گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ونك ... ونك يه نفر ... ونك ... ونك ميری آقا؟
اينها رو رانندهای میگه كه توی سرمای پاييزی كه همه خودشون رو با كاپشن و شالگردن، پوشوندند، فقط يه لا پيرهن آستين كوتاه راهراه پوشيده و سيگار روشنی دستشه و يه كتی هم به در ماشينش يله داده و در حاليكه ونك ونك میكنه، دودِ سيگارش رو فوت میكنه بالای سرش و مشتاقانه هم رَدش رو میگیره تا ببينه دود به كجا ميرسه.
از همون چند قدمی ماشين، سری بعلامت تائيد تكون میدم. راننده پْک عمیقی به سیگار میزنه، جوری که انگار میخواد شیرهش رو بکشه و بعد سیگار رو میندازه کف آسفالت خيابون و میگه: دَمت گرم، بشين بريم.
سلامی میکنم و میشینم روی صندلی عقب. عادت دارم. سوار تاكسی كه ميشم، حتماً سلام میكنم. مثل اين دهاتیهايی كه تازه اومدن شهر! نفر آخری هستم كه نشستم توی پرايدی كه باندهای ضبطش هر كدوم قدِ يه خربزه مشهدیاند. يه خانم حدود سی ساله كه سرش رو تكيه داده به پشتی صندلی و چشمهاش رو هم بسته، نشسته صندلی جلو. يه پسر بيست و سه چهار ساله كه انگاری كارگر ساختمونییه، از همينهايی كه بعد از كار، موهاشون رو آبوجارو میكنند و ميزنن به خيابون و ميدونهای شهر رو بیهدف راه ميرن و ويترين مغازهها رو نگاه میكنند و فرصت كنند توی شلوغی پیادهروها، دختر و خانومها رو هم انگشت میکنند نشسته پشت راننده و يه آقای مُسن، حدود 60 ساله با کُتی کهنه و قدیمی و کلاه شاپوی طوسی هم وسط، بین من و پسر نشسته. جواب سلامم رو فقط آقای مُسن میده. در جواب سلام، عَلیکُماَلسَلام بلندی میگه، جوریکه خانومی که جلو نشسته برمیگرده و عقب رو نگاه میکنه.
به محض اینکه ماشين راه میوفته، از پشت سرم يه آهنگ تندِ بند تومبونی با صدای بلند تو ماشين پخش میشه و بعد از اون، راننده انگار تمام حركت و وجنات و سَكناتش رو با ريتم آهنگ تنظيم میکنه. اونقدر گاز میده تا جون ماشین دربیاد و تا به اون ریتم مورد علاقهش نمیرسه به ماشين دنده نمیده. توی جيبم دنبال MP3 Playerم میگردم. جا تنگه و بايد اينور و اونور بشم. برای اینکه جیب شلوارم رو بگردم مجبور میشم به صندلى جلویی که خیلی هم اومده عقب فشاری بیارم. احتمالاً زانوم از لای دندههای خانومی که جلو نشسته و چشماش رو بسته رد میشه و میرسه یه جایی دور و بر کبد و لوزالمعدهاش! که خانوم با اَخم و تَخم برمیگرده و نیمنگاهی بهم میکنه. سريع میگم: ببخشید.
توی جیب شلوارم نیست. جیبهای کاپشن رو اینبار محتاطانه میگردم. باز یه کمی تکون میخورم و اینبار آقاهه نگام میکنه. میگم: ببخشيد و دوباره جيبهام رو میگردم.
پیرمرد میگه: ورزيشچاری؟! میگم: اِی.
ـ معلومه ... ماشالله گـُنده موندهیی. فوتبال بازی میچُنی؟!
امپیتری پلير رو از توی جيب پيرهن جير مشكیم پيدا میکنم. سيمها بهم پيچيده. كتاب عزاداران بَيَل ساعدی رو میذارم روی پام تا سيمها رو از هم باز كنم.
برای راننده، انگار كه همهی چراغهای این شهر سبز سبزه! خانومیكه جلو نشسته بعد از هر ترمز ناگهانی، چشمهاش رو باز میكنه و نگاه چپچپی به راننده میكنه و دوباره سرش رو ميذاره روی پشتی صندلی و چشمهاش رو میبنده. پسر كارگر بدون اینکه حرفی بزنه، سرش رو با آهنگ تکون تکون میده و زل میزنه به خيابون و انگار كه از همونجا داره تموم ويترين و تن و بدن زنهای شهر رو میلیسه.
_ موبايلته؟! پیرمرد این رو میگه و در حاليكه میخنده با سرش امپیتری پلیر رو نشون میده و میگه: چه خوشگله.
_ موبایل نیست. امپیتری پليره!
_ هان ... چیچی پليچر؟
با بیحوصلهگی میگم: چيزه ... يعنی دستگاهییه که آهنگ پخش میكنه.
پیرمرد عينهو خری كه به نعلبندش نگاه کنه، بدون اینکه چیزی بگم بر و بر نگام میکنه و بعدش رو میکنه به راننده و میگه: خوش انصاف، اون ضبطت رو خاموش كن بذار آهنگهايی اين فوتباليست رو قوش كنيم. راننده از آينه عقب رو نگاه میکنه و همزمان صدای ضبط رو کم میکنه و میگه: چی ميگه پدر جون؟!
_ ميچم اون سگمصب رو چم كن. بابا قوشمون داگون شد. پسر تو مگه چری اينقدر صداش رو بلند کردی؟!
راننده صدای ضبط رو كم میکنه و نيم نگاهی به خانومی كه جلو نشسته و چشمهاش رو بسته میکنه و میگه: پدر اعصاب مَصابت تعطيلهها.
پيرمرد بدون اينكه بفهمه راننده چی میگه رو به من میکنه و میگه: خب حالا یچی از اون آهنگ خوشگلات رو بذار قوش كنيم ... دلچش هم داری؟!
خانمی كه جلو نشسته مثل تموم خانمهای دنيا حس كنجكاویش تحريك میشه و برمیگرده عقب رو نگاه میکنه. میگم: پدر جون اينكه ضبط نيست برای همهمون آهنگ پخش كنه. من فقط خودم میتونم گوش كنم.
_ يعنی چی فقط من میتونم قوش کنم؟! شما تهرونیها چرا اينقدر خسيس هستين؟ خب بذار ما هم قوش كنيم، مگه چیت ميشه.
پسر كه تا الان ساكت نشسته، با پیرمرد به تُركی شروع به صحبت میکنه. پس اینها پدر و پسر بودن! ظاهراً پسره از دست باباش ناراحته و داره بهش توپ و تشر ميزنه. لازم نیست ترکی بلد باشم تا بفهمم چی میگن. پیرمرد بدون در نظر گرفتن مسایل اخلاقی و اصول تربیتی نوجوانان و جوانان و بدون اينكه به عاقبت اين تحقيرهای توی جمع فكر كنه، زروُرما به معنی زر نزن به پسر میگه و مکالمهشون تموم میشه!
ـ حالا دلچش هم نداری عيبی نداره. هايده بذار. چوخ ياقچی ده ...نور به قبرت بباره با اون صدات ... والله!
ـ پدر جان والله بخدا نمیشه. این باند و دَم دستگاه نداره که برای همه پخش کنه.
پیرمرد در حالیکه مشخصه از دستم ناراحت شده میگه: آره دیگه این چُسمثقال زورش کجا بود که بخواد آهنگ پخش کنه. و بعد رو به راننده میکنه و میگه: خوش انصاف، تو دلچش نداری؟!
ـ نه پدر ما از این قرطی مرتیها گوش میکنیم. و بعد دوباره صدای ضبط رو بلند میكنه و ميگه: صفر صد و یازده، یاس، میخوای برات شاهین نجفیان بذارم؟ زد بازی دوست داری؟! و بعدش خودش میزنه زیر خنده و زیر لب و آروم تکرار میکنه. دلچش ... دلچش.
گوشیها رو میذارم توی گوشم. شهیار قنبری میخونه. پیرمرد برمیگرده و با تعجب نگام میکنه. صداهای نامفهوم و خشخشی که از گوشی بیرون میاد براش عجیبه.
سرم رو تکیه میدم به ستون ماشین که توی هر چاله چولهی میوفته سر و صداش بلند میشه. هنوز شهیار، آهنگ اول رو تموم نکرده و قهوهی سن میشل دستشه که امپیتری پلیر خاموش میشه. مُردهشور این حواس من رو ببرند که باز یادم رفته شارژش کنم. گوشی توی گوشم هست و در نمیارم. حال و حوصلهی حرفهای پیرمرد رو ندارم. همونجوری که سرم رو به ستون تکیه دادم چشمهام رو میبندم و به آهنگهای تند و آبدوغخیاری ماشین گوش میدم.
پیرمرد که انگار از من بکلی ناامید شده، یکی دو باری نگام میکنه و وقتی میبینه گوشیها توی گوشمه، فکر میکنه هنوز دارم آهنگ گوش میکنم. نمیدونم کدوم خواننده است که اینجور عر میزنه. خیابونها شلوغند. ماشینها پشت سر هم بوق میزنند. عابرها بدون توجه به چراغ سر چهارراه از وسط ماشینها رد میشن. راننده از وسط خیابون و بدون توجه به ماشینهای روبرو و چراغهایی که براش هی روشن و خاموش میشه پاش رو گذاشته رو گاز و ویراژ میده.
پیرمرد کلاهش رو روی سرش جابجا میکنه و بعد دستش رو به صندلى جلویی میگیره و خودش رو میکشه لای دو تا صندلی و به راننده میگه: تو قاپ صندوق رو میبینی؟
راننده میخنده و میگه: نه پدر جون من شبها که میرم خونه فقط PMC نگاه میکنم.
پیرمرد رو به خانمی که جلو نشسته میکنه و میگه: خانوم شما قاپ صندوق رو میبینید؟
خانومه چشماش رو باز میکنه و میگه: بـلــــــه؟ و اين بله ش رو خيلی هم بلند و كشيده ميگه.
ـ گاپ صندوق ... گاپ صندوق رو میبینید؟
راننده رو به خانوم بداخلاق میکنه و میگه: گاو صندوق رو میگه. همون سریالی که شبها شبکه 5 نشون میده.
خانوم سی سالهای که جلو نشسته میگه: ای بابا شما هم چه دلخوشی داریدها و دوباره سرش رو تكيه ميده به صندلی و چشمهاش رو میبنده.
پیرمرد بدون توجه به حرفهای راننده و خانومه میگه: ولی من میدونم گـُلامرضا دزد نیست!
لبخندی میزنم و گوشیها رو درمیارم. پیرمرد نگام ميكنه و میگه: خواب بودی؟
_ پدر میخواهی آهنگ گوش كنی؟!
_ دلچش هم داره؟!
_ دلكش نه ولی دو تا آهنگ از هايده هست. گوش میكنی؟
پيرمرد با خوشحالی ميگه: گربونت بشم و سرش رو مياره جلو تا گوشیها رو بچپونم توی گوشش.
راننده سيگاری روشن كرده و با دست چپش نوك سيگار رو از لای شيشه داده بيرون تا دودش نياد تو ماشين. خانومی كه جلو نشسته به صندلی تكيه داده و چشمهاش رو بسته. پسر كارگر با هر آهنگی، سرش رو هی تكون تكون ميده و زُل زده به خيابون و مغازهها. كتاب عزاداران بيل رو باز میكنم.
دمدمههای غروب بود كه مشدی جبار وارد بَيل شد. بَيلیها در ميدانچه پشت خانهی مشدی صفر نشسته بودند دور هم و گپ ميزدنند.
كدخدا تا مشدی جبار را ديد گفت: يالله مشدی جبار سفر بخير. تو شهر چه خبر بود؟
مشدی جبار گفت: تو شهر خبری نبود. هيچ خبر نبود.
خیلی قشنگ بود کلی خندیدم
*ـ پدر جان والله بخدا نمیشه. این باند و دَم دستگاه نداره که برای همه پخش کنه.*
اینجا باید میزدی زیر گریه.
ولی اگه من بودم اول
به راننده می گفتم سیگارشو خاموش کنه که سر درد نگیرم. بعد
سرمو تکیه نمی دادم به ستون ماشین و بخوام صدای ماشینها رو گوش بدم ، ازون جایی ترکی بلدم یکم می گفتم یکم سر به سر ش میذاشتم میخندیدم.
کتاب عزاداران بیل و نخوندم
ولی میگم شهر هیچ خبری نیست همه ناراحت و پریشونند...
شاید فردا رفتم انقلاب کتاب ساعدی رو خریدم و خوندم چون تا حالا نخوندم.
سلام کیوان جان
من یه خواننده ی جدیدم
خیلی نوشتنتو دوست دارم واقعا همونیه که همیشه میخوام بخونم
آرشیوتو هر روز میخونم تا همش تموم شه
شاد باشی
***********************************************************************
k1: خوش اومدين.
خصوصیات روانشناختی شخصیتهای داخل تاکسی رو خیلی خوب تونستی در بیاری ، مخصوصا راننده تاکسی رو ،پتانسیل داستان کوتاه شدن رو داره ، روش فکر کن.
زر وُرمری نداريم تويه تركي..... درستش زروٌرما هست
بگذريم....
قشگ بو د مرسي
**************************************************************
k1: درستش می كنم. مرسی.
این نوشته ات بی نظیر بود بخصوص تلفیق زیبایی که تو پاراگراف آخر مابین موضوع و کتاب عزاداران بیل انجام دادی. خیلی وقت ها معنای واقعی زندگی رو، خوشبختی رو، دلتنگی رو و... می شه لابه لای نوشته هات و واژه هات پیدا کرد.
و همین تو شهر خبری نبود باعث شد که این داستان رو بنویسی... خیلی این دید جزئی نگرت جالبه...
چه ساده و روان... هر روز و هر روز سوار این ماشینهای خطی می شم ، اما تا بحال انقدر به همسفرهای این سفر کوتاهم دقت نکرده بودم. باعث شدید دقیق تر نگاه کنم. (( راستی... گریم خوندم و چهره پردازی تئاتر انجام می دم ))
من یه کم حیرون شدم، مگه تو شارژ ام پی تری پلیریت تموم نشده بود؟!
خیلی قشنگ می نویسی.
*************************************************************
k1: فكر نمی كنم چيز حيرون كنندهای داشته باشه.
حالا ديگه هم شهريهاي ما رو ميذاري سر كار؟؟ گوشي ام پي تي پلير خاموش ميذاري تو گوششون؟ جاي خودم خالي. 30-40 تا آهنگ هايده داشتم بهش بدم گوش كنه. خلاصه كه "ياپما اوقلان ! ياپما! "
*******************************************************************
k1: اوقلان كه ميشه پسر ولی پايما نميدونم چی ميشه؟!
من خیلی وقته اینجا رو می خونم.شما عالی می نویسد.با عرض پوزش یه اشکال:شارژ mp3 تموم شد ولی آخر داستان به پیرمرد داده میشه تا هایده گوش کنه.حواستون نبد یا منظور خاصی داشتید؟
نگید که میخواستید ببینید حواسمون بوده یا نه؟
ممنون نوسنده ی خوب کم ادعا آقای کیوان
***************************************************************************
k1: منظور خاصی داشتم.
الان ، ايني كه فتانه خانم نوشته ته كامنتش ، معني بدي ميده كه !
******************************************************************
k1: من كه ترك نيستم نميدونم چی نوشته.
وجداناً پیرمرد بنده خدا رو گذاشتی سرکار! اونم با امپیتری پلی که شارژ نداشت هایده گوش بده...!
سلام
"سلامی میکنم و میشینم روی صندلی عقب. عادت دارم. سوار تاكسی كه ميشم، حتماً سلام میكنم. مثل اين دهاتیهايی كه تازه اومدن شهر!"
این خصوصیت "دهاتی" تو بعضی کشور ها و شهرهای مدرن جهان هنوز وجود داره و هیچ هم چیز بدی نیست! اینجا که من هستم به راننده اتوبوس هم سلام می کنیم و موقع پیاده شدن هم ازش تشکر می کنیم. راننده ها هم در مواقعی که تو بعضی مسیر ها راننده ها عوض می شن از مسافر ها خداحافظی میکنه و براشون روز خوبی رو آرزو می کنه. این دهاتی گری نشونه ادب و احترامه. من اون ساعت هایی که از سر کار بر می گردم یک راننده اتوبوس همیشه راننده اون خطی هست که سوار می شم. حسابی چاق سلامتی می کنیم و حال و احوال می پرسیم با اینکه نه اون میدونه من کیم نه من می دونم اون کیه! حالا فکر کن من همش نگرانم این عادت نشه برام اگه برگشتم ایران هم این کار رو بکنم (تو رو خدا فکر کن، همه میگن چه دختر پر روی زبون بازی... )
خلاصه که دهاتی بازی در دهکده جهانی امروز میتونه نشانه ادب باشه قربان.
************************************************************************
k1: خب بايد قبول كرد كه همه هم مثل شما دنياديده نيستند S جان!
پارميدا جان حرف در نيار، قربونش! "ياپما" با ديكتهي "Yapma" از مصدر "Yapmak" همون "اِلَمَ" خودمونه. يعني "نكن". البته "ياپما" رو تركهاي استانبول استفاده ميكنن. من بعد از زدن دكمه "ثبت نظر" متوجه شدم كه ترك بازي در آوردم :) خلاصه كه آقا كيوان "نكن پسر ! نكن!" هيچ حرف بدي هم نبود. اسنادش هم موجوده :) توي لينك زير "Yapma" رو ترجمه كن. رايج ترين معنيش هم تو تركي همين Stop it و Cut it out هست.
http://translation.babylon.com/Turkish/to-English
بجان فاميلامون من به خودم جسارت نميدم به كسي همينجور يلخي توهين كنم.
********************************************************************
k1: خب فتانه شانس آوردی با سند و مدرك نشون دادی كه بهم فحش ندادی وگرنه می گشتم هر جای اين دنيا بودی پيدات میكردم و اونوقت ...!!! بله.
منم نظر s جان رو دارم.
طفلی دهاتی ها هر چیزی که از دیدمون جالب نیست و وصل می کنیم به دهاتی ها
مثلن یکی رو می خوان آدم حساب نکنن میگن طرف دهاتیه !
به نظر من فرهنگ به شهری بودن یا روستایی بودن نیست.
چه خوب از اتفاقاي ساده رو داستان مي كني ...ايول
راستي من اون يكي رهام ...با اون رها فرق مي كنم!!
********************************************************
k1: اين رها كدومه؟ اون رها كدومه؟!
ای بدجنس ، مشتی یک سوم D: چه خبرا ؟؟؟؟؟
همه محو سبک روون و شخصیت ها و ال و بل ات شده اند غافل از اینکه تو خیلی بدجنس خوبی هستی.
تو شهر عزاداری و تو تاکسی به اندازه ی یک جشن بزرگ بزن و بکوب و دلچش و گمیشی و هایده و آب و جارو و دل ای دل.
اصلا به ما چه . ما راهمون رو می رویم. اونهم فقط تا ونک. اونها که پاره می کنند ، خوب خودشون هم وصله کنند.
خیر نچسبید. این نوشته رو باید یکی که بلده! واسم بخونه تا بهم بچسبه. حالا از کجا پیدا کنم؟!
آخه اینجا که تهران! نیست تا خودم بتونم لهجهه رو تو ذهنم زنده کنم.
چه علاقه وافری داری به "لای دو تا صندلی"!
************************************************************************
k1: يكبار لای دو تا صندلی گير كردم و بعدش ... خب خاطرات خوب و بد هر دوتاش توی ذهن باقی ميمونه .... اصولاً لای هر چيزی خيلی خوبه!
درشهرخبري نبود!!!به نظرم بعضي وقتها فوق العاده اي از عزاداران شهر تاهيچ خبرت عالي بودالبته به جز"سلامی میکنم و میشینم روی صندلی عقب. عادت دارم سوار تاكسی كه ميشم، حتماً سلام میكنم. مثل اين دهاتیهايی كه تازه اومدن شهر! "
راستی کیوان منم عادت دارم وقتی تو تاکسی وارد میشم سلام می کنم ولی فرقم با کیوان در اینه که من خودم دهاتیم!
جالبه که با هر تاکسی سواری (مساقر کش سواری؟؟) تو تهران یه سناریو ، با چند تا سوژۀ ناب توسط مردمانِ همون شهر به زیبایی اجرا میشه!
پایه ثابتش هم اون راننده ست که همه چراغا یه 20 سالی هست براش سبز ِ سبزن!
اون صحنه" زانو تو دنده های آدمی که جلو نشسته" بدجوری برام آشنا بود ،سعادت اینو داشتم که هم زانوهام بره تو دنده جلویی هم یه فوچبالیستی مثل کیوان، سراسر مسیر زیبا و دوست داشتنی انقلاب تا تجریش رو(اونم تو ترافیک نمایشگاه کتاب) زانو در کمر ،تحمل کنم!البته دقت کن کیوان جان که اون زمان از تجملات کنونی در تاکسی سواری خبری نبود و 100% یه بحت برگشته ای هم کنار بنده دقیقا روی ترمز دستی کوفتیِ پیکان نشسته بود و هر چند دقیقه ای هم دنده برای عوض شدن مسیر پهلو -ران-زانوش رو با فشار طی میکرد.عقبی ها هم معمولا مشغول بحث هایی بودن که مشکلات مملکت رو ابتدا تحلیل و سپس حل می کرد...چنین نمایش نامه ای رو جای دیگه ای از دنیا ندیدم.مخصوص خیابونای تهران ِ و بس.
اولش که تعریف میکردی کلی دلم تتگ شد واسه اون صحنه های آشنا...اما به آخراش که رسید ،سردردی که اون وضع فشار جسمی و بوقو موسیقی رو اعصابو تراقیک و احتمال قوی هجوم انبوهی از بوهای نامطبوع و از همه بدتر اون پیرمرد سمج ور دلِ آدم ممکن ایجاد کنه بهم دست داد به اینا تموم شدن شارژ MP3 Player رو هم اضاقه می کنم که همیشه برای من ضدِ حال بوده و هست.
دمت گرم خیلی خوب تصویر کرده بودی ،رفتم تو محیط و سردردش رو هم حتی گرفتم و اومدم!
آخیش جیگرم حال اومد ! دلم واسه پستهای بلند و کلفتت تنگ شده بود!
راستی منم هروقت سوار تاکسی می شم سلام میدم .فقط یه دفعه اینکارو نکردم که اخرش خیلی خجالت زده شدم.ماجرا از این قراره که یه روز که از سر کار برمیگشتم خونه و منتظر تاکسی بودم یکی از مشتری هامون که سوار تاکسی بود منو کنار خیابون دید و به راننده گفت نگه داره و منم سوار شدم و اینبار سلام ندادم.وسط راه متوجه شدم که این نفر جلویی پدر مشتریمونه .خیلی خجالت کشیدم .موقع پیاده شدن هم از من کرایه نگرفت چون آژانس بود! در کل سلام کردن چیز خوبیه.
************************************************
k1: امیدوارم بلندی و کلفتی این یکی باب میل بوده باشه!
صبح دوشنبه ای کلی با این نوشتت حال کردم ، مرسی کیوان جان .
سلام دوباره
باور کنین غرض ادعای تلویحی دنیا دیدگی نبود، فقط به فکرم رسید که دنیا خیلی جاهاش دهاتیه باهاش مشکلی نداره که هیچ استقبال هم می کنه ازش. باور کن ما ها اگه تو خیلی چیزها بر می گشتیم به بعضی آداب دهاتی خودمون ( منظورم ندانستن آداب و بی فرهنگی که احتمالا با این کلمه درست یا نادرست به ذهن خیلی هامون میاد نیست) خیلی مسائلمون حل می شد.
اصلا همین سلام و چاق سلامتی، خودم که اعتراف کردم. اگه تو ایران بخوام با یه راننده تاکسی یا اتوبوس این جوری سلام و احوال پرسی و تشکر بکنم که اینجا می کنم (که همه می کنن) احتمالا فکر می کنن به عنوان یه خانم یا یه تخته ام کمه! یا زیادی مشنگم! یا پر روام و قصد و غرضی دارم! البته که شما آقایون این مشکل رو ندارین تو ایران نه چون آقا هستین ، چون تو ایران راننده خانم هنوز کم داریم. در اونصورت درباره شما هم همین جوری فکر میشد ... حالا از همه این حرفا گذشته من از آخر این داستان خیلی خوشم نیومد. فکر می کنم خیلی "یه هو" یه دفعه داستان جمع شد. بعلاوه که ربط شارژ نبودن ام پی تری پلیر و و سرکار گذاشتن حاجی برای گوش دادن موزیک یه چیزی کم داره که باعث میشه خواننده فکر کنه داستان نکته انحرافی داره یا نویسنده یادش رفته که قبلا گفته دستگاه شارژ نیست!
موفق باشین
(راستی ، بعضی از این دستگاه ها یه وسیله ای بهشون وصل میشه که پخش رو میندازه رو رادیو ماشین، رو موجی که خودت تنظیم می کنی ، بعد اینجوری بقیه هم می تونن آهنگ شما رو گوش کنم... آهان یادم نبود شارژ دستگاه تموم شده، فراموش کن اصلا) :)
***********************************************
k1: راستش نکته ای که باید در رابطه با این داستان یا نوشته بگم اینه که خب خیلی تند و باعجله نوشتم شاید فقط یه ساعت براش وقت گذاشتم. به نظر میرسه که میشه داستان بهتری هم باشه و همونجور که الهه هم توی کامنتهای قبلی گفته اگه شخصیت ها بهتر دربیاد میتونه یه داستان کوتاه خوب باشه ولی سر صبحی فقط خواستم مشقی نوشته باشم قطعاً عیب و ایراد توش زیاده. ولی ممنون از یادآوری و پیشنهادات خوب و سازنده همه دوستان
بنده شخصا یک باریکلای بسیار منفعلانه ای تقدیم شما می فرمایم و ذکر یک نکته خالی از لطف نیست:
آدرس RSS سایتت کجاست که ما پیگیر باشیم؟
***********************************************
k1: http://www.k1-online.com/atom.xml
آقا اجازه! ما هم گاپصندوق نمیبینیم، آخه شبها که میریم خونه فقط "ویکتوریا" و فارسی1 نگاه میکنیم :-))))
************************************************
k1: لیلا جداً از تو بعیده ... من راضی نیستم کسی ویکتوریا رو ببینه و بیاد وبلاگ من رو هم بخونه .... نه ... خدایا این یه فاجعه است. لیلا تو ویکتوریا میبینی؟! کانال فارسی 1 رو میبینی؟! جداً که متاسفم برای همه جامعه وبلاگستان!
حکایت شلوار بالا زدن داهاتی ها شد که وقتی دخترای شهری شلوارارو زدن بالا. فقط با یه شکل و شمایل دیگه .شد یه شرط به اصطلاح با کلاسی .
سلام
کیوان جان چند وقت پیش صحبت از یه کتاب بود و اینکه دنبال مجوز هستی برای انتشار و ...
چند بار شده وقتایی که داستان کوتاه مینویسی چند نفر میان میگن قلم خوبی داری و این صحبتا و شما هم انگار نه انگار ... میره تا یه ماه بعد و داستان بعدی
منم هر بار راستشو بخوای حسودیم میشه و بعد البته ناراحت میشم که با این قلم چرا نمینویسی درست درمون یه کتاب داستان کوتاه چاپ کنی؟
پول مول نداره ولی فکر کنم حس خوبی داشته باشه که آدم از خودش یه اثر جاودان باقی بذاره که هر کی اسم از پشت یک سوم رو میشنوه یاد کیوان بیافته
برای چندمین بار توصیه میکنم بشین فکراتو بکن یه کتابی چیزی منتشر کن
اون مجله هه هم که یه بار منتشر شد ما رفتیم خریدیم نوشته تو توش خوندیم بعد دیگه معلوم نشد چی شد
***********************************************
k1: ای آقا ما کجا و کتاب کجا؟ داستان کوتاه کجا؟ ما و چه به چاپ کتاب؟ اینجا هرزگاهی به وقت دلتنگی صفحه ای سیاه میکنیم همین و بس. رویش هم بطور دائم و با تیم جدید اول هر ماه چاپ میشه که توصیه میکنم حتماً بخونید .... داره مجله خیلی خوبی میشه.
نوشته هاتون رو دوست دارم، مدت هاست که میخونمشون. گاهی بدجور هواییم میکنه، وقتی از کتابفروشیهای جلوی دانشگاه تهران، تئاتر شهر، فیلم و سینما، پائیز تهران و بوی بارون مینویسی! همیشه سبز باشی و سر بلند ، و قلمت برقرار!
آخی کیوان خیلی خندیدم دلم تنگ شد ... باحال بود ... جریان شارژ نداشتن چی شد ...
***********************************************
k1: نگران نباش تا تو برگردی ایران شارژش میکنم!
من هم تا وقتی ایران بودم، تو تاکسی ، اتوبوس، مغازه،.. وارد که میشودم سلام میکردم و خب فکر میکردم که دهاتیم. ولی خوشبختانه، اینجا (کانادا) این امر خیلی عادیه: سلام و روز به خیر همراه با لبخند.
از این اتفاقات تو تاکسی تو این شهر شلوغ زیاد میافته. منم سوار تاکسی که میشم سلام میکنم.بعد خوابم میبره تا وقتی ترمزی چیزی بشه والا راننده بیدارم میکنه. بعدشم که شما هر چه دارید از ترکها دارید! اذیتشون نکنید.
***********************************************
k1: من یه چیزی دارم که با دنیا هم عوضش نمیکنم! اصلاً هم ربطی به ترکها نداره.
ترک زبون نفهم که فرق موبایل با ام پی تری رو نمی دونه و در داستان به غایت بی شعور معرفی شده ..کارگر ساختمون هیز دسمالی کن..راننده تاکسی که اندازه گاوم نمی فهمه قوانین رانندگیو...و شمای ام پی تری پلیردار خوشتیپ ورزشکار باکلاس -که خودشم خوب می دونه سلام دادن اصلا هم دهاتی نیست و چقد هم خوبه-
دلم سوخت...
***********************************************
k1: ای بابا چه عصبانی ... خانم یا آقای دال! شما تا حالا داستان نخوندین توی عمرتون؟!
اره خیلی داغونه این آقای دال!!!!!!!!
نه خبر؟؟؟
قرار نیست به کسی توهین بشه ها
اونیکه زبون نفهمه هفت نسل قبل و بعد یکی دیگس
..................
....................
....................
************************************************
k1: امین خان مصباح نفهم خودتی این یک! دوماً چند وقته که فقط کامنتهایی میذاری که پر از طعنه و کناینه و فحش و ناسزاست نمیدونم دنبال چی میگردی و کونت از کجا میسوزه. مطمئن باش از انتقاد هیچ ترسی ندارم و با کمال میل میپذیرم. حتماً پستی رو که چند روز پیش حذف کردم دلیل قانع کننده ای برای حذفش داشتم بنابراین با ادبیاتی که داری هیچ لزومی نداره که برات علتش رو بگم. لطف کن و کامنتهایی بذار که به مطلب ارتباط داشته باشه وگرنه این وبلاگ هر چی نداشته باشه این امکان رو داره آدمهایی که کامنت عوضی میذارن رو جزء اسپمها معرفی کنی تا دیگه هیچ وقت ریخت و قیافه شون رو نبینی.
به پیرمرده حسودیم شد برای اون دل خوشش...
قشنگ بود. می گم خب چرا یکم تندتر مشق نمی کنین؟ میشه ثواب دنیا و آخرت هم ما لذت می بریم هم شما مشقت خوب می شه
***********************************************
k1: انگاری هنوز انگیزه لازم رو پیدا نکردم.
i like your story but what happened to your mp3player
***********************************************
k1: Sorry Abji! I cannot Speak Engelish!
منم میشینم تو تاکسی کلی مردم تو تاکسی رو پیش بینی میکنم بعضی وقتام از فکرام کلی میخندم . بعد تو پسری راحت دستتو میکنی تو جیبت موزیکتو کمو زیاد میکنی من از خونه که میرم بیرون یه صدایی تنظیم میکنم که مردمم بشنوم یه موقع نشه باهام حرف بزنن نشنوم بعد نمیتونم تو خیابون مانتومو بزنم بالا ام پی تری پلیرمو از جیبم در بیارم ... درکت میکنم چون بعضی وقتا یه آهنگایی میزارن که با موزیک توی گوشم قاطی میشه نمیدونیییی دیگه چی میشه :)
کیوان جان شما واقعا خودتو دست کم میگیری یا از سر تواضع میگی "ما کجا و کتاب کجا"؟
من به شخصه روزی که کتابتون چاپ شه اولین نفر قلکم و میشکونم و میرم کتابتون میخرم .
من خیلی تو فکر اینم که فیلم کوتاه بسازم ولی خوب فعلآ شرایطش نبوده . چند تا از داستاناتون و که می خوندم فک میکردم جون میده واسه فیلم کوتاه....
امیدوارم که بشه....
بدون اغراق فوق العاده ای ...
************************************************
k1: خواستی من حاضرم برات فیلمنامه بنویسم ... چند تا سوژه خوب توی ذهنم هست که هنوز بکر و دست نخورده باقی مونده
ماشاالله دم صبحی چه مشقی نوشتی برای ما مشتی!بعد انقدر دیر اومدم کامنت بذارم همه هرچی بود از این کشیدن بیرون...... اما یک سوال؟کل داستان رو از تخیل خودت نوشتی ؟یک چیزی هم بگم؟یعنی مقصرش خودتی ها!بیا و یک بار هم از عزادارن بیل بنویس......میخوام نظرت رو دربارش بدونم بعد اگه حوس کردی انقدر به من حال بدی که درخواستی بذاری درباره موسرخه و اون ((گرسنمه،گرسنمه)) هم بنویس که من موندم تو کف این داستان....ممنون
************************************************
k1: داستان یه چیز ذهنی بود که همونجور که گفتم توی یه ساعت نوشتم و تایپ کردم و پابلیش کردم و تموم خب عیب و ایراد هم داره که خودم قبول دارم.
هنوز عزاداران بیل رو نخوندم ولی سبکی داره که میشه گفت رئالیسم جادویی ... اگه به این سبک و یا به آثار ساعدی علاقه داری حتماً بخون. فضاسازی ده و روستا قطعاً خیلی زیباست.
در رابطه با موسرخه و گرسنمه گرسنمه چیزی نمیدونم و نشنیدم. فهمیدم چشم در رابطه اش مینویسم.
شاید بی ربط باشه ولی الان دوساعته دارم به جوابت به پگاه خانوم میخندم...
...
k1: Sorry Abji! I cannot Speak Engelish
یعنی هی با لحن خودت تو مغزم میاد و خندم میگیره...باحال بود
...
آهان ببخشید یادم رفت در مورد خود مطلب امروزت نظر بدم
ایشالله سر فرصت
شب بخیر
من که از خدامه .
اما فعلآ دارم فکر و خیالشو میکنم .
اما حتمآ این کارو میکنم .
چه فیلم نامه نویسی بهتر از شما .
اممیدوارم بشه....
البته اگه تا اون موقع سوژه هاتون و به کس دیگه ای ندید.....
***********************************************
k1: زود بیایی فیلم بسازیم سوژه ها رو نگه میدارم!
mashalah cheghad shoma ba namachid.
vali khakestari bood kolan in postetoon!:s shayadam man khakestari am ke hamaro injoori mibinam:D!.
برای بار دوم که این پست رو خوندم به نظرم رسید که احتمالا وقتی این قسمت عزاداران بیل رو خوندی:
"كدخدا تا مشدی جبار را ديد گفت: يالله مشدی جبار سفر بخير. تو شهر چه خبر بود؟
مشدی جبار گفت: تو شهر خبری نبود. هيچ خبر نبود."
و مخصوصا تاکید روی اینکه توی شهر "هیچ" خبری نبود باعث شده تا یه پست بنویسی از شهر و همهی خبرهاش که در واقع هیچهای بزرگند. (منظورم زندگی روتین شهری هستش که برشی از اون رو نشونمون دادی)
هرچند قبلا هم گفتی که وقتی داستانهات رو اینجا میذاری ترجیح میدی سکوت کنی و فقط نظرات بقیه رو بخونی اما کنجکاوم بدونم حدسم درست بوده یا نه؟ یعنی از عزاداران بیل چراغ این پست توی سرت روشن شد یا حال و هوای این پست باعث شد که تهشو با این چندتا جملهی ساعدی ببندی؟
یه انتقاد کوچولو: این داستانت به نظرم کمی کلیشهای اومد؛ بعضی جاهاش کلیشههای خودته به عنوان k1پشت یک سومی که لابه لای این صفحات شناختیم و نمیتونه با واقعیتت فرق چندانی داشته باشه، بعضی جاهاش هم کلیشههای رایج توی ادبیات جامعهاس. اگه بخوای مثال هم میتونم واست بیارم اما فکر میکنم خودت متوجه بشی که کدوم قسمتها رو میگم.
یه پیشنهاد دوستانه هم دارم: یه جمعی رو واسه خودت پیدا کن که همه اهل نوشتن و ادبیات و این حرفا باشن (که میدونم اطرافت پره از اینجور آدما) با یه پاتوق ثابت، و اونوقت داستانهاتو واسشون بخون (یا اینکه ترجیحا قبلش داستان رو واسشون بفرست که توی جلسه از قبل داستان رو خونده باشن) و بذار واست نقدش کنن البته منظورم نقد حرفهای هستش نه این کامنتهایی که ما میذاریم به عنوان خواننده وبلاگ کیوان که هرروز صبح طبق عادت اینجا رو باز میکنه و باز طبق عادت در مورد پستی که اینجاست نظر میده (حالا خواه اون پست طنز باشه یا احساساتی یا فرهنگی یا داستانهای خودت) مثلا اینکه میشه این داستان رو با اصول داستان کوتاه تطبیق داد و فهمید که این اصول کجاها رعایت شده و کجاها نشده. مطمئنم اگه بتونی چنین جمعی واسه خودت جور کنی به زودی شاهد پیشرفت چشمگیر داستانهات خواهیم بود و بعدش هم طبیعتا انتظار برای چاپ. بدون تعارف میگم چون آرشیوت یه شاهد زندهاس بر استعدادی که داری و کسی نمیتونه انکار کنه.
***********************************************
k1: ساسا جان:
1- اصلاً قرار نبود این پست داستان کوتاه بشه. میخواستم یه برش خیلی کوتاه 4-5 خطی توی تاکسی و مکالمه چند جمله ای بین من و پیرمرد باشه که افتادم توی دنده نوشتن و یهویی این دراومد! بنابراین مطابق اصول داستان نویسی طرح اولیه نداشت ... فی البداهه بود و چون کتاب عزاداران بیل جدیداً چاپ شده خواستم اون رو هم لا به لاش معرفی کرده باشم ... شاید باور نکنی آخر داستان به ذهنم رسید دو سه خط از اول کتاب بنویسم که دقیقاً همون دیالوگی بود که کاملاً با داستان جور و هماهنگ بود. کور بشم اگه دروغ بگم!
2- ایکاش اون جملات و کلمات و رفتارهای کلیشه ای رو برام مینوشتی. قطعاً چون دوباره کامنتها رو چک میکنی من منتظرم تا اونها رو برام بنویسی قطعاً میتونه توی نوشته های بعدی کمکم کنه.
3- دروغ چرا اگه ریا نباشه! یه جمع کوچک هست که نگاه حرفه ای به داستان و داستان نویسی دارند اونها داستان میخونند و نقد میکنند منهم توی اون جمع هی بازیگوشی میکنم!
این تاکسی ها و مسافراشون پرند از سوژه برای نوشتن.اصلا انگار خودشون کلمه به کلمه ی یک متنند.
دیروز می خوندم ادعا شده دزدی گاوصندوق با دیدن سریال زیاد شده. فکر کن. دزدای مملکت منتظر بودن یه همچین سریالی ساخته بشه کار یاد بگیرین بعد برن دزدی!!
منتت چشش داشتا.ما رو برد نزدیچیای تبریز !!
خیلی خوب بود شاید اگر یک کم بیشتر روش کار میکردی عالی میشد ولی فضا سازی و شخصیت پردازی عالی داشت . در هر صورت نوشته های شما رو دوست دارم به خصوص داستانهای کوتاهتان را
مطلب پايين رو در مورد تاتر جن گير و سيستم تخمي تهيه بليط از تاتر شهر رو خوندم ، خواستم يه چيز خيلي خوب و مفيدي بهت بگم. همون آدرس سايت تاتر شهر رو كه داديا ... توي سايتش برو قسمت باشگاه تماشاگران عضو بشو . اينطوري تاترهاي جديد كه مياد يه روزايي رو خود تاتر شهر براي اعضا ميذاره و برات ايميل ميزنه تو ميتوني از طريق سايت و با تخفيف 50% راحت بليط رزرو كني و فقط وقتي ميري بليط بگيري يه كارت شناسايي همراهت باشه . من خودم تاتر جن گير و رومولس كبير رو همينطوري و خيلي راحت رفتم و تازه با 2500 تومن نه 5000 تومن.
************************************************
k1: ممنون از لطفت ولی من مدتهاست که عضو هستم و اتفاقاً برام ایمیل هم میاد ولی تا حالا ازش استفاده نکردم. مشکل عمده اش هم اینه که فقط یه بلیط با این سیستم میتونه بده یعنی باید خودت تک و تنها بری تناتر
موسرخه و گرسنگیش یکی از داستانهای کتاب هست.....من از هر زاویه ای که شد بهش نگاه کردم اما منظور ساعدی رو نفهمیدم
داستان يا داستان كوتاه جالبي بود .( داستان كوتاه بود ديگه . مگه داستان كوتاه شاخ و دم داره كه بعضيا فرموده اند اگر ال ميشد و بل ميشد ، داستان كوتاه ميشد . خب داستان كوتاه همينه ديگه . دعوا كه نداريم !)
و اما شهر ...
در شهر خبري نيست اگر ، زير پوست شهر خبري هست . نيست ؟
سلام علیکم! (البته من ترک نیستما)
خب خوب بود ولی نه واسه تو. جدی می گم. این متنه واسه اسم تو مثه ماس رو (یعنی ماست شل) بود. تو همیشه پخته تر از اینا می نویسی.....
خب حالا خودم می دونم وقت نداشتیو ... یک ساعتو .... روش خیلی کار نکردیو از اینا....
کلا تاکسیو دوست دارم. چون همیشه تو تاکسی اتفاقای جالبی میفته و حرفای باحالی به گوشم می خوره.
ای بابا! کیوان خب آخه مگه من دل ندارم؟ حالا من طفلکی اومدم اینجا اعتراف کردم فارسی1 میبینم تو باید با این پاسخ کوبنده آبروی هستی و نیستییه منو ببری:)) اصلا من هم دوس دارم ویکتوریا ببینم هم وبلاگ تو را بخونم، مگه چیه؟ (با لحن پسرخالهی کلاهقرمزی بخون لطفا:دی) بعدش هم کمطمئن باش خیلیا میبینن فقط شهامت اعتراف ندارن. تازشم حالا که اینجور شد باید بگم: علاوه بر ویکتوریاجون و جرونیموجون! خانهی مد و مونس و مونس را هم هواداریم-)) بدآموزی داشته باشه! به من چه :دی
***************************************************************
k1: يا من يا ويكتوريا .... يكیش رو بايد انتخاب كنی!
کوتاه بیا کیوان، منو لای منگنهی چنین انتخاب سختی قرار نده :دی
************************************************
k1: بهرحال منکه ازت نمیگذرم ... برو همون ویکتوریا رو ببین.
اه اه اه ويكتوريا...اين دنبال زن اون يكيه...اون يكي دنبال ننه اين يكيه جفتشون دنبال عمه سومي هستن..
سلام آقا کیوان.من دیروز وبتون رو پیدا کردم.جدا که با حال می نویسید و توی نوشتنتون به احساسات خواننده ها توجه می کنید. منظورم اینه که هوای مخاطب رو هم دارید و مانند بعضی نویسندگان باخودخواهی هر چه تمام تر فقط برای خودتان نمی نویسید.راستی من دانشجوی دکترای ادبیات هستم و کتاب ادبی و غیر ادبی زیاد خوندم اما می خوام بگم که قلم شما به علت طنز خاصی که داره قلم ماندگاری خواهد بود.
حتما نوشته هایتان را چاپ کنید.(البته با اندکی تغییر)
ببینید مردم چه چیزهایی را به دست چاپ می سپارند...
پاینده بزییید هماره و سبز باشید جاودانه
************************************************
k1: والله خوشبختانه اینجا خواننده دکتر زیاد داشتیم که چشم مون به دکترای ادبیات هم روشن شد .... ممنون از لطف تون خانوم دکتر. قطعاً با انتقادات و پیشنهادات شما خواننده های عزیز نوشتن منهم بهتر خواهد شد.
خيلي قشنگ نوشته بودي...به ما هم ياد بده
واس خاطره سوژه های تو هم که شده تمام سعی مو میکنم تا یکی دو سال دیگه انجامش بدم .
حاضرم از الان قرار داد ببندم سوژه هارو ندی به کس دیگه....
سلام رفیق!
فکر میکنم اون انتقادی که به یوسف آباد خیابان سی وسه کردی که نتونسته فضای شهر رو بگه خودت اینجا خوب اومدی! هرچند پیرمردا هم امروز جون ندارن اینقدر سر و صدا کنن! از لیسیدن پسر زنهای شهر رو هم فاز گرفتم!
می گماااااااااااااااااااا
این جوری که نوشتی، تو پشت سر خانومه نشسته بودی دیگه!؟
بعد چه جوری و با کدوم چشمت هی داشتی دید می زدی که خانومه بعد از هر ترمز چشماشو باز می کرده؟ حالا نگاه چپ چپ رو میگیم روشو می کرده طرف راننده و تو نیم رخش رو می دیدی!!!
بابا این آقاهای مملکت ما چه چشمایی دارن هااااااااااا
:دی
البته من منکر چشم بصیرتت نمی شم عزیزم =)))
ای بابا
بچه جون
مگه شارژش تموم نشده بود؟؟؟؟
هوم؟؟
اینقدر سر ما رو گول نمالون کیوووووووووووون
اين تاكيدت رو سي ساله بودن خانمه خيلي جالبه ! ميشه بگي چه جوري همون اول متوجه شدي خانمه حدود سي سالشه ؟!ضمنا ميشه بگي خر چطوري به نعلبندش نگاه ميكنه ؟ !
ببین کیوان جان به نظر من خیلی از آدمها میتونند خوب بنویسند و ما هم نوشتههاشونو بخونیم و لذت ببریم اما اونهایی توی ذهن و حافظهی ما واسه همیشه جا باز میکنند که یه جورایی خاص باشند. بذار واست یه مثال عینی بزنم: خودت بهتر از من در جریان فیلمهای این چند سال اخیر سینمای ایران هستی، سینمای این سالهای ما کم تولید نداشته اما فیلمها اکثرا کپی همدیگه بودند (حالا این کپی بودن بنا به خلاقیت کارگردان میتونه شامل تمام یا قسمتی از فیلم بشه و یا حتی در حد چند سکانس کوچک) اما این وسط اصغر فرهادی اومد و فیلمی ساخت که توش خبری از بگیر و ببند و بزن و درروهای فیلمهای رایج نبود، فیلمی که ساده بود اما در عین سادگی، نو. و واسه همین اینقدر مورد اقبال قرار گرفت. حالا در مورد داستان تو: یادمه پارسال بود که داستان "15 مهر" رو نوشتی و اینجا گذاشتی و گفتی اولین داستان کوتاهته. پس به عنوان یه داستانکوتاهنویسِ یکی دو ساله، شالودهی نوشتاری فکرت هنوز در حال شکل گرفتنه و این وسط اگه یه چراغ قرمز بذاری سر راه کلیشههای رایج ادبیات داستانی، خیلی راحتتر میتونی "دربارهی الی ِ " داستانهات رو خلق کنی. (وای چقدر حاشیه رفتم!)
حالا بریم سر کلیشهها:
1. شخصیت راننده تاکسی: خب اینجا رانندهی تاکسی تو دقیقا همونیه که ما هرروز توی سریالهای صداوسیما میبینیم، یا مثلا توی سری انیمیشنهای داداش سیا. خب صرفنظر از اینکه آیا واقعا راننده تاکسی بهعنوان یه تیپ اجتماعی همینی که همهجا نشونش میدن هست یا نه، اونقدر واسه معرفیش از همین المانها استفاده کردن که وقتی مثلا یه نویسنده مث تو میخواد توی یه داستان یه راننده تاکسی بذاره، ناخودآگاه ذهنش این پرسوناژ رو میریزه تو همون قالبی که همه جا به خوردش دادن. و اینجاست که یه اصغر فرهادی میتونه وقت نوشتن ترمز کنه، قالبه رو از تو سرش بندازه بیرون و بعد ادامه بده.
2. به نظرم شخصیت پیرمرد آذری فضول هم یه ذره آشنا اومد اما در عین حال فکر میکنم بخشی از کشش و شیرینی داستانت رو باید نوشت پای خلق همین شخصیت و دیالوگهایی که نویسنده توی دهنش گداشته.
...
در مورد خودت هم هرچند بعضی از قسمتها بهنظر آشنا میاد مثلا توصیف دقیق افراد و منظرهها اونهم به شیوهی خودت که معمولا نگاه انتقادی و قضاوت ذهنی کیوانِ نویسنده/راوی و کیوانِ پرسوناژ داستان رو هم وارد متن اصلی داستان میکنی، یا اینکه تیپ و ظاهر ویا معمولا یکی از المانهای بدنت(!) هم توی داستان دخیله و معمولا یه نقشی رو هرچند کمرنگ یا پررنگ بازی میکنه، یا اون خانوم حدودا سی ساله که روی صندلی جلو نشسته و منو یاد اون پستی انداخت که سوار تاکسی بودی و یه خانوم حدودا سی ساله هم روی صندلی جلو، و وقتی پیاده شدی بهت گفتهبود که صدات شبیه مجری کانال pmc هستش و ...
اما در عین حال باید حرفم رو در مورد کلیشه پس بگیرم یعنی علیرغم این قسمتهای آشنا، اما بهتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اگه این قسمتهای آشنا نبود که دیگه نوشته کیوانیِّت(به این میگن خلق کلمه!) خودش رو از دست میداد و اونوقت دیگه از روی نوشته نمیشد حدس زد که کار تو هستش یا مثلا شراگیم یا آیدای آهو نمیشوی.
یعنی در واقع این اجزای نوشته که هرجای آرشیو رو باز کنی اونها رو میبینی، همون امضا یا استیل تو هستش و با این تفاسیر به جرات میشه گفت که حالا دیگه واسه خودت صاحبسبک شدی و اگه کسی خوانندهی اینجا باشه میتونه پشت یک نوشتهی بینام و نشونِ تو، حضورت رو حس کنه.
...
اگه بخوام جمعبندی کنم به نظرم هرچند اجزای داستان یه کوچولو آشنا و قالبی اومدن اما در عین حال کنارهم قرار دادنشون و خلق موقعیت بالا هم جالب بود و هم خلاقانه.
پ.ن. عرض معذرت بهجهت تاخیر در ارسال کامنت وارده.
***********************************************
k1: ممنون از توضیحات خوب و مفیدت.
روان ساده و خوب نوشتي منم از بچگي مينويسم تاحالا خيلي از سبك نوشتنت خوشم اومد.لازم هم نيست كه حتما چشمهاي اون خانوم رو ديده باشي چون از زبون كسي از افراد داخل ماشين وقايع تعريف نميشه .راستي من هر وقت ياد داستان هاي عزادارا ن بيل ميافتم يه تر س مبهم مياد سراغم ......روحت شاد ساعدي
اول صبح کیوان لبخند رو به لب می اره و من با کتاب عزاداران بیل رفتم به کتابخونه بابام و خاطراتی که خیلی دور به نظر میاد،این کتاب رو خیلی دوست دارم و خوب یادم هست با خوندن اون تا مدتها نمی تونستم از حال وهوای اون ادما بیرون بیام.ساعدی واقعا استاد بی نظیری بود خدا رحمتت کناد گوهر مراد !