يكشنبه، ۱۳ دي ۱۳۸۸

خيلی از آدم‌ها با اين نوع دلتنگی غريبه‌اند. نه دَرك‌ش می‌كنند و نه حس‌ش. پس ترجيح ميدی بشينی و از در و ديوار حرف بزنی. از گرونی پرتقال و دريب‌های ليونل مسی و معاينه‌ی فنی پيكان مدل 54‌شون و هيچی نگی از اين، حس و حالِ‌ عجيب و غريبی كه روز به روز پُر رنگ و پرُ رنگ و پُر رنگ‌تر ميشه. آدم‌ها كه ميرن ، ميايی و می‌شينی جلوی كامپيوتر و دوباره زل ميزنی تو نگا‌‌ه‌ش و باز برای هزارمين بار متوسل ميشی به اون +‌ی كه روی ذره‌بين لَم داده. بزرگ‌ش می‌كنی. بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر. حالا ديگه اونقدر بزرگ شده كه انگاری همين‌جاست. روبروت نشسته و زُل زده تو چشات. حس‌ش می‌كنی. دست‌ت رو كه دراز بكنی می‌تونی لمس‌ش كنی. نَفس‌ش رو. بوی عطر تن‌ش رو. حالا ديگه حتی با اين همه فاصله، می‌تونی تو نگاه‌ و توی اون تن و بدن‌ گم بشی. بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شده‌. به اندازه‌ی همه‌ی اين سالها و همه‌ی اين فاصله و همه‌ی اين جدايی‌ها ولی ... دلتنگی هنوزم هست. بزرگ شده. حالا ديگه به اندازه تموم اون عمق نگاه و تموم فاصله‌ها بزرگ شده. بزرگ و بزرگ و بزرگ.

۴۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

دلتنگی ها ی آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...

محبوبه

فقط می تونم بگم عالی بود. خیلی عمیق حسش می کنم

مازيار

بدترين دلتنگي اينه كه نتوني براي سئوالت جوابي پيدا كني

نگار

من این حس رو این روزا خیلی تجربه می کنم و بعضی وقت ها از شدت دلتنگی نفسم بالا نمی یاد. اونقد رو اون مثبته کلیک می کنم که گونه هاش رو می تونم حس کنم ، می تونم تو نگاه ش غرق بشم، اما دلتنگی من با این دلتنگی یه تفاوت اساسی داره اونم اینه که مامان من خیلی خیلی دوره و متاسفانه دیگه هیچوقت نمی تونم حسش کنم و تو بغلش گم بشم.خوبی دلتنگی ها و دوری های دیگه اینه که حداقل می دونی طرف زنده است و داره نفس می کشه، خوشحالی به شادیش و موفقیت ها و ... اما امان از روزی که دیگه نفس نکشه حاضری لحظه لحظه زندگیت رو بدی تا یه بار دیگه ببینیش. کاااش مامان منم ازم دور بود اما زنده.

lili

دلتنگی،بیتابی،بی حسی،شاکی و فراری از زمین و زمان ،عصبانی از اینکه چرا نمیتونی واسه خودت کاری بکنی،چرا باید اینقدر درگیر بشی تا نتونی از زندگی لذت ببری،دلت میخواد fading silently گوش بدی همراه همون فید بشی یه جوری که هیچکس نفهمه...

شيدا

بي شك
او بي من خواهد زيست
من نيز بي او به يقين خواهم زيست
ليك در اين ميان
زندگي
اين خود زندگي ست كه لب چشمه عطشناك ميماند
پايدار باشي آقاي خوش تيپ

و باید یه ضربدر بزرگ قرمز روی این ضرب المثل کشید که هرکه از دیده برفت از دل برود...

لیلا

من کاملا عمق نگاه و دلتنگیت رو حس می کنم .

بهار

عطری در گرمی رگ های م جا به جا میشد
او دیگر نبود
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود
دیگر نبود
و من زمزمه ی خون را در رگ های م می شنیدم
شور برهنه ای بودم
و او دیگر نبود
گم شده بود
....

لیلی

دردی بدتر از درد بی هم زبانی !

درد نداشتن محرم اسرار...

کسی که نتوانی مشورت کنی ؟

و دیگر نمی دانم چه کنم ...

آیا کسی هست فریاد رس

حتی جر‌‌أت گریه هم نیست...

در قاب تاریخ مانده ام.................


ضمنا خیلی خوبه که بتونیم یه جایی از دلتنگیهامون بگیم اما اون آدمایی هم که گفتی با درد دلتنگی غریبه اند به نظر من اینطور نیست خصوصا در آقایون که انگار یه قانون نانوشته است که مرد نباید از دلتنگیاش بگه برای همین آقایون کمتر حرف میزنن ...........اما دلتنگی دلتنگیه دیگه زایمان نیست که زن و مرد داشته باشه.

amin

وای وای چقدر قشنگ و به موقع بود...
دیروزیم محشر بود اومدم کامنت بذارم کاری پیش اومد گفتم شب میذارم که درس خوندن فرصت نداد.
اینجا ایران است صدای از پشت یک سوم
مطمئنی زنگ زده بودی؟؟؟
اونجایی که گفتی
*خانوم که متوجه ناراحتی مرد شده. یه کمی خودش رو جمع‌و‌جور می‌کنه، کاغذهای پخش‌و‌پلا رو مرتب و خودکار آبی‌رنگ رو میذاره روی دسته‌ی کاغذها، دیگه حتی با ناخن‌هاش هم بازی نمی‌کنه* حدس زدم خودت باشی.
منم یه بار بعد مدتها فکر کنم مرداد یا شهریور بود که بعد دو ماه رفتم فیلم خاک آشنا رو ببینم تو اریکه(3بار یه چیزه 3حرفی خوردم سه حرفی شدم پیشه رفقا برگشتم) که بلیطش رزرو کرده بودم ولی کیف پول یادم رفته بود رفتم بلیطارو بگیرم دست کردم تو جیبم نه از کیف پول خبری بود نه از یه قرون پول چیزی پیدا نکردم حالا پیش دوستان که به امید من اومده بودن پولشون کم بود رسما همونجا 4تایی خوردیم همون سه حرفیو تف کردیم برگشتیم، اما اونا خوردن منم همونجا شبیه همون چیزه شدم.
خیلی بد شد.
اینو گفتم که زیاد ناراحت نشی پیش میاد

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...
بیهوده این رودخانه بزرگ
موج برمی دارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...
جاده ها که امتداد می یابند
بیهوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت ...
دل تنگیها، غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست ...
بیهوده تو را دوست دارم ...
بیهوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد ...

سلام
به نظرم این rss سایتت دچار مشکله ... من هر چی خواستم وارد گودرم بکنم گفت فید موجود نیست ... راهی هست که بشه rss سایتت رو پیدا کرد ؟؟
***************************************************************
k1: RSS رو بزودی همينجا توی كامنت می‌نويسم.

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت ازمون تلخ زنده به گوری

فک کنم این شعر شاملو حق مطلب و ادا کنه

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت ازمون تلخ زنده به گوری


فک کنم شاملو حق مطلب و ادا کرده

امیدوارم یه روز دوباره ببینیش... بی خود می گن : یه وقتی این اتفاق می افته که دیگه خیلی دیره... هیچ وقت دیر نیست برای دوباره دیدن اونی که دوستش داری...

سلام... يه پست شبيه اين داشتي در مورد عكسي كه نمي دونستي كي انداختتش... لب پنجره بود طرف....
ببخشيد... بنده به دلايلي كه خودت مي دوني همه پست هات رو خوندم از اول خوندم.....ولي كلا كيوان ميدوني حال و هوات چرخشيه......تكرار ميشه...!

مهر

دلتنگی غریبانه تر وقتی هست که دیگه هیچ عکسی نداری که بتونی روش زوم کنی و بیچاره دلی که باید تو رویاهاش اون چشما و نگاه مهربون و صدای محزون و گرفته مردونه رو که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه واسه خودش مرور کنه ،کاش این دوری ها نبود.

دنیا

ای خدا بگم چکارت کنه این همه نوشته رو کی بخونم؟؟؟!!!!!!

yeki hamin nazdiki

کیوان جان حالا چرا اینقدر ناراحتی؟؟؟؟؟؟؟بالاخره یا خودش میاد یا نامش!!!!!!!

et

ای بابا، مثل اینکه ما دیر رسیدیم! ببینم این آقا مازیار که هنوز شوهر نکرده؟ ببخشید زن نگرفته؟ کیوان پاشو یه آستینی بالا بزن دو تا جوونو بهم برسون بلکه تو هم از این دلتنگی در بیای.

زیتون

اتفاقا خیلیا با این نوع دلتنگی زندگی میکنن.وقتی توعکساش دقت میکنی که مثلا پاشو کدوم قسمت فرش گذاشته بود،بعد میری و اون قسمت فرشو دوباره نگاه میکنی و دست میکشی...یا ادکلنشو بو میکنی و حس میکنی کنارته و داره بخودش ادکلن میزنه...وقتی از عمق وجودت صداش میکنی ولی جوابتو نمیده..وقتی توی رویا حسش میکنی وفکر میکنی هنوز زندست و بیدار میشی وحسرت اون چند ثانیه شیرینو میکشی..وقتی که هیچکس و هیچ چیز نمیتونه خلآ وجودشو پرکنه..وقتی که اونقدر به عکسش نگاه میکنی که چهرش بخاطر اشکت تار و مبهم میشه ...اونوقت میفهمی که ممکنه آرومتر شده باشی ولی هنوزم دلت براش تنگ میشه ونه رفتنشو باور کردی ونه به نبودنش عادت و اینجاست که دلت واسه هموناییم که هنوز کنارتن پر میکشه ...

درنا هستم

روزگار غریبیست نازنین....
چی بگم؟ آدم در برابر حرفای تو چیزی نگه به نظرم خیلی بهتره و البته حس کلامت پایدارتر!

زهرا

ببینم حالا که بحث شیرین مازیاره یکی هم بگه کیقباد چیکاره اس! (کیوان ببخشیدا برای این پستت کامنت به این بی ربطی گذاشتم آخه گفتم فرصتو نباید از دست داد)

خودم

بدترین نوع دلتنگی اما
برای کسی ست
که در کنارش باشی
اما بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
...
...

نیما غم دل گو غریبانه بگرییم...
سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم.

پری

لعنت به این دنیایی که واسمون درست کردن یا درست کردیم، نصف عمرمون رو باید تو متر کردن فاصله ها و خفه کردن حس دلتنگیمون بگذرونیم

یه چیزی بگم؟ حس‌م میگه این دلتنگی‌ت ناامیدانه‌اس، خیلی زیاد. برعکس دلتنگی‌های قبلی که همیشه توش یه رگه‌هایی از امید رو میشه پیدا کرد.

دلتنگی
درد داره
لامصب
...

saghar

هر روز خدا رو شکر کن که زندس ،نفس میکشه،می خنده،...
به این فاصله ها ،به این دلتنگی ها ،این و هم اضافه کن ...
بدونی داره سخت نفس می کشه... پیشه خودت بگی نکنه نفسای اخرشه ؟؟؟؟
اونقدرم فاصله ت ازش زیاد باشه که نتونی نگاش کنی ،نتونی دستشو بگیری، نتونی تو نگاش خیره شی ...
اون وقته که دیگه هر چی اون +و بزنی بازم بهش نزدیک نمیشی...
انتظار بکشی انتظار بکشی بکشی ...
ولی پایانی نداشته باشه ،ندونی پایانش چیه...
و هیچی تو این لحظه ها ارومت نکنه...هیچی....

نبینم دلتنگیتووووووو...

baran

من الان غرق همین حسم ، اونقد که حالم اصلن خوب نیست ولی شاید هیچکس هیچ وقت نتونه دلتنگی اون یکی رو حس کنه :(

saghar

دگران چون بروند از نظر از دل بروند ،
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
سحر جان حکایت کیوان م اینه...

احسان

حرف دلم رو زدي
حرفي كه چندين ساله گه بايد زده ميشد اما...
واقعا زيبا بود

هیچ دقت کردی چه زیبا احساسات خواننده های وبلاگت همراه باحسی که شما بهشون منتقل می کنی موج بر می داره.جمعی با بهانه دلتنگی شما دلتنگ شده اند و هر کس به یاد غمی دور یا نزدیک آهی کشیده .غریبه ها رو رها کن آنهایی که جنس دلتنگیت رو نمی شناسند.
تو این دنیا آدمهایی که همدیگر رو می فهمندخیلی زیادند فقط باید خوش شانس باشی و زود از کنارشون رد نشی.

هيچ دقت كردي وقتي كيوان مي‌خواد از احساس واقعي خود نويسنده بنويسه پُستاش عنوان نداره

آفتاب

ای بابا باز که پریود شدی تو....

زهرا

منم خيلي وقتا دلتنگ مي شدم ولي يه بار دلتنگيم يه جور ديگه بود. انگار تمام وجودم دلتنگ بود. يهو يه چيزي مثل معجزه اتفاق افتاد.انگار اونم دلتنگ من شده بود! باورم نمي شد كه يه پيغام داشته باشم از طرف كسي كه خيلي خيلي ازش دور بودم.يه دوري عاطفي! از اون به بعد هر وقت همونجوري دلتنگ مي شدم يه اتفاق مشابه مي افتاد! ديگه يقين پيدا كردم كه دل به دل راه داره! مطمئن باش هروقت تمام وجودت دلتنگ شد اونوقته كه شيريني دلتنگي رو مي فهمي

شايد يك جور نمك فلفل زندگي باشد اين نوع دلتنگي ها.
چون من نمي تونم چيزي را تصور كنم در دنيا كه چاره نداشته باشد ولي چون اين دلتنگي را چاره اي براش پيدا نكردم گذاشتم به حساب بايد هاي زندگي.

اين نوشته ممكنه كمي بي ربط بنظر برسه ولي بايد مي گفتم.راستش فردا من از واحدي كه در آن كار مي كنم به واحد ديگري منتقل مي شوم و اين چندروز سخت مشغول تحويل دادن كارها و اسناد و مدارك و از همه سخت تر پاكسازي كامپيوترم هستم .دوستان شاغل مي دانند كه كيسي كه چند سال باهاش كار ميكني و مسلما در مواقع بيكاري به همه جا هم سرك ميكشي چقدر فايلهاي متفرقه ،عكس و اي بوك و همه چيز توش جمع ميشه ،خلاصه مي خواستم بگم كه اين چندروزه كلي رايت كردم،كلي دسته بندي كردم و كلي پاك كردم منجمله آدرسهاي فوريتم رو.ولي دو تا آدرس را نگهداشتم وتا آخروقت امروز نگه ميدارم يكي بلاگفا و ديگري از پشت يك سوم.بلاگفارو براي وبلاگم كه تار عنكبوت بسته و دومي رو براي اينكه مي خواهم تا آخرين لحظه باهاش باشم.بنظر من ماآدمها نسبت بهم مسئوليم و بايد براي كارهايي كه ديگران برامون انجام ميدن اگر كاري نميتونيم بكنيم حداقل تشكر كنيم و حس مثبت و انرژي مثبت حاصل شده رو به طرف مقابل انتقال بدهيم.من اينجا از كيوان بابت تمام نوشته هاش كه باعث شده گريه كنيم،بخنديم،حسهاي فراموش شده مون رو بياد بياريم، آدمهايي رو كه مي خواستيم از ذهنمون پاك كنيم دوباره توقلبمون نگه داريم ،كمي بايستيم و در اين دنياي پرسرعت و هياهو بجاي فكركردن به روزمرگيها به معاني ديگه اي هم فكركنيم تشكر مي كنم، لازم بود كه اين حس مثبتم رو انتقال بدم و حدس ميزنم كه فقط من نيستم كه اين حس و نظر رو دارم.
ختم كلام اينكه من اين وبلاگ و بقول يكي از عزيزان صاحاب وبلاگ! وچند تايي از خوانندگان را كه اسمشون رو نمي برم ولي از رو نوشته هاشون حس خوبي نسبت بهشون دارم خيلي دوست دارم.
ببخشيد چقدر حرف زدم!

لهام

حس قشنگیه ولی توش اصلا رگه ای هم از امید وجود نداره.

PINK

آقا بیا از پیکان 54 حرف بزنیم هان ؟

الهام

الهییییییییییییییییییییییییی
چقدر دلتنگ

amin

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز / باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست / وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست / آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا / من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم / دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود / آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول / آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام / مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما / گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

آرامش یعنی
بدونیم توی هر قدم
دست ه خدا تو دستامونه
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دستامونو ول نکن
---------------------**************-------------------
تا متنتو خوندم یاد این جمله افتادم
ببخش اگه بی ربط بود

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را...

ارسال نظر