پنجشنبه، ۵ شهريور ۱۳۸۸

آدمیزاد خیلی وقت‌ها فارغ از تموم عدد و رقم‌های شناسنامه‌ و اون هزار و سیصد و خورده‌ایی که جلوی عنوان "متولد" سجلدش نوشته شده، عینهو بچه کوچیک میشه. زلال میشه، مثل خود شیشه. تموم زندگی‌ش خلاصه میشه توی یه سری اشیاء‌ی بی‌جون که براش مهمتر از هر جونداری روی زمین و آسمون لایتناهی میشه. اگه از حرفِ این و اون و نگاه عاقل اندر سفیه‌ی ننه و بابا و زن و بچه‌ش نترسه، دوست داره بغل کنه اون انگیزه‌های رنگاوارنگ زندگی‌ش رو. شب‌ها بذاره زیر سرش و براش تا خود صبح لالایی بگه. گاهی این برای اون و گاهی اون برای این. از غصه‌هاش براش قصه بگه. از روزها و شب‌هایی که گذرونده.

آدمیزاد در عین سادگی، کلاف پیچیده‌ایی‌یه که گاهی وقتها هیچ سرش معلوم نیست. ول شده توی ناکجا آباد. یه وقت‌هایی تموم بندهای زندگی‌ش گره ‌میخوره. اونهم گره‌های کوری که شاید با هیچ دندونی باز نشه ولی خب یه وقت‌هایی هم صاف میشه عینهو آینه. مثل آب روون. همون حکایتی که بعضی وقت‌ها از در دروازه رد نمیشه ولی از سوراخ سوزن سُر میخوره.

k1-Guess.jpg نمیگم کتاب. نمیگم فیلم. نمیگم قهوه‌ی تلخ سنَ‌میشل‌ که متهم به پُز و اَدا اطوارهای روشنفکری بشم که میگم این روزها عاشق این Black Leather Strap Watch شدم. شده خودِ خودِ انگیزه‌ی دوباره بیدار شدن و صبح بخیر گفتن به زندگی. باور می‌کنی؟!

میون این همه آدم قد و نیم‌قد که به درازای تموم طول و عرض زندگی‌ت وجود دارن، آدم‌هایی که شاید دوسِت دارن و شاید هم این پتانسیل رو داشته باشن که دوست‌شون داشته باشی، میون این همه امواج و فرکانس بلند و کوتاه و منطبق و نامنطبق، رابطه‌های موازی و متقاطع و مثلثی و چهارگوش و ذوزنقه‌ای، این روزها من عاشق یه ساعت بند چرمی مشکی GUESS شدم. آدمیزاد یه وقت‌هایی در دهه‌ی بیست، سی، چهل و پنجاه زندگی‌ش بچه میشه و شب‌ها تا خودِ صبح خوابش نمیبره. رفیق ماه و همنشین جیرجیرک‌ها میشه و ساعت‌ها رو هی تیک میزنه تا خورشید طلوع کنه و صبح بشه و ساعت‌‌ش رو دست‌‌ش کنه تا دو تایی با هم عشـ. ـقـ.ـبازی کنند.

آدمیزاد موجود عجیب غریبه‌ایه. گاهی وقت‌ها تموم انگیزه‌های زندگی‌ش میشه یه ساعت مچی بند چرمی. یه ساعت مچی‌یه که میدونی هست. میدونی میمونه. میتونی حسش کنی. لمسش کنی. شب‌ها بذاریش زیر سرت تا هر موقع دلت براش تنگ شد از خواب بیدار بشی و زل بزنی توی اون چشم‌های همیشه بیدارش که انگاری همیشه نگران‌ته.

راستش حکایت غریبی داره این آدمیزاد. این همه آدم و این همه تنهایی که هیچ وقت به مساوات تقسیم نشده. شاید باید ترسید از این روزهایی که از کنار عابرهای پیاده رد میشیم و نگاه هیچ عابری برامون آشنا نیست. شاید باید ترسید از این همه آدمی که هیچ وقتی نگاه‌شون تو نگاه‌ت گره نمیخوره. شاید باید ترسید از این حضور و هجوم جدی اشیاء که داره جای خالی آدمها رو پُر میکنه. شاید باید ترسید از این روزهایی که یه ساعت مچی بند مشکی گِس میشه تنها رفیق روزها و شب‌ها‌ت چون حالا دیگه میدونی بر خلاف آدمها، هیچ کدوم از عقربه‌های این رفیق جدید، هیچ وقتی بهت دروغ نمیگن.

۲۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
کیقباد

نه هزار سال پیش نبود همین ده پونزده سال پیش بود که یهویی ساعتهای سیکوی مشکی دیجیتالی ! و تمام
پلاستیکی ارزون به بازار اومد و همه حس هایی که گفتی و میشد به ساعت داشت رو بر باد داد .
همه اون احساس خوبی که با داشتن یه ساعت مچی بند دار وستنواچ کوکی میشد داشت .
مخصوصا" با پیچوندن کوکش و صدای دلنشینش ...
مرسی .
دلخوشی هامونو بیادمون آوردی .دلخوشی هایی که بود .چه راحت چه آسون میشد با یه ساعت مچی خوش بود و خدایی کرد ...

nstaran

akh ke cheghad niaz daram be hamchin chizi!
khoobe baz ye sa@ peida kardid shoma!!

محسن

به طرز غریبی (و قریبی) احساس همذات‌پنداری کردم با متن شما.

خپونی

من اصلن نمیتونم ساعت ببندم دستم مخصوصاً تابستونها . ساعت بند چرمی مشکی گس شما هم خیلی خیلی خوشگله و مبارکه و انشاالله عقربه هاش بچرخه و همه لحظه هات باهاش خوب باشه

نگار6

مهم اينه كه هنوز بهونه‌های كوچيك زندگی هستند!
دوشنبه 8 بهمن 86
you
***********************************************
k1: این 8 بهمن چه اتفاقی افتاده؟!

ayda

سلام.
به نظرم دیشب خواب شما رو دیدم,بدون اینکه دیده باشمت!الآن یادم اومد!
!!!
***********************************************
k1: بسم الله و الرحمن و الرحیم

خاتون

خوش به حالت كه هنوز مي‌توني عاشق بشي. اونم عاشق يه ساعت بند چرمي شيك :)

نمیدونم وبلاگ هایی که من میخونم اینجوریه این روزا یا چون وضع خود من میزون نیست اینجوری میبینم...روزای بدیه تو روابط آدما انگار...انگار هیچکسی اون جایی که باید و بهش تعلق داره نیست.بازم خوبه که یه ساعت سرجاشه فعلا"...

سمیرا

من نسبت به لپ تاپ چنین حسی دارم. این ساعته قیمتش چنده؟ خوشگله واقعاً

خانم قدیمی

خیلی بده که آدم متولد هزار و سیصدوخورده ای باشه و جزو آدم بزرگا بحساب بیاد بعدش به یک موجود بی جان حسودیش بشه !که شده رفیق روز و شب یکی.....کاش آدما حداقل میتونستند برای کسی تو زندگیشون اون عقربه کوچیک صفحه وسطیه ساعت باشند .
***********************************************
k1: خانوم قدیمی؟! شما همون خانوم قدیمی تور لیدر حیات ریجنسی نیستید؟!

خوبی این رفیق اینه که مطمئنی بعدها نا رفیق از آب در نمیاد.منم به ساعت مچیم خیلی عادت دارم. بدون اون پامو از خونه بیرون نمی ذارم.

ليلا

من اين حس را نسبت به يه ساعت مچي بند چرمي قهوه‌اي WESTAR دارم، متعلق به حدودا 12سال قبل! عقربه‌هاي اين رفيق 12ساله هيچ‌وقت بهم دروغ نگفتن. حتي خريدن يا هديه گرفتن ساعتاي جديدتر و شيك‌تر و گرونتر نه تنها هيچي از حس‌ام نسبت بهش كم نكرده كه، تازه ارج و قربش واسم از قبل هم بيشتر شده :) به اين ميگن معجزه‌ي حسي‌ي اشياء!

نگار6

این 8 بهمن یه اتفاقی افتاده اونم اینه که....
اینه که...
.
.
.
.
اینه که
.
.
.
اینه که...
چه اتفاقی می خواد بیفته؟
شما اون جمله رو تو وبلاگت نوشتی!
منم بعضی وقتا این حسو نسبت به بعضی اشیا منتها از پشت ویترین دارم!
لا مصب اگه صبح به صبح از کنار مغازه هه رد نشم و دماغم و به شیشه ش نچسبونم و با شی مذکور ( مثلا یه لپ تاپ صورتی خوکشل مامانی) تصورات واهی و ناشایست نکنم و تو ذهنم لپ تاپ عهد بوق خودمو - به غرامت همه ی اون زجرایی که تو زندگی هنگام بالا آمدن و غیره بهم داده - به ملکوت اعلی attach نکنم! روزم شب نمی شه!
حالا شما به وصالش رسیدی دیکه ایشالا؟یا عاشق همین عکسه یی و اینا که نوشتی تصورات همخوابگی با ساعته بوده؟;-)
***********************************************
k1: من که نفهمیدم منظورت چی بودش ولی ندید اگه لب تابت رو پنجاه هزار تومن میفروشی من میخرم.

نفیسه

حالا مثلاً نمی‌شد عاشق یه چیز دیگه بشی. صاف باید ساعت مچی باشه؟! داغ دلم رو تازه کردی.
ای فلک، آدم این‌قدر حساس، که حتی یه ساعت مچی هم که شاید همیشه باشه و هیچ‌وقت هم دروغ نگه، باز بتونه یه جور دیگه بزنه ناکارش کنه! بدبختی نیست؟
وقتی هیچ شی‌ای هم نیست که جای آدمها رو پر کنه، داستان دیگه به اوج ترسناکی‌ش میرسه. :(
خوش باشی با معشوقت :)

نگار6

ای بابا برو تو آرشیوت 8 بهمن 86
بهونه های کوچیک زندگی رو خودت اونجا نوشتی! فک کنم خیلی مبهم می نویسم :(
درسته که لپ تاپ دیر بالا می یاد ولی دیگه از وسط نصف نشده که 50 تومن بفروشم!!!
************************************************
k1: باشه ولی 100 دیگه آخرش ... تو هم برو یه دونه نو بخر.

شهرزاد

که اینطور....

رویا

من هیچوقت چنین حسی رو نسبت به هیچ شیء نداشتم وندارم مگر و فقط مگر یک شیئی که هدیه و یا یادگاری از کسی هست که عاشقشی یا بودی یا کسیکه دوستش داری یا داشتی و یا برات نوستالژی زیبا و خاصی داشته باشه در غیر اینصورت ..کیوان جان تو به بودن با اون فقط "عادت" کردی نمیتونی اینقدر دلبسته ی اون باشی درست میگم؟؟!ساعتت هدیه نیست؟شایدم زمان خرید با کسی بودی و انتخابش کرده یا ........

خانم قدیمی

نه من دخترشون هستم .اون شبی که هتل و شبکه کل دبی را بهم ریخته بودید تا خبر سلامتیتون را به خواننده های عزیزتون برسونید کمکتون کردم....خدا جون آدما چه زود یادشون میره همدیگرو! :((((((
***********************************************
k1: به به خيلی خوشبختم خانم قديمی (دخترشون) خيلی حيف شد كه قسمت نشد شما رو از نزديك ببينم. ممنون از لطف‌تون. نميدونستم اون شب شما هم در جريان راه‌اندازی اينترنت دخيل بودين وگرنه يه جوری از خجالت‌تون در ميومدم .... راستی شما هم خواننده اينجا بودين و من خبر نداشتم؟! اگه ميدونستم اينجوريه كه اصلاً هتل نمی رفتم و ميومدم منزل خودتون!!!!
به مامان سلام برسونيد.

كيوان جان ميشه قيمت اين ساعت رو بگي ؟
...
ادامه ي بي ربط:
قرعه كشي جام باشگاهها:
رئال با ميلان همگروه شد
و اينتر با بارسا
************************************************
k1:نه نميشه!

خانم قدیمی

والا از وقتی کارت ویزیتتون رو به مامانم دادید من با این وبلاگ آشنا شدم و از اون روز شروع کردم به خوندن آرشیو و مطالب خیلی قشنگتون .... دفعه دیگه حتما منزل ما تشریف بیارید.مامان خیلی از شما تعریف میکنند. :)
************************************************
k1: دختر خانوم قديمی شما هم من رو گرفتی؟!!! من كی و كجا كارت ويزيتم رو به مامان دادم؟! كارت ويزيتم كجا بود؟ مگه توی كارت ويزيتم آدرس وبلاگم نوشته شده بود؟! مامان از كجای من تعريف ميكرد؟! من كه چيز تعريفی ندارم.

خانم قدیمی

مامان گفته بودند که شما خیلی متواضع هستید :) ببخشید مزاحمتون شدم
***********************************************
k1: والله ما كه آخرش نفهميديم شما كی بودين و كی هستين.

bita

سجل نه سجلد

كيميا

كاش مي شد هميشه به ذوق يه لباسي كتابي ساعتي ........... از خواب بيدار شد نه به شوق كسي

سلام دوست عزیز آیا با تبادل لینک موافقید من به شما لینک دادم خوشحال میشوم که شما هم من و لینک نید

گاهش آدم همین‌طوری الکی الکی شاید فقط برای دلخوشی دل می‌بنده به یه چیزی که فقط یه شیئه... مثل لپ تاپ، گوشی، ساعت... لباس... و من درک می‌کنم اینو...

احتمالا ساعتت اهلیت کرده، شک نکن...

از ساعت متنفرم....!

ارسال نظر