گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
زندگی مثل چراغهای قرمز بدون حساب و كتاب اين شهر شلوغ ميمونه. اين رو نميشه همون روز اولی كه وارد اين شهر شدی بفهمی كه بايد جون بكنی و پوست بندازی تا شايد، اونهم شايد، متوجه اين قانون نانوشتهی شهر خاكستری بشی.
عددها پشت سر هم، يكی يكی كم ميشن، روزها از پی هم میگذرن و تو دلخوش به تموم بود و نبودها، دلخوش به تموم هست و نيستها، دلخوش به اينكه اگر كم، اگر زياد ولی زندگی و آدمهايی هستند كه ميشه دوستشون داشت و عاشقشون بود يهويی اون روی زندگی رو ميبنی. چراغ بدون هيچ دليل و علتی، يه دفعه روی عدد 7 واميسته و ديگه تكون از تكون نمیخوره. اونوقته كه تو ميمونی و يه چراغ قرمز بیقانون و يه چهار راه بلاتكليف و افسری كه با يه لبخند كريه و يه دسته برگه جريمه به انتظارت واستاده و بوق ماشينهايی كه هيچ وقت منتظر تو و سبز شدن چراغ و عبور هيچ عابری نمیمونند.
اينبار سكون چراغهای قرمز بیقانون پيوند خورد به پاييز. پيوند خورد به مهر، آبان، آذر. به پاييز 88. گاهی عددها به سرنوشت آدمها چه گره سفت و محكمی میخوره. گاهی عددها، خواسته و ناخواسته چه داغی ميزنند به پيشونی ما آدمها. داغی به وسعت تموم طول و عرض زمين. داغی كه ديگه هيچوقت خودت رو ميون اين آدمها و اين شهرها و پشت هيچ چراغ قرمزی گم نكنی.
بيستمين روز مهر بود. يادم هست. يادم ميمونه، به اندازهی تموم راههای رفتهی كه با هم بوديم. 20 مهر 88 ساعت 4:28 دقيقهی عصر يه روز خُنك پاييزی. من يادداشتش كردم، اگر دوست داشتی تو هم گوشه كناری برای خودت بنويس. لای ورقی. روی تقويمی. تيكه بليط پارهی كه هيچ وقت اُكی نشد يا پشت همون قرآن سفيد.
سالهاست كه عاشقونه پاييز رو دوست دارم. از همون روزهايی كه قواعد نكبت اين زندگی و اين شمارش و اين سكون عددها را نمیدونستم و حالا از عصر 20 مهر 88 نمیدونم باز هم پاييز برای من همون معنا رو داره؟ آيا باز هم اين تنها چيزی كه ميشد، عاشقونه دوستش داشتم باشم، باز برام عزيز و مقدس باقی ميمونه. جملههام بیمعنی شده. كلمهها كُند و سنگين و با لُكنت ادا ميشه. حق دارم. حق داری.
و خب هيچ وقت مُهرها نمی تونه نقش مِهرها رو پُررنگ و كمرنگ كنه. خاطرات خوب زندگی برای من كه از عصر ارديبهشت يكی از همين سالها شروع شد حالا ديگه اونقدری هست كه بشه باهاش خونه ساخت، زندگی كرد، بچهها رو سرسامون داد و بزرگ كرد، كتاب نوشت، حتی بابا بزرگ شد و تموم عصرهای دلگير پاييز رو سر كرد.
اينجا تنگ غروبه و خورشيد اون سر دنيا داره طلوع ميكنه. پس طلوع خورشيد رو برای ساكن سرزمين خورشيد به فال نيك میگيرم. و چه زود همه چيز تبديل ميشه به آهی بلند و يادش بخيـر.