گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
دوست ندارم. دنیای شما آدم بزرگها رو دوست ندارم. شاید 188 سانتیمتر قد و نود و خوردی کیلو وزن و قیافهی زشت و خشنی که دارم، خیلی زود من رو هم توی طبقهی آدم بزرگها قرار بده ولی نه، نیستم. هر کی ندونه خودم خوب میدونم که هیچ وقت نخواستم بیام توی تشکیلاتِ شما آدم بزرگها. دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که تموم طول و عرضش، پُر شده با عدد و رقم و محاسبات غیر خطی انتگرالی. دنیای خُشک و خَشنی که توش حس، هیچ جایگاهی نداره. هیچ علاقهای نیست و همه چی آویزونِ چوبلباسى دراز منطق شده. براتون هیچ فرقی نداره تیشرت قرمز لاگوست با پالتوی بلندی که خسته است از هجوم وحشیانهی سرما و شالگردنی که مدتهاست چشم انتظار برفیست که هنوز نیومده که شما آدم بزرگها نمیتونید بفهمید دلتنگیهای شالگردن رو از ندیدن سفیدی برف. خستگیهای پالتوی کشمیر خاکستری رو از لمس نکردن خیسی بارون. اون سوسمار سبز و كشميری پالتو، براتون مهمتر از تموم دغدغههاشونه.
بزرگ نشدم و بزرگ نمیشم. با کمی اِرفاق، همین دو متر قد رو جا دادم توی دنیای رنگُوارنگ کودکی. بچهام و بچه باقی میمونم. توی اين دنيای بچهگی اونقدر راحت و آرومم كه اين آرامش را حاضر نيستم با هيچ كدوم از شماها عوض كنم. هر بار که سعی کردم بشینم سر سفرهی شما آدم بزرگها، داغی گذاشتید به پشت دستم که محاله هیچ وقت فراموش کنم خاطراتش رو. ترس دارم از دنیای شما آدم بزرگها. ای مُرده شور این دو روزه عمر رو ببرند که آدم، هم برای بزرگ شدن و هم کوچک موندنش باید به چه دیوثی که نیوفته.
خستهام. خسته و این رو شما آدم بزرگهایی که خستگیهاتون رو با بخار اوکالیپتوس سونا و فشار آب داغ جکوزی و مشت و مالِ ماساژورهای شرق آسیا، رفع و رجوع میکنید درک نمیکنید. شمایی که خستگیهاتون همه از سگدوزدنهای پاس کردن چکهای آنچنانییه که صفرهاش از برگهی سفید چکهاتون زده بیرون، عينهو رشته كوه البرز. خستگی ما بچهها از یه جنس دیگه است. با معادلات دو دو تا چهار تا کردنهای شما آدم بزرگها فرق داره. ما نه دسته چک داریم و نه تردمیل که بابت هر کدومش صبح تا شب سگدو بزنیم. اگه میدویم بخاطر زنگ خونههایی بود که توی کوچه پسکوچههای این شهر خاکستری زدیم و حالا داریم فرار میکنیم از دست صاحبخونه.
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیم
آره شما آدمبزرگهایی که سیبها رو جعبهای میخرید، نمیدونید چه حس و حالی داره، دزیدن یه دونه سیب قرمز و پشت بندش فرار از دست باغبون و بعدش لَم دادن به دیوار كاهگِلی و مالیدن سیب به آستین پیرهن چهار خونه و اونوقت گاز زدن به اون سیب بزرگِ قرمز آبدار. شما آدم بزرگهایی که خودتون باغ دارید. درختهای قدیمی سیب دارید و خودتون باغبون هم هستید.
آره مُرده شور این زندگی رو ببرند. مرده شور تمام آدمهایی رو ببرند که توی این مملکت، بهشون میگن روانکاو و اون سر دنیا میگن، نمیدونم چیچی تراپیست. همهشون دیوثاند. همهشون. اونهایی که مثل خر توی زندگی خودشون گیر کردن و اونوقت با اعتماد به نفس، واسه ملت و سرنوشتشون نسخه میپیچن و میرینَن به زندگی یه سری آدم که دلشون رو خوش کردن به سواد و تجربهی اون آدمها، غاقل از اینکه اونها خودشون هم هیچ اعتقادی ندارند به اون اَراجیف و مزخرفاتی که میبافند. باز صد رحمت به معرفت اونهایی که پنجاه هزار تومن میگیرن و حداقل یه قهوهی تلخ میذارن جلوی خلقالله و چهار تا چیز دلخوشکُنک میگن. باز صد رحمت به معرفت اون کولیهایی که دور میدون آزادی نشستن و هزار تومن میگیرن و از روی خطهای کف دستت سرنوشتت رو رقم میزنند. باز گلی به گوشهی جمال تمام دزدان بامعرفت سر گردنه که اگه دست میکنن تو جیب مسافری، همهی دار و ندارش رو برنمیدارند. اونها دیگه به مریض بد حالشون تو جلسه اول نمیگن فعلاً نباید هیچ رابطهای رو با کسی شروع کنی و توی جلسه دوم از طرف خواستگاری کنند. ای تُف به اون غیرتت مرتیکهی دیوث که آدم اگه جاکشی کنه بهتر از اونه که خدشهدار کنه اسم و رسم و منزلت پزشکی و حرمت مطب رو.
آره دنیای شما آدم بزرگها رو دوست ندارم. بابام توی سن 53 و عموم 55 سالگی سکته کردن و الان زیر خروارها خاک خوابیدند. هر چند خروارها که اغراقه. خودم بالا سرشون بودم وقتی کفنپوش بودند و داشتند دفنشون میکردند. خیلی باشه شصت هفتاد کیلو خاکه ولی خب همین هم وحشتناكه. حالا دیگه سِنم اونقدر به سن اونها نزدیک شده که با همین انگشتهای دو تا دستم بتونم حساب کنم قراره چند سال دیگه زنده بمونم. چیز زیادی نمونده. میخواهی با هم بشماريم؟! يك، دو، سه، چهار ... اونها که ننه و باباشون، عمری بالای هشتاد نود ساله داشتند، زیر شصت سال سکته کردن، من که دیگه ننهم فشار خون و چربی و تیروئید داره و بابام 53 سال زندگی کرده که دیگه نمیتونم برای عروسی نوه، نتیجهام به هاکوپیان سفارش کت و شلوار بدم.
این همه سال موندم توی همین دنیای کودکی و دلخوش بودم به همین خمیر و پازلهای رنگی. سالهاست تنتن خوندم و نقاشیهای ارژنگ رو خطخطی كردم. مابقیش رو هم میمونم توی همین حال و هوا. چيز زيادی نمونده. شما نمیدونيد، خودم كه خوب ميدونم. آره دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که همهتون یه خطکش بلند گرفتین دستتون و همه چیز رو متر میزنید. انگار که قراره برای اطاق خواب خونهتون میل پرده بخرید. همهی معیارهاتون شده کمّی. همهی زندگیهاتون شده عدد و رقم. باغ دارید به چه بزرگی ولی دریغ از مزه کردن یک دونه سیب گلاب شمرون. هیچ وقت نمیدونید چه لذتی داره اون خستگی که وقتی سر صلاه ظهر تابستون، زنگ در خونه ی مردم رو میزنی و فرار میکنی. بخدا قسم همهی شما آدم بزرگها ول معطلید. دنیاتون رو دوست ندارم. نه باغتون و نه اون سیبهای بزرگ قرمزی که مزهی کاه میده.
همهی شما آدم بزرگها خنديدين به دنيای كودكی ما آدمهايی كه اتفاقاً بزرگ هم بوديم ولی خودمونيم خواستيم بمونيم توی همين رنگها و نقشهايی كه خيلی بهتر از دو رنگی شما آدم بزرگهاست. يادمون ميمونه كه همهتون خنديدين. فكر نكنيد حالیمون نبود. بود. خوب هم بود. سر اون ميزهای بزرگی كه نشسته بوديد تا شامتون رو بخوريد، همهتون خنديدين به دنيای كودكی ما غافل از اينكه خوشبختی ما آدمها رو نميشه با اون خطكشیهای چوبی بلندتون اندازه بزنيد. اينجا رو شما آدم بزرگها اشتباه كردين. حالا اگه میخواهين، باز هم بريد تا ببينيد اون روانكاوها و تراپيستها چی براتون تجويز میكنند.
کیواننننننننننننننننننن .... تو خدایی..
خیلی محشر ه، هم خودت هم نوشتت....
bad bakhti vaghtieh ke cheshmato baz mikoni mibini fekr mikardi bachei vali modat hast bozorg shodi va khabr nadari!!!
معمولا آدمایی که قاطی دنیای آدم بزرگا نمیشن خودشون خیلی بزرگن .
انسان بزرگ کسی است که قلب کودکی اش را حفظ کند
و وای بر کسی که یه ترک دیگه اضافه کنه به ترک های قبلی یه قلب کودکانه اما بزرگ.........
وای بر کسی که کارش درمان ریشه است و به ریشه ضربه میزنه.........
ببینم نکنه جاتو خیس کردی که اعلام برائت از ادم بزرگا می کنی!!!!
خدای من
درسته از آدم بزرگا عصبی هستی ولی نگاهت به دنیای خودت فوق العاده است.
حالا من الان چيكار ميتونم بكنم؟؟؟ جدي ميگم.
پ.ن : از سوناي ز..ع..فر.انيه حرف نزن كه ف.ل.ت.ر.ت ميكنن بيچاره ميشيم :)
اینکه هنوز هم کسایی هستن که یاد دنیای آدم بزرگهایی که دوست دارن بچه باشن می کنن، لذت بخشه
كيوان جان واقعا اينقدرخسته و ناراحتي يا اينكه جادوي كلمات توئه كه وقتي نوشته ميشه ضرباتش اينقدر شديده ؟چي شده؟
همشون دیوث اند ...
دلم تنگ است....روزهاي كودكي ام كجاييد؟كجايي كه سهم من از همه دلواپسي ها ،فقط براي غم شكلات فردا باشد؟دلتنگي هايم براي ديدار همبازيها باشد...يا براي عروسكم كه فقط يك لباس داشت....كجايي كودكي...كاش اينجا بودي و غم من غم كودكي بود.كاش بودي و آرزويم آرزوي كودكي بود..نمي داني كه چقدر لطيفي..نمي داني كه چقدر عزيزي....اينها را منكه بزرگ شده ام ....مي دانم.
آنقدر نوشتند بابا آب داد...بابا نان داد..كه غم بابا همه شد آب و نان..كجايي كودكي كه غم پدرم همه اشكهاي چشمم بود...غم پدرم دلتنگي هاي روز جمعه بود...بيا از غم نان و آب بگذر كه دلم برايت تنگ است...بيا كنارم بنشين من همان كودك بچه گي ام..بيا كه هنوز غروب روز هاي جمعه دلتنگم..نمي داني كه چقدر مشتاقت هستم.......
سلام آنتوان دوسنت اگزوپري
به نظرم قبلا هم راجع به اين موضوع نوشته بودي ...
شازده كوچولو رو دوباره بخونيد
ده بار ، صد بار بخونيد
...
تنها شما اين حس را نداريد
خيلي ها همين حس را دارند
از نويسنده شازده تا تهيه كننده كارتون "مردي كه دلش نمي خواست بزرگ شود "
(يادتون هست ، بچه كه بوديم نشونش مي دادن )
آنهايي هم كه اينها رو دوست دارند ، مثل شما هستند
...
ميدونم دونستن اينكه ديگراني مثل شما ، همين حس را دارند ، به شما كمكي نمي كند
اما حداقل اين حسن را دارد كه فكر نمي كنيد ، تنها شما اينگونه ايد ، ديگراني هم هستند كه حتي شايد روانكاو باشند و اين حس را داشته باشند
آن وقت صحبت ديگراني كه حتي مي توانند روانكاو هم باشند و اين حس شما رانشناسد مهم نيست
نگاه کن ، من هم از ستاره سوختم !
من 9 سالمه هنوز ، تو چند سالته ؟!!
همه روان کاوها دیوث و جاکش نیستند ، یه بلا نسبتی میگفتی لااقل پسر کوچولو !
من ياد کدوم رمان افتادم؟
چه حکمتیه که وقتی آدم روبراه نیست بهتر مینویسه؟!
آي گفتي .منم 26 سالو رد كردم و قصد دارم بقيشم همينجوري بگذرونم
برای چیزی که دوست داریم وقت میذاریم /بعضی ها اینو نمی شناسن
اون وقت میدونی بدبختی چیه؟اینه که هر چی فکر کنی یادت نیاد که کی بچگی کردی. شیطنت و بازیگوشی یادت نیاد یا انگشت شمار باشن.این که چشم باز کنی و ببینی فرصت بچه بودنو ازت گرفتن و خیلی زود قاطی دنیاشون شدی.
تو بچگی سعی کردم مثه آدم بزرگا باشم و تو بزرگی میخوام جبران کنم و بچه بودنو حس کنم.
آخر احساسي...
وااااااااااااااااااااااااااااااااای جووووووووون........
منم که بچه باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکی به من گفت که خیلی بچه ام که خیلی احمقم که فکر می کنم این حالتم خیلی خوبه ، میگفت یه کم بزرگ شو و حالا یه دونه از اون آدم بزرگا رو پیدا کرده و من به اون آدم بزرگ حسرت می خورم چون من کوچیک موندم .بزرگ نشدم .ای کاش منم می تونستم ادعا کنم که بزرگ شدم اما خواستم در دنیای کودکیم باقی بمونم.
کاری که شما می کنین از دید من قشنگه ولی واسه آدمایی مث شما که بزرگی شون رو کردن.
ولی برای من همیشه طعم تلخ بزرگی نکردن باقی می مونه که اگه بزرگ بودم اون آدم بزرگ رو از دست نمی دادم.
کیوان
با احترام به تمام احساسات شما فقط محض اطلاع می گم که تعداد روانکاوهای کل کشور به تعداد انگشتهای دست نیست. شاید منظورتون روانشناس بوده. روانکاوی یه کار خیلی سخت و تخصصیه. فقظ مخصوص روانپزشکان، و جدا چیز خوبیه. اصلا هم ربطی به اون چیزهایی که تو تلویزیون نشون میدن، تو کتابها می نویسن یا از بقیه میشنوین نداره. در مورد بقیه پست باهاتون موافقم.
پیش از آنکه حرف زدن رو یاد بگیرم، موجود خالص و ناب ی بودم.
هرگز تظاهر نمی کردم به آنچه واقعا نبودم.
احساسم حاکم بود بر همه چیز.
فقط کاری را می کردم که "دوست" داشتم. و تن نمی دادم به آنچه دلم نمی خواست.
تمام توجهِ من متمرکز بود بر حس هایم.
به راحتی دریافت می کردم، احساساتِ آدمها رو بی کم و کاست.
بی مهابا به سوی بعضی آدم بزرگ ها می دویدم، چون حسِ خوبی نسبت بهشان داشتم .همین.
و در عوض حتی نزدیک بعضی ها هم نمی رفتم، صرفا چون حس خوبی به آنها نداشتم.باز هم همین.
می توانستم برهنه باشم و حتی لحظه ای به این فکر نکنم که آدم بزرگ های اطرافم در مورد این برهنگیِ من چه فکر می کنند و برداشتشان از من چیست.
خودِ خودم بودم، هر چه که بود.
چون ذهنم هنوز با آنچه آدم بزرگ ها می خواستند برنامه ریزی نشده بود.
نمی دانستم چه هستم، نمی خواستم هم بدانم.
همانطور که یک سگ نمی داند که یک سگ است، اما مثلِ یک سگ رفتار می کند، مثل یک سگ پارس می کند.
من هم همانطور بودم، تمام خواسته ام این بود که بازی کنم، کشف کنم و خوشحال باشم. آزاد و رها.
این بود طبیعتِ حقیقیِ من، پیش از آنکه واژه ها را یاد بگیرم و حرف زدن را شروع کنم...پیش از آنکه مغزم با کتاب قوانینِ "درست و غلط" ، "بد و خوب" و " زشت و زیبا" ی آدم بزرگها برنامه ریزی و شستشو شود.
دلت خیلی پره ولی خوبیش اینه که انقدر خوب مینویسیش که دیگه مطمئنا بعد از نوشتن کلی سبک شدی واسه خودت؛ مواظب خودت باش
دنیای ما آدم های به ظاهر بزرگ این روزها انقدر کوچیک شده که حسرت دنیای بچه ها رو می خوریم. انگاری خنده ها ی از ته دلشون،لباس های بدون مارک و گل و گشاد شون،بی خیالی از نداری و فردای نیامد ه و هزار تا چیز نه چندان جاگیر دیگه شون تو دنیای امروز آدم بزرگا جا نمیشه.
دیوانه ها هم دنیاشون مثل بچه هاست. خیلی وقتها بزرگتر خودشونو می زنن به دیوونگی چون روشون نمی شه مثل بچه ها از تاب بالا برن. یه بستنی لیس بزنن .....هی
- آدم را نمی گذارند با خیال راحت بدبخت باشد، حتی نمی گذارند با خیال راحت خوشبخت باشد. می گویند این خط میانه را بگیر و همینجور زندگی کن. اصلاً مگر می شود آدم میانه را بگیرد و زندگی کند؟ دکتر جان! به این روان شناس های احمق بگو میانه روی برای آدمی است که دل ندارد، که خاطره ندارد، که حواس پرتی ندارد، که دل لرزه ندارد، که لحظات خاص ندارد، کسی که هی دلش دیروز نمی خواهد...
گودر
میخواستم جواب م. رو بدم --- آره روانکاو کم داریم هم تو ایران هم همه جای دنیا که اونقدر که روانشناس معروف داریم روانکاو نداریم.اما مهم این نیست که یه نفر چقدر درس خونده که شده روانپزشک و بعد چه دوره هایی رو گذرونده و شده روانکاو مهم اینه که از تخصص خودش درست استفاده کنه . از اعتماد ادما سوء استفاده نکنه و کارشو درست انجام بده . روانکاو یا روانپزشک یا .... پزشک بودن مهم نیست مهم انسان بودنه . حالا چون تعدادش از انگشتای دست کمتره که نباید تموم فکر ادمو به هم بریزه البته که هنر هیپنوتیزمی که واحداشو روانکاوا باید بگذرونن هم موثره .... به هر حال همه چی تو این دنیای آدم بزرگا ممکنه......به هر حال منم توصیه ام اینه اگه احتیاج به مشاوره داشتین خیلی دنبال مدرک و تخصص مشاور نباشین.بعضی وقتا یه مهندس میتونه از یه دکتر بهتر مشاوره بده اما باید به موقع گوش کنید ... ....
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ...
آخ كه چقدر دنيامون را دوست دارم.
همون بهتر كه بهمون بخندن.
وقتي آدم بزرگ ها به آدم مي خندن، تازه ميفهميم چقدر خوشبختيم.
يك جورايي خط كش خوشبختيمون، ميزان ترد شدن از آدم بزرگ ها و بيشتر خنديدن اونها به ما ها است.
که اینجوریه.....!!!!؟
آخي، پسر كوچولوي مهربون دوست داشتني ما :))
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است
......
فروغ.در جواب مصدق گفته
خوش به حال بچه ها دلهاشان شاد
سینه هاشان شاد شاد
و به صورت هاشان نیست نقابی همه رنگ نیست دلهاشان تنگ
خنده هاشان با صفا،گریه هاشان بی ریا
دلشان می سوزد اگر از سبزی اغوش درخت
بچه گنجشکی فرو می افتد
یا که کفش دوزکی لای مشتشان می میرد
خوش به حال بچه ها!
من که خیلی وقته دارم اینو می گم ... کیوان غصه نخور همه مون مثل همیم ... اینم یه دوره ای رد می شه ... جان پینک راست می گم ... درکت می کنم شدیدلی
تو این حال و هوا داستان "مومو" به کارت میاد.
ghesmate pezeshkio khoob oomadi
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میز ها
به پشت میز ها
و از پشت میز ها
به روی میز ها رسیدیم
و روی میز ها بازی کردیم
و باختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی
من میگم مجموعه ی " کیتی ، دختر آتیش پاره " رو بگیر بخون ! (بل مونی)
همین روزهاست که سرمو هم گم کنم !
:0)
بچه ها چقدر ساده اند
از نگاه مهربانشان
روزنامه ها فقط برای بادبادکند
یا که قایقی درست می کنند
تا نوشته های روزنامه هم
مثل آبی نگاه آسمان
با تو مهربان شوند.....
برای تولد سی سالگیم، یه کارت به خودم هدیه دادم. روش نوشتم: قول بده هیچ وقت آدم بزرگ نشی. توی وبلاگ هم نوشتم: قول میدهم سی سالگی، آغاز آدم عاقل شدنم نباشد. شاید چهل، شاید هرگز....
و این هرگز، یعنی :
تنها تو نیستی که دلت غم گرفته است
من هم شبیه حال تو، حالم گرفته است...
و کم نیستند این من ها، که دلشون دنیای آدم بزرگها رو نمی خواد. دنیای عدد و رقم و چرتکه انداختن حتی برای اندازه کردن رفاقتها.
ولی وقتی می خوای بمونی توی همون دنیای عزیز، باید تاوان بدی کیوان. تاوان بدی تا دلشون خنک بشه اونایی که حسرت جای تو بودن رو دارن و چرتکه انداختنهاشون اجازه نمیده
بذار بخندن، بذار زل بزنن توی چشمت و بهت بگن دیوونه. کی میدونه چند تاشون دلشون پر می کشه که جای تو باشن، جای من باشن، یا اون یکی.....
ای داد !
چشام رو بستم، دستام رو مشت کردم جلوی صورتم، صورتم خیسه. با خودم دارم میگم میگذره، میگذره، میگذره.... اما دلم... دلم داره میگه خدایا بگذره، تو رو خدا بگذره، تو رو خدا کیوان....
حالا جدا هیچ کدوم از شماها تا حالا کسی رو که احساسات پاک کودکانه داشته رو به تمسخر نگرفتید؟!! ( این سوال را از خودم نیز میپرسم است!!! )
وقتی خودمون توی این حال و هوا هستیم میشه حال و هوای مقدس!!
ولی امان از وقتی که احساس بزرگی کنیم، اون وقته که هرکسی رو که توی این حال و هوای پاک کودکی وسادگی و بی آلایشی هست رو به تمسخر و خنده و ..... ( سایر موارد حال گیری جهت نشان دادن میزان بزرگی خودمان!!) میگیریم....
نه جون من درست نمیگم؟؟!! ( نگفته میدونم میگید کاملا درسته!!!)
نکنیم این کارو دیگه...باشه؟؟؟
مثال : میگم کیوانم با این سن و سال کم خوب مینویسه ها!!! آفرین توشولو ادامه بده...تو میتونی ...
سخنی مگو که از اندوه سرشارم کند... سخنی مگو...
راستش من تا به حال با طناب تو در چاه نرفته و با نوشته هات گریه نکرده بودم اما اون جایی که نوشتی چیز زیادی نمونده به گریه م انداخت.مرگ راست ترین راستی زندگیه اما من غیر از خودم برای هیچکس مرگو نمیخوام.خیلی سیاه مینویسی.فکر خواننده هات هم باش
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها.....
جانا سخن از دل ما مي گويي
هي بچه...من خودم خداي دلتنگي هام ...برو ...برو دست از سر اين دل بردار...اونوقت كه من با ترانه وقتي دلگيري وتنهاي ابي عاشق شدم...اونوقت كه با ترانه عزيز بومي...خودكشي كردم و اين مرتيكه فضول ...داداش بزرگم رو ميگم ...اومد نجاتم داد...اون.قت كه رفتم سربازي سال 59 تو كردستان...اسير شدم و دهسال بعد برگشتم و ديدم شيكم طرف اومده جلو كه هيچ...يكي هم تو بغلشه.....اونقوت تو مياي برام دلتنگي رو معني ميكني...برو بچه برو سراغ اسباب بازيهات...سراغ تن تن ...كارتهاي بازي...گوريل لنگوريل ..بزار من به فيلم گوزنها دلخوش باشم...به داريوش...ابي...
سلام خوبي؟امروز احساس بهتري داري يا نه؟فقط مي خواستم احوالت رو بپرسم.
******************************************************************
k1: قربانت ... امروز كه عالی هستم، ديروز هم خوب بودم!
پسر كوچولوي هميشه نگران شنل قرمزي ،
وقتي تو براي نجات شنل قرمزي، پشت در كلبه مادربزرگه توي دنياي بچه ها موندي
شنل قرمزي از توي قصه در اومد، بزرگ شد
معصوميت كودكانه اش را چوب حراج زد
و مخلوق اعجاب انگيزي شد كه گرگ ها از دستش مي رميدن
و اما تو هنوز عاشق تصوير كودكانه اي هستي كه در ذهنت از مفاهيم ساختي
كودكيت رو با خود ببر ، رهاش نكن و عزيزش بدار
اما از نسبيت آدمها و مفاهيم غافل نشو
همه چيز و همه كس و هر مفهومي تغيير مي كنه
چشم هات رو باز كن و حقيقت رو ببين
باور كن روايت هر راوي ، آخر قصه،
راوي رو سربلند مي كنه
بايد يك بار هم كه شده قصه شنل قرمزي رو از زبونه گرگه شنيد
*****************************************************************************
k1: چه كامنت عجيب و قشنگی. تا اونجايی كه ميدونم از شما خانم يا آقای "m" هيچ وقت كامنتی نداشتم.
سلام كيوان
يك سوال!
به جز "رقص زمين" كه حتما تو پيش فروش اينترنتي بليت هاش تموم شده
از تاترهاي جشنواره چيو پيشنهاد مي كني؟ خودت برنامت چيه؟
ممنون مي شم كمك كني ...
*****************************************************************
k1: در رابطه با برنامههای جشنواره من اطلاعی ندارم.
کیوان عزیز زیبا بود بعضی وقتها باید فقط نوشت و گفت و رفت ما همیشه دلتنگ گذشته ایم بیشتر قشنگیها تو گذشته جا مونده ممنون از نوشته و حس زیبایت
کیوان عزیز وقتی دیدم از قصر فیروزه نوشتی خیلی خوشحال شدم. یاد بچگی هام افتادم . منم خسته شدم از بس بهم گفتن :الهه تو دیگه بزرگ شدی !
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام
منم مثل تو از دنیای آدم بزرگا بدم میاد ....ولی همچین آدم بزرگم نیستم...نیمه بزرگم و مطمئنمبزرگم نخواهم شد....
همین الانش همه بهم میگن کوچولوی 3 ساله ....
به هر حال قشنگ می نویسی.....
خوشحال می شم بهم سر بزنی....
اینقدر به این جماعت روانشناس بد و بیراه نگو..
کسی که از تخصصش درست استفاده نکنه ، می شن کسایی که هنوز زندگیشون، شخصیتشون و رفتاراشون پر از گره و سایه است.و چنان این سایه ها روی وجودشون خیمه زدن که حتی نمی تونن با بچه شون درست رفتار کنن. چه برسه به یه مراجع!!
خودم به عنوان کسی که داره این رشته رو تخصصی می خونه به 2 تا اصل اعتقاد دارم : اول این که تو روانشناسی و مشاوره ما دین و جنس نداریم اما شرف داریم. اونایی که ندارن می شن همینایی که حرفاشون مرغ پخته رو هم به خنده میندازه..می شن همینایی که به اندازه گل ته کفش هم ارزش ندارن و تف انداختن تو صوزتشون واجبه. می شن همینایی که خودشون به عمرشون تراپی نداشتن و هنوز گره گره اند اون وقت می شینن به مراجع بینوا تز می دن.
دوم اینکه کسی که به اخلاق حرفه ایش معتقده و می دونه روان و ذهن بدتر از بیماری جسمی عمل می کنه،وقتی می بینه نمی تونه باری از رو بار اون یسنوا برداره ارجاعش می ده اما امروز اینقدر این اصل بی ارزش شده که هر کس و ناکسی اسم روانشناس و مشاور رو خودش می ذاره .
شاید فک کنی دارم از رشته ام دفاع می کنم چون رشتمه اما باور کن خود ما ها هم دلمون خونه از این آدمایی که هنوز با خودشون دست به یقه اند اما اسم روانشناس و مشاور رو یدک می کشن.
نمونه دیگه اش هم اینه که هر کی از را ه می رسه و پول نداره میاد زرت زرت!! همایش های موفقیت در 5 گام و شادکامی در 3 روز و استرس زدایی در 10 دیقه می ذاره و کتاب های زردی می نویسه که آدم حالت تهوع بهش دست می ده..اینان که مردم و فکرشونو نسبت به این افراد بد کردن.
می دونستی که تو ایران اصلا روانکاوی نداریم؟؟ هر کس میگه باید بگم گ....ه خورده!! خود فروید می گه کسی مثل من روانکاوی رو نمی دنه.. یعنی حتی یونگ و آدلر و حتی دخترش آنا فروید رو قبول نداره اما خب می دونی اینجا ایرانه!! وقتی رئیس دولت میگه ما هم..جنس باز نداریم لابد روانکاو داریم..تو کل ایران و دانشکده هاش می گن تو رو خدا روانکاوی نکنید چون فقط اسمش قشنگه اما وقتی بلد نباشی جمعش کنی چنان ضربه ای به فرد می زنی که مرگ مغزی جلوش تبدیل می شه به تعطیلات تو هاوایی!!!
به هر حال اگر طرف جدا مشاور و روانشناس باشه، می دونه که اخلاق حرفه ای تا کجا بهش اجازه می ده و می دونه که باید چی کار کنه...هر چند تو همین تهران بی در و پیکر عین قارچ این تابلو های سیز و زرد داره رشد می کنه.
اگر دنبال کسی می گردی که دردی حل کنه من به خاطر رشته ام سراغ دارم. (حتما الان داری فحشم می دی، دیگه؟!؟!؟)
**********************************************************************************
k1: من نياز ندارم ولی اگه آدم متبحری هستش شايد بد نباشه آدرس و مشخصاتش رو همينجا بنويسی شايد به درد كسی خورد.
امیدوارم همونطور که خودت گفتی:
"غاقل از اینکه اونها خودشون هم هیچ اعتقادی ندارند به اون اَراجیف و مزخرفاتی که میبافند..."
به چیزهایی که نوشتی اعتقاد داشته باشی و تو این دنیای زیبای کودکی باقی بمونی!
آقا بخدا ما بی تقصیریم . ما هم دلمون می خواست توو همون عوالم کودکی می ماندیم . اما تا چشم بر هم زدیم این کودک شیطون زنگ در خونه ی همسایه زن و فرار کن ، بزرگ شد .
آقا ما اصلا نفهمیدیم کی بزرگ شدیم. نفهمیدیم که چی شد که ایطو شد . چرا همه تون انقده بدین با آدم بزرگا ؟حالا نمیشد محض خالی نبودن عریضه ، توو این همه کامنتگذار ، حداقل یکی هم پیدا میشد و آدم بزرگا رو دوست میداشت ؟!
آقا اصلا اگه اینجوریه پس چرا تا میاییم اشکی بریزیم یا پشتک وارویی بزنیم ، فورا" میگن ای بابا ، مرد گنده ، مگه بچه شدی؟
آقا بخدا ما هم خیلی دلمون میخواد از طبقه و صنف آدم بزرگا استعفا بدیم و برگردیم قاطی ی بچه ها . بریم و بشیم بچه ی بچه . گیرم چار تا پس کله ای هم بخوریم .گیرم وقتی که همه بچه ها دارن توو کوچه بازی میکنن مجبور بشی با آقا جون بری دم دکون . گیرم که هنوز از صف نون در نیومدی بری توو صف پنیر کوپنی . گیرم که اگه همه ی پول توو جیبی های همه ی عمرتو جمع کنی باز هم نتونی اون تفنگ بادی ی پشت ویترین رو بخری . گیرم که واسه یه آب تنی توو حوض وسط میدون شهرتون ، یه کتک مفصل نوش جون کنی . گیرم که مث پیرمردا همش ببرندتون توو مجلس ختم ! سوم این شهید و هفته ی اون و چهلم این یکی . گیرم که ...
گیرم که وقتی بچه شدیم و برگشتیم به همون دوره ی کودکی ، باز هم خدا خدا کنیم که آخدا پس کی ما هم بزرگ میشیم ...
آره بخدا . ما بی تقصیریم . ما هم نخواستیم این آدم بزرگی رو . اگه بشه، اگه بذارن ما هم دلمون میخواد بچه شیم اما...
اما مگه میذارن . مگه میشه ...
بفرما ، میشنوین ؟ میفرمان چه خبره اینهمه چسبیدی به کامپیوتر ؟ بچه شدی ؟
نگفتم ما بی تقصیریم !
قابل توجه آدمای بزرگ نشدهی مقیم یک سوم: (لطفا اگه آدم بزرگ از اینجا رد میشه اینو نخونه!)
از اونجایی که توی این پست بحث شیرین کودکی مطرح شد و ماشاللا دوستان هم همه کودک؛ گفتم بیام اینجا به دوستان بگم اگه تا حالا انیمیشن up رو ندیدید بشتابید و یکی دو ساعت از عمرتون رو قشنگ زندگی کنید. یعنی خداست این کارتون!
اینم صفحه مربوط بهش توی imdb:
http://www.imdb.com/title/tt1049413/
بشتابید
آخی...همون اولین کلمه میگه "دوست ندارم ". آدم اول کار از همین لحن ساده و کودکانه خندش میگیره. ولی خب این دوست نداشتن دیگه از سر لجبازی بچگونه یا بخاطر هله هوله نیست. این بچه شیطون ومهربونو تو عمق همه نوشته هات میشه دید .
با انگشتات چیزای خوبو بشمار وقدرشونو بدون که بوسیله اونا میتونی فکرای قشنگتو واسه خیلیا ثبت کنی .
چه خوبه که هستید ومینویسید ، یاد میدید ویادآوری میکنید ، میفهمونید ، تلنگر میزنید ، میخندونید ، میگریونید ، هشدار میدید ...و من چه خوش شانس بودم که این گوشه دتجو اتفاقی کشف کردم .وقتی این نوشته هارو میخونم انگار این خودم هستم که دارم با خودم حرف میزنم. ولی توروخدا هوای اینجارو یکم عوض کن
اینم وصف حال پزشکان واقشار امثالهم :
گدایان بهر روزی طفل خودرا کور میخواهند
طبیبان جملگی ، مخلوق را رنجور میخواهند
تمام مرده شویان ، راضیند بر مرگ انسانها
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند
http://www.theater.ir/data/uploads/felicity/23_jadval.web.jpg
آره ... صد رحمت به اون كولي هاي دور ميدون آزادي
حداقل اونا شرف دارن
اسم فرد خاصی رو نمی تونم اینجا بیارم اما کلینیک توحید و کلینیک روزبه از کلینیک های مطمئن تهران هستن.
اگر هم کسی می خواد با یه درمانگر ماهر و با شرف صحبت کنه، می تونه به من میل بزنه و حیطه مشکلش رو بگه تا منم بهترین فرد رو بهش معرفی کنم.
اگه اين حال و هواي اين روزهاته ، اميدوارم با نوشتن سبک تر و بهتر شي
ممنونم به خاطر این پست
در چوانی آرزو کردم بدست آرم جهانی را به پیری چون رسیدم آرزو کردم جوانی را
سلام كيوون
همونطور كه مي بيني من و تو و ما هم اينجا از اين آدمها كه فكر ميكنن بزرگن زياد مي بينيم ولي جاش كه برسه از كوچكترين كوچك ها ضعيف تر و حقيرترند . خب ديگه فعلا دنيا به كاماوناست ولي با دل ماست
ارادتمند
خب من نظرم رو نوشتم، آدرسم جا موند
جقد قشنگ بود نوشته کیقباد موافقم
کیوان! چی شده؟!