گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
خانم فروشنده لبخندی میزنه و لیوان بزرگ قهوه رو میده دستم. شیرینش میکنم و کولهپشتی رو میذارم زمین و روی یکی از مبلهای چرمی، کنار شیشهی بزرگِ قدی مغازه ولو میشم.
بیرون هوا سرده و داره بارون میاد. چترهای بزرگِ سبز رنگی که روش نوشته استارباکس همدیگه رو سخت به آغوش گرفتند. پسر و دختر آلمانی که روبروم نشستند، فارغ از همهی هستی و کائنات روی زمین، لیوان قهوههاشون رو گذاشتن روی میز و دارن لبهای همدیگه رو میلیسن. داره بارون میاد. البته نه از این بارون ریزها که آدم هوایی بشه و لبهی کاپشنش رو بده بالا و سرش رو بکنه لای اون و جیبهاش بشه محل امنی برای دستهای سردش و خیابونهای سنگفرش شدهی این شهر غریب رو بیهدف بره تا ببینه به کدوم خیابون، پل، اسکله یا رودخونهای میرسه.
پاییز این شهر بقدری زیباست که انگاری نیرویی جادویی تو رو مجبور به عاشقی میکنه. قطرههای درشت بارون به شیشههای بلند مغازه چنگ میزنند. شال گردن مشکی بلندی که همین دو سه روز پیش از یکی از هزار مغازهی بیسر و ته این شهر خریدم رو از گردنم باز میکنم و کنار صندلی میذارم. قهوههای استارباکس داغ هستند ولی داغی چاییهای خودمون رو ندارند.
منتظر قطار هستم و چه جایی بهتر از گوشهی دنج یه کافه. حجب و حیاء رو میذارم کنار و دوباره نگاهش میکنم. اشتباه نمیکنم، شک ندارم، نگاهش آشناست. نگاش. خندهش. پیچ و تاب موهای مشکی بلندش. مگه میشه، اینجا؟! توی این شهر؟! اروپا؟! هامبورگ؟! گیج میشم. کتابم رو از توی کولهپشتی درمیارم، شاید تا رسیدن قطار چند صفحهای بخونم. رنگِ برگها چه قیامتی کردند بیرون از این دیوارهای شیشهای بلند. شاید هم این رنگهان که مجبور میکنند همهی آدمهای این شهر اینجوری دیوونه بشن. اینجوری عاشق بشن. این کافه رو دوست دارم. بوی تلخ قهوه و بارش بارون بدجوری عجین شدند با هم. شاید اینجا یکی از همون جاهایی باشه که میشه به آرامی سَرت رو بذاری لبهی مبل و چشمهات رو ببندی و به آرومی بمیری! آره بمیری. بارون و پاییز و قهوه و کتاب، مگه آدم دیگه چی کم داره واسه مُردن؟! ... ولی نه، چشمهاش. نگاهش. شک ندارم که نگاهش آشناست.
هر بار که چشم تو چشم میشیم لبخند زیبایی روی لبش نقش میبنده. نگاهش آشناست. آشناتر از هر آشنایی. لابهلای اِسپرسو و کاپوچینو و کافه لاته و همهی لیوانهای کوتاه و بلند To Go و تموم نشونههای غربی، این نگاه شرقی وصلهی ناجوریه که تو رو پیوند میزنه به حافظ، سی و سه پل، کتابفروشیهای میدون انقلاب، فروشگاه بتهوون، امامزاده صالح، به درخت خرمالوی خونهی بابا بزرگ ... کتاب رو ورقی میزنم ولی رقص عاشقونهی بارون و طنازیهای برگهای رنگوارنگ تموم ذهنم رو مشغول خودش میکنه. رقص عاشقونهی بارون یا پیچ و تاب موهای دختر قهوهفروش؟! طنازیهای برگهای رنگوارنگ یا لبخند شیرین و نگاه آشناى دخترک؟!
حالا دیگه دارم باور میکنم که این نگاه هم شاید مثل طعم تلخ قهوه، مال من و مملکتم نیست. زیبایی است بیگانه، مال همین آب و خاک. مال همین فرهنگ و دیار که من حس میکنم آشناست. عقربههای ساعت خبر از رفتن میدن. کولهپشتیام رو برمیدارم. صدای سوت قطار میاد. لیوانم رو میذارم جلوی پیشخون. دختر قهوهفروش نیست. راه میوفتم که برم. هنوز دو سه قدمی دور نشدم که صدایی از پشت سر میگه: آقا .. آقا!
برمیگردم. لبخند زیبایی به لب داره. موهای بلندش ریخته روی صورتش. پیشبند سبز استارباکس رو روی تیشرت مشکی پوشیده. با همون لبخند زیبا میگه: ببخشید مثل اینکه شال گردنتون رو جا گذاشتید. شال گردن بلند مشکی که گویا مثل خود من دوست نداره از اینجا جدا بشه از روی مبل سُر خورده و کف زمین پارکتشدهی قهوهای ولو شده. لبخندی میزنم و میگم: ممنون از لطفتون. دولا میشم و شال گردن رو برمیدارم.
صدای سوت قطار نزدیک و نزدیکتر میشه. مسافرها به سمت ایستگاه میدوند. حالا دیگه بارون بند اومده. کولهپشتی، روی دوشم سنگینی میکنه. دستگیره در مغازه رو میگیرم و در رو باز میکنم. سوز سردی میاد توی مغازه. برمیگردم. واستاده و با همون لبخند داره نگاه میکنه. در رو ول میکنم و برمیگردم. در با صدای آرومی بسته میشه. چند قدم برمیدارم و بهش نزدیک میشم. حالا دیگه صدای نفسهاش رو میشنوم. میگم: ببخشید، یه سوال. از کجا فهمیدین که من ایرانی هستم؟! لبخندش پُررنگتر میشه. شک ندارم که قبلأ دیدمش. کجا؟ نمیدونم. حالا دیگه توی این فاصله میشه توی نگاهش گم شد. بدون اینکه چیزی بگه با سر اشارهای میکنه به کتابی که هنوز نصفش از کولهپشتی بیرون مونده، پاریس جشن بیکران.
kheyli ziba bood , havas kardam beram starbucks alan makhsoosan inke inja ham dare baroon miyad , albate na chon ke paize , chon bahare inja
این پست چه گرما و انرژی و آرامش خوبی داشت. به این فکر میکنم که چقدر محیط روی نویسنده و نوشتههاش تاثیر داره.
من الان که تو ترکم، ولی اگه یادم باشه، بکبار راجع به دو سال همسایه بودن با خانه ارنست همینگوی خواهم نوشت.
شال گردن را برداشتی ولی احتمالا بازم برای خوردن قهوه تو همین ساعت برگردی همین مغازه .البته چون طعم قهوه اش بی نظیره و دلیل دیگه ای نداره اگر هم داره به ما ربط نداره.
آخی... خیلی کیف داره، نه...؟! D:
وای این کتاب دقیقا آدم رو عاشق این می کنه که همین الان پاشی بری پاریس رو ببینی! اون کتاب عالیه! البته نوشته های شما هم همین احساس رو به آدم می ده !
فكر ميكنم آدما هميشه رد نگاه غريبههاي آشنا رو بهتر از آشناهاي غريب ميتونن دنبال كنن. نگاه اين جور آدما واسه يه لحظه هم كه شده تو رو مجبور ميكنه كه وايسي و يه لحظه فكر كني كه ممكنه اين نگاه رو كجا ديده باشي؟ و هي با خودت بگي: "اين نگاه خيلي برام آشناست"
كلاً احساس ميكنم نگاه دختركان شرقي خيلي عميقتر و زيباتر از نگاه دختركان چشم رنگي غربيه. نميدونم اما اين جوري احساس ميكنم. خودم كه هيچ وقت نتونستم با آدماي رنگين چشم ارتباط بگيرم. يه جور عدم اطمينان تو نگاهش هست يا كه من اين جوري احساس ميكنم. نميدونم. ولي در عوض خيلي راحت ميتوني توو نگاه يه جفت چشم سياه وحشي گم بشي. خيلي راحت
چقدر زیبا نوشتی و چقدر زیباتر تمامش کردی: "بدون اینکه چیزی بگه با سر اشارهای میکنه به کتابی که هنوز نصفش از کولهپشتی بیرون مونده، پاریس جشن بیکران."
بسیار زیبا و روان نوشتی کیوان جان
یعنی قشنگ تر از این ، می شد نوشت ؟
من که فکر نمیکنم .
من تصادفی باوبلاگ شما اشنا شدم وچندوقتی هست گاهی به ان سر میزنم اما هیچ نکته اموزنده علمی ادبی به چشمم نخورده (یامن خبر ندارم یا او اثر ندارد) پیشنهاد میکنم کمی به محتوا هم توجه کنید
***********************************************
k1: والله قرار هم نبود محتوی علمی و ادبی داشته باشه
میدونم چه مزه ای میده این حس...همین دیروز یک خانم موبور و چشم آبی که اسمم رو از رو کارت رو سینه ام خونده بود بهم گفت shirin یعنی sweet ! کلی تعجب کردم! فارسی بلد بود...از اهالی آذربایجان!
حرف نداشت . این نگارش فقط از شما برمیاد :)
دوست عزیز جناب ره دراز:فکر کنم با یه نگاه اجمالی به آمار وبلاگ k1و میزان کامنتهای اون بتونی کمی نظرت رو در مورد این وبلاگ دوست داشتنی عوض کنی
************************************************
k1: آهان ... دمت گرم.
چه رازی وجود داره که آدم اینهمه راه می ره که گم کنه، اما با اولین نگاه آشنا ، اینهمه غرق شعف می شه.
.
می خواستم بگم کیوان یک سوم ، اگر اینی که نوشتی واقعیتش ( بخسی با همه اش) بیرون از ذهن تو گوشت و پوست و استخوان نداشته باشه ، به مراتب از ارزش والاتری بر خورداره تا اگر واقعا اتفاق افتاده باشه. ( یعنی خواستم بگم بیشتر دوست دارم تو با یک تخیل چاق و چله برگردی و باز بنویسی . حتی از چیز هایی که هرگز وجود نخواهد داشت)
.
و سوم اینکه اینجا ، توی این شهر هم داره بارون میاد. نم نم و بی عجله. آدمها از یاالاپوش های سبک شروع کرده اند، اما هنوز خبری از شال و پالتو و یقه ی بالا آمده تا پشت گردن نیست. حتی چتر هم کمتر دیده می شود. مردم خسته اند از اینهمه خشکی. انگار بی صدا در یک توافق همگانی می خواهند سبز تر بشوند. هنوز مرددند که سرما ی صبح زود اونقدری هست که تا آفتاب ظهر دوام بیاره.
.
چهارم اینکه این پست با احتساب غیبت یک سوم طناز و شیطون با نیشخندی کج گوشه ی دهان متن ، یک میکس تقریبا کامل از انواع نوشتن های تو بود. از نوستالژی بگیر و تکانه های حس خفیف عاشقی و رسم حال و هوای بیرونی و درونی موقعیت ، تا معرفی کتاب و دست آخر پایان باز. و عجیب اینکه آنقدر این طعم ها مزه ها در هم ادغام شده بود که دیگه هیچکدام از ما در پایان این پست قادر نخواهیم بود بگوییما از برجستگی کدام بخش از مضمون لذت برده ایم.
.
در آخر هم مثل پایان بندی های کلیشه ای گویندگان خبر دوست دارم به اون مخاطب محترم با نام راه دراز بگویم یکبار دیگه به این ترکیب فکر کنه.
" آموزنده ی علمی ادبی " !!! اگر وبلاگ تو قصد داشت آموزنده باشه قبول. آموزنده ی علمی هم قبول. آموزنده ی تئوری ادبی هم قبول. غبر آموزشی از هر جنس هم قبول.
اما آموزنده ی علمی و ادبی یعنی فاجعه در حد طوفان کاترینا.
باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد.
به دنیا می گویم خداحافظ.
کاش من هم اين اتفاق قشنگ برام مي افتاد...کلي لذت بردي نه؟
سلام کیوان خان
این مدت اینقدر قشنگ سفرنامه نوشتی که آدم هوس خیلی چیزا می کنه پاریس - بارون - قهوه - کتاب - پیاده روی -عشق -شال گردن - ..... اینقدر غرق نوشته هات شدم اینروزا، که حتی به خوابم اومدی ....
دوست داشتم :)
منم نکته چهارم خانم ثابتی رو یک جورای دیگه می خواستم بگم ولی ایشون بهتر گفتن....!
اما تو این خراب شده ای که من هستم فقط دو تا استاربکس خوب می شناسم که تا جایی که منم کلی باید بکوبم واسه نوشیدن یک اسپرسوی دو شاتی...!! :-(
یک چیز دیگم هست: آسمون اینجا خیلی حسوده....!
الآن یعنی واقعاً کتاب فارسی دستت بود بعد سوالم برات ایجاد شد که از کجا فهمیدن تو ایرانی هستی؟؟!!
آمدم پست جدید بخوانم ولی انگار این موش گیر حرفه ای ، امروز تا این ساعت هیچ پنیری توی تله نگذاشته که قربانی مان کند. شاید چون بچکم در بلاد کفر ، به شکار آهو بودن تغییر کاربری داده.
.
اما شرمنده شدم که دستخط خودم را خواندم و سرخ و سفید شدم و خواستم یکبار و برای همیشه از اول تا حالا یک عذر خواهی بزرگ و در حد مبسوط بکنم از تمام کامنت خوانان دنیای مجاز و صاحبان وبلاگ و علی الخصوص مدیرک این وبلاگگ که تا به حال یک غلط املایی توی پست هایش نداشته و لیلای همه را مجنون خودش ، بکنم که من چقدر نقطه و دندانه و ح جیمی دوچشم و الف و ی ای که ب شده و غیرو و غیرو موقع نوشتن کامنت هایم به آنها بدهکارم و یا بر عکس طلبکارم. از بس غلط می نویسم.
همه اش تقصیر این سرم است که پایین است و اعتماد به نفس در حد علی دایی که بر نمی گردم ببینم این گلی که زده ام ، غالبا توی دروازه ی خودم است.
خلاصه تجدیدم.
.
راستی کیوان یک سوم دلت بسوزه. به قدر آتش هزار آه و افسوس که بد وقتی از اینجا رفتی. که این روز ها طبیعت عادل شده و داره به اندازه پاییز تقسیم می کنه. امروز آسمون تهرون به فاصله ی چند متری زمین تهرونه. می تونی رو زمین خیس دراز بکشی و دماغت تو ابرا نفس بکشه. امروز درختها باورشون شد باید برهنه بشوند. این یعنی شات آخرین صحنه ی عاشق بازی. امروز ، امروز همه چیز عالیه. چایی که آبدارچی آورده داغ تره و صفحه ها همه سفید سفید، ردیف برای نوشتن. امروز تمام بغل دستی های من شده اند کلاغ و یاکریم و همه ی طعم ها شده گردو و گس خرمالو.
پر حرفی ام رو ببخش. غیاب تو و مالکیت سند شش دانگ این کامنت دونی وسوسه ام کرد. لطفا کنار تقویم ات بنویس امروز باران روی تمام تن زمین منتشر بود.
هی هی هی ....
لیلای همه را مجنون خودش مینز دَت لیلا بانوی کلمه و خاطره و ایده و دوست داشتن و دقت.
تا وقتی راهی برای حرف زدن با این یکی یکدونه نباشه ، هی باید از میان بر تو بگوییم اش سلام.
.
فکر کنم امروز رکورد کامنت رو شکستم. اصلا بهتره تا ظهر اینجا بمونم و سیزده را بدر کنم.
واي، چقدر خوبه كه آدم اين حس هاي خيلي قشنگ رو تجربه كنه :)
شدیدا با این پستت حال کردم چون عاشق قهوه استارباکس هستم و این پست تو هم گرمای قهوه و لذت خوردن قهوه تو استارباکس رو دو چندان کرد
دلچسب بود و يك جورايي تلخ مثل همون قهوه اي كه ما رو به هوسش انداختي
اميدوارم سفر خيلي بهت خوش بگذره
حال ما هم خوب است اما تو باور نكن
خانم ثابتی عزیزم، درود... چنان آدم مبهوت کلمات جادویی شما میشه که فراموش میکنه چی میخواسته بنویسه :) کیوان اومدم غر بزنم چرا این همه سفرت طولانی شد! بعد دیدم هر چقدر سفر تو طول بکشه مناسبات عیش ما بیشتر فراهم میشه! چون از وقتی رفتی مثل والدی که دور از خونه هوای فرزندش را داره، تو هم هوای وبلاگ را بیش از پیش داری. مطمئن هستم وقتی هم به سلامتی برگردی تا مدتها برامون سوژههای ناب در آستین داری که هر از گاهی رو میکنی و ممنون:)
باتشکر ازجناب کیوان بابت توجه تان! بنده فقط مقصودم این بود که وقتی میخوام وارد وبلاگ شما بشم ذهنیتم باید چی باشه وقت گذرانی یا... واون دوست مون هم که تعداد کامنت ها رو اشاره کردند" من هم به این خاطر بود که پیشنهاد کردم وبلاگ با یک هدف خاص میتونه خیلی جذاب تر باشه جناب (کیوان فقط یه پیشنهاده )سفرتان گوارا
آن زمانی که کتاب ملعون کافه پیانو رو می خوندم هر بار توصیفهای کافه چی من باب قطره های آب روی لیوان نوشیدنی های یخ و عطر قهوه و .... شروع می شد ،من راهی می شدم سمت آشپزخانه تا یه کاردی تو این شکم بزنم و قهوه ای ، چایی ،نسکافه ای روبه راه کنم.
ببخشید که شما رو با آن نویسنده رانده شده مقایسه می کنم ولی از صبح تا حالا 4 بار این صفحه رو باز کردم و هر بار که از اول تا آخر این داستانک یا حدیث دل رو خوندم یه فنجون نسکافه خوردم و این دفعه که موکول به بعد از نوشتن کامنت شده قراره چای و نبات ولیمو بخورم.جای ما آنجا و جای شما اینجا خالی.
aali bood
انقد یه حسی توش بود که از صبح هی می یام می خونم هی می خوام یه چی بگم زبونم بند میاد.سفر می خوام بی دغدغه یه جای خوب
سلام کیوان جان
با وصفی که از اروپا کردی معلومه که از آمریکا بیشتر دوسش داری یه گریزی به اداره مهاجرت بزن بعید نیست به توی خوش شانس 3روزه پاس آلمانی هم بدن.
هر جا که هستی خوش بگذره ولی میگن قراره کسوف شه اصفهان میای؟
بسی لذت بردیم رفیق....
(;
پس چرا من از استارباکس متنفرم ؟؟؟
با اون قهوه هاس دوکیلویی که تازه سایز اسمالشونه. من سگ قهوه ترک های ایران رو به هزار تا اسپرسو و موکا و کوفت استارباکس نمیدم. همه لذت قهوه به اینه که اونقدر کم باشه و غلیظ که هی دلت بخواد مزه مزه اش کنی و کم کم بخوریش تا تموم نشه، قهوه های استارباکس هم مثل بقیه چیزای این ور دنیا گنده هستن ولی بی خاصیت.
کسی این جاست؟
هلا! من با شمایم ... های ! می پرسم کسی این جاست؟
کسی این جا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟
..
یه جاهایی، یه وقتهایی هست که آدم از هرچه رنگ و بند تعلق پذیرد آزاد میشه، این جاها، این وقتها خیلی خیلی لذتبخش و آرامش دهندهاند.
اوقات به کام :)
اول به اين آقاي راه دراز خطاب مي كنم..... بابا خفه شو ديگه.....محتواي ادبي و هنري ديگه مثقالي چنده با اون اسم ضايعه ات...... راه دراز ....! شايد هم راه باز.... ببخشيد كيوان جان....
خيلي عالي بود...... اميد وارم كه تريپ نگذاري دختره رو پر بدي بره.....ممنون از قهوه و ممنون از بارون.... حال كرديم
آقا... خوش به حالتون...
راستش الآن یه حسی دارم که هر کاری که میکنم نمیتونم بنویسمش!
فقط میتونم بگم خوش به حالتون...
گاهی آدم احساس می کنه بهتره می بود اگه یه کافه داشت !!
اونم لب خیابون !!
شاید این نگاه آشنا هاله ای از نگاه آشنای دیگری با خود داره که خیلی وقته از صحفه ی واقعیت حذف شده و به صفحات خیال و خاطره پیوسته
واقعا یه نگاهه آشنا میشه سخت ترین افرادو درهم بشکنه.
یه نگاهه سرد اشک یخ زده یه آه پر مه زمین سفید برفی یه سنگ قبر برا منی که دیگه یاد کاج پر برفه منتظر نیستم و یه روح نادم و چندتا ردپا از یکی که گل اشکاش همیشه گونه هاشو نوازش میده شاید عاقبت من باشه؟؟؟؟
سلام
اقا من نمی دونم چتو شد که اتفاقی این چست وبلاگتو خوندم..عالیه...کلی گشتم تو اصفهان تا اون کتابه رو هم پیدا کنم بخونم....از این به بعد تصمیم گرفتم وبلاگتو تعقیب کنم....اگه هم اجازه بدب تو لینکای وبلاگم گذاشتم
لطیف، پر از حس، عاشقونه، آروم...تردید بین موندن و رفتن، گفتن یا نگفتن...این پست رو خیلی دوست دارم.
و چقدر یک نگاه آشنا، تو این غربت میچسبه. خیلی قشنگ بود!
شما آبریزش بینیت خوب شد؟ این سر ماخردگی تازگیها از راه وب هم منتشر میشه ها! به نظرم بعد از خواندن اون پست من از شما واگرفتم. خلاصه این روزا از بس دستمال کاغذی دستم بوده الان بینی-م را با چند تا سنجاق چسبوندم به صورتم که نیافته.