پنجشنبه، ۲۶ شهريور ۱۳۸۸

k1-baroon.jpgهنوز پاييز نشده. چند روزی باقی مونده. خب راستش برای كسی كه عاشق پاييزه، همين چند روز هم خودش يه قرن‌ه. انتظار كه نبايد حتماً با يه بغل گل رز و پای پله‌های برقی و شيشه‌های قدی فرودگاه باشه. انتظار كه نبايد رسيدن به نگاهی كه از حادثه‌ی عشق تر شده باشه (آه چه رمانتيك. چه رُمنس!) انتظار كه نبايد هميشه برای يه آدم متولد دهه‌ی چهل، پنجاه و شصت باشه. انتظار كه نبايد برای در آغوش كشيدن يه موجود يك و شصتی، يك و هفتاد، يك و هشتاد، يا يك و نودی باشه.


ديشب، يعنی اگه بخوام دقيقِ دقيق بگم، ساعت 10:38 شب، اولين رعد و برقِ پاييزی تهران زده شد. پنجره‌ها باز بود و پرده‌ها افتاده و كيپ هم و منهم دراز به دراز وسط اتاق خوابيده و كتابی آويزون ميون دو تا دست‌هام و خط‌ها رو دنبال می‌كردم و ظرف فالوده‌ شيرازی توليد جديد دايتی هم بغل دستم. اين ساختمون‌های كوتاه و بلند تهران، اونقدر پُررو و چشم دراومده هستند كه حالا ديگه جلوی هر پنجره‌ای يكی‌شون سَرك كشيده به طول و عرض و عمق زندگی‌ت و مانع ميشن تا پرده‌ايی رو بزنی كنار تا بگذاريم كه احساس هوايی بخورد. دروغ چرا، رعد و برق ديشبی اونقدر برام جذابيت نداشت كه حتی به خودم تكونی بدم و برم تا جلوی پنجره و ببينم باز باران با ترانه، با گوهرهای فراوان چه ميكنه با تار عنكبوت‌های تنيده شده‌ی برگ‌های درخت تبريزی پير.

مسی دريب دو طرفه ميزنه و من ناراحت از اينكه مديران باشگاه بارسلونا مغز خر خوردن كه اِتئو رو با پنجاه ميليون دلار دادن و ابراهيمويچ رو گرفتن كه ديگه بوی خاك بارون‌خورده، اَمون‌م رو می‌گيره. ميرم لب پنجره و بدون توجه به همه‌ی چراغ‌های روشن و خاموش ساختمون روبرو زل ميزنم به بارون. زل ميزنم به انتظار. به پاييز. بارون، بارون. يادم ميوفته كه هميشه يكی اون بالا هست كه به فكر ماست. تن و بدن زخمی زمين شسته ميشه و پله‌های برقی، بدون هيچ مسافری بالا و پايين ميره.

امروز صبح اولين موتوار سواری رو ديدم كه كاپشن پوشيده بود و اين يعنی تهران داره پاييزی ميشه. شير كاكائو رو چپوندم تَنگ بيسكويت كرمدار ساقه طلايی مينو و به صدای فرهاد گوش دادم ... آخ اگه بارون بزنه، اگه بارون بزنه. غروب سه‌شنبه خاكستری بود. همه انگار نوك كوه رفته بودن. به خودم هی زدم از اينجا برو، اما موش خورده شناسنامه‌ی من. با انگشت‌هام روزها رو می‌شمارم. شنبه، يك‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه و امروز پنج‌شنبه است. فرهاد از شناسنامه‌های موش‌خورده‌ی سه‌شنبه‌ها ميگه و هی زدن‌هايی كه از اينجا برو و من به شناسنامه‌هايی فكر می‌كنم كه بی‌اطلاع از روزهای هفته پاره و موش‌خورده شدند. به هی زدن‌هايی كه ميگه از اينجا برو. برو. برو. بوی گل رز مستم ميكنه.

۲۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

انتظار ، انتظار
عادت دیرینه ام
از پس این شیشه ها
دیدن دوباره ات
گل کردن دوباره ام
لرزش دست و دلم
شرم شیدایی من بر گونه ام
عطر آن گلهای رز بر شانه ام
رفته ای و مانده ام
با عادت دیرینه ام

کیقباد

بوی دل تنگی میاد .
اثرات پاییزه ؟
شاید باید کم کم کمتر بیاییم تا بتونیم عادت کنیم به نبودنت . بس که عادت کرده ایم به بودنت .
بوی دل تنگی میاد ...

آفتاب

بابا بی خیال بیا بیرون از اون حال رومانتیکت مشهد رو آب برد

ليلا

سلام
من هر روز مطالب شما رو مي خونم خيلي زيبا و روان مي نويسيد. خوشحالم كه نوشته هاي شما رو انتخاب كردم.
پاييز زيباست و غمگين.


بوی گل رز کجا بوده؟؟!! آره منم خیلی دارم پاییز رو حس می‌کنم ولی... پاییز برای اونایی که عاشق نیستن... یه درده...

نينا

نم نم داره بارون مياد و صداي رعد و برق يكي بعد از ديگري چنگ مي زنه به وجودم. آسمون و زمين تيره شده و اين تاريكي مثل يك باري سنگين روي دوش هاي آدم سنگيني مي كنه.ميگن كه پاييز و عشق با هم گره خوردن. اما به نظر ميرسه پاييز امسال خيلي بوي عشق نداره، اين صداي رعد و بوي بارون و قطره ات ريز و درشتش خيلي حس عاشقي رو در من بيدار نمي كنه. حسي كه با صداي غرش رعد و با صداي نم نم بارون در من داره زنده ميشه، خيلي خيلي خيلي غم انگيزهِ. انگار از يك جنس ديگه اس، از يك جنس سخت و در عين حال شكننده. من با اين حال و هواي پاييزي، سنگيني يك خروار آوار رو سينه هام دارم حس مي كنم. شايد پاييز امسال ديگه مثل پاييزهاي قبل، زيبا و يادآور خاطرات خوب و بد گذشته هاي دور و نزديك نباشه. من از پاييز و بوي پاييز امسال ميترسم. شايد پاييز امسال، غم انگيزترين پاييز عمر من باشه،شايد!

sama

manam ye omre ke akharin ruzaye shahrivaro be eshghe paeeze aziz raj mizanam.hata tu in sarzamini ke na paeez tush mana mide na bahar na hichi dige. vali mage mishe dokhatre mehr bashiyo hata tu ostova vase paeez dam rahi nachini.keyvan fogholadee.

salam
دیروز باران زیبایی تهران امد ..اما جلوی ما هم ساختمان است ..

پاییز =برای منم زیباست

از اشنایی با وبلاگ شما خوش وقتم

نفیسه

8 سال. انگار همین دیروز بود. ادبیات دوم دبیرستان. م. امید....
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌هایِ سر به گردون‌سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می‌گوید
باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز
جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

هوا پاییزی که میشه ناخوداگاه دلم هوای تو و وبلاگت و میکنه
دلم میگیره اما کیوان از خوندن پستهات
انگار پره از دلتنگی و کلافگی لا به لاش...
دلم.....

et

هروقت بارون میاد مخصوصا اگه تگرگی و شدید باشه،
من و خواهرام میریم توی تراس و از فرط خوشحالی شروع میکنیم به جیغ کشیدن! این دیگه یه سنت شده واسه ما که باید حتما به جا بیاریم و توجهی هم به غرغرای بابا و کله هایی آویزون شده از پشت پرده پنجره همسایه ها نداریم.خیلی حال میده ، اگه تونستی امتحان کن.
***********************************************
k1: ببخشید ولی من خواهر ندارم.

ليلا

پاييز مهربان!
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حياط ايستاده است
خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب
نزديک می شود ....
اما هنوز از حسنک نيست يک خبر
معلوم نيست باز چرا دير کرده است!
فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشيمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زير درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گويی خود برنداشته
با اينکه بره های قشنگش را
همين پارسال گرگ
از هم دريد و خورد .....
پاييز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زير درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگويم اما
اين گرگ نا بکار
يوسف من را
از هم دريد .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پيراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
اين دست آخر است ....
تقدير برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......
http://www.khatereh.net/science/2914.html

nstaran

in chie vaghean too havaye abrio gerefteye paeez ke adamo injoori mikoni??
yejoor delgirie amigh dare ke ye noe lezat ham poshteshe energy mide hata.
paeez adamo ashegh mikone.

eha

salam
chand vaght bood weblogeto chek nakarde boodam.delam tang bood va che ghashang vasf karde boodi.merci
rasti man kheili ahle weblog nistam va emrooz vase avalin bar sari be weblog haii ke tu kamente ghablit gofte boodi zadam.fekr mikonam neveshtehaie to behtar hese adamo baian mikone va rahattar ba mokhatab ertebat bargharar mikone.adam hes mikone ie jaii , ie vaghti hamin hesso dashte.mamnoon az neveshtehaie zibat

ناهيد

نم نم داره بارون مياد و صداي رعد و برق يكي بعد از ديگري چنگ مي زنه به وجودم. آسمون و زمين تيره شده و اين تاريكي مثل يك باري سنگين روي دوش هاي آدم سنگيني مي كنه.ميگن كه پاييز و عشق با هم گره خوردن. اما به نظر ميرسه پاييز امسال خيلي بوي عشق نداره، اين صداي رعد و بوي بارون و قطره ات ريز و درشتش خيلي حس عاشقي رو در من بيدار نمي كنه. حسي كه با صداي غرش رعد و با صداي نم نم بارون در من داره زنده ميشه، خيلي خيلي خيلي غم انگيزهِ. انگار از يك جنس ديگه اس، از يك جنس سخت و در عين حال شكننده. من با اين حال و هواي پاييزي، سنگيني يك خروار آوار رو سينه هام دارم حس مي كنم. شايد پاييز امسال ديگه مثل پاييزهاي قبل، زيبا و يادآور خاطرات خوب و بد گذشته هاي دور و نزديك نباشه. من از پاييز و بوي پاييز امسال ميترسم. شايد پاييز امسال، غم انگيزترين پاييز عمر من و ما باشه،شايد!
تابستانمان كه غرق به خون بود، پاييز چه خواهد شد؟ ...

یه زمانی وقتی پشت فرمون بودم و بارون میومد تا رادیو پیام رو روشن میکردم میگف: ببار ای بارون ببار ...
اما الان باید سی دی رو دم دست بذارم و هروقت بارون اومد گوش بدم تا استاد بگه:
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
به سرخی لبای سرخ یار...
به یاد عاشقای بی مزار.......
ای بارون

بوي زندگي داره مياد..همين........

درنا هستم

شرمنده .....فقط تا "فالوده شیرازی" رو تونستم بخونم. :)) بقیه اش رو دیگه مغزم ریجکت میکرد.
..
..
..
غروب سه‌شنبه خاكستری !!!! (یادش به خیر!)
..
..
..
آخرین برگ سفرنامه ی باران اینست
که زمین چرکین است!

خودم

ببخش انگلیسی می نویسم اما....

Some people feel the rain
Others , just get wet

...

با اینکه مطالب زیاد و متنوعی می نویسی، اما هیچ کدوم به اندازه پستهایی که درباره علاقت به پاییزه، تو ذهنم نمونده، با اینکه خودم متولد پاییزم و قاعدتا باید این فصل رو دوست داشته باشم، که دارم، اما شدت علاقه تو به این فصل برام خیلی عجیب و جالبه، به خاطر همین تا حس پاییز اومد امسال ، یاد تو افتادم ناخودآگاه که حتما الان یه پستی می زنی!
خب پس پاییزت مبارک! امیدوارم امسال برخلاف پارسال توش بهت بیشتر خوش بگذره و بیشتر باهاش حال کنی !

مونا

وقتی که می رفتی، بهار بود
تابستان که نیامدی، پاییز شد
پاییز که برنگشتی، پاییز ماند
زمستان که نیایی، پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصلها را
به هم نریز

ارسال نظر