دوشنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۸

به پسر بيست سه و چار ساله‌ايی كه پشت ميز نشسته بود و داشت كتابی رو می‌خوند، گفتم: ببخشيد از نبوی هم كتاب داريد؟! بدون اينكه سرش رو بياره بالا و نگام كنه كه حداقل احساس كنم احتمالاً منهم آدمی هستم واسه‌ی خودم! و يا اينكه بپرسه كدوم كتاب‌ش رو ميخوام، كتابی رو كه دستش بود برعكس، عينهو يه هشت بزرگ گذاشت كنار كيبورد و شروع به تايپ كردن يه چيزهايی كرد و من فهميدم داره دنبال اسم نبوی می‌گرده، يعنی اينجوری حدس زدم.

ده بيست ثانيه‌ای گذشت و باز بدون اينكه به من چيزی بگه، بلند شد و به سمت قفسه‌های پُر تعداد كتاب كه هف هش، ده متری با ميزش فاصله داشت راه افتاد. حدس زدم كه داره ميره تا كتاب‌های ابراهيم نبوی رو نشونم بده. در حاليكه هی اين و پا اون پا می‌كردم تا فشار بر مثانه رو يه جوری تحمل كنم، پشت سرش راه افتادم و در همون حال گفتم: نياز به زحمت نبود می‌گفتی كجاست، خودم ميرفتم و ورميداشتم. در حاليكه به قفسه‌‌های بلند قهوه‌ی رنگ كتاب‌ها رسيديم زير لب يه چيزی گفت كه من نفهميدم چی گفت، ولی پيش خودم گفتم احتمالاً گفته: خواهش می‌كنم آقا، من جای كتاب‌ها رو نشون‌تون ميدم!

در حاليكه پُشت‌ش به من بود، رديف بالای قفسه‌ها رو نگاه كرد و با دست‌ش كتاب‌ها رو هی اينور و اونور كرد و من با خيال راحت كه كسی ما رو نگاه نمی‌كنه با دستم چيزم رو فشار دادم و يه كمی به خودم پيچيدم و روی پام، اينور اونور شدم. برگشت و نگاهی ‌كرد. به زور نيمچه لبخندی زدم. ظاهراً توی اون رديف، كتاب‌های نبوی نبود. 45 درجه‌ا‌ی دولا شد و كـ.ـون‌ش رو كرد سمت من تا قفسه‌های وسط رو ببينه. همينكه دولا شد بين پيرهن تَنگ و شلور جين آبی‌ رنگ‌ش يه فاصله‌ی 10-15 سانتی افتاد و نصف شورت‌‌ش معلوم شد. فشار مثانه بيشتر شد و با خودم فكر كردم اگه نتونم خودم رو كنترل كنم و بخوام بشاشم، الان دقيقاً می‌تونم بشاشم توی گوش چپ‌ و حوالی پرده صماخ‌ش. توی ذهن‌م دنبال واحد فشار می‌گشتم كه متر بر ثانيه است، نيوتن يا پاسكال كه از فكر خودم خنده‌ام گرفت و پقی زدم زير خنده. پسر زود صاف شد و برگشت و با اخم نگام كرد. در حاليكه اين پا و اون پا می‌كردم، گفتم: شما برو به كارت برس من خودم كتاب‌ها رو نگاه می‌كنم.

چيزی نگفت و برگشت و اينبار خيلی محتاطانه‌ نشست روی پاهاش تا طبقات پايين قفسه‌ها رو هم ببينه. ايرانی و اينقدر وجدان كاری؟! واقعاً بعيد بود. همونجور كه سرپا واستاده بودم پای راست‌م رو به پای چپم ماليدم تا شايد يه جوری فشار مثانه رو كمتر كنم. كنترل‌ ادرار خيلی سخت شده بود. خيلی زود از روی زمين بلند شد و بدون اينكه نگام كنه. گفت: كتاب‌هاش تموم شده، نداريم و به سمت ميز راه افتاد.

k1-starr.jpgوقتی به حالت دو دنبالش رفتم و گفتم: ببخشيد، می‌تونم از دستشويی‌تون استفاده كنم؟! برگشت و نگاه چپ‌چپی كرد و در حاليكه داشت به سمت ميزش می‌رفت با اخم گفت: بفرمائيد.

همزمان با كشيدن سيفون توالت، نفسی هم براحتی ‌كشيدم و بعد از اون با خيال راحت لابه‌لای قفسه‌ها و كتاب‌ها شروع به پرسه زدن كردم. می‌دونستم كه اگه دست خالی برم بيرون پسركِ تنبون كوتاه، فكر ميكنه فقط به هوای توالت اومدم تو و كتاب سفر به خانه‌ی آزاد شده نبوی يه بهونه بوده بهمين خاطر شروع به گشتن و پيدا كردن يه كتاب جديد كردم كه يهويی چشمم افتاد به 5 اصل طلايی تبديل چيزهای معمولی به خارق‌العاده تجربه استارباكس. منهم كه هميشه در مقابل اين لگوی سبز و سفيد استارباكس تسليم‌م و دست و پام ميلرزه. نه ننه‌م قهوه‌خور بود و نه بابای خدا بيامرزه‌ام ولی نميدونم اين علاقه چه جوری در من بوجود اومد. كتاب رو برداشتم و ورقی زدم.

برای كسيكه با كتاب آشناست كار سختی نيست، اينكه بخواد بفهمه اصلاً از ريخت و قيافه و فونت و صفحات يه كتاب خوشش مياد يا نه. بدون دغدغه واستادم و كتاب رو ورق زدم. بر روی جلد كتاب نوشته شده بود كه "چگونه بزرگ‌ترين قهوه‌فروشی دنيا شكل گرفت" و از تفكر اوليه‌ی مديران استارباكس كه هنوز هم زنده هستند نوشته بود. اينكه اونها تصميم گرفتند فلسفه‌ی قهوه‌خانه‌های اروپا رو به زندگی پُر سرعت آمريكايی وارد كنند و گروه بسياری به ايده‌ی اونها خنديدند چون در اون زمان و (البته هنوز هم توی آمريكا) در خيلی از مغازه‌ها و در كنار خريد روزنامه و ساندويچ و زدن بنزين، ميتونی قهوه‌‌ی ارزونی بخوری و برای‌ مردمی قهوه‌خور كه در طول روز چندين ليوان قهوه می‌خورند اصلاً ممكن و شدنی نبود كه بخوان برن و توی مغازه‌های استار باكس بشينند و بجای قهوه 50 سنتی قهوه دو سه دلاری بخورند! و وقتی خوندم كه امروزه استار باكس در بيش از 37 كشور دنيا فروشگاه و بطور متوسط هفته‌‌ای 35 ميليون مشتری به مغازه‌هاش سر ميزنه و وقتی فهميدم كه چرا من اينقدر محيط استار باكس رو دوست دارم و در حاليكه يه متر زمين توی اين تهران ندارم ولی توی فروشگاه‌های استار باكس احساس تعلق می‌كنم، بدون معطلی كتاب رو زدم زير بغلم و رفتم پای ميز اون پسرك تنبون كوتاه.

تجربه استارباكس / جوزف ا.ميچلی ترجمه مجيد نوريان / انتشارات مبلغان / 193 صفحه /3500 تومن

۴۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام.هميشه سلامت باشي

نیشابور

بالاخره رفتین مکه یا نه؟
*****************************************************
k1: خيلی دوست دارم برم ولی تا حالا كه قست نشده.

نفیسه

درست یا غلط به نظرم این یه نوشته درفتی‌‌یه که به زورِ سیریش اینجا چسبوندیش!
****************************************************************
k1: كاملاً اشتباه كردی چون كتاب رو چند روز پيش گرفتم و نوشته هم مال امروزه.

نفیسه

ولی نظر من همونه.

سلام اين كتاب "سفر به خانه‌ی آزاد شده " رو پيدا كردي شما آخر؟ من خيلي وقتِ دنبالش مي‌گردم و هنوز پيداش نكردم. ظاهرا خيلي ارتباطي به سياست هم نداره اما...
************************************************************
k1: كتابش رو دارم ولی الان دم دستم نيست. اينبار كتاب رو برای دوستی ميخوام كه دنبالش هستم. چون كتاب‌های نبوی ديگه چاپ نشده بنابراين خيلی سخت گير مياد و تا الان هم پيداش نكردم.

از توصیف این پسر تنبون کوتاه و حالت شما ، در محل کارم جوری زدم زیر خنده که دوستان از پارتیشن بغلی با هم سرشون رو آوردند بالا ببینند چه خبر شده ؟ فوق العاده بود . در مورد استار باکس چون منهم عاشق محیط و قهوه های این فروشگاه هستم ممنونم بابت معرفی کتاب (هرچند کتابش ربطی به محیطش و قهوه اش نداره )‌. در مورد سفر به خانه آزاد شده اگر مسیرت مطهری - سهروردی میخوره یک مغازه قدیمی کتاب فروشی هست که قطعا هر کتابی رو بخوای یا داره یا برات پیدا میکنه یا یک نسخه زیراکس شده بهت میده اگر خیلی واجبه شاید کمکی بکنه
********************************************************
k1: اتفاقاً دقيقاً به قهوه و محيط استارباكس ارتباط داره.

نیشابور

راستی اینم بگم کتاب ادبیات دبیرستان یا پیش دانشگاهی زمان ما یه شعری داشت که پروانه ها یکی یکی میرفتن دور یه شمع میگشتن بعد میومدن تعریف میکردن چی شدو ازین حرفا،پروانه اولی رفت و صحیح وسالم برگشت یه چیزایی تعریف کرد دومی رفت وقتی برگشت دیدن یکی از بالاش سوخته سومی که رفت دیدن که دیگه برنگشت چون محو زیبایی شمع شده بودو در راه معشوق فنا شده بود حالا فکر کنم بشه مکه رفتن و اومدن خیلی از ما ها رو به این شعر تشبیه کرد

BEHNAZ

Ajibe ke too Tehroon ta hala kasi nayoomade einesh ro taghlid kone o faghat esmesh ro kami taghir bede

Masalan SFC ke az rooye KFC zadan karesh khoob gerefte
**********************************************************************
k1: قبول نيست تو ديدی! ديگه كسی برای اسم پول نميده. اين كتاب نشون ميده كه چرا استار باكس استار باكس مونده و كسی نتونسته ازش تقليد كنه.

مگه با خوندن کتابش هم احساس قهوه خوردن بهت دست می‌ده که دست و پات رو جلوی لوگوی سبز و سفیدش گم کردی؟!

پرنیا

من که می دونم چرا انقدر به این لگوی سبز و سفید علاقه داری.
دختر قهوه فروش :D

منم مثل شما علاقه عجیبی به این کافه دارم، دو بار قسمتم شده یکی تو دبی یکی تو مدینه . منم این کتاب رو تو نمایشگاه امسال خریدمش. درسته که ترجمه اصلا خوب نبود ولی اون چیزایی که می خواستم بدونم فهمیدم. به امید افتتاح اولین شعبه استارباکس در ایران
***************************************************************
k1: ولی بنظر من كه ترجمه كتاب هم خيلی خوب و روون بود.

سفر به خانه آزاد شده رو من اخیرا تو نشر چشمه دیدم. تو شهر کتاب شهر آرا هم بود.
*************************************************************
k1: ممنون از راهنمايت

من نمی دونم شما پسرها چی دیدید توی این شلوارهای فاق کوتاه که مصرانه می پوشیدش و با اعتماد به نفس کامل با هر حرکت بدن نصف شورتتون رو به ملت نشون میدید!!

ممنون بابت لینک گفتگوی سناپور ، خواندنی بود.
***************************************************************
k1: من كه اگه كسی قبول كنه حاضرم بدون پوشيدن شلوار فاق كوتاه تموم شورت‌م رو نشونش بدم!

رها

ساختمان 271 مطهري نرسيده به قائم مقام ، شايد اونجا بتوني پيدا كني
***************************************************************
k1: اينجا كجاست؟! چه آدرس مشكوكی.

سميرا سوسو

سلام
چرا نظرات قبلي منو نذاشتي تو پستاي قبليت؟
باهات قهر ميكنم ديگه هم نميام اينجا ها؟
تو هم كه همش جيش داري خوب قبل از اينكه از خونه بياي بيرون برو دستشويي انقدر تو كوچه خيابون اب و چاي و قهوه هم نخور ابروي ما رو بردي
*************************************************************
k1: سوسو خانوم ظاهراً شما خواننده جديد هستی و نميدوني اين كامنتدونی بعضی نظرات رو ميخوره. از تو نظری تا حالا به دستم نرسيده.

اگه کتابهای نبوی رو میخوای بهتره بری انتشارات جامعه ایرانیان. فکر میکنم اونجا همه کتاباشو داشته باشه.

sara

سلام کیوان جان یه سوال که شاید بگی به تو ربطی نداره!چرا جواب بعضی ها رو اینقدر تند میدی ؟ واقعا از سر شوخیه یا اینقدر عصبانیت میکنه کامنت بعضی از دوستان.البته من که از جوابات خیلی خوشم میاد و دوست داشتم مثل تو حاضر جواب باشم
****************************************************************
k1: شايد در لحن و نوشته من تصويری از عصبانيت باشه (چه جمله ادبيانه‌ای) و هر چند هم به تو ربطی نداره! ولی معمولاً جوابهايی كه به كامنت‌ها ميدم يه جواب خودمونی‌يه. اگه قرار باشه عصبانی بشم از كامنتی حتماً در رابطه‌اش يه پست مفصل می‌نويسم!

دنیا

جاتون خالی بنده الان بد از خوردن یک نهار خوشمزه در استارباکسم و چون همچی غذا خواب اور بود یک اسپرسوی دو شاتی دارم نوش جان می کنم! که چشام کمی باز شه...! و چون نیشم هم از خوندن پست شما باز شد، توفیق اجباری شامل همراهم شد که با وبلاگ شما اشنا بشه!

منم دلم خواست این کتاب رو بخونم. خوبه که ادم از چیزای که هر روز استفاده می کنه اطلاعاتی داشته باشه....!
***************************************************************
k1: به‌به خوش بگذره ... دنيا جان كجای اين دنيا هستی كه استار باكس هم داره؟!

sara

لوس حالا چی میشد نگی به تو ربطی نداره اینو که خودم گفته بودم که

"پست معرفی کتاب" خون وبلاگت پایین اومده بودا

sf

ببین، خواهشا نظر من رو پاک نکن فحش هم نده بذار دموکراسی و چند صدایی وبلاگت حفظ بشه!
من از استار باکس خوشم نمیاد، همین. اساسا هم بیشتر عاشق بوی قهوه هستم. قهوه خوردن پشت سر هم باعث حساسیت و خشکی پوستم میشه علاوه بر اینکه با چایی بیشتر حال می کنم. اگه صبح ساعت 11 قهوه بخورم برای 12 ساعت بعدش بد خواب میشم! گرچه دلم میخواد این کتاب دست من هم میرسید میخوندمش ببینم چه جوریه که اینقدر موفقه!
یه چیز دیگه. کتاب نبوی رو اینجا تو استرالیا تو کتابخونه پیدا کردم و خوندم. خیلی هم اشکال چاپی داشت. اما در مجموع بدم نیومد ازش.
در مورد شلوار هم با الهه صد در صد موافقم. این پسر یلخی های اینجا که همون هم در حالت عادی داره از پاشون میفته فکر کن دولا بشن دیگه تا کجا ها معلوم میشه!
***********************************************
k1: من تا حالا نظر کی رو پاک کردم و به کی فحش دادم که حالا به شما بدم؟!

امین

اگه داشت می ریخت نمی تونستی کنترلش کنی خوب
می تونستی بکشی بالا تف کنی....
حالا جایی که میخواستی تف کنی مهم نیست
1- تو جوبی یا دستشویی همونجا
2- رو کونه اون یارو که خم شده بود یا رو چیز خودت که گفتی
************************************************
k1: نمکدون.

سلام ، عجب فکر می کردم این معضل توالت رفتن مخصوص خانم هاست نگو که اینم درد مشترک بود و من نمی دونستم!!راستی جاتون خالی با یه دوست خوب در عرض کمتر از 48 ساعت فیلم های صداها ، کتاب قانون و محاکمه در خیابان رو دیدیم . از همه بهتر صداها بود به نظر هر دومون.
************************************************
k1: جداً؟ یعنی از محاکمه در خیابان خوشت نیومد؟

اون دختر قهوه فروشه توش نیست؟؟؟
توی کتاب؟؟؟!!!
نیست؟؟!!!
چه بد!!!!!

مدل پیدا کردن کتاب از طریق رایانه مدتیه که توکتاب فروشی ها مد شده.هر چند بر خورد فروشنده ها با اون دک و پزشون اصلا همخونی نداره .بعدشم من مرده ی این پارادوکسهای نوشتاری و اخلاقی تو هستم.نه به اون ژستای فرهنگی و فرهیخته بودن نه به این نوشته ها ی پوپولیستی بی تربیتی که یه دفعه لنگ و پاچه شون وسط متنت پیداشون میشه.

ستایش

متاسفانه بیوگرافی از خودت ننوشتی !

البته منظورم بر ملا کردن هویت نیست مثلا تحصیلات یا کارتون چون اغلب وبلاگ هایی که می خونم دوست دارم بدونم که مطالب وبلاگ چه کسی رو می خونم

Az

وای ی ی... 2 ساعته دارم میخندم به جوابی که به الهه دادی تو.

سوسو

بله من خواننده جديدت هستم حدودي از ارشيوت رو هم خوندم و فهميدم كه همسري داشتي ولي الان انگاري نداري درست حدس زدم؟؟؟؟

راحله

خدا خیرت بده جوون با این مطلب نوشتنت . یه آدم دپرسو یه جور جور خندوندی که حال و هواش عوض شد کلا"

کتابی که میخواین رو کتابفروشی نیک توی خیابان انقلاب داره چاپش مال سال 79 هستش...از اون به بعد چاپ نشده...نشر چشمه هم داره...منم دارم(:

نوشته ات مثل کیک گردویی بود. ظاهرش خوشمزه ، باطن اش مقوی.
اینکه یک آدمی بتونه یک موقعیت را اینطور جزء به جزء و تصویری بگه عالیه. خندوندن کار هر کسی نیست یک سوم. چقدر خوب این پسر تنبون کوتاه رو اجرا کردی. کاملا دیده می شد. حس می شد و شبیه آدمهایی می شد که می بینمشون اما بهشون توجهی نداریم. حتی اغراق هایت هم در مورد وضعیت " جیش" خوب از آب در اومده. و البته اینکه تو خودت رو متعهد می دونی که نوشته ات حتما یک پیام فرهنگی بجای پیام بازرگانی داشته باشه.
بنویس برای چاپ . زود تر لطفا. بزار یک روزی هم ما از خرید کتاب تو در وبلاگمون بنویسیم. مثلا رفتیم کتاب " من و لحظه هام" آقای کیوان یک سوم رو بخریم که پسر شلوارک پوش ........و غیرو و غیرو.
*************************************************
k1: آخ که اگه میشد این کتاب و رمان چاپ بشه ... آخ که چه لذتی داشت.

دنیا

من جای دوری نیستم! فکر کنم نزدیک نزدیک ترین استارباکس به تو باشم!!

تو همین دبی خراب شده هستم دیگه..! که اول سفرتون گفتم اگه میاد اینجا بیام فرودگاه دنبالتون!
***********************************************
k1: آهان دنیا جان الان یادم اومد. تا اونجا که یادمه توی فرودگاه و سیتی سنتر دبی استار باکس هست. من توی شهر ندیدم.

سلام
دلت نخواد، همین الان یه مرخصی گرفتم از اونایی که تا پایانه تایم اداری هست ( به قول معروف قضیه نیش باز و دو نقطه دی)
میرم انقلاب چند تا کتاب بخرم
به نظر کتاب خوبی میاد
من تو این سبک کتابارو دوست دارم هم قهوه رو
اگه پیداش کردم... حتما میگیرم
--------*********-----------*******------------
پدال دنده موتورتم....
با پا بزن تو سرم خلاصم کن

چه کنم... همه کشته مرده این مرام منن (((!!!!!!!!)))))

لیلا

کامنت دیروز من توسط وبلاگت قورت داده شده!
*************************************************
k1: لیلا ببین وقاحت این وبلاگ به کجا رسیده که دیگه حتی مال تو رو هم میخوره!

ممنون
***********************************************
k1: بابت چی؟!

آرمین

کیوان اگه جایی سفر به خانه‌ی آزاد شده رو پیدا کردی به منم آدرس اونجارو بده تو انقلاب 10 12 تا جا رفتم ولی هیچکودوم نداشتنش

زیتون

سلام . من یجورایی معتاد بلاگتون شدم . یعنی شده مثل میل باکسم که هر روز باید چکش کنم. دارم آرشیوتونم بترتیب میخونم .
آفرین به این قدرت تخیل و صمیمیتی که توی نوشته هاتون هست و فرقی هم نمیکنه که موضوعش چی باشه

زیتون

راستی میشه فیدتونو توی ریدر بدین؟ ممنون
***********************************************
k1: http://www.k1-online.com/atom.xml

har rooz mri ketabforooshi?
***********************************************
k1: نه.

کیوان خوشحالم که حالا دیگه فید وبلاگتو داری و هرکی میاد اینجا ازت میپرسه سرتو با افتخار میگیری بالا، سینه سپر میکنی و جوابشو میدی! خدا اموات مرمر بانو رو بیامرزه که تو رو پیش خلق خدا رو سفید کرد.
***********************************************
k1: آره والله چون تا قبلش سیاه سیاه بود!

دوست قدیمی

عزیزم تو دوبی مال و ابن بطوطه و برجمان سنتر و امارات مال هم استار باکس داره. اگه گذارت دوباره اونورا افتاد بنوش
************************************************
k1: من فقط واید وادی میرم اونجا هم که استار باکس نداره!

خپونی

یادش بخیر. مکه که میخواستم برم سفر به خانه آزاد شده رو خوندم. از همینجا هم پیدا کرده بودمش. تو اون اوضاع بدی که بودم این کتاب خیلی به دردم خوند. اصلن حالم رو خوب کرد کاملاً. تو که داری دنبال کتابهای نبوی میگردی مجنون لیلی رو هم پیدا کن. خیلی قشنگه.
***********************************************
k1: مال کیه؟!

خپونی

ابراهیم نبوی دیگه

دنیا

کیوان خان لازم شد دفعه دیگه که امدی اینجا به امید خدا حتما بریم استارباکس رفیق! این جاهای که تو تو دبی رفتی راستشو بخایی اصلا خوب نیستند . تجربه فرودگاه رو ندارم اما 3 تا سیتی سنتر هست که مفت گرونن! میدونی من هم به فضاش اهمیت میدم هم به کسی که اونجا وایساده و کافیت رو درست می کنه که شرط لازمه چون مارک قهوه که معمولا یکیه اما اون کسی که درست می کنه باید وارد باشه داداش!
***********************************************
k1: ما در خدمتیم آبجی.

من كه همچنان اين كتاب نبوي رو پيدا نكردم. احتمالا بايد برم دنبال زيراكسي و كپي‌هاش!
اووووم علي‌الحساب اون كتابِ مصاحبه ليلي گلستان با احمدمحمود رو گرفتم كه بدجوري قلقلك مي‌ده آدم رو.
فقط امروز اومدم ببينم تو كتاب رو پيدا كردي يا نه :)

ارسال نظر