گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هزار كيلومتر كه از تهران دور ميشی آدمهايی رو میبينی كه انگار زمينی نيستند. خونههايی رو میبينی كه در و ديوارش صاف و ساده و بیآلايشه. انگاری از جنس آجر و سيمان و آهكی كه ماها در و ديوار خونههامون رو ساختيم نيست. زندگیهایی كه با معيار و پارامترهای ما بچه تهرونیهايی كه ادعامون اونجای فلك و جماعت غير تهرونی رو پاره كرده، همخونی نداره. ديوارهای كاهگلی. زنهايی كه چادرشون رو بستن به كمرشون و بچههايی كه پاچه شلوارشون رو تا زانو زدن بالا و آب دماغشون آويزونه و همونجايی كه توی ساحل داری قدم ميزنی، عاشق خندههاشون ميشی. نونهای گِردی كه بوش مستت میكنه و لِـنچ و قايقهای چوبی كه روی آب سرگردونه و وقتی میپرسی، میبينی اين چوبهای تكه پاره، قراره حال و آيندهی خونوادهی چند نفری رو بسازه.
هر چند نيازی به اين هزار كيلومتر نيست تا چهرهی فقر و فلاكت رو ببينی كه وقتی توی همين اَبرشهر هم از ميدون بهارستان ميری به سمت سرچشمه و مولوی، چهره و بافت شهر عوض ميشه ولی اون خونههای كنار دريا و اون آدمهايی كه دلشون به وسعت دريا و نگاهشون عمقی داره تا بینهايت، مَسخت میكنه. جوريكه دو روزه هنوز نتونستم برگردم و خودم رو گم كنم دوباره لابهلای اين شهر و هياهوش. گير كردم توی اون كوچههای بَل باريكی كه خاك و گِلش آشناتر از هر آشنايی بود و نگاه اون بچههایی كه انگار هميشه قرار همونجوری پاك و معصوم باقی بمونند. خدايا ما كجاييم و اونها كجا؟ دغدغههای ما چيه و نگرانی اونها چيه؟ چقدر صداقت موج ميزنه توی اون محلههای قديمی لَب دريا. همهی اون حسهای خوب بچهگی كه سالها گم شده توی دود و دَم اين زندگی صنعتی، زنده ميشه توی اون محلههايی كه توی گرمای 50 درجه مرداد، هنوز بدون كولر سر میكنند اين زندگی رو.
گاهی آدم دوست داره تا دل بكنه از اين شهر و شلوغی و دَغلبازی و بره گم بشه لابهلای اون جماعتی كه صبح ميزنن به دريا و هنوز يادشون نرفته كه بايد اميدشون به اونی باشه كه اون بالاست ولی میبينی اگه بری، اونجا هم جايی نداری كه اونقدر غبار گرفته اين دل و روح رو كه هيچوقت نمیتونی مثل اون آدمها دريادل باشی. بزرگ باشی و صادق. چه نگاهی دارند اون آدمهای دلسوخته شهرهای ساحلی. چه تبسم تلخ و چه زندگیهای شيرينی كه هيچوقت ماها پيدا نمیكنيم اون خلوص و پاكی رو توی اين پليدی وآهن و فحشهای دو سركِشدار زندگیهای شهری.
عكسها از خودم
سلام كيوان !ديدي چه حس خاصي دارند آدمهاي اونور.تا سالها اين حس و حال رو ميتوني برا خودت نگه داري و دلت براش تنگ بشه.اونا دريا دارند ،دلهاي دريايي دارند، زندگي سرشار از رهايي و سادگي دارند و به همين هم قانعند. والبته بايد بگم كه اونا اختلاف طبقاتي هاي خيلي وحشتناكي هم تو شهراشون دارند كه ميراث گذشتگانشونه ولي فكر نكنم زياد بهش اهميت بدن امابراي يك ناظر خارحي خيلي غم انگبزه!
پ.ن1: راستي من عاشق عكسها شدم .مرسي بابت عكسها .بازم بذار
پ.ن2:يك سوال تو دقيقا كجايي؟ اسم پستت رو كه خيلي دوست داشتم
پ.ن3:يادم رفت بگم منم مدرس صادقي رو هيچوقت نخوندم هرچي كتاب كه جوگير شدم و ازش خريدم، نخونده كادو دادم!
**************************************************************************
k1: من الان دقيقاً اينجام .... تو دقيقاً كجايی؟!
... و من این ننگ ددمنشی را نپذیرم
که من سیرم
اگر خلق گرسنه اس به من چه
سلام من تازه پيدات كردم چندوقته اين وبلاگو راه انداختي؟؟؟
حالا نظر من:من كرماني ام.اون صميميتو صداقتو دل پاكي كه ازش حرف زدي هنوز تو شهر ما پيدا ميشه.كه به شخصه حاضر نيستم با تمام زرق و برقاي تهران عوضش كنم.
معلومه دریات خیلی موج کاکا
میدونستی بندریا آب دریا رو مقدس میدونن اگه دقت کنی میبینی بالای خونه هاشون البته نه بالا شهر یه شیشه ازین شیشه های دارو پر آب دریا میزنن
باهات مخالفم...من اين صفا و صميميتي روكه ميگي تو همين خونه هاي تهرونيا ديدم...دريافتم..لمس كردم...اين كلك كهنه قديمي بچه بي آلايش روستا و بچه هاي فاسد شهري ...هواي پاك روستا و شهريهاي دود آلود و حقه باز براي توجيه افسردگي ما ديگه جواب نميده...از بعضي اين جماعت روستا نشين چيزهايي ديدم كه يك دهمش تو شهريها نيست...همين آقايون هستن كه به طرفه العيني تفنگ دست ميگرفتن و ياغي ميشدن خودشونو وسط كوه و بيابون گم و گور مي كردن...وقتي تو كوههاي سر به فلك كشيده استان فارس يه مشت سرباز تو سال 40 -41گيرشون افتادن سر همه زخميها رو بريدن....آخرش هم با افتخار دايه دايه وقت جنگه رو ميخونن يا چه ميدونم قوم خاصي رو مثال نزنم آهنگي به زبان محلي خودشون......من اينهمه رياكاري رو زير لواي مبارزه با دولت ظالم قبول نميكنم...حالا چه كساني هستن از غرب كشور اسلحه ميخرن ميان بانكهاي تهران يا اصفهان رو ميزنن بماند...من كه نيستم...ماجماعت شهرنشين مدتهاست كه فراموش شديم...كسي از تك تك ما احوالي نميپرسه...
من از جنوب چشمه عطش
من از جنوب ماسه مار
من از جنوب جنگل دکل
من از جنوب باغ ساکت خليج
من از جنوب جنگل بزرگ آفتاب آمدم
من از جنوب تشنه زي شمال آب آمدم
کنون بيا مراببين پدر
بيا مرا ببين کنار جنگل بلند آب
چگونه تشنه مانده ام
چگونه رخ فشرده ام به ساقه هاي ديرتاب نور
در اشتياق ذره اي عطش
پدر بيا! ببين
چگونه من سوي سراب آمدم
سلام کیوان جان
من از مشتریهای پروپاقرص قدیمیت هستم که هر روز کاریم رو باتو شروع می کنم.تو سفر جنوب اگه مسیرت به اهواز خورد خبر بده.
*************************************************************
k1: دير گفتی آبجی الان توی جاده قديم كرج هستم
باز هم کيواني... کيوان خاص خودت!
ازم دلخورنشو.ولی این نگاه ویترینی وموزه ای شما ما را خیلی ازار میده.
ما همشه توزندگی هر جور باشیم سرمون بالا میگریم
ونمیخوایم که کسی برا مون دلسوزی کنه بیاد دریامون ببین
به به کنه
زندگیمون با خودش مقایسه کنه ودل بسوزنه
فردا هم همه چیز یادش بره
*************************************************************
k1: صرفاً حسم رو گفتم .... توی اين نوشته شما چيزی از "ترحم" و "دلسوزی" ديدی؟!
ما رو که قابل ندونستی کیوان خان!
***************************************************************
k1: انشالله يه سفر اختصاصی هم ميام خدمت شما .... كجا بودين؟ بندر عباس؟!
آره بندرعباس!! وفکر کنم که شما بوشهر تشریف بردین،از عکسات اینطور حدس زدم
اینهمه چیز واسه دیدن بود
فقر و فلاکت رو دیدی؟
جالبه که من هیچ وقت همچین چیزی اینجا ندیدم
همینطور زنهایی که چادرشون رو می بندن به کمرشون
اینجا زنها چادر حریر رنگی می پوشند و یک وری میندازن روی سرشون
مثل ننداختنش میمونه
اون غرور پایتخت نشینیت موج میزد توی این پستت
حتی اگه هم قراره از چیزی تعریف کنی، غصه ی دوستایی رو میخوری که نیستن فقر و فلاکت اینجا رو ببینن
بعد میشینی از ساحل و دریاش تعریف میکنی!
عجب پلتیکی زدی رفیق!!!
به هر حال خواهشمندم دفعه ی دیگه که تشریف آوردین اینورا یه ندایی بدین
شاید ما دوس داشته باشیم وب نویس مورد علاقه مونو ببینیم
دوس نداشته باشیم؟
نونهای گِردی كه بوش مستت میكنه و لِـنچ و قايقهای چوبی كه روی آب سرگردونه و وقتی میپرسی، میبينی اين چوبهای تكه پاره، قراره حال و آيندهی خونوادهی چند نفری رو بسازه
سلام اقا کیوان...راستش من 7 8 ماهیه هر روز میام وبلاگ شما.میخونم...اما تا حالا چند بار بیشتر نظر ندادم...تازگیا البته یه نظر طولانی دادم اما الان هرچی میگردم دنبالش تا بخونم چه جوابی بهش دادید پیدا نمیکنم..ازینا که بگذریم میخواستم بگم راستش منم بعد از 6 7 سال نت اومدن و فقط خوندن و خوندن حالا که یه کم از اب و گل افکارم درا ومده بیرون و میتونم یه کم درست و حسابی و به دور از جوای روزمره بنویسم و حرف بزنم یه وبلاگ زدم که شاید مثل شما برام مدت زیادی باقی بمونه و بشه مثل یه دفترچه خاطرات...راستش دوست ندارم برام هدف وسیله رو توجیه کنه و به خاطر دو سه تا نظر بیشترم برم سراغ هر وبلاگداری...دوست دارم ادمایی مثل شما که فکر و مشی دارن برام نظر بدن و وبلاگمو راه بندازم...
امیدوارم یه سر بیاید به وبلاگ تازه تاسیسم بخونید و بهم کمک کنید...ممنون میشم و منتظرم!
در ضمن شما اولین کسی هستید که دعوتش کردم...ممنون میشم به چشم یه دوست تازه بهم نگاه کنید
************************************************
k1: مرضیه جان این کامنتدونی یه مشکل به قدمت و سابقه همین وبلاگ داره که بعضی وقتها اون پیغام رو مبنی بر اینکه پیغام شما ثبت شد و فلان رو میده ولی کامنت شما رو نشون من نمیده .... بنابراین شک نکن که اون کامنت شما دست من نرسیده.
بنظر من یکی از جذابیت های وبلاگ همینه که هیچ استانداردی نداره! و خب تو تازه شروع به نوشتن کردی من قطعاً نوشته هات رو میخونم و اگه چیزی به ذهنم رسید حتماً خواهم گفت خانم دکتر.
جنوب واقعا حس عجیبی داره، هم دریاش هم آدمهاش. واقعا تداعی کننده حس های کودکیه. یه چیزی که دوست داری هنوز هم داشتیش اما می دونی هم اینکه نداریش اون رو برات جالب می کنه
فکر نکنم بی آلایشی و دریا دلی ربطی به مکان جغرافیایی داشته باشه ، ولی از این که به شما احساس خوبی داد خوشحالم ،اما اینو بگم فکر می کنم دریا حتمن یک تاثیری داره ...
باهات موافق هستم و نیستم...
و یک جمله ی مازیار
" ماجماعت شهرنشين مدتهاست كه فراموش شديم...كسي از تك تك ما احوالي نميپرسه"
...
...
از بس که ما همیشه بصورت یک کل دیده میشیم، هیچوقت کسی از حال جزء جزء این مردم خبر نداره
...
مردمی که تو همین کوچه و خیابونا زندگی می کنن و تلاش می کنن دستهاشون به ظاهر پر
اما دلهاشون واقعا خالیه...
مردمی که همیشه اسم شهرشون اول اخبار کشورشونه و دستاشون خالیه
...
هم از نان
...
هم از عشق
...
...
و خوشا به حال اونها که در کنجی از دنیای زیبا و ساده شون
آرام آرام
بی هیچ سر و صدایی
بزرگ می شن
مثل ماهیها
و هیچ کس نمی فهمه
کِی و چجوری بزرگ شدن و قد کشیدن
..
و دل می بازن
و عاشق می شن
مثل مرغهای دریایی
آرام و در اوج
...
و زندگی میکنن
و پیر می شن
و سربلندن
مثل نخلها
حتی اگر دیگر بار ندارن
....
...
سالهاست
کسی به ما سر نمی زنه
ما تهرانی هایی
که دوروبرمون از زرق و برق پُره و
دلهامون از شادی
خالی
...
ما که می خندیم و
شاد نیستیم
...
ما که پشت همین غبارها و سیاهی ها
یک روز
گم میشیم
و هیچ کس
هرگز
نمی پرسه که چی بر سرمون اومد
...
...
ما آدمهایی که با همیم و
تنها
...
...
ما آدمهایی
که معصومیت مون
اگر هنوز داشته باشیمش
باور نمی شه
...
ما آدمهایی
که عشقمون
حتی اگر ابرازش کنیم
پذیرفته نمی شه
...
ما آدمهایی
که صداقتمون و
ساده لوحی میبینن و
دوستیمون و
از روی طمع
...
...
و
همیشه تنهاییم
همیشه
رسیدی مسافر؟ خوبی؟
والا ما که از آخر نفهمیدیم صمیمیت کجاست؟
همشهریاتون که می گن از تهرونی جماعت صمیمی تر هیچ جای ایران نداره ،اینجوریاست؟
من که هنوز معتقدم همه جا خوب و بد داره اما تو جواب این حرفم دوستی گفت تهران خوباش بیشترن :) !
سلام.بابا ايول.
يه آهنگ داره محسن چاوشي كه تو مطلعش ميخونه:
ياد بچه هاي اون زمين خاكي ياد بازيا و بردنا و باختنا ميفتم ...
تا آخرش كه ميگه دوست دارم برم جنوب كنار جاشواي دريا بشينم نيگا كنم به شكل ابرا كه چه جور شكل تفنگ و تركش و تير وجنونن!
بعد از خوندن نظر بچه ها بايد بگم كه كيوان جان خوش اومدي به جنوب.
من تو بندر گناوه در استان بوشهر زندگي مي كنم.اينجا مغازه ئارم و با همه ايرانيها با هر لهجه اي سر و كار دارم.صفا و صميميت همه جا هست اما جنوبيش يه جور ديگه است.پاكي و قناعت تو همه جا پيدا ميشه ولي تو جنوب ناب تر بنظر ميرسه و ... تا اينكه فقر هم همه جا هست و تو جنوب هم از همه جا بيشتر خودشو نشون ميده.اما بايد هم اين حسو داشته باشي كه خاكي كه تو رو اينجور دامنگير كرده حتما چيز ديگري بوده.من جنوبيم و همين خاك به تنم مانده كه هيچگاه دوست ندارم آن را از تنم بتكانم.
من يك جنوبيه خاكيم
غروب جنوب و تنها غروبیه که دلگیر نیست
اونجت غروب که میشه انگار زندگی تازه شروع میشه .
دم هوای لب شط آبادن رو کرد
این شهر بزرگ و زندگی ماشینی و امکانات که شده بلای جون خیلی ها و باعث اختلاف بین شمال و جنوب و شرق و غرب
غالبا تنها چیزی که به آدما نمیده آرامشه اما تا دلت بخواد بیماریهای وابسته به همین تمدن به ظاهر پیشرفته و گم شدن تو دود و دم میده که چون سلامتی بزرگترین نعمته پس اون زن و بچه و مرد جنوبی ساده و بی توقع به غیر از آرامشی که تو زندگی های ساده خودشون دارن بزرگترین نعمت رو هم در مقایسه با شهرهای بزرگ بی در و پیکر دارن ...
آره،
نگاهی دارند اون آدمهای دلسوخته شهرهای ساحلی.
برای من هم در سفر اخیرم به بندر عباس که یادآور خاطرات خوب بچگیام بودش، عمق و حجب نگاه مردمانش در ذهنم موندنی شد.
سلام رسيدن بخير!
خواستي بري شهر دلارام اينا خبر بره منم بيام.ميشه؟
**********************************************************
k1: چرا كه نه.
هشت سال از بهترین دوران عمرم رو تو این شهر گذروندم ، وقتی که اونجا بودم همش فکر میکردم از همه دنیا عقبم ولی وقتی که می اومدم از اونجا بیرون به پهنای صورتم اشک میریختم و هنوز هم تو کنج دلم عاشق اونجام . نمی دونم چی داشت که دیدنی نبود
***********************************************************************
k1: تو اين شهر؟ كدوم شهر؟!
نگاهي از ستاره !!!؟؟؟
میگماااااااااا خوش بگذره... کی بخیله!!!...
مایه داریه دیگه!!!! کار و بار نداری دیگه.. وگرنه هته دیگه 6-7 روز تعطیلی بود.. حالشو ببر ( آیکون حسادت در حد ....)
( و آیکون شوخی بود !!!)
--------*********
اومدم بگم عکاسیت بهتر شده تو این چند وقت!
کیوان شهر ما هم بیا!!!!!!!!!
(( تهران و میگم زیاد هول نشو))) : دی
سلام . اون سیب گاز زده خیلی جالب بود .
ببین خواستی ایت بار سفر بری به دیدنم بیا سرزمین اساطیر
فکر نمی کنم که ما بتونیم اون جایی بشیم. حُسن سفر به اینه که روح خسته ی آدمو دوباره شارژ می کنه تا بتونه ادامه بده.
آقا کیوان این نسیم خانم رو هم با خودت بیار بندر این دفه که اومدی!اصلن یه کاری میکنیم من همه خوانندگان اینجا رو دعوت میکنم مهمون من!به صرف دریا(جزیره گردی!!)
این سادگی وصمیمیتی که درموردش نوشتید نه فقط تو شهرهای جنوب که به نظر من توچشمها وتو چهره ی تمام مردمی که توشهرای کوچیک وخلوت وبدون هیاهو زندگی میکنن موج میزنه.اگه گذارت به کویر و شهرهای کویری افتاد واگه باز هم از کنار گوشه های سمنان ودامغان گذشتی خبرمون کن.قول میدم کم ِ کم 4 -5 روزی مهمون ما بچه های کویر بمونی
مرسي دلارام جان!
زمانی را که در بوشهر ما گذراندید من در تهران شما گذراندم، به من که با دوستانم خوش گذشت، امیدوارم به تو هم خوب گذشته باشد.
از کجا می دانم بوشهر بودی؟از عکس هایت.. با اینکه مکان خاصی را نشان نداده ای، حتی می توانم بگویم عکس ها را از کجا گرفته ای!
کاش کمی بیشتر می گفتی کجاها رفتی و چه ها کردی.. همیشه دوست داشتم شهرم را و مردمم را از دیدگاه دیگران ببینم.
باز هم بیا، اگر تصمیم گرفتی با خبر بیایی قول میدهم از مهمان نوازیمان لذت ببری :)
خواسته یا ناخواسته اگه همینطور ادامه بدی کمکم واسه خودت یه پا عارف میشی.