پنجشنبه، ۱۹ شهريور ۱۳۸۸

یه قانون خیلی دردناک و وحشتناکى وجود داره که حتی تصورش هم میتونه تموم سلسه‌ی اعصاب و روان آدمیزاد رو بهم بریزه. حالا حوصله ندارم که بگردم توی کتاب‌هام تا اون مطلب رو دقیقأ و جمله به جمله بنویسم ولی اگه بخواهم بطور مختصر بگم، اینجوریه که:

k1-darya.jpg آدم‌هایی که بنا به دلایلى، یه قسمتی از اعضاء بدن‌شون قطع میشه، مثل جانبازی که توی جنگ، پاش رو از رون به پایین از دست داده، تا مدتها حس‌هام اون پاش رو درک میکنه جوریکه انگار اون پا وجود داره. یعنی یه جورایی با اون حس‌های پای از دست داده، زندگی میکنه. پا بصورت فیزیکی نیست ولی حس‌هاش زنده است. جوریکه شخص خیلی وقت‌ها احساس میکنه، مثلاً یکی از انگشت‌های همون پای قطع شده‌اش، میخاره و حتی از اطرافیان‌ش کمک میخواد که اون قسمت رو بخارونند ... وحشتناکه نه؟!

بعضی آدمها، مثل همون عضوها قطع شده هستند. یه مدتی هستن و بعد، به هزار و یک بهونه میذارن و میرن دنبال زندگی‌شون، غافل از اینکه حس‌هاشون برای آدم قبلى همیشه زنده میمونه. وجود داره. از بین نمیره و نمی‌میره. عطر و طعم و بو و مزه‌اش زنده است جوریکه میشه با اون حس‌های خوب و بد، تا آخر دنیا زندگی کرد ... وحشتناکه، نه؟!

... آره خسته شدم از اين حجم حضور سنگينی كه هيچ وقت قابل لمس نيست. خسته شدم از اين حضور نداشته. از اين تصوّرات رويايی. از اين بودن و نبودن‌ها. بخدا خسته شدم. تو هم خسته‌ايی. ميدونم. خيلی خسته‌تر از من. صدات كه اين رو ميگه. نگاهت كه اين رو ميگه. پس تو هم برو. تو هم برو كه من عادت كردم با اين تار تنيده‌شده‌ايی كه تموم تنهايی‌م رو بغل كرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر كنم. تو هم برو كه من ميتونم مابقی زندگی رو با همين چهار تا دونه عكس‌ت سَر كنم. خوبی اين عكس‌ها اينه كه تو ديگه هيچ وقت پير نميشی! خوبی اين عكس‌های ديجيتال اينه كه هيچ وقت رنگ و روش نميره و گوشه‌هاش زرد نميشه تا يادم بندازه تو خيلی ساله كه رفتی و من هم خيلی ساله که پير شدم ...

[ شهر خاکستری ]

۳۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
سمیه

با تمام وجود درک می کنم. خیلی سخته خیلی.

اینم از بازی روزگاریه که ما آدمها با همه ی قلدری و اهن و تلپمون خیلی وقتها ازش رو دست میخوریم.کائنات شعور دارن .نباید فکر کنیم با حذف فیزیکی چیزی یا کسی حس و شعورمون یا حس و شعورش نسبت به ما هم حذف میشه.این چیزها گاهی وحشتناکن گاهی بهترین لحظه های زندگیمون رو به یادمون میارن. هی روزگار!!

پر پر

هیییییی چه وحشتناک!یادم باشه از پسرخالم که انگشت یکی مونده به آخری از سمت چپ(اسمشو نمیدونم!) دست چپش قطع شده از حسهاش بپرسم!!!

سلام اخوی،
پایدار باد همون حسی که انگشت نداشته را حس میکنه. من خواندمت و حست کردم. پس هستی. و اگر حسش میکنی پس هست.
ببخش اگر آدرس پست را همینطوری نوشتم. اذن دخول میخواستم. عوضش وبلاگم را مزین کن.

من این همه مدت وبلاگت رو میخونم.این پستت عجیب گریه ادم رو درمیاره.دلت خیلی شکسته.انقدر که میشه حس کرد.اینجور وقتها من بلد نیستم چطور میشه به یه نفر دلداری داد که غمش کم بشه.[ناراحت]

کاش میشد از خاطره ها جدا شد
آنوقت ذیگر چیزی آزارت نمیدهد
مثلن ماه؛ او را به یادت نمی آورد
و گل سرخ هدیه ای عاشقانه نیست
و ساحل هم جایی ست صرفاً برای قذم زدن، نه گریستن
کاش میشد از خاطره ها جدا شد
(رسول یونان)

رضا فتوحی

ای کاش می تونستم به خوبی تو حس الانمو توصیف کنم...

مریم

نوشته هات شاید با ایام مناسبتی ندارن اما اونقدر آدمو به یاد خودشو نداشته هاش میندازه که بیشتر از هر چیزی قدر میدونه زمان رو.رفته ها رو.آدمهایی که بودن و الان خاطره شدن.کیوان تو با قلمت خوب آدمو جادو میکنی.دلم واسه دلم که گوشه ای خاک شده تنگ شد.گاهی حسش میکنم اما جاش تو سینه ام خالییه......

BE OON DARD HA VA HES HA MIGAN " PHANTOM PAIN".... AZ SAR E KAR MINEVISAM FONT FARSO NADARAM BEBAKHSHID FINGILISH SHOD

خودم

...
...
خیلی وقته که
خیلی خسته شدم
خیلی وقته
...
...

نفیسه

و اون "یک"ی که نشسته کنار نبش قبر، از همه وحشتناک‌تر.
تموم نبش قبرها، تا همیشه وحشتناک‌ن و ترسناک.

لیتیوم

پیوووف

ليلا

رسم زندگي اين است
يك روز كسي را دوست داري
و روز بعد تنهايي
به همين سادگي!
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يك مهماني
كه به آخر مي‌رسد
و تو به حال خود رها مي‌شوي
چرا غمگيني؟
اين رسم زندگي‌ست
تو نمي‌تواني آن را تغيير دهي
پس تنها آوازي بخوان!
اين تنها كاري‌ست كه از دست تو برمي‌آيد،
آوازي بخوان!

parisa

به اين حسه نبايد رو داد اگه نه تسخيرت مي كنه شايدم تخريب ...

'گاهی که آسمان چشم اندازی بود
تودر شکل پاییز
در باغی دور افتاده می نشستی

ادوارد بلوم

1-حس و نوشته ی آشنایی بود.
2-میدونی تمام ارزش این سختی کشیدن و دل خوش بودن به رویا و خاطره و عکس و نوستالژی اینه که میدونی اون عشق زنده است و شایدم با شدت بیشتری نسبت به گذشته های باهم بودن،ادامه داره!چیزی که زیر یک سقف بودن با معشوق براش مثل سم میمونه،جدایی روز به روز اونو بارورتر و قوی تر میکنه.
3-یاد آلفردوی دوست داشتنی سینما پارادیزو به خیر(فیلیپ نواره فقید)با یک دروغ ساده میشه بین عاشق و معشوق 30 سال جدایی انداخت اما اون عشق رو همیشگی کرد.

لی لی

کیوان عزیز درک عمیقی از این حس دارم قطع عضوی از روح دردناکتر از قطع عضوی از جسمه هزارها کیلومتر فاصله پشت میله های سرد بدون هیچ راه ارتباطی کیه که از پا در نیاد حتی دیگه نمیشه روحتو پرواز بدی با اون همه حفاظ و نگهبان حتی روحتم در میمونه ، برات دعا می کنم یا بتونی فراموش کنی یا بتونی بسپاریش به خاطرات خوب زندگیت که هر وقت یادش افتادی دیگه روحت درد نکنه اشک تو چشمات جمع نشه یا با همه وجودت با روح و جسمت پیشش باشی پیشت باشه

"جا مانده است چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و نه دندان هاي سپيد..."
هومممم. عضو نداشته. آدمي كه از اول نابينا به دنيا مياد يا اوني كه در اثر يه اتفاق نابينا ميشه؟ كدومشون؟ نمي دونم بگم كدومشون چي.
آره كيوان خان. خيلي وحشتناكه... خيلي وحشتناكه. ولي فكر نمي كني تو اين دوره زمونه داشتن يه حس اينجوري كه بتوني همه ي باقي عمرتو باهاش سر كني، بهتر از اينه كه هيچ وقت نداشته باشيش. من كه ميگم داشتنش بهتره از اصلن نبودنشه هر چند بيشتر وقتا طعمش تلخ باشه ولي اگه حتي فقط گاهي باعث بشه چشاتو ببندي و يه نفس عميق بكشي، پس بودنش عزيز و خواستنيه. به قول دوستي "همه ي آدم ها وقتي برمي گردند به گذشته يه جورايي قلب درد مي گيرند." وقتي آدم اين نوشتتو مي خونه انگار يه دستي قلبشو فشار ميده. چه خوب كه هستي و مي نويسي كيوان خان.
يه چيز ديگه وبلاگت تنها وبلاگيه كه خوندن نظرات خواننده هاش رو هم دنبال مي كنم هميشه. خوش به حالت كه اينهمه دوست داري حتي اگه فقط از نوع مجازي باشند.

کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمی‌خواهد!
خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت
فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند.

کیقباد

چه باید گفت . چی میشه گفت .
شابد بهترین کاری که میشه واسه آدمی که غصه داره و دلش پره انجام داد اینه که تنهاش بذاری .
شاید بهترین کاری که یه آدم غمگین توو تنهایی میتونه انجام بده اینه که یه دل سیر گریه کنه .
و ...
و شاید خواننده این پست بهتر باشه سکوت کنه . سکوت .

shayad esme in hes ro beshe gozasht phantom heart ya phantom mind .dar har soorat bar khalaf phantom limb ke faghat oonaee ke ghesmati az jesmeshoon ro az dast dadand tajrobash mikonand,in hes dardnak phantom heart ro aghlabe oonaii ke deli mehraboon dar sineh darand yejooraii tajroobe mikoonand. in neveshte ajib ashena bood. vaghti link marbootesh ro mikhondam ,engar dardi tiz mohrehaie poshtam ro mishekaft

تو هم برو كه من توان جدا شدن از اين شهر خاكستری رو ندارم. خسته شدم. ولی برو. اگه برگشتی كه به زندگی‌مون رنگ ميزنيم ولی اگه قرار شد توی همون خونه بالای تپه بمونی و از همون بالا و كنار استخر، اون شهر تميز و آسمون آبی رو نگاه كنی اين اجازه رو بده كه من دوسِت داشته باشم. اين رو بدون كه هميشه يكی هست كه توی اين شهر خاكستری داره با خيال تو زندگی ميكنه و برای بچه‌های اين شهر، قصّه بارون و رنگين كمان رو ميگه. تو برو، من با رويای با تو بودن به تنهايی زندگيم رنگ ميزنم. رنگ آبی و قرمز و زرد و بنفش و نارنجی....
...................
بعضی آدمها، مثل همون عضوهای قطع شده هستند. یه مدتی هستن و بعد، به هزار و یک بهونه میذارن و میرن دنبال زندگی‌شون، غافل از اینکه حس‌هاشون برای آدم قبلى همیشه زنده میمونه. وجود داره. از بین نمیره و نمی‌میره. عطر و طعم و بو و مزه‌اش زنده است جوریکه میشه با اون حس‌های خوب و بد، تا آخر دنیا زندگی کرد ...
...................
و حالا بعد از یک سال و نیم، با این نوشته ثابت کردی که هنوز هم ترجیح میدی تا آخر دنیا تنهاییت رو با رویایی پر کنی که برات از هر واقعیتی عزیزتره.
- وحشتناکه، نه...؟! - نه اصلا، اتفاقا خیلی هم قشنگه؛ اینکه آدم بخواد یه رویا، یه حس قشنگ رو حفظ کنه بجای اینکه با حس‌های رنگارنگ دیگه جاش‌رو پر کنه. شاید برات سخت باشه که حتما هم هست اما کیوان برو خوش باش که توی این روزهای بی‌خاطره لااقل رویایی رو داری که دلت رو بهش خوش کنی...

یاد این شعر فاضل نظری افتادم:
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
...
...
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

Sorur

بیش تر از 4 سال که گهگاهی وبلاگتون را می خونم اما یادم نمی یاد که تا حالا نظر داده باشم... شاید چون دوست دارم فقط از دور شاهد آدم ها باشم. اما امروز می نویسم چون این درد چندین وقته که مثل خوره به جون من هم افتاده.... می نویسم تا شاید فراموش کنم!
خیلی وقت که شب که می شه دلم می خواهد تمام عضو های گمشدم را پیداشون کنم...دور هم جمع بشیم و یه جشن بگیریم.... عضو هایی که سال هاست خارش خاطر هاشون رهام نمی کنه.

كوانتوم

دكتر شريعتي ادما رو به چهار دسته تقسيم كرده....يه دسته از ادما اونايي اند كه وقتي هستند هستند و و قتي نيستند هم هستند ....حضورشون هميشه حس ميشه...

"جا مانده است چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و نه دندان هاي سپيد..."

:(

كيـــوان، چه بغضي داشت و غمگين ناك بود خطوط آخر!

باز این باد پاییزی اومد و همه رو کشید به همه یچیزهایی که کلی تلاش کردن تا یه کمی کمرنگش کنن...باز این باد پاییزی اومد...

واقعا میشه حس کرد؟

در مورد جریمه ماشین سرچ میکردم به وبلاگ تو برخوردم
، از نوشته هات خوشم اومد
هر چند این آپدیت داغ دل خیلی ها رو تازه کرد
حالا شاید بعدها بیشتر با هم آَشنا شدیم :)

البته فراموش نکنیم که خیلی پدیده ها هم هست که هیچ وقت نبوده اما آرزوهای انسانها چنان آنها را می پروراند که همیشه حس می کنیم هست... مثلِ آزادی

مونا

یه مدته که تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم میدونم که موفق نمیشم چون از همین الان تااخر دنیا دوسش دارم اما میخوام سعی کنم کمرنگ تر بشه یه هفته ای هست که برای خودم کمرنگش کردم اما این پستت باز بغض رو یادم آورد . آره خداییش وحشتناکه هم وحشتناکه و هم قشنگ .

رویا

چققققققققدر شیرینه حتی تصور لحظه هایی که داشتیش و چققققققققققققققققققققدر تلخه حالا که حسش میکنی و با تمام وجودت میخوای ببینیش صداشو بشنوی و لمسش کنی اما نداریش..اونوقته که تمام غمهای دنیا میاد سراغت...میدونی کیوان اونی که پاش قطع شده گاهی از خواب که بیدار میشه اونقدر اون عضو نداشته شو حس میکنه که یهو از جا بلند میشه راه بره که محکم با سر میخوره زمین... تکرار و زنده موندن این حسها و این زمین خوردنها بد جوری آدمو از پا در میاره....اما یه تفاوت مهم اینجاست اینه که مغز ما خیلی زود میپذیره که عضوی رو نداره و این حس ها تا مدتی هست بعد از بین میره اما از دست دادن یه تیکه از روحت رو هیچوقت نمی پذیره

Farghaneh

آره خیلی وحشتناکه!!!!خیلی!!!!

فرشید

بابا خوبه چهار تا عکس واست گذاشته ......... یادش بخیر مال ما شبونه اساس کشی کرد ( نه از دست من ها ! )

عسل

خیلی با احساس می نویسید اما یه سوالی که دارم اینکه زنها عاشق تر می شند یا مردها من اول فکر می کردم زنها اما دورو برم مردایی رو میبینم که عشقشون ولشون کرده و اونها چه قدر افسرده شدند دوست دارم نظر شما رو بدونم؟ منم یه مدتی واسه عشقم شعر می گفتم اما چه فایده

دوست داشتم حس انکه مي گي( يک چيزي که قبلا بود و حالا نيست را حس مي کني) را درک کنم اما در زمانه اي نيستم که اين حس براي هم نسلان من باشد..همه چيز موقتي است.. مي گذرد .. مي رود...بي خاطره

ارسال نظر