گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
پرندگانِ پشتبام را دوست دارم
دانههایی را که هر روز برایشان می ریزم
در میان آنها
یک پرندهی بیمعرفت هست
که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمىگردد
من او را بیشتر دوست دارم
گروس عبدالملکیان
چه آرزوهایی که نمرد ...
اصولا رفتنی باید بره انگار!
من هم او را بیشتر دوست دارم. اون روز فرا رسید به آسمان رفت و بر نگشت.
آخی! چقدر حس خوب دلتنگی داشت چند بار خوندمش خیلی قشنگ بود
کیوان دقت کردی پستهای سه نقطهایت (البته با حفظ تم قبلی) کمکم جنسشون داره عوض میشه؟
اینجا.....
همه هر لحظه می پرسند : " حالت چطور است؟"
...
اما کسی یکبار از من نپرسید : " بال ات ......."
او فقط كبريتي زد
من اما تمام رؤيام سوخت
چه ساده دنياي كاغذيم را آتش زد و رفت
وقتی مامانم رفت تا مدتها این شعر تو ذهنم چرخ می خورد...
بی ربط
شب مهمون اومد و مامان گفت زنگ بزن 4 تا پیتزا بیارن
زنگ زدم
داشتم فکر میکردم 4 تا کمه ... گفتم 5 تا بفرستن
خوردیم و جای همتون خالی . فیکس یکی و نصفی اضافه اومد
مامانا چی کار می کنن واقعن ؟
به شانهام زدی
که تنهاییام را تکانده باشی
به چه دل خوش کردهای؟!
تکاندن برف
از شانههای آدمبرفی؟
جاده های بی پایان را دوست دارم
دوست دارم باغ های بزرگ را
رودخانه های خروشان را
من تمام فیلم هایی را
که در آنها
زندانیان موفق به فرار می شوند
دوست دارم!
دلتنگ رهایی ام
دلتنگ نوشیدن خورشید
بوسیدن خاک
لمس آب.
درمن یک محکوم به حبس ابد
پیر و خمیده
با ذره بینی در دست
نقشه های فرار را مرور می کند
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی
آخ که شعرای گروس عبدالملکیان چه قدر به دل می شینه...
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.
خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
...
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.
با شکوه ترین جنگها اما همین است.
جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.
خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
...
خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.
و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
...
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.
آیینه ها اما دروغ می گویند. دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.
***
جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد، کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت.
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.
خدا دانه گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.
مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.
...
خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
...
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
...
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است..
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
.
...
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
...
...
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد.
خدا دانه را به سمتش هل داد.
...
...
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است
لیلی زنجیر نبود
لیلی نمی خواست زنجیر باشد
...
...
...
...
...
دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد... عشق، زنجیر شد...دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
...
...
امتحان آدم همین جا بود.
دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
...
خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است...
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
...
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت .
...
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .
...
...
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
...
...
...
لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست
طبیعت پرنده پروازه .پرنده تمام عمرش پر میزنه میره و برمیگرده..اما خدا کنه هیچ فرشته زمینی هوس پرواز نکنه
البته ربطی به نوشته شما نداره اما چون اینجا خیلی بازدید کننده داره از همه میخوام برای یه بیمار با دعاشون انرژی مثبت بفرستند
ضمنا کامنت (خودم )خیلی زیباست............
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
...
لیلی زنجیر نبود اما روزگار بارها به زنجیرش کشید
خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
شعر قشنگیه. به قول آندره برتون، زیبایی اون چیزیه که ناامیدت می کنه.
مورچه و لیلی ت روهم دوست داشتم.
تهران چه خبر؟
حدس ميزنم كه خواهي گريخت
التماس نميكنم
از پيات نميدوم
اما صدايت را در من جابگذار.
ميدانم كه از من دل ميكني
راهت را نميبندم
اما عطر موهايت را در من جابگذار.
فرقش را با حالا ميدانم
كه فراموشم خواهي كرد
و من
اقيانوسي خواهم شد سياه و غمانگيز
اما طعم بودنت را در من جابگذار.
هر طور شده خواهي رفت
و من حق ندارم كه تو را نگه دارم
اما خودت را در من جابگذار.
آقا اينجا شده محل مطالعه آثار خانم عرفان نظرآهاري!
اقلا باذكر نام كتاب و نويسنده ش نقل كنين كه اگر كسي خوشش اومد بره كل كتاب روبخونه ومستفيض بشه!
كيوان جان شما يه چيزي بگو!
***********************************************
k1: من که خودم اگه چیزی مینویسم حتماً سعی میکنم رفرنس ش رو هم بنویسم امیدوارم دوستانی که کامنت میذارند اگه نوشته مال خودشون نیست منبع اون مطلب رو هم بنویسند تا مشکلی ایجاد نشه.
نوشته هات قشنگه
مخصوصا این سه نقطه ها
...
...
همه دانشمندان گفتند:
کبوترها حافظه خوبی دارند
کبوتری داشتم
آبش دادم
دانَش دادم
و ترسش را قیچی کردم
یک روز از بام خانه ام پرواز کرد
به جنوب
به شمال
یا به هر سمت دیگری که دلشمی خواست
حالا سالهاست به آسمان چشم دوخته ام
شب ها را
ستاره ها را
و پرندگانش را به خاطر می آورم
و همه ی این سالها
دانشمندان چیزی را پنهان کرده بودند از ما
گفتند که حافظه خوبی دارند کبوترها...
شبانه ها ـ رضا طاهری
...
آن پرنده که رفت
و روزی خواهی فهمید که آن که ماند تو را بیشتر دوست می داشت و کاش او را از دست نمی دادی
شعرهاي عزيز نسين - برگردان: رسول يونان - نشر مشکي
************************************************
k1: این یعنی چی؟!
کاملا بی ربط
می خواستم بگم من با اینکه مدتها بود کتاب " ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" نوشته پائولو کوئلیو رو خریده بودم اما تازه خوندمش و دیشب تمومش کردم...خواستم یه همه شدیدا پیشنهاد کنم بخوننش ... هیچیش و از دست ندید مخصوصا نوشته های اول کتاب که مربوط به مصاحبه ها و سخنرانیهای خود کوئلیو در ایران هست و فوق العاده ست....از اون کتابهاییه که باید دوباره بخونمش و جملاتش و دوباره هضم کنم و حتی های لایت کنم....کتاب فوق العاده ییه....شدیدا شدیدا پیشنهاد میشه.......آنچنان چشم آدم و به زندگی باز می کنه و زاویه دید و تغییر میده که آدم خودش باور نمی کنه......
ببخشید بی ربط به مطلبت بود اما اونقدر عالیه که نتونستم نگم !
فکر می کردم از آسمون باید بیاد یه روزی اون ،
تا آرزوم بشه تموم !
ستاره داشتم و دنبال ش می گشتم و شاکی از این
:(.
chera in hame asheghane shode halo havaye inja,
dele adam migire hamash.
که ستاره داشتم و دنبال اون می گشتم و شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم !
ستاره بود تو مشتم و تکیه می داد به پشتم و احساسشو
می کُشتم !
اصولا خودآزاری داریم همه...
بی معرفت ها را بیشتر دوست داریم....
من که دانه نریخته پرندگان محترم نشستن رو کاکل سرم ..هم کچل شدم هم مزین به نقش و نگار بعد از دانه خوردن...هم با سلام و صلوات تشریف بردن آسمان ...
خدا این آسمان لایتناهی را نگیره ازمون که هی دلمون خوش کنیم ...والله !
اولین روز بود که شما را خواندم...سلام.
آقا این آقا یا خانوم خودم وبلاگ نداره؟!
من که دوباره رفتم سراغ ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد و قسمت هایی رو که های لایت کرده بودم رو دوباره خوندم:
دست بردار از این فکر که تمام مدت مزاحمی، که شخص کنارت را اذیت می کنی. اگر مردم از تو خوششان نیاید، می توانند اعتراض کنند. و اگر شهامت اعتراض ندارند، مشکل خودشان است.
حیف شد که آرش حجازی از ایران رفت...
ما کماکان ارادتمندیم....
فقط خواستم بگم میخونم اینجا رو
دوسش داشتم خیلی.
hamishe be kasi fekr kon ke toro dost dareh na kasi ke to dostesh dari.shekspire
K1:«آنکه میگوید دوستت میدارم .... قطعاً فقط یه شوخیه. من که دیگه جدی نمیگیرم حرفش رو»