گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ظهر جمعه است و با نوشتن همین ظهر جمعه یهویی یاد سالهای خیلی دور میوفتم. موقعی که قصرفیروزه بودیم و هنوز بابا هم بود و ظهرهای جمعه بعد از شنیدن ترانههای درخواستی که از رادیو کویت پخش میشد، میشستم و قصه ظهر جمعه رو گوش میدادم. من و مامان تنها توی خونه هستیم. پخش زمین شده و کتاب میخونم و همزمان آهنگهای آلبوم جدید محسن نامجو رو گوش میدم. تلویزیون داره برای Nمین بار کارتون مهاجران رو پخش میکنه. بن و لوسیمی میرن دنبال دکتر بیتون خوابآلود و ... بابا روتون رو برم مدیران محترم صدا و سیما!
بوی ماهی سرخ شده میاد. قطعاً نهار سبزیپلو ماهی داریم. یادم رفته چایم رو بخورم و سرد شده. البته سرد که نه، ولی خب من چای رو داغ داغ داغ میخورم. یه چیزی تو مایههای جوش و صد درجه سانتیگراد. دستم که به لیوان ولَرم چایی میخوره، به خودم میام و میبینم بیشتر از نیم ساعته که چراغ آشپزخونه روشنه و هیچ خبری از مامان نیست. سَرکی میکشم و میبینم چراغ اطاقم روشنه. کتاب رو میذارم زمین و آروم میرم و میبینم مامان، کف اطاق نشسته و دور و برش کلی لباسِ نازک و ضخیم تابستونی و زمستونی پخش و پلاست. این روزهای اول پاییز دیدن این صحنه برای همه ماهایی که خوشبختانه هنوز از داشتن مامان محروم نشدیم شاید یه چیز عادی باشه ولی امان از روزی که این نعمت نباشه.
سرش رو بلند میکنه و لبخندی میزنه و میگه: بیا خودت بشین ببین کدومشون رو نمیخواهی جمعشون کنم بدم یه بنده خدایی بپوشه. لباسهای تو که همیشه نو نوه. حیفه بندازمش بیرون. نگاهی به تَل لباسهایی که روی هم ریخته شده میکنم و چند تایی رو که روی تخت ولو شده رو کناری میذارم و میشینم کنار مامان، روی تختی که یه پتو سرمهایی دقیقاً سِت دیوار اطاق روش کشیده شده.
هر کدوم از لباسها، دنیایی از خاطره به خودش وصله پینه کرده. هر سال و با رسیدن پاییز و بهار این پروسهی چک کردن لباسها انجام میشه و هر سال با توجه به اینکه میدونم خیلی از لباسها رو دیگه هیچوقت نمیپوشم ولی خب نمیدونم چرا نمیتونم از یه سریهاشون دل بکنم. لباسهای زمستونی رو بالا و پایینی میکنم و دوباره اونها رو تا میکنم و میگم: مامان بذار اینها باشه. نگاهی میکنه و میگه: یعنی فکر میکنی دوباره یه روزی این اندازه میشی و اینها تنت میره؟!
لامصب هر کدومشون پَرتت میکنه یه وری. یه جایی. کنار یه آدمی که حالا هم هست یا شاید هم دیگه نیست. با تابستونیهاش میری لب دریاى متل قو و بام تهران و با زمستونیهاش میری لابهلای برفهایی که همهی تهران رو سفید کرده. میری دماوند. آنکارا، شاید هم وسط آریزونا و طبیعت زیبای سدونا، توی اون کلیسایی که بالای کوهه و من نمیدونم چرا اینقدر دوستش دارم.
حالا دیگه هیچ کدوم از این لباسها مثل اون قدیمترها بوی نفتالین نمیده که انگاری دیگه بیدها هم بیبو و خاصیت شدند. نه دیگه نفتالینی مونده و نه بیدی. نه بقچه و نه بویی از خاطرات اون دورترها. یادش بخیر بقچههای سفیدی که وقتی اول پاییز وا میشد بوی نفتالین گم میشد لای بوی انار و گلپر و دفترچههای کاهی بدون سرمشق.
مامان نشسته و لباسها رو جدا میکنه و من به اون چند تیکه، لباس زمستونی و تابستونی نگاه میکنم که دیگه خیلی وقته اندازهم نیست ولی هیچ وقت نخواستم (یا شاید هم نتونستم) که دیگه نباشن. نگهشون داشتم که انگاری توی تموم تار و پودش، آدمها و خاطراتشون هنوز زندهی زنده وجود دارن و نفس میکشن.
من هر چقدر خواستم مقاومت كنم و كامنت دوم را نذارم نشد! از اون پستايي هستش كه بايد بيشتر از يك بار و دوبار خوند و هر دفعه چيز جديدي به نظرت ميرسه: از اون چاي داغداغ خوردن، كه خود من هم بهش مبتلا هستم و هر چقدر ميشنوم واسه امعا و احشا! ضرر داره و حتي سرطانزاست توي كتم نميره، به قول قديميها: چاي بايد لبسوز و لبدوز باشه. بعد اون حس زيبا و دلبرانهي مامان نازنينت هنگام تابستانه زمستانه كردن لباسا :ايكس و خاطرات باقيمانده در تار و پودشون. هي...
خیلی قشنگ بود، با اجازت من اینو تو فیس بوک پابلیش کردم البته با ذکر منبع!
حسی که شاید خیلی از ماها تجربه اش کردیم. من هنوز هم به بعضی از لباس هام که شاید به نوعی دیگه استفاده ای هم برام ندارن تعصب خاصی دارم. و یه گوشه ای ، یه جایی نگهشون داشتم!
قشنگ بود و مثل همیشه صمیمی.منم اون روزها بوی نفتالینو چند ماه یه بار خیلی دوست داشتم.
واي كه همينطوره.خوب نوشتي. خوب...
هرچه را که داشتم بخشيدم. دارايیام را دادم. آسايشم را هم دادم. ديگر به غير از تو، ای اميد، برای من هيچ نمانده است.
***********************************************
k1: فلورا جان این کامنت چه ارتباطی به پست من داره؟!
"نوستالژی"
دیشب خواب دیدم بزرگ شده ام...
خواستم برگردم
کفشهایم کوچک شده بود!
3 پاراگراف آخر حرف نداشت . از همون دست نوشتههایی بود که کپی رایتش برای خود شماس . چقدر گم شدن کیوان تو مسائل روزمره که همه ازش غافلیم قشنگه .
با خوندن این پست منم به خاطره های دور برگشتم
به تمام زمستونها و تابستون های پشت سرم و پاییز های زرد و نارنجی و خرید کیف و کفش و مداد و پاک کن و ....
مادر ! واژه ای که این روزها عجیب نگرانش هستم، نمی دانم چرا...
من رو ببخش شاید لازم نباشه توی خاطره های پدرت سرک بکشم و خودمو قاطی کنم ولی به یاد پدرت:
پدر یعنی بوی سیگار
پدر یعنی آغوشی برای آرامش
پدر یعنی گوشی برای شنیدن همه ی رازهایی که داری و نمیتونی به کسی بگی
پدر یعنی عشق،یعنی زندگی
برای من پدر یعنی دوری،یعنی داشته باشی و ازت بگیرنش
ظهر جمعه برای من یادآور قصه ظهر جمعه، ناهار آبگوشت و کارتون سندباده! منم چندتایی از لباسهای قدیمی رو هنوز نگه داشتم مثل یه لباس نوزادی که اندازه کف دسته و حوله کوچک کهنه که مامانم همیشه می پرسه" آخه این به چه درد می خوره،بنداز دور این حوله کهنه رو " ولی من که دلم نمیاد!
کلیت زندگی هم در همین خاطرات یا بهتر بگم جزئیاتی که در این کل خاطرات به همراه داره برای هر کسی میمونه.
چه تلخ باشد این خاطرهها چه شیرین... گریزی از این سرنوشت نیست خصوصاً برای ما جماعت ایرانی که خوشبختانه به لطف ایرانی بودنمون خیلی راحت از این ریشهها و عادات و خاطرهها کنده نمیشیم و با تار و پود وجودمون پیوند خورده است.
mamae man bedone ejaze lebasamo mibakhshe chon motaghede ke man az hichi del nemikanma hata lebas.harchi havar mikesha amn oona ro dust daram to katesh nem,ire.mamne shoma kheli demokrate ke nazare shoma ro miporse.
ghoseye az dast dadane barnameye "aparat" ro nakhor. boro too site bbc oonja online bebin :)
***********************************************
k1: شما توی بلاد کفر هستید و اینترنت خدا دارید ما با این امکانات جهان سومی، ایمیل هم به سختی چک میکنیم شیرین جان
اتفاقا همین امروز ظهر داشتم به این فکر میکردم که چقدر عجیب! کیوان چندوقته دیگه از اون پستهای روز جمعهای ننوشته...
خاطره اگه ناخودآگاه و یواشکی توی تاروپود زندگیمون جا خوش نکنه که دیگه خاطره نمیشه.
پ.ن. منم کلی افسوس خوردم بهخاطر از دست دادن آپارات دیشب؛ هم به خاطر علاقه به جناب محمود (میبینی تو رو خدا؟ یه محمود پیدا میشه اینقدر محبوب، یه محمود هم پیدا میشه که n میلیون آدم میخوان سر به تنش نباشه :دی) و هم بهخاطر موضوع پایاننامهام که اونقدر همهجا و مخصوصا اینجا از احمد محمود خوندم و شنیدم که تصمیم گرفتم واسه پایاننامهام روی همسایهها کار کنم. خلاصه اینکه یکی از دوستان قراره امشب ساعت 12 که آپارات تکرار میشه واسم ضبطش کنه، میخوای یه نسخه هم واسه تو بفرستم؟
************************************************
k1: ساسا هم دوست دارم یه نسخه از آپارات برای من بفرستی و هم دوست دارم اگه خودت مایل هستی بیشتر در رابطه با پایان نامه ات بدونم ... باید چیز جالبی باشه.
کاش یکی میرفت و مجری رادیو کویت و اون خانمه که برنامه ی ترانه های درخواستی رو اجرا میکرد پیدا میکرد و از زندگیش خبری ؛ برنامه ای تهیه میکرد .
توو اون چند سالی که ترانه ممنوع ممنوع بود ؛ این رادیو کویت عجب لطفی داشت .
حتی ترانه های رادیو عراق هم عالمی داشت . کاش میشد میفهمیدیم اون مجری رادیو عراق ؛ که زمان موشک بارون ؛ یکی یکی اسم شهرها رو می گفت ؛ حالا کجاس . زنده اس ؛ مرده اس .
همونی که آخرش میگفت : هشدار دهنده معذور است !
كيوان برنامه تكرار داره، سهشنبه شب هفته آينده يعني همين هفتهي ديگه ساعت 21. حالا همان روز هم اگه فراموش نكنم ميام يادآوري ميكنم. بلاخره اگه تا اون شب ماهواره خودتون هم تنظيم نشد يه سر برو خونه عليجون شلمبه! دوستي واسه همين وقتا خوبه ديگه. اما دور از شوخي همانطور كه نوشتم فيلمش واسه امثال ما عشق "همسايهها" حتما ارزش ديدن داره.
************************************************
k1: میخواهی بیام اصفهان با هم فیلم رو ببینیم.
در ضمن جالبه كه بگم من تمام مدت پخش فيلم حواسم به شماها يعني بلاگر و كامنتراي علاقهمند به آثار "احمد محمود" بود. فكر كنم هيچ جا به اندازهي وبلاگ تو در مورد او و آثارش نوشته نشده باشه. اگه هم زودتر خبر داشتم مطمئنا اومده بودم اينجا نوشته بودم، اما خودم هم غافلگير شدم.
************************************************
k1: متاسفانه از توی سایت هم نمیشه برنامه آپارات رو دید.
بچگیهام رو که خیلی یادم نمیاد اما از وقتی دست چپ و راستم رو شناختم به قول شما این تابستون و زمستونه کردن لباسها کار خودم بوده. راستش هر وقت یکی از دوستهام میاد میگه مامانم فلان کار رو برام کرد فلان غذا رو پخت و فلان جا رفتیم با هم من بغض میکنم، خیلی دلم میخواست یه روز صبح پا میشدم مادرم برام صبحونه درست میکرد، ظرف ناهارم رو پر میکرد و میداد دستم، دل درد که میگرفتم یه نبات داغ برام درست میکرد ، ساک سفرم رو میبست اما نشد دیگه. ظهر اومدم این پستت رو خوندم حالم گرفته شد کلی حسودی کردم بهت. ایشالا مامانت همیشه سلامت باشه تو هی بیای از این پستها بنویسی
************************************************
k1: دلم گرفت.
واسه آپارات که ok ، هروقت بهدستم رسید واست میفرستم (البته اگه خودت تا قبل از اون ندیدهباشی چون قراره از مشهد واسم بفرستن فکر میکنم یه چند روزی طول بکشه تا بهدستم برسه)
در مورد پایاننامه هم که فعلا در مرحله انتخاب موضوع و استاد راهنما و تصویب هستم، و البته امیدوارم حساسیت بیجایی که یکسری سیاستهای خاص حول اسم محمود و مخصوصا همسایهها ایجاد کرده مانع تصویب موضوعم نشه. درهرحال هروقت موضوع تصویب شد و پروپوزالم رو نوشتم حتما یه نسخه ازش رو ترجمه میکنم و واست میفرستم و حتماتر از نظرات محمودشناسان مقیم یکسوم بهرهمند خواهم شد! :دی
******************************************************
k1: من و بقيه محمودشناسان در خدمتيم.
منم نگران شدم........به خاطر همون یک روزی که اگه بیاد و نباشه..مامانو می گم
in delgirie jome ha nabood mikone adamo, tazegia fahmidam ke hata shanbe 1 shanbe boodan akhare hafte ham chizio avaz nemikone!
چه صليب خوشگلي !
همین یکی دو روز پیش این فرآیند سلاخی رو تموم کردم. خودِ خودم. این بار خیلی بیرحمانه و البته همه چیز، نه فقط لباس.تجدید خاطره هم شد. آخ دفترچه کاهی سرمشق مهدکودک سال 70، میشه سلاخیش کرد؟!
و البته... کمدهای باستانی بابا. بر خلاف اصول اعتقادیم بی اجازه. پر از خاطره. نفیسه 4 دست و پا راه رفتن رو شروع کرد 66/2/26. پر از حرف 63/1/19. پر از ناگفتنیها. تقویم سال 62... پر از نپرسیدنها.
امان از این تار و پود خاطرات. امان از دست تو با این پست گذاشتنت.
يعنييي ااااااااااااا اين قسمت ظهر جمعه عين خاطرات من بود راديو با آهنگاي درخواستي و بعدش قصه ظهر جمعه با صدائي به اون دلنشيني ممنون كه منو پرت كردين به يه قسمت از خاطراتم كه ديگه يواش يواش داشت فراموشم ميشد
مرسي كيوان جان
از اون پستهای عالی بود که وقتی میخونی یک جورهائی نوشته ها رو حس میکنی و اتفاقات و حرفها و بوی خاطرات خوب و بد گذشته وصله بهش . یکجوری حال میکنی از یادآوری این اتفاقات . لباسهائی که هیچوقت نمیپوشی دور هم نمیندازی . ریختن کشوها و چمدانها بیرون . تعریف و یادآوری خاطرات ضمن جابجا کردن و .....
ممنونم که اول صبح حال خوبی برام ایجاد کردی .
قشنگ بود و ملموس. ممنون.
ولی خداییش فکر می کردم که این فقط از اخلاقای مامان منه که سر شش ماه کل لباسامو میریزه بیرون و .....! کلا الان حال کردم با مامان تو و احتمالا بقیه! :))
اصولا این از ویژگی های عصر جمعه است که آدمو میبره به خاطرات گذشته. اونم نه هر خاطراتی..........!
..
..
..
..
..
..
پدر:
آن پریشانی شب های دراز و غم دل.....
من كه آغشته به نوستالژيم...اصلا من خودم بنيانگذار نوستالژي مدرنم....همون شبي كه منو داداشمو پسرخالمو بهمراه پسر عمه با يك عدد ويدوئو ممنوعه ويه كارتون تن تن كميته گرفت....من براي اون شبم دلم تنگه تنگه...سال 69 بود منو پسرخالمو ول كردن ماهم از ترسمون فقط تونستيم بريم قصر فيروزه 2 خونه عمو ي پسرعمه كه اونا بيان بقيه رو دربيارن......با يه دوزو كلكي وارد شديم...عجب شبي بود...من دوست دارم اون شب دوباره برگرده...دوباره من به عشق فيلم vhs انتظار پنجشنبه شب هارو بكشم...همون شبايي كه كميته اي ها راه ميفتادن تو خيابون دست مي زدن به شيكم آدمها (آخه اون موقع اگه فيلم ميگرفتيم ميزاشتيم زيرپيرهنمون تا برسيم خونه..)
من حتي برا اون پيرهن قرمزي كه داييم از جاسك برام آورده بودم دلم تنگه...سايز بچه 6 ساله بود تا 12 سالگي به زور تنم مي كردم...
فيلم فيلم فارسي هاي قديم.ويدئو فقط تي سون(t7)..لباس هم ....يعني شلوار زيكو ، كاپشن لي با آستر سبز،
من حتي وقتي موسيخي هارو ميبينم بدجور دلم براي پانكي ها و رپ ها قديمي تنگ ميشه..
كيوان قصر فيروزه هم قصر فيروزه قديم...مخصوصا قصر فيروزه 1...انگاري تو بالاشهر بودي وقتي ميومدي توش...لامصب اونموقع كه بالاتر از پيكان وارد افسريه نمي شد من اونجا بنز ميديدم
سلام
چه جالب. من ديشب از شدت عصبانيت و اضطراب رو آوردم به جا بجا كردن لباس هاي تابستوني و زمستوني تا آروم بشم!!! باورتون نميشه كلي من رو آروم ميكنه. امروز كه اين نوشته شما رو خوندم فكر كردم شايد اين يك حس عام باشه.
این اصولاً قصهی مشابه ظهر جمعههای همهمونه... با اون قسمت مهاجرانش شدیداً مخالفم! من بازم با علاقهی تمام نشستم دیدم!!
بوي نفتالين .... صبح جمعه محله برو بيا...
يه عالمه لباس قديمي و به قول مامانت نو ، كه الان همه از مد افتاده ولي دلم نمياد بدم بيرون هر شش ماه ياد آوري اون روزا ..
ما چون چند تا داداشیم لباسهایی که دیگه تو تنمون نمیره، میره تو تن داداشا همیشه جلو چشممونه
حرفهات تکراری شده . دیگه حرف تازهای برای گفتن نداری . حیف قلم تو که حروم بشه .
فكر كنم اينايي كه نوشتم ثبت نشد چون ايميلمو وارد نكردم!
از راديو كويت تا امروز چيزي نشنيده بودم ولي قصههاي ظهر جمعه رو بخاطر صداي گوينده دوست داشتم. بيشتر مشتري قصههاي راه شب راديو بودم كه خدايي داستانهاي خوبي رو دستمايه نمايشهاشون ميكردن. وقتهايي كه درس ميخوندم زنگ تفريح شبانه همين نمايشهاي راديويي بود.
من كه سالهاست لباسهام دست خودم هستن اما در نقش يك مامان بايد هر دفعه با پسرم به تفاهم برسيم كه چي بمونه و چي بره. بعد هم شاهد پا به پا شدنش باشم و اين كه بعضي لباسها رو بوس كنه و بده دست من تا برسونم به يك بچه ديگه. فقط هم لباس نيست اين قضيه سر اسباببازيها، كتابها و ... هم تكرار ميشه.
اي واي خاك بر سرم
يادم رفت از راديو كويت بنويسم..به عشقش زود سعي مي كردم برسم خونه...آهنگ عشق من تموم آرزوي من ماله اندي رو از اونجا با اون همه پارازيت رو نوار ضبط كردم...صدبار هم گوش دادم كارم شده روي نوارهاي قديمي آهنگهخاي راديو كويت رو ضبط كنم...خدا بگم اين صدام خار مادر فلان رو چيكار كنه وقتي به كويت حمله كرد اين برنامه هم از بين رفت كه رفت مرتيكه عوضي هي براي يه كشوي راست مي كرد بهش حمله مي كرد...به ما حمله كرد كلي جوونامون رو گرفت...به راديو كويت حمله كرد عشق شنيدن ترانه هاي درخواستي رو ازمون گرفت.....دلم براي صداي مجريش تنگ شده..
من از صبح های جمبه اون سال فقط و فقط کارتونه *سندره پیتی و داداش کاییکو رو یادم میاد ((( گریه )))
-------********---------
سندره پینی (sendere piti) سرنده پیتی
------*******----------
من فکر کنم این خصوصیت تموم ماماناست
---------********------------
دلت نخواد این چند روزه حسابی دلو روده و هیکلمون بهم ریخت
تقریبا میشه گفت از بالا و پایین در دادیم دلت نخواد....
شده بودیم مثه اون روزی که پسته خورده بودی و ناله داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 (یادش بخیر نه؟؟))))
موافق بودم با اینکه چرا دستشویی توی هال هست ....
------------**************--------------
البته ماله آنفولانزای فصلی بود نه مسلیه بد مزاجی!!!
درسته كه اينترنت اكسپلورر من هنوز كامنتا رو آپديت نمي كنه ... ولي بلاخره دسترسي به كامنتا پيدا مي كنم كه... رها جديد كيه .. بگو اسمش عوض كنه ..ميتونه بذاره تير آهن!!! خودت گفته بودي!
**********************************************************
k1: خانم رهای جديد بنا به توصيه رها قديم شما اسمتون رو بذاريد تيرآهن چون ايشون ناراحت ميشن.
الان كه دارم نظرا رو مي خونم ميبينم كه آدماي اين جا چه قدر از لحاظ سني بزرگن! :(( خب من احساس غريبي مي كنم اين جوري! سال 62 .... 63 ... 69 ....! :((
آخي بوي نفتالين..كاموا هاي رنگي و پليور هاي دستباف ...
واقعا الان ديگه بيد نيست؟؟ اون موقع ها بود؟؟
برادر k1 :دی
شما در این مکان کلی مرید دارید پس مباحثی رو بیان نکنید که بدآموزی داشته باشه
فی المثل همین بحث چای داغ داغ داغ و ....
.
.
بابا مگه نمیدونی من تازه ترک کردم..........
این پست منو یاد مواقعی انداخت که خودم اینکارو با لباسهام میکنم، و این حسی که نوشتم در من زنده میشه احساس میکنم همه چیز از بین میره تنها امید میمونه، شاید هم امیدی کور !
در اساطیر یونان داریم که پرومته باعث شد ما موجوداتی عقلانی بشیم، ولی علاوه بر تفکر هدیه دیگری به انسانها داده که خودش اینطور عنوانش میکنه:"من در آنها امیدی کور قرار دادم."
اون لحظه که کامنت گذاشتم احساس کردم، حسی که با دیدن یک لباس و خاطراتش به من شاید دست میده،همون امید کوره ! امید به اینکه شاید با نگه داشتن اون لباس اون لحظات رو برای خودم جاودانه کنم.
ببخش کیوان جان، شاید تو راست میگی و من اشتباه کردم.
تشريف بياريد كيوان جان، قدمتون روي تخم چشم اصفونيا، البته چيزي راجع به تعارف اصفوني شنيدي :)) فارغ از شوخي بعضي كامنتاي اين پست چقدر نوستولبرانگيزه، مثل كامنت "فتانه" و داستان برنامهي "داستان شب" راديو. البته از اون جايي كه من متعلق به نسل دايناسورها هستم (قابل توجه درنا هستم) زماني كه من پيگير داستان شب راديو بودم سوژهها خيلي باحال بود، يادمه بعضي وقتا داستانها اقتباس گرديده بود از قصههاي پليسيي "جاني دالر" و داستانگو و هنرمنداني كه اجراش ميكردن خيلي حرفهاي بودن و صداي متناسب و بسيار خوبي داشتن. منم يه جزغله بچه كه شباي تابستون راديو را با خودم ميبردم زير رواندازم و چنان مجذوب داستان شب ميشدم و چنان به نظرم واقعي و ملموس و زنده بود كه از شدت هيجان و گاهي ترس نزديك بود سنكوپ كنم، يادش بخير.
سلام
یک فصل از پایان نامه من اختصاص داره به احمدمحموداگه به دردساسایاهرکس دیگه می خوره می تونم براش بفرستم.
***********************************************
k1: شهباز جان من خودم دوست دارم بخونمش
با اجازه وبلاگصاحاب: شهباز جان ممنون میشم اگه بیشتر در مورد پایاننامهات بدونم، توی این بحران رفرنس مطمئنا خیلی بهدردم میخوره.
کیوان جان اگه اشکالی نداره میشه آدرس میل شهباز رو واسه من بفرستی؟
**********************************************
k1: شهباز اگه مایل هستی بگو تا ایمیلت رو به ساسا بدم.
چشم به زودی به آدرس ایمیلتون می فرستم.
ساساجان شماهم چشم به زودی idمو می دم تا درباب پایان نامه حرف بزنیم ببخشیداین آدرسی که زیرکامنتام می یاد فرمالیته است.
چقدر اين عكسي كه از قصرفيروزه گذاشتي خوشگله. من هم ترانههاي درخواستي راديو كويت و قصههاي ظهر جمعه را به ياد دارم. به چه چيزايي دلمون خوش بود. يكي ديگه از نوستولاي روزاي جمعه واسه من برنامه اين پسره "بهزاد بلور" بود كه از راديو بي.بي.سي پخش ميشد. چند سال قبل بود!؟ انگار صد سال گذشته! راستي يه سوال بيربط: صحبت بي.بي.سي شد يادم افتاد. ديشب فيلم برنامهي آپارات بي.بي.سي را كه مستندي در مورد و با حضور 3ماه قبل از فوت "احمد محمود" بود را تماشا كردي؟ فيلم "احمد محمود، نويسندهي انسانگرا" ساختهي "بهمن مقصودلو". ديدنش واسه ماهايي كه كتابهاش و مخصوصا "همسايهها" و "خالد" را دوس داريم جذابيت داره.
***********************************************
k1: لیلا جان اون مرتیکه که اومد و این ماهواره رو تنظیم کرده یه جوری ست کرده که حتی دیگه برنامه های تلویزیون ایران رو هم نمیتونیم ببینیم. در رابطه با اون برنامه شنیدم ولی متاسفانه نتونستم ببینمش و الان هم بابت از دست دادن برنامه آپارات (احمد محمود) خیلی نارحتم.