چهارشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۸

k1-farsi.jpg گناه از ما نيست كه ما هر چقدر هم كه بد باشيم، هنوز اونقدر بی‌مرام و بی‌معرفت نشديم كه روزهای مهم سال و ماهِ اين سرزمين رو فراموش كنيم. خيلی وقت‌ها، خيلی سالها، يادمون رفته خودمون توی كدوم روز و هفته و كدوم كوچه‌ی اين شهر و ديار بدنيا اومديم ولی محال بوده كه يادمون بره مهر كی ميرسه و مدرسه‌ی كلاس اول‌مون توی كدوم كوچه‌ی بن‌بست اين شهر بوده ولی خب دروغ چرا، امسال يادم رفت. تا همين الان كه ساعت 11:47 است هم يادم نبود. همون صبح اول وقت بنا به عادتِ هر روز، صفحه‌ی تقويم رو ورق زدم ولی نه مهر رو ديدم و نه پاييز رو هر چند هنوز هم اعتقاد دارم اين نسيان و فراموشی گناه ما نيست!

ماها مقصر نيستيم كه بقول حسام‌الدين سراجی كه صداش گم شده لابه‌لای تق‌تق كليدهای اين صفحه‌ كيبورد فكستنی، من ملك بودم و فردوس برين جايم بود. زرشك، چه ملكی؟ چه فردوسی برينی؟ كه راستش بايد بگم حالا ديگه اين ملك دو پا نه دنيا رو داره و نه آخرت رو. مفتِ مفت فروخت و خورد و حالا هم باديه‌نشين شده. يه بی‌پناه. يه آواره ميون دو عالم.

ما مقصر نيستيم و گناه از من و تو گناهكار نيست. قديم‌ها از يكماه به عيد مونده، شهر پُر از شور و غوغا می‌شد. از وسط بهمن می‌تونستی برای سفره‌ی هفت سين‌ت ماهی قرمز بخری. از سه هفته به مُحرم مونده، عَلم و كُتل هوا می‌شد. بوی قيمه، تموم شهر رو ديونه می‌كرد. امسال نه فهميديم ماه رمضون‌ش كی اومد و نه فهميديم كی رفت و رسيد به شوال. نه صدای ربنّايی اومد و نه بويی از حلوا و شله زرد نذری. جدول سودوكو حل می‌كرديم كه فريادِ وای حسين كشته شد، تموم عددهامون رو بهم ريخت. داشتيم با هولدن کالفیلد ناتور دشت خيابون‌های دهه‌ی شصت آمريكا رو طی‌طريق می‌كرديم كه آغاز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و نمی‌دونم چند خورشيدی رو شنيديم. حالا هم كه ديگه داره تنگ ظهر ميشه كه يادمون افتاده مهر شده. پاييز شده. شايد هم مدرسه‌ها باز شده.

ماها مقصر نيستيم كه ما قيدِ فردوس برين رو زديم و به اين دير خراب كوچ كرديم. ماها مقصر نيستيم كه روزها، آفتاب نزده از خونه می‌زنيم بيرون و شب‌ها عينهو خر زخمی با گوش‌های آويزون برمی‌گرديم به آغل‌مون. ماها مقصر نيستيم كه ديگه با اين اوضاع و احوال، محاله اون هشتی كه به نُه‌مون گره زدند با چيزی باز بشه. سگ‌دو زدن‌های زندگی و غم نون ديگه مجالی نميذاره برای به استقبال مهر رفتن و مغازله كردن با پاييز. ماها مقصر نيستيم كه زندگی‌‌هامون هيچ‌وقت همسو نشد با نجابت حسنك، با تصميم‌های بزرگ كبری، با رشادت و شجاعت ريز علی خواجوی كه هر سال ميارن‌ش جلوی تلويزيون و هی نشون‌ش ميدن و اون مادرمُرده هی آرزو ميكنه يه خونه چُسكی داشته باشه اين آخر عمری.

k1-farsi1.jpg ماها مقصر نيستيم چونكه نمی‌دونستيم زندگی‌، چهره‌ی ديگه‌ايی هم داره. توی اون كلاس‌های تنگی كه كيپ هم می‌شستيم و هنوز مثل الان ميز و نيمكت و مدرسه‌ی پولدار و بی‌پول‌ها از هم جدا نشده بود، هيچ معلمی بهمون نگفت زندگی واقعی يه جور ديگه است. كاش ميشد كه همين روز اول مهر می‌رفتيم و يقه‌ی معلم كلاس اول‌مون رو می‌گرفتيم كه بهمون نگفت دروغ يعنی چی. خيانت يعنی چی. پستی و رذلی يعنی چی. هی برامون از انار و باران و بادام و سارا گفت و ما هم كه ساده و خام، سالهاست كه به انتظار نشستيم. به انتظار آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.

راهنمايی و دبيرستان رو خونده و نخونده و هنوز شلوارمون رو نمی‌تونستيم بكشيم بالا شديم يه چوپان دروغگوی اورجينال. هنوز خودمون و تن و بدن‌مون رو نمی‌شناختيم كه خيلی زود، واقعيت و اصل و اساس زندگی رو كه به دروغ و دغل بازی وصله پينه شده بود رو كشف كرديم. كرديم ديگه نكرديم؟! توی همون درس و مشقی كه خونديم و نوشتيم، دو به اضافه‌ی دو، تاريخ مشروطه، ستارخان و ميرزای جنگلی، فلات تبت و ايران، جذر و راديكال و مُشتق و هزار و يك كوفت و زهر ديگه، مگه غير اينه كه همه‌مون فقط مرام و منش چوپان دروغگو رو ياد گرفتيم؟! چوپانی بی‌سبب فرياد می‌زد گرگ آمد، گرگ آمد ... ولی خب باز هم ميگم كه ماها مقصر نيستيم!

حكايت اين روزهای ما و اين شهر، حكايت غريبی است. انگاری با اين شهر و اين روزها و شب‌هاش بيگانه شديم. غريبه شديم. دور شديم. انگاری اين شهر و اين تقويم و اين يادها و نام‌ها ديگه مال ما نيست. يه جورايی همه چيز رنگ پَس داده. تقلبی شده. حالا هم ديگه اگه مِهری اومده و پاييزی رسيده فقط به مَدد عدد و رقم‌‌های تقويم روميزيه وگرنه، نه ديگه رمقی داريم برای شمردن كلاغ‌هايی كه از پشت‌بوم پريدن و نه ديگه حالی برای پر‌تقال‌هايی كه سارا به دارا داده.

۳۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

عجب سخن از دل ما میگویی !!!

درنا هستم

می خواهم چشم هایم را ببندم و در حالتی که باد بالای سرم آواز می خواند خواب بروم.
پاییز برگ های زرد خود را به من هدیه می دهد و من غمگینی خود را به او.
----- نیما یوشیج -----

یادم به این جمله افتاد. هرچند نا مربوط!
("عادت کردیم" به این جور زندگی کردن)

کاش می تونستم اینجا نظر بدم :(
******************************************************
k1: هادی جان ظاهراً مشكل‌ت حل شده بنابراين ميتونی نظر بدی.

شب هیچگاه کامل نیست
همیشه این را میگویم و اصرار میکنم
در انتهای اندوه پنجره ی بازی هست
پنجره ی روشنی
همیشه رویای شبانه ای هست
ومیلی که باید برآورده شود
گرسنگی یی که باید فرو نشیند
یکی دل بخشنده
یکی دستی گشوده
چشم هایی منتظر
یکی زنده گی
زنده گی یی که انسان با دیگران شریکش کند

فتانه

اونقدر به اين فكر كردم " كدوم تيكه‌ي اين زندگي تقصير ما بوده، كدوم جبري؟ كجا ما كوتاهي كرديم، كجا چاره نداشتيم؟ چي رو نبايد فراموش مي‌كرديم كه كرديم؟ چي رو نبايد سهل مي‌گرفتيم كه گرفتيم؟ پاي كدوم عقيده بايد سفت وامي‌ستاديم كه وا داديم؟ اين درخت گنده رو چند ميليمتر مي‌تونستيم تكون بديم؟ بالاخره نرود ميخ آهني در سنگ درست بود، يا چرند بود؟" كه كم آوردم. ولش كن. اول مهره ديگه، همين.

مریم

نگفتی کی مقصره ؟!

مازيار

شمارو نميدونم ولي تا ماشروع كرديم يادبگيريم الف يعني چي به كدومه س رو چه جوري مينويسن....همچي يه روز قبلش يه بي پدر مادر كه نميدونم يعني نميدونستم چه مرگشه و كجاش ميخاره زد تو كاسه كوزه مملكت ما....شمارو نميدونم ولي من براي اولين بار بود اسم ميگ و سوخو رو ميشنيدم...قبلش فقط اسم اف5 و فانتوم و اف14 بود
شمارو نميدونم ولي من حسابي از اين بچه ننه هاي ترسو بودم...اينقده گريه كردم تا مامانم راضي بشه بيرون تو خيابون كنار پنجره كلاس ما كه مشرف بود به يكي از كوچه هاي افسريه وايسته تا من بچه نق نقو عر نزنم و كلاس رو بهم نريزم
خب من اين سمت ميز ميشستم كه طرف كلاس بود نه پنجره
شمارو نميدونم اما وقتي اون پسري كه كنار پنجره نشسته بود و گريه هاي منو ديد راضي شد جاشو بده به من تا من راحت تر مادرمو ببينم....شمارو نميدونم ولي من يكي روز اول مهر سال 59 درس رفاقت گرفتم...خيال نكنيد كه طرف رو يادم رفته...اسمش سيد حيدر مرتضايي بود...آخه هنوز باهم رفيقيم...چهارسال بعدش هم باهم بوديم و كنار هم...
ياد گرفتيم كه بخونيم....تمرين پشت تمرين...خانم معلم كم بود بايد تمرينهاي اضافي خاله جان رو كه اونموقع معلم اول دبستان و سوم دبستان بود رو هم انجام بديم ...
اونروز عصري كه داشتم رديف پشت سر هم بابا ننه مي نوشتم تو دفترم...داييم كه بر خلاف هميشه كه لبخندي رو لبهاش داشت ناراحت اومد خونه مادر بزرگ
سلام دايي
سلام (اصلاً تحويل نگرفت...هميشه تحويل ميگرفت زياد...هميشه مي خنديد)...مامان يه بسته پسته و بادوم بريز تو يه كيسه اگه هواپيما رو زدن تو بيابون از گشنگي نميريم
با شه مادر
بعداً كه رفت و اومد ديد مامان بزرگ چند كيلو پسته و بادوم و فندق و گردو ريخته تو يه كيسه گنده يه ذره خنديد و گفت مادر من ميخوام تو اين جيب پايينيه لباس پروازم جا بشه....(بعدها من ميگفتم اونجوري اف5 از جاش بلند نميشد اصلاً)
شمارو نميدونم ولي اگه منهم روز اول جنگ با رفيقم بريم خار مادر پايگاه موصل رو سرويس كنيم من برگردم ولي رفيقم برنگرده تا بيست و پنج شيش سال بعد اونم تازه يه مشت استخون...تحويل پسر دكترش بدن...اگه تو همون چند روز دوتا از صميمي ترين رفيقا كه هم تو دانشكده افسري هم تو آمريكا باهم بودن برن وديگه نه بيست و پنج شيش سال بعد بلكه ديگه اصلاً برنگردن...(همون چند تا استخون رو هم بهشون ندادن) تو هم هي ببيني زنهاشون ازدواج نكردن و نشستن به يه اميدي خبري چيزي بشه (هنوز هم نشستن)...خب شمارو نميدونم ولي منهم بودم ناراحت ميشدم
آره خلاصه...خوندن كه يادگرفتيم ...يه روز...يعني عصر بود روزنامه كيهان اونروز عصر نوشته سر پاسدارو بريدن گذاشتن تو يه طويله ...شمارو كه نميدونم ولي من پاپيون كردم...ترسيدم ..مشمئز شدم(اونموقع اين كلمه مشمئز رو بلد نبودم بنويسم)
من از مدرسه رفاقت ياد گرفتم
از همسرهاي خلبانهاي شهيد پايداري در عشق
از مادرهاي شهدا....(نميدونم وقتي به ننه يارو ميگفتن سر بچتو بريدن گوش تا گوش گذاشتن وسط جاده،يا تيكه تيكش كردن گذاشتن كنار كوه...باور كنيد يكي رو گوشتشو گذاشته بودن تو چرخ گوشت چرخ كرده بودن بعد تو يه سطل گذاشته بودن كنار خونه مادرش..نميدونم اينجا ديگه نه شما بلكه من هم نميدونم بايد بهش چي بگم)
ببخشيد زياد زر زدم
زت زياد

یه بار نوشته بودی " معلوم نیست کدوم پل کجای دنیا خراب شده..." راست میگی.

میترا

یکی از اون نوشته های بی نظیر بود....

ما نمی تونیم گناهمون رو به گردن کسان دیگه بندازیم!!

انگار واقعا "چرخ ها از آسیاب افتاده"

بغض گلوم رو گرفت....آخ که بعضی وقتها انقدر خوب مینویسی که...!

in neveshte, in ax ha be ghole goftani , mano be haft salegi bord.
paeez va bekhosoos mer mah ro dost daram,delam mikhad lahze hai in roozha ro zare zare hes konam,age in delvapasi ha begozarand.
kash mishod ye jori in deltangi omoomi ro hashor zad.

ليلا

آخ! يادش بخير. هر چند امسال هيچ چيزمان دور از جان دوستان به آدميزاد نرفت كه اول مهرمون بره، اما الان با خوندن اين پست و عكساي قشنگش يه عالم خاطره برام زنده شد. اين شعر زيباي "سيد‌سعيد هاشمي" هم براي تلطيف فضاي غمزده‌ي اين روزها‌يمان:
من از كوچه پس‌كوچه‌هاي خزان
هزاران سبد خاطره چيده‌ام
همان كوچه‌هايي كه از ذهن‌شان
به همراه يك غصه كوچيده‌ام
همان كوچه‌هايي كه سرشار بود
از آهنگ شاد قدم‌هايمان
من و برگ‌ريزان، من و بادها
من و ابر و باران و رنگين‌كمان
خزان اي پر از عطر و آهنگ مهر
پر از زنگ تفريح و شور و صدا
تو اي غرق در دوستي و سلام
تو اي آشناي دل بچه‌ها
دل كوچك‌ام در تو جا مانده است
هنوز اين دل من دبستاني است!
به ياد تو دارد قدم مي‌زند
در آن كوچه‌هايي كه باراني است.

قاصدک هان
چه خبر آوردی
وز کجا وز که خبر آوردی؟
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری...

دلت انگار گرفته کیوان، دل همه انگار گرفته، همه میدونیم که ما مقصر نیستیم اما چه فایده؟ با این شرایط صدتا محرم و عید و اول مهر دیگه هم که بیاد بازهم همین بساطه؛ یه جورایی انگار بحران نشاط و دپسردگی اپیدمی شده تو این مملکت...

حک شده اسم من و تو
رو تنِ این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
...
.
.
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟
..............

نوستالوژی این پستت از اون بغض های خفه کن داشت...

واقعا ما مقصر نیستیم که یو همه چیمون زیرو ورو تر شد

درنا هستم

ببخشید اون یکی نظر من کو؟؟ تاییدش نکردی؟؟ چیز بدی نوشته بودم؟؟؟
*****************************************************************
k1: درنا جان هر نظری كه از تو بدوم من تائيد كردم فكر كنم نظرت ثبت نشده. لطفاً دوباره نظرت رو بنويس.

درنا هستم

چیز مهمی نبود. ولش کن.

دیروز بعد خوندن مطلبت بهم زنگ زدن و گفتن که نقد کتاب "بیگانه" است یه جایی، پاشو بیا. تمام مدتش یاد حرفای تو می افتادم. تو راه چنتا صحنه ی جالب از بی تفاوتی مردم نسبت دور و برشون دیدم یاد حرفای تو افتادم! بعد که اومدم خونه، تو قفسه ی کتابخونه یهو چشمم خورد به کتاب "کشور آخرین ها" بازم یاد حرفای تو افتادم!!! از این توالی حوادث اولش حسابی تعجب کردم و جا خوردم اما بعد به این نتیجه رسیدم که روز من و بعدش زندگی من همینه! اون روز فقط ناخودآگاه بهش دقت کردم. ادبیات من، رفتار من، رابطه ی من زندگی من چیزی غیر از نیست: هی شاید زندگی همین باشد!


"می بینی آدم در این جا با چه چیزی روبه روست؟ مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید می شوند، بلکه پس از آن، خاطره شان نیز نابود می شود. نقاط تیره ای در مغز تشکیل می شود و اگر مدام نکوشی آن چه را که از دست رفته است در ذهن بازسازی، آن را برای همیشه گم می کنی!"

علي

هوا خيلي خوب شده.(نكته مثبت اين روزها)

مهر

من که هنوز کلاس اولی هستم و اول مهر رو مثل همیشه میرم یه چایی مثل مدرسه،ولی این کجا واون کجا!ولی این عکسای خاطره انگیز ومتن همراش به یادم آورد که سالهاست شهر دلم بی مهر شده.

FAFA

زيبا نوشتي كيوان جان زيبا......

بسیار زیبا بود. همین رو فقط میتونم بگم

کیقباد

فوتبال ...
دل و دماغ ...
کشتی ی غرق شده
پاییز

nastaran

vaaay , yadesh bekheir.
vaghean che balaee be saremoon oomade??

طبق معمول باز هم وقتی رسیدم که پستت بیات شده.
نمیدونم چرا تنها وبلاگی که توی ریدر نمیشه خوند وبلاگ تو هستش.
میشه یه ثوابی بکنی این فید خروجیت رو بذاری لطفاً!!!
************************************************
k1: فید خروجی که ندارم ولی اگه عنوان "از پشت یک سوم" رو توی گوگل ریدر بنویسی میتونه پیداش کنه.

سيما

شما چرا ديگه لينك وبلاگهاي موردعلاقتونو اينجا ندارين؟ من قبلا خيلي هاشونو مي خوندم الان كه شما لينكاشو برداشتين منم گمشون كردم

با این عکسها و نوشته هات... دلم بیشتر برای کودکی هدر شده ام تنگ شد... کودکی که اگر خاطره خوبی از توش بشه بیرون کشید همین آب و باباها و داستانک های کتاب هایمان بود... شاد زی...

aseman

vali man migam age faghat darse chopane doroghgo ro yad gereftim taghsire khodemone va moalememon ke yademon dad vase inke shagerd aval shimo bache khob bayad in darso khob yad begirim..

shirin

nemidoonam hanoozam ketabe kelas aval in sheklie?
keyvan in axa ro az koja avordi? midooni chand sal bood nadide boodam?

man inghad az madrese khaterat bad daram hanozam bad az dah sal ke az diplom gereftanam migzare roze avale mehro vase khodam jashn migiram .fagaht be in khater ke dige majboor nistam madrese beram.hichvaghtam 1 mehr yadam nemire

خوندم و آه کشیدم و افسوس خوردم
اون صفحه سگ گربه را دنبال کرد کلاس اول بدجور حالمو گرفت
آخرشم این کامنتینگ بلاگت با فیدت یه جا سکته مون میده

اين حرفهاي تو منو ياد درد و دلهاي ادم هاي 40 ساله مي اندازه.مگه جز اينه که بي مهري اين شهر از خود ما مردم به وجود مي اد !.چرا به جاي کوچه خيابانهاي شهر از خودمون گله نکردي؟

این پستت جزء پستهای خیلی خوبت بود . یک جوری به نظرم دلی بود . بعضی وقتها از سر بیحوصلگی و فقط برای اینکه نوشته باشی می نویسی ولی بیشتر اوقات روی دل که این پستهات بدجوری به دل میشینه .
یک سئوال بی ربط در آخرین مجله رویش اسمی از شما نیست ؟
******************************************************************
k1: اگه منظورت از آخرين شماره، شماره‌ی باشه كه قراره امروز توزيع بشه من خودم هنوز مجله رو نديدم ولی خب تا اونجايی كه ميدونم بايد مطلب معرفی كتاب "خاك غريب" توی اين شماره چاپ شده باشه.

وووواااای این عکس‌ها رو از کجا پیدا کردی؟؟؟ چقدر دلم می‌خواست دوباره ببینمشون...

راستی کیوان، تو تو گودر اکانت داری؟ می‌شه آدرس بدی شما رو follow کنیم؟
****************************************************************
k1: توی گوگل ريدر هستم همچين خيلی هم فعال هستم ... يه كمی كه بگردی پيدا ميكنی!

یه دونه پیدا کردم. مدتیه که دارم follow هم می‌کنمش. اما تنها نشونه‌ش برای این‌که مطمئن بشم خود تویی اسم k1 که خوب خیلی‌ها می‌تونن داشته باشن. البته یه عکس هم هست که از اون‌جایی که هیچ‌وقت یه عکس قشنگ و درست حسابی برامون نذاشتی بازم نمی‌تونم صد در صد مطمئن بشم که خودتی. از نظر مطالبی هم که شیر می‌کنی چون طیف خیلی وسیع و متنوعی داره نمی‌شه قضاوت کرد. حالا اگر هم نمی‌خوای آدرس بدی تو لیست کسایی که followت کردن نگاه کن ببین من هستم یا نه!!!
************************************************
k1: دانشمند اگه بری توی پروفایل همون k1 میبینی که آدرس وبلاگش رو هم نوشته و اتفاقاً "از پشت یک سوم" هم هست. عکسش هم خود خودشه مدتی هست که من رو داری فالو میکنی ای مغز متفکر قرن!

افسانه

من امشب خیلی حالم گرفته بود و واقعا با این پستت گریه ام گرفت خیییییییییییییییییلی خوب سر زخمها رو باز میکنی

ارسال نظر