گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
زندگی فراز و نشيب و بالا پايينهای زيادی داره كه توی هيچ معادلهی منطقی نمی گنجه. اونجايی كه باهات سرناسازگاری ميذاره ديگه نميشه باهاش سرشاخ بشی. زندگی رو ميگم. نميشه و وقتی هم كه به اينجا ميرسی شايد يه راه بيشتر جلو پات نباشه. تسليم بشی. دستها رو ببری بالا و تسليم بشی. حس خوبی نيست ولی بازی زندگی، غول بیشاخ و دُميه كه خيلی زود خُردت میكنه. شايد اگه تجربهش رو نداشته باشی، دلت رو خوش كنی به اون چهار كتاب مثبتانديشی و مديريتی و اسكاول شين ولی اگه زخمخورده باشی میدونی غول زندگی به قواعد اين بازی هيچ احترامی نميذاره، شطرنج نيست كه با پيادهت بتونی وزيرش رو بزنی. اين بازی قواعد خاص خودش رو داره كه وقتی قرار شد با اون سرناسازگار زندگی بجنگی، ديگه محاله كه از پسش بربيايی.
وقتی به اينجا ميرسی بايد بندازی توی اون سرپايينی و خلاص كنی. خلاص كنی و بذاری بره. تا كجا؟ معلوم نيست. نمیدونم. فرار از واقعيت نيست كه اين خودِ خودِ حقيقتِ زندگیيه. بیشك به لب رودخونه و آب حيات نميرسی ولی شايد ته دره، بهتر باشه از بودن توی اين جادهی پر از پيچوخم بدونِ علامت و چراغ و خطكشی. آره خلاص، خلاصِ خلاص. يه موزيك ملايم بذاری و شيشهی ماشين رو بدی پايين و صحنههايی رو ببينی كه از جلوی چشمهات تند و تند رد ميشن.
يه جاهايی ديگه فرمون اين زندگی دست تو نيست. پس بايد بشينی و ببينی روزگاری رو كه داره از جلوی چشمهات رج میخوره. آدمهايی كه رج میخورند. خاطراتی كه رج میخورند. حسهايی كه بايد بسپاری دست باد و من الان خلاص كردم. خلاصِ خلاص. يه موسيقی ملايم گوش میكنم. خيلی دور خيلی نزديك و رج میزنم تموم اون خاطراتی رو كه زنده نشده دفن شد. شايد هم هيچوقتی نبود. اصلاً وجود نداشت. آره خيلی دور خيلی نزديك.
هر وقت خلاص کردیم توی این جاده کذایی ، خلاصِ خلاص ، با سر رفتیم ته اون دره ای که نه تنها هیچ دار و درختی و رود روانی نداشت که اونقدر سیاه و تاریک بود که راه رفته رو هم گم کردیم و دیگه نشد که برگردیم. خُب واقعیتش اونقدر هم خوش شانس نبودیم که توی سرازیری زندگی بیوفتیم که فرمون زندگی رو بی خیال بشیم و همش سر بالایی نفس گیر بود...
وایسا دنیا ، وایسا دنیا ، من میخوام پیاده شم...
و به قول صائب:
گرچه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی/ آنقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم
agha khalas kon bezar bere,,, bebin be koja miresi,,, natijasham begoo bebinim miarze ma ham khalas konim bezare bere ya na
خیلی سخته بدونی کاری از دستت بر نمیاد و فقط مجبور باشی بشینی ، انتظار بکشی و نگاه کنی که زندگی باهات چکار میکنه .. شاید اون غوله خیلی قوی باشه و تابع هیچ قانونی نباشه ولی گاهی تسلیم تلاش آدما میشه..آدمایی که قبولش ندارن ، آدمایی که میجنگن
بعد وقتی خلاص میکنی همچین یه حس خلسه و سرخوشی بهت دست میده ناگفتنی.
ابری است خانه ام ، چه کنم ای ستاره ها
آیا دری به سمت شما ، میتوان گشود ؟
ما نان و گُل ، برای چه در سفره چیده ایم ؟
نوبت رسیده بود ، ولی عاشقی نبود !
ای گام های ما ، که نشستید دیرِدیر
ای دست های ما ، که شکستید زود زود
افسوس!با نسیم نبودید هم مسیر
اندوه ! با پرنده نبودید هم سرود
آوازهای خسته ی خود را به باد داد
یک روز ، عابری که بهارانه می سرود
بی تفاوتی.
حسی که حتی قدرت ارزیابی اش رو هم نداری... که خوبه یا بد. اما هر چی هست همچین نو تنت، ذهن و روحت رسوخ می کنه که انگاری از اول همین جوری بودی و هستی و خواهی بود. نه که نخوای چیزی بگی، که نمی تونی لب بزنی. انگاری سرد شدی. یخ یخ....
تو هستی و چشمای ساکتت که فقط رد می شن بدون هیچ ایستی ... بدون هیچ حسی...
بی تفاوتی! ************* آخ .... بیگانه ... کشور آخرین ها ... مسخ!
با نظرتون موافقم اما نه برای کل زندگی.هنوز بخشهایی ازش هست که می شه جنگید لااقل برای من
اما منم الان تو یه بخش از زندگی ام ، تو اون سر پایینی هستم و خلاص کردم.خلاص ،خلاص ،خلاص دیگه توان جنگیدن با این غول ناسازگار زندگی رو ندارم
فقط دارم به قول شما خاطرات رو رج می زنم.........
ركاب بزن...
):
خوشم نمیاد از این کتابا، انگار آدم بخواد یه دروغو انقدر با خودش تکرار کنه تا باورش بشه اما تهش خودشم می دونه که دروغه
اما چاره ای نیست...
اون فرمون لامصب وقتي از دست آدم در رفت خيلي چيزا ممكنه پيش بياد ... خوب ترينش همون ته دره ست كه گفتي
اما گاهي آدم به خودش نگاه ميكنه و ميبينه سيگارش از روزي يه نخ شده روزي يه پاكت و نوشابه ش به جاي كوكا و پپسي شده جاني واكر و كنياك خونگي... بام تهران رفتناش شده دو ماهي يه بار و صبح دويدن هاش شده دير رسيدن به سرويس
خيلي هزينه ها بايد پرداخت كرد وقتي افسار زندگي از دست آدم در ميره ... اون غول بي شاخ و دم هم كه نميذاره يه لحظه نفس بكشي.
اميدوارم وقتي زندگيتو از خلاص در آوردي و زدي تو دنده ، تا جايي كه ميتونه تخته گاز دور شي از اين خاطراتي كه زنده نشده دفن شدن.
نمیدونم فلسفه زندگی و ما آدما چیه که یه زمانی اینقدر همه چی آروم و خوبه که از یکنواختی حالمون بد میشه اما تو یه زمان کوتاه یه دفعه چند تا چیز مهم برات پیش میاد که همش هم به آینده ات بستگی داره . وقتی میبینی که تا چند وقت پیش آدمایی که الان تو زندگیت خیلی نقش دارن اصلا اسمشون روهم نشنیده بودی و همه چی یه دفعه برات پیش اومد میمونی که اینا یعنی چی؟وقتی هی با خودت میگی چرا و به هیچ جوابی نمیرسی . [ ........................ ] .
نمیدونم اصلا حرفام به موضوع شما ربط داشت یا نه اما اینا مال وقتیه که کسی نیست که باهاش 4 تا کلمه حرف بزنی و اینجوری میشه که دلش میخواد خودشو با نوشتن حتی یه کامنت آروم کنه ....
پُستهاي با عنوان "..." فقط يكي دو خط باشه خيلي قشنگه و كل حس نويسنده رو منتقل ميكنه. اون سه نقطههاي كوچولو رو بيشتر دوست داشتم
...
لعنت به زندگي ولي. گاهي همون پيادهها ميزن شاه دل رو ناكار ميكنن بچه. كجاي كاري؟
نبینم حالت بد باشه.........
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
سلامون علیکوم خوب هستین؟؟
چرا سوتین نبستین؟؟؟
اینم میگذره و شما دوباره کیوان ِ خوش اخلاق !!! میشی .
آره خوب.... آهنگه آروم مثله این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به قول شاعر ......
همه چی آرومه*** تو به من دلبستی
این چقدر خوبه که****تو کنارم هستی....
همه چی آرومه*** غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه *** تو به احساس من
همه چی آرومه ****من چقدر خوشحالم!!!
پیشم هستی حالا ب*** به خودم میبالم
تو به من دل بستی****از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم****همه چی آرومه!!!!!
((( آخه خیلی آروم توش داشت.. فکر کردم اینو میگی)))
خواننده: حمید طالبیان ( همه چی آرومه!!!)
--------********---------
ایول .. ایوول آق ( آغ!؟ عاق!؟ عاغ؟) کیوان و ایول...
بابا نبینم غمتو جون....
با اون حرکات موزونی که تو پست قبلیت در سینما داشتی... فکر میکردم خالی شده باشی... ( البته فکر کنم روحی خالی شدی.. لحاظ های دیگش مونده : دی!!!!!!)
البته کیوان به نظر من سینما (30 نما) 1 یک نماش روبروته و نماهای دیگرش رو در صندلی های پشت و جلو و چپ و راستت میتونی ببینی و پیا کنی.. گاهی جانگولر بازی.. گاهی چیپس و زرورق شکلات... تخمه ژاپنی یا مالوندن و چلوندن مرغ عشق هایی که جز سینما هیچ جایی رو برای ادامه نسل ندارن!!!
----------************------------
راستی بعد از زدن اون آقاهه ، عذاب وجدانم داشتی؟؟؟
( بنده به شخصه توی زندگیم مردان زیادی رو پوزشونو به خاک مالیدم.... گاهی احساس خجالت میکنم ولی عذاب وجدان نمیگیرم.... طرفو تا میشه لهش میکنم!!!! *** البت جای ذکر دارد*** بنده به هیچ عنوان ظاهر خشن و عبوسی ندارم... کلا ظاهر نسبتا شادی دارم (( عرض کردم ظاهر!!!))) ولی داداش کایی کو در بچگی الگوی من بوده!!!!!!! من دوست داشتم وقتی بزرگ میشم جنگجوی کوهستان بشم!!!!!!! بخاطر همین من نسبت به حرف زور چه دوست چه همسایه چه رییس و چه همکار و چه در آینده همسر !!! (( بله درسته همسر... )))) عکس العمل فوق العاده سریع نشون میدم...
قضیه دستمال قدرت و ازین صوبتا))))
کجایی.................. نیستی.................................
سخت نگیر... یکم شُلش کن.... ( قضیه زندگی رو میگم!!!) : دی
حسهايی كه بايد بسپاری دست باد ...
کیوان من امروز آخرین امتحان دوره لیسانسمو دادم
دانشگاه به قولا فرت و خیلی چیزا و آدما و خاطرات دیگه هم باهاش فرت!
منم حسمو میسپرم به باد
خلااااااص!
وقتی که کیوان به هیچ کامنتی جواب نمیدهد..... دی دی دی دینگ...
فیلم امشب و هر شب شهرستانهای تهران...!!!!!!!!!
این فیلم مخاطب خاص ندارد....
وقتی که کیوان به هیچ کامنت زنانه و مردانه ای جواب نمیدهد...
انشالله که مسیر زندگیت مثله جاده چالوس پر پیچ و خم ولی خوشگل و مامانی با کلی جذابیت ( مخصوصا 5 شنبه جمعه ها!!) باشه و فرمون زنگیت رو تو جاده سیگار روشن دست بگیری گاز بدی بری و بیای !!!!!!!
*------******---------*
خودمونیما عجب چیزی گفتم!!!
فکرشو کن
جاده چالوس و سیگار روشن بری و برگردی!!! ( خنده)
اولین چیزی که با خوندنت به ذهنم رسید,نا امیدی نزدیک به مطلق بود.همه نوشته های غمگینت یه طرف,اینم یه طرف. فکر کنم غمگین ترین پستت تا الانه.مواظب خودت باش,دوره بدی رو داری میگذرونی.
اينجور موقع ها اگر خلاص نكني، خلاصت ميكنه.
وقتي هم كه خلاص كردي، با يكي دو بار تو دنده زدن و تحمل تكون هاي شديدش، يكدفعه روشن ميشي.
این یه اس ام اس بود ولی توصیه و تشبیه جالبیه : " تو زندگیت مثل زودپز باش که هروقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزنی ."
دوستان درستش D: است که آیکون خنده است.
والا من تا حالا اینجور خلاص کردنو تجربه نکردم. اگه مانعی بوده سر راهم باهاش جنگیدم؛ یا بردم و به چیزی که میخواستم رسیدم یا باختم و له شدم و در عوض به اندازهی له شدنم بزرگ شدم. خودت گفتی سختی آدمو بزرگ میکنه یادت نیست؟
...
پ.ن. خط آخر کامنت "درنا هستم" رو هستم اساسی
حالا دیگه خوب میفهمم اون سه نقطه ها رو...همون اولش که سه تا نقطه میبینم دلم میلرزه...
فرمون این زندگی!!! ای برادر پیاده شو با هم بریم. این زندگی فرمون که دستم نداده هیچ، گواهینامه دادن رو هم گذاشته واسه بعد از پشت سر گذاشتنِ شوماخر!
فرمون پیشکش، کاش لااقل حالا که فرمون در کار نیست میذاشت بدون زجر گواهینامه گرفتن زندگی رو سر کنیم.
ای بابا، خوش باش، بخند، همون خندههایی که میشه گریه رو توش قایم کرد. بخند، دنیا دو روزه
اووووف
کمرم شکست.
زانوهام خم شدن
مجبور شدم زانوهارو بچسبونم زمین، تا با مالوندن همه تو این زندگی یه گره از مشکلات واشه
چی بگم؟؟؟
به چه سازه تو برقصو زمونه زمونه
زندگی دهنمون و سویس کرده
نمیدونم چی کار کنم
با یکی ور میری که درستش کنی
ازونورش یه چیزی میزنه بیرون.
من خیلی راه میام باهاش ولی اون اصلا یه ذره هوای مارو نداره.
ادم دلش و به چی خوش کنه تو این دنیا و این زندگی؟؟؟؟
راجع به پست قبلیتم نتونستم کامنت سر وقتش بذارم الان خوندم.
قشنگ بود
قبول کن که نمیشه همه عمر با دمکراسی و ژست جامعه مدنی گرفت
ولی از یه لحاظه دیگه مخالفم
تایید نمیکنم کاره اونارو ولی جوونن.
چی کار کن؟
دلشون به چی خوش باشه تو این زندگی؟
چیکار کنن؟
تو یه راه نشون بده؟ چطور دختر و پسر بهم ابراز علاقه کنن؟
چطور جوونه مادر مرده خودشو خالی کنه؟
کوه بره، اون شکلی.
استادیوم بره اون شکلی.
....
کجا بره؟
چیکار کنه که بخنده و شاد باشه؟
تفریحش چی باشه که با موازین اخلاقی و مذهبی و اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه سازگار باشه؟
نه بهتر بود یه ذره کوتاه میومدی، که متاسفانه امروزه تو هیشکی پیدا نمیشه.
اه تف به این روزگار
کیوان بسه دیگه...!! پشو خودتو جمع کن...! حالا هی ما هیچی نمی گیم لی لی به لالات میزاریم تو هم هی خودتو لوس کن.!
آدم غارشو هیچ وقت نباید از دست بده. به درد یه همچین وقتایی می خوره.
حواست باشه وقتي خلاص ميكني ممكنه يه دفعه ترمزت نگيره ها
دنیا راس میگه کیوان
بیا بیرون ازین حال و هوا
به قولی خدا شونه هامونو فقط واسه این نیافریده که کوله بار غم و غصه هامونو بذاریم روش
اونارو آفریده تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم "بی خیال"
بی خیال جوون :)
بسه دیگه، غصه نخور پیر میشیا :)
بخدا به این غم و غصه ها رو بدی سوارت میشن!
بی خیال. آ قربون پسر! :)
همه گاهی خسته میشن دیگه.....
حالا یکی وبلاگ داره میاد حرفاشو میزنه صد نفرم دلداریش میدن یا مسخرش میکنن یا...بالاخره درمورد حرفاش نظر میدن ما بی وبلاگان چه کنیم؟؟!!
امیدوارم درست بشه همه چی....
راستی در مورد کتک کاریت با حرف امین موافقم که متفاوت به موضوع نگاه کرده
وقتی جوونا تو زندگی نیازاشون برآورده نمیشه...حالا به هر دلیلی( البته نمیگم به خاطر اینکه آدما یک سری از نیازاشونو نمیتونن برآورده کنن مجوز هر کاری دارن ولی عملا اینطوری که هر کاری میکنن!!!
از جوونی که امید نداره...نمیدونه هدفش چیه و خیلی مشکلات ریشه ای دیگه داره نمیشه زیاد انتظار داشت که حالا بشینه به فرهنگ و هنر و ادب و مسایل اجتماعی و ....فکر کنه ، این طوری میشه که هیچکی حال و حوصله نداره...
من که عقیدم اینه وقتی مردم تو این شرایط زندگی که همه میدونیم مردممون با چه مشکلاتی دارن زندگی میکنن با هم مهربون تر باشن و راحت تر بگذرن از بدیها زندگی بهتر میگذره....البته بعضیهام ارزش این چیزارو نمیفهمن خوب...
ولی حداقل واسه خود آدم بهتره که مهربون تر باشه....
البته بعضی وقتام خوبه خودتو خالی کنی حالا توام که زور بازو داری با کتک کاری خودتو خالی میکنی دیگه!!!!
ولی کاش به دوران قشنگشون نیگا میکردی....به جوونیشون رحم میکردی!!!!....
به نظرم تو این شرایط بهتره به جای اخم و بداخلاقی بخندیم و سخت نگیریم....
البته.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
( اینکه زیاد از واژه ی البته استفاده میکنم واسه اینه که سختمه فقط یدونه نظر صد در صدی بدم خو!!!! خو شرمنده.....)
من تو طوفان زندگیم کلید کرده بودم رو Cluster One سیر نمیشدم،دنیاییه واسه خودش درگیری بین گیتارو پیانو باهم حرف میزنن جیغ میکشن سر هم ،باید دقت کنی امتحان کن.بعد که طوفان تموم شد کشتی به گل نشست ،همه چی به گل نشست،فقط حسرت موند و حسرت میشه چیزای دیگه ای هم امتحان کرد،خیلی چیزای دیگه.خواستی میتونم بهت بگم،البته باید بدونم با چه ژانری بیشتر حال میکنی.ندونستمم واست تحقیق میکنم.موسیقی خیلی مهمه،خیلی.گاهی وقتا میشه همه عصبانیتتو باهاش بریزی بیرون،ولی خب بعدش باید با افسردگی دست و پنجه نرم کنی،خب کار آسونیم نیست...نه آسون نیست.نه واسه خودت.نه...............
كيوان جون...به نظرم هر جور طلبيد بنويس...آقا من اصلن اين مدل نگاهتو دوست دارم به همه چي ...درود برتو...منتظر پست بعدي هستيم.
bayad paroo nazad va dad, bayad del ro be darya dad gahi ,masalan alan
این کامنت های سمیرا خانوم جوووووووووووووووووووووووووووون ! خیلی رو اعصابه ، خیلی حال دل و روح و روده رو - در مورد من شاید این مدلیه - متهوع میکنه !
همین نمیتونستم دیگه توی شیکمم نگه ش دارم نگم !
حالا تو بگو : خب نخونش - اینو میگی دیگه؟!- نمیشه! اون "جون"ش وسوسه انگیزه!
غم هايتان كم و شادي هايتان بسيار .
فرا رسيدن بهمن ، ماه پيروزي ي خون بر شمشير مباركباد .
و زنده باد ياد و خاطره ي اين سرود :
22 بهمن /22 بهمن / روز نجات ميهن(2)
روز رهايي ما / روز شكست دشمن
كتاب ما قرآن است / مكتب ما اسلام است (2)
الله ( محكم گفته شود ) ياور ماست /خميني رهبر ماست
الله ياور ماست /خميني رهبر ماست
22 بهمن
22بهمن
روز نجات ميهن ...
سلام
وای ی ی ی ی این بزن بهادر بازی تو سینما حـــــــــــــــــــــــال داد بد فرم
بعد 3 .4 تا امتحان سخت و 3 هفته نیومدن این تو!واقعا خندیدم.
الان تو سر پایینی هستی اما به سر بالایی هم دوباره میرسی.جمع کن زور بازوتو واسه سر بالایی بعدی.گود لاک
اتفاقا من خيلي دلم مي خواد كه اين فرمون زندگي رو ولش كنم به امون خدا.و همينجوري كه ماشين داره مي ره ته دره ..خاطراتم و زندگي ام رو مرور كنم. خسته شدم از بس دو دستي چسبيدم به اين فرمون كه مبادا بخوره به ديواره خونه همسايه يا يه بوقي چيزي بزني به ...كسي بربخوره.
به نظر من كه اين لحظه ها رو با تمام وچود زندگي كن...دره اش هم بد نيست..جاي كسايي كه قبل از تو ، تو قله بودن...
اینجاییم که کسی ادمو نمیشناسه اگه راحت نباشیم کجا باشیم؟ هوم؟؟؟؟!
بهار خانووووووووم: از قدیم میگن: هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!
بعله خانوووووووووم
بخاطر همی مسئله... از هر کسی باید قدر خودش انتظار داشت... که فکر میکنم از شما هم بیش از این بعید بود!!!!!
------*****------
!!!
تو خاموشی خونه خاموشه ...
به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
یادمه یه وقتی، چند سال پیش، شده بودم آدم هر چه پیش آید خوش آید. به قول یه دوست، سرطان بی تفاوتی گرفته بودم
دوره ی خوشی بود. هنوز یادگارهاشو دارم. هر چند معتقدم آدم باید همیشه سعی کنه خودش اتفاقهاشو رقم بزنه، ولی چشم بستن و همه چی رو سپردن به دست باد یه حالی داره که نگوووووووووووووو
امیدوارم جهت باد، برات موافق باشه
خب ! آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه !
میدونی ؟ تو این دنیای هیشکی به هیشکی ،
این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره
ورنه خلاصی ، خلاص !
من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که : عظمتت رو شکر جلال !
امروز هم گذشت و هیشکی مارو نکشت !
"حسین پناهی"
سلام کیوان
خوبی
الان کجایی رسیدی به اون ته دره
اونجا همیشه از جاده سرسبز تر و خوشگل تره خیلی بخواد فیلمی باشه یک جوی کوچیکم داره
حالا جدا حالت خوبه؟؟
salam, ye soale bi rabt
chejoori mishe webloge shoma ro tooye google reader gozasht? harchi adresesh o mizanam error mide, peida nemikone.lotf mikonin age rahnamayim konin.
************************************************
k1: http://www.k1-online.com/atom.xml
من برداشتم اينه كه ما در حد بضاعت درك و قدرت مون براي بهتر كردن زندگي مي تونيم و بايد عمل كنيم. بيشتر از اون مسئوليت مون نيست.
ضمنا تجربه ام هم ميگه پديده هاي زندگي معمولا با برچسب هائي كه ما به تناسب درك نه چندان كامل مون روشون مي چسبونيم همخوني ندارند. آرامش در اينه كه بدوني اونچه رو كه صحيح مي دونستي و توانش رو داشتي انجام دادي.
ضمنا به نظرم ته اون سرپائينيه هم نمي تونه دره باشه و فرمول هاي فيزيكي كه ما سراغ داريم در اين موارد عينا كاربرد ندارن. اونجا هم يه جاده جديده با شرايط خودش.
و امان از قدرت تطبيق پذيري آدمي...
گاهی زندگی آبستن تغییره.و تو تمام لحظات زندگیتو امتظار میکشی ولی این طفل چند ماهه و چند ساله به دنیا نمیاد. و تو یه وقتی به خودت میای که همه زندگیم گذشت اما اون اتفاق اونی که بایدپیش نیومد. و اصلا پس هدف من از زندگی هدف خدا از آفریدن من چی بوده؟! زندگی همه مون این روزها کم یا زیاد تویه همچین مرحله ایه.پیش نمیره وفقط در جا میزنیم
سلام صبح بخير-چون پست جديدي رويت نشد من با اجازه كيوان از فرصت استفاده كنم و جواب et جان در پست قبل رو بدهم.
خواننده هميشگي يك وبلاگ خاص شدن يك سير طبيعي داره.ميان اين بيشمار وبلاگهايي كه وجود داره و روزبروز هم زيادتر ميشه مي گردي بعضي هاروخودت ميخوني ، مي بيني بعضي ها خيلي جاها اسمشون اومده حست بهت ميگه خرد جمعي كمتر! اشتباه ميكنه بنابراين اونها رو هم ميخوني. خلاصه تو اين وبلاگ گرديها بعضي از اونها رو مي پسندي با نوشته ها شون بهتر ارتباط برقرار ميكني مي بيني كه نويسنده باهات هم فركانسه و بعد مشتري دائمي نوشته هاش ميشي و خب اين طبيعيه كه پستهايي كه مي نويسه رو با يك حس همذات پنداري بخوني و نظر اكثرا موافق بدهي .اين دقيقا مث ارتباطت با دوستاته، 20 تا دوست داري گهگاهي احوالي از چندتاشون مي پرسي يا تصادفي سري بهشون ميزني به 5 تا شون ماهي يكبار زنگ ميزني يكي يا حداكثر دو تاشون اسپيشال هستن هرروز در ارتباطيد حسهاتون يكيه حرفهاتون يكيه و (در بدبينانه ترين حالت) در 98 درصد مواقع باهم توافق داريد.
بنابراين اين كامنتهايي كه براي اين وبلاگ نوشته ميشه اصلا عجيب نيست و نويسنده هم لطفا شك نكنه و اعتماد بنفسش رو ازدست نده.
من كه باورت نميكنم (...من الان خلاص كردم. خلاصِ خلاص...) اگر باور ميكردم حتما تبريك ميگفتم.
در گريز،از اين زمان بي گذشت در فغان،ازين ملال بي زوال،رانده از بهشت عشق و آرزو، مانده ام همه غم و همه خيال(cry)
به نظر يا باز داري مهاجرت ميكني يا باز داري ازدواج ميكني يا باز داري از كار بيكار ميشي يا باز يه درد ومريضي اومده سراغت يا باز ... به هر حال موفق باشي ميگن آدم هرچي قسمتش باشه تو حلقش ميكنن خيلي خودشو ناراحت نكن !
آخ جووووووووووووووووووووون جشنواره فيلم فجر هم شروع شد و....... ما هستيم و پستاي مسلسلي حاج كيوان!
بدو بدو .... بدو فيلم ببين كه بر اساس نظر تو مي خوايم بريم فيلم ببينيم! بدو برادر كه يه جماعت اين جا پول به دست منتظر خريد بليطنا....
هيچ وقت به جنازه هاي فكر كردي كه زير دنده خلاص زندگيت ازشون رد شد
هيچ وقت طنين زجه هاشون را از لابلاي موسيقي ملايم پس زمينه دنه خلاص زندگيتيت شنيدي
كيوان گوش كن....
كيوان نگاه كن....
ترمز كن بيا بيرون ، اينجا درست همين جا ، سالهاست كه كيوان منتظر كيوانه
يادته كِي گمش كردي ؟
دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش ، عاشق کلاغ بشود و مزرعه را به باد بدهد.
نمی ترسد از اینکه نرگس های کوهی، دل ببندند به مرد گلفروش و دشت هایش عریان بشود.
دنیا نمی ترسد از مهر بی امان باران به خانه ای که عاقبت سیل می بردش..حتی نمیترسد که دل زمینش برای یک شهر بلرزد و هر چیزی را در قلبش فرو ببرد.
...
...
اما آدم می ترسد.
می ترسد که دل بدهد و خالی بماند دستش .
می ترسد که زندگی اش لای بقچه ی دلش جا مانده باشد.
آدم می ترسد که عشق مثل یک اسکناس کهنه گوشه نداشته باشد یا چند مغازه آنطرفتر ، بشود ارزانتر خریدش و گرانتر فروخت.
...
آدم می ترسد و قلبش مثل قلب یک خرگوش کوچک فرارکرده همیشه می لرزد . خرگوشی که دل خوش نکرده به هویج کوچک نارنجی نزدیک . و یادش رفته است که مرگ همیشه پشت بیشه هاست.
و وقتی می رسد که تمام دنیا عاشقی کرده جز آدم. چون آدم می ترسد و نمی داند که باید مزرعه و جنگل و خانه و شهر را به باد داد و یک گردنبند بدلی لاجوردی خرید با یک نخ بلند که آخرین آویزه های سنگی اش درست روی قلبت جا خوش می کند .
افسوس که آدم می ترسد.
و اگر نترسد
و دل ببازد ، بال در می آورد .
...
چون همیشه باید آماده پریدن از زمینی باشد که ترس ، کتاب مقدس آدمهایش است .
...
...
یکی از این پرنده ها روزهاست پشت پنجره من لانه کرده است.
بعد از يه مدت كه خلاص كردي و ناظر روزگار شدي انگار كه به خودت و به حس هات استراحت دادي ..و بي خيال همه چي شدي ...دوباره تصميم مي گيري كه شروع كني ونيازي هم به هيچ كتاب مثبت انديشي نيست..اين بازي روزگاره كيوان
می گم یکم زود نیست باسیه خلاص کردن؟ اینجوری آدم خیال می کنه 60 رو رد کردی و حالا دیگه گذوشتی دنده خلاص!
این کامنت "خودم" فوق العاده بود. من با اجازه شون تو فیس بوک share می کنم.
واقعاً اين كامنت "خودم" عالي بود. دستشون درد نكنه
گلي به گوشهي جمال شما كه با كامنتاتون لااقل اين وبلاگ رو سر پا نگه داشتين. دل جناب "از پشت يك سوم" كه انگار با تلنگر يكي از همين رهگذران دنياي مجازي، شايدم يكي از همان رهگذران دنياي واقعي شكسته است اين روزها. شكسته بند خبر كنيد. يكي دل شكستهاش را آتل بگيرد. گناه دارد آخر :)
من search کردم. کامنت "خودم" از "آرزین شیباز" شاعر مکزیکی هست.
ما میتونیم انقدر اینجا راجع به این کامنت حرف بزنییییم تا بالاخره اینجا up بشه (;
گویند سنگ در مقام صبر لعل شود
آری شود ولی به خون جگر شود
نمیدونم چه جوری...ولی خیلی راحت تصمیم گرفتم با اسم واقعی خودم بنویسم...از این به بعد...و سعی میکنم در همه جا....چرا که نه؟؟من که .......هیچی ولش کن...
این منم آرش قاسمیان ,مازیار سابق...
کیوان عزیز،
خیلی خوشحالم که همیشه درست ترین راهها رو انتخاب میکنی، اون سفر به موقع پاییزی، این خلاص کردن به موقع زمستونی همه و همه نشاندهنده ی رشد شخصیت ِ عزیز ِ تو هستن، این تجربه زندگی و این رشد که با توجه به سن و سالت خیلی هم عالیه ارزون بدست نیومده، هیچوقت ارزون بدست نمیاد عزیز...
تا میتونی خودتو رها کن، رها... هیچ تجربه ای به زیبایی رهایی نیست...
سلام صبح بخير اميدوارم كه مشكل يا كسالتي باعث وقفه در نوشتن نشده باشد اگر همانطور كه فلورا جان اينقدر قشنگ گفته رهاييه كه بسيار عالي . ماهم استقبال مي كنيم پيروز باشي (فقط تو پرانتز بگم رحمي به ما بكن و تا همه خودزني نكردند !و خودشون رو لو ندادند گوشه چشمي به اين وبلاگ بينداز بزرگوار)
آقا نگران شدیم .اوضاع روبراهه ؟ چرا خبری نیست از شما ؟؟
دل ساده !
برگرد و در ازای یک حبّه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
یعنی مازیار اسم مستعار بود دیگه نه؟؟ خوبه... چرا که نه ... چرا که نه همه خودمون باشیم. گرچه شاید این هم منطقی باشه که گاهی اوقات آدما دوست دارن جدای از شخصیت واقعی شون پیش برن و خب حداقلش اینه که جسارت آدما تو انجام بعضی کارا و گفتن بعضی حرفا بیشتر می شه... اما هویت واقعی هم بد نیست.... آرش قاسمیان... وای... من عاشق اسم آرشم... به جان خودم (+ آراد + هیراد + هومان + هرمان + پدرام + پرهام!)
(یه دانشجو داریم، علوم سیاسی، آرش ریاستیان، آهنگش شبیه همه، نه؟)
بالِشم عطر ِ تو رو ميده و باز
دارم از ياد تو مي ميرم يار
حرف تنهايي مو با کي بزنم
با در و پنجره ها ، يا ديوار
خستم از هرچي تو دنيا ديدم
از سکوت مبهم ِ آدم ها
از هجوم هر شب ِ خاطره ها
از خودم، از همه چي، از فردا
بِـِگذر از مردي که مي خشکونه
قطره اشکاي تو رو با بوسه
بگذر از من که وجودم هر شب
نقش ِ نفرين شده ي کابوسه
بالشم عطر تو رو ميده و بــا ز
من به احساس ِ خودم شک دارم
چون تو دنبال تب ِ زندگي ُ
من تو دلــمردگي ِ ديوارم !
"میلاد تهرانی"
کاشکی
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم
و سکوت
جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
و کمی مهر بانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهایی هم
یک بغل عاطفه گرم
به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم
راز این رود حیات
که به سر چشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنیکه کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند
همگی
زنگ پیمانه دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردیدنمایان می شد
و سوال که چرا سنگ شدیم؟
و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن
صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود خاطره ان پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
......
"کاشکی"واژه درد آور این دوران است
"کاشکی"جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لا اقل
قدر وزن پر یک شاپرکی
مهربانتر بودیم
آقاي كيوان خوبيد؟ سلامتيد؟ما منتظر پست جديد و نگران گل وجود شماييم.
یک سوم این قصه ی آدم بزرگا رو شنیدی که می گن جهان در هفت روز بوجود اومده. حالا اگه صبر کنیم تا فردا بشه و هفتمین روز سکوت تو ، عمق این این یادداشت که در خوانش روز اول فقط یک لایه ی نازک خلاء داشت و از دید مخاطب سر سری گرفته می شد ، دیگه قادره جهان تازه ی تو رو نشون بده.
همه ی زخم ها بعد ازهفت روز شروع می کنند به ترمیم و پوست در آوردن. تو چی ؟ حال پوسته ی نازک دلت چطوره؟
چقدر اين كامنت خانم ثابتي قشنگ بود
فقط اميدوارم زخمي وجود نداشته باشه
هرچند تو ما رو .... ولی توروخدا زود باش دق کردیم.
چندین بار گفتم چشم امید ما به تو، تا با نوشته هات مارو از غم و غصه دنیا لعنتی و کثیف فراری بدی اما تو ....
بو دنیا فانی دیر، فانی
بو دنیاده قالان هانی؟
داوود اوغلو سلیمانی
تخت اوستوندن سالان دنیا.*
قاسم دوست شهریار*
شهریار:
حيدر بابا دنيا يالان دنيادي
سليماندان نوحدان قالان دنيادي
اوغول دوغان درده سالان دنيادي
هركيمسيه هر نه وئريب آليبدي
افلاطوندان بير قوري اود قاليبدي
حيدر بابا يولوم سنن كج اولدي
عمروم كچدي گلممه ديم گج اولدي
هئچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي
بيلمزديم دنگه لروار دونوم وار
ايتگين ليك وار آيرليق وار ئولوم وار
حيدر بابا يار - يولداشلار دوندولر
بير - بير مني چولده قويوب چوندولر
چشمه لريم چراغلاريم سوندولر
يامان يئرده گون دوندي آخشام اولدي
دنيا منه خرابه شام اولدي
حالا شما هم زیاد سخت نگیر
چرا به خودت سخت میگیری که نتونی زندگی شادی داشته باشی(تو نه هر کسه دیگه ای)
البته من فکر کنم مشغول جشنواره فیلم فجر هستی و وقت نمیکنی پست جدید بذاری.
*
اوركمنن خبر السان نجه گشدي عمرم
از دلم بپرسي چه طور گذشت روزگارت
گوز ياشلارم يازاجا ق منم عمرم اغلار گشدي
اشك چشمام مينويسند روزگارم با گريه گذشت
شرمنده زیاد شد
سلام. مهناز میناوند هستم، نمی دونم معرف حضورتون هستم یا نه که مطمئنا نه، اونهم با این همه زورآزمایی با زندگی و تازه اینکه چه لزومی داره افراد معرف حضور شما باشند. فقط خواستم بگم ما یه فتوبلاگی داریم و کنارش یه وبلاگی. و اینکه یک موسیقی ای در وبلاگش الان می تونید پیدا کنید با یک عکسی و دیگه این که این موسیقی ایه که ما رو بدجوری له می کنه مخصوصا در خم و چم روزگار. نظر شما چیه؟
**************************************************************************
k1: خانم مهناز ميناوند. اگه اشتباه نكنم اون موقع توی كاپوچينو چند تا مطلب در رابطه با تئاتر نوشتيد؟!
خانم ثابتی ولی همه زخمها بعد از هفت روز شروع نمی کنند به ترمیم...
دل میگیره، دل تنگ میشه، دل هواشو میکنه
دل پَر میکشه، دل قنج میره، دل عاشق میشه
...
دل میشکنه، دل خسته میشه، دل شور میزنه
دل تو دلش نیست، دل بیقراره، دل تاپ تاپ میکنه
...
دل درد داره، چشم ِ دل میبینه، خونِ دل خورده میشه
دل زخم داره، دل طاقت نداره، دل اسير ميشه
...
چطور دلت اومد آهاي رهگذر؟ تو كه سنگدل نبودي؟
بيهوا زدي شيشهي دل بچهي مردم رو شكستي
این روزها هر وقت به تو فکر میکنم ،
به تصویر کبوتری میرسم
که در لابه لای درختی ناشناخته نشسته است
و در بارانِ یک ریز ،
به دنبال چیزی نامعلوم به چپ و راست گردن میکشد!
این تصویر را شاید از حسی گرفته ام ، که در اعماق نگاه ت پنهان
کرده ای !
من درست گفتم سوده. آدم بزرگا حرف های زیادی می زنند. یکی اش اینکه شنیده ام " نا امیدی وقتی به انتها می رسد ، به یقینی زلال بدل می شود".
تو هم درستی. وقتی درباره ی دردی حرف می زنی که به زخم نرسیده. درد ، هفت که نه ، گاهی هفتاد هم خوب نمی شود. دردِ قبل ِ زخم ، سربسته است . لاپوشانی است. راز است. دمل است و تشویش و تب و اضطراب. پوست ندریده که بخواهد پوست بیاورد. سوده ی عزیز ، من درباره تجربه ی شکافتن می گویم. سر باز کردن. فقدان. نبودن. دیگر نبودن ِ سلامت یا عشق یا زندگی.
زمان از جنس مادر است. در حال می رنجاند و همین رنجش در آینده مهر می شود. زمان که بگذرد آرام می شویم. خیلی آرام. یک پنجره از درون باز می شود. روی صورت تا کنون ندیده ی هستی. شاید به سمت نیستی. سبکی. مایه داری در عین خالی دستی. مثل از سنگینی نفس خالی شدن و شناور شدن روی آب.باید تجربه کرد. فقط باید تجربه کرد. از خلال درد زاییدن را زنها خوب بلدند. حتی آنها که هرگز مادر نمی شوند. یکبار دیگر یک سوم ِ توی ِ این متن را بخوان. ممکنه همین الان که من دارم این چند خط را می نویسم این مرد داشته باشد فیلمی ببیند و بخندد یا یک سبد زرد آلو بخورد و هسته اش را کنار پیش دستی بریزد. منظور من یک سوم امروز نیست که نمی بینمش. فقط حدس اش می زنم. من درباره یک سوم سی دی نوشته ام که ممکن است تا امروز دوام آورده باشد. او در آن لحظه مادر است. ببین آنجا که گفته " وقتی به اینجا می رسی ... خلاص ... خلاص.... باید به موسیقی ملایمی گوش کنی".
این همان آرمش آغوشی است که آدم را از خود متولد می کند دوباره کوچک شدنو برای جا شدن در تنگی قفس دلی که بی طاقت شده. حشو و زوائد جهان را هاشور زدن. ساده کردن. این همان جهانی است که گاهی و فقط گاهی مثل برق در درون ما و در خلال آه های ما ساخته می شود. من این جهان را در میان خط های خیلی ساده و بی آرایش دیدم. گرچه ممکن است خود نویسنده ندیده باشد.
شد یک هفته .. سکوتو نمیشکنی ؟؟
خانم ثابتی خیلی زیبا مینویسند . جمله عجیب و زیبایی بود (از خلال درد زاییدن را زنها خوب بلدند. حتی آنها که هرگز مادر نمی شوند. ) .شاید باورش سخت باشه اما مادرها یکبار درد زایمان رو که خوب خیلی سخت و دشواره تحمل میکنن اما زنی که هرگز مادر نمیشه بارها درد رو حس میکنند . درد و زخم از دست دادن و رها کردن به خاطر مشکل نازایی فکر نمیکنم ترمیم بشه از درد زایمان خیلی سخت تره . مادر بعد از زایمان با دیدن فرزند تموم اون دردها رو فراموش میکنه اما .....
بيا ديگه ... حوصلمون سر رفت ...miss U
كيوان همچنان به سكوتش وفادار مونده. چه پسر خوبي :)
...
كيوان؟ اگه نخواي بشكني اين سكوت رو، يه وقت ديدي تو هم آبستن شدي و از اين درداي زايمان بهت حادث شد. اون وقت شبي نصف شبي، يه وقتي كه هيشكي دور و ورت نيست (نه از براي خوندن مطالبت، از براي كمك به وضع حمل منظورمون بود) نوشتن خودش متولد ميشه. به نظرم خوانندگان ثابت و نيمه ثابت و البته مؤنث و مذكر محترم بايد برن 9 ماه ديگه تشريف بيارن. اينا چرا دارن روز و هفته ميشمارن آخه؟ :))
---
در ضمن يه پيشنهاد ديگه هم داشتم. حالا كه يه سري دست به عمليات انتحاري زدن و خودشون رو با يه اسم ديگه (حالا چه اسم واقعي چه يه اسم جديد ديگه) معرفي كردن يه سري از خانوماي كامنت گذار محترم هم بيان بزرگي كنن و با اسم مذكر واسه كيوان كامنت بزارن تا شمار آقايون خواننده هم افزايش پيدا كنه. شايد كيوان منتظره يه بالانسي بين جميع كامنت گذاراش برقرار بشه تا حق آقايون پايمال نشه. هان؟ :))
---
ولي از ما گفتن بود. كيوان منتظر آقايون نباش. حالا تو بنويس روزي روزگاري اونا هم سر و كلهشون پيدا ميشه :)
salam keivan jan, mano yadet nis albate...farzad ghorbat neshin to on poste ghorbat....negaranet shodam...khabari azat nis....
اي بابا
نكنه برا دستت اتفاقي افتاده دوباره؟
البته از اونجايي كه كيوان هيچ كاريش بي حكمت نيست، منتظر حكمت اين سكوت هم مي مونيم.
فقط بدون كه سخته، كيوان خونمون اومده پايين شديد.
خواننده ی خاموش از پشت یک سوم هستم ولی اینبار به واقع می گویم مدیون نوشته های زیبای شما هستم و هدیه دادن حس زندگی و تلنگر زدن به خاطرم...
گاخی اسکاول شین هم دلخوشی نمی دهد
درد گاهی خیلی بزرگتر از آن است.
کیوان جاااااااااااااااااااااااااان روزه سکوت گرفتی برادر؟؟؟
لا اقل بعد از افطار چه چیزی بگو....
نگران و دلتنگتم برادر دینیه من!
غلط نکنم...یک جایی تبلیغی چیزی دیدی که اگه یک ماه ننویسی بهت لب تاپ میدن آره؟
خوب بنویس دیگه):
بعضی روزها فقط باید بگذرند هیچ درمانی ندارند نه دیدن یک رفیق قدیمی، نه شنیدن یک آهنگ و نه حتی پیاده روی
فقط باید بگذرند این روزهای لعنتی
کیوان شرط بندیه؟
قهری؟
مسابقه ست؟
ای بابا!
اگه صدامو میشنوی جواب بده!!
ای توی گور بابای زندگی هر چی که دلت خواست ریختم ........... وقتی آدم دیگه واسه از دست دادن ، چیزی نداره ، خیلی خطرناک میشه ها !
مُرده شور روزگاری رو ببره
که به جای شراب ناب
عرق سگی به خورد شاعرش میده
تا کله پا شه و به جای سرودن باشکوه ترین قصیده ها
به میز بخوره و بشقاب ها و لیوان هارو بشکنه
و به فامیل های زنش فحش های رکیک بده !
حالا به من بگو ! برادر !
زبانم لال آیا
قافیه قافیه را باخته است ؟
زبانم لال آیا
کار شعر ساخته است ؟
جناب قرار بود قدر نوشتنتو بدونیم؟ میدونیم همه مون.
از اولشم میدونستیم بیا دیگه باشه؟
پر پرواز ندارم
اما دلی دارم و حسرت درناها
همین جوری....
کیوان کجایی تو؟
نگران شدم حداقل بیا بگو سالمی یا نه!
اصلا زنده ای تو؟
جواب بده لطفا!!!
hey k1 u ok? happy? come man, where r u? sos 4 my last comment n lv 2 know u well
کجایی کیوان؟:(
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درنا ها....
نمی دونم چرا هروقت این شعر رو میبینم یا می شنوم یا می خونم دلم همچین ... یه جوری میشه!
جدای از کلمه ی درناش ... واقعا شعر معرکه ایه. (ممنون از سحر)
با گیاه بیابانم
خویشی و پیوندی نیست
خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری
و در این گلخن مغموم
پا در جای چنانم
که ما ز وی پیر
بندی دره تنگ.
و ریشه فولادم
در ظلمت سنگ
مقصدی بی رحمانه را
جاوادنه در سفرند.
مرگ من سفری نیست.
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش.
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها.
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن؛
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر!
خوشا پر کشیدن خوشا رهائی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.
نهادتان، هم به وسعت آسمان است
از آن بیشتر که خداوند
ستاره و خورشید بیا فریند.
بردگانتان را همه بفروخته اید
که برده داری
نشان زوال و تباهی است.
و کنون به پیروزی
دست به دست می تکانید
که از طایفه برده دارانید (آفرینتان!)
و تجارت آدمی
از دست
بنهاده اید؟
بندم خود اگر چه بر پای نیست
سوز سرود اسیران با من است،
وامیدی خود برهائیم ار نیست
دستی است که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلائی هست.
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را
به جانب کفه فردا
خم می کند.
"احمد شاملو"
سرشاخ شدن با زندگی دوپینگ بر نمیداره . مسابقه با یه برندهی ثابته . بالاخره میزنه آدم رو ناکاوت میکنه .
همش همینطوریاست.وقتی حسش میاد در مقابل همه سکوت کنی؛هر کسی از ظن خود یارت میشه.
بفرما !! اونقدر شفاف حرف نزدی و خون به دلش کردی که سلینجر هم دق کرد و جوون مرگ شد. همین رو می خواستی؟ خوبت شد؟ ارزششو داشت؟ حالا هی اون بالا لینک اضافه کن. زنده میشه؟ خدا وکیلی 2.0.9 دیگه جا نداره خودت از همون خونتون اعتراف کن که در مرگش بیش از 63% مقصر بودی.
خدا همه رو بیامرزه و رفتگان رو دوباره به آغوش گرم خونواده برگردونه و اونهارو از نگرانی دربیاره!
آمین !
تو خودت هنوز زنده ای ؟ نفس میکشی؟ فوت نکردی ؟ حجله سر کوچه تون نذاشتن : جوان باکام کیوان فلان ... به خدا نزدیک شد !
کیوان بسّه دیگه ، پریود معمولا هفت روزه نه ده روز ، تموم نشد؟
مرتیکه ی لوس لنگ دراز مزخرف ازخودراضی بَد !!!
حال میده اصلن.که بیایی و کامنت ببینی فقط .نه پست تازه.ادامه بده...
دقیقا بیست و هفت روز پیش، اول ژانویه بود که داشتم یادداشت یکسال پیشم را دربارهی نود سالگی جناب سلینجر بازخوانی میکردم که دلم شور زد و ناخودآگاه با خودم گفتم که نکند سلینجر هم مثل همینگوی و شکسپیر و خیلیهای دیگر درست همان ماهی از دنیا برود که در همان ماه بهدنیا آمده...
http://sibegazzade.com/main/?p=1413
دوستان! نگران نباشید. کیوان الان خونه ماست! :))
چه قدر ناراحت شدم از مرگ سلینجر. ناتور (ناطور) دشتش تا همیشه موندگاره....
داره برف میاد کیوان !
می بینی دونه های برف رو ؟
من می بینم ، ولی صداشونو نمیشنوم از بس نرم و یواش میان و میشینن رو صورتم ، رو موهام !
صدا ندارن دونه های برف ، چرا ؟!
بی هیاهو میان و می شینن و تندی آب میشن ! گم میشن ! انگار اصلا نبودن از اولش ، چرا ؟!
اولین برفم اومد...تو نمیای ؟؟
دپرس ؟!
کیوان تو کجایی پس؟؟؟؟؟؟؟؟
ببین صدای خواننده های خاموشتم درااوردیاااااااااااااا
دیدی بدون سلینجر شدیم کیواااااااااااااااااااااان :(((((((((((
ما منتظر پُست بعدی هستیم، هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم :)
محشر >>>
فرار از واقعيت نيست كه اين خودِ خودِ حقيقتِ زندگیيه
حضرت کیوان لطفا زودتر ظهور بفرما ماطاقت 2غیبت کبری نداریم
دلخوش بودیم به بهانههای کوچکی که هرروز کمرنگتر میشوند؛ حیف...
سلام من امروز برات يك پيكسل خوشگل شازده كوچولو خريدم!بي ربط بود بقول دوستان:دي