گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
امروز وقتی به شركت رسيدم، صبح اول وقت كه هوا هنوز گرگ و ميش بود، خيلی زود چند تا شاتلی كه مسئوليت فرستادنش به كهكشان راه شيری به عهده من بود رو آماده كرده و به فضا فرستادم تا با هدايت و كنترلشان اونها رو دقيقاً روی مدار صفر درجه قرار بدم تا سال ديگه همين موقع برای خودشان توی فضا بچرخن و يه مدتی از اينجا دور باشن تا بتوانند محيط خارج از زمين رو هم تجربه كنند و بعدش تصميم بگيرند كه آيا ميخوان كماكان رو همين زمين زندگی كنند و يا تصميم دارن مهاجرت كنند و برای ادامه زندگی به كهكشان راه شيری برن!
البته صبح قبل از اينكه بار و بنديلشان را ببندن و راهی بشن، قرار شد كه سر راهشان هم سری به عطارد، زهره، كيوان و مشتری هم بزنند. گويا كيوان، بواسطهی همون سينوزيت مُزمن قديمی، دوباره سرمای سختی خورده. هنوز پاييز نشده ولی نگرانیهای من برای اين پسر شروع شده. الان سالهاست كه با رسيدن پاييز و با وزش همون اولين نسيم، عطسه و سُرفه و خارشهای ته گلو و آبريزشهای بينی اين پسر راه ميوفته. بهمين خاطر امروز يه كمی شلغم و ليمو شيرين و چند بسته قرص اَدولتكُلد و سرماخوردگی براش گرفتم و اونها را سپردم به يكی از همين قَمرهای مصنوعی كه حواسش بيشتر از بقيه جمع و سرش با كـ.ـو.نش بازی نمیكنه تا اونها را برای كيوان ببره. كلی هم قربون صدقهاش رفتم و نواز و نوازش و سفارشش كردم تا تو راه به شلغم و ليموها، ناخنك نزنند كه راه كيوان تا زمين خيلی خيلی دوره و تا بخوام دوباره با قمر مصنوعی ديگه برايش ميوه و دارو بفرستم، قطعاً چندين هزار سال نوری طول میكشه و تا اون موقع هم كه ديگه كی مُرده و كی زنده است!
سيارهايی كه تُخص و خيرهسر بشه و از اول، حرف، حرف خودش باشه، همين گـُه ميشه ديگه. اين بچههای نسل جديد وقتی كه بزرگ ميشن ديگه حرف گوش نمیكنند و كنترل اونها وا مُصيبتاست. خودسر و يه دنده و لجوج ميشن. میگن، ما بزرگترها دركشون نمیكنيم. احساسات و نيازشون رو نمیفهميم. چه ميدونم، حريم شخصیشون را بهم ميزنيم. پرايوسی؟! ... اين پرايوسی ديگه چيه كه اين روزها كوچيك و بزرگ از اون صحبت میكنند؟! میگن ما بزرگترها میخواهيم پرايوسی اونها را بهم بزنيم. الله اكبر! تو را به خدا میبينید دوره زمانه چقدر عوض شده و اينها چه حرفهای قُلمبه سُلمبهايی كه نمیزنند؟! راستش رومون هم نميشه كه از خودشون بپرسيم اين پرايوسی چيه كه ما دو پايی پريديم توی اون و خودمون هم ازش بیخبريم!
والله بخدا ما هم خودمان بچه بوديم. هفت تا خواهر و برادر قد و نيمقد به اضافهی ننه و آقا جون، تو يه اطاق دوازده متری كنار هم، عينهو ماهی ساردين، تـَنگ هم میخوابيديم و تا الهه صبح دَم نمیزديم. بارها نصفه شب از تشنگی از خواب بيدار شديم تا آبی بخوريم ولی اونقدر صحنههای ناجور میديديم و راه هم اونقدر صَبالعبور بود كه قيد خوردن دو قلوپ آب رو هم میزديم و دوباره تشنه سر به بالين میذاشتيم. اونقدر شرم و حياء داشتيم كه وقتی میديديم ننه و آقا جون خِفت همديگه رو گرفتن و دِ بُكن ... نمیدونم از ترسمون بود يا شرم و حياءمون كه میرفتيم زير پتو و تا خود صبح از گرما و تشنگی هم كه تلف میشديم از جامون تكون نمیخورديم كه يك موقع مزاحم كارهای اون دو تا خدا بيامرز كه الهی نور به قبرشون بباره نشيم. خب شايد اون موقعها مثل الان پرايوسی وجود نداشت ولی خب مگه ما درك نداشتيم؟! دل نداشتيم؟! چشم نداشتيم؟! ولی خدا شاهده كه هيچ وقت حرفی نزديم و كلامی نگفتيم كه بزرگترها را از خودمون برنجونيم كه البته راستش، جرات و شهامت اينكار رو هم نداشتيم كه اون روزها كلاه آقا جون خيلی بيشتر از كلاه پدرهای امروزی پشم داشت!
توی دنيای به اين بزرگی، اين همه جا و فضای خالی داريم، اونوقت اين كيوان بلا گرفته بلند شده و رفته تَه منظومه شمسی، يك جايی كه هيچ كسی نميتونه بره و بهش سر بزنه، خونه گرفته. خودش ميگه فاصلهش تا خورشيد 43 ميليارد كيلومتره. نه خيابونی، نه اتوبانی، نه بزرگراهی، هيچی. سوت و كور. اونقدر بد مسيره كه نه اتوبوس اونوری ميره و نه تاكسی و مترو.
يكی دو بار هم كه با اين قمرهای مصنوعی كوچيكها كه تو آژانس كار میكنند برای ديدنش رفتيم، آدرس را گم كرديم و توی اون بَر و بيابون هيچ جنبدهايی نبود تا ازش آدرس اين پسر رو بپرسيم. بعد از سالها سرگردونی مجبور شديم دست از پا درازتر به زمين برگرديم. البته راننده آژانس كه يك فضانورد روسی گـُنده و مو بور بود، میگفت، اينجا ديگر داخل طرحه و نميشه اينجاها ساخت و ساز كرد. اينجور كه اون مرد چشم آبی كه شبيه ميشل استروگف بود میگفت، ظاهراً قراره تا چند سال ديگر كه زمينهای مريخ را قطعهبندی میكنند و توی طرح زمينهای 99 ساله به كارمندهايی كه خونه ندارند، واگذار میكنند، از اونجا به سمت مريخ يك اتوبان چهار بانده بكشن كه از قرار معلوم پيمانكار احداث اتوبان هم چينیها هستند. میبينی تو رو خدا، اين چينیها چشم تنگ تموم آسمون و زمين گرفتن. به راننده گفتم، ای بابا كو تا اين اتوبانها آماده بشه؟! رانندهه خنديد و با تمسخر گفت، هر چه باشه مطمئن باشيد كه از اتوبان تهران _ شمالِ شما خيلی زودتر آماده ميشه!
خلاصه ما كه بعد از اين همه سال هنوز نفهميديم اونجايی كه اين پسر خيرهسر رفته و زندگی میكنه چه جور جايیيه و اونجا چه غلطی میكنه. نه شب و روزش معلومه و نه فصل و ماهش. اونجور كه خودش میگفت يه روز كاملشون معادل 10 ساعت و 39 دقيقه زمينه و برخلاف اون، يكسالشون 29 برابر سال زمينیيه. والله من كه هنوز سر درنياوردم يعنی چی؟! اينجا چله تابستونه ولی وقتی با كيوان صحبت میكنيم، ميگه، اونجا برفی اومده كه نمیتون پاشون رو از سيارهشون بيرون بذارن. وقتی هم كه اينجا زمستونه اونجا هوا گرم و تابستونه. مثل اينكه آب لولهكشی هم ندارند. خودش كه میگه يه سری آدم فضايیهای آبرسان هستند كه براشون با بشقاب پرنده از اينور اونور آب میبرند. اين دفعه بايد براش چند تا بسته آب معدنی دماوند بفرستم. خلاصه كه نمیدونم اين بچه چيكار ميكنه توی اون بيابان لَميزرع خدا كه صد رحمت به كوير لوت خودمون!
از قرار معلوم حتی يه مغازه هم دور و برشون نيست كه بتونه دو كيلو ميوه بخره. ميگه اينجا اصلاً ميوه و سبزی و كاهويی نيست. نمیدونم يعنی اين پسر راست ميگه؟! مگه میشه جايی ميوه نباشه؟! نكنه اونها هم مثل اين غربتیهای خسيس دونهايی ميوه میخرند؟! ميگم، پسر جان حداقل برو از اين فروشگاههای زنجيرهايی يه كمی از اين غذاهای آماده بخر و بذار تو يخچالت تا يه وقت كه حال و حوصله نداری، سريع گرمش كنی و بخوری ولی میگه اينجا هيچ چيزی نيست و همهی خورد و خوراكمون يه سری قرصهايی هستش كه اندازه كپسول آموكسیسيلينه. ميگه يه چيزهايی مثل جلبك بايد بخوريم!
میگه اينجا نه میخوريم، نه میخوابيم و نه گلاب به روتون میرينيم چون در خلاء زندگی میكنيم و زندگیمون با زندگی شماها خيلی فرق داره. چند وقت پيش میگفت: دلش لَك زده برای خوردن آبگوشت بُزباش ولی به همون دلايلی كه برای ما هيچ وقتی معلوم نشد گفت امكان پختن و خوردن اون اصلاً ممكن نيست. بخصوص كه آبگوشت، نخود لوبيا هم داره و انرژی آزاد شده از اون توی فضا و ارتفاع میتونه تموم كهكشان راه شيری و زمين را به خطر بندازه و تهديدی باشه برای شروع جنگ ستارگان! بچهام دو ميليون سال نوریه كه آبگوشت نخورده. تو را به خدا میبينی روزها چه زود میگذره؟! دو ميليون سال نوریه كه رفته و ساكن غربت شده.
خودش كه هميشه ميگه، اينجايی كه هستم يه جای سرد و تاريكه كه اصلاً آفتابگير نيست و نور خورشيد به اون نمیتابد. شب و روزش هم مثل هم و عينهو قبرستون تاريك و وحشتناكه. پُشتش به ناكجاآباد ختم ميشه و تا بخواد كه به زمين برسه چند دورهی زمينشناسی طول ميكشه. بهش ميگم، خير نديده برای چی رفتی و اونجا زندگی میكنی؟! ميگه، من اينجا خيلی راحتم. دُرسته كه راهش خيلی دوره ولی آدم احساس آرامش میكنه. ساكت و آرومه. حالا ديگه سرزمين من اينجاست!
والله نميدونم بهش بگم كه دوباره برگرده زمين يا همونجا بمونه. خودش كه میگه ديگه به اينجا عادت كردم و نمیتونم توی زمين شلوغ و پُر استرس زندگی كنم. میگه درسته كه من متعلق به اين سياره نيستم ولی ديگه امكان زندگی در زمين هم برام ممكن نيست. پريشب يكی از سفينههای روسيه كه از فضا برگشته بود چند تا عكس و يه نامه از كيوان برام آورده بود. نوشته بود بهار امسال كه از راه برسه، دقيقاً دو ميليون و هفتصد و پنجاه و شش ساله كه سفرهی هفت سين نچيده و سُنبل و ماهی قرمز نديده. بايد اينبار برايش از همين مغازهی تواضع يه كمی آجيل بخرم و بفرستم چونكه اينجوری كه از حرفهاش فهميدم اون ديگه به اين سرزمين برنمیگرده و معتقده كه ديگه زمين جای زندگی نيست!
: ))
"خيلی مواقع به حال رابينسون كروزو غبطه خوردم! عجب حالی ميده آدم تك و تنها توی يه جزيره زندگی كنه. ..."
شناختی؟! حتماً شناختی، آخه یه تیکه از نوشتههای خودته. همون موقع که این پست رو از آرشیوت خوندم، یه سری چیزا واسه خودم نوشتم. اینهاشون:
---------------------------------------
خب، حال رابینسون کروزو غبطه خوردن هم داره، زندگی کردن توی یه جزیره اونم تک وتنها...
البته ایده جزیره واسه قدیم ندیم ها خوب بود که جهان دهکده جهانی نشده بود. الان دیگه بشر همه جای کره زمین رو وجب به وجب طی طریق کرده و میشناسه و هیچ جای خوبی رو هم خالی نذاشته و همه رو پُر کرده!
ترجیح میدم منو با یه سفینه فضایی شوتم کنن تو فضای لایتناهی...
اونجا اینقدر بزرگ هست که بشه یه گُله جا پیدا کرد واسه تک وتنها بودن. فکر هم نکنم تا عمر من باقیه اونقدرا شلوغ بشه! تازشم اونجا احتمالاً همش شبه منم که عاشق شب، وای دیگه معرکه میشه.
یعنی شبهای! فضا چهجوریه؟
فکر کنم آسمونش باید خیلی خوشگلتر از آسمونِ کره زمین باشه.سکوتش هم حتمن محشره.
-------------------------
الان که خداحافظ زمین رو خوندم یادش افتادم. :)
ولی خودمونیم حالا مطمئنی آلرژی و سرما خوردگیه؟!
چی چی وگويی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بهترین دوست سلام
همه کیوان ها بد مسیرن، میدونی؟ مثل همیشه خیلی بانمک نوشته بودی.فقط بعضی جاها دوباره نمک فلفلش زیاد شده بود که به خوبی خودمون بخشیدیم.این نوشته هات هرچقدر هم پرادویه باشن ودهن رو بسوزونن من که همه شو قورت میدم!
!!!! Wonderful,amazing,Incredible
************************************************
k1: What?! Why? When? Wher?
مثل اینکه شما هم بعد از خوردن قرص اکس آپ فرمودید!
زدي تو كار هوا فضا...!!! :)
چيه، علمي - تخيلي مينويسي ! ژول ورن شدي؟! با مزه بود اما تخيلي بودن داستانت هم باعث نميشه سال نوري رو به عنوان مقياس سنجش زمان به ما غالب كني :)
***********************************************
k1: همه كه مثل تو منجم و ستارهشناس نيستند!
واااا. جل الخالق. يعني آدميزاد تو چند سال ممكنه اينهمه بتغييره؟! به كيوان بگو تو كه تا همين آمريكا روي همين زمين رفته بودي صدجور مرض و ناراحتي روحي گرفته بودي و هوم سيك شده بودي، حالا چطور شده با كل زمينو فروختي به يه سياره ي تاريك و نمور كه اينهمه سال اونم از نوع نوريش با خورشيد و زمين فاصله داره؟!
به قول خودت آدميزاد تا كي قراره جفتك بندازه الله و اعلم. D:
راستش من نفهمیدم این داستان کوتاه بود یا یه برشی از یه نوشته تخیلی آقا کیوان ،البته شما به بزرگی خودتون ببخشید آخه ما نتونستیم کلاس داستان نویسی بریم و همین طور بیسواد موندیم ولی به هر حال کم کم میشه گفت بین هزار نوشته هم میشه نوشته آقای نویسنده خودمون رو شناسایی کرد و این حس خوبیه.
***********************************************
k1: اين داستان كوتاه نيست ... يه نوشته خيلی قديمی بود كه امروز يهويی ديدمش و هوس كردم بذارم توی وبلاگ
من، شازده کوچولو، از سیاره نپتون برات گزارش میدم ، تقریبا همسایگی کیوان...
اینقدر ها هم که این کیوانِ شما میگه اینجا بد نیست ، درواقع خیلی هم بهش خوش میگذره وخیلی هم با این خلا حال می کنه، منتهی اینجوری میگه که یه موقع هوس نکنی بری پیشش و آرامشش یا همون پرایوسی شو به هم بزنی. میشناسی اش که ، کلا دوست داره تنها باشه ولی از تو چه پنهون دوست داره یه گل سرخ مثل همون که توی سیاره منه داشته باشه، بعضی وقتها که می یاد اینجا مهمونی یواشکی میره میشینه کنارش و باهاش حرف میزنه و نازش میکنه و آخر سر هم بوسش می کنه ومیره، آره بابا به ظاهر آروم و مظلومش نگاه نکن پسر شیطونی داری:) حالا اگه می خوای اهلی اش کنی به یه چیزی روی این زمینِ بی احساستون دلبسته اش کن شاید رضایت داد و یه سری هم اومد زمین پیشتون وگرنه که جاش اون بالاها خیـــــــــلی هم خوبه :)
امضا
شازده کوچولو
***********************************************
k1: چه شازده كوچولوی با شعوری!
دور باید شد از این خاک غریب
درسته تخمي تخيلي نوشتي اما با آوردن اسم "ميشلاسترگف" منو بردي به اون سريال تلويزيوني چند سال قبل. فكر كنم خيلي سال ازش گذشته اما الان كه اسمش را خوندم به نظر مياد همين ديروز بود! در مورد اين بچه "كيوان" هم جالبه كه حداقل يه نقطهي مشترك با ما زمينيها داره و اون هم ابتلا به سينوزيت و تبعاتش يعني عطسه و سرفه و آبريزش بينييه. طفلك بچه اين يه مورد را از خودت به ارث برده:دي
پ.ن: حالا كه صحبت از زهره جون و عطارد خان و آقا كيوان و كهكشان راهشيري و نجوم و منجم و فضا و هواست، خوندن اين نوشتهي "خانم ثابتي" هم خالي از لطف نيست. انگار بيشتر نويسندگان مستعد، يكجورايي تخيلات و روياهاشون گره خورده با فضا و سيارهها و ستارهها:
http://discourse.persianblog.ir/post/151/
زدي توو كاره علمي تخيلي؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام.
مثل همیشه زیبا و جذاب.:)
اااااااااااا پس بالاخره کیوان هم رفــــــــــــــــــــــــــــــــت...؟؟؟
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !! آره طفلکی این اواخر بدجوری دلش گرفته بود. هرچند یه سفر تا دوبی رفت و برگشت اما اینجور که معلومه افاقه نکرده...
اتفاقا همین دو سه روز پیش بود که یه چیزایی درمورد ربنا و افطار و کمی دلخوشیها و اسب چموش مدرنیته نوشتهبود، انگاری زمونه بدجوری روش فشار آورده و راضیش کرده که اونهم جمعکنه و بره؛ اونم کجا؟ نه همین دور و حوالی یا لااقل آمریکا، راه شیری؛ جایی که عرب هم نی ننداخته چه برسه به عجم...
آره والا بد دورهزمونهای شده آقا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...
یه وقت امید خان اونورا نیاد!!! بعد بلایی که سر زهره اومد .. درست نیست به هر حال :دی
همون به که سوت و کور است و بدمسیر و متروخور! هم نیست!
کیوان این که میگن امید زهره رو حامله کرده ، راسته؟
************************************************
k1: خیلی دوست داری بدونی خودت یه توک پا بیا و ببین راسته یا نه!
مث اینکه وقت رفتنه
وقت دل بر کندنه ....
یه چیزی توو مایه های اونی که گوگوش میخونه
درستش یادم نمیاد ....
... رفتن ...رفتن
گمونم آجیل تواضع هم خطرات همون نخود لوبیای آبگوشت بزباش رو داشته باشه...بپا ناغافل به ف...مون ندی!!
جالب بود ولی تلخ! حال من از همه رفتن های بی بازگشت بد میشه.
اين قمر مصنوعيتون كه عين قمر خانوم شيرين عقل "دائي جان ناپلئون" نيست؟ :)