گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
تهران، تهران قديم نيست. تهران، تهران هر سال نيست. حتی تهران همين پارسال پيرارسالِ، اين موقعها هم نيست. كيسههای شنِ زرد و قرمز كنار خيابون، همچين لبخند ميزنند به ستاد مبارزه با برف و بوران و به آرومی، بيلاخی حواله میكنن برای شهرداری و سازمان عريض و طويل هواشناسی و اون بيلبورد و پلاكاردهای رنگی كه آويزون در و ديوار شده، كه بيا و ببين. اين شن و ماسه تنها چيزهايی بود كه قرار شده بود امسال به رايگان به ملتِ هميشه در صحنه هديه بدن كه اونهم به درد هيچ كدوممون نخورد.
تموم كيسههای شن، قبله رو به اَمون خدا ول كرده و رو به ارتفاعات دارآباد، همونجايی كه تا خونهی ما و شهر كتاب نياوران و بيمارستان محك، فقط چند دقيقه راهه، برگشتن و زير لب فحشی نثار امواج پارازيت میكنند كه امسال نذاشتند ابرهای اين حوالی باردار و بارونی بشن. اينها همهمون رو دارن عقيم میكنند. همهمون رو! و اونوقت ديگه هيچ مردی خودش رو سرزنش نمیكنه بابت اينكه نميتونه كسی رو حامله كنه و يا هيچ زنی نمیرينه به زندگی و آيندهش برای اينكه نميتونه تركمونی بزنه به اين زندگی.
چند روز پيش زنجير چرخی كه گوشهی انباری تاريك و نموره افتاده و دلش به همين يكی دو ماه زمستون خوش بود، سراغ برف رو اَزم گرفت. خنديدم و بهش گفتم: "دلت خوشه هاا اَخوی، برف كجا بود. همين جا بمون كه حداقل توی اين تاريكی نمیبينی چهرهی زشت اين شهر و آدمهاش رو."
بوی سيرتُرشی ميومد. يه سيرترشی هفت ساله كه سالش پيوند خورده بود به عدد خوشبختی. خوشبختی؟! بوی نا ميومد. بوی نم. همه جای ديوار زيرزمين، شوره بسته بود. رد سفيدی همينجوری رفته بود تا اون ته زيرزمين و توی تاريكی و لای يه سری خنز پنزر، گم شده بود. خندهی تلخی كرد. زنجير رو ميگم. خنديد و بهم گفت: "برام از اون بيرون بگو، دلم تنگ شده برای روزهای برفی اون سربالايی سعدآباد. برای قيطريه. كوچه پسكوچههای فرشته."
بهش گفتم: "راستش اگه يه مردی پيدا بشه كه از دست ماموران شهرداری و ستاد رفع سد معبر در بره و گوشهی پل تجريش، همون اول بازارچه، بغلِ اون روزنامهفروشه منقلی بذاره و بلالی آتيش كنه و بده دست خلقالله، ديگه خودِ خود تابستونه. برف كجا بود؟ زمستونه چيه؟!"
خنديد و گفت: "پسر تو هم كه دروغگو شدی؟ شدی همپياله همين آدمها كه."
"دروغگو؟ نه بخدا دروغ نمیگم. امسال به كوری نمیدونم كیكیها، زمستونمون هم بهاره؟!"
دور خودش پيچيد. خشخشی كرد و همينجوری هی دور خودش پيچيد. پيچيد و پيچيد و پيچيد. گفت: "سردته، آره؟!"
چيزی نگفتم. فقط نگاش كردم. نمیدونم توی اون تاريكی تونست رد چشمام رو بگيره كه خيره مونده بود روی شوره ديوار يا نه.
"پسر تو چته؟ چرا اينجوری شدی؟ اونجا چه خبره؟"
گفتم: "خدا شاهده، آفتاب عينهو شمشير نادر، فرق سر و چشممون رو سوراخ میكنه. هوا گرمه گرم و دريغ از يكبار شال گردنی كه بندازيم روی شونهها و دور گردمون. اصلاً میخواهی يكبار خودت رو ببرم بيرون تا ببينی؟!"
گفت: "نه من مثل شما آدمها، بیمعرفت نيستم. حالا كه برفی نيست منهم میمونم كنج همين انباری نمور. ولی يادت باشه نگفتی اونجا چه خبره؟!"
داشتم از در زير زمين میرفتم بيرون. برگشتم و نگاش كردم: "بهت كه گفتم. نه برفی. نه بارونی. هوا هم گرمه. گرم گرم."
گفت: "هوای بيرون رو نمیگم. هوای خودت رو ميگم. هوای دلت. اگه اينقدها كه ميگی گرمه، پس تو چرا سردته؟ چرا میلرزی؟"
چيزی نگفتم. در آهنی زيرزمين رو كه بستم، يه صدای جيرجير خشكی، همهی موهای تنم رو سيخ كرد.
پلههای زير زمين رو كه رفتم بالا صداش رو شنيدم كه از تَه زيرزمين داد ميزد: "پسر تو هيچوقت دروغگوی خوبی نبودی. هيچوقت"
راست میگه. دروغ گفتن ذات دروغگو هم میخواد و بعضیها هیچ وقت؛ هیچ وقت نمیتونن دروغ خوبی باشن، که اگه دروغ هم بگن، صداشون و نگاشون لوشون میده.
امیدوارم نسیم بهاری ابرهای خاکستری رو از دلت بیرون کنه و هوای دلت آقتابی بشه.
سلام اي برادر كجايي؟برگشتي و چقدر هم تلخ!رگه هاي پررنگي از عصبانيت هم ديده ميشه بنظرم،شايدهم اشتباه ميكنم .ولي سخت نگير اين نيز بگذرد.
راستي فقط تو ميتوني از يك زنجيرچرخ هم حرف بكشي و كاشكي بعد از اون جمله كوبنده "و اونوقت ديگه هيچ مردی خودش رو سرزنش نمیكنه بابت اينكه نميتونه كسی رو حامله كنه و يا هيچ زنی نمیرينه به زندگی و آيندهش برای اينكه نميتونه تركمونی بزنه به اين زندگی."به اثرات پارازيت رو بچه ها هم اشاره اي ميكردي.
حيلي خوشحالم كه نوشتي.شادباشي!
خدارو شکر امسال تونستم این مرد بزرگو بشناسم و بهترین نولشو که جایزه برده بخونمو حظ کنم . ولی من نمیدونم چرا فکر میکردم ایشون زنده نیست . امسال چقدر حادثه های بد داشت .
بسیار چشم انتظار بودیم .خیر مقدم استاد.هوای دلت خیلی ابریه.ببار تا فارغ بشی از درد بارداری.هی میومدیم سر بهت بزنیم دلمون واشه یه کار میکردی دلمون می pوسید
مثل هميشه از خوندن نوشته هاتون لذت بردم . خوشحالم که غيبت شما زياد طولاني نشد . مي دوني حال و هواي خيلي از ما ها اين روزا شبيه شماست ؟ اميدوارم که بهار زورتر از راه برسه
من برف رو خدا رو شکر امسال دیدم اما برفی که فردا صبحش ازش اثری نبود.فکر می کردم اگه برف بیاد حال و هوای دلم خوب می شه اما فقط وقتی رو برفا دراز کشیدم برای همون چند دقیقه رها شدم، گرم شدم اما بعدش باز دوباره هوای دلم ابری و سنگین و سرد شد ...........
من چه تلخم امروز
و چه اندازه تنم بيمار است....
با عرض پوزش از سهراب عزيز كه دست تو شعرش بردم.
مي خواستم برگشتنت را تبريك بگم كه ديدم داري از درد مشترك مي گي و ديگر تو اين شرايط چيزي نميشه گفت.
از اون پستی که روان شناسا و روان پزشک ها رو خدمتشون رسیده بودی شروع شد ها...نگی نمیفهمیم!
سلام
چطوری پسر
بهتری
حال و هوات هنوز مرغ سحریه
مراقب خودت باش
خوش اومدي. يه خرده هواي دلت رو بيشتر داشته باش رفيق
با تمام این احوالات من دلم برف می خواهد.
و ما همچنان دوره مي كنيم شب را و روز را و...هنوز را....
و............زندگي جاريست!
نمی دونم چه جوری، اما امیدوارم که زودتر بهتر شی! با اینکه تو این حالت به نظرم حرف بی ربطیه، اما واقعا قشنگ می نویسی وقتی بخوای بنویسی .
[ ....................................... ]
راستی خوشحالم که ازینکه بعد از مدتی دوباره دست به قلم شدی.
کل این مدت و فکر کنم مشغول نوشتن از زبونه زنجیر چرخ بودی که خیلی دلش پره.
*************************************************************
k1: چون حال و حوصله دردسر ندارم با عرض پوزش اون قسمت از مطالبت كه برميگرده به دولت و مسايل آنچنانی رو حذف كردم.
اصلا مگه امسال زمستونم داشت؟!... ديگه اين زمستونم غيرت خودشون از دست داده...
البته خیلی چیزها و خیلی ادم ها از این زمستان بهاری آسیب دیدند آقا مصطفی ای داریم که کارگری خانه ها را انجام میده زمستانها لبو و باقالی میفروشه و روزگار سپری میکنه چند وقت پیش درد دل می کرد میگفت خدا از ما فقیر بیچاره ها هم رو برگردونده این از زمستونش این هم از خوشه بندی دولتش من با این بیچارگی شدم خوشه دو نمیدونم خوشه یک کی باید باشه ؟ پیش خودم گفتم ای بابا کاش برف بیاد فروش باقالی و لبو خوب بشه اقلا این آقا مصطفی هم به نوائی برسه !
:(
این چنین میگذرد روز و روزگار من !
من روز را دوست دارم ،
ولی از روزگار میترسم !
مادربزرگ! - تو نه ! مادربزرگ !-
گم کرده ام در این هیاهو آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من!
کیوان اگه نمیتونی یا نمیخوای راستشو بگی سکوت کن اما دروغ نگو. که دروغگویی باید توی ذات آدم باشه وگرنه کسی دروغت رو باورنمیکنه حتی یه زنجیر چرخ کهنه.
خوشحالم دوباره نوشتی
باید بزرگ بودی...سری توی سرها درمیاوردی بچه ننه نبودی...تا وارد بازیت می کردن...مایه اونهم یه برف کاردرست زمستونی ...یه فردای تعطیل و یه شیشه نفت بود تا برفهای کوبیده شده رو با نفت لیز لیز کنی...بعد صف بکشید به نوبت بدویی تا رسیدی به اول پیست اسکی خود ساخته...لیز بخوری تا ته بری...خونه پرش هف هشت متر بیشتر نمیشد...ولی نفت اگه نبود حال نمیداد...ولی سگ مصب سوز سردی که از روی برف تو عصر همون روز تعطیل بلند میشد بدترین نوع حالگیری بود که وجود داشت......تحمل سوز سدر با نقشه ایی که معلمها برای فردامون کشیده بودن...روی همرفته زمستون ..چیز باحالی نبود...از اون جمع ابوالفضل سکته کردو مرد ..توی ساوه...وقتی داشتم توی ساوه ول می گشتم عکسشو دیدم پشت شیشه یه مغازه...مرحوم اوالفضل محمدی...وقتی باباش با لهجه ترکی صداش میزد ابیلفه(ابیلفضل)...ما می خندیدیم خودش بیشتر از ما...علی حیدری سرطان روده گرفت...چقدر اونروز خندیدم به ماجرای تقلبی که تو امتحان کرده بود و داشت برای من با آب و تاب تعریف می کرد...یه روز میومد می گفت بیا یه دریبل جدید اختراع کردم. بعد با حرارت زیاد به من یاد میداد...جفتمون پرسپولیسی بودیم و با داداش استقلالیش کل مینداختیم...بقیه هم تخس و تار شدن...رفت پی کارش...ولش کن بابا...تف به هرچی خاطرهس که آدمو به خودش بدهکار میکنه
معذرت اگه باز رعایت نکردم
حداقل بچه های اون حوالی ، اون بالاها (ارتفاعات دارآباد و محک ) دیروز چهارتا دونه برف دیدند که زمستون از یادشون نره حتی اگه برف بازی و آدم برفی در کار نبود . ولی بچه های این حوالی ، این پایینا ، اصلا هنوز نمی دونند برف چه شکلیه و چه بویی داره، فقط از زمستون سوز سردش براشون مونده و لپهای قرمز و جورابهای سوراخ و چرخ لبو باقالی که دیگه مشتری نداره...
راست میگه پسر ، تو هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی،هیچ وقت...
مامان اون وقتا که برفی نمی اومد و تو بهمن تازه هوا سرد می شد و هوای برف و بارون به سرش می زد می گفت:« اینم از بهمن و برف. بعد از قول ماه بهمن میخوند: هر چی نکرد آذر و دی من می کنم که بهمنم».
دل هممون ابریه. گاهی می لرزیم.گاهی گریه می کنیم. اما می دونیم که یه روز دوباره خورشید از پشت ابرهای سیاه عقیم بیرون میاد. اونها و کنار می زنه. گرممون می کنه.نا امید نیستیم. تو هم نباش.
*نوشابهی دربسته را بر روی پیشخوان مغازه گذاشت و غمزده گفت: «کاش تو این بساطت دلبازکن هم پیدا میشد!»
http://ankabut.blogspot.com/2010/01/winter.html
"پسر تو چته؟ چرا اينجوری شدی؟ اونجا چه خبره؟"...حالا باز جای شکرش باقیه اومدی یکم بنویسی..
عالی بود.واقعا نمیدونم چی بگم.
چقد خوشحالم که نوشتی همش منتظر بودم.
چي شده كيوان ، چرا تو اينجوري شدي ميام اينجا كه نوشته هاي عاليتو بخونم يه ذره بهتر شم مي بينم تو هم صاف زدي تو حال ما، هرچي كه گذاشتم تو دلم بمونه رو اومدم اينجا خوندم
دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي کيسه ايست هول هولکي و دم دستي. اين دوستي ها براي رفع تکليف خوبند اما خستگي ات را رفع نمي کنند. اين چاي خوردن ها دل آدم را باز نمي کند خاطره نمي شود فقط از سر اجبار مي خوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي کني
دوستي با بعضي آدمها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي ها جان مي دهد براي مهمان بازي براي جوک هاي خنده دار تعريف کردن براي فرستادن اس ام اس هاي صد تا يک غاز. براي خاطره هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي ريزي در فنجان بزرگ. مي نشيني با شکلات فندقي مي خوري و فکر ميکني خوشبحال ترين آدم روي زميني. فقط نمي داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دوساعت مي شود رنگ قير يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني
بنويــسيد كه او قدرت فرياد نداشــــت
آه مي كرد ولــي ، جربزه داد نداشـــت
بنويســـيد كه آن دربه در بـــي تيشه
غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت
در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
گله از محبس و از كينه صياد نداشـت
هيچ كس در دو جهان در غم او گريه نكرد
مـــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت
خاك مرده ز سراپاي نگاهش مي ريخت
در هزار آينه يك چهره همزاد نـــداشت
او خودش كرد و خودش خواست كه اينسان باشد
بنويسيد كه او عرضـــه فرياد نــداشت
این دیالوگت با زنجیر سرد (همون چیزی که یونگ می گه ناخودآگاه) خیلی عالی بود.
منِ اشرف مخلوقات با این همه ادعای توانایی،چقدر عاجزم. کاش یه پتو بودم، از همین پتوهای خیلی نرم. پتو برقی و آتیش و کیسه آب گرم و... نه، همشون یه عیبی دارن. فقط یه پتویِ سادهیِ گرم و نرمِ بیآزار.
همه چیز توی نوشتت هست ولی اونقدر تلخ که نمیتونه بشه یه نوشته آش رشتهای.
سلام كيوان جان !اميد كه امروز روز بهتري براي همه ما باشد.
مي خواستم بگم كه نوشته "خودم" رو خيلي دوست داشتم خيلي جالب بود ."خودم جان" خودت نوشته بوديش؟
ميدوني كيوان؟ آدم گاهي مُردنش هم مياد. مثل سلينجر
از شعري كه افسانه نوشته خوشم اومد. و اين خوش اومدن زماني جدي ميشه كه آدمي مثل من كه از شعر و شاعري خوشش نمياد (نگفتم متنفره؟) و اصلا شعر (مخصوصا رمانتيكش) رو نميفهمه، از يك قطعه ادبي خوشش بياد ! افسانه جان مرسي. يادداشتش ميكنم. كسي ميدونه شاعرش كيه؟ شايد منم بالاخره صاحب يك كتاب شعر بشم!
مرسي خيلي دقيقي!
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
ای آقایه امسال اونجا برف نیومده یاکم اومده اینجوری شدی ببین ما چی میکشیم توشهرمون(زاهدان)که کل زمستونی بارونم نمیاد.
سردم است،هر چقدربه خورشید فکرمیکنم اتفاقی نمی افتد.
درذهن آفتاب سوخته ام،آدم برفی های زیادی زندگی می کنند
که آفتاب رانمی فهمند.
كاش از اون شال گردنه هم مينوشتي كه دلش تنگ دور گردنه
are doroghe chon bas najavanmardane sarde.
shoma ke delgarmie in hame adam hastin ke chand vaght naboodin inhame comment gozashtan,
na!!i khodetoono bakhtin.
shaer mige:
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
dar edame khater neshan mishavand ke:
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
baghiasham khoobe bekhoonid, khasiat dashte bara man hamishe!
سلام خیلی زیبا نوشتی ....یه موقع هایی آدم دلش تنگ میشه برای خیلی چیزها حتی برای یه لیوان چای خوردن بدون حرف و حدیث با افراد خانوادش ...آره خوش به حال اون زنجیر که از دنیای بیرون فقط سفیدی روزهای برفی رو یادش میاد نه چهره سیاه و سیاستهای زشت آدما رو .....ا
کامنت (خودم )خیلی جالبه
دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني
بنميدونم چرا با خوندن اين پست جديد شما كه بعد از هفت هشت روز آپ نموده ايد به ياد اين قضيه افتادم كه اونوقت ها بعضي ننه باباها وقتي سر بچه هاشون داد ميزدن ، ميگفتن خفه خون !
ايضا" بعضي معلمين گرامي هم وقتي كه بچه ها شلوغ ميكردن ميگفتن چه خبرتونه ؟ خفه خون بگيرين !
و ايضا" تر اينكه توو بعضي فيلم ها وقتي پليس يا بازجو يا كارشناس پرونده ! از متهم سيوالي ميكرد و اون جواب نميداد ، با عصبانيت سرش داد ميزدند و ميگفت چيه؟ لال شدي . چرا خفه خون گرفتي ؟
دير زماني نگذشت كه بزرگ ! شديم و فهميديم خفه خون البته همان خفقان ميباشد كه به معني سكوتي توام با خفگي ميباشد ! كه براي سهولت در گفتار و در اثر شكستگي ي كلام به اين روز افتاده و شده است خفه خون .
مثل مهمان و كرمان و حتي تهران كه وقتي شكسته شود ميشود مهمون و كرمون و تهرون .
اما گير قضيه اينجاست كه خفقان وقتي شكسته شد بايد بشود خفه قون پس چرا ميگن خفه خون ؟خفگي چه ربطي به خون داره يا خون چه ربطي به خفگي داره ؟ نكنه شكستن خفقان همراه با خونه و بايد بشه خفه خون !
خداي ناكرده قصد ايجاد دردسر نداشتم ولي خب سيواله و پيش مياد ديگه .
مثل اين سيوال كه آيا فرغون يا فرقون كه در صنعت ساخت و ساز كاربرد فراوان دارد ، شكسته شده ي فرقان ميباشد كه آنهم مثل خفقان شكسته شده و به اين روز افتاده است؟ اگر اينجوري است پس چرا شده است فرقون و نشده است فرخون ؟!
راستي زمستون هم همان زمستان شكسته شده است البته شكستگي ي بدون خين و خين ريزي !
آقای کیقباد... ممنون!
چرا همه می گن زودتر حالت خو ب بشه؟منم حالم همینجوریه.چند وقتیه که اینجوریم.نمی دونم شاید هم افسرده شدم.هیچی برام جالب نیست. نمی دونم چیکار باید بکنم.
بی انرژی بی انگیزه
موسیو کیقباد ! ما الان همه مون دچار "خفه خون" هستیم پس ؟!
هستیم انگار !
حرمت نگه دار دل م !
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است !
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام !
همین
به کُفر من نترس !
کافر نشوم هرگز ،
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !
وا نهادم مهر مادری ام را ،
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی ،
سگ سفید امنیت م
و کبوتران م را از یاد بردم !
می رفتم و می رفتم و می رفتم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای !
از شهری به شهری !
زیر آسمان وطنی که در آن
فقط مرگ را
به مساوات تقسیم می کردند !
سند زدم یک جا ،
همه را
به حرمت چشمان تو !
مُهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون ،
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس ،
آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد !
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مُردم
بر این مقصود بی مقصد!
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن ،
مرا مهتاب ،
مرا لب خند ،
و آویشن حرمت چشمان تو بود !
سلام
you are like a house slowly losing its electricity, the fans slowing, the lights dimming and flickering; the clocks stop and go and stop
(Lorrie Moore; Self-Help: stories)
والله اینجور که داره پیش میره ، یکی دو ماه دیگه احتمالا از آسمون نیمه آجر بباره به فضل خدا
وقتی تلختر میشه که خود زنجیر چرخ زنگ زده باشه
آقای کیوان با خوندن مطلب شما یاد دوره بچگی افتادم،جایی که ما بودیم با بارش یک سانت برف کل مدارس که هیچ،کل شهر تعطیل میشد،بس که همه ذوق مرگ میشدیم !صبحای برفی زمستون تا از خواب پا میشدیم ،من و خواهر کوچیکه،می چسبیدیم به پنجره اتاق و دونه های برف رو دید می زدیم،بعد بدو بدو تو حیاط تا یه آدم برفی نصفه نیمه درست کنیم....
یادش بخیر،درسته یه روز در سال ممکن بود پیش بیاد ولی یه کیفی داشت که هنوز بعد این همه سال وقتی هوا گرفته است حس ذوق مرگی همون سالها رو پیدا میکنم.
mersi.kheyli khoob bood. baram jalebe shoma k inhame ahle ketabo neveshtano filmo snama hastin in hame deletoon migre .shayad ham adama harchi bishtar bedoonan bishtar naomid mshan. bazi vaghta toye tamome mosibata yeho ye eteaghe bamaze hale adamo avaz mikone hata ase ye lahze mesle hamin neveshteye jenabe key ghobad.hamishe doost daram kasi basham k az in lahze ha misaze.
تهران برف ندارد
تهران انار ندارد
تهران پارازیت دارد
تهران خورشید سوزان همچون تیغ نادر دارد