گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
تنگِ غروب يكی از همين روزهای كوتاه زمستونیيه. شنبه و يكشنبهش مهم نيست كه روزهای تقويم هم عينهو خرمالو، گس گس شده كه اين ماهيت خرمالوست. برسه، كمتر و نرسه، يه كمی بيشتر، ولی بدون شك، دهن رو جمع میكنه. اگه نبود صدای شجريانی كه از بارون، بارش میخواد، هيچ حسی نداشت اين لحظه. بقيهش چُس ناله است. از اينجا به بعد رو اگر هم نخونی، چيزی رو از دست ندادی. پس اگه دين نداريم بذار توی اين يه گـُله جا، آزاده باشيم. من گفتم ضجه ناله است، با تاكيد هم گفتم حالا اگه تو هم خوندی، بخون و برو. حرف بزن ولی نصيحت نكن.
خستهام. نه من كه همهمون خستهايم. نيازی نيست بگيم كه رنگ رخساره، خودش خبر ميده ولی خب عادت ندارم در رابطه با ديگران حرفی بزنم كه والله حرف يوميهی خودم رو هم خيلی جاها نمیتونم بزنم. نگاه به اين بلبلزبونی و حاضر جوابی نكنيد كه خيلی وقتها عينهو ماست فقط نگاه میكنم. اَلكَن و صُمُم بُكم. خب نميشه هم گفت ديگه. بابا همينجوری حرف نزديم، كلی لعن و نفرين پشت سرمونه، ديگه چه برسه به اينكه حرف هم بزنی و دلی بشكنه.
خستهام. چراش رو ... چی بگم؟! نه اينكه ندونيم چهمون ها. میدونيم. همچين خوب هم میدونيم كه لامصب عينهو اتيكت، سنجاق شده به سينهمون، خستگیها رو ميگم ولی ... امان، امان از اين ولیها. امان از اين اماها. امان از اين امانها. امان از اين آههايی كه يهويی ناخواسته از ته دل میكشی و نگاه هر چی آدم نشسته و خوابيده و ايستاده است به خودت جلب میكنی. خب اون آه از دل مياد. جزء معدود چيزهايی كه آلوده نميشه به رنگ و لعاب دروغ و چاپلوسی. عينهو يه طفل چند ماهه كه اتفاقاً صحيح و سالم هم بدنيا نمياد. سِقط ميشه. سَقـَط ميشه ولی عزيزتر از هر بچهای برای ننه و باباش ميشه.
دكتر، كجايی دكتر؟ هستی يا نه؟ جون مادرت نمیخواد خاكی بشی و بيايی اين پايين ور شكمم بشينی كه پاشو برو همون بالا و اون گوشی رو هم بنداز دور گردنت و اَدا اَطفار دكتریت رو هم بگير كه اتفاقاً اينجا بايد دكتر باشی. بپوش اون لباس سفيدت و اون عينك گِردت رو بزن تا ببينم میتونی آرومم كنی.
دكتر، چرا يه وقتهايی آدم اينقدر خسته ميشه؟! چرا ديگه نا نداره؟! چرا میبُره؟! دكتر اينها سوالات اساسی زندگیيه. من فيلسوف نيستم كه دنبال چرايی حركت جوهری بگردم. سهروردی برای من فقط اسم يه خيابونه درازه كه از اون پايين، بهار و ملك و تختطاووس اومده بالا و چسبيده زير گلوی پل سيد خندان. بالاش پاركِت و موكت و پادری میفروشن، وسطش آبميوه و ساندويچ و اون آخرش هم لوستر و آباژور. دكتر نمیخواد بگی كه خودم خوب ميدونم، عينهو خر توی اين زندگی نكبت گير كردی. اين آدمها فكر میكنند شماها روئينتن هستيد. فكر میكنند توی زندگیتون هيچ غم و غصهای نداريد. نمیدونند چه خواهر مادری ازتون ... حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه! ميدونم. میدونم دكتر، خودت هم بُريدی. ما كه از اين نمودار و اون منحنیهای بالا پايين و عكسها و اسكنهای تاريك و روشن، سر در نمياريم، دلمون خوشه و میتونيم به خودمون دروغ بگيم ولی تو كه ديگه خودت به خودت نمیتونی بگی حالت خوبه. يعنی اگه بگی، خيلی يابويی ولی خب، اصلاً به من چه، تو دكتر شدی كه مشكل منُ حل كنی. تو هم پاشو برو پيش يه دكتر ديگه. توی اين شهر چيزی كه زياده، دكتر.
دكتر چرا يه وقتهايی خالی ميشیم. تهنشين ميشیم. انگاری رسوب میكنیم تو اين زندگی. عينهو تهديگ میسوزيم. نه از اين ته ديگهایی كه سفيد و قـِلفتی از توی پلوپز درمياد، از اون تهديگهايی كه زيرش آتيش هيزوم روشنه. دكتر چرا؟!
دكتر اينها رو تو بايد بدونی. حالا الان نه، ولی شب كه رفتی خونه، به اون كتاب و جزوههات يه نگاهی بنداز. يه ورقي بزن اون دستنوشتههای استاد فلانی و بيساری رو، ببين توی اون دَستك و دُنبكِ شما آدم حسابیها چيزی پيدا ميشه كه مَرهم كنه؟ چسب زخمی؟ دوا گلی؟ مركوكورمی؟!
دكتر الان از اون موقعهاست كه من رُك شدم. وقتی هم كه رُك ميشم، يه جورايی زلال ميشم. كم پيش مياد، ولی مياد .... نكبت زندگی، اونقدر سَر و كلهم رو گرفته كه ديگه زلال شدنمون، ببين چی باشه و كی باشه كه لامصب انگاری شده افسانه. حالا ببين رفت تا كی و كجا؟! ..... ولی الان اونجوری هستم. دكتر ميشه ديد. همه چيز رو. قلب و عروق و مغز و دندون و تموم اون رگ و پی رو. دكتر من همراه ندارم. تنها اومدم، جون مادرت اگه چيزی هست بگو. رُك و راست بگو چه مرگمه. وصله پينه نشدم به اين چارچوب نكبتی كه امروز برم يا فرداش ديگه مهم نيست.
دكتر بيا و برای يه بار هم كه شده توی زندگیت آدم شو. بيا رو راست شو و قول عوضی نده. نمودارها رو درست و منطقی تشريح كن. دكتر نگاه كن میبينی؟! اون خط و خطوط رو میبينی؟! اون زخمها رو میبينی؟ نگو نه كه چشم مسلح كه هيچ، حالا ديگه كور مادرزاد هم میتونه ببينه. خواستی دست بكش. تو مَحرمی. دست بكش تا ببينی عمقش تا كجاست. دست بكش تا ببينی آدمها چرا خستن. چرا تنهان. دست بكش ... دكترها مَحرمند ديگه، درسته؟!
درسته دکترها محرمند ولی قرار نیست همه اشون از همه چیز سر دربیارن اونهم مرضی که خودشون بهش مبتلا هستند !
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی . اگر این آقای دکتر سر در میاورد ختما خودش رو درمان میکرد.
چه خوش گفت صادق هدايت پاكزاد
كه رحمت بر آن تربت پاك باد:
در زندگي انسان زخمهايي است كه روح را مثل خوره ،آهسته و درانزوا مي خورد و مي تراشد
این از اون مواردیه که از دست دکتر و پروفسور خارجه مگه خدا خودش کمک کنه.
دلم گرفت
سلام، مدتيست مطالب شما را مي خوانم. هر وقت كتابي را معرفي مي كنيد، از فيلمي كه ديده ايد ، از تجربياتتان و از سفرهايتان مي گوييد، خيلي بهتريد. اين همه بيان دلتنگي در اين عالم وانفسا كه همه درگيرش هستيم، براي چي؟ چند وقت پيش در كتاب مرد بيوطن كورت ونه گوت مي خواندم كه او از پسرش نقل قول مي كرد : ما آمده ايم تا به هم كمك كنيم اين چند صباح عمر را از سر بگذرانيم، حالا معناي آن هرچي كه هست
ای جماعت
شما که اعتقاد دارید "ایشون" شباهتهای به اون آقا دارند! از دوستان هستید یا دشمنان؟
واقعن دست مریزاد
امیدوارم خودش نشنود ولی ایشان تبارک الله دارند!
]چيزي بلد نيستم بگم تا تورو دلداري بدم خدا به موقع ميرسه فقط به اين معتقدم ... امروز صبح که ميومدم سر کار اين و گوش مي کردم و يه بغض عجيب داشتم و دارم .حال و هواي شمارو درک مي کنم و فکر مي کنم هر کدوم از ما به نوعي درگيرش هستيم . تنهايي ، دلتنگي ، ... اما چون مي گذرد غمي نيست
توي يه مقاله اي نوشته بود كه همه آدما چند روزي در ماه دچار يه همچين حالتايي ميشن... پريود رواني در هر كسي يه جوري و با يه علايمي بروز ميكنه.
مي گفت خوبه كه يه منحني شرايط روحي بر حسب زمان تو يه ماه برا خودمون رسم كنيم. بررسي اين منحني ها در طول چند ماه بايد تاريخ و طول تقريبي دوره ركود غير فيزيكي شخص رو بده.
حالا اينكه پريود رواني شخصي بي نظم باشه يه ماه در ميون باشه علايمش شديدتر يا ضعيف تر از حد متوسط باشه و ... همه اش حالت هاي محتمليه!
عجب حس مشترکی !
نه فقط بین من و شما بلکه بین میلیونها آدم .
هوای سنگین و روزهای خاکستری شایدم سیاه .
خب من که گفتم K1 پریود شده هیچ کس جدی نگرفت.
راستی مهندسا هم محرمند.... به خدا
چندان که گفتم غم با طبیبان - درمان نکردند مسکین غریبان
این روزا با هر کی حرف می زنی خسته اس.انگاری اصلن خستگی مد شده.
چه بدونم والا
باز خوبه که می دونی چته؟که اگه دکتره ازت بپرسه وضعیتت چه طوره می تونی یه شرح و بسطی از حال و روزت بدی و دکتره شروع کنه به دست گذاشتن و بگه اینجا؟نه یه کم اینورتره
اینجا چه طور؟و تو بگی اره اره همین جاست...وحتی اگه بهت بگه هم فلانته خیلی تعجب نکنی اما امان از ماهایی که نه می دونیم علائم مریضیمون چیه و کجامون و چیمونو واسه چی اصلن درد می کنه و قتی دکتره می گه بیماریت فلانه
یخ می زنیم و می گیم اخه ما که چیزیمون نبود ،درد داشتیم اما نه دیگه انقدر
داد وبیداد از این روزگار
ماه و دادند به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار...
با دلم گریه کن ، خون ببار
در شب تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
ببار ای بارون ببار...
به یاد عاشقان این دیار...
اون زخمه كه گفتي
خوب نميشه
روش دلمه ميبنده
ولي خوب نميشه
حالا دكتر هم دستي كشيد
يه پماد و ضمادي هم داد
روش ميبنده و سفت ميشه
ولي خوب نميشه
دور باید شد دور
مَرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه ی تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند ،
نوبت پنجره هاست
واقعا من نمی دونستم دل مملکت اینقده درد داره. یه پا دکتری تو کیوان که دست گذاشتی رو درد این جوونا. چون این کارو خیلی از دکترا نمی تونن انجام بدن.
دکتری که تو باشی خداییش محرمی
اين درد ها را فقط دكتر زمان مي تونه دوا كنه.
خب . يه بار هم كه شده ساز مخالف بزنيم . اين نشد كه وقتي وبلاگ صاحاب غمگين و دلتنگه ، ملت جملگي و بطريق تله پاتي ، خسته و دل تنگ و غمگين باشن .
به قاعده اون ضرب المثل معروف كه گفت خفه ، شايد من بخوام يه چيز خنده دار بگم ! حالا شايد دست بر قضا يكي از خواننده ها از مجلس رقص و شادي ( به فرض كه محرم نبوده باشه البته ! ) برگشته و اتفاقا از رقص و شادي يي كه كرده و قر كمري كه خالي كرده ، كاملا سرخوش و مست و غزلخوان و شاد و شنگول نشسته پشت يا جلوي كامپيوتر و حالا مواجه شده است با پست دلتنگ و خسته و غمگين جناب از پشت يك سوم ...
پس يعني كه با خواندن اين پست في الفور و في المجلس تمام آن سرخوشي ها و كيفوري ها از سرش پريده و سخت غمگين و دلتنگ شده است و يا كه به قاعده من آنم و آن هستم و آن كنم كه تويي و تو فرمايي و تو هستي و تو كني ؟!
بخدا اگر كه بخيل بوده باشيم زين همه اشتراك حال و تجانس احوال في مابين وبلاگ صاحاب و خوانندگانش .
فقط خواستيم گفته باشيم شايد يكي هم ديروز يا امروز خواسته يه چيز خنده دار بگه ...
اما باز هم به قاعده ي چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار ، عرض ميكنيم كه اميدواريم حالتان خوب شود و خسته گي و دلتنگي و غم هاتان برطرف و ...
و نيز يه جوري بشود كه همه ميدونن چه جوري است ، تا حال همه ، همه گي مان خوب خوب شود انشالله .
آمين يا رب العالمين .ْ
قربون دل تنگت برم مادر! آخه اگه پزشکان محترم و محترمه بخوان بشینن پای درد دل تو که یه عالم وقت میبره و از یه عالم حق ویزیتی که در این زمان میتونن از مابقی بیماران بگیرن محروم میشن! البته روانکاوان و رواندرمانگران عزیز در قبال هر ساعت یه عالم(!) پول بیزبون حاضرن به درد دل خودت و حتی جد و آبادت گوش کنند. فارغ از شوخی مبحث پریود روانی را هم که behnazخانم بهش اشاره کرده فکر کنم همان داستان "بیوریتم" باشه که خودت یک بار یک پست عالی راجع بهش هوا کرده بودی!
http://www.k1-online.com/archives/001203.php
******************************************************************
k1: همون موقع كه داشتم كامنت بهناز رو ميخوندم ياد پست بيورتيم بودم كه خب راستش حال نداشتم پيداش كنم و باز اين ليلای رفرنس به دادمون رسيد!
به نظرم دوستانی كه مطلب مربوط به بيوريتم رو نخوندن حتماً بخونن. خيلی جالب و مفيده.
سلام ؛
فكر كنم اولين باره كه اينجا كامنت ميذارم با وجوديكه تقريبا هر روز مطالبتون رو ميخونم و اصلا سايتتون رو توي Favorite خودم هم سيو كردم ( و همچنين بايد اقرار كنم كه اغلبشون هم زيبا و قشنگ هستن و حتي با بعضياشون همذات پنداري هم داشتم ) ولي تا حالا نتونستم چيزي براتون بنويسم ( شايدم از كمرويي و خجالته كه امروز بين آقايون فراوونه ! )
القصه امروز هم مطلب خاصي بذهنم نيامد شرمنده ؛ تنها اين شعر رو براتون مينويسم كه اميدوارم خيلي بيربط بنظر نياد
گر ز درون شكسته اي / فاش مكن كه خسته اي
هركه ز عشق پرسدت / سوي طرب اشاره كن
منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم
به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز
به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.
هي به اين در و اون در ميزنم تا شايد يه جورايي از اين خلا خلاص بشم. همه چيز درسته ..شايد در نظر ديگران...ولي وقتي شبها تو تنهايي خودم فكر مي كنم...هميشه يه چيزي كمه. چاره اش تو ازدواج نبود...تا پاي مهاجرت هم رفتم ولي سرنوشت گويي فهميد كه چاره نيست و پريد...زندگي خوب، نقاب خوشبختي نونوار و لبخند جلا داده شده تو صورت....ولي اون حس...اون مفهوم نيست..شايد سر اين بند جايي تو گذشته ها دست كس ديگه ايي گير كرده...شايد هم ما (شما رو البته نمي دونم) متولدين دهه پنجاه، هميشه ناراضيان عالميم.
پس شما هم با یه هیچ کدر میشی!!!
کتاب تارک دنیا مورد نیاز است رو خوندی؟چقدر بدم،میبینم حالت بده ها ولی دارم یه کتابی که حالتو بدتر میکنه بهت معرفی میکنم،البته حال منو بد نکردا،چی میگم بابا،بی خیال منم حالم بده...مواظب خودت باش...
******************************************************************************
K1: نه نخوندم.
والله وقتی خود دکترا هم تو کار خودشونو دلشون موندن دیگه چه نسخه ای برای بقیه میتونن بپیچن خصوصا اون دکتری که حتی یه گوشی هم نداره که بزاره رو قلب مریض صداشو بشنوه...........کیوان به نظر من اگه رفتی پیش یه دکتری که گوشی نداشت اما گوش که حتما داره بزار گوششو بزاره رو قلبتو صدای فریاد قلبتو بشنوه.حالا بعد از اون اگه کار به نوازشو دست کشیدن و اینا هم رسید مشکلی نیست خودت گفتی که دکترا محرمند.البته حواست باشه گیر این دکترای پیر نیفتی که از هر چی نوازشه بدت میاد.
مهندس جان کاملا معلومه که این متن رو تنگ غروب یک روز دلگیر زمستون تو یه مطب که قاعدتا جای آدم های شاد و بی غصه نیستو شاید و صد البته تحت تاثیر و القائات فنگ شوای مکان وزمان نوشتی.خب درد و مرض آدمی زاد که تمومی نداره. همه چیز را هم همگان دانند که هنوز از مادر زاده نشده اند. پس گاهی فقط گاهی اوقات صدای بر آمده از طبل بی عاری شاید دلنشین باشد.
...
من که از همه آدما بریدم حتی از دکتراشون که نمی تونن بفهمن چه مرگمونه...
خودم تنهایی به درد خودم میسوزم...
هی...دورو برم پر آدمه ولی یه موقع هایی که شدیدا به یکی نیاز دارم همه ی اومن دورو بریام غیبشون میزنه...
خستهام. خستهام. خستهام....
هی خواستم کامنت بذارم بگم "خستهام"، هی گفتم چه ربطی داره به پست و کامنت نذاشتم.
آخیییییییییییی... حالا راحت میگم خستهام. همون مدل خستگی که از همون روزی که اومد سراغم دیگه نرفت که نرفت، حالا هی چند روز آروم میگیره و بعد باز دوباره شعله میکشه. آره عین همون تهدیگ که گفتی. ولی...
ولی چراش رو من نمیدونم... اصلاً نمیفهمم چه مرگمه؟! سوال اساسی زندگیم هم خیلی وقته شده، "آخرش که چی؟"
اون دکتره وقتیکه این حرفارو پیشش بزنی ، چون نمیتونه برای این درد نسخه ای بنویسه و بنابراین حق ویزیتی هم نمیتونه بگیره، اول حوالت میده به یه دکتر روانشناس که از دوستان خودشه تا اینطوری یه نونی هم باون قرض داده باشه وبعدشم از مطبش میندازتت بیرون .
کاش علت این دردای لعنتی کشف میشد تا بجای درمان ، پیشگیری میکردیم که دردای جسمیمون هم از همین دردای روحه .ولی انگار جز سوختن وساختن چاره دیگه ای نداریم .
چقدر این نوشته های رک ، تلخ ولی دلچسبن
hala belakhare dokhtor chi goft??
alaji hast??
khaste ke hastim hich az khode khastegi
ham khasteam az delam khaste am az fekr kardano nakardan az poochi, shadi, narahati ,aho nale, del bastan o kandan, .....
hala shoma ham hey dast bezar roo in del ke daghe daghe az bas ke sookhte.
اتفاقا این آقا دکتری که خیلی خوب می شناسیمش هیچی بارش نیست و اصلا نباید بهش امید بست. گول محرم بودنشو نخورین. بهتره بره گورشو گم کنه.
هیچی نمیتونم بگم
فقط محشر بود............................
اینارو جوابشو دکترا م نمیدونن واسه همینه که بعضی وقتا خودشونم کم میارن ته میکشن دنیا زده میشن ... از یه طرف خوبه که آدم بعضی وقتا خسته شه آه بکشه از اون ته ولی از یه طرفم بد بجوری بده به قول خودت امان از این ولی ها دیگه ...
...
کاش میشد با نوشتن حروف سکوت رو نشون داد... بعد از بعضی حرفها، نگاهها، شعرها یا حتی نوشتهها فقط باید سکوت کرد و همراه شد...
تیکهی " ميشیم " حرف نداشت .
جالب میدونی چه زمانیه ؟ وقتی داری دردت رو به دکتر ! میگی ، آروم و بیصدا میشینه پهلوت و میگه رفیق منم همدردتم . اگر درمونش رو پیدا کردی به من هم بگو .
باور کن خیلیهاشون روشون نمیشه اگر نه می گفتن .
یاد یه خاطره ای افتادم از زمانی که تو بیمارستان لقمان رزیدنت بودم ،یه شب یه خانم جوون رو از یه شهر شمالی آورده بودن که کلی سم گیاهی واسه خود کشی خورده بود،اون شب تا صبح بالا سرش بودم و صبح به هر جون کندنی بود حالش رو به بهبود رفت و زمانی که تونست حرف بزنه بهم گفت : تو دکتر منی؟ گفتم :بله ،با چشمهایی که چیز غریبی توش موج میزد نگاهم کرد و بعد گفت:دکتر جان سمهایی که تو تنم بود رو بیرون اوردی با چیزهایی که اینجاست تو قلبم و داره سوراخش می کنه ،چیکار می کنی؟! و از اون وقت فکر می کنم حتما یه جایی یه دکتری هست که آنتی دوت سمهای روحمون رو کشف کرده فقط باید پیداش کنیم.
در ضمن باید به عرض برسونم که هنوز هم خیلی از مردم بر خلاف بعضی از خواننده های اینجا تنها جایی که راحت سفره دلشون رو پهن می کنن پیش دکتر هاست ، چون اونا هم معتقدند که دکترها محرمند و من به این قسمت از کارم افتخار می کنم.
********************************************************************
k1: چه مريض فيلسوف و آدم حسابی بوده.
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است
آیکون ای به چشم به عبارت بخون برو حرف بزن ولی نصیحت نکن.
اما یک سوم توی زندگی همه ی ما یم موجودی هست که صداش در هر شرایطی روی آدم رو به طرف خودش بر می گردونه. اگر اشتباه نکنم مال تو باید اسمش پرشان باشه. یک جمعه با هاش سر کن. هر چی خرت و پرت داری و زلم زیمبو بذار جلوش. عقب وایستا نگاهش کن. ( آیکون ای جان)
گاهی ما هم باید با روز هامون بازی کنیم. من که ترجیح می دم جزئیات یک چهار روز آخرهای شهریور چند سال پیش رو از کمد بریزم بیرون.
.
می بینی تازه می خواستم حرف نزنم. اصلا امروز حالت خوبه نویسنده؟
**************************************************************************
k1: اوهوم خوبم.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...
del khode doctor ha ham khuneh yekish khodeh man shayad ham bad tar hastand
بدبختي اينجاست که الآن دکترهاش هم يادشون رفته که محرماند... ديگه فقط انگاري با جيب مريضها محرماند! اصلاً مگه ديگه دکتري که بشه باهاش درددل کرد هم پيدا ميشه؟!
سلام کیوان عزیز
هرچی متنتو خوندم نمیدونم چرا این حس بهم دست داد که میخواستی به دکتر بگی (((( دکتر یه دستی بکش!!! .. یه چیزی بمال؟؟ بلکه خوب شم!!! )))
----------*********-------------
راستی شرمنده من تنها استعدادی که ندارم دلداری دادنه
معمولا خودمم با آدمی که چس ناله داره پا به پاش ناله میزنم و گریه کنه عر میزنم!!!!!!!!!!!!
شرمنده!!!!!!
دلم تنگست
دلم تنگست
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
هوایم خیس و بارانیست
نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست
واقعا عالی بود .مرسی .گاهی اوقات به این حرف فروغ زیاد فکر میکنم شاید علت تمام دلتنگی های ما این باشه (البته اگه الان متهم نشم به اینکه خانوم منظور فروغ اینی که تو میگی نیست):
شاید،ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
وهیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمانست
اوه خدای من
چه دلتنگی لطیفی. هرچند که هیچ امیدی توش نیست ولی مثل برگ گل نازک و لطیفه. میشه حسش کرد.
« از اينجا به بعد رو اگر هم نخونی، چيزی رو از دست ندادی. » این اصلا درست نیست بعدش فقط عریانی یک احساسه عمیقه. با سر انگشت که لمسش کنی، با چشمای بسته، عمقش زیباتر می شه.
اونقدر این رک شدنها و زلال بودن کم پیش می یاد که برای اومدنش انگار آدم می خواد جشن بگیره.
اول صبحی با وجودی که غم غریبی داشت ولی حس خیلی قشنگی بهم داد.
ممنون.