پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۸۳

هفته قبل در يه جريان ناخواسته با همراهان ( كاروان ) عروسی كه خيلی‌هاشون مست مست و خيلی‌هاشون هم از مست يه كمی اونورتر بودند، درگير شدم. درگيری كه تو اون جريان بنا به گفته خودشون من هيچ تقشی نداشته و مقصر اول و آخر، خودشون بودند. همونايی كه از بس خورده بودند هيچ كنترل و تعادلی نداشتند. البته اين جماعت با معرفت!!! كه بيش از 100 نفر بودند و طرف دعواشون هم فقط من ( و البته خانم‌ام كه تو ماشين بود ) بوديم، بنا به گفته خودشون اهل .... بودند و ظاهراً خيلی هم به اين قوم و نژاد ميباليدند! چونكه در حين درگيری در حاليكه مست لايعقل بودند با داد و فرياد، مليت و قوميت با اصالت و شرافت‌شون! رو به رخ من می‌كشيدند.

تا موقعی كه پليس 110 بخواد بياد حدود ده دقيقه‌ای از ماجرا گذشته و مشخص بود كه تا اونموقع ديگه هيچ كدوم از مهمونهای مست باقی نمونده باشند. دقيقاً يك هفته از كار و زندگی افتادم و دنبال پيگيری پرونده بودم. كلانتری، دادسرا، پزشكی‌قانونی، مامور، پرونده، قاضی، پليس، كلانتری، احضارئيه و همه اين رفتن و اومدنها، فقط و فقط بخاطر اين بود كه به اين جماعت زبون نفهم، بفهمونم تهران و شهرنشينی آداب و رسوم خاصی داره، برای وارد شدن به اجتماع و زندگی اجتماعی بايد شرايطی داشت و اصولی رو پذيرفت. گذشت، زمان عربده‌كشی و جفتك‌زدن، اينجا نه جنگله و نه طويله كه با داد و بيداد و عرعر و جفتك، يونجه بیشتری طلب كنی. اگر هم قراره تو عروسی چيزی زهرمار كنی اينقدر كوفت كن كه بتونی رو پات وايستی و بفهمی داری چه گٌهی ميخوری كه وقتی يه كمی از اون حال و هوا دراومدی و فهميدی چی به چيه، شبونه راهی همون دياری كه خيلی بهش ميباليدی فرار نكنی. هر چند عروسی‌ای كه مهموناش با نيسان بيان، ديگه معلومه چه شاخ شمشادهايی هم از توش در مياد!

خلاصه مردان غيور و نترس و مسببين و مقصرين اصلی حادثه تا موقعی كه تو عالم هپروت بودند، خيلی عَر و گوز می‌كردند ولی وقتی مستی‌شون پريد و فهميدن چيكار كردن، شبونه راهی همون ديار پهلوون‌پرور خودشون شدند. البته شكايت من هم از صاحبخونه بود، چونكه من هيچ شناختی از مهموناش نداشتم. صاحبخونه محترم! هم در اثر ترس و اضطراب زياد به احضارئيه‌های فرستاده شده اصلاً توجه‌ای نكرد و موقعی به كلانتری تشريف آورد كه حكم جلبش صادر شده بود و اگه با پای خودش نيومده بود بايد كَت بسته و با دستبند تشريف‌فرما ميشد.

خلاصه مثل هميشه تو اينجور مواقع دو سه نفر رو واسطه و خودش هم اينقدر ضجه و ناله كرد و دعا بجون من و خونواده‌ام كرد و اينقدر از پهلوونی و جوانمردی و لوطی‌گيری‌‌ام گفت كه ديگه دلم براش سوخت و چون خودش هم معترف بود كه خودش و مهموناش بطور صددرصد مقصر بودند، ديگه نخواستم قضيه رو بيشتر از اين كِش بدم بنابراين تو كلانتری رضايت دادم و به قائله خاتمه دادم. خلاصه يه هفته‌ای لحاف و تشك‌ام تو كلانتری پهن و آبونه اونجا شده بودم! درسته كه از اينجور پرونده‌ها خيلی زياد در جريانه و هر روز صدها و هزاران نفر با مشت و لگد به جون هم می‌افتند ولی فكر می‌كنم شكل رسيدگی به شكايات و پرونده‌ها بايد خيلی سريع‌تر از اينی كه در حال حاضر در جريانه، باشه. يه جورايی بايد مسير رسيدگی كوتاهتر بشه. راستش اينقدر آدم بايد بره و بياد كه وسط‌های راه خودش از شكايتش منصرف ميشه!

دوشنبه، ۶ مهر ۱۳۸۳

مزرعه پدری رو ديدم. فيلم خوبی بود. فيلمی كه سوای بحث فنی و تكنيكی‌اش دوباره حال و هوای جبهه و جنگ رو برای خيلی از ماهايی كه ديگه كم‌كم داشت يادمون ميرفت، يه همچين روزهايی هم داشتيم، زنده ميكنه. مزرعه پدری تو همون حال و هوای خاص سينما ملاقلی‌پوری بود كه ظاهراً بنا به دلايلی، ديگه قصد ساختن فيلم سينمايی رو نداره. فيلم دوباره خاطرات دهه شصت رو تو اذهان زنده ميكنه و اين ميتونه حركت خوبی باشه. به نظر من بايد فيلم‌های خوب جنگی ساخته بشه تا هيچ وقت جنگ و مردان جنگ فراموش نشن. شايد خيلی از بر و بچ‌ 18-19 ساله كنونی هيچ شناختی از اون روزها نداشته باشند و جنگ و آدمهاش رو نديده باشند و تنها تصوری موهوم از اون روزها و اون آدمها تو ذهنشون باقی مونده باشه. همه ما از جنگ نفرت داريم، بيزاريم ولی اين دليل نميشه كه يادمون بره كه چند سال قبل، جنگ چه به حال و روز اين مردم و اين سرزمين آورد. جنگی ناخواسته و تحميلی كه اگر نبودند عده‌ای جوون مخلص و مخلص و مخلص، الان ديگه همه‌مون بايد تو تهران عربی ‌صحبت می‌كرديم!

ماها نبايد اون كسانی رو كه از همه چيزشون گذشتند، زن و بچه، پدر و مادر، دوست و رفيق، عشق و يار و رفتند تا از اين گربه خموش محافظت كنند رو فراموش كنيم. اگر ما هنوز با توجه به موقعيت جغرافيايی خاصی كه داريم و در عين اينكه چسبيده به كشورهای عربی هستيم ولی هنوز ايران و ايرانی باقی مونديم، بواسطه همون آدمها بوده. مصر و تونسی كه اون سر دنيا هستند، چون نداشتند يه سری آدمی كه خون و نژاد و خاك براشون مهم باشه، شدند بزرگترين كشورهای عربی ولی ما سالهاست كه در جوار كشورهای عرب هستيم و ايرانی باقی مونديم و اين يعنی ارزش. ماها خيلی مديون اون آدمها هستيم. آدمهايی كه با يه نيت و هدف ديگه رفتند حالا اگه در غياب اونا يه سريها سوء‌استفاده كردن و هزار و يك امتياز گرفتند اين بی‌انصافی محضه كه بخواهيم همه اينا رو به پای اونا بنويسيم. آدمهايی كه سالهاست ديگه ساكت شدند. آروم شدند. گوشه گرفتند. آدمهايی كه خلوتشون رو يا با ويلچرشون سر ميكنند و يا رفتند لای جمعيت و خودشون رو گم و گور كردن. آدمهايی كه رفتن و ديگه برنگشتن و سالهاست يه پلاك حلبی تيكه شده، خاطره اونها رو برای يه مادر چشم انتظار زنده نگه داشته!

چهارشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۳

خودم هم دوست داشتم مثل پارسال با رسیدن پاییز و روز اول مهر دوباره از همون روزها و همون بوها و همون حسها بنویسم. اول مهری که تا موقعی که بچه بودیم، اومدنش مدرسه و کیف کتاب رو همراه خودش میاورد و وقتی که یه کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم، دیگه تنها دغدغه زندگی‌مون ننوشتن دیکته شب نیست، رسیدنش حسهای عاشقی رو برامون زنده میکرد.

خیلی‌هامون با پاییز عاشق شدیم. خیلی‌هامون عاشق نبودیم ولی تو پاییز حس عاشقی داشتیم. خیلی‌هامون با پاییز، خزون کردیم. خیلی‌هامون تو پاییز، پیدا کردیم و تو پاییز گم کردیم. خیلی‌هامون با پاییز بارونی شدیم. خیلی‌هامون با پاییز مرد و زن شدیم ولی برای یکی دیگه و خاطرات عاشقی‌مون رو زیر اون برگها به امانت جا گذاشتیم. خیلی چیزها می‌خواستم بگم ولی همونجور که نوشتن این چند خط در این موقع شب، یهویی و ناخواسته انجام شد، تموم اونچه که از دوشنبه شب تا حالا هم برام پیش اومده یهویی و ناخواسته بوده. برای اولین بار پام به کلانتری ( سر یه قضیه شخصی ) باز شد و این توفیق رو یافتم که از نزدیک شاهد اعمال قانون باشم. حوصله اینکه بخوام بگم چی شده رو حداقل الان ندارم و انصاف هم حکم میکنه در رابطه با نحوه قضاوت، هیچی نگم، نه انتقادی کنم و نه به‌به و چه‌چه‌ای و صبر کنم ببینم نهایتاً نتیجه پرونده چی میشه. پرونده‌ای که فعلاً من شاکی هستم و از دیشب تا حالا تو کلانتری و دادسرا و اینور اونور دنبال اين پرونده بودم.

فقط اومدم بگم حیف از " اسم آدم " که رو یه سریها به اشتباه جا مونده. پاییز و مهر حسهای خوبی به آدم میده. تو این روزها یه نفس عمیق بکشیم، ماها با این حسها زنده‌ایم. الان که دیگه زندگی‌مون پر شده از پستی و نکبت و ننگ و عار. یه نفس عمیق بکشیم و یاد اون روزهای بچه‌گی بیفتیم که هر چی از اون روزها بیشتر دور میشیم، از طینت و فطرت اصلی خودمون دور میشیم و به حیوانیت که جداً برازنده یه سریهاست نزدیکتر میشیم. پاییز و حس قشنگ عاشقی رو از دست ندیم که اینا دیگه آخرین دستاویزه برای اینه که بگیم ماها انسانیم!

دوشنبه، ۳۰ شهريور ۱۳۸۳

امروز هوس كردم يه كمی غرغر كنم. ميخواهم يه كمی‌ نق بزنم. ميخوام كنيز حاج ‌باقر بشم. بعضی‌ وقتها اين غرغرها حال آدم رو بهتر ميكنه. شكر خدا دور و برم هم چيزی كه زياده آدم غرغرو و بهونه‌گير!

دو سه روزه كه اين سيستم بلاگ رولينگ خراب شده. بعد از خراب شدنش تازه می‌فهميم يه سری چيزها وقتی كه هست اينقدر بهش عادت می‌كنيم و اينقدر بدون دردسر و راحت بهمون خدمات ميدن كه اصلاً فلسفه وجودی‌شون ميره زير سوال! بنابراين بد هم نيست يه وقت‌هايی نباشند تا آدم قدر عافيت رو بدونه. آدم حالا كه فكر می‌كنه می‌بينه وقتی كه اين سيستم بلاگ رولينگ نبوده وبگردی چه رنج و مشقتی داشته‌ها. هی بايد وبلاگهای رو چك كنی تا ببينی كی تونسته با فراخی باسنش كنار بياد و آپديت كنه و اين يعنی به فاك رفتن وقت و پول و انرژی!

هر چی كه روزها ميگذره آدم برای وبلاگ نوشتن محدودتر ميشه و اونهم بواسطه اينه كه يه سریهای كه هيچ دلخوشی از ريخت و قيافه‌اشون نداری، تونستند خيلی اتفاقی آدرس وبلاگت رو پيدا ‌كنند و اونوقته كه هی بايد خودسانسوری كنی و سر و ته مطلب رو بزنی. دلم لك زده برای اون روزهای اول كه وبلاگ می‌نوشتم و همچين راحت و فراغ‌البال فحش خواهر مادر نثار جماعت ميكردم. البته الان هم اگه پاش بيفته و موردش پيش بياد، فحش ميدم ولی لطف و صفای اون فحش‌های از ته دل، يه جور ديگه‌ای بود. ميدونيد اون فحشها چون با خلوص نيت بود، هم به دل خودم ميشست و هم به دل اون طرف و قطعاً خواهر مادر مورد عنايت قرار گرفته هم وقتی از نيت آدم مطلع ميشدند خوشحال ميشدند. حالا كه فعلاً اين اوركات واسه من شده دسته خر! چند نفری كه اصلاً ازشون خوشم نميومد و حتماً هم، الان دارن اينارو ميخونند ( سلام، صبح بخير! راحت اينجا رو پيدا كردين؟! ) آدرس اينجا رو از تو اوركات پيدا كردند. بهمين خاطر مجبور شدم آدرس وبلاگم رو از تو اوركات بردارم و جاش يه بيلاخ بذارم. اون روزهای اول كه اوركات رايج شده بود اصلاً فكر نمی‌كردم اوضاع اينقدر خر تو خر و بل‌بشو بشه وگرنه به فلان جام ميخنديدم آدرسم رو بذارم اونجا.

قبل از انقلاب تو زمان رژيم ستم‌شاهی و مستبدانه پهلوی! وقتيكه می‌گفتند، بابا جان اينقدر گردو و پسته و كشمش نخوريد چون وقتی بيكار ميشين و ميرين زير كرسی، اختيار از كف ميدين و حالی به حالی ميشين و مجبورين ابراز احساسات بخرج بدين و اون موقع‌ها هم كه از پيشگيری و اينجور مسايل كسی چيزی نمی‌دونست و همه ثروت رو تو وجود بچه ميدونستند، بنابراين همونی شد كه همه صاحب يه كارخونه جوجه‌كشی شدن و اين وسط هم يه سريها چنان های و هويی راه انداختند كه چه نشستيد كه اسلام در خطره و اينها ميخواهن حلال خدا رو حرام كنند، بنابراين شاه هم بيخيال قضيه شد و گفت هر غلطی ميخواهيد بكنيد، بكنيد و همونی شد كه الان تو هر كوی و برزنی كه وارد ميشی مثل مور و ملخ بچه از سر و كولت بالا ميره. نه مدرسه به اندازه كافی داريم، نه دانشگاه، نه كار، نه تعليم و نه تربيت. بواسطه طرز تفكر عوام و سخنان گهربار برخی‌ و اينكه حلال خدا هم زياد دچار نقصان نشه، كار رو به اينجا رسونديم كه ديگه خودتون ميدونيد چه خبره! فكر كنم تو اون مقطع زمانی، فقط يه راه برای پيشگيری از بارداری بوده كه اون هم تو اون لحظات خاص و استراتژيكی كه چشم چشم رو نمی‌ديده وطرف تو هپروت علاء بوده، زياد كاربرد نداشته و القصه ..... آره بحث جابجايی زمان و استفاده از روشنايی و افزايش ساعت كاری در روز هم از اون مسايلی بود كه قبل از انقلاب خيلی سروصدا كرد و باز بودند كسانی كه فرياد يا محمدا سر دادند و اينكه اينها می‌خوان نماز و اذان رو از بين ببرند و با اينكارشون قصد ريشه كنی اسلام و مسلمين رو دارند و .... بنابراين اين قضيه هم تو اونوقع بايكوت شد. شكر خدا بعد از انقلاب و پس از دادن هزينه‌های بسيار گزاف به اين نتيجه رسيديم كه ساعت يه چيز قرارداديه كه خودمون ميتونيم اونرو جابجا كنيم و هيچ ارتباطی به نماز و اذان هم نداره. بنابراين بايد از اين امكانات و تكنولوژی استفاده كنيم نه اينكه خودمون رو ميخ كنيم به عقربه‌های ساعت و همراه با اون بچرخيم و يا كنترل يه سری ادوات و آلات! هيچ ارتباطی به حلال و حرومی خدا نداره بلكه اين خودمون هستيم كه بايد ورود و خروج يه سری چيزها را تنظيم كنيم! همه اينها رو گفتم كه بگم يادتون باشه امشب ساعت 12 شب ساعت‌هاتون رو ميزون كنيد و يه ساعت به عقب برگردونيد كه فردا صبح زودتر از خواب بيدار نشيد و بعد از اين هم كه شبها بلند و طولانيه، مراقب خودتون باشيد و زياد گردو و پسته نخوريد، اگر هم خورديد برای ابراز احساسات از وسايل پيشگيری استفاده كنيد!

شنبه، ۲۸ شهريور ۱۳۸۳

و شايد گناه‌مان اين بود كه سالها چشم بر طلوع و غروب خورشيد بستيم و فقط دل به لكه‌های سرگردان ته فنجان قهوه سپرديم. آری، گناه‌مان‌ اين بود كه نبايد تازيانه‌ بر پشت حسرتی‌ها می‌نشانديم. پس بيا اينبار شاهد قد كشيدن حسرتی‌‌های باغچه باشيم و شبانه هر آنچه حسرتی بر دل داريم، مخفيانه در دل باغچه دفن كنيم و شبها بجای شمردن ستاره‌ها زخم‌هايمان را بشماريم !

پنجشنبه، ۲۶ شهريور ۱۳۸۳

همون جوری كه حدس ميزدم نوشته قبلی ( عاطفه بی‌عاطفه! ) به مذاق يه سری از خانم‌ها خوش نيومد و تو اين يكی دو روزه انتقادهای تند و تيزی ازم كردند و مستقيم و غير مستقيم حالم رو گرفتند! بهرحال اين يكی از مزايای وبلاگستانِ كه آدم، هم نقاط ضعف و قوتش رو می‌شناسه و هم يه جورايی جنبه فحش‌خوریش بالا ميره! بهرحال قبل از نوشتن هر چيز ديگه‌ای، خواستم از همه اونايی كه نوشته قبلی‌ باعث آزردگی خاطر‌شان شد معذرت خواهی كنم. نمی‌دونم شايد هم من نتونستم اونی كه فكر می‌كنم و بهش اعتقاد دارم رو درست بيان كنم، شايد هم كلاً در اين رابطه اختلاف نظر باشه. بهرحال بد نديدم كه در راستای مطلب قبل و نظرات شما عزيزان، جوابی داده باشم تا شايد به يه جمع‌بندی درستی برسيم.

احتمالاً خيلی از شماهايی كه منو نديديد و شناختی ازم نداريد با خوندن مطلب قبلی فكر كرديد كه كيوان يك غول بی‌شاخ و دم و دراكولايی خون‌آشام است كه هيچ رحم و مروتی ندارد. با اجنه همنشين و خوراكش دل و قلوه اعدام شدگان و برای رفع عطش‌ پياله‌های پر از خون مصلوبين را می‌نوشد. از كشتن و مرگ لذت ميبرد و جايگاهش خرابه‌های تاريك و دوستان دوران طفوليت‌اش جغدها و عنكبوتها بوده است. شنيدن ضجه و ناله ديگران برايش چونان موسيقی زيبا، آرام‌بخش و ايده و مرامش اين است كه همه را اعدام كنند ولو برای دزديدن يك نخودچی!
...
" اين يك زن است "... حق داريد كه اينقدر وحشيانه تفكر كنيد...
" امشاسپندان " ... و من چقدر متاسفم برای تفكر منحط و پوسيده شما ...
" مهرنوش " ... تعجب ‌می‌كنم كه يك انسان چطور ميتونه مانند شما فكر كنه...
و ....

شايد براتون اصلاً مهم نباشه فقط جهت اطلاع عرض كنم كه نظر اعدام، نظر منی كه تا حالا نتونستم و جرات اين رو نداشتم كه سر بريدن يه مرغ يا يه گوسفند رو ببينم. حالا اگه ميام و ميگم جامعه بايد از وجود يه سری آدمها پاك بشه بخاطر اينه كه اون ايده‌ال‌‌هايی كه تو ذهن و روان ماست با حقيقتی كه تو جامعه است، خيلی فرق داره. پس بياييم يه كمی كلاه‌مون رو بذاريم بالاتر و واقعی‌تر فكر كنيم، اون چيزی رو كه الان تو فرهنگ و جامعه ماست رو ببينيم نه اونی رو كه دوست داريم تو جامعه حاكم باشه.

سركار خانم " بهاره " ايراد گرفتن كه اگر عمل اعدام درست بوده پس چرا هنوز هم قتل و غارت و تجاوز ادامه داره؟! ببينم، از كجا معلوم و چه تضمينی وجود داره كه اگر اعدام نكنند، آمار بزهكاری در سال بعد چند برابر الان نشه؟! آيا در برخی از ايالتهای آمريكا كه قانون اعدام وجود نداره، قتل و غارت از بين رفته يا هنوز هم نسبت به ايالتهای ديگه بالاترين آمار بزهكاری تو همون ايالتهاست؟!

" اين يك زن است " نوشته: مشكل از همين جا شروع ميشود برايتان اهميتی ندارد چه سالم بود چه ديوانه. می‌دانيد در هيچ جای دنيا كسی را به جرم ديوانگی اعدام نمی‌كنند، حتی دهشتناك‌ترين قاتل دنيا اگر ديوانگی‌اش ثابت شود نمی‌توان او را اعدام كرد.
و من هيچ چيز اضافه‌ای نميگم، فقط تو جواب اين دوست عزيز قسمتی از نوشته قبلی رو كه حدس ميزنم احتمالاً ايشون اين قسمت رو نديده، مجدداً می‌نويسم.
به نظر من اگر عاطفه مشكل روحی روانی داشته كه البته بعيد ميدونم ( چون تو برخی منابع ذكر شده قبلاً خانواده و پدربزرگش هم بخاطر داشتن فساد اخلاقيش از اون شكايت كرده بودند ) كه اعدامش صد در صد اشتباه بوده. در اون صورت عاطفه بيمار بوده و بايد بيماری‌اش درمان ميشده نه اينكه بجای حل مسئله با طناب دار صورت مسئله رو پاك می‌كردند.

" مريم گلی " گفته: ... يعنی اگه يه آدمی زيبا و لوند بود بايد اعدام بشه؟! ...
نمی‌دونم يعنی واقعاً من اينقدر بد نوشته‌ام كه سركار خانم مريم گلی اينجوری استنباط كرده كه هر كسی خوشگله بايد اعدامش كنند و يا اينكه بواسطه، ناجور ديدن و ناجور برداشت كردن شما، كلام من اينقدر تلخ و گزنده به نطر ميرسه. باز هم بی‌هيچ پاسخ اضافه‌ای، فقط قسمتی از متن قبلی رو تو جواب مريم خانم كپی پست می‌كنم. ايكاش كمی بدون غرض و بدون داشتن تفكر چسبيده به جنسيت مطلب رو می‌خونديد.
اون خانومهايی كه منكر اعدام عاطفه و امثال عاطفه‌ها هستند يه لحظه چشم‌هاشون رو ببندند و يه عاطفه خوشگل و تو دل برو رو بيارند تو آپارتمان و مجتمع زندگی خودشون، آيا تحمل چنين انسانی رو دارند؟! آيا ميتونند هر روزه از كنار عشوه‌های خطرناك و نگاه پر از شهوت عاطفه كه هر لحظه تن و بدن پسر و شوهر و پايه‌های زندگی‌شون رو می‌لرزونه به سادگی بگذرند؟! آيا اونجايی كه پای زندگی خودشون وسطه باز هم ميگن اعدام بايد از بين بره يا اونجور مواقع خودشون با دستهای خودشون چشمهای عاطفه رو از كاسه درميارند و لنگش رو از وسط جر ميدن؟!

گفتيم كه اگه عاطفه بيمار بوده كه اعدامش كاملاً غير منطقی و غير انسانی و از بی‌رحمانه‌ترين كارهاست ولی اگه عاطفه با عقل سالم خود دست به چنين كارهايی زده چی؟! خوشحال ميشم جواب اين سوالی رو كه همه خانمها خوندن و هيچ كدوم‌شون هم بهش جواب ندادن رو بدونم. آيا از اينكه زن هرجايی و فاحشه‌ای در آپارتمان شما زندگی كنه ولو اينكه همسر و فرزندان شما بسيار نجيب و سربه‌زير و نمونه‌‌ای كاملی از يك جنتلمن هم كه باشند، آيا وجودش شما رو آزار نميده؟! آيا هر روز در حاليكه بهش لبخند ميزنيد و احوالپرسی می‌كنيد، بيخيال از كنارش رد ميشين؟! يه كم اون فضا رو تصور كنيد و بعد جواب بدين! خانم مريم گلی كه شفای جامعه بيمار رو " خودشناسی " دونستيد، شما چند درصد آدمهای اجتماع رو سراغ دارين كه با داشتن سواد بالا و تحصيلات دانشگاهی و خانواده‌ای مرفه با خودشناسی و خودسازی به شناخت كاملی از خودشون و ديگران رسيده باشند؟! چند درصد آدمها رو ميشناسین كه اصلاً بدونند " خود " واقعی‌شون چيه و كجا بايد دنبالش بگردن؟! فراموش نكن كه داريم در رابطه با تمام اجتماع صحبت می‌كنيم. اجتماعی به بزرگی ايران، يه كمی فكر كن، حالا بگو چند درصد؟!

بياييم يه كمی تو خلوت خودمون، كلاه‌مون رو قاضی كنيم و ببينيم اولين و مهم‌ترين عاملی كه باعث شده من و تو دزدی نكنيم و جايی كه می‌تونستيم با شخص ديگه‌ای ارتباط جنسی داشته باشيم، ولی نداشتيم اون عامل بازدارنده واقعاً ارزشهای وجودی و باورها و اعتقادات‌مون بوده يا ترس از عواقب و آبروريزی و مجازاتهای دنيوی اون؟! اگر از عاطفه مثال زدم چون يكی از معضلات اجتماعِ وگرنه اصلاً و ابداً بحث جنسيتی تو ذهنم نبوده و نيست. اگر اعدامی هست بايد برای خلافكار باشه، چه مرد و چه زن هيچ فرقی نداره. و اما شما خانم‌های محترم چطور همه اين سطور رو ديديد ولی اونجايی كه صد درصد حق رو به شما دادم و نوشتم اگر قراره كاری كنيم، بياييم برای عاطفه‌هايی انجام بديم كه جرات ندارند تا سر كوچه برن و آدامس بخرند، رو نديديد؟!

و اما بنا به گفته و نظر برخی از شما دوستان، بنده كه دارای تفكرات منحط و پوسيده‌ای بوده و كلاً از آدميت و انسانيت بدورم. پس با اين نگاه تكليف من مشخص شده. حالا می‌خواستم از شما ذهن‌ها و وجدانهای هميشه بيدار سوال كنم، فكر كنيد از عاطفه و پرونده‌اش هم گذشتيم با اين دو نفری كه توی پاكدشت ورامين 29 نفر رو كه عمدتاً پسر بچه‌های 8 تا 12 ساله بودند رو به بيابون برده و بهشون تجاوز كرده و بعد به بيرحمانه‌ترين شكل ممكن با سنگ و چوب و آهن می‌كشتند، چيكار بايد كنيم؟! با تفكر و ديدگاه كاملاً دموكرات شما جايگاه اين دو نفر كجاست؟! لطفاً قبل از جواب دادن يه نگاهی بصورت پسر يا برادر 8-9 ساله خودتون بندازيد و معصوميت نگاهش رو ببينيد و بعد با عرض پوزش، تصور كنيد يه آدم 30 ساله به اون تجاوز كرده و در آخر اون رو به فجيع‌ترين شكل ممكن كشته و تو بيابونهای ورامين انداختش تو كانال فاضلاب، حالا اگه شما باشين چه حكمی ميدين؟!

سه شنبه، ۲۴ شهريور ۱۳۸۳

يكی دو هفته‌ایه كه بحث خيلی از سايتها و روزنامه‌ها و محافل دوستانه، مربوط شده به اعدام دختری بنام عاطفه كه از قرار معلوم تو شهرستان نكا بدليل داشتن روابط جنسی و فساد اخلاقی اعدام شده. بعضی‌ها‌سن عاطفه رو 16 و برخی 22 ذكر كرده‌اند. يه سريها گفتند كه اون مشكل روحی روانی داشته و كارهايی كه می‌كرده ناخواسته و از اون سوء استفاده شده و يه سريها عقل اون رو سالم‌تر از هر فرد سالمی دونستند و تموم اعمالی رو كه انجام داده با نيت قبلی و در كمال صحت عقل و سلامت روح و روان دونستند. بهرحال طبق يه قانون نانوشته كه سالها تو مملكت ما رايج بوده، جزئيات اينجور مسايل هيچ وقتی به درستی مشخص نميشه و حرف و حديث هميشه تو اين موارد زياد بوده. از قرار معلوم عاطفه اعدام شده، حالا يا مشكل اخلاقی داشته و يا سالم بوده و با پای خودش به اين منجلاب كشيده شده. بعد از اين قضيه واكنش آدمهای دوروبرم جالب بوده. به نظرم همشون دارند احساسی و غير منطقی فكر می‌كنند!

خيلی از كسانی كه باهاشون تو اين رابطه صحبت كردم، بدون داشتن اطلاع دقيق از اصل ماجرا، متفق‌القول ( البته بيشتر خانمها ) اعدام عاطفه رو تحت هر شرايطی محكوم و دور از روابط انسانی دونستند. اين دوستان نظرشون اينه كه اصلاً پديده اعدام بايد از جامعه حذف و دولت بايد ريشه‌يابی كنه كه چرا امثال عاطفه هرجايی ميشن. به نظر من اگر عاطفه مشكل روحی روانی داشته كه البته بعيد ميدونم ( چون تو برخی منابع ذكر شده قبلاً خانواده و پدربزرگش هم بخاطر داشتن فساد اخلاقيش از اون شكايت كرده بودند ) كه اعدامش صد در صد اشتباه بوده. در اون صورت عاطفه بيمار بوده و بايد بيماری‌اش درمان ميشده نه اينكه بجای حل مسئله با طناب دار صورت مسئله رو پاك می‌كردند. و اما اگر عاطفه مشكل روحی روانی نداشته و صرفاً بخاطر هوی و هوس با چندين و چند مرد متاهل و مجرد ارتباط داشته، جوريكه بارها و بارها ازش شكايت شده و بسياری از زندگيها رو از هم گسيخته و بگونه‌ای تموم شهر و محله‌رو به گند كشيده باشه، براستی حقش چی ميتونسته باشه؟!

ببنيد من قاضی و وكيل و جرم‌شناس نيستم، اصلاً گور پدر مملكت و تمامی قوانين مدنی‌اش، من هم دلخوشی از اين قوانين ندارم ولی ما داريم تو مملكتی زندگی می‌كنيم كه چه دلمون بخواد و چه دلمون نخواد، اسلام و قوانين اسلامی بر جامعه حاكمه بنابراين تا موقعی كه تو اين مملكتيم، احترام به قوانين واجب و لازمه. حالا اصلاً فكر كنيد مملكت اسلامی هم نيست. يه مملكت بی‌دين و ايمونه، آيا بايد هر كی هر كاری كرد آزاد باشه و يا نهايتاً به حبس ابد محكوم بشه؟! من فكر می‌كنم تموم ماهايی كه ندای آزادی و دموكراسی و منع اعدام رو سر داديم و همه‌مون شديم كوفی عنان و صليب سرخ جهانی رو به گردن‌مون آويزون كرديم، تو يه شرايط كاملاً ريلكس نشستيم و در حاليكه رو كاناپه لم داديم و يه دستمون فنجون قهوه و يه دستمون باقلاوای يزده و داريم به سمفونی شماره 9 بتهون گوش میديم، اين حرفها رو ميزنيم.

اون خانومهايی كه منكر اعدام عاطفه و امثال عاطفه‌ها هستند يه لحظه چشم‌هاشون رو ببندند و يه عاطفه خوشگل و تو دل برو رو بيارند تو آپارتمان و مجتمع زندگی خودشون، آيا تحمل چنين انسانی رو دارند؟! آيا ميتونند هر روزه از كنار عشوه‌های خطرناك و نگاه پر از شهوت عاطفه كه هر لحظه تن و بدن پسر و شوهر و پايه‌های زندگی‌شون رو می‌لرزونه به سادگی بگذرند؟! آيا اونجايی كه پای زندگی خودشون وسطه باز هم ميگن اعدام بايد از بين بره يا اونجور مواقع خودشون با دستهای خودشون چشمهای عاطفه رو از كاسه درميارند و لنگش رو از وسط جر ميدن؟!

به نظر من بجای اينكه نگران عاطفه باشيم. بجای اينكه وقتی انگشت يه دزد در ناكجاآباد قطع ميشه تموم روزنامه‌ها اون رو انعكاس منفی بدن و تو لفافه اين عمل رو قبيح بشمارند. بجای اينكه با ذره‌بين بگرديم و ببينيم اونجاهايی كه قانون بدرستی اجرا شده، جبهه‌گيری كرده و عكس‌العمل نشون بديم، بياييم دلمون برای تموم عاطفه‌هايی بسوزه كه بواسطه شرايط بسيار بد محيط، جرات نمی‌كنند تا سر كوچه برن و يه دونه آدامس بخرند. بياييم دلمون برای اونايی بسوزه كه دارند با آبرو زندگی ميكنند و با سيلی صورتشون رو سرخ نگه داشتند و هيچ وقت به خودشون اين اجازه رو ندادند كه حتی يه دونه نون لواش رو بدون اجازه بردارند.

خانم‌های عزيز و مهربون كه تو تموم لحظات و جريانات زندگی‌تون، احساسی تصميم ميگيريد، كدوم از شماها تا حالا در بهترين و باكلاس‌ترين خيابون پايتخت، كه مثلاً فرض كنيم تجريش، ونك يا شهرك غرب باشه، تاحالا تونسته 500-600 متر قدم بزنه و انواع و اقسام متلك‌ها و حرفهای آنچنانی و نگاه‌های خريدارانه رو نشنيده و نديده باشه؟! آيا تا حالا شده كه شما ساعت 6 بعدازظهر كه هوا كاملاً روشن روشنه و به ظاهر امنيت برقراره در حاليكه بنز الگانس پليس در كنار خيابون پاركِ و ماموران مسلح به جمعيت زل زدند و چشم‌غره ميرن و كسی هم جرات نداره دست از پا خطا كنه، حدفاصل ميدون شهرداری تا پل تجريش رو، تو پياده‌رو با آسودگی قدم بزنيد و تو اين مسير 200 متری حس نكنيد تن و بدن‌تون توسط ديگران داره لمس ميشه و اگه چيزی به طرف نگید دستش رو تا مچ به امانت تو باسن شما جا ميذاره؟! اينا حقيقت جامعه است. اينا همون واقعياتی كه آدم دوست نداره بببينه و بشنوه ولی هست. ما داريم تو اين جامعه و با اين آدمها زندگی می‌كنيم. از تجريش و شهرك غرب براتون مثال زدم كه جزء بهترين مناطق تهرانه. ديگه خودتون ببينيد بقيه جاها چه خبره؟! هيچ كدوم از شماها نمی‌تونيد با اعصاب آروم و راحت ده متر تو خيابون راه بريد، شماها تو زندگی‌تون حق قدم‌زدن هم نداريد اونوقت وقتی تو خونه با دامن كوتاه و ركابی نشستين فكر می‌كنيد مريخ رو فتح كردين و دَم از آزادی و منع اعدام ميزنيد!

به نظر من، ما بايد اين حق رو به جامعه و قانون بديم كه اگر كسی چندين بار دزدی كرد و شرايط ذكر شده شامل حالش بود، انگشتانش قطع بشه، مچ‌اش قطع بشه حتی كتفش قطع بشه. اگر كسی چندين بار زنا كرد و تو ادامه كار مصر بود، اعدام بشه. شايد همه ماها تو شرايط دزدی، سرقت و زنا قرار گرفته باشيم ولی بخاطر عواقبی كه می‌دونستيم از انجامش صرف‌نظر كرديم وگرنه همه ما از لقمه حاضر آماده و جنس حرومی، چه مالی و چه ناموسی! خوشمون مياد، هيچ چيز مزه حرومی رو نداره. پس خودمون هم خوب ميدونيم كه اگه ولمون كنند و يه كم به رومون بخندند همچين به كفن‌مون ميرينيم كه بوش تموم قبرستون رو پُر ميكنه!

شنبه، ۲۱ شهريور ۱۳۸۳

سر کلاس درس " مدیریت منابع انسانی " نشستم و دارم به اراجیفی که بارها و بارها شنیدم، اینبار از یه استاد دیگه که خیلی هم تاکید داره این موارد اصول و زیر بنای کاره، گوش میدم. حوصله‌ام سر رفته. ساعت دیواری بالای وایت برد عینهو آینه دق جلوی چشممِ و انگاری که عقربه‌هاش رو بهم گره زدن، لامذهب تکون نمی‌خوره. سر و کله‌ام میخاره. تو تموم طول کلاس با نوک ناخن یا فرق سرم رو می‌خارونم و یا توی گوش‌ام رو پاک می‌کنم. یه وقتهایی هم که کسی حواسش نیست، بدم نمیاد دستم رو بکنم تو دماغم تا بر حس کنجکاویم غلبه کنم!

تو همین حال و هوا هستم که دوباره عرعر این مرتیکه تموم تار و پود و بافته‌های ذهنم رو به یغما میبره." اصول علمی مدیریت " و " روابط و منابع انسانی ". همین جوری یه ریز داره لغات قلمبه سُلمبه بلغور میکنه و نمودار میکشه و از تو فایلهای پاور پوینتش تابعه و فلوچارت به خوردمون میده. طاقت نمیارم و بهش میگم ببخشید استاد، این چیزایی که شما دارین میگین رو، ماها همش رو بلدیم. یه کمی واقعی‌تر و ملموس‌تر صحبت کنید، بهتر نیست؟! میگه، یعنی چی؟! میگم، اینا همش مسایل تئوری و آکادمیکِ که اون یارو که دویست سال پیش گفته، شکمش سیر بوده و با توجه به شرایط خاص اون روزها گفته، الان که همه‌مون زیر باد کولریم و رو صندلی مبله لم دادیم معنی " روابط انسانی " دقیقاً همونیه که تيلور و گيلبرت گفتن ولی فردا تو شرکت و کارخونه این تئوریها جواب نمیده! میگه، جواب میده عزیزم! میگم، شما غیر از استاد دانشگاه بودن کار اجرایی هم کردین؟! یه کمی فکر میکنه و مِن مِن میکنه و میگه، ای، همچین بفهمی نفهمی. می‌پرسم، از این چیزهایی که سالها درسش رو خوندین و تونستین دکتراش رو بگیرین و 20 سال هم هست که تو دانشگاه تدریسش میکنین، چقدرش رو تونستین تو محیطهای عملی پیاده و اجرا کنین؟! میگه، حدوداً 30% ! گفتم، زرشک ( البته اینو به استاد نگفتم ولی اون پوزخندی که زدم و نیشی که تا بنا گوش باز شد، اندازه یه باغ زرشک معنا داشت ) گفتم، دکتر شما که اوستای این کارین و سالها، هم سوادش رو داشتین و هم تجربه‌اش رو، تنها تونستین به 30%اش عمل کنین که همچین هم معلوم نیست اون 30% که گفتین راست باشه، فکر نمی‌کنید به من جوون و بی‌تجربه که برسه خیلی جون بکنم و مسایل رو راست و ریست کنم، فقط بتونم 5%اش رو اجرا کنم؟! یه ذره فکر میکنه و میگه، آره همینطوره! بهش ميگم، پس اگه اجازه بدین کلاس رو تعطیل کنیم و جُل و پلاسمون رو جمع کنیم و بریم پي کارمون! ميگه، ماها باید برای سال 1430 برنامه ریزی کنیم، 50 سال دیگه!!! گفتم، ببخشید استاد،مثل اینکه شما نمیدونین تو این مملکت چه خبره؟ لطفاً بفرمایید درستون رو ادامه بدین.

خیلی از موارد و مسایلی که داره تو دانشگاه‌ها تدریس میشه اصلاً قابل استفاده در محیطهای کاری نیست. فرقی هم نداره مسایل علمی و فنی باشه یا مدیریتی. وقتی وارد کار میشی و آستین بالا میزنی و می‌خواهی اون فرضیات یادگرفته رو منتطبق با مسایل عملی کنی، می‌بینی اینا اصلاً با هم همخونی نداره. مثل کت و شلوار یه آدم 100 کیلویی که قراره تن یه بچه بره، همه چیزش آویزونه. متاسفانه سالهاست که همین اراجیف داره بخوردمون داده میشه. اراجیفی که نه به درد دنیامون میخوره و نه به درد آخرتمون.

تو مملکتی که مبنای حقوق ( در سال 83 ) 000/106 تومن تعیین و حقوق دریافتی بسیاری هم، دور و بر همین رقم باشه، یعنی به ازای هر روز کاری 3500 تومن دریافتی و اونوقت قیمت یه کیلو گوشت گوساله 5000 تومن باشه، چه جوری میتونی کارگرها رو جمع کنی و براشون از روابط و منایع انسانی حرف بزنی؟! اگه بهشون بگی طبق اصول و علم مدیریت، شما کارگرها ارزشمندترین سرمایه کارخونه هستین، حق دارن اون آچر و چکش رو تا دسته بکنند تو کونت و اونقدر بزنندت که خون بالا بیاری یا نه؟!

این روزها خیلی‌ها با سیلی صورتشون رو سرخ نگه داشتن و برای داشتن یه وعده غذای گرم شرمنده زن و بچه‌اشون هستن. یارو نون نداره بخوره، اونوقت آقای دکتر داره برای سال 1430 برنامه ریزی میکنه!

پنجشنبه، ۱۹ شهريور ۱۳۸۳

کم‌کم داشتیم خودمون رو برای یه باخت دیگه مقابل این عربهای هیچی ندار که با تموم کس و کارشون اومده بودند ورزشگاه، آماده می‌کردیم که یه توپ سیک‌ایم خیاری و الله‌بختکی از جانب نیکبخت رفت تو دروازه و متقابلش یه هد از جانب کاپیتان تیم ملی که تا اونموقع نقش کارتونک رو وسط زمین اجرا میکرد، خیال همه‌مون رو راحت کرد! تا دقیقه 20 به امید اینکه ایران الان میزنه یه دقیقه بعد میزنه راحت و ریلکس سر جامون نشسته بودیم. هر چی که از بازی میگذشت استرس و فشار عصبی‌مون بیشتر میشد. ما هم که همگی آدمهای حساس!!!

نیمه اول تموم شد. ایران صفر، اردن صفر و این نتيجه یعنی وداع با جام جهانی که هنوز هيچ جايش رو نديده بوديم و از خیلی وقت پیشها منتظر رسيدنش بودیم. از دقیقه 60 به بعد، پنداری بابا سيل‌مون زد بیرون و دیگه توان نشستن رو هم از دست دادیم. انگاری که تو ماتحت‌مون سيخ داغ يا يه همچين چيزی، کردن! از دقیقه 65 به بعد دیگه هر کسی از جلوی تلویزیون رد میشد فحش خواهر و مادر بود که نصيبش میشد. فرقی هم نمیکرد که کی باشه. ایرانی باشه، عرب باشه، داور باشه، تماشاچی باشه، پادشاه باشه، ولیعهد باشه یا حتی فک و فامیل خودمون باشه که برامون چايی و میوه آورده و داره تعارف میکنه! خواهر ک.... مادر ق.... از گوشه کنار خونه شنیده میشد. البته همچین بد هم نشد چون از این زمان به بعد دیگه محفل خودمونی و زنونه شد و پای نوامیس هم به وسط زمین کشیده شد! از دقیقه 70 همه عینهو سگ شده بودند. تخم نمیکردی به کسی چپ نگاه کنی. همه گارد گرفته و نیم‌خیز نشسته بودند. اونایی که تا این موقع شاش‌بند شده و از جاشون جوم نخورده بودند از این لحظه به بعد شدند مشتری ثابت توالت. هی میرفتن هی میامدند ..... همه که ماشالله اینجور مواقع میشن کارشناس داوری و فوتبال، قطعا دو سه تا نصیرزاده و چهار پنج تا محصص و جلال چراغپوری تو هر خونه‌ای پیدا میشد! وقتی نیکبخت اومد تو زمین و جناح چپ زمین راه افتاد تازه فهمیدیم حق با مامان‌مون بوده و اون بیشتر از برانکو حالیشه!

و خلاصه دقیقه 80 خیالمون راحت شد. مثل زمانیکه اسهال داری، داره به همه جات فشار مياد، اشک تو چشات جمع شده و نفس تو سينه‌ات حبس شده و داری دربه‌در دنبال یه توالت میگردی، می‌بينی وقتی بهش میرسی چه حس خوبی داری؟! انگاری دنیا رو بهت دادند. دقيقه ۸۰ مثل اينکه به توالت رسيديم چونکه هم یه نفس راحت کشیدیم و هم تونستیم همونجا پذيرايی مفصلی از عربها و تموم مهموناشون بکنیم و حسابی از خجالت‌شون دربياييم!

ولی به نظر من تیم ملی برای اولین بار نشون داد که تقریباً برای 90 دقیقه بازی برنامه ریزی داشته و تونست با خونسردی از تموم زمان بازیش استفاده ببره. چیزی که تو این چند سال کمتر شاهدش بودیم. البته تا اینا بیان و به جام جهانی برسن همه‌مون رو از مردی و مردونگی انداختن و تا اونموقع یا باید 4-3 بار آنژیوگرافی کنیم یا بالن بفرستیم و رگای قلب‌مون رو باز کنیم که یه موقع سکته نکنیم!

دوشنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۳

ممنون از همه شماهايی كه لطف كرده و تا الان نظرات‌تون رو برام نوشتين. بعضی‌ها كه ماشالله هزارماشالله پنداری از لحاظ هوش و ذكاوت، يه نسبتی‌هايی با فيثاغورث دارند و احتمالاً نَسَب‌شون برمی‌گرده به خرابه‌های روم و يونان باستان! قضيه رو اينقدر سخت و جدی و پيچيده گرفتن كه بيا و ببين! يه سوال می‌خوان جواب بدن، ده تا سوال فلسفی پرسيدن و بعدش هم گفتن كه برای پاسخ به اين سوال بايد تموم شرايط محيطی و اتمسفری و روحی روانی‌شون آماده باشه، درجه حرارت مناسب باشه، وزش باد همسو باشه، ارتفاع هم‌سطح با دريا و نهايتاً رطوبت مناطق مديترانه‌ای حاكم باشه تا اينا بتونند تمركز كنند و به اين سوال جواب بدن. بابا جون مگه قراره عمل لقاح انجام بدين كه می‌خواهين همه چيز محيطی ريلكس و استاندارد باشه؟‌! حالا خوبه كه يه تقاضا مشروع و معقول داشتم و چيز ديگه‌ای ازتون نخواستم كه بعضی‌هاتون اين همه قِر و قميش و ناز و كرشمه مياييد هرچند شايد ... خُب باز هم بگذريم.

ميدونم خيلی از كسانی كه ميان و اينجا رو می‌خونند هنوز وقت نكردن به اين سوال جواب بدن پس كماكان منتظر می‌مونم. فقط يه بار ديگه يه توضيح كوچولو ميدم، فكر كنيد تمام وبلاگها همزمان و با هم آپديت شده و شما فقط ميتونيد پنج‌تا وبلاگ رو بخونيد، اون پنج‌تا وبلاگی كه سراغش ميريد به ترتيب اولويت كدومهاست؟!

***************************************************************************
خب. نوبتی هم باشه ديگه نوبت شماست! می‌خواهم ببينم آيا كسی هست به ندای انسانی و درونی من پاسخ مثبت بده؟! خواهش و تقاضايی مشروع و در چارچوب موازين اسلامی دارم.
يكسال و نيمه كه من می‌نويسم و شما هم لطف می‌كنيد مطالب منو می‌خونيد، اكثراً يا وبلاگ داريد و يا وبلاگ‌خون حرفه‌ای هستيد. حالا اين بنده سرپا تقصير و خطاكار در همين راستا ازتون يه خواهشی داره. فقط جون مادرتون، خير اموات‌تون، من بميرم، سَن الله، آقا جانِه، من اُلوم، روم رو زمين ندازيد و لِه مالش نكنيد. ازتون خواهش می‌كنم و با زبون خوش بهتون ميگم! دوست ندارم به زور متوسل شم، چون اصولاً از كار زوركی خوشم نمياد. شايد اونجوری به هدفم برسم ولی لباس مِباس همديگه رو پاره می‌كنيم و سر و گردن و شكم‌ و نواحی ديگه‌ای خط و خوط ميفته و اونوقت بايد به كلی آدم جواب پس بديم و خلاصه اوضاع يه كمی ناجوره و نادَخ ميشه، در جريان هستيد كه چی ميگم؟! وگرنه يه سری چيزها ناخواسته و زوركی‌اش آی می‌چسبه، آی می‌چسبه، آی می‌چسبه كه انگار ... خُب حالا از موضوع پرت نشيم!
می‌خوام اندازه 30 ثانيه وقت‌تون رو بگيرم و لطف كنيد به اين سوال من جواب بديد. دوست دارم همه اونايی كه تو اين چند وقت ميومدن و مطالب رو می‌خوندن و اصولاً هيچ وقتی هم كامنتی نمی‌ذاشتند نيز لطف كرده و آق‌دايی رو برای يه بار هم كه شده هم بكشن و اين يكی رو ديگه جواب بدن. و اما سوال...

فكر كنيد شما در طول روز محدوديت دارين و فقط می‌تونيد 5‌تا وبلاگ بخونيد. می‌خوام ببينم با توجه به اين محدوديت تعيين شده، شما به ترتيب اولويت، كدوم وبلاگها رو می‌خونيد؟! و يا به نوعی 5 وبلاگ برتر از ديد شما كدومهاست؟

دوست دارم اونی كه واقعاً تو ذهن‌تونه، خيلی راحت و بدون تعارف بنويسيد. اصلاً دنبال اين نيستم كه اسم خودم رو تو اون اسمها ببينم. پيشاپيش از همه اونايی كه لطف می‌كنند و نظرشون رو می‌نويسند تشكر می‌كنم. مرسی.

شنبه، ۱۴ شهريور ۱۳۸۳

شب جمعه اين هفته جزء معدود دفعاتی بود كه تونستيم با خيال راحت و بدون سر و صدا و های و هوی و دادن فحش خواهر مادر و گرفتن لِنگ و پاچه و يقه اينو و اون و داد و بيداد سر جماعت كه هی سر صف اينجاست و تو كجا ميری و از اينجور بگير و ببندها، مثل يه آدم متشخص و چونان يك شهروند متمدن درجه يك شهرنشين، به سينما بريم! فكر كنم تو تهران سينما عصر جديد، تنها سينمايی باشه كه امكان رزرو تلفنی و اينترنتی داره. صبح پنج‌شنبه بصورت تلفنی " سربازهای جمعه " رو برای ساعت 9 شب رزرو كردم و خيلی هم راحت و استثناً بدون اينكه اشتباهی پيش بياد! تونستم سر ساعت 5/8 بليط‌ها رو بگيرم. يه كار خيلی ساده و پيش‌پا افتاده كه معمولاً هميشه يه جای كارش می‌لنگه.

سربازهای جمعه 22‌دومين و به نوعی متفاوت‌‌ترين اثر كيميايه. والله فكر كنم اين كيميايی بنده خدا، خودش هم مونده كه برای اين جماعت نمك‌نشناس چی بسازه! اگه تايتانيك رو هم ساخته بود و 7-8 تا اسكار گرفته بود باز منتقدانش دست از سر پر موش برنداشته و پنداری هميشه خدا بايد پشت سر استاد حرف و حديث باشه. من كه خودم شخصاً از سربازهای جمعه خوشم اومد. اين فيلم شايد نمونه‌ای از آثار قبلی كيميايی، البته بصورت به روز و آپديت شده‌اش باشه ولی هر چی كه هست، من هم فيلمهای قبل از انقلاب كيميايی رو دوست داشتم و هم فيلمهای متاسفانه بعد از انقلابش رو! حالا درسته كه كفشهای ور كشيده به پوتين، چاقو به چماق و كلاه مخملی‌ها به سربازها تبديل شده و اينبار طبق وعده استاد از چاقو و تيزی خبری نيست ولی رَوَند زندگی همه ما آدمها هم همين جوری بوده. ما همون آدمهايی هستيم كه يه روز يه برگ جلو و يه برگ پشتمون بود و تو جنگل داشتيم همديگر رو می‌خورديم و می‌دَريديم، الان هم داريم همون كارها رو می‌كنيم منتها يه كمی باكلاس‌تر و با شخصيت‌تر شديم. ديگه از جنگل اومديم تو شهر و اجباراً كون برهنه وسط جماعت نمی‌چرخيم، هر چند همچين بدمون هم نمياد دوباره مثل قبل همونجوری تو جنگل باشيم و عورت‌مون رو با برگ بپوشونيم ولی ديگه رومون نميشه وگرنه همه‌مون شناگرهای خيلی ماهری هستيم كه فقط آب واسه شيرجه پيدا نمی‌كنيم!

يكی از چيزهای خوبی كه معمولاً ميشه تو كارهای كيميايی ديد، اينه كه ميتونه از بازيگرهای فيلمش بخوبی بازی بگيره. البته اينبار بازی عناصر ذكور فيلم چنگی به دل نميزنه و همه همونی بودند كه هستند. ولی بيژن امكانيان تو يه نقش منفی و غير معمولش بخوبی تونسته از پس يه بَدمن بر بياد ولی اون چشم ‌آبی‌های فيلم هيچ شق‌القمری نكردند و يه بازی خيلی معمولی انجام دادند. اما بازی بسيار زيبای مريلا زارعی كه حضور خيلی كمی تو جريان فيلم داره، نشون داد كه نقش بزرگ و كوچيك اصلاً معنا نداره بلكه اين بازيگر فيلمه كه ميتونه بزرگ يا كوچيك باشه! به نظر من بازی انديشه فولادوند كه پنداری بخاطر روابط حسنه‌ای كه با با پولاد كيميایی ( پسر كيميايی ) داشته، تونسته تو اين فيلم و در نقش نقره بازی كنه نيز قابل تحسينه. فولادوند نقش يه دختر از هم گسسته ماليخوليايی كه اين روزها نمونه‌ اينگونه دخترها هم به وفور در جامعه ديده ميشه رو بازی می‌كنه و فكر می‌كنم بخوبی تونست از پس نقشش هم بربياد.

و اما پايان فيلم به شكليه كه آدم بايد يه سيگار گوشه لبش و يه فنجون قهوه دستش و ژست روشنفكرها رو بخودش بگيره و برداشت شخصی خودش رو با چوب و چماق بخورد همراهانش كه به اتفاق به ديدن فيلم رفته‌اند، بده! چون قطعاً هر كدوم يه برداشتی داشتند. پايان فيلم بگونه‌ای است كه " هر كسی از ظن خود شد يار منه! " پس زياد تو اظهار نظر و عقيده خودتون ابرام و پافشاری نكنيد چون ممكنه كارتون بيخ پيدا كنه!

پنجشنبه، ۱۲ شهريور ۱۳۸۳

والله اين روزها ميشه كلی از اينور اونور حرف زد. تا دلتون بخواد سوژه‌های داغ داغ واسه نوشتن پيدا ميشه. بازيهای المپيك، دعوت مجدد خداداد به تيم ملی، روز مرد و پدر! از اون چيزهايی كه جون ميده در رابطه‌اش بنويسی. بنويسی و همچين اساسی و حسابی صبح اول صبحی يه سری چيزها رو دراز كنی! البته ببخشيد، مثل اينكه سوء تفاهم شد. جسارتاً خدمتتون عرض كنم كه، شماها نه بترسيد و نه خيلی هم خوشحال بشيد چون اونی ‌كه قراره دراز بشه اونی نيست كه تو ذهن بيمار و كثيف بعضی از شماها نقش بسته، بلكه چيزيه كه شايد دراز شدن يا نشدنش خيلی هم به درد شما نخوره و واسه شماها مفيد واقع نشه. البته اگه اينجوری باشه كه ديگه اين از بدشانسی شماست!

آره اين دراز شدن يه اصطلاح خودمونی‌ و من‌درآورديه كه معنی‌اش اينه كه در رابطه با يه موضوع و يه شخصی خاصی جوری بنويسی كه بطور اساسی تِر بزنی به سر و كله طرف و رنگ پوستش رو قهوه‌ای سوخته‌ای كنی، جوری كه انگار طرف دو سه هفته‌ای تو ساحل آنتاليا حموم آفتاب گرفته و برنزه برنزه شده!

پس قراره‌مون اينه كه امروز همگی با هم به اتفاق دراز كنيم! هر چند ميدونم تمام اشخاص حقيقی و حقوقی، زن و مرد، پسر و دختر، پير و جوون به اين قسمت ماجرا علاقه عجيبی دارند ولی سالهاست كه بنا به ‌دلايلی روشون نشده چيزی بگن و در اين مورد با كسی حرفی بزنند، ولی يقين بدونيد و مطمئن باشيد كه دراز شدن و دراز كردن بموقع، هم ميتونه دوای درد خيلی از امراض و بيماريهای لاعلاج و طبيب جواب كرده، باشه و هم ميتونه بلای جون و خانمانسوز و آينه دق بسيار كسان [ اين كلمه در اين جمله از انعطاف بسيار بالايی برخورداره. يعنی ميتونيد اون رو، هم با فتحه ( َ ) رو كاف، هم با كسره ( ِ ) رو كاف و هم با ضمه ( ُ ) رو كاف بخونيد. هر جوری كه بخونيد درست معنی ميده ولی يكيش به واقعيت نزديكتره!] كه در قيد و بند زمان و مكان نبوده‌اند و بی‌مناسبت و بی‌محابا دراز كرده يا دراز شده‌اند، باشد.

بگذاريم كه احساس هوايی بخورد ... پس دراز كنيم ( هر چند كه فقط صرف اين فعل هم مشمئز كننده است چه برسه به اينكه آدم بخواد تصورش رو هم بكنه! ) و نهراسيم از دراز شدن و درازيدن كه خير دنيا و عاقبت، باقيات و صالحات، راز تندرستی و كيميای حيات در همين نكته نهاده شده است!

الان كه كار دارم و امروز كه ديگه وقت نيست، بعداً اگه فرصت شد در رابطه با المپيك و خداداد و روز مرد هم می‌نويسم!

چهارشنبه، ۱۱ شهريور ۱۳۸۳

جا مانده است
چيزی جايی
كه هيچگاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد