سه شنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۸۸

روزها روزهايی نيست كه ديگه بشه مثل اون قبل‌تر‌ها لاينقطع نوشت. اين روزها، همه‌ی مدادهامون بی‌نوك شدن. گويا شب كه ما خواب بوديم، يكی اومده و جعبه‌ی مداد رنگی‌هامون رو برداشته و نوك همه‌ی مدادها رو شكسته. جعبه رو هم با خودش نبرده كه گذاشته بمونه كنج خونه، تا آينه دق باشه برامون. نگاش كنيم و ياد همه‌ی خاطره‌های رنگی زندگی بيوفتيم. گويا هم اينكه هستيم و هر چند وقت يكبار سلامی می‌كنيم كفايت می‌كنه اين روزها رو. گويا همين سلام بريده بريده، يعنی حال همه‌ی ما خوب است ... بقيه‌اش رو شما بگيد!

نه اينكه نخوام بنويسم كه پنداری برای همين دو خط نوشته هم دل درد گرفتم. برای من‌ی كه عاشق نوشتن هستم، روزهای ننوشتنی، روزهايی است كه حكايت اره‌ای كه نصفه نيمه يه جايی از بدن گير كرده و حالا نه راه پس داره و نه راه پيش رو تداعی می‌كنه. ذهن درگيره. تموم خط‌های عمودی و افقی و موازی و مورب، بدون اجازه‌ی هيچ نهاد و مرجع و قانونی با هم تلاقی دارند ولی دريغ از يه تكون، يه ايده، يه هُول يه اِهن كه بدونی پشت در اين آبريزگاه كسی به انتظار نشسته تا تو هم به خودت تكونی بدی.

اين روزها ذهن شاهد جنگ هفتاد و دو ملت‌ه ولی دريغ از حالی برای نوشتن خطی. رمقی برای ثبت لحظه‌ای ... اين روزها داستان می‌نويسم. داستان می‌نويسم تا اگر فردا روزگاری كسی يقه‌ام رو گرفت كه اون دختر خوشگل قد بلند كی بود، اون خونه‌ای كه ديشب شام رفتی اونجا مال كی بود، اون پسر چشم سياه هشت ساله، پسر كی بود، اون دختر قهوه فروشی كه تو عاشق نگاهش و عطر تنی كه با بوی قهوه قاطی شده بود مال كدوم شهر و ديار بود ... همه رو بتونم انكار كنم و بگم همه‌شون يه قصه بود. اين روزها داستان می‌نويسم تا بتونم فردا و ديروز و حتی همين الان‌م رو هم انكار كنم.

۲۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

همه می روند و فقط بوی مزه ها و عطر
تن هاشان روی دلم می ماند.
نبودنت عاشقانه تر است!

کیقباد

یاد ماهنامه آدینه هم بخیر ...
با اون بود که سرخوردگی جماعت سیاسی و آزادیخواه و نیز روشنفکران و نویسندگان و شاعران و ... در دهه سی و بعد از کودتای 28 مرداد را دانستیم اما لمس نکردیم .
گر چه که آدینه نمیتوانست از حال و هوای مشابه آن بعد از انقلاب 57 نیز چیزی بگوید اما حالا دیگر برای ما کاملا روشن است که بخش عظیمی از این ملت چگونه در مقاطع مختلف تاریخی دچار یاس و اندوه و سرخوردگی میشوند ....
آدینه نیست اما آدینه های ده بیست سال آینده خواهند نوشت از رنجی که ما بردیم ... می بریم ...
آری حالا خیلی خوب میفهمیم یاس و اندوه گذشتگان را که خود اینک در میانه رنج و درد و یاس و اندوه برآمده از سرخوردگی ایم ...

با اینهمه اما هنوز امید واریم یه روز که دور نخواهد بود همه با هم خواهیم خواند : سر اومد زمستون ...

SNH

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

قیصر امین پور

نسرین

حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن!!

آره... یکی از قشنگی‌های نوشتن که باعث می‌شه عاشقش باشم همینه... تو می‌دونی راحت، برای خودت خلق کنی اون چیزی که دوست داری باشه، دوست داری ببینی، بشنوی... حس کنی...

راستی! من دو روز پیش پنج تا روزنامه فروشی رفتم تا تونستم رویش رو پیدا کنم! نه این‌که تموم شده باشه ها! می‌گفتم رویش می‌گفتن چی؟؟؟؟!!! هاااان؟؟!! فکر می‌کردن من بی‌سوادم اسم یه چیز دیگه رو لابد دارم می‌گم رویش!... یکی‌ش همین روزنامه‌فروشی اول شهرک شهید محلاتی! به این مسوول توزیعتون یه تذکری بده بی‌زحمت!

نوشه ها رو زندگي مي كنيم و زندگي رو مي نويسيم.


((اين روزها داستان می‌نويسم تا بتونم فردا و ديروز و حتی همين الان‌م رو هم انكار كنم. ))
اين جمله حيلي دوست داشتنيه.

ليلا

به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد !
رو در رویش
با فاصله کافی بنشین
و مسیر استخوانی انگشتانش را
حدس بزن
****
هوای چنین شبی خوردن ندارد
به هوا خوران سر خوش
و هر بارانی پوشی که دست در جیب
از کنارت می گذرد
مشکوک باش
****
او نیز مثل تو
از کاغذ سفید می ترسد
زیر نگاهش فقط
سفیدی های ذهنت را ورق بزن
بگذار فکر کند در باغ نیستی
و فرق افتادن سیب و ستاره را نمی دانی
مسیر بردنت را ، خوب که هموار کرد
بگو : خر خودتی !
****
او همچنان وانمود می کند
جز چراغ های زرد خیابان
سایه های نرم
و پرده های کشیده گلدار
هیچ سابقه ای ندارد
تو فکر کن سر میزی نشسته ای
و شطرنج می زنی
با فرشته ای لاغر
در شنل سیاه .
"عباس صفاري"

`پارميدا

متن قشنگي بود براتون نوشتم : )
راهي كه به نور مي انجامد به نظر تاريك مي آيد .
راهي كه به جلو مي رود به نظر مي رسد به عقب باز ميگردد.
راه مستقيم طولاني به نظر مي آيد .
قدرت حقيقي ضعف به نظر مي آيد .
خلوص ناب كدر به نظر مي آيد .
ثبات واقعي تغيير به نظر مي آيد .
وضوح راستين گنگي به نظر مي آيد .
والاترين هنر ساده به نظر مي آيد .
عشق راستين بي تفاوتي به نظر مي آيد.
خرد ناب كودكي به نظر مي آيد .

تائو را نمي توان جايي يافت .
با اين وجود همه چيز در آن كامل ميشود و از آن قوت مي يابد.
يك تائو متولد ميشود.
دو از يك به وجود مي آيد .
سه از دو زاده ميشود
و همه چيز از سه به وجود مي آيد .
تائوت چينگ / اثر لائو دزو

می دونی دوست عزیز
این ننتوشتن ها و فشاری که روی انگشتای ما هست یه چیز همه گیره حداقل اگه پاندمی نباشه اپیدمی هست . نمیشه خودت رو سرزنش کنی .
من که می گم نفسی عمیق بکش و صبر کن تا ...

در ضمن لطفا بفرمایید که فید وبلاگ شما چیست؟
***********************************************
k1: با آدرس وبلاگ، فيدش توی گوگل ريدر يافت می‌شود.

آقای رگبار

نه متاسفانه . یه جای کار ایراد داره . چون گوگل ریدر وبلاگ شما رو پبدا نمی کنه . اگه آدرس فیدت رو جدا بذاری که ممنون میشم

در این که این روزها نیستیم و گم شده‌ایم لابه لای تار و پود زندگی شکی نیست.
در اینکه نمی‌نویسیم و دوست ندارند بنویسم هم شکی نیست.
اما سوال اینجاست آیا این چاره کاره‌مان هست؟
با احترامم به نظرت کیوان‌جان، ساز مخالف می‌زنم و می‌گویم بیشتر از هر وقت دیگر باید زندگی کرد برای خودمان، برای تمام کسانی که رفتند تا ما بمانیم و قدر زندگی کردنمان را بدانیم.

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

twotea

این بغض لعنتی رو چیکارش کنیم؟

shadi

نه یافت نمیشه من خیلی وقت این مشکلو دارم

خاتون

كامنت ما چرا نرسيده؟
گفته بوديم: توي قصه‌هاي شما، جايي براي غصه‌هاي ما هم هست؟
***********************************************
k1: خیلی از دوستان بهم ایمیل زدن و گفتن که چرا من کامنتهاشون رو تائید نمیکنم؟!!!! راستش باید به عرض تون برسونم هر چند وبلاگ این پیغام رو میده که کامنت شما رسیده ولی چند وقته که بعضی از کامنتها به تیر غیب دچار میشه و به دست من نمیرسه. ببخشید کامنت شما هم از همون دسته بوده.

نفیسه

من بی می ناب زیستن نتوانم/ بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دَمَم که ساقی گوید/ یک جام دگر بگیر من نتوانم
هوم...

هـــــــــــــوم...بوی عطر تنی که با قهوه قاطی شده...چه ترکیب خوبی :)

مونا

یه وقتایی یه جاهایی ناچاری بخندی اما این خنده هات از صدتا گریم بدتر (اون که ناچاره بخنده اما گریس خنده هاش ) کیوان جان جز خندیدن چاره نیست . با نظر دوستم کوژر موافقم بیشتر از هر وقت دیگه باید زندگی کرد و قدر لحظه لحظه هاشو دونست - چاره ای جز این نیست اگه میتونی دراز به دراز به خواب رو به قبله تا بمیری اگه شد نمیشه به جون خودم نمیشه ما به خواست خودمون نیومدیم که به خواست خودمون بریم پس حالا که هستیم باید به بهترین شکل زیست آره با

اشي

چرا گوگل ریدر وبلاگ شما رو پبدا نمی کنه ؟
************************************************
k1: من خودم هم فيد وبلاگم رو ندارم ولی توی گوگل ريدر چند باری امتحان كردم پيداش كرد.

نگار6

یه روز می رسه که جعبه سیاهمونو رو کنیم ...
می ترسم دیر شده باشه

در صورت مواقت شما خواهشا فامیلیت هم بگو که من در کتاب ذکر کنم

رویا

کیوان خان دیدم اون بالا لینک دادی به کنسرت رضا یزدان. ببینم شما هم امشب میری کنسرت؟؟ بلیطش رو راحت گیر آوردی؟
***********************************************
k1: من دنبال بلیط نبودم بنابراین اطلاعاتی هم در رابطه با کنسرت امشبش ندارم.

ناهيد

واي! من كه حالم خيلي خيلي بده.

سپید

تو فقط بنویس چه قصه باشه چه واقعی. فقط لطفاً بنویس

سلام
حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه‌به گاه خيالي دور
كه مردم بدان شادماني بي‌سبب مي‌گويند...

حال همه‌ي ما خوب است اما تو باور نكن...

مهشید

دزده نتونست همه ی مداد رنگیامو بدزده.قدرتش نرسید سبزو برداره.با این رنگ زندگیمو سبز کردم قصد دارم دنیا رو هم سبز کنم.اگه بخای می تونم بهت قرضش بدم!

ارسال نظر