دوشنبه، ۹ شهريور ۱۳۸۳

هميشه همين جوری بوده. پنداری همه چی اين دنيا برعكسه. ظاهراً اين از رسم و رسوم اين ديره خرابه. رسم و رسومی كه تا بياييم قواعد بازيش رو ياد بگيريم و بفهميم چی به چيه، لحظاتی از رو كردن آخرين تك خال‌مون گذشته، عرق سردی رو پيشونی‌مون نشسته و دست رو كه می‌بينيم می‌فهميم باختيم. اونوقته كه ديگه تو می‌مونی و يه بغض بيقرار. تو می‌مونی و يه قهوه نيم‌خورده. تو می‌مونی و يه سيگار نيمه افراشته! تو می‌مونی و يه بغل خاطره. آره، مثل اينكه قرار نيست هيچ وقت، اونجايی باشيم كه بايد باشيم. هيچ وقت نتونستيم برسيديم. اگر هم رسيديم، دير رسيديم!
دير رسيديم! وقتی به ايستگاه رسيديم كه قطار نفسش رو چاق كرده بود و تو رفتن مصمم مصمم بود. وقتی رسيديم كه اونی كه بايد باشه، ديگه رفته بود. وقتی رسيديم كه ديگه مجبور شديم برای لمس تنش، عطر موهاش و نگاه پر مهرش به خاطره‌ها متوسل شيم. وقتی رسيديم كه ديگه فرصت آخرين بوسه نبود. نه فرصتی برای بوسه‌ای. نه توانی برای رسيدنی و نه قول و قراری برای فردا و دوباره موندنی. اونوقته كه ديگه تو می‌مونی و يه بغض بيقرار. تو می‌مونی و يه قهوه نيم‌خورده. تو می‌مونی و يه سيگار نيمه‌افراشته كه اينبار اثری از بودنش بر فيلتر نقش بسته، تو می‌مونی و يه بغل خاطره.
آره، دير رسيديم. همه عمر دير رسيديم!

شنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۳

اين موقع از سال كيش گرمترين و شرجی‌ترين روزهای خودش رو پشت سر ميذاره. البته شايد از لحاظ گرمای هوا، با تهران چندان فرقی نداشته باشه ولی رطوبت بسيار بالاش حتی تنفس رو هم سخت كرده. ساخت و سازهای مربوط به هتل و پاساژ و اينجور چيزها كماكمان ادامه داره و ظاهراً چندين پروژه بزرگ و مهم با مشاركت شركتهای خارجی هم در حال اجراست ولی سياستهای غلط دولت و دولت‌مردان، باعث شده خيلی از آدمها، دبی رو به كيش ترجيح داده و اگه قراره استراحتی كنند و پولی خرج كنند، راغب باشند برن دبی. فكر كنم ديگه همه‌گان دانند تفاوت از زمين تا آسمون اين دو جا رو! به نظر من نسبت به دفعات قبلی خريد مردم از مغازه‌ها خيلی كمتر شده چون هم اكثر اجناس تفاوت قيمتی چندانی با تهران ندارند و هم به يه نوعی قدرت خريد مردم خيلی كمتر از قبل شده بنابراين خيلی‌ها يه جوری آسه اومدن و آسه ميخوان برگردند كه گربه شاخشون نزنه!

و اما چيزی كه اين دفعه برام جالب بود اينكه اينبار و در اين فصل سال تعداد بلاها و نانازان و عزيزان چقدر زياد شده بود! نه بابا، اشتباه نكنيد. منظورم ماه پريان و زيبارويان نيست، اونا كه رو چشم ما جا دارند و هميشه و در هر فصلی نزد ما عزيزند بلكه اينبار مراد و مقصود، آقايون محترمیه كه با ركابی و شلوار كوتاه تو پاساژها می‌گشتند، آخ كه چه دلی ميبردند اين عزيزان!

مرتيكه اَلدَنگ با اون لِنگ و پاچه بيرخت و پشمالوش كه پنداری با اورانگوتان نر، پيوندش زدند در حاليكه كلی پشم و پيلی از زير بغلش زده بود بيرون، همچين ريلكس داشت قدم ميزد كه انگاری تو خيابون شانزه ليزه است. من نمی‌دونم در حاليكه بعضی از ماها هفته به هفته حموم نميريم و موهای زير بغل‌مون اينقدر بلند هست كه ميشه اونارو عينهو چهل گيس بافت و هميشه تو تابستون چيليك چيليك عرق ازش ميريزه پايين، ديگه وسط خيابون ركابی پوشيدن‌مون چه صيغه‌ايی؟! خيلی تَن و بدن و پَر و پاچه خوشگلی داريم، اونا رو در معرض ديد عمومی هم قرار ميديم! اون پاهای چاق و پشمالو و اون دستهای پُر از كك و مكی كه جای واكسن و جوشهای دوران غرور و جوونی همچون چاله چوله‌های دوران دوم زمين شناسی به يادگار باقی مونده كه ديگه زيبايی نداره كه بخواهيم نشون خلق الله هم بديم. والله بخدا من نمی‌دونم بعضی‌ها چه جوری اين همه اعتماد به نفس دارند كه ميتونند اينجوری لباس بپوشند؟! خيلی دوست دارم بدونم يارو چی فكر كرده كه اونجوری اومده ميون جماعت؟!

بابا جون اگه می‌بينی خانمها اونجوری لباس می‌پوشند، بدون كه حداقل قبلش يه ساعت جلوی آينه می‌شينند و با خودشون وَر ميرنند و كلی رژ لب و كرم پودر خرج خودشون ميكنند و با مهارت كامل! تموم چاله چوله‌های موجود رو پُر میكنند و يا اينكه هر چند وقت يه‌بار تموم دست و پا و يه جاهای ديگه خودشون رو اپيلاسيون و چی‌ ميدونم با ليزر و مومك و مو‌بَر، هر چی دارند و ندارند رو از بين برده و بلوری بلوری ميشن و تازه اونوقت جرات ميكنند يه لباس باز بپوشند و يه جاهايی از بدنشون رو در معرض ديد عموم قرار بدن. اونوقت مرتيكه نعره‌خر! تو صبح از خواب بيدار ميشی، صورت نشستی، سال به سال مسواك هم كه نمی‌زنی، از وقتی به سن بلوغ رسيدی پشم‌های زير بغلت رو نزدی، با عطر و ادكلن و اسپری و مام زير بغل هم كه سالهاست قهری، همچين معلوم هم نيست توالت كه ميری كونت رو بشوری يا نه، اونوقت يه شلوار كوتاه پوشيدی و يه ركابی كردی تنت و اومدی تو پاساژ پرديس طی‌طريق ميكنی؟! بابا خدا وكيلی شماها ديگه خيلی پر روييد!

جمعه، ۶ شهريور ۱۳۸۳

من از کیش برگشتم. پیش خودم گفتم قبل از هر چیز نصفه شبی بیام و زودتر بهتون خبر بدم که شماها بیشتر از این نگران من نشید. البته کاملاً مشخص هم هست که ارواح خیک عمه‌تون چقدر هم نگران شده بودید. اصلاً عین خیالتون هم نبوده که کیوان زنده است یا مرده؟!

همونطوریکه بهتون قول داده بودم تصمیم داشتم چند روزی هم که کیش هستم، از اوضاع و احوال اونجا براتون بنویسم. سه چهارتا کافی‌نت رو هم امتحان کردم ولی نمیدونم چرا از اونجا، هیچ کدوم از وبلاگهایی که دات کام بودند، باز نمیشد. یارو صاحب کافی‌نت می‌گفت، مربوط به پهنای بانده که البته فکر میکنم گل واژه فرمودند! درسته که تو مملکت ما خیلی چیزها به پهنا و باریکی و تنگی و گشادی آدمها بستگی داره ولی اینی که من نتونم از کیش وبلاگم رو ببینم و سیستم هی ERROR بده، که دیگه ربطی به این قضیه نداره. این همه خرج کردیم تا شبیه آدم حسابیها بشیم و خیر سرمون دات کام شدیم که چیز خودمون رو بخوریم و منت قصاب رو نکشیم، پنداری حالا باید کولیس ورنیه و ضخامت سنج برداریم و تور دور ایران راه بندازیم و ببینیم کجاها چیزش پهن و کجاها باریکه! پس اینجور که استنباط میشه یه سری از مناطق و شهرهای داخل ایران نمیتونند برخی از وبلاگها رو بخونند. البته خب نباید توقع زیادی هم داشت شهر اینترنتی‌اش که کیش باشه و حال و روز اینترنت و کلاً وضعیت ITاش اون باشه، دیگه معلومه حال و روز شهرهای دیکه چه جوری! خلاصه که بدقولی از طرف من نبوده، من می‌خواستیم براتون بنویسیم ولی ظاهراً قسمت‌ اینجوری بوده که سرنوشت‌تون، گره بخوره به یه چیز پهن و ستبر!

والله حرف و حدیث که برای گفتن و نوشتن خیلی زیاده ولی دروغ نگم، این موقع شب دیگه حس و حال نوشتن رو ندارم. الان چشام شده عینهو کون خروس و عنقریبه که پای مانیتور از هوش برم و خوابم ببره. پس اینا همه بمونه برای یه وقت دیگه ( کدومها؟! )

دوشنبه، ۲ شهريور ۱۳۸۳

پنداری ما اگه هر شيش ماه يه‌بار كيش نريم، بزرگترين فاجعه زيست محيطی و ملی رقم می‌خوره! از آخرين باری كه ساحل نيلگون و خليج هميشه‌گی فارس! رو ديديم، تنها 5-6 ماه می‌گذره، اوايل اسفند سال قبل بود كه چند روزی كيش بوديم و الان شيش ماهه كه از اون وقت ميگذره. شيش ماه بگذره و تو كيش نری؟! ميدونی يعنی چی؟! اين يه فاجعه است، يه تراژدیه. بنابراين بنا به توصيه كاملاً دوستانه! عيال محترمه، چون خيلی وقته كه مسافرت نرفتيم و احتمال دپرس شدن‌مون داره لحظه به لحظه نزديك و نزديك‌تر ميشه، پس بايد دوباره شال و كلاه كنيم و چند روزی بريم كيش!

البته همونجوری كه بارها گفتم، من خودم هم عاشق كيش‌ام. ساحل و طبيعت و سكوت و آرامش اين جزيره بی‌نظيره و همين فاكتورها باعث شده كه خيلی در قيد و بند هوای داغ جزيره نباشم و هر وقت كه فرصتی پيش اومده، چند روزی به اونجا سفر كنم ولـــــــــی، يه ولی داره كه باعث ميشه وقتی اسم كيش مياد با تموم علاقه‌ای كه بهش دارم تو رفتن يه كمی سست بشم و پام و بقيه نواحی متصله‌اش بلرزه و اونهم اينه، كه من از هواپيما همچين بفهمی نفهمی، يه خورده‌هايی می‌ترسم. البته ترس كه نه، يعنی نه اينكه خيلی بترسم هااااا، نه، اونجورهايی هم كه فكر می‌كنيد نيست فقط از وقتی سوار هواپيما ميشم تا وقتی كه چرخ‌هاش به زمين برسه عينهو چيز حلاجها می‌لرزم! می‌ترسم؟! شما كه غريبه نيستيد، خدا وكيلی می‌ترسم، عينهو سگ!

پنداری عزرائيل و صوراسرافيل با اون شيپور درازش رو صندلی پشتیم نشستن. بوی سدر و كافور رو به غليظ‌ترين شكل ممكن تو فضا حس می‌كنم و انكر و منكر عزيز رو تو قالب مهموندارهای خوشگل هواپيما می‌بينم! چون تو آسمونم و به خدا نزديكتر، همش حس می‌كنم عن‌قريبه كه جنی، پریی از در بياد تو و خِفتَم رو بگيره و خِركش خِركش ببره اونجايی كه نبايد بِبَره!

البته حتماً هم ميهنان عزيز مستحضرند كه مشكل اصلی، وجود طياره‌های فكستنی و زپرتيه وگرنه اينجوری هم نيست كه من الكی بخوام از جن و پری بترسم. اتفاقاً همچين بد هم نمياد بعضی وقتها يه پری پيدا شه و آدم رو چند روزی برداره و با خودش ببره! چی می‌گفتم؟! ... آهان يادم اومد. والله بخدا اين هواپيماها ترس داره. بنظر من آدم اگه نترسه مشكل داره. هر چند وقت يكبار تِپ و تِپ، عينهو تاپاله از اون بالا نقش بر زمين ميشن. جون آدم گلابی نيست كه آدم همينجوری مفت و مجانی بسپاره دست اجل. خلاصه اگه بخواهين چهره شفاف و واقعی ملك‌الموت رو مشاهده بفرماييد، بايد شانس بيارييد و كنار پنجره و در راستای يكی از بالهای هواپيما بشينيد. باله رو كه ببينيد مثل بيد داره ميلرزه، ديگه همونجا اَشهَدتون رو ميگيد و رو به قبله نشسته و هر آن منتظرید كه بال و يار همه با هم برن تو باقالی‌ها.

خلاصه كه امروز بعد از ظهر من دارم ميرم. فردا اينجا رو چك كنيد، اگه صحيح سالم برسم، كه حتماً از اونجا براتون می‌نويسم ولی اگه همين پست رو ديديد و خدای نكرده، ديگه يادداشتی رو مشاهده نكرديد، بدونيد كه .... بچه خفه شو زبونت رو گاز بگير. پاشو گم شو گورت رو گم كن! من رفتم، خوبی، بدی يا هر چی‌ام رو ديديد حلال كنيد!

شنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۳

هفت هشت روزه بازيهای المپيك 2004 يونان شروع شده ولی هنوز هيچ خبری نيست. سوت و كوره. برهوت برهوته. دريغ از يه دونه، آره يه دونه مدال! ماشالله، ورزشكاران ايرانی اعزامی به يونان يكی يكی توريست شدند و دوربين به دست، دارند شاد و شنگول از نقاط ديدنی اين كشور باستانی ديدن می‌كنند. البته هر كدوم از اين ورزشكارهای عزيز وقتی رفتند رو صحنه، بنده خداها همه زورشون رو زدند، سعی و تلاش‌شون رو كردند، حريف رو هی اينور اونور هول دادند ولی وقتی ديدند اوضاع خيطه و زور زدن فايده‌ای نداره و بقول معروف، مسجد جای گوزيدن نيست، روی ماه حريف رو بوسيدن و دست حريف رو به علامت پيروزی بردن بالا و اومدن تو هتل يه دوش گرفتن و از خجالتشون رفتن تو دهكده لابه‌لای جماعت گم شدند!

بابا گلی به گوشه جمالتون! بی‌انصافها شما كه اين همه راه رو رفته بودين، خب اونجا يه كمی زور ميزدين، يه ذره به ماتحتون فشار مياوردين، آخه حيف نبود اين همه راه رو تا اونجا برين، اونوقت نتونيد از خط پايان رد بشين؟! ... والله بخدا شما دوچرخه‌سوارها ديگه خيلی پُرروييد! تيم دوچرخه‌سواری ايران حتی نتونسته از خط پايان رد بشه اونوقت علی زنگی‌آبادی مربی فهيم تيم گفته، ما از بچه‌ها راضی هستيم!!! يكی نيست بگه، از تهران تا آتن رو كه با هواپيما رفتين. از فرودگاه تا دهكده المپيك هم كه اتوبوس سوار شدين، فقط مونده بود يه مسابقه، اون هم كه نصفش رو با دوچرخه طی كردين، حتماً توقع داشتين از اونجايی كه ديگه كون كار رو گذاشتين زمين و نتونستين ركاب بزنيد، براتون آژانس می‌فرستاديم. آخوندزاده جودوكار، بعد از حذفش تو ارتباط مستقيمی كه از آتن با تهران داشتند و من خودم با گوشهای خودم شنيدم، گفت: آقای خيابانی، من هر كاری كه می‌تونستم كردم حتی حريف‌ام رو گاز هم گرفتم!!! ولی ديگه قسمت نبود و اون برنده شد. سفيران مملكت چه انسانهای با فهم و شعوری بودند و ما نمی‌دونستيم! بعد از هر مسابقه هم كه همه‌شون متفق‌القول ميگن، ما آسيب ديده هستيم، ضرب خورديم، تركش خورديم، مجروحيم و معلوليم. اينا كه اين همه مشكل جسمی دارند بهتر نبود تو پارالمپيك شركت می‌كردند؟!

تو مراسم افتتاحيه هم كه پنداری تيم ايران از تمام دنيا طلبكاره و اومده يونان تا ارث آباء اجداديش رو باز پس بگيره. اعضاء كاروان اعزامی همچين اخمی كرده بود كه انگار همه اونهايی كه اونجا بودند رعيت و كلفت و نوكر ايران و ايرانی‌اند. يكی نيست فلسفه المپيك رو برای آقايون تعريف كنه و بهشون بگه بَبَم جان تو يه همچين جاهايی بايد چهره واقعی ايران رو نشون مردم دنيا بدين. وگرنه از لحاظ سياسی كه چهره و سيمامون كاملاً شفاف و آبرومندانه هست! ولی مثل اينكه ما بايد همه جا وصله ناجور باشيم. در حاليكه همه تيم‌ها شاد و شنگول وارد استاديوم ميشدند، ورزشكاران ايرانی كه البته فقط تعداد كمی از اونها تو مراسم حضور داشت، همچين ماتمی گرفته بودند كه انگار اومدند شب هفت باباشون! طراحی لباس و هماهنگی رنگ كت و شلوارشون هم كه ديگه كاملاً مشخص بود، كار جديدی از جرج آرمانی بوده! البته خب جماعتی هم كه تو استاديوم بود تلافی كرده و يه جورايی تيم ايران و كاروانش رو به هيچ جاشون حساب نكرده و هيچ تشويقی هم نكردند. در عوض تيم‌های عراق، افغانستان، آمريكا به شدت تشويق شدند.

وقتی فقط يك نفر از شناگرهای آمريكا اين توانايی رو داره كه 8 مدال المپيك رو كسب كنه ( تا الان 5 تا طلا گرفته) دلم برای خودم و اون هفتاد ميليون ايرانی ديگه ميسوزه كه يه هفته است چشم به تلويزيون و گوش به راديو، لِنگ در هوا معطل باقی مونديم تا يكی پيدا شه و اون پرچم سه رنگ رو يه تكونی بده تا بقيه دولتها و ملتها يادشون بيوفته ما هم هستيم!

پنجشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۳

حتماً تا الان ديگه خيلی‌هاتون كتاب " عادت می‌كنيم " خانم زويا پيرزاد رو خونديد. نويسنده‌ای كه اولين رمان و معروف‌ترين كتابش " چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم " بود. عادت می‌كنيم رو خوندم. از كتاب خوشم اومد. يه داستان ساده و روونِ در رابطه با خيلی‌ از آدمهايی كه هر روز می‌بينيم‌شون و از كنارشون به سادگی رد ميشيم. داستان تقريباً محدود شده بين سه خانم از سه نسل مختلف. ماه‌منير، آرزو و آيه. مادر بزرگ، دختر و نوه و داره ديدگاه و تفكرات اونا رو نسبت به زندگی نشون ميده. علايق و وابسته‌گی‌ و " گيرهايی " كه هر كدومشون دارند. داستان محدوده تاريخی و جغرافيایی هم داره و به نظر من همين نقطه مثبت، تونسته داستان رو خيلی جذابتر كنه. مثلاً آيه، وبلاگ داره و حرفهاش رو تو وبلاگش می‌نويسه و يا وقتی قراره شيرينی بخرن از " بی‌بی " و آجيل رو از " تواضع " می‌خرند. آدم وقتی می‌بينه داستان تو شرايط فعلی و حال ميگذره، خيلی راحت‌تر ميتونه با شخصيت‌های داستان ارتباط برقرار كنه.

كتاب چاپِ انتشارات مركز، 266 صفحه و قيمتش هم 2500 تومنه كه هم اينك چاپ دوم كتاب تو بازاره و قطعاً به چاپ‌های بعدی هم ميرسه. در كنار تمام محاسن كتاب، نويسنده يه جاهايی خيلی ديگه وارد موارد جزء‌ی ميشه و راستش يه جورايی حوصله آدم رو سر ميبره. به نظر من اگه 30 صفحه از كتاب حذف ميشد، نه تنها هيچ لطمه‌ای به داستان وارد نميشد بلكه داستان جذاب‌تر و پُركشش‌تر هم ميشد! بهرحال نظر، نظر نويسنده است. اگه قرار بود من هم به اين خوبی داستان بنويسم كه حتماً به من هم ميگفتن " كيوان پيرزاد! "

اجازه بدين كه بيشتر از اين كتاب رو نقد و بررسی نكنم چون اگه بخوام بيشتر ازش تعريف و تمجيد كنم، همه ميگن حتماً نويسنده و ناشر دوست و فاميلشِ و اگر هم كه بخواهم نقدش كنم و عيب و ايرادش رو بگم، خود شما، بله خود تويی كه اينجوری زل زدی به مانيتور و داری اينا رو ميخونی، ميايی و داد و بيداد ميكنی و ميگی " تويی كه از داستان و داستانويسی چيزی نمی‌دونی، غلط می‌كنی نظر و پيشنهاد ميدی؟! " كه خب اگر هم اينها رو بگی همچين بيراه هم نگفتی! بنابراين ديگه چيزی نمی‌گم، فقط بهتون پيشنهاد می‌كنم حتماً " عادت می‌كنيم " رو بخونيد چونكه تو زندگی تك تك ما آدمها چيزهايی هست كه هيچ وقت بنا به ميل و پيشنهاد و نظر خودمون نبوده بلكه ...... ولش كن. نهايتاً به همه اين داشته‌ها و نداشته‌ها، عادت می‌كنيم!

چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۳

اميدی ندارم. ايمانی ندارم. پس من آزادم!

سه شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۳

بقول مادر گرامی‌ام اگه دو تا شاخ هم در بيارم ديگه سِتَم جور جور ميشه. هنوز هيچ مرض و بيماری وارد اين آب و خاك نشده كه بدون سير و سلوك و طی طريق در سلولهای بدن بنده از كشور خارج شده باشه. شدم عينهو كلكسيون و موزه بيماريها. هر چی مرض كه تو صد سال اخير مشاهد شده يه نمونه‌اش هم تو وجود منه. مركز مطالعات بيماريهارهای قرن بيستم. اون چند تا درد و مرض هم كه تا حالا گريبونم رو نگرفته، پنداری همونهايی بوده كه بنا بواسطه جنسيتم بهش مبتلا نشدم، بيماريهای خاص خانمها!

بعد از كشف و مشاهده انواع و اقسام بيماريهای روده، معده، اثنی‌عشر، لوزالمعده، گوارشی، تنفسی، متابوليسمی، مفصلی، استخوانی، سوء‌هاضمه، يبوست‌، قانقاريا، راشيتيسم، بری‌بری، پيوره، فراخی مزمن باسن، باد گلو، آروغ، قلنج، سرخك، سرخچه، وبا، آسكاريس، نيوكاسل و اسهال و استفراغ ديگه خيالم راحت بود كه نه تنها بيماريهای انسانی بلكه تمام بيماريهای مشترك انسان و دام رو هم گرفتم و ديگه بدنم نسبت به همه‌شون واكسينه شده كه امسال چشم‌مون به جمال يكی ديگه از اين مرض‌ها منور شد.

آلــــرژی! صبح كه از خواب بيدار ميشم، در همون بدو امر چنان عطسه‌هايی می‌كنم كه چهار ستون خونه به لرزه ميوفته. از اون عطسه سفارشی و خركی‌ها. يه چيزی ميگم يه چيزی ميشنويد هااا. بعد از عطسه‌های دراكولايی، چشمهام شروع به خاريدن می‌كنه، جوری كه دوست دارم چنگال رو بكنم تو چشمهام و اونارو از كاسه دربيارم ( بابا، مازوخيسم! ) بعد از اينا تازه فيلم اصلی شروع ميشه. چنون آبی از لب و لوچه و دلتون نخواد، دماغم راه ميوفته كه جداً جمع و جور كردنش كار هر كسی نيست. آدم صبح ناشتايی، بالفطره همه چيزش آويزونه، حالا خودتون محاسبه كنيد به همه اون چيزهای آويزون، آب دماغت هم اضافه بشه، ديگه چه شود! هی فين‌فين می‌كنی و عينهو ساكشن، تموم محتويات بينی رو بالا می‌كشی ولی‌ بد مذهب عينهو آب درياچه اروميه، شور شوره جوری كه ...! بدليل رعايت شئونات اسلامی و تردد افراد زير 18 سال، امكان توضيحات اضافی مقدور نمی‌باشد و نكات اصلی سانشور شده است.

آره اين درد و بلاها هم دست از سر ما بر نميداره. اينور رو درست می‌كنيم اونور می‌لَنگه، بالا رو درست می‌كنيم پايين خراب ميشه. خلاصه كه اينقدر اين دماغ رو مالونده بودم كه نوكش كاملاً متورم و قرمز شده بود ( منظورم همون نوك دماغ هست! ) درست عينهو دلقكهای سيرك شده بودم كه پريروزها يكی از دوستان پزشك، يه قرص بهم معرفی كرد كه از وقتی اونو می‌خورم حال و روزم خيلی بهتر شده. خلاصه مواظب سلامتی خودتون باشيد كه سلامتی خوب نعمتيه.

دوشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۳

بعد از انتقادات و پيشنهاداتی كه چند وقت پيش از كاپوچينو شد، برای اينكه نشون بديم نظرات و پيشنهادات دوستان برامون خيلی مهمه، قرار شد در شكل و محتوای مجله يه سری تغييرات ايجاد كنيم. هفته قبل كاپوچينو آماده نشد. نمی‌دونم اصلاً متوجه شديد و يا براتون مهم بود يا نه؟! اون هفته اگه كاپوچينو منتشر نشد بخاطر اين بود كه اين هفته با اين ريخت و قيافه ببينيدش! برای اين ريختی شدن مجله حميد‌رضا، احسان و پرستو خيلی زحمت كشيدند. از اين به بعد يه قسمتی هم به اسم فنجان‌دوم به مجله اضافه شده كه بزودی معلوم ميشه تو اين فنجونه چی هستش؟! البته هنوز يه كمی ريزه‌كاريهای ديگه هم داره كه اونا هم بزودی اعمال ميشه.
شايد برای خيلی از ماها شكل و شمايل قبلی كاپوچينو بهتر و يا بنوعی " جا افتاده‌تر " بود. قطعاً قبول تغييرات هميشه نياز به زمان داشته ولی من خودم به شخصه از اين قالب خيلی خوشم اومد. يه حس خوبی نسبت بهش دارم. فكر می‌كنم با اين رنگها به كاپوچينوی اصلی بيشتر نزديك شديم!

شنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۳

پزشك از پشت ميز بلند شد. زرجو يك قدم جلو آمد. مرد جوان رو با آرزو گفت (( مادرم و تهمينه نمی‌دانند. هيچكس نمی‌داند.)) نفس بلند كشيد و چشم‌ها را بست. (( فقط به شما ----- )) چشم‌ها را كه باز كرد می‌لرزيد. پرستار جلوتر آمد. پزشك اشاره كرد كه صبر كند. برادر تهمينه به ميز تحرير نگاه كرد. به تقويم شايد يا به دسته‌ی يادداشت. يكهو آرام گرفت و وقتی كه حرف زد انگار داشت با خودش حرف می‌زد. انگار داشت با دقت چيزی را برای خودش توضيح می‌داد. (( داداش داشت جلو می‌رفت. من و چند نفر از بچه‌ها پشت سرش بوديم. توی جاده خاكی فقط ما بوديم و چند نخل خشكيده. قمقه دست اسفنديار بود. تشنه بوديم. داداش گفت نه". تا نرسيم به بچه‌ها، آب بی آب." شوخی می‌كرد. گفتيم " به زور ازت می‌گيريم. " شوخی می‌كرديم. خنديد و دويد. تا آمديم دنبالش بدويم لعنتی آمد. همه چير رفت آسمان. ما افتاديم زمين. )) ساكت شد و نگاه هنوز به ميز تحرير نفس‌های تند كشيد. بعد انگار بخواهد چيزی را بهتر ببيند چشم‌ها را ريز كرد. (( داد زدم داداش! بعد ديدمش. هنوز داشت جلوی من می‌دويد. قمقه به دست. بی‌سر. بی‌سر جلو من می‌دويد. قمقه به دست. سر نداشت. می‌دويد ولی سر نداشت. نداشت. سر نداشت.))

" عادت می‌كنيم. نوشته زويا پيرزاد. صفحه 116 "

پنجشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۳

خسته‌ام. جسمم، روحم، تنم. همه اون چیزایی که یه جورایی خودشون رو به من چسبوندن، بی‌واسطه یا باواسطه، خسته‌اند. همه اون چیزایی که به من ارتباط دارند و از پوست و خون من هستند، خسته‌اند. نه فقط من، که همه دور و بری‌هام خسته‌اند. خودم خسته‌ام. زنم خسته است. رفیقام خسته‌اند. داداشا و مامانم خسته‌اند. این سرایداره ساختمون خسته است. راننده تاکسی خسته است. مدیرعامل شرکت خسته است. اون دختره که امروز تو خیابون داشت با نگاش منو می‌خورد خسته است. بقال و چَقال و نونوا و همه و همه خسته‌اند. نمی‌دونم چه مرگمون شده؟! نمی‌دونم چرا همه خسته‌ایم؟! نمی‌دونم آه و نفرین کی یقه‌مون رو گرفته که همه‌مون اینجوری غَمبَرک زديم و يه گوشه‌ايی نشستيم؟! نمیدونم ماها باید تاوان کدوم اشتباه رو پس بدیم؟! اینا رو نمیدونم، برای هیچ کدومشون هم جوابی ندارم فقط میدونم خسته‌ام. از این تکرار بیهوده، از این گم شدنهای پی‌در‌پی، از این همه هیاهوی بی‌واژه خسته‌ام. از این غرغرها و غرولندهای زیر لب خسته‌ام. از این سرکوب شدن و سرکوب کردنها خسته‌ام. از این تک سرفه‌ها، از این آلرژی بی‌موقع، از این ته ریشی که وقتی درمیاد تموم صورت رو به خارش میندازه، از این گرما، کلافه‌ام، خسته‌ام.

از اینکه می‌بینم تو گرمای مرداد زنها مجبورند خودشون رو بقچه پیچ کنند و لای خروارها لباس بپیچونند، خسته‌ام. تصور اون همه لباس رو سر و کله، روح و جسمم رو خسته‌تر از همیشه میکنه. از اینکه این همه گاو و گوسفند تو شهر، وِلَند و هیچ سازمانی به اونا رسیدگی نمیکنه خسته‌ام. از دیدن اون بچه‌های بیگناه که همیشه جلوی " پاشا " هستند و دارند فال و آدامس می‌فروشند، خسته‌ام. ای گه به گور باعث و بانی این همه خسته‌گی. ای گه به گور بابای اونایی که باز بخوان معلم اخلاق شَن و بیان کامنت بذارن چرا فحش میدی. ای گه به گور بابای هر چی خسته‌گی که انگار سالهاست رفته لای اون زنجیر نردبونی پیچ در پیچ DNA و حالا حالاها هم قصد نداره از تو ژن‌مون بیاد بیرون. ای گه به گور هر چی تقسیم میتوز میوزه. ای گه به گور بابای اونایی که جلوی چهارتا خارجی، عینک آفتابی میزنند و قُمپوز در میکنند و از تاریخ و تمدن ایرانی تعریف و تمجید می کنند و اونوقت یواشکی زیر سایه درختهای گردو، ستونهای تخت جمشید رو معامله میکنند. ای گه به گور بابای اونایی که بخاطر پول، ننه باباشون رو هم می‌فروشند.

خسته‌ام... اینا کجا بودن؟ این همه معتاد رو میگم! این رفیق من که ورزشکار و آدم حسابی بود، ننه بابا پولدار، این دیگه چرا؟! اون دختره که اینقدر راحت داره حشیش میکشه و معلومه حسابی اينکاره است، که تازه فقط 16 سالشه! ای گه به گور بابای هر چی خسته‌گی که وقتی شب بخونه برمیگردی انگار از صبح تا حالا کوه کندی و خروار خروار خاک جابجا کردی. ای گه به گور بابای این تفکرات نصفه شبی که خواب رو ازمون گرفته.نه من، که همه خسته‌اند. این ستار دیگه چه مرگشه؟! این دیگه چرا اینجوری زنجموره میکنه؟! این دیگه چی کم داره؟!

نگو دیره من از این فاصله‌ها بد جوری گریه‌ام میگیره...نگو دیره من از این بی خودیها بدجوری گریه‌ام میگیره

......................
............
..........
ای خاک عالم تو سرمون که برای نوشتن یه مطلب باید هفتاد دفعه بنویسیم و پاکش کنیم و سه نقطه بذاریم و هی ادیتش کنیم تا یه موقع خدای ناکرده چیزی از دستمون در نره، کسی اونا رو بخونه و فکر کنه ما خریم، ما نفهمیم، ما دیوونه‌ایم. چه میدونم یه فکر اینجوری بخواد پیش خودش بکنه. ای گه به گور بابای همه اونایی که میخوان اینجوری فکر کنند.

ایکاش میشد همه اون چیزهایی رو که الان دارند مثل کِرم تو مغزم وول میخورند، رو اینجا بنویسم. ایکاش میشد اینقدر جلوی همه چیز سد نسازیم. ایکاش میشد اینقدر احساسات رو سرکوب نکنیم. البته خُب، خوبیش اینه که دیگه عادت کردیم! الان دیگه سالهاست که به این قضیه عادت کردیم، که کسانه دیگه‌ای باید جامون فکر کنند، تصمیم بگیرند، حرف بزنند، حتی اونا باید جای ما زندگی کنند. ماها حقی نداریم. اگه هستیم بخاطر وجود اوناست. دیگه عادت کردیم. به همه " نداریها " عادت کردیم. به همه " داشته‌های بی‌قمار باخته شده،" عادت کرديم. بخاطر همینه که خیلی وقته حناق بیخ گلومون رو گرفته و نمی‌تونیم کوچکترین حرفی بزنیم، چون خودمون هم باورمون شده، اگه هستیم بخاطر چیز دیگه‌ و کَس ديگه‌ای هستیم وگرنه خودمون که بخودی خود ....

خسته‌ام. دلم سکوت میخواد. دلم نور فانوس میخواد. دلم برای صدای جیرجیرکهای دم غروب، تنگ شده. دلم بارون میخواد.

سه شنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۸۳

177090[1].jpg

... و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چای داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را
با خدای خويش
چشم در چشم هم، نوش كنيم.

دوشنبه، ۱۹ مرداد ۱۳۸۳

كدوم " روز زن " ؟!
زن و ارزش؟! زن و جايگاه؟! زن و پاسداشت؟! زن و احترام؟!
كدوم ارزش و چه منزلتی برای زن قائل بوديم؟! كدوم حق و حقوقی رو برای يه زن ايرانی در نظر گرفتيم؟! مگه نه اينه كه تمام قوانين مملكتی، شرعی، عرفی، دينی و مذهبی، زن رو به چشم ديگه‌ای نگاه می‌كنه؟! مگه نه اينه كه با توجه به نيازهای جنسی‌مون، زن رو طبقه‌بندی كرديم؟! هر جا كه شنگول بوديم و پای جسم و طراوت و شادابی بَدن درميون بود و لازم‌شون داشتيم " جنس لطيف " و هر جا هم كه نياز جسمی و جنسی‌مون برطرف شد و قرار شد عاقلانه حرف بزنيم و منطقی تصميم بگيريم " جنس دوم " خطابشون كرديم؟!
مگه نه اينه كه تو فرهنگ غنی ما! دختری كه به زندگى حمله ميكنه تا سهم خودش رو بگيره، فاحشه لقب ميگيره؟!

يكشنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۳

عصر يكی از روزهای هفته قبل نمی‌دونم كجا بدی كرده بوديم كه شيطون رفت تو جلدمون و يهويی خدا زد پس يقه‌مون و گوشامون دراز شد و بنا به پيشنهاد يكی از رفقا پاشديم رفتيم سينما. از آنجايی كه تعريف فيلم " مهمان مامان " رو زياد شنيده بوديم، تصميم گرفتيم به ديدن همين فيلمی بريم كه از جشنواره قبل 40-50 تا جايزه گرفته بود! قبل از اينكه بخوام از فيلم تعريف كنم، بايد يه كمی از شرايط سينما بگم. اگه بخوام خيلی مختصر و مفيد و تو يه جمله سينما رو توصيف كنم، بايد بگم سينما سروش (مولن روژ سابق) دقيقاً يه طويله است كه توش يه آپارات گذاشتن و دارن فيلم نشون جماعت ميدن. به همين راحتی!

اگه فكر می‌كنيد كه ميتونيد خيلی راحت بليط بگيريد و تو يه محيط ساكت و آروم و با تهويه مناسب فيلم رو ببينيد، كور خونديد. اگه تونستيد بخودتون بقبولونيد و خودتون رو راضی كنيد كه برای ديدن يه فيلم، دو ساعتی تو يه طويله بشنيد و به بدترين شكل ممكن جوری كه اصلاً شخصيت‌ و انسانيت‌تون هم بره زير سئوال و صداتون هم در نياد، حتماً يه سر به سينما سروش بزنيد!

هوای گرم و دَم‌كرده و بدون تهويه، كيفيت افتضاح صدا، كثيفی فوق‌العاده در و ديوار و صندليها، باز و بسته شدن ممتد و لاينقطع درهای ورودی، زر زر و وَنگ وَنگ بچه‌های چند ماهه كه همزمان با موزيك اول فيلم شروع و تا آخرين ثانيه‌‌ها بصورت سيستم دالبی بگوش ميرسه، شرايط اسفناك و غير قابل تحملی رو ايجاد ميكنه كه جداً صد رحمت به بازار شام و گلی به گوشه جمال امين آباد و دارالمجانين. فكر كنم در اين مورد هيچ شكی نيست كه يه سری چيزهای رو بايد دولت و سازمانهای مسئول درست كنند ولی فهم و شعورِ رو كه بايد ديگه خودمون درست كنيم!

من نمی‌دونم آوردن بچه چند ماهه، اون هم نه يكی، نه دو تا بلكه يه دوجين نوزاد چند ماهه، چه دليل و توجيه‌ای ميتونه داشته باشه؟! خيلی دوست دارم بدونم پدر و مادر اون نی‌‌نی كوچولو‌‌های نازنين چی فكر كردن كه بچه چند ماهه‌اشون رو هم همراه خودشون آوردن تو سينما و جماعتی رو از شنيدن عَرعَر بچه‌ها‌شون مستفيض نمودند! بچه داره نعره ميزنه و جيغ می‌كشه ولی ننه بابای خونسرد ( البته خونسرد كه نميشه گفت، می‌خواستم از يه واژه‌ای استفاده كنم كه دقيقاً ارتباط مستقيم به كاليبر باسن ننه باباش داشت ولی چون ترسيدم دوباره متهم به بی‌نزاكتی بشم از گفتنش صرفه نظر می‌كنم! ) همين جوری لَم دادن و نيش‌شون تا بنا گوش‌شون بازه و دارن هرو‌هر به تيكه‌های مسخره فيلم می‌خندند. من نمی‌دونم اينا كه حال ندارند خودشون رو تكون بدن واسه چی بچه‌دار شدن؟! چطور اونجاهايی كه به نفع جفت‌تون بوده، ماشالله خوب بلد بودين تكون تكون بدين ولی اينجايی كه پای يه طفل معصومه درميونه، جفت‌تون انگاری از دو پا فلج مادرزادين و نمی‌تونين تكون بخوريد! جداً كه ديدن چنين پدر مادرهای گشادی آدم رو ديوونه می‌كنه.

و اما " مهمان مامان " به نظر من يه فيلم كاملاً ساده، ابتدايی و با يه داستان خيلی پيش پا افتاده است. والله بخدا من كه نفهميدم اين همه تعريف و تمجيد و اين همه جايزه‌ای كه به اين فيلم دادند، برای چی بوده؟! در اين رابطه با حميدرضا هم صحبت كردم، يه سری توضيحاتی داد ولی باز من قانع نشدم. امين حيايی مثل كاراكترهای چند فيلم اخيرش نقش يه آدم متمايل به خُل رو بازی می‌كنه، يه نقش خيلی معمولی و ساده و تموم هنر پارسا پيروزفر كه مثلاً معتاده، اينه كه خيلی گشاد پای يه منقل نشسته و داره كبابها رو باد ميزنه! به نظر من اگه قراره از پيروزفر بخاطر اين نقشش اين همه تعريف و تمجيد بشه، بايد به بهروز وثوقی بخاطر بازی در فيلم گوزنها، چندين و چند اسكار داد.

بنظرم، تنها كسانی كه بازی قابل قبولی ارائه كردند، گلاب آدينه و حسن پورشيرازی بود. بقيه هنرپيشه‌ها ول معطل‌ و مرخص‌اند. بهرحال من كه اصلاً از اين فيلم خوشم نيومد و ديدنش رو هم به هيچ كسی پيشنهاد نمی‌كنم. ديگه خود دانيد!

شنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۳

خب تعطيلات تابستونی شركت ما هم تموم شد. بعد از ده روز خوردن و خوابيدن، امروز دوباره مجبور شدم صبح علی الطلوع از خواب بيدار شم. احتمالاً ديگه خودتون ميتونيد حدس بزنيد بيدار شدن امروزم با چه رنج و مشقتی انجام شده و نديده ميتونيد حدس بزنيد الان كه پشت مانيتور نشستم و دارم اينارو می‌نويسم ريخت و قيافه‌ام چه جوريه و رسوندن خودم و آقا دايی به شركت، چقدر سخت و مشكل بوده؟! عيب اين تعطيلات اينه كه آدم بعد از مدتها دوباره يادش ميوفته كه ميتونه يه كمی هم مثل آدم و آدميزاد زندگی كنه! ديگه كم‌كم داشت يادم ميرفت كه آدمها هم ميتونند تا 9-10 صبح بخوابند. تقريباً تموم اون كارهايی رو كه می‌خواستم تو تعطيلات انجام بدم، دادم. البته كار خاصی كه نبود، مهمترين‌اش استراحت بود كه به نحوه اَحسن انجام شد.

و اما حتماً خودتون هم ديديد كه چند روزه مد شده، هر روزنامه‌ای رو كه باز می‌كنی م‍ی‌بينی قد يه صفحه A4 از فيلم " مهمان مامان " و همچنين از كتاب " عادت می‌كنيم " نوشته. نمونه‌اش روزنامه‌های ايران و همشهری ديروز جمعه و يا شرق پنج‌شنبه و خيلی روزنامه‌ها و مجلات ديگه. اتفاقاً در رابطه با هر دوِی اينا كلی حرف دارم، چون هم متاسفانه " مهمان مامان " رو ديدم و هم خوشبختانه دارم " عادت می‌كنيم " رو می‌خونم!

و ظاهراً بنا به يه چيزی كه تو اين چند ساله مد شده، امروز روز زنه! راستش به داشتن روزی بنام " روز زن " اصلاً اعتقادی ندارم. اگر روزی هست ( كه قطعاً هم بايد باشه ) اون روز بايد بنام " روز مادر " باشه، كه خب سالهای سال هم، همونجوری بوده. البته نه اينكه بخوام بگم با زن و جنسيت‌ و هويتش مشكل دارم، نه، اصلاً اينجور نيست ولی اينكه بخواهيم برای هر چيز و هر مناسبتی يه روزی رو تعيين كنيم و بگيم: روز زن، روز مرد، روز پرستار، روز خبرنگار، روز جانباز، روز دانشجو، روز ارتش، روز ...... اينجوری قضيه خيلی لوث ميشه! اگه روزی هست روز مادر، حالا اينكه تو تموم روزهای سال كدوم روز رو برای همچين روزی انتخاب كنيم .... بگذريم!
برای يه تشكر خشك و خالی از زحمات كسی كه هيچ جوری نميشه در رابطه‌اش نوشت و ازش تشكر كرد، اگر دنبال يه بهونه می‌گرديم، شايد امروز اون بهونه رسيده باشه ..... بجنبيم كه شايد فردا خيلی دير شده باشه!

پنجشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۸۳

این یکی دو روزه یعنی دقیقاً از بعد از بازی با چین سراغ هر کی که میری میخواد پاچه شلوارت رو بگیره و از وسط عینهو خربزه جرت بده. همه سگ شدن. تخم نمی‌کنی چهار کلوم با کسی حرف بزنی. از سوپور سر کوچه گرفته تا دندونپزشک و متخصص زنان زایمان و مدیرعامل شرکت. مَردم خیلی حال و حوصله و اعصاب درست و حسابی داشتند، تیم ملی هم اینجوری باخت، ديگه شد قوز بالا قوز. آخه میدونید، اینجوری باختن کون آدم رو میسوزونه. میسوزونه، بد هم میسوزونه. جداً که بدون داشتن تعصب اَلکی و قلمبه شدن عِرق ملی، امسال دیگه حقمون بود قهرمان ملتهای آسیا بشیم. حیف! حیف از این همه احساسات خوب و قشنگ. حیف از این همه شور و علاقه. حیف از این همه اشک و گریه.

و اما بعد از پايان بازی، قطعاً داور لبنانی و تمام خاندانش عاقبت به خیر شدند! اونا همه گناهانشون بخشیده و آمرزیده شد. پاکِ پاک. انگاری که همین الان دوباره از ننه‌شون متولد شدند و مطمئن باشید که دیگه اونا توی اون دنیا بدون سئوال و جواب راهی بهشت برين خواهند شد. از انکر و منکر هیچ خبری نیست! طلال نمیدونم چی‌چی، بدونه که تو این چند روز، جماعت ایرانی اینقدر به خودش و میون لِنگ و پاچه خواهر مادرش چیزهای خوب خوب حواله کردن که قطعاً تموم گناهانشون بخشیده شده. ای تُف به روت مرتیکه جاکش. حیف از اون همه کمکهای نقدی و غیر نقدی و تسلیحاتی و دفاعی که به کشورت شد! ...... الو الو، صدا میاد؟! ........ آهان، فهمیدم!.... هیچی، بگذریم!

به نظر من هیچ چیزی مثل ورزش نمی تونه اقشار مختلف جامعه رو اینقدر بهم نزدیک کنه. تو این یکی دو تا بازی شاهد بودیم که همه و همه اینبار بدون در نظر گرفتن پُست و مقام و پول و منال، چه جوری از اون شخصیت ثانوی و کذایی که به اجبار برای خودشون ساخته بودند در اومده و بدون دو دو تا کردن، با هر حمله ایران به دروازه حریف داد میزدن و خوشحالی میکردن و با هر گلی که ایران میخورد اشک تو چشاشون جمع میشد و زیر لب فحش و ناسزایی میگفتن. فقط تو یه همچین زمانهایی می‌بینیم اونایی که مادرزاد از دماغ فیل افتادن و حاضر نیستن حتی توی قصر ورسای، یه فالوده با ژاک شیراک بخورند، چه جوری بچه میشن و با هر شوتی، خوشحال و گریون میشن.

باختیم! باز هم مثل همیشه خیلی عوامل تو این باختن دخیل بود، خب به همه اونا کاری ندارم. فقط می‌خواستم بگم امشب، شب جمعه است. شب دعا و راز و نیاز. شب اموات و ارواح و رفته‌گان و اسیران خاک. شب دخیل بستن و نذری دادن. بیایید، همه مون پاشیم بریم یه امامزاده. بریم یه امامزاده تا هم برای رفته‌گان داور لبنانی فاتحه‌ای بخونیم و هم، دخیلی ببندیم و متوسل بشيم تا شاید کاپیتان تیم ملی جناب آقای علی دایی، رضایت بده و از تیم ملی خداحافظی کنه!

دوشنبه، ۱۲ مرداد ۱۳۸۳

پریروز عصر، اگه یه مقدار آرد زیرم ریخته بودن، قطعاً آخر بازی ایران - کره می‌تونستند کلی خمیر وَر اومده و آماده طبخ برای پیتزا تحویل بگیرند! هی رو مبل جابجا شدم، اینور شدم انور شدم. رو زمین نشستم. دراز کشیدم، دَمَر شدم، خوابیدم، دوباره نشستم ولی مگه این بازی لعنتی تموم میشد؟! اونقدر بالا و پایین پریده بودم که تموم عضلات باسن و نواحی پیرامونی تحت فشار منقبض شده و توش اسید لاکتیک جمع شده بود.

خلاصه که این تیم ملی کُشت و زنده کردمون تا بازی رو بُرد. بر خلاف خیلی‌ها همیشه تونستم بر اعصاب و احساساتم غلبه کنم و در حین بازی اینقدر غرق در فوتبال نشم که نفهمم چی به چيه ولی یه وقتهایی این اسم لعنتی " ایران " که میاد، دیگه همه چیز رو تحت شعاع قرار میده و احساسات ور قلمبیده آدم هی مور مور میشه.

پریروز شاش‌بند شدم از بسکه هی گل زدیم و از کره جلو افتادیم و هی دیدم زرت و زرت در اثر اشتباهات مکرر دفاع، یه توپ ساده میاد و قل می‌خوره میره توی دروازه! کره رو بردیم ولی جداً دیدن یه همچین بازیهایی آدم رو از مردی و مردونگی میندازه! به نظر من بعلت اینکه تیم ملی همچین بفهمی نفهمی، سیکیم خیاری و بی‌حساب کتاب بازی میکنه و خیلی هم در قید و بند سیستم و تاکتیک و اینجور حرفها نیست و همیشه نمونه عینی از یک بازی دیمی رو به معرض نمایش میذاره، خوبه که دیدن بازیهای مهم رو برای خانمهای آبستن و آقایونی که باد فتق دارند رو ممنوع اعلام کنند!

با تموم همه این حرفها باید گفت که تیم ملی یکی از بهترین بازیهای چند وقت اخیر خودش رو انجام داد. به نظر من، برخلاف همیشه اینبار یه بازی بسیار زیبا و منطقی‌ای رو انجام داد. البته پیش از اینکه تفکرات تیمی حاکم باشه وجود بازیکن‌های باتکنیکی چون کریمی، مهدوی کیا، کعبی و مبعلی باعث نتیجه گیری کلی شد. ولی خب تکنیک چنین بازیکن‌هایی هم جزیی از تاکتیک تیمی محسوب میشه.
پریروز باز هم خط دفاعی مشکل داشت. البته دیگه همه مون داریم به این ضعف دفاعی که ظاهراً بطور مادرزادی با تیم ملی بدنیا اومده و هنوز هم هيچ کسی نتونسته براش درمانی پیدا کنه، عادت می‌کنیم و این ذهنیت برامون مسجل شده که هر توپ و هر شوتی میتونه صاف و بدون مزاحمت مدافعین بره و تو دروازه ایران جا خوش کنه! ولی خب پریروز بواسطه نبود چهار مدافع اصلی تیم و سرعت زیاد مهاجمان کره‌ای این ضعف بیشتر محسوس بود. هر چه بود به خیر و خوبی تموم شد.

و اما برانکو نشون داد که یه مربی حرفه‌ایه و تومنی دو زار با مربیان وطنی فرق داره! کمتر مربی میتونست تیم رو جوری ارنج کنه که بدون داشتن نیمی از نفرات اصلی، کره جنوبی، تیم چهارم دنیا رو ببره. البته هنوز دو تا بازی دیگه باقی مونده. فکر کنم تا بازیها تموم شه باید دو سه تا شکم دیگه بزاییم!

پی نوشت: اتفاقاً نوشته این هفته کاپوچینو هم در رابطه با فوتبال و اهالی فوتبالیست‌ها بود. چه می‌کنند این فوتبالیست‌ها؟! مطلبی بود که در ارتباط با بازی عمان و بزن بزن مدافعین تیم ملی نوشته شده.