راه حسام‌الدين سراج از جون و خون و يه سری چيزهای خودشون هم بگذرند! به اطلاع ميرساند، اينجانب به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطی حاضر نيستم بيشتر از پنج دقيقه موسيقی سنتی گوش كنم. اصلاً هم برام مهم نيست در اين رابطه ديگران چی ميخوان فكر كنند بلكه چيزی كه برام مهمه جون خودمه! چون اگه قرار باشه تو ماشين و پشت فرمون موسيقی سنتی گوش كنم، خسته و كسل ميشم. وقتی خسته و كسل بشم، خوابم ميگيره و وقتی خوابم بگيره احتمالاً اون وقت بايد بياييد و من و ماشين و جنازه‌ام و اون كاست سراج رو از ته دره در بيارين! حالا متوجه شدی چرا موسيقی سنتی گوش نمی‌كنم، الـــاغ!

جديداً سه تا نوار از " خوليه ايگليسياس " منتشر شده كه آهنگهاش خيلی قشنگه. دو تا از كاستها به اسم HEY YOU و سومی MAMMY BLUE نام داره كه از معروفترين آهنگهای اين خواننده هست. و اما يك كاست بسيار زيبا هم جديداً از مرحوم حسين پناهی منتشر شده با نام " سلام، خداحافظ " كه اشعار پناهی، با صدای خودش و بصورت دكلمه اجرا شده. با همون سبك خاص حرف زدنها و همون بچه شدنهای پی‌درپی و گم شدنها و پيداشدنها و سادگی و بی‌غل و غشی‌هاش كه همه چيز به بوی نون تازه و ماما گاو و ريحون لب جوب و آسمون پر ستاره و پشكل گوسفند آميخته شده. خيلی قشنگ و دلنشينه. حرفهايی از جنس دل. حرفهای اون وقتهايی كه آدم خود خودشه. حرفهايی كه شايد خيلی وقته اون ته‌ته‌های دلمون مونده و ديگه بواسطه شيك و پيك شدن و كت شلوار كروات‌مون خجالت ميكشيم به كسی بگيم‌شون. حرفهای روزهايی كه ديگه فراموش‌شون كرديم. خلاصه كه اگه به مرحوم پناهی و شعرهاش علاقه دارين، شك نكنيد و حتماً اين كاست رو گوش كنيد كه اصلاً پشيمون نميشيد. من كه از بس گوش كردم ديگه همه نوار رو حفظ شدم.

اين جهانی كه همش مضحكه و تكراره، تكه‌تكه شدن دل چه تماشا داره؟!

چهارشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۸۳

بقول پرستو مثل اينكه خيلی‌هامون اين روزها دچار دپرشن فصلی شديم و با تغيير فصل و رسيدن پاييز، حال و احوال درونی‌مون هم دگرگون و خزون‌زده شده. معمولاً خيلی‌ها با تغيير فصل و بخصوص رسيدن پاييز همينجوری الكی و بدون دليل، صبح كه از خواب بيدار ميشن می‌بينند افسرده و دپرس هستند. اوايل پاييز انگار همه‌مون بدون درد و خونريزی، پريود روحی روانی ميشيم. الان هم از همون روزهاست. از همون وقتهايی كه هر كاری می‌كنی می‌بينی ذهن و روح و روانت مثل يه بركه خشك شده، خالی خالی شده. تهی از همه چيز. شدی مثل يه بركه ساكت و آروم توی يه عصر دلگير پاييزی. ساكت و آروم. آروم و وهم‌انگيز. حتی ديگه صدايی از جيرجيرك و قورباغه‌ها هم بگوش نميرسه. همه چيز خشك شده. همه چيز فراموش شده انگار كه سالهاست زندگی از جريان افتاده و مثل همون قورباغه‌ها از تو بركه قهر كرده و رفته. آره. بعضی وقتها ذهن آدم می‌خشكه، كپك ميزنه، حس می‌كنی لابه‌لای سلولهای خاكستری مغزت تار عنكبوت بسته شده، مثل يه چاهِ خشك و بی‌آب.
يه كمی زور ميزنم و افكارم رو جمع و جور می‌كنم، يه چيزهايی به ذهنم ميرسه ولی اونا همه‌شون رنگشون سياهه. حالا خودمون كم بدبختی داريم، همش از ضجه و ناله و درد و فغان هم بخوام بنويسم، كه ديگه اينجا ميشه ماتمكده. كم افسرده هستيم اونجوری ديگه همه‌مون دپرس، به معنای واقعی ميشيم. يه چيزايی هم به ذهنم ميرسه كه اونا هم يا بايد سرش رو بزنم و يا ته‌اَش رو كوتاه كنم و آخرش ميشه مثل همون شير بی‌يال و دم و اشكم و اينجوری‌ هم ......
پس ميگم اصلاً ولش كن. گور پدر ذهن و روان. گور پدر پاييز و خزون. گور پدر دپرس و دپرشن فصلی و غير فصلی. گور پدر بركه خشك شده. اصلاً گور پدر هر چی قورباغه و شاپرك و آهو و يابو!

دوشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۳

چهارشنبه هفته قبل صبح كه بطرف شمال راه افتادم تا 30 كيلومتری آمل هوا عالی عالی بود، جوری كه آدم دوست داشت از ماشين بياد پايين و بقيه راه رو پياده بره! ولی كم‌كم بارون شروع و بعدش ديگه هر چی كه به دريا و جنگل نزديكتر ميشديم شدت بارش بارون بيشتر ميشد. ديگه وقتی به جاده كناره و محمود‌آباد رسيديم سرعت و شدت و قدرت و حدت بارون جوری بود كه برف‌پاكن ماشين نمی‌تونست شيشه رو تميز كنه. همون حكايت پاره شدن كون آسمون و روون شدن بارون و اينجور مسايل بود. البته خب، همچين بد هم نشد و ماشين ما هم چشمش به جمال آب روشن شد و گرد و غبار چند ماهه‌ای كه كم‌كم داشت جزء لاينفكی از خود ماشين ميشد، از رخ و چهره‌اش زدوده شد و بعد از مدتها يادمون افتاد ماشين‌مون چه رنگی هست!

بعد از خوردن نهار يه كمی رمانتيك بازی درآوردم و يه صندلی برداشتم و رفتم تو تراس نشستم تا روح و روانم استراحتی كنه و زل بزنم به شُرشُر بارونی كه البته ديگه ماشالله هزار ماشالله خيلی بزرگتر از شُرشُر شده بود! يه كمی نشستم و رفتم تو حس ولی ديدم نه اين بارون، بارونی‌يه كه حس و حال عاشقونه‌ داشته باشه و نه اين هوا، هوای بيرون نشستن و رمانتيك بازی درآوردنه، چون يه ذره ديگه كه بشينم يا سيل منو با خودش برده و يا سينه پهلو كردم و جای نامزدی بايد برم سينه‌كش قبرستون بخوابم. انگاری كه تموم ابرهای باران‌زا كومولوس و استراتوس و زاخانوس! منتظر ورود ما به استان بودند تا به پيشواز و استقبال‌مون بيان. همينكه پامون رو از تهران گذاشتيم بيرون هوا چنان سرد و طوفانی شد و بارون چنان قلمبه قلمبه از آسمون ميوفتاد پايين كه بعيد ميدونم چهله زمستون هم هوا ديگه اينجوری بشه. خلاصه پاشدم و گفتم اين ريلكس شدن و جينگول مستان بازيها به من نيومده، روزنامه و كتابم رو زدم زير بغل و يه اخ تُف ازون سفارشی‌هاش انداختم به بخت و اقبال نامراد و تخمی خودم و رفتم توی ويلا و تا ساعت 6 بعدازظهر خوابيدم. چهارشنبه تلويزيون همش اعلام ميكرد احتمال وقوع سيل تو استان مازندران هست و از كنار رودخونه‌ها دور بشيد و هوا هم تا 15 درجه، كاهش دما داره. ديگه كم‌كم داشت گريه‌مون ميگرفت ولی هی بخودمون دلداری ميداديم كه فردا برای مراسم نامزدی حتماً هوا خوب ميشه. البته خب فرداش هم هوا خوب شد ولی ساعت 12 شب كه مراسم تموم شده بود! بعد از اينكه مهمونها همشون داشتند ميرفتند ابرهای باران‌زا هم همراه اونا معلوم نيست چی شدند و كجا رفتند. يهويی همشون گم و گور شدند. اصلاً انگار اون همه ابر و بارون وجود خارجی نداشتند. پنداری فقط اومده بودند برينند به مراسم نامزدی و سر و كله و آرايش مهمونها و وقتی از اين بابت خيالشون راحت شد، جل و پلاسشون رو جمع كردند و رفتند.

مراسم نامزدی به خوبی و خوشی برگزار شد. اونايی كه مدتها قِر تو كمرشون گير كرده بود دلی از عزا درآوردند و من هم چون كت شلوارم عاريه و امانت! بود و اينجور مواقع خيلی بدشانسم، ميدونستم اگه زياد بخواهم وسط مجلس جولون بدم يا كيك دَمر ميشه رو لباس، يا مادربزرگ عروس حالش بد ميشه و بالا مياره رو هيكلم و يا بعضی‌ از فاميل موقع ديدن من زياد احساساتی ميشن يهويی توی يه عمل ماچ و روبوسی، آستين كتِ امانت رو درميارند و اونوقت خر بيار و باقالی باركن، بنابراين ترجيح دادم همون گوشه كنار مجلس باشم و زياد اون وسطها آفتابی نشم تا بتونم امانتی رو صحيح و سالم به صاحبش برگردونم.

جمعه صبح هوا مجدداً عالی عالی شد. اولش قرار بود صبح بياييم تهران ولی وقتی هوا و شرايط جوی رو ديديم كه اونجور مطبوع و دل‌انگيزه نظرمون عوض شد و بعد از نهار راه افتاديم. از جاده و راننده‌گی‌های تو جاده نگم كه بلانسبت شما انگاری در طويله باز شده و يه مشت گاو و گوسفند و يابو و ماديون بدون چوپون ريختند وسط جاده. من فكر می‌كنم اگه تو اين همه سال به 4 تا قاطر اين همه آموزش داده بودند و گفته بودند چه جوری رانندگی كنند تا حالا ديگه اصول و راه و روش رانندگی رو ياد گرفته بودند ولی انصافاً بعضی‌ها تو فهم و شعور روی هر چی استر و چهارپا رو سفيد كردند!

شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۸۳

توی يه عصر پاييزیی كه بغض‌ها بی‌بهونه، شكسته ميشد و هق‌هق گريه‌ای كه بدنبال يه شونه می‌گشت تا بباره و بباره و بباره، غارغار كلاغها نشون از رفتنی ميداد. بوی عطر گل ياس و حلوا و گلابدون، شاخه‌های شكسته شب‌بوهای باغچه، سينی پُر شده از خرما و آوا و تلاوت قرآن، بوی ياس، بوی ترس، بوی بی‌كسی، بوی پيراهن آويزون بر جالباسی، بوی چای نيم‌خورده در فنجان همه و همه نشون از رفتنی ميداد كه ديگه بازگشتی تو اون نبود. توی يه عصر سرد و دلگير پاييزی و بی‌فردا، خزون كرد. خزون كرد و تا خود خدا رفت. خزون كرد و پاييز اون سال و تموم پاييزهای هر سال رو سياهپوش‌مون كرد. خزون كرد و با خزونش شبهای تنهايی و فردای بی‌كسی رو برامون به يادگار گذاشت. خزون كرد و دستهای سرد و سرمای زمستون رو به يادگار گذاشت. خزون كرد و نگاه مات و موهای سفيد به يغما رفته رو به يادگار گذاشت. خزون كرد و يك عكس قاب گرفته‌ی نشسته بر ديوار، شد همنشين خانه و مونس همه اهل خانه و ...
و الان هفت ساله كه از رفتن پدر ميگذره و هنوز هم باور ندارم كه ديگه نيست و هنوزم منتظرم دوباره برگرده كه اينبار خيلی حرفها باهاش دارم.

سه شنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۳

الان ساعت 12 شبه. فردا صبحه زود می‌خوام برم شمال. پنج‌شنبه نامزدی يكی از اقوامه و چون عروس خانم اهل شماله و بنا به رسم و رسوم ايرانی، ميزبان مراسم نامزدی و يا راحت‌تر و خودمونی‌تر بگم نامزدی با خانواده عروسه، بنابراين مراسم اونجا برگذار ميشه. من هم كه مادرزاد كشته مرده شمال‌اَم و می‌ميرم واسه اون آب و هوا بخصوص تو يه اين فصلش. از خدا خواسته چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و زودتر از عروس و دوماد و همه مدعوين يه روز زودتر ميرم تا يه كمی تنفس تو هوای پاك رو مزمزه كنم. تقريباً همه فَك و فاميلی كه دعوت هستند، پنج‌شنبه از تهران راه ميوفتن ولی من ديدم اين بهترين فرصته كه دو سه روزی از كار و زندگی يه‌شكل و يه‌نواخت و دود و ترافيك دور بشم و انرژی دوباره‌ای بگيرم.

شمال و طبيعتش رو خيلی دوست دارم. شمال كه ميگم منظورم استان مازندران. هر چقدر كه مازندران رو دوست دارم از گيلان بدم مياد! هر چند تموم شهرهای گيلان رو هم يك به يك رفتم ولی مازندران يه چيز ديگه‌ است. اگه ميشد ماسوله رو هم از گيلان جدا كرد و آورد انداختش يه گوشه‌ای از مازندران كه ديگه عالی ميشد. اون موقع‌ها كه جوون‌تر بوديم! و سر سوزن ذوقی داشتيم و مشكلات كنونی رو نداشتيم و يه سری "علی‌ بی‌غم" به تمام معنا دور هم جمع شده بوديم، ماهی نبود كه شمال نريم. بهار و پاييز و زمستون و تابستون برامون هيچ فرقی نداشت. آفتاب و بارون، تعطيل و غير تعطيل توفيری نداشت. كافی بود اون جمع چند نفری دور هم باشيم و تصميم بگيريم كه خب معمولاً هم هميشه با هم بوديم و يهويی بدون هيچ برنامه‌ريزی خاصی راهی متل‌قو می‌شديم و تازه ساعت 11 شب يادمون ميوفتاد يه زنگ به خونه بزنيم و بگيم ما شماليم و چند روزی نمياييم.

اِی بابا، چه زود پير شديم. چه زود بزرگترين خواسته و آرزوی زندگی‌مون شد، يه مسافرتِ شمال ديگه با همون دوستها و رفقا و با همون حس و حالهای قديم. چه زود همه چيز دير شد، پير شد، خاطره شد. چه زود گرد پيری به موهامون كه نه، به دلامون نشست و ديدن دوباره آلبوم عكس‌ نمه خنده‌ای به لب‌مون و قطره اشکي گوشه چشم‌مون نشوند. متل قو و درياگوشه، آراد و اون كوچه پس‌كوچه‌های خاكيش، چايی و قليون، مخابرات و حموم عمومی، كته كبابی ممد، باقالی و لبو و ذغال‌اخته و چاغاله‌ بادوم، هايت و لابی و قهوه‌ و نسكافه‌هاش، مه و جنگل و نمك‌آبرود، بارون و بارون و بارون و اون صدای تَلَق تَلَق شيرونی و بوی هيزم و آتيش شومينه، مستی و ساحل و درددلهای عاشقونه، اميردشت و لاكوده، آبادگران و حسن چالوسی و سير و زيتون و سماق و برگ و كوبيده، پكهای عميق ماربرو و پيچ و جاده و كريس‌دی‌برگ، شمردن هزاری و دعوا سر دادن دُنگ پسته و تخمه و چيپس و چس‌فيل و ... از اون جمع چند نفره كه نه فقط رفاقت، بلكه سالها با هم زندگی كرده بوديم، اِسی و علی‌قلمبه كه جل و پلاسشون رو جمع كردن و راهی ينگه دنيا و ساكن كاليفرنيا شدند و تنها دلخوشی‌مون شد تماسهای گاه و بيگاه تلفنی و شنيدن صداشون و ياد‌آوری همون روزها و همون خاطرات و همون خنده‌ها كه پنداری يه جايی همین گوشه كناراست ولی سالهاست گم و گور شده و مدتهاست که داريم دربه‌در دنبالش ميگرديم. بلا روزگاری شده این روزگار. ما دلمون اونور دنيا پيش اونا و اونا دلشون اينور دنيا، پيش ماست! علی‌شلمبه و اون يكی دو نفر ديگه‌ای هم كه اينجا موندند، درگير روزمرگيها و بگير و ببندها و سگ دو زدنهای زندگی خودشون هستند. هر چند اگر فردای روز همه اون آدمها دوباره دور هم جمع بشيم، ديگه نه جسارت ديوونه بازیهای قديم رو داريم و نه دل و دماغ و حال و حوصله‌ خل بازيهای گذشته رو!

آره بريم و دو سه روزی استراحت كنيم و اگه توفيق شد شب نامزدی بشگنی بزنیم و قری بديم و شيلنگ تخته‌ای بندازيم كه از شنبه ماه رمضون شروع ميشه. هر چی این یک ساله خوردیم و خوابیدیم دیگه بسه. یه ذره هم به روح و روان و جسم و جونمون رسیدگی کنیم و استراحت بدیم. ماهی كه بهرحال فصل عبادت و ساخته شدن دوباره است و بايد به حساب كتاب‌مون رسيدگی كنيم، قبل از اينكه شيپور صوراسرافيل دم گوش‌مون نواخته بشه و بوی الرحمان‌مون تو فضا پخش بشه.

دوشنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۳

پنج‌شنبه شب با اهل و عيال و عده‌ای از دوستان رفتيم سينما فرهنگ و فيلم فارنهايت 11/9 رو ديديم. برام خيلی جالب شده، نمی‌دونم چرا فيلمهايی رو كه اينهمه ازشون تعريف و تمجيد می‌شنوم و كلی دكتر مهندس اونارو نقد و بررسی و تفسير و تحليل می‌كنند و تو جشنواره‌های مختلف انواع و اقسام جايزه‌ها رو می‌برند رو وقتی می‌بينم اصلاً خوشم نمياد! پنداری تو زمينه فيلم و سينما از لحاظ سليقه دارم برخلاف جهت آب شنا می‌كنم و مذاقم با بقيه فرق داره و با منتقدان و كارشناسان سينما در تضاد و تعارضم! اين فيلم هم از همون فيلم‌هايی بود كه در رابطه‌اش كلی بَه‌بَه و چه‌چه شنيده بودم ولی به نظرم اصلاً چنگی به دل نزد. مايكل مور با زيركی يه سری صحنه‌ها و تصاوير مستند مختلف رو چسبونده بهم و يه نما و تصوير كلی از بوش و آمريكا ارائه كرده. به نظر من بوش يه ديوونه احمقه كه با سياست و تصميم‌گيريهای غلط و نابخردانه‌اش تموم دنيا رو عرصه تاخت و تاز كرده و يه جورايی ريده به آرامش و صلح جهانی و امنيت و آسايش همه رو سلب كرده، در اين هيچ شكی نيست ولی اينی كه بخواهيم يه بعدی به قضيه نگاه كنيم و با يه سری تصاوير سر هم شده، چهره و تفكر يه فرد و يه دولت رو نشون بديم اين ديگه آخر رندی و زرنگيه!

سانس اكران فيلم هر شب از ساعت 10 تا 12 هستش. تو جمعی كه پنج‌شنبه رفتيم سينما دو سه تا از دوستان به شدت هنردوست بنده هم بودند كه فكر كنم آخرين فيلمی كه ديده بودند صمد به مدرسه ميرود، بود! اون شب چون تنبلی رو كنار گذاشته و از تجريش تا دم سينما فرهنگ پياده رفته بوديم و چون فيلم هم زبون اصلی بود و مجموع سواد اين دوستان گرامی، سيكل نظام قديمه بنابراين مجبور بودند هی مثل شتر‌مرغ گردن بكشن و ترجمه‌ها رو كه بصورت زيرنويس بودش، بخونند. مجموع اين عوامل باعث شد، اونا هم دست و پاشون و هم چشم و چالشون خسته بشه و ناخواسته بر روی صندليهای بشدت‌ راحت سينما بخواب فرو برند. هنوز 10 دقيقه از فيلم نگذشته بود كه چنان خروپفی راه‌ انداختن كه پنداری خرس اومده تو سالن! اولش گفتم ولش كن بذار بخوابند ولی وقتی نگاه چپ‌چپ دور و بريها رو ديدم پيش خودم گفتم خاك تو سر من با اين دوست و رفيقهای هنرمند و هنردوستم! ما رو باش با كيا اومديم سيزده‌بدر. مردم رفيق دارند ما هم رفيق داريم! از دو روز قبل بايد از كار و زندگيت بزنی و بری براشون بليط بگيری، پولش هم بخوره تو سرشون چون اونا كه عادت ندارند پولش رو بدند، انگار كه اصلاً از بچه‌گی مامانشون برای شلواراشون جيب ندوخته! با ماشين بری دنبالشون و با بدبختی از ترافيك و شلوغی شب‌های پنج‌شنبه تهران‌ كه خر صاحبش رو نمی‌شناسه گذر كنی و با بدبختی برسی به سينما و اونوقت 10 دقيقه از فيلم نگذشته ببينی همراهان عينهو اصحاب كهف بخواب فرو رفتند و خرناسه می‌كشند ..... جداً ای خاك عالم تو اون فرق سرتون كه تو اون تاريكی سينما هم آبرو واسم نذاشتين و يه كاری كردين وقتی فيلم تموم شد و چراغها روشن، بواسط داشتن چنين دوستان انديشمند و هنروری ديگه روم نميشد از در سينما بيام بيرون. حالا جالبه همين گرو پُررو بعد از ديدن يعنی بهتر بگم، اصلاً نديدن فيلم، تا ساعت دو نصفه شب هم نشسته بودن و داشتن فيلم رو نقد و بررسی ميكردن!

شنبه، ۱۸ مهر ۱۳۸۳

پنداری تنها چيزی كه تو دنيا به عدالت تقسيم شده مرگِ!

سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳

ما ايرانيها بواسطه داشتن مهر و محبت و بروز احساساتی كه فقط مختص خودمونه و تو هيچ ايل و قبيله‌ و طايفه‌ای هم تا حالا يافت نشده، شهره شديم. مهر و محبتی كه يه سری جاها خوب و عوضش خيلی جاها آزار دهنده و اعصاب خردكنه. جملات قصار و گهرباری كه از سر دوستی و عشق و علاقه از دهن عمه و خاله و دايی‌ و عمو درمياد و بعضی مواقع مرهم درد و خيلی مواقع ميرينه به تموم سلسله اعصاب و روان و سيستم‌های تنفسی و گوارشی و گردش خون آدم!

مهمونی‌ و دورهم نشينی‌های فاميلی، كانون و مركز بروز چنين احساسات داغ و آتشين‌ايه . كافيه چند تا از فاميل دور هم جمع شده باشن و پنج دقيقه از مهمونی گذشته و يه چايی و يه خيار بخورند و شكم‌شون سير بشه، ديگه اونوقته كه ابراز احساسات‌ و بيان نقطه ‌نظراتشون گُل ميكنه. مادربزرگ 75 ساله در رابطه با مدل موی دخترها و زير ابرو برداشتن‌شون ميگه و قوياً اصرار بر اين داره كه دوره آخرالزمون شده. خان‌دايی در رابطه با پاچه شلوار پسرها و ژل زدن به موهاشون و طريقه پول خرج كردن و بالا پايين كردنشون تو جردن ميگه. اول از بچه‌های همسايه شروع می‌كنند و يه جورايی‌ به در ميگن تا ديوار بشنوه ولی بعدش ديگه طاقت نميارند و يهويی گير سه پيچ ميدن به جوونهای فاميل و نصيحت پشت نصيحت و توصيه پشت پيشنهاد و مهمونی تبديل ميشه به اندرزگاه! به كوچكترها توصيه می‌كنند ازدواج كنند. برای دخترها، شوهر‌های خوب و پولدار و برای پسرها، دخترهای نجيب و خونواده‌دار آفتاب‌نديده پيدا می‌كنند! به اونهايی كه ازدواج كردن پيشنهاد می‌كنند هر چه زودتر بچه‌دار شن. به بچه‌دارها ميگن يكی يا خُل ميشه يا ديوونه پس يكی كمه، يكی ديگه بيارند تا جفت بشه! به اونايی كه دوتا دارند توصيه می‌كنند دست از فعاليت برنداشته و دوباره حركت خودشون رو شروع كنند و همين‌جوری الاماشالله ...

كافيه يه دختر پسر بيست‌و‌پنج، شش ساله باشی و هنوز ازدواج نكرده باشی، اينقدر از مزايای ازدواج و تشكيل زندگی ميگن كه خواهر مادر آدم رو سرويس می‌كنند. اونا خبر ندارند كه درسته خيلی از جوونها هنوز ازدواج رسمی نكردند ولی تو اينجور مسايل تجربه‌شون از همه ريش سفيد‌ها مجلس بيشتره ولی روابط و ضوابط ايرانی حكم ميكنه آدم تو اینجور مواقع مثل اين بچه مُنگل‌های عقب‌افتاده همين جوری مات و مبهوت بشينه و به حرفهای بزرگتر‌ها گوش كنه و خودش رو مشتاق نشون بده و يه جوری وانمود كنه كه مثلاً اين مباحث براش خيلی جالب و هيجان‌انگيزه و تا حالا اصلاً خبر نداشته سفر به سانفرانسيسكو چی بوده و چه جوری انجام ميشده!

كافيه دو سال از ازدواجت گذشته باشه و تو هنوز بچه‌دار نشده باشی، ديگه وامصيب‌تا. كرام‌الكاتبين بايد به فريادت برسه. تو كسری از ثانيه تموم مردی و مردونگیت رو با تموم حواشی و مخلفاتش ميبرند زير سوال. اَخته‌اَت می‌كنند، بی‌عرضه‌ات می‌كنند، اجاق‌كورت می‌كنند، آغات می‌كنند و تو بايد هی سرخ و سفيد بشی و مراعات حالشون رو كنی و هيچی نگی كه بهشون برنخوره. آدم اينجور مواقع دوست داره همونجا وسط جمع، پاشه بره بالای ميز ناهارخوری و با اجازه بزرگترها و تمامی حضار و با نهايت احترام و ادب، شلوارش رو تا زانو بكشه پايين و دستگاه و تشكيلات و آلت تناسلی‌ا‌ش رو بصورت تمام قد و پرسپكتيو و از تمامی جهات به مدعوين و حاضرين در جلسه نشون بده و اعلام كنه، هر كسی هم نسبت به وجود آلت قتاله شك و ترديد داره، ميتونه خودش بياد جلو و از نزديك تماشاش كنه تا خيالشون از اين بابت راحت راحت بشه.

هر چی بهشون ميگی عمه‌جان، عموجان فداتون شم زمونه عوض شده، ديگه مثل قديم نيست هی زير كرسی بخوابی و هی اينقدر بچه‌دار بشی كه اسم‌هاشون رو يادت بره. الان خودت و زنت كار ميكنی هشتت گرو نُه‌تونه، زندگيها سخت شده، خواسته‌ها و توقعها و آرزوها و اهداف عوض شده. اينا رو ميگی و هی اونا ميگن، ای بابا چقدر سخت ميگيری ما سيزده سالگی عروسی كرديم و تو پونزده سالگی دو تا بچه‌ داشتيم. ميگم خب شرايط اون موقع فرق داشته الان ديگه نميشه همين‌ جوری بی‌حساب كتاب، ابراز احساسات كنی. الان اگه يه موقع چيزی از دستت دربره خيلی جاهات جر ميخوره ولی باز حرف حرف خودشونه و انگاری داری ياسين بگوش درازگوش ميخونی. خيلی كار خوبی كردند، هی تاريخ نكبت‌بار و پروسه نگين زندگی‌شون رو كه پنداری فقط به خوردن و خوابيدن و ... گذشته رو شرح ميدند. خدا وكيلی اينجور مواقع آدم دوست داره با يه لگد بره تو دهن دايی بزرگه و تموم دندوناش رو بريزه تو بشقاب جلوش كه دو تا هلو و يه موز گذاشته توش و داره می‌لومبونه. با يه چاقو هم سر مادربزرگه رو ببره كه حرف حاليش نيست و هی گير داده به كيشميش و گردو و عسل و روغن كرمونشاهی و قوه و قدرت و هی آهی می‌كشه و از چيزهای خوب بابا بزرگ خدا بيامرز ياد ميكنه و بعدش يواشكی زير گوش عمه بزرگه یه چیزهایی بگه که خب گفتنش اینجا خوبیت نداره!

خلاصه كه تو اكثر اين مهمونيهای فاميلی، بزرگترها فكر می‌كنند اگه حرف نزنند و ابراز وجود نكنند بقيه فكر می‌كنند اونا سكته مغزی كردند و قادر به تكلم نيستند. دائماً يا دارند غر ميزنند و از اين و اون ايراد ميگيرند و يا جوونهای الان رو با دوره خودشون مقايسه می‌كنند. كسی ندونه فكر ميكنه اينا تو زمون خودشون شق‌القمر می‌كردند. فكر كنم سوای يه سری حرفها و يه سری آدمها كه هميشه صحبتهاشون متين و منطقی‌ايه و تو سن 70 سالگی هم درست ميگن و عمل می‌كنند، تو بيشتر جاها بايد ميوه و شيرينی‌مون رو بخوريم و هرازگاهی برای دلخوش‌كُند، يه سری تكون بديم كه فكر كنند داريم به حرفهاشون گوش می‌كنيم. اگه قراره باشه كسی خودش رو همسن و سال و هم‌نياز طرف مقابل كنه، اكثراً اين ما هستيم كه بايد خودمون رو يه آدم 65 ساله كنيم و تموم احساسات و عواطف و نيازمون رو از بين ببريم و بعد بشينيم دور يه ميز و حرف بزنيم تا بتونيم به يه نتيجه دلخواه برسيم وگرنه اونا هنوز اعتقاد دارند جوونها باید زودتر ازدواج کنند و سرسامون بگیرند و نُه ماه بعدش هم حتماً باید یه بچه کاکل زری تحویلشون بدند وگرنه ...!

دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳

سرانجام فيلم زيبای " پيشنهاد بی‌شرمانه " رو ديدم. من فيلم ببين حرفه‌ای نيستم كه مثل بعضی‌ها هفته‌ای 4-5 تا فيلم ببينم بهمين خاطر هنوز خيلی از فيلم‌های مطرح و زيبای سينما رو نتونستم ببينم ولی هر وقت كه فرصتی پيش بياد و دو سه ساعتی بيكار باشم و قرار باشه جلوی تلويزيون بشينم، حتماً يا برنامه ورزشی می‌بينم يا فيلم‌سينمايی.

فكر كنم خيلی‌هاتون اين فيلم رو ديديد. اگر هم نديديد توصيه می‌كنم حتماً ببينيدش. من كه خودم به شخصه خيلی ازش خوشم اومد. فيلم در عين رومنس و احساسی بودنش صحنه‌هايی داره كه نفس كشيدن رو برای آدم سخت ميكنه! در يه قسمتی از فيلم، بعد از اينكه هنرپيشه زن، " دمی مور" از پيش اون مرد ميلياردر كه قرار شده بود به ازای يك شب هم‌بستر شدن باهاش يك ميليون دلار بگيره، دوباره پيش همسرش بر‌می‌گرده، به شوهرش ميگه، من فقط يك شب جسمم با اون مرد بود، نه روح و قلبم.
جمله‌ای بسيار زيبا و با مفهوم. جمله‌ای كه راز خوشبختی و كليد سعادت زندگیه. به نظر من شكل و شمايل زندگی‌های كنونی، عشق و عاشقی‌های ما جوونهای امروزی و خيلی از ازدواجهايی كه خوش خوش‌شونش فقط مختص ماه عسل بوده و چند ماه بعدش گيس و گيس‌كشی و فحش خواهر مادر و شور عشق خيلی زود به طلاق منجر ميشه، همه نشون ‌دهنده اين نكته است كه احتمالاً خيلی از ماها صرفاً بدنبال همون چيزی بوديم كه تو اين پروسه كمترين و بی‌ارزشترين قيمت رو داشته يعنی، جسم طرف و هيچ وقت هم نخواستيم و يا شايد هم نتونستيم با روح و روان و انديشه و قلب طرفمون ارتباط برقرار كنيم. تو مسير پر دست‌انداز و سنگلاخی شناخت، معمولاً دنبال راحت‌ترين و سهل‌الوصول‌ترين مشخصه، كه همون ظاهر و جسم و تَن و بدن آدمها بوده، رفتيم و متاسفانه نگاه خيلی از ماها تنها به همين تك فاكتور محدود شده. هيچ كسی از بَر و روی زيبا، قد بلند، پای كشيده، ابرو و موی آنچنانی و چشمانی اينچنانی بَدش نمياد ولی به چه قيمتی؟! با چه نيتی؟! هميشه همه‌مون بدنبال زيباترين موجود ممكن بوديم بدون اينكه نگاهی به خودمون انداخته باشيم و يا در نظر داشته باشيم آيا قد و بالای اين فرد به اندازه گليم‌مون هست يا نه؟! اگر فقط بدنبال پر كردن اوقات فراغت و رفتن با يار به مهمونی و بوييدن و چيدن و دستمالی كردن، هستيم كه طرفمون هر چی خوشگل‌تر بهتر، هر چی نفهم‌تر مناسب‌تر، هر چی بدون روح‌تر مقبولتر ولی اگه بدنبال كسی هستيم كه شريك زندگی‌مون باشه بايد بدونيم كه مهمترين‌ شراكت تو اين قضيه شراكت روحی و روانی و تفكریه.

انتخاب شخص مورد نظر برای ازدواج بسيار بسيار مشكله اصلاً شك نكنيد. به نظر من انتخاب همسر، مهمترين انتخاب يك انسان در طول زندگی‌اش. پس بايد به بهترين شكل و در نظر گرفتن تمامی فاكتورها صورت بگيره. زيبايی خوبه ولی اگه قرار باشه فاكتور و الويت اول انتخاب باشه بعيد ميدونم بعد از يه مدت (خيلی كوتاه) كه اندازه و سايز و پستی بلنديهای جسمی و ظاهری مشخص و برای طرفين عادی شد، باز هم اين فاكتور بتونه باعث بقاء زندگی باشه. يقين بدونيد اينجور انتخابها سرانجامی نداره. به نظر من همسر آدم حتماً حتماً حتماً بايد زيبا باشه ولی قبل از داشتن جسم و بدن زيبا چيزهای ديگه‌ای هم هست كه تاثيرش تو زندگی خيلی بيشتره. شايد اگه يه كمی الويتهای انتخاب‌ همسرمون رو پس و پيش كنيم نتيجه بهتری بتونيم بگيريم!

شنبه، ۱۱ مهر ۱۳۸۳

اين روزها اونايی كه تو تهران بنا به واسطه شغل و كارشون مجبورند صبحهای زود از خونه بزنند بيرون، رسيدن پاييز رو زودتر از ديگران لمس كردند. صبحهای زود هوا خنك شده، خنك كه نه، راستش رو بخواهيد يه جورايی سرد شده. از اون سرماهايی كه يهويی همه موهای تنت سيخ ميشه و بدنت كرخت ميشه ولی اذيت نميشی و يه جورايی دوست‌ داشتنيه. از اون سرماهايی كه سطحيه و فقط پوست بدنت سرده و هاهای دهنت، ميتونه دوباره گرمت كنه. از اون سرماهايی‌ كه اگه روت بشه و مطمئن باشی ديگران بهت نمی‌خندن، دوست داری اون كاپشن جين پاييزه رو از تو كمد درآری و تنت كنی.

تقويم رو نگاه ميكنی می‌بينی 10-11 روزه از مهر گذشته. تغيير آب و هوا هم همين رو ميگه، پاييز رسيده. خش‌خش برگها و خنكی هوا و انارهای‌ قرمز پشت وانت و ذغال‌اخته‌های سياه‌شده، همه خبر از رسيدن پاييز ميدن. بچه مدرسه‌ایها با اون روپوشها و كوله‌پشتی‌های رنگ‌وارنگشون هم نشونه‌ اومدن پاييز هستند. هی رو برگها راه ميری. هی خش‌خش می‌كنی. هی با غار غار كلاغها همراه ميشی. هی ياد اون چيزهايی كه داشتی و نداشتی ميوفتی. هی دوست داری بخودت بقبولونی كه دوباره پاييز اومده ولی هيچ فايده‌ای نداره. پاييز اومده ولی حس‌های پاييزی هنوز نيومده. پاييز اومده ولی بوی پاييز هنوز نيومده. پاييز اومده ولی حال و هوای پاييز هنوز نيومده. نمی‌دونم دماغمون كيپ شده، پوليپ شديم يا ايراد از جای ديگه است؟ نمی‌دونم حس‌هامون چرا كويری شده. برهوت شده. نمی‌دونم چرا اون بوی خاص پاييز نمياد؟ بوی عاشقی. بوی تنهايی. بوی سكوت. بوی عصرهای خزون‌زده. بوی يار. بوی كسی و بی‌كسی... پاييز اومده ولی انگار يه چيزی كم داره!