سه شنبه، ۳ آذر ۱۳۸۸

تهران سرد شده. اين‌ُو برای شماهايی كه توی همين شهر و لالوهای كوچه بن‌بست‌ و خيابون‌های كثيف و اتوبان‌های بدون خط‌كشی‌ش زندگی می‌كنيد نميگم كه خودتون خوب می‌دونيد سرمای صفر درجه تهران، كم نداره از سرمای 20- درجه سن‌پطرزبورگ و لنينگراد كه لامصب اينجا، سرماش هم بدون قاعده و قانون جهانی‌يه و فقط خاص اقليم و جغرافيای خودشه.

پارامترهای مرگ و مير برای راهی قبرستون شدن و پشت جنازه‌مون داد بزنند حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه و بلند بگو لااِلهَ‌‌اله‌الله، توی اين اَبر پايتخت به وفور يافت ميشه و من نمی‌دونم خودِ من و اين دوازده، سيزده، چهارده ميليون آدم ديگه، چه خيری از اين شهر بی‌قواره كه حالا ديگه يه سرش رو بايد اونور جاجرود و اين يكی سرش رو توی دشت هشتگرد و لابه‌لای هندونه خيارها جستجو كنيم، ديديم كه دل نمی‌كنيم از سر و كله‌ی تاس و بی‌مو و صورت آبله‌يی و جوش جوشی‌ش، جوريكه انگار بابا بزرگ‌ خدا بيامرزمون، والی و كدخدای اين آبادی بوده و موقع مرگ‌ش اينجا رو سپرده بهمون كه من قيد زندگی اون سر دنيا رو می‌زنم و هر كدوم از اين دوازده سيزده ميليون هم بهرحال انگيزه‌های خاص خودشون رو دارند برای موندن توی تهرانی كه اين توانايی رو بالقوه داره كه هم بصورت تدريجی و هم آنی و يهويی، جون‌ همه‌مون رو بگيره عين باقلوا و راهی ديار عدم‌مون كنه بدون اينكه كك‌ش هم بگزه.

تهران سرد شده. اين رو برای اونايی ميگم كه خب اينجا نيستند و كم هم نيستن اونهايی كه تهران نيستن و اينجا رو می‌خونن. كم نيستن آدم‌هايی كه من رو از نزديكِ نزديك، البته نه ديگه به اين نزديكی! می‌شناسن و اينجا رو می‌خونن. كم نيستند آدم‌هايی كه از يه ذره دورتر شناختِ نصفه نيمه‌ی از من دارند و اينجا رو می‌خونند. كم نيستند آدم‌هايی كه اصلاً من رو نمی‌شناسن و اينجا رو می‌خونند كه خب من دوست دارم اگه قرار باشه اين محيط 10 در 15، مهمونی داشته باشه كسانی باشن كه من رو، نه ديدن و نه می‌شناسن و نه بود و نبود و نوشته‌هام اونقدر براشون مهم هست كه بابت هر يه واژه و يه كلمه و ويرگول و نيم‌فاصله، هی بخودم فشار بيارم كه حالا چه جوری بنويسم و از كی و چی بنويسم كه فلانی و بيساری ناراحت و نگران نشن.

تهران سرد شده. اينجا هم برای آدم‌هايی كه البته شايد همديگه رو خيلی هم دوست داشته باشيم ولی دوست نداشته باشيم نوشته‌های شخصی و غير شخصی همديگه رو بخونيم اونقدر تابلو و گاو پيشونی سفيد شده كه ديگه نشه هر چيزی رو براحتی توش نوشت كه البته من، هيچ وقت هم محافظه‌كار نبودم. يا نمی‌نويسم و يا اگه قرار شد بنويسم سعی می‌كنم به آدم‌های آشنا و غريبه‌ای كه اينجا رو می‌خونند اصلاً فكر نكنم كه قطعاً اون موقع محاله ديگه بشه يه جمله‌ رو كامل كرد و يه نقطه گذاشت تَه جمله‌ی كه فعل و فاعل و دو تا هم مفعول بی‌واسطه داره.

نه برای دلخوشی كسی می‌نويسم و نه بَلدم چاخان پاخان و خوش رقصی كنم كه اگه می‌كردم حال و روزم اين نبود كه هشت‌م گره كور بخوره به نه‌ی كه ظاهراً اصلاً خيال باز شدن نداره. ولی با تموم اين حرف‌ها و توی اين سردی تهران كه بعضی وقت‌ها سوزش می‌سوزونه همه‌ی اونجاهايی كه نبايد بسوزونه، شايد آدم مجبور بشه خودش رو قايم كنه لابه‌لای كُت و كاپشن و شال گردن‌ بلند پشمی تا سينه‌‌‌ش نچاد و سينوزيت‌ش عود نكنه كه اين روزها بايد ترسيد از آنفلونزای نوع A و B و C كه برای ما بدبخت بيچاره‌ها تمومی نداره و تا خود Z ورژن و واريته‌های مختلف داره.

۴۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
فتانه

هيچ ميدوني به چــــــــــند تا موضوع مختلف كه هر كدوم سوژه‌ي يك پست هستند اشاره كردي؟ مينيمال نويسي توي متن‌هاي چند پاراگرافي‌ت هم ديده مي‌شه!
***************************************************************
k1: خوبی از خودتونه!

کلا معترضی.کوتاه نمی آیی.زود قانع نمی شی.سر حرفت هستی و زبان تیزی داری و بی هیچ ملاحظه ای نظرت رو ابراز می کنی.و در پس این ظاهر سخت دل وجانی مهربان داری.همیشه آدمهای جسور رو دوست داشتم شاید چون نقطه ضعف خودم همین (جسارت )بوده.
************************************************************
k1: خانم دكتر فكر می‌كنم تا حدود زيادی از روی همين نوشته‌ها تونستيد من رو هم بشناسيد.

زیتون

تو این هوای سرد آدم بشینه وبلاگ شمارو بخونه...

neda

عاشق این جمله های بلندتم..................
عاشق این شال گردنی بلندتم................

آفتاب

تهران سرد شده و برای منی که عاشق اون شهر بی سر و ته با همه اون بدی هایی که ساکنانش می گن، و برای منی که عاشق سرمام وقت مناسبی ست تا بار سفر رو ببندم و چند صباحی خودم باشم. این خاصیت اون وادی ست حداقل برای من.
این پست رو در حکم یک دعوت نامه غیر رسمی از k1 می پنداریم و رهسپار می شویم.

فکر می‌کنم همه‌ی ما که وبلاگ می‌نویسیم حرفات تا حدودی قابل درکه...

rodabeh

امرسی از این که این قدر خوب وصمیمی می نویسی ، افسوس که سعادت دیدار شما را در یو ته بوری نداشتم . هنوز این افسوس برایم مانده هر . چند اگر پشنهاد هم می دادم فکر نمی کنم مورد قبول واقع می شد
****************************************************************
k1: والله من يك هفته يوتوبوري بودم و دوست داشتم خواننده‌هايی كه اينجا رو ميخونند ببينم ولی خب كسی چنين پيشنهادی نداد. انشالله دفعه بعد.

دنیا

من دلم تنگ شده واسه قايم شدن لابه‌لای كُت و كاپشن و شال گردن‌ بلند پشمی ومممممممم شومینه و سوزش نوک انگشتای دست و....!
خرم اگه دیماه نیام! حالا میبینی...!( مثل افتاب خانم نتونستم با ادب باشم چکار کنم اشکم در امد!)
******************************************************
k1: فكر كردم شايد دلت برای من تنگ شده!

BEHNAZ

يه كتابي خوندم خيلي سال پيش كه اسمش رو هم يادم نمياد زني بود كه يادداشت هاي روزانه اش رو با اسم مستعار مي نوشت و از خانواده اش پنهون مي كرد اخر كتاب اين زن به همسرش خيانت ميكرد و ريشه اش رو خودش در اين مي ديد كه با درست كردن اون دفتر يادداشت به خودش فضايي براي بازيگوشي داده ...
قطعا وبلاگ نوشتن براي عده زيادي مخصوصا با شرايط سياسي و فرهنگي كه داريم بحث ديگه ايه اما شايد بشه گفت 2 نفر اگه بتونن راحت وبلاگ بنويسن و وبلاگ هم رو بخونن يعني رابطه شون ايده آله
جايي خوندم كه اگر يه زن و شوهري راحت جلوي هم بگوزن يعني رابطه شون ايده آله :)
*******************************************************************
k1: بهناز جان من مشكلی ندارم اگه به اين فرضيه خط آخرت اطمينان داری من حاضرم برای نشون دادن حسن اعتماد حتی جلوی تو هم بگوزم. ميخواهی يه قراری بذاريم؟!

سوسو

چقدر بي ادبي نه به اون نوشته هات كيوون خان نه به گوزيدن و ....... پيش بهناز خانم
**************************************************************
k1: ميخواهی وقتی قرار گذاشتيم تو هم بيا و شاهد باش!

ربطی نداره ، اما دلم میخواد بنویسم:
مردی به زیر رواقی پناه برده بود
و او نام تو را صدا زد
و تو در باران به سویش دویدی
همین
******************************************************
k1: شانس كه نداريم يه كی هم كه صدامون ميكنه مرد از آب درمياد!

امین

شما همیشه از هوا نالیدی؟!؟!؟!
از سردیش
گرمیش
قهوه ایش
...

فکر کنم به این دلیلیه که از زبونه اخوان ثالث واست میگم:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلورآجین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر ماه،
زمستان است...

که میشه بجای "زمستان است" میشه گفت هوا سردست
پاراگراف چهارمت و شدید قبول دارم و اطمینان دارم که محافظه کار نیستی و تو این زمونه نبودنش به ادمی یه حس عجیبی میده، سعی کن بگی نذار بمونه باز فشار میاره به کبد و کلیه ومثانه و ... بیا درستش کن این بار تو کتابفروشی نه یه جایی میگیره که نه میتونی بکشی بالا ، نه میتونی تف کنی ، نه ...

هر چی بگم و ازت تعریف کنم کممممممممممممممه
خیلی قشنگ بود

.

تهران سرد شده. شهر منم.... اينو واسه تو مي گم كه اين جا نيستي و نمي دوني ..... همه جا الان تهرانه!

نفیسه

آیا سوز و سرمایِ خشکِ بی‌برف و باران اصفهان را با مغز استخوان لمس کرده‌ای؟!
نمی دونم چرا اینجوری شدم هر چی می خونم سر و ته نوشتت دستم نمی‌یاد؟!
حالا کل پست به کنار، این "دو تا مفعول بی‌واسطه" چی هستن؟!
************************************************************************
k1: مفعول‌های بیواسطه

الان تهران سرد شده؟ یا اینکه شما اعصابت از چیزی کسی خورد شده؟
******************************************************************
k1: می‌خواهی برو توی سايت ياهو و چك كن ببين تهران سرد شده يا نه.

باز خوبی این شهر دراز اینه که اگه سرما داره یک گرمایی هم داره که حالی به آدم بده و هزار تا مرض و درد پوستی بیاد سراغت اما آدمهاش این خوبی رو ندارند و خیلی وقته سرد شدند...

aati

na tehran zendegi mikonam
na shoma ro az nazdik mishnasam ama mohem nist chon mishe shoma ro kamelan az neveshtehatoon shenakht shayad agar shoma ro az nazidik mishnakhatam va neveshtehatoono nemikhoondam inghad az shoma shenakht nadashtam
ama mitarsam az roozi ke shoma ro az nazdijk beshnasam va hame pishbiniham o ghezavatam eshteba bashe

با این قضیه که اگه کسایی که وبلاگ آدم رو می خونن، ازونایی نباشن که آدم رو می شناسن، آدم خیلی راحت تره، موافقم.

دوست قدیمی

من 16سالی میشه که میشناسمت. دیگه وبلاگتو نخونم؟
***********************************************
k1: آقا ما که پرونده مون جلوی شما باز بازه.

کیقباد

روزگاری نه چندان دور ، تهران شما سردتر بود .
سرد تر بود اما هیچ دلت نمی آمد گشت و گذار در تهران را با نشستن در خانه های گرم و نرم عوض کنی .
مثل ایام جشنواره ی فیلم فجر بیست سال پیش ، بهمن ، سرما ، برف ، سوز سرما و آدمیانی که از صبح علی الطلوع تا دو و سه بعد از نیمه شب ، هنوز بودند ،میلرزیدند و بودند .
شهرستانی هایی که حتی گرمسیری هایشان نیز ، برف و سوز سرمای تهران ، از خیابانها نمی راندشان .
چه تهرانی بود تهران سرد شما ، آنسالها .
تهران شما دیگر به سردی ی آن سالها نیست اما از مردمی که برای امرار معاش و گذران زندگی مجبورند در سرما و گرما از خانه خارج شوند که بگذریم ،خیابان گردها و رهگذرانش کم و خانه نشینانش بسیارند .
تهران سرد شده اما روح تهران سردتر .

رها

چطوری کیوان خان...من هنوز همون مشکل آپ دیت نشدن کامنت ارو دارم ...اون آدرس کتاب فروشی تو پست استارباکس و الان تازه دیدم ! ادرس به همون واضحیه که نوشتم...مطهری.100 متر مونده به قائم مقام .سمت چپ خیابون یه ساختمون نما سنگ طوسی هست که قاب در و پنجره ش قرمزه پلاک 271..زیرش یه کتاب فروشیه
************************************************
k1: اوهوم الان فهمیدم کدوم کتابفروشی رو میگی. مرسی.

امروز عصر رفتم کافه نادری. توی مسیری که پیاده میرفتیم از میدون فردوسی تا چها راه پر بود از چرخهایی که لبو و باقالی روشون بود و باد جلو جلو بوش رو میرسوند. من که عاشق این فصلم هرچند که پوشیدن لباس زمستونی اشکم رو در میاره و همیشه در حال لرزیدنم. تهران بدجوری سرد شده

بهناز جان اون کتاب قشنگی هم که گفتی "دفترچه ممنوع" بود.

مهر

اولاٌاز اونجایی که این روزا به شهری سفر می کنم که سرماش واقعا تا مغز استخون نفوذ می کنه ،سرمای مهربون تهران رو دوست می دارم! دوماٌ به نظر من یکی از دلایل اصلی موفقیت این وبلاگ و خواننده های بسیار اون(حالا شما به خودت نگیر!) همین هست که کیوان توی نوشته هاش کاملا رک و صادقه و پشت این یک سوم شخصیتی ساخته وپرداخته یک ذهن پویا وتوانا قرار گرفته ،که روز به روز هم بهتر میشه و امیدوارم هر چه زودتر کتاب این آقای نویسنده رو توی قفسه های کتابفروشی ها و دستای خودمون ببینیم.

این چیزها رو ول کن . از " گره کور " که نوشتی خوشم اومد !

مازيار

كيوان يه عطاري ديدم براي كبد چرب خيلي برنامه داشت...سمت بزرگراه رسالت...برو پيدا كن
********************************************************
k1: تو رو خدا اينقدر آدرس دقيق نده!

نگاه

والا كمي تا قسمتي ميشه واس آشنائي با انواع امراض و دارو و درمان و چك كردن هوا و اطلاع از وضعيت ترافيك و كتاب و سينما و موسيقي و كارگاه و جاده و خيابون و رستوران و فروشگاه و مغازه و شهر و كشور و خانم و ... و نيز آشنائي با آخرين ورژن فحش و بي ادبي به وبلاگ شما سري زد!

مازيار

باشه برات پيدا مي كنم...اينجوري گفتم بفرستمت سمت داروهاي گياهي كه علاقمندت كنم به طب قديم..

مازيار

يه سئوال ...اين سايتت چقدر برات تموم شده؟؟؟ميخوام مشتري بشم
******************************************************
k1: برای داشتن يه سايت:
1- بايد چيزی حدود 15 تومن (ساليانه) پول دامين بدی.
2- با توجه به فضای كه لازم داری بين 40 تا 100 -150 تومن پول هاست بدی
3- پول طراحی صفحات وب سايتت رو بدی

دوست قدیمی

تو پرونده ات هیچ نقطه ی سیاهی وجود نداره که بابت نوشتهات نگران باشی. که من نوعی بخونم یا کسانیکه ندیدنت. پس با خیال راحت مینویسی و من هم مثل خیلیهای دیگه از خوندنش لذت میبرم. شاد باشی

تو رو خدا نری سراغ دکتر علفی...! نمی دونم این چه دردیه که مردم ایران فکر می کنن داروهای گیاهی معجزه می کنه و داروهای کارخونه ای واسه بدن سمه... به خدا بیشتر این داروهای کارخونه ای از همون ترکیبات گیاهیه، فقط با ترکیبات و دوز مشخص؛ باور کنین سم نمی ریزن توشون...

nastaran

sarmash be inja ham reside.
sarmash azoon sarmahaeeye ke bahoone mide daste adam ke shaaki beshe!!
***********************************************
k1: اونجا کجاست؟

خيلي از شهرمون توقع داري . بعضي اوقات بايد با صداي بلند بگي اينجا ايران است صداي شهر تهران..اون موقع توقعت مي رسه به زير خط فقر

nastaran

Iaalaate motahede

آرزو

من بندرعباس زندگی می کنم وراجع به هوا میشه گفت اول صبح خنکه و بقیه ی روز باید کولر روشن کرد! بازم خوش به حال شما منکه دلم لک زده واسه سرما در ضمن میخواستم بگم اگه نرفتی محاکمه در خیابان رو ببینی بشدت توصیه میکنم که نری! واسه اعصابت میگم چون خیلی شیک میرینه بهش!

آفتاب

اقایون، خانومها: امروز پنجشنبه است و این پست از روز سه شنبه همینجا میخکوب مونده و معنا و مغهومش اینه که کیوان منتظرمونه روش نشده بگه حالا شما همتون بیاین.
از همین مکان مقدس همتون رو به همه مقدسات قسم می دم بیشتر از این این جوون رو منتظر نذارین
(از دوست قدیمی، امین، مازیار، نیما، مخصوصا جناب کیقباد(کلاهمو برداشتم و خم شدم) ، معلم بهشتی، خانم ثابتی عزیزم، دنیا و .... همه عزیزان دعوت می شود در این مراسم شرکت نمایند.

فکر کنم این سرمایی که تو گفتی از همون دست سرماهایی هست که شاعر می گوید :" هوا بس ناجوانمردانه سرد است".
می دونی کیوان یک سوم آسمون و زمین هیچوقت اونقدر نامهربون نیست که کاری کنه که ما طاقت نیاوریم. این سوز که تو از اون نوشتی از توی تنه. از درون. قطب شمال و جنوب شدن قلبی که باید در حالت طبیعی منشاء گرما و زندگی باشه.
خوب می شه فهمید چرا یک سوم برای کشیدن نقشه ی جغرافیای حال و احوال درونی اش ، متوسل به نشانه هاو علائم بیرونی می شود.
کاش یک روز از دمای 37 درجه ؛ نه کم نه زیاد بنویسی و درختهای سبز بی شمار و یک بارون یواشکی. اینطوری ما حتما خواهیم فهمید حال تو خوب خوب است.

Az

آقا من شدیدا اعتراض دارم به این خانوم سحر خانوم.پری درآاورد از من این قرصای شیمیایی که فقط فقط فقط همون دکتر علفی تونس خوبش کنه.از ما گفتن

فرشيد

جونه داداش عقلي كردم بعد از 13 سال زندگي توي اون تهران بي صاحاب گذاشتم و رفتم ....... باور كن تازه فهميدم زندگي چيه ...... بابا لامصب زندگي توي تهران با جون كندن توي بخش c.c.u هيچ فرقي نداره ....... نه جونه داداش دروغ ميگم ؟ ....... كشته مرده اون نه گفتنت هستم جونه داداش

erfi

من از همونايي هستم كه نه كمترين شناختي دارم ازت نه تهرانم.خوندن نوشته هاتو دوست دارم و صداقتي كه داري.
منو دعوت ميكني ديگه!

ارسال نظر