گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
رو كاناپه لَم دادم. يه دستم زير سَر و اون يكیش رو، گذاشتم روی صورتم. همونی كه عينهو چاقوكشهای دروازه غار، از اون بالا، دالبُر دالبُر بخيه خورده و اومده تا زير آرنج. چشام بسته است ولی بيدارم و گوشم با توه. تو حرفت رو بزن. از هر جا كه دوست داری بگو. من خستهام و میخوام چند روزی فقط گوش كنم. پس اينبار فقط تو بگو ...
بیا بریم خونه کیقباد
گرچه بعضی حرفا رو فقط میشه با نگاه زد اما اون حسی هم که به زبون بیاد خیلی ارزش داره، گفتن و شنیدن یه جمله پر احساس میتونه از هر دارو و روانپزشکی بیشتر تاثیر داشته باشه ............
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
سلام کیوان
نمیدونم چی بگم
فقط اینو بدون می خونمت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
آن روزها رفتند
و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ میزد
اکنون زنی تنهاست
اَه اَه. چه خواننده بيخاصيتي هستم ! كاش ميتونستم يك كتابي، فيلمي چيزي بهت معرفي كنم كه از اين حال بياي بيرون. خود من در اين مواقع به يك تك جمله از كتاب پداگوژيكي فكر ميكنم. ولي بخاطر يك جمله كه نميشه كل كتاب رو خوند. ميشه؟ پس ولش كن. اممم آهان. اين جور مواقع بوي گل نرگس هم كلي حال منو جا مياره. جدي ميگم :) پاشو برو گل فروشي براي خودت گل بخر. يا اصلا همينجور بيهدف برو بيرون. خلاصه رو كاناپه نمون. پاشو جوون :)
چه عجب ؟ آفتاب از كدوم طرف تابيده مي بينم يكي ميگه گوشم با توه. تو حرفت رو بزن !
گمون نميكنم خسته اي و از ژستت معلومه كه گوشت با من نيست و حوصله حرف شنيدن رو نداري ...اگه راست ميگي پاشو چشماتو هم باز كن نيگاتو بنداز توي چشمام تا بهت بگم كه نميخوام فقط تو شنونده باشي منم ميخوام به حرفات گوش كنم اصلا بيا با هم گفتگو كنيم يكي تو يكي من ...
اي بد جنس كلا" خوب سر كارمون گذاشتيا با اين پستت...
سلام كيوان جان حق داري آخر هفته است بايد هم خسته باشي .خيلي حرف دارم اولش كدومو بگم البته اميدوارم كامنت دوني مبارك درست باشد و حرفهايم را نبلعد.
-بعد از مجله هفت محبوبم كه شماره هايش را چون جان شيرين دوست دارم و تك شماره ارژنگ با خودم عهد كرده بودم كه ديگه هيچ مجله اي نخرم بخدا و رو حرفم هم بودم ولي فقط بخاطر اينكه فهميدم تو رويش نوشتي و كنجكاوي ديدن عكست (حدس ميزدم رويش هم عكس كوچولوي نويسنده هاش روبذاره كه من اينطوري بهتر با نوشته ها ارتباط برقرار مي كنم )عهدمو شكستم و اون خريدم .بابا لااقل يك كم بيشتر مي نوشتي يا حداقل يك عكس تمام رخ ميذاشتي ما كه شمارو تا حالا ملاقات نكرديم؟ميدوني چيه فكر نكنم ديگه رويش بخرم مطالبش زياد نچسبيد ضمن اينكه با سايزش هم مشكل دارم والله!كجايي هفت؟
-يك كامنت مفصل نوشته بودم براي دختراي مجرد خواننده اين وبلاگ كه دارن گول مازيار! رو ميخورن كه چاپ نشد.حيف شد خلاصشو اينجا ميارم اميدوارم به تو و آقايوناي اين وبلاگ برنخوره.
دختراي گل براي ازدواج كردن اصلا عجله نكنيد اگه واقعا يك هم صحبت مي خواهيد و جنس مونث قانعتون نميكنه اشكالي نداره كه دوست شيد و با حفظ استقلال طرفين دركنار هم باشيد خب بالاخره آدم تا كي ميخواد باكره روحي بمونه.ولي زندگي مشترك واقعا سخته نميخوام فمينيست يازي در بيارم ولي زنان اين ديار همچنان مظلومند.خوشبخت ترين زن اطرامون هم اينقدر حرف تودلش هست كه خدا ميدونه!
-يك نظري داشتم براي ايده بدين دمپايي پاره ببرين،از خوانندگان وبلاگت بخواه كه خودشون رو معرفي كنن البته در حد جنسيت/تحصيلات/شغل/وضعيت تاهل/محل سكونت وچند تا چيزه ديگه كه قابل شناسايي نباشند ولي لااقل ماها يك شناختي بهم پيدا كنيم (يك كم حس كنجكاوي من و امثال من ارضا شه)و شايدم ما دوستاي گمشده مون رو پيدا كنيم (مثلا شيما لطفا حرف اول فاميلي و اسم خواهر كوچيكتو اگه داري بنويس ببينم توهمون دوست 20 سال پيش مني ؟)
پ.ن1)راستش بازهم بابت نوشته هات ممنونم .مواظب خودت باش و خوب استراحت كن تا شنبه سرحال باشي.خيلي حرف زدم
پ.ن2)مازيار ناراحت شدي ؟ شانس آوردي رشته ات مكانيكه و من بدلايلي به مكانيكها ارادت دارم اگه برقي بودي كه بدلايل ديگري براي اينكه اين دخترا رو اغفال نكني عليه ات يك كمپين راه مي انداختم.
...
این مال نسیم هست.
بیچاره مازیار رو ماها اغفال کردیم با اون ته ریش و کفش هاش !!!
اون تقصیری نداره نسیم جون
باشه ما اغفال کنندگان قول میدیم باکره بمونیم - هم فیزیکی هم روحی -
مازیار ناراحت نشو ، بیا بریم تئاتر و بکارت مون رو حفظ کنیم !
مرسی موسیو کیوان
پس بیا بریم خونه شراگیم و بانو...
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایست که برای نگفتن دارد.
برو مرد بیدار،اگر نیست کس
که دل با تو دارد؟ممان یک نفس
همه روزگارت به تلخی گذشت
شکر چند جویی در این تلخ دشت؟
به بی هوده جستن فرو کاستی
قبای خسته گی بر تن اراستی
قبایی همه وصله بر وصله بر
قبایی ز نفرت بر او آستر
...
تو گل جویی ای مرد و ره پر خس است
شکر خواه را ،حرف تلخی بس است!
شاملو
چند وقته تو دلم به اعضاي خانواده ميگم اين همه شما گفتيد و من شنيدم ، يكبار هم من بگم و شما بشنويد مگه چي ميشه؟ دلم ميخواد جايي پيدا كنم كه بقيه برن اونجا پياده روي كنن بلكه دست از سر اعصاب من بردارن! راستي تو ميدوني اين روزهاي دلتنگي و سردرگمي چرا اينقدر كش ميآن؟
جا برای من گنجشک زیاد است ولی ... به درختان خیابان تو عادت دارم...
اينقده كيف ميده وقتي يه نفر به حرفاي آدم گوش ميده. اونم سرا پا گوش ها، تازه اون يه نفر آقا هم باشه. خانوما برن خدا رو شكر كنن كه يه آقايي پيدا شده كه قراره گوش بده :))
کیوان جون حتما و هر جور شده اینو بخون به نظرم محشره:
It's the tragedy of loving,you can't love anything more than something you miss.
نظرت چیه؟!
**********************************************************************
k1: ببخشيد من انگليسی بلد نيستم!
ای بابا خب هیچ ج نمی ریم... بگیر بخواب
سرزمینهای دور زیباست
پراگ
استانبول
شانگهای
آمستردام...
و تو مثل سرزمینهای دور زیبایی
دوری زیباست
نزدیک نیا محبوب من!
نه به خاطر شعر
نه به خاطر جور دیگر زیستن
خانهی من
برای دو نفر کوچک بود
به همین خاطر تنها ماندم!
کنار دریا
عاشق باشی
عاشقتر میشوی
و اگر دیوانه
دیوانهتر.
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون میبخشد
شاعران از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمیبرند.
هيشكي منو دوست نداره
خیلی اوقات سکوت زیباترین سخن است
دنیا یه روز شبیه تو
شبیه خواب تو می شه
این همه آبادی بد
یه روز خراب تو می شه
حریق دریا می گذره
حریر شبنم می رسه
به زخم گوچه های شب
نسیم مرهم می رسه
بذار از این دنیای بد ....
پشت غزل گریه من
رنگین کمون سر می زنه
می چکه رنگاش رو زمین
طلسم ظلمت می شکنه
بذار از این دنیای بد ....
بیا بریم خونه کیقباد
کیوان شناسی :
شخم می زنه روحمو : جمله ای که اوج احساساتش رو در هنگام گوش دادن به موسیقی مورد علاقه ش نشون میده
لم دادن : روی کاناپه ...دم شومینه با یه سیخ در دست ...رو چمنا تو شمال...کلا" لم دادن رو دوست داره
اوج رفاه و بی خیالی : خلال دندون تو دهن
عادت ترک نشدنی : تخمه خوردن (احتمالا" با پیژامه راه راه آبی سفید)
ادامه دارد ...
پس بیا بریم خونه شراگیم و بانو...
پس بیا بریم خونه عمه م یا عمه ت
http://www.4shared.com/file/136112848/1650a89a/Hosein_Panahi-Bakhtiari--Baroon.html
حالا نمیدونم چه جوریه ولی هزار سال پیش وقتی زنگ ورزش بارون میومد و نمیشد توو حیاط مدرسه ورزش ! کرد ، بناچار باید میرفتیم توو کلاس و یه جوری سر میکردیم تا زنگ ورزش بگذره .
طبق معمول سی چهل تا دانش آموز نوجوون پسر ، توو کلاسی که درسی هم نباشه ، بیکار که نمینشینن . بالاخره چیزی ، ترک دیواری پیدا میکنن تا هرهر بهش بخندن و کلاس را رو سرشون بذارن .
معلم ورزش اما - از اون اماها بودا - خاموش و با حوصله نشسته بود و بفهمی نفهمی به خنده ها و مزه پرانی های بچه ها گوش میداد و شاید توو دلش میگفت : چی میگن اینا . چقدر الکی خوشند . و شاید هم توو دلش حسرت بچه گی ی ما و الکی خوش بودن ماها رو میخورد .
ده بیست دقیقه ای که گذشت بالاخره طاقتش تمام شد با دست روی میز کوبید و فریاد زد : ساکت ساکت . چه خبرتونه ؟ بواشتر . کلاسو رو سرتون گذاشتین .
یهو ! کلاس ساکت شد . یا مثلا اینجوری هم میشه گفت : سکوتی مرگبار کلاس را فرا گرفت . یا یه چیزی توو همین مایه ها ! . بالاخره هر چه بود با فریاد معلم ، همه ی سر و صداها یکهو خوابید و صدا از تن میز و نیمکت هم در نمی اومد تا چه برسه به بچه ها. چند دقیقه ای وضع بهمین منوال گذشت تا اینکه خود آقا معلم سکوت را شکست و گفت :
خب حالا بجای اینکه شلوغ پلوغ کنین ، هر کی هر چیزی بلده بیاد بگه تا همه گوش کنن . فقط یه چیزی باشه که چنگی به دل بزنه .
بجه ها نگاهی بهم انداختند و پچ پچی در گرفت اما کسی چیزی نگفت . معلم گفت : چی شد ؟ همه تون لال شدین ؟ خوب شلوغ میکردین . خوب مزه پرونی میکردین . کلاسو رو سرتون گذاشته بودین که. چی شد که حالا همه تون گنگ شدین ؟
باز هم بچه ها فقط بهم نگاه کردند و هیچ کس چیزی نگفت . معلم گفت : نترسین. من خودم بهتون اجازه دادم . هر کی هر چی بلده تعریف کنه همه بشنون . حرفی ، حدیثی ، خاطره ای ، شعری ، داستانی ، جوکی!!!. سه تا علامت تعجب واسه اینه که هزار سال پیش مث حالا نبود که گفتن هر چیز و کردن هر کارِی سر کلاس ممکن باشه چه برسه به جوک گفتن که از جمله گناهان کبیره بود.
معلم اینا رو که گفت ،یه بار دیگه هم تکرار کرد که فقط یه چیزی بگین که چنگی به دل بزنه .
و ما که زیر نگاه سنگین و منتظر معلم ، همدیگر را نگاه کردیم و باز هم سکوت و باز هم پچ پچی و باز هم شعری ، خاطره ای ، جوکی که هیچکس نگفت و زنگی که سرانجام زده شد و نفس های راحتی که کشیده شد و بچه هایی که سوی حیاط دویدند .
و ...
و آخ که چه سخت است گفتن به وقتی که بخواهند بگویی و نوشتن به وقتی که بخواهند بنویسی .
و باز هم آخ که چه سخت است گفتن یا نوشتنی که بزند ، چنگی به دل بزند .
به به چه سکوتی ! خودمونی و صمیمی . حال دستتون چطوره؟
;;;;خیلی دلم میخواد با همین تجربه برگردم به دوران یچگی و مدرسه . یادمه به مادرم میگفتم خوشبحالت مامان، مجبور نیستی امتحان بدی و صبحا تا هروقت بخوای میخابی. اونم ازین حرف من خندش میگرفت .ولی الان دوسدارم برگردم به همون اضطرابا و ذوق زدنا بخاطر نمره 20. دانشگاه زیاد واسم جالب نبود ، چون خلاصه شد توی خوندن درسای سنگین و تحویل پروژه و سروکله زدن با بعضی اساتید که انگار عقده هاشونو میخاستن سر دانشجوها خالی کنن.
;;;;خیلی دوسدارم بدونم دنیای بعد از مرگ چجوریه . واقعا خیلی برام جالبه . خیالمم راحته چون میدونم کسیکه همیشه تو این دنیا پشتیبانم بود و با حمایتای اون من به خیلی جاها رسیدم ، الان اونجاست و اونجا هم حتما مواظبم میشه .
;;;; "رویش" دو شماره پیشو گرفتم . اصلا خوشم نیومد . من فکرمی کردم بشه یه چیزایی از جنس نوشته های شما توش پیدا کرد ، ولی نشد . بیشتر درباره فیلم بود .زیاد اهل فیلم نیستم . تنها فیلم ایرانی سینمایی که خوشم اومد "سگ کشی" بهرام بیضایی بود و "درباره الی" .
;;;; خواهش میکنم بازم از کتاب بنویسین .
;;;; راستی یه خواننده دارین به اسم “nastaran” . اگه اسمش همینه و کامنت منو میخونه بهش سلام میکنم . چون همنامهای خودمو ، حتا ندیده و نشناخته دوستدارم .
;;;; این جمله جبران خلیل جبران تقدیم به این وبلاگ : " پرودگارا بمن آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم و بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم ."
من اما وقتی خسته ام تحمل شنیدن هم ندارم بازم صد رحمت به حوصله شما!
یه همچین وقتی بهترین حرف واسه گوش دادن، شنیدن صدای نفسهای اونی که سرش رو گذاشته رو سینهت و داره به ضرب آهنگ قلبت گوش میده...
والله! تو همچین فضایی که تو ترسیم کردی مگه زبون میتونه کار کنه؟!
کیوان گاهی این خستگی بهتر از هر چیز دیگه ای به داد آدم میرسه...قندهای قندون رو خالی کن کنار دستت بعدقندون رو ببر بذار چند متر دورتر و دوباره برگرد رو کاناپه.حالا قندهارو یکی یکی به سمت هدف پرتاب کن...این کارم میتونه به داد آدم برسه.
تو وقتی خسته ای،مثل الان،مهربون میشی؟
گوش دادن خالي هم بايد چيز لذتبخشي باشه!!
من که حرفی واسه گفتن تو یه مکان عمومی ندارم!ترجیح میدم همچین جایی یه گوش شنوا باشم واسه حرف کسایی که بلدن حوب صحبت کنن.
اين روزهها با هر كس دوست ميشوم فكر ميكنم انقدر دوست بوده ام كه اكنون وقت خيانت است.
دلم گرفت
تورو خدا حرفی بزن چیزی بگو.....
واقعا چه سکوتی...
ولی تو شرایطی که همه محکوم به سکوتند و لال شدن، چرا خودمون حرف نزنیم؟(علامت ؟ و تبدیل میکنم به . چون انگار قرار نیست تو این پست به کامنتی جواب داده بشه پس) .
, nadige khaste e bashe bara bad
الان به کدوم یکی از آهنگ های فولدر ویرانگرت داری گوش میدی؟ ( میدونی که من یه کم فضولم باید بدونم D:)
تو خستهاي و میخواي چند روزی فقط گوش كني. اينبار فقط تو گوش كن!!!! (wink) من حرفم رو ميزنم. از اوني كه دوست دارم ميگم.........
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری تو شبای بی ستاره
برگریزون های پاییز کی چشم به راهت نشسته
از جلو پاهات جمع می کنه برگای زرد و خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه وقتی که ماه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو رو هم می ذاره
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره .....
موفق باشي هاني!
گوش سپردن و معنا کردن سکوت هم خودش هنره مخصوصا سکوت کسی که آگاهانه چشمهاش رو بسته و گوشهاش رو باز گذاشته...
من فکر کردم این دی قصد کرده فقط مارو بععععله ولی میبینم نه کلا نیت کرده ...
من و تیر چراغ برق، دردمان یکی است
شب که می شود
سرمان تاریک
دلمان پر نور
صبح که می شود
سرمان سنگین
دلمان خاموش
تا وقتی که اون جور رو کاناپه لم دادی، این شعرنویسیا ادامه داره ها... حالاچه از شعر خوشت بیاد، چه نه...
سکوت سرشار از ناگفته هاست!
گقتم بیا بریم پیش کیقباد ببین چه آدم خوش مشربیه، حالا کم کم سر و کله شراگیم و بانو هم پیدا می شه.
اصلا مازیار بیا من و تو با هم بریم پیش کیقباد
خوب میدونی کیوان!!!
ادم حرف برای گفتن زیاد داره ولی هر حرفی رو نمیشه زد
منکه دلم میخواد قد 2 روز از صبح بشینم و واسه یکی درد دلمو بگم
منکه تو زندگی روزمرم بد جوری به خودم میپیچم
با این حال چطور میشه به قول کیقباد حرفی زد که چنگی به دل بزنه!!!!
سلام....
اتفاقي اين خونه ات رو پيدا كردم......به قلمت حسوديم ميشه....خيلي قشنگ رو احساس آدم قدم ميزني....هر كدومو ميخونم، ميگم..اِ اِ اِ اين همونيه كه من مي خواستم بگما....بگذريم....يه نفر رو به ليست دوستات اضافه كن...
اين جمله قشنگ رو حيفم اومد نخوني...شايد هم قبلا خونده باشي...:
" وقتي كه صداي خرد شدنت زير پاي عابران نوايي دل انگيز شد، چه فرقي مي كند كه برگ سبز كدامين درخت بوده اي!؟؟
نبینیم چند روز فقط گوش کنی داداش...
کیوان جونم ، فکر میکنم که تو دیگه اون آهنگه رو گوش نده
گناهی شدیا !
وقتی حالت بده روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می شی
چون از شب بی نوازش خسته می شی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرفات گوش می ده
وقتی بجز شب هیچ رنگی تو چشات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهایی هات نیست
......
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
...
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه با تو حرف می زدم....
اممممممممممم
حالا که تریبون آزاده، من یه درد دل مختصری داشته باشم با لیدیز اند جنتلمن
آقا من به کی بگم؟!!!! تو رو خدا یه کاری کنید توی وبلاگهاتون این گزینه ی پست الکترونیکی (لازم ـ نشان داده نمی شود) حذف بشه. فکر من هم باشید دیگه. یه وقتی یه حرفی گیر می کنه بیخ گلوی آدم! می خواد بگه ، یهو می بینه پست الکترونیکی لازم!!!
هی روزگار! مصیبت که یکی دو تا نیست. مثلا می شه که آدرس ایمیلت و آدرس وبلاگت روی هم چهار تا z داشته باشه، بعد لب تاپت هم شامل الطاف ملوکانه ی داداشت شده باشه و از اونجایی که هیچ چیزی که با برق کار کنه از دست ایشون سالم باقی نمی مونه، دقیقا همین دکمه هم به باد فنا رفته باشه. حالا می شه بی خیال آدرس وبلاگ بشی و ننویسیش. ولی باز دو تا z دیگه باقی می مونه. اینجوری می شه که خیلی وقتها بی خیال کامنت گذاشتن می شی.
لطفا حرف بزن! ما روزمون رو با خواندن نوشته های شما شروع میکنیم! دریغ نکن، منتظرم!
خوب این خیلی بستگی داره که طرفت کی باشه. از چی بخواد بگه.چه قدر می فهمی از حرفاش. چه قدر می تونه حال الانت رو درک کنه؟
دنبال یه نفر می گردم که به طرز وحشتناکی گمش کردم
چرا آخه
چرا پس انقدر داغون و پریشونم؟
من که به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشتم!!!
این احساسای بیخود یعنی چی؟؟؟؟
اه چرا انقدر اذیت میشم؟
چرا حاضرم شال و کلاه کنم و کل دنیا رو بگردم دنبالش؟
چرا گمش کردم؟
چرا گذاشتم بره؟
گیجم خدا..این همه آدم میرن و میان و چشمای آدم..دریچه های قلب آدم..فقط از یکی عکس می گیره!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آخ...
کیوان!..بدتر از همه اینه که رفته بودم واسه مونا آزمایش بدم و داشتم واسه اون دختر بیچاره می مردم از غصه که ...
فک کنم عاشق شدم!
جالبه...
اگه وقایع امسال رو فاکتور بگیریم، فکر می کنم یکی از مسخره ترین چیزایی که می تونه واسه آدم اتفاق بیفته اینه که وقتی تو حال خودتی، یه پرنده از رو درخت گه بزنه به عینکت.
امشب از اونشباس! بيخوابي زده به كلهم(sad)... دارم ميچرخم تو سايتت و مطلباتو ميخونم!!! (wink)
چه قد اون عکسا خوب بود... وروجک، سیلاس، اون کارتای بازی، آتاری... فقط اگه یه عکس هم از تصمیم کبری و کوکب خانم می ذاشتن، عالی می شد...
تو هنوز نمی خوای این روزه ی قلمت رو بشکنی؟!
تو نمی نویسی، اون وقت منم دارم آرشیوت رو می خونم...
درسته اون حس و حال نوشته های داغت رو نداره، اما غنیمتیه... تازه اطلاعات خوبی هم می شه توش پیدا کرد :)
کاش چیزی بودی که بتوان با پول سیاهی یک شب با تو بود ...
کاش چیزکی بودی انوقت با اولین دیدار می شد فهمید خیلی هم پشمالویی
کاش چیزکلفت بودی ان وقت می شد در اخبار عربی مجری می شدی
کاش چیزوان نبودی ان وقت با گوشه چشمی می شد دزدیت
کاش چیز دار بودی ان وقت من بودم و تو و تیغیدن
کاش کیوان باشی و مثل همیشه تنها پل دوستیمان همین خواندنیهای مزخرف درستت باشد
قربانت !!!!! یک پشمالو مثل خودت !!!!!
وای دست شما درد نکنه . اون پاک کن میلان با عکسو رنگای مختلف و بوی خاص خودش ، داستاناییکه میخوندیم و اونموقه بنظرمون سخت و زیاد میومد.. "سپس = بعد از آن " "لطیف = نرم ونازک " .چقدر الان خنده دار میاد واسمون .
هنوزم اون کارتهای ماشین و قطار و تیم ملی هارو دارم . بواسطه نداشتن خواهر ، من زیاد اهل عروسک بازی نبودم . چه کیفی میکردیم با کارت بازیو اون آدمکای پلاستیکی کابوی و سرخپوست و ماشین بازی . یکم که بزرگتر شدم فوتبالدستی . وای چه حالی داشت اون روزا..." هوشیارو بیدار" ،"سرنده پیتی" ، بچه های کوهستان آلپ " ، "علی کوچولو" ، "اُرم وجیرجیر" ، "پت پستچی " .....ولی از آتاری اصلا خوشم نمیومد .
بخدا اینقد دلم میخاست یبار دیگه بتونم درسای اونموقه رو ببینم ... هنوزم عاشق "آرزوی پرواز 1و2 " هستم که از"اتو" شروع شد تا رسید به" برادرای رایت " .
فکر نمیکردم تابناک ازین کارا بکنه . دست شمام درد نکنه که واسط خیر شدید
کیوان! چرا آرشیو لینکدونیت کار نمیکنه؟
************************************************
k1: این روزها چیزهای خیلی مهمتر از آرشیو لینکدونیم هم از کار افتاده اون که دیگه ول معطله.
آخه این آرشیو لینکدونیت از همون بعد عید که اینجا اینریختی شد کار نمیکرد اما اون چیزهای خیلی مهمتر از آرشیو لینکدونیت گویا تازه از کار افتاده! :دی
در هر چیزی راضی نیست....
گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست...
راستش من آدم توداری هستم جز موارد استثنا مشکلاتمو یا افکارمو به زبون نمیارم!!! با خودم فکر میکنم چطور میشه یه کسی 4 5 سال حرفا و خاطراتشو بنویسه!!
فکر میکنم کار درستی میکنی کیوان اگه بخوای مدتی گوش کنی!! واسه خودت میگم البته والا من که از سبک نوشتنت خوشم میاد!!!
فکر کنم گاهی سکوت کردن کار خیلی موثریه واسه آروم تر شدن....
منم دیگه برم و سکوت اختیار کنم....آآآآآآ .....آه ه ه ه
وای به روزی که بگندد نمک! توروخدا یه چیزی بگو کیوان...
نسیم جان اگه منظورت منم، کلن 22 سالمه آبجیم ندارم!
اتاری رو رفتم پیدا کردم، سالمه سالم بود. کادوی تولدم بود، هنوز مدرسه هم نمیرفتم...
همه بازیهای محبوبم رو بازی کردم ولی ایندفه همهاش 10 دقیقه شد برخلاف اون روزا که...
دیگه خود اتاری و بودن و بازیکردن باهاش برام عزیر نبود، خاطرهاش ولی گمونم تا آخر عزیز بمونه.
سلام صبح بخير
كيوان جان انشاالله امروز يك پست جديد داري ؟(الان مشغول نوشتنشي آره؟)قربونت منتظريم
راستي مرسي بابت نوستالژي اشكمو درآورد!
بابا این کاناپه سوراخ شد. خلق الله هم که این همه حرف زدند. بس نیست؟
در نیست،
راه نیست
شب نیست،
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی در گُرده هایمان
هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است...