شنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۳

اون موقع که جوون بودیم و حس و حال و طراوت و وقت و زمانی داشتیم، بجای انجام یه سری کارها، رفتیم سراغ یه سری کارهای دیگه و اونارو انجام دادیم! حالا که بزرگتر شدیم و چیزمون به سنگ خورده و فهمیدیم که باید یه سری کارها رو تو عنفوان جوونی انجام می دادیم ولی ندادیم و حالا قصد انجامش رو داریم، دیگه نه از اون شور و حال و طراوت چیزی مونده و نه دیگه اون حس و حال یادگیری و آموزش رو داریم. دیگه نه قدرت و حال اینو داریم که اون کارهای نکرده رو انجام بدیم و نه توان اینو داریم که اون کارهای کرده رو دوباره انجام بدیم و تجدید خاطره نماییم....... اااااااااااااای جوونی کجایی که یادت بخیر؟!

از شما چه پنهون، چند وقته که گیوه‌ها رو وَر کشیدم و آقا دایی رو هَم کشیدم و با سلام و صلوات تصمیم گرفتم، خیر سرم زبان بخونم. یعنی یکی از همون کارهای نکرده در دوران جوونی. به لطف دوستان، معلم خوبی بهم معرفی شد و دو سه هفته‌ای هم هست که کار رو شروع کردم. روز اول که معلمه ازم پرسید چقدر زبان بلد هستی؟ با صداقت و صراحت و کمال پررویی گفتم، هیچی سوادم در حد اکابره. خانم معلم قبول نکرد و گفت: نه بابا مگه میشه؟! بهر حال شما درس خوندی، دانشگاه رفتی، خیر سرت مهندسی، حتماً زبانت خوبه! گفتم، همه اینا رو که شما گفتی، من هستم و انجام دادم ولی والله بخدا زبانم در حد I am a windowe ولی معلمه قبول نکرد که نکرد. وقتی چند بار اصرار کردم و دیدم خانم معلم از موضع خودش پایین نمیاد گفتم، ولش کن، زیاد هم که اصرار کنم فکر میکنه خودم رو چس کردم و دارم شکسته نفسی می کنم. یه کمی که بگذره و چهار کلوم که باهاش حرف بزنم خودش میفهمه با چه نابغه ای طرفه! گذشت زمان همه چیز رو مشخص می کنه.

وقتی تو جلسه اول اسم و مشخصاتم رو به انگلسی پرسید و دید من همینجوری مات و مبهوت زل زدم بهش و دارم عینهو گاو مش حسن نگاهش میکنم، اولش دو سه باری جمله‌اش رو تکرار کرد، فکر میکرد دارم باهاش شوخی می‌کنم ولی وقتی جمله رو ترجمه کرد و به فارسی گفت چی پرسیده، من خیلی ریلکس و خیلی پررو به فارسی جوابش رو دادم و بهش گفتم، اسمم کیوان و سنم فلان و تحصیلاتم بیساره، فکر کنم از همونجا فهمید که با چه گاوی طرفه! البته اولش اصلاً فکر نمی‌کرد زبان فارسی من اینقدر خوب و سلیس و بی‌نقص باشه و بتونم به همه سوالاتی که اون می‌پرسه به فارسی جواب بدم! دو سه بار هم که سوم شخص مفرد رو با DO سوالی کردم و گذشته GO رو GOed گفتم، دیگه کم کم فهمید قصد شوخی ندارم و کلاً آدم جدی هستم و همه اون چیزهایی رو که اولش بهش گفته بودم کاملاً درست بوده.

تو یکی از جلسات وقتی پرسید جداً جواب این سوال رو هم نمیدونی؟! من باز هم خجل و شرمنده سرم رو به پایین افکندم و در همون حال که داشتم گلهای قرمز قالی رو می‌شماردم گفتم، ببین خانم معلم جان، شما فکر کن شاگردت هلن کلره! یه شاگرده کور و کر و لال. یه شاگرد کند ذهن و عقب افتاده. منگول. معلول ذهنی و جسمی. فکر کن اصلاً اومدی دیوونه خونه. اومدی توانبخشی و قراره درس بدی! اگه میتونی به چنین شاگردی درس بدی، بسم الله وگرنه توقع زیادی از چنین شاگردی آب در هاون کوبیدنه! با این سوالاتت هم، هی منو شرمنده نکن. بنده خدا قبول کرد و فکر کنم دیگه هم به این باور و اعتقاد رسیده که با یه عقب افتاده ذهنی سر و کار داره و این شاگردش با همه شاگرداش تفاوت داره.

دیشب داشتم فکر می‌کردم کاش یکی پیدا میشد یه آمپولی، چیزی میزد به باسن مبارکم و یهویی عینهو بلبل می‌تونستم انگلیسی صحبت کنم. بلبل که هیچی، با این هوش و ذکاوت و تمرین و ممارست و فراخی باسنم، مطمئن‌ام خودم که صد سال دیگه هم نمی تونم انگلیسی صحبت کنم هیچ، اون معلم بیچاره فلک‌زده هم بعد از یه مدتی سر و کله زدن با من، هم انگلیسی صحبت کردن یادش میره هم دیگه نمی تونه فارسی حرف بزنه!

پنجشنبه، ۸ مرداد ۱۳۸۳

خب به سلامتی و ميمنت تعطيلات تابستونی ما هم فرا رسيد. نمی‌دونم اين تعطيلات اجباری اونهم وسط چله تابستون ديگه چه صيغه‌ایه؟! معلوم نيست چه خری روز اول اومده گفته تعطيلات بايد تو مرداد، يعنی دقيقاً موقع خرماپزون باشه و حالا هم، همه شركتهای و كارخونه‌جات بواسطه عرعر نسنجيده همون آدم و قانون نفهم و بيشعور! يكی دو هفته‌ای كار و کارخونه رو تعطيل می‌كنند. در حال حاضر هم كه انگاری اين مسئله شده وحی مُنزَل، يه آدم با دل و جرات و با تشكيلات و حواشی اضافه! پيدا نميشه اين قانون رو برداره و مثلاً تعطيلات رو موكول كنه به اواسط شهريور ماه، تا جماعت بتونند از اين چند روز تعطيلی‌شون استفاده كنند و مسافرتی برن. حالا هم ديگه ولش كنيم. گور پدرشون، وقتی نميشه چيزی رو عوض كرد نبايد زياد در رابطه‌اش فكر كرد.
و اما برای هفته ديگه هيچ كار خاصی ندارم. عمداً خودم خواستم اينجوری باشه. بدون برنامه ريزی و بدون نظم و ترتيب خاصی. می‌خوام بيست و يك انگشت دست و پام رو دراز و فقط استراحت كنم! گور پدر كار و اضافه‌كار و اون هشتاد، نود تومنی كه می‌خواستم بگيرم. والله بخدا مُردَم از بسكه صبح زود از خونه زدم بيرون و ساعت 8-9 شب برگشتم خونه. اين زندگی ماشينی ديگه داره بطور اساسی ميرينه تو روح و روان همگی‌مون. دست و پای همه‌مون جوری لای اين پيچ و مهره‌ و چرخ دنده‌ها گير كرده كه ديگه هيچ لذتی از زندگی و زنده بودنمون نمی‌بريم.
هر روز هر روز بجای شنيدن قوقولو قوقوی خروس، بايد با صدای زر زر زنگ ساعت كه عينهنو ناقوس كليسا ميره تو مخ آدم، بيدار شيم و اين يعنی اولين استرس و فشار عصبی كه همون صبح اول صبح به مغز و روان‌مون وارد ميشه. بعدش هم كه بايد مثل رباط فقط يه سری كارهای تكراری و روزمره انجام بديم و تو تموم طول روز هم فقط يه سری آدم تكراری ببينيم. اين شده شكل و شمايل زندگی‌مون. شدیم عصر جديد چالی‌چاپلين به معنای واقعی كلمه!
به نظرم وجود چنين تعطيلاتی ( البته خب اگه تو فصل مناسبی باشه اثرش خيلی بيشتره ) واجب و لازمه. يه مدتی آدم بدون قيد و بند و قانون و مقررات زندگی كنه و بتونه برگرده به همون ذات و اصل و طينت واقعی خودش كه خيلی هم با قانون و قانونمندی سازگاری نداره، ميتونه مفيد باشه و باعث بشه انرژی تخليه شدش دوباره جايگزين بشه.
رفتن به شهر كتاب نياوران و خريد چند كتابی كه دنبالش بودم، رفتن به سينما و ديدن فيلم، رفتن به محل كار همسرم و ديدن همكارانش و دوستان مشترك‌مون، انجام يكی دو تا كار اداری كه نصفه نيمه مونده، يه نشست 4-5 نفری با دوستانی كه از طريق وبلاگ با هم آشنا شديم، شب زنده داری و نشستن تا دمدمای صبح، پياده‌روی و پياده‌روی و پياده‌روی و باز هم پياده‌روی از كارهايی كه می‌خوام تو هفته آينده انجام بدم. بام تهران و خيابون وليعصر، حدفاصل تجريش تا ونك همون جايی كه می‌خوام برم و گم و گور بشم توی اون پياده‌روها و لابه‌لای آدمها و عابرها و چنارها و غار غار كلاغها. خيلی وقته دلم برای ديدن بچه‌ مدرسه‌ها و اون كوله‌پشتی‌هاشون تنگ شده. خيلی وقته كه ديگه صورت معصوم دختر بچه‌های 11-12 ساله رو نديدم. خیلی وقته که دیگه خوردنه يه صبحونه با نون بربری داغ و كره و عسل برام شده آرزو!

سه شنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۳

بـــرای يــك قــدم زدن رفيقــانـه
بـــرای يــك سـلام هنــوز نگفتــه
بـــرای يــك دلِ سيــر خـنده و گـريـه
بـــرای همــسفر هــميشه عشـق
.......................................................... بــــــــــــاران!
نشـانی‌هـا درسـت است.

دوشنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۳

نمی‌دونم بايد به حال اون آدمهايی كه قبلاً بخش عمده‌ايی از اين سرزمين رو، حالا به هر بهونه‌ای! آباد كردن و با عزم و اراده قوی و همتی بزرگ تونستند يه سری جاده و راه‌آهن و فرودگاه و بندر و دانشگاه بسازند و زمينه‌های پيشرفت و ترقی اين مملكت رو ايجاد كنند، دعا كنيم يا از ترس اينكه دچار عذاب اليم و صاعقه و رعد و برق و هزار و يك اَنگ جور و واجور نشيم، بايد روز و شب اونارو لعن و نفرين كنيم و تموم خاندان و جد و آبادشون رو به باد فنا بديم و بعد بندازيم‌شون رو طناب، كنار لباسها تا خشك بشن؟!

حتماً تو شما دوستان عزيز هم بودند كسانيكه روز چهارشنبه 31 تير، بچه‌گی و يا بهتر بگم خريت! كرده و هوس مسافرت كرده و پيش خودشون گفتن، پاشيم چند روزی بريم شمال تا آب و هوايی عوض كنيم ولی وقتی پاشون رو از تهران گذاشتن بيرون، همون اول جاده هراز چنان تو ترافيك پيل افكنی گير كردن كه تموم خاندان و گذشته‌گان سببی و نسبی‌اشان رو يكجا ياد كرده و در همون ترافيك مرد‌افكن ذكر خيری از اموات و رفته‌گان و تمامی اسيران خاك بجا آوردند!

پنداری چهارشنبه كه روز تعطيل هم بوده، كسانی كه صبح بقصد شمال حركت كرده بودند، فقط چند ساعت طول كشيده تا از تهران خارج بشن! يعنی مسير تهران شمالی كه فقط 200-300 كيلومتره و نهايتاً بايد ظرف چهار ساعت طی بشه، فقط چهار ساعت طول كشيده، طرف از تهران بره برسه جاجرود. روز جمعه هم تو برگشت چنان شير تو شيری بوده كه از اونايی كه تو اون ترافيك موندن بايد پرسيد چی كشيدن!

البته فكر می‌كنم با اين تفاصيل ديگه داره عدالت اجتماعی بين همه‌مون به مساوات تقسيم ميشه! يعنی ميدونيد، وقتی قرار باشه ده دوازده ساعت توی جاده باشی و بعد با اعصاب درب و داغون، برسی شمال و بعد دوباره دو روز بعد همين پروسه تخماتيك و اعصاب خرد كن مجدداً تكرار بشه، ديگه بعيد ميدونم اونايی هم كه مِلك و مَلك! و ويلا و مستغلاتی هم تو شمال دارند، جرات كنند روز تعطيلی پاشون رو از تهران كه چه عرض كنم، از حياط خونه‌اشون هم بخوان بذارند بيرون. بنابراين چه اونايی كه دارند و چه اونایی كه ندارند ( منظورم مال و مناله! ) می‌مونند تو خونه‌هاشون و كسی هم شمال نميره! به نظر شما اين عين عدالت نيست؟!

تو زمونه‌ای كه دارند اونور دنيا رو دريا پل هوايی معلق و زيرش كانال ميزنند بطول چندين ده كيلومتر، اونوقت ما هنوز جاده‌هامون همون جاده‌های زمون جنگ جهانی دوم و دوران گاری و درشكه است و اگه بخواهيم تو يه روز تعطيل از خونه بزنيم بيرون، بايد برای طی يه مسافت 30 كيلومتری چهار ساعت تو ترافيك بمونیم و دم هم نزنيم. البته جاده كه چه عرض كنم! بگو جگر زليخا. تموم زمين پاره پوره شده. عينهو لباس گداهای زير پل سيد‌خندان پر از سوراخ سنبه است و البته عيب اصلی كار اينه كه ديگه داريم به تموم اين بدبختيها و خفت و خواريها عادت می‌كنيم. می‌گيم " ای بابا، ايرانه ديگه چه توقعی‌ايه! " و اين يعنی تموم گند و كثافت كاری و عدم برنامه‌ريزی آقايون رو بايد جماعت محجوب و محبوب با جون و دل پذيرا باشند، آخــه " ايران ديگه! "

ميگم چه شانسی آورديم كه قرار نيست ما جماعت، سرنوشت خودمون و قوم‌مون رو مشخص كنيم وگرنه بواسطه هوش سرشاری كه تو انتخاب آدمها داريم و اينو بارها نشون داديم! همين جاده‌های وصله پينه شده به يادگار مونده از 40-50 سال پيش رو هم كه نداشتيم، هيچ، الان بايد همه‌مون كشاورز و چوپون می‌بوديم و تو بر و بيابون شغل گذشته‌گان و نياكان‌مون رو ادامه می‌داديم. البته باز جای شكرش باقيه كه تاريخ اين سرزمين آدمهايی رو بخودش ديده كه تونسته بودند يه همچين روزهايی رو پيش بينی كنند و بدون توجه به نظر عوام و دوروبريها كارهايی بكنند كه آدمهای چند نسل بعد خيرش رو ببينند. حداقل تو اين يه مورد ما نسل سوخته‌ها شانس آورديم. بيچاره اونايی كه قراره چند سال بعد تو اين مملكت زندگی كنند. احتمالاً اونا ديگه بايد از جاده مال‌رو برن شمال!!!

شنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۳

از اون موقع كه خودم رو شناختم و فهميدم گريه‌های گاه و بيگاه فك و فاميل تو فرودگاه مهرآباد به معنى اينه كه دوباره يه سريهای ديگه از قوم و خويش هم دارند راهی ديار غربت ميشن و ميرن و معلوم نيست كه ديگه كی بخواهيم دوباره ريخت و قيافه همديگر رو ببينيم، از رفتن به خارج از كشور و زندگی تو غربت ترس و واهمه و به يه نوعى نفرت داشتم!
تا همين چند سال پيش وقتى كه اسم اروپا و آمريكا ميومد و آب از دهن همه دوست و رفيقام راه ميوفتد، من بر خلاف همه‌شون هيچ علاقه‌ای به رفتن نشون نمى‌دادم. نه اينكه حالا فكر كنيد خيلى ناسيوناليست و وطن پرست هستم و بخوام بگم ايران سرزمين دليران و بيشه شيران و بهترين جاى دنياست، نه بابا اصلاً اينجورى نبوده و نيست بلكه اگه هيچ وقتی به رفتن فكر نكردم و همين جا موندم بخاطر اين بوده كه وقتی تمام محسناتات و مضرات زندگی تو يه كشور ديگه رو، ميذاشتم رو كفه ترازو، ميديدم كفه موندن تو همين دير خراب، سنگين‌تر و گرايش براى موندن بيشتره و نهايتاً موندن به رفتن مى چربه.
حالا اينكه تو اون كفه چی بوده كه وزنش رو بيشتر و سنگين‌تر می‌كرده‌ بماند، اونش زياد مهم نيست. مهم اينه كه با داشتن يه سرى شرايط خيلی بهتر از الان‌ام نرفتم. نرفتم كه يعنی اصلاً به رفتن فكر نكردم. موندم و زندگی كردم و رسيدم به اينی كه الان رسيدم!
فك و فاميلى كه يه جورايی بيشتر از بقيه دوست‌شون داشتم و آدم حسابی‌تر از ديگرون بودن، رفتند. دوستايی كه نه فقط دوست، بلكه يه دنيا خاطره و زندگی بودن، رفتند. در و همسايه‌هايى كه با رغبت باهاشون سلام و عليك می‌كردم و نگاهشون همش رو كولم سنگينی نمی‌كرد و دنبال اين نبودند كه ببيند رخت و لباس و كفش و كلاه‌ام، مال خودمه يا عاريت گرفتم، رفتند. رفتند و هی هر روز پاشدم رفتم مهرآباد و يكی‌شون رو بدرقه كردم ولی تو همه اين دفعات همش مثل بز اخوش اونايی كه داشتند می‌‌رفتند رو نگاه كردم و هيچ وقت نتونستم بفهمم چرا اين همه چيزهای خوبی رو كه تو اين مملكت دارند رو ول می‌كنند و ميرن؟! هيچ وقت نتونستم خودم رو جای اونا بذارم و ببينم يه روزی با دو سه تا چمدون می‌خوام با اين همه داشته‌های خوب خداحافظی كنم و برم.
از آخرين روزهايی كه اينجوری فكر می‌كردم خيلی نمی‌گذره ولی ديگه از داشتن اون باورها و اعتقادات خيلی گذشته! ديگه اون حس و علاقه قبلی داره بيات ميشه. حس می‌كنم هر روزی كه ميگذره اون كفه رفتن داره سنگين و سنگين‌تر ميشه و ميل رفتن به موندن داره می‌چربه. حالا اينكه تو اون كفه چی هست كه وزنش رو داره بيشتر و سنگين‌تر می‌كنه بماند، اونش مهم نيست! مهم اينه كه انگيزه‌های موندن داره شُل ميشه. اون گره‌ها احساسی داره كم‌كم وا ميشه. اون داشته‌های خوب داره كمرنگ ميشه.
درسته كه آسمون همه جا همين رنگه ولی چرا خودمون نريم و يه آسمون ديگه رو تجربه نكنيم؟! بذار بريم ببينيم آبی آسمون يه مملكت ديگه چه طعمی داره! بقول معروف، هم بالای اين مملكت رو ديديم و هم پايين‌‌اش رو! حالا بريم ببينيم بالا پايين مملكت اونا چه جوريه!
نمی‌دونم..... ولی هر روز كه ميگذره حس می‌كنم دارم كم‌كم می‌فهمم چرا يه سريها تموم عشق، علاقه، پدر، مادر، خاطرات، دوست، رفيق و خلاصه همه زندگی‌شون رو چپوندن تو دو سه تا چمدون و با چشمهای اشكی مهرآباد رو ترك كردن. آره فكر می‌كنم يه چيزهایی رو دارم درك می‌كنم!

پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۳

دوباره يكى ديگه رفت. رفت تا ديگه اينجا نباشه. رفت تا زندگی تو غربت رو مزمزه كنه. رفت تا دلش برای گلهای شب‌بو تنگ بشه و شبها خواب اون كاجهای بلند و گلهای آفتابگردون رو ببينه. يكى ديگه رفت. رفت تا شايد اينبار تنفس تو يه محيط آزاد رو تجربه كنه. رفت تا خودش بشه. رفت تا خودش رو پيدا كنه.
رفت، ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. رفت تا يادمون بندازه، اونايى كه دارن ميرن هى روز به روز، زياد و زيادتر ميشن. رفت تا يادمون بندازه شب‌بوهايى كه تو مزرعه بدون آب موندن، هر روز دارن بيشتر و بيشتر ميشن.
آره، رفت. ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. نمى‌دونم بايد از داشتن چنين حسى خوشحال بود يا ناراحت؟! رفت تا ديگه اينجا نباشه. نمى‌دونم چرا هر روز كه ميگذره كفه رفتن به موندن، غلبه مى‌كنه؟! نمى‌دونم چرا اون كفه موندن داره روز به روز از زمين دورتر و دورتر ميشه و حس می‌كنم ريشه‌هاى موندن داره سست‌تر و سست‌تر ميشه. يه جورايى كه ديگه ترس اينو دارى كه از اين زمين جدا بشى، كنده بشى و ديگه نتونى بهش بچسبى! نمى‌دونم چرا حس مى‌كنم، حالا ديگه ميشه به شب‌بو‌ها دروغ گفت و آفتابگردونها هم ميتونند بى‌لالايى سر به بالين مزرعه بذارند!
آره رفت تا خودش بشه. رفت تا خودش رو پيدا كنه. نمى‌دونم چرا حس می‌كنم گم شدم؟! حس مى‌كنم غربيه شدم. حس مى‌كنم اين مام و وطن! مال ما نيست و همه‌مون اسير دست ديگرى شديم. قاطى اين همه آفتابگردونيم و در به در، دنبال طلوع خورشيد می‌گرديم. نمى‌دونم اصلاً خورشيدى هست يا ما قبله رو گم كرديم؟! نمى‌دونم چرا شبها خواب مى‌بينم، مزرعه پر آبه ولى شب‌بوها دارن از تشنگی جون ميدن.
نمى‌دونم چرا حس مى‌كنم ميشه رفت. ميشه ديگه اينجا نبود. ميشه ديگه اينجا نموند. ميشه رفت و يه جای ديگه‌ای پيدا شد. مى تونى برى و اينبار برای آفتابگردونهای غريبه لالايى بگى. مى تونى برى و به بهونه شب بوهاى تشنه اين مزرعه زل بزنى تو چشاى اون شب بوهاى بى حس و حال و براى تموم دل تنگيهات و دل تنگيهاش گريه كنى. شايد هم ديگه بايد رفت، نمى‌دونم. نمى‌دونم چرا اين ريشه‌هاى لعنتى دارن هى سست‌تر و سست‌تر ميشن؟! نمى‌دونم ……
تو هم رفتى. اينبار هم برای تو و هم براى آرزوهای قشنگت، يه صبح بهاری آرزومنديم. دلمون برايت خيلى تنگ ميشه. تا ببينيم دفعه بعد نوبت كيه و مسافر بعدى كيه؟! پس تو هم خداحافظ!

دوشنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۳

هفته قبل نمونه عينی اينكه قديمی‌ها می‌گن " انگار كون آسمون پاره شده " رو با چشمهای لوچ خودمون ديديم و به اين نكته ايمان آورديم كه تو اين دنيای وانفسا نه فقط آدمی بلكه باسن مبارك تموم آفريده‌ها و خلايق ميتونه پاره بشه. بعد از اينكه فهميديم در اين مسير پر چالش ماها تنها نيستيم و تمامی اِنس و جن و نبات و حيوون و آسمون و زمين هم همدرد و همقدم ما هستند بسی خوشحال و خرسند گشتيم!
اصولاً تو بعضی موارد همينكه آدم بفهمه، ديگرون هم حس و حال آدم رو درك می‌كنند و می‌تونند بفهمند، آدم تو اون شرايط چه دردی رو متحمل ميشه، كفايت می‌كنه. يعنی داشتن يه حس مشترك و نگاه به مسايل پيرامون از يك دريچه. حالا همين مورد پاره شدن باسن هم از همون موارد بسيار مهمه! همه اونايی كه دچار اين عارضه اسفناك شدند حالا ديگه ميتونند با آسمون يه ارتباط حسی قشنگ برقرار كنند و روح و باسنشون رو آسمونی كنند!
امسال لطف خداوندگار متعال نصيب ما بندگان مفلس و تهی‌دست شد و يه هفته‌ای آب و هوا تهران، شمالی شمالی شد. چند روزی صبح كه از خواب بيدار می‌شديم پنداری تو رامسر و محمودآباد هستيم. ظاهراً خدا ديده، جاده چالوس كه بسته است، جاده هراز هم اينقدر شلوغه كه خر صاحبش رو نمی‌شناسه، پس گفته بذار به اين طريق يه حال اساسی به جماعت بديم و يه هفته‌ای هوا رو چنون عاشقونه كرده بود كه آدم ديگه دوست نداشت بره سر كار.
تو يكی از همون روزهای عاشقونه هفته قبل به يكی از دوستام گفتم: "ای خاك تو سر ماها كه اينقدر درگير كارهای الكی و يه قرون دو زار شديم كه آرزوی قدم زدن تو يه همچين هوايی رو هم بايد با خودمون بگور ببريم." همين صحبت من باعث شد كه ايشون ( البته اسم اين رفيقم مهرداد و عينهو يه غول بی‌شاخ و دمه. اورانگوتان رو ببين، مهرداد رو ببين. اينو گفتم كه سوء تفاهم پيش نياد و يه موقع فكر نكنيد خدای ناكرده پای دافی وسطه! ) به رگ غيرتش بر بخوره و يهويی احساساتش ور قلمبيده بشه و بگه: "جون خودم راست ميگی كيوان، پاشو بزنيم بيرون." منهم كه اينجور مواقع خر وامونده به هُش‌ام. وزش يه نسيم، روح لطيف ما رو تلنگوری زد و باعث شد بيخيال درس و استاد بشيم و خيلی شيك و راحت سرمون رو انداختيم پايين و در حاليكه استاد داشت پای تخته گلو و يه جای ديگه خودش رو پاره می‌كرد و نمودار و چارت می‌كشيد اين هوا!!! از كلاس زديم بيرون. يه كمی پياده‌روی كرديم، جداً كه هوا عالی بود، بعدش هم رفتيم يه كافی‌شاپ نشستيم و كلی گپ زديم.
بعيد ميدونم تا سالها، خاطره چنين قدم زدنها و گپهای دوستانه ناگهانی از ياد آدم بره. يه جاهايی بايد بزنی زير هر چی كاسه كوزه و مقررات و دستك دنبكه. يه جاهايی بايد بگی گور بابای درس و مشق و با اجازه شما، هر چی استاده! يه جاهايی بايد بی‌سواد بشی و بری بشينی تو اكابر. يه جاهايی بايد قيد استاد رو بزنی و بری بشينی پای صحبت ملا. يه جاهايی بايد كت و شلوار رو درآورد و با پيژامه رفت مهمونی! والله بخدا وقتی روح و روان آدم خسته باشه هر كاری هم كه بكنی دو دو تا چهار تا نميشه.

فكر كنم اون "ای خاك تو سر ماها كه اينقدر درگير كارهای الكی و يه قرون دوزار شديم ....." رو سر و كله خيلی‌هامون پاشيده شده و همين عامله كه باعث شده رنگ موهامون عوض بشه و فكر كنيم ديگه پير شديم. يه جاهايی اگه قانون شكنی كنيم و بگيم "گور بابای ..." خيلی از مشكلات حل ميشه. يه جاهايی ده دقيقه پياده روی خيلی از مشكلات و فشارهای عصبی رو كم می‌كنه. حتماً هم كه نبايد هر روز هر روز با جنس مخالف بريم كافه شاپ. وقتی هوس كردی و دلت خواست برو تو، دل دل نكن آخرش يه چيزی ميشه ديگه. آره، يه كمی هم تو طول روز واسه دل خودمون يه سری كارها رو انجام بديم بد نيست!

يكشنبه، ۲۸ تير ۱۳۸۳

خلاصه بعد از كلی دست دست كردن و اين پا اون پا كردن، جُل و پلاسمون رو جمع كرديم و اومديم اينجا. قطعاً مثل هر تغيير و جابجايی، تا بخوام به حال و هوای اين محيط عادت كنم و بفهمم چی به چيه، يه كمی زمان می‌بره و طول می‌كشه ولی خب سعی می‌كنم هر چه زودتر با اين محيط هم رفيق بشم. ميدونم دلم برای وبلاگ قبلی‌‌ام خيلی تنگ ميشه. شروع نوشتن من از اونجا بود و كلی خاطرات خوب ازش دارم. درسته كه ديگه اونجا نمی‌نويسم ولی بهش قول دادم كه هميشه بهش سر بزنم و هيچ وقتی تنهاش نذارم.
تقريباً دو هفته‌ای شد كه چيز خاصی ننوشتم و فكر كنم اين وقفه، هم برای من خوب بوده و هم برای شماها. همه‌مون يه استراحتی كرديم و شايد هم ( البته اگه برامون مهم بوده باشه! ) يه نگرش كلی به اونچه كه تو اين مدت می‌نوشتيم و می‌خونديم داشتيم. فكر می‌كنم وبلاگ قبلی من جزء معدود وبلاگهايی بود كه تقريباً هر روز آپديت ميشد ولی احتمالاً ديگه اون مَمه رو لولو برد. گفتم مَمه ياده ...... اصلاً حواسم پرت شد! چی داشتم می‌گفتم؟! اممممم. آهان.... آره احتمالاً ديگه مثل قبل بطور مستمر و لاينقطع و روزانه نمی‌نويسم. فكر كنم اينجوری بهتر باشه. حالا ببينيم خدا چه خواهد و چه پيش آيد!
و اما ممنون از همه شماهايی كه لطف داشتين و اين چند وقته به روشهای گوناگونِ گفتمان، يعنی با آفلاين، ايميل، جی‌ميل، كامنت، اِس اِم اِس، فكس، تلكس، چوب، مشت و لگد و داد و بيداد حضور مستحكم خودتون رو تو عرصه نشون داديد. باشد كه هميشه چيزتان مستدام و مستحكم باشد!
و اما اگه تو اين چند روز، اين صفحه مشكل داشت و بعضی وقتها Error داد به بزرگواری خودتون ببخشيد. اين همه شما سوتی و Error داديد ما چشمامون رو درويش كرديم و چيزی نگفتيم حالا چند روز هم شما Errorهای ما رو تحمل كنيد.
و اما جا داره همين جا از يه دوست عزيز كه برای طراحی اين وبلاگ خيلی زحمت كشيده، تشكر مخصوص بشه. دوست عزيزی كه بنا به دلايلی نمی‌خواد اسمش عنوان بشه و دوست داره مثل خيلی چيزهای ديگه پشت پرده و در خفا باشه! من همين جا و با صدای رسا اعلام می‌كنم ای رفيق، ای دوست، ای سنگر ساز بی‌سنگر ممنون بابت همه زحماتی كه متحمل شدی، ولی اگه قرار باشه اين صفحه هی جفتك بزنه و باز هم Error بده، ديگه طاقت نميارم و دست به افشاگری ميزنم و همه اون چيزهايی رو كه ازت ميدونم خواهم گفت! خلاصه خود دانی.
و اما صدوسومين شماره كاپوچينو هم آماده شد. دوستانی كه مايل بودند CD صد شماره كاپوچينو رو داشته باشند، ميتوند اينجا فرم پيش فروش رو پر كنند تا به تعداد متقاضيان CD تهيه و در اختيارشون قرار بگيره. باقالی به چند من؟! هم مطلب اين هفته‌ام بوده.

شنبه، ۲۷ تير ۱۳۸۳

كوچه‌ها سرد است و دلها زمهرير
سالهاست كه ميان كوچه دلها زمستان است.
سالهاست كه ناودانهای يخزده، ترنم شر شر باران را فراموش كرده‌اند
هر چه هست سرما و وحشت از هجوم تازيانه بر گونه‌هاست
كوچه‌ها سرد است و دلها زمهرير
هر كه رفت، چنگی زد و
پنداری پاره‌ای از دل يخ زده ما را با خود برد
بــرد، بــرد، بــرد، بــرد
آنان كه رفتند و به خاطره پيوستند كه هيچ، سفرشان به سلامت
بـدرود و خوش باشند
اما ما كه مانديم
تا به كی به اميد رسيدن آفتاب‌ِ آخر اسفند
در زير كرسی خان جون چمباتمه زنيم و
منتظر رسيدن چلچله‌ها باشيم؟
دل دل نكن كه
اينبار، آينه‌ بی مضايقه قبول‌مان می‌كند.
كويری باش و دريايی بنگر.
دريايی باش و از جنس آسمان
بيا تا فردا، بهار ِ سبز را آبی ببينيم.
سلام!