شنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

ديروز كه عُمق زياد و عرض كم قبر رو ديدم، به خودم لرزيدم. توی اون آفتاب سوزان، عرق سردی به پشتم نشست و پاهام سست شد. با چشم و حدس و گمان كه قبر رو اندازه زدم و خودم رو جای عزيز گذاشتم كه حالا كفن شدم و ترمه و دسته گل رومه و فك و فاميل زير آفتاب مرداد واستادن و تا دقايقی ديگه زير خروارها خاك قرار می‌گيرم، پُشت‌م لرزيد. عزيز ديروز سر ساعت دوازده و دقيقاً كيپ بابا، سمت راست و چسبيده به سنگ قبرش برای هميشه خوابيد. همونجايی كه بارها و بارها توی ذهن‌م سنگ قبر خودم رو ديدم بودم. يه سنگ سفيد با نوشته‌های مشكی، يا نه، يه سنگ سياه با نوشته‌های سفيد. حتی می‌دونم كه نوشته‌‌های روی سنگ قراره چی باشه. دوست ندارم شلوغ پلوغ باشه. ننه من غريب‌م بازی رو هم دوست ندارم كه آی اينجا قبر مردی است كه فلان است و بهمان ... يا اينكه پدرم نور سرم بودی و به سراغ من اگر می‌آييد، نرم و آهسته بياييد ... يه چيز ساده‌ی ساده می‌خوام. سه خط كوتاه و مختصر.


k1-sangghabr.jpg اسم و فاميل


تـاريخ تـولـد


تـاريخ فـوت


دو خط اول كه معلوم شده و حالا بايد منتظر خط سوم و آخر باشم. شايد خواسته‌ و توقع زيادی باشه ولی دوست نداشتم كه عزيز رو اونجا دفن كنند. مدتهاست كه خودم رو كنار دست بابا تصوّر كردم. و حالا، هم سمت راست و هم سمت چپ و هم بالا و پايين قبر بابا، پُر شده. بالای سرش خاله‌ی پيرش خوابيده. سمت راست‌ مادرش، پايين عمو محمد، برادرش و سمت چپ هم ... سمت چپ؟! فكر كنم بين قبر بابا و همسايه كنار دست‌ش هنوز يه فاصله‌ی يه متری باقی مونده. آره، شايد اگه خودم رو يه كمی بَل و باريك‌تر كنم و قرار باشه مهربون‌تر و به بغل بخوابم، بتونم گپ‌ زدن با بابا رو، كنار دست‌ش و در نزديك‌ترين جای ممكن ادامه بدم. يعنی اونجا سهم من ميشه؟!

۵۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

اول از همه بهت تسلیت میگم و دوم اینکه من هم این روزها توی این فکرم که نحوه دفنم رو مشخص کنم و دارم به این نتیجه میرسم که بگم منو بسوزونند چون از هر چی قبر و کفن است بیزارم وقتی مردم دیگه مردم البته دفن شدن هم باز دردی رو دوا نمیکنم وقتی روح از بدن جدا شد مهم نیست یا دفن بشیو یا سوزانده بشیم ولی از آنجایی که بدنم رو دوست دارم و دلم نمیخواد طعمه مورچه ها و موریانه ها بشه بنا بر این بهتر دیدیم که سوزانده بشم بهتر اینطور برام راحت تره بعدش هم باید با خانواده ام در مورد این تصمیم صحبت کنم خوب غم آخرتون باشه دیگه راجع بهش فکر نکنیم چون زنده ایم و باید زندگی کنیم
موفق باشید

دور از جونت بابا! تسلیت می‌گم... عزیزت هم رفت؟ یادم نمی‌آد از عزیزت چیزی نوشته باشی... ولی خوب عزیز بوده دیگه... اصولاً همه‌ی مامان بزرگا عزیزن... روحش شاد

تسلیت میگم کیوان ، روحشون شاد...

ولی به نظر من که برای اون کسی که میمیره هیچ فرقی نمی کنه که کجا خاکش کنند ، چون اگه ذره ای به وجود روح اعتقاد داشته باشیم می دونیم که وقتی رفت دیگه اون جسم هیچ ارزشی نداره ، هیچ...این ما زنده هاییم که برامون مهمه که عزیزامون کجا دفن بشن.
ولی خیلی خوبه که آدم هر چند وقت یه بار سری به قبرستون بزنه و اون یه متر جا رو ببینه و حس کنه ، چون خیلی زود یادمون میره که قراره ما هم یه روزی بمیریم و توی همون یه متر جا بخوابیم.

سوفیا

خدا رحمتشون کنه. دلم گرفت از این پستت. ایشالله حالا حالاها زنده و سلامت باشی.

ليلا

آه... متاسفم و تسليت بابت رفتن عزيزت :( من كه دو روزي‌ست از همه‌ي سنگ‌قبرهاي دنيا، تصوير اندوهگين اين سنگ پيوسته و بي‌توقف در نهان‌خانه‌ي چشمم لانه كرده است :(((

ليلا

نظم
محشرتر از اين نمي‌شود
مرده‌ي خود را با خيال راحت
به اداره‌ي اموات بسپاريد
مرده‌شور هم كه نباشد
مرده‌ها خودشان
نوبت را رعايت مي‌كنند!
در سايه‌ي درخت‌هاي غسالخانه
فاصله‌اي سپيد خواهيد داشت
آن‌را مي‌توانيد با يك سيگار و
همهمه‌ي گنجشك‌ها پر كنيد
اما جيك‌جيك شادمانه‌ي آن‌ها را جدي نگيريد.
.................................
ترازوي مرگ از دم
فقط بيست و يك‌گرم
از وزن مسافران ابد مي‌كاهد
شما اما
شانه‌هايتان را
براي سبك‌ترين بار دنيا
آماده كنيد.
................................
كنار خاك كه نشستيد
سبكي مرطوب آن را
در دست‌هاي ولرم خود بيازماييد
و ترسي از آن به دل راه ندهيد.
اصلا خاك را ديوار فروافتاده‌اي فرض كنيد
كه مردگان ما آن‌سويش
در قاب‌هاي تمام‌قد
انتظارمان را مي‌كشند.
فراموشي تدريجي نيز
از خواص بي‌شمار خاك است
حالا با خيال تخت به خانه بازگرديد
و يادتان باشد خاك‌سپرده‌ي شما
هيچ عكسي از آخرت خويش
برايتان پست نخواهد كرد.
"عباس صفاري"

ناهيد

خدا همه زنده ها و مُرده ها را رحمت كنه.
وقتي كه آدم ميميره، ديگه چه فرقي ميكنه كه كجا دفن بشه؟

Hchni

خدا رحمتشون کنه و ان شاالله غم آخرتون باشه و امیدوارم شما عمر با عزت داشته باشید

`پارميدا

متاسفم و تسليت ميگم

به جای دور از جون و این صوبتا:
مرده رو به پهلو می خوابونن.نگران نباشید جا می شید...مگر این که در ابعاد رضازاده بشید در اون زمان دو نقطه دی

الناز

خدایش بیامرزد... روح عزیزت شاد، یادش گرامی
تو رو خدا کیوان، از این حرفا نزن دیگه... دور از جونت. اشک آدمو در میاراااااااا

تسلیت، صبر ، آمرزش ، آرامش .
چند روز پیش در سالگرد شاملو ، از میان آن چین و شکن های بسیار صورت اش و ابرو های انبوه و چشم های کم رنگ نافذ و لبهای فرو رفته به سمت کام ، دلی که هنوز 70 یا بیشتر موقع زدن ، آیدا تیک و تاک می کرد و صدایی از میان دود و نفس آرام و مطمئن و شمرده نیم خطی از شعر ی می گفت که عصاره ی زندگی شاعر بود. شنیدم از شاملو :
" تولد یک اتفاق است و مرگ یک حقیقت".
. چه خوبه وقتی این حقیقت به سراغ آدم بیاد که اطرافیان به وقت صدا کردن آدم از ته دل بگویند " عزیز".

احمد

بهت تسليت ميگم كيوان جان ، خدا بيامرزدشون ...

سميرا

آره، من واقعا از نزديك ديدم كه چه حالي شدي وقتي اين خبرو شنيدي ، تسليات مي گم

کیقباد

شادیت افزون و اندوهت کم باد .
روح آن عزیز تازه رفته ات شاد.
و ما که روزگارمان بجایی رسانده است کار که هماره بگوییم خوشا بحال آنانی که رفتند.. .
و باقی بقایت .

برات آرزوی صبر می کنم.عاقبت همه مون همینه.فقط ما یه کمی دیرتر میریم پیششون

tasliat migam.omid ke dige gham nabini

نفیسه

دیروز توی لحظه و جایی که ذره ای به مرگ ربط نداشت، نمی‌دونم چی شد که به خودم گفتم خوب مردن هم نعمتیه! (درست یادم نیست ولی یه چیزی با همین مفهوم اومد تو ذهنم)
همون‌ موقع آرزو کردم مرگ خوبی داشته باشم یهو ترسیدم، سریع دنبالش آرزو کردم زندگی خوبی هم داشته باشم.
تسلیت.

تسليت ميگم كيوان جون
دور از جون ِ شما
ايشالا صد سال همين طور سُر و مُر و اينا , سايتون بالاي سرمون باشه

کیوان جان تسلیت میگم. دفعه اول نیست که اینجا در مورد رفتن عزیزانت می‌ینویسی و تقریبا هربار با ادبیات مشابه خاص خودت. درهرحال امیدوارم خدا "عزیز" رو رحمت کنه و به همه‌ی ماها کمک کنه که قبل از رفتن، عمیق زندگی کنیم...

خدا عزیز شما را بیامرزه و بهتون صبر بده ....

مازيار

ميگم كه همچي همچي معلوم هم نيست قبر داشته باشي...بلانسبت بلانسبت صد قرآن به ميون بعد صدوبيست سال...يهويي ديدي توپولفي شدي...يعني كه پودر شدي...نه اگه يه بار رفتي زير آب ديگه بالا نيومدي چي...هزار هزار غواص هم بيان (كه نميان)نتونن درت بيارن چي ؟؟
اگه زدن كشتنت..كارديت كردن بردنت تو جنگل خاكت كردن...ديگه سنگ قبر برا چته؟...
نه ننه...اين دنيا به هيشكي چك سفيد امضا نداده چيكارش ميكنه و اينكارش ميكنه..د آخه اگه اينطوري بود كه وضع ههمون اينطوري نبود...بود؟؟

رویا

از مرگ برای خودم وحشت دارم چون واقعا نمیدونم بعدش چی میشه در واقع یه جور ترس از ناشناخته ها. علاوه براین اصلا دوست ندارم تا زمانیکه پسرم کوچیکه و به من نیاز داره بمیرم البته میدونم از من زمان مرگم رو نخواهند پرسید!تلخ ترین اتفاق زندگی مرگ کسی هست که هم دوستش داریم هم به بودنش در زندگیمون نیاز داریم و هم با نبودش سیر طبیعی زندگی مون بهم می خوره .خاطره این تلخی برای همیشه در ذهن ما save میشه. مرگ نقطه ی پایانیست بر سالها خوردن خوابیدن خندیدن اشک ریختن کاروتلاش زحمت و.......و هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته' اما باورمون نمیشه و بهمین علت میتونیم برای زندگی اینقدر تلاش کنیم من مطمئنم حتی تو کیوان که این پست رو نوشتی واقعا به مرگ خودت خیلی جدی فکر نمی کنی نگو نه! که این رمز تلاش ما برای زندگیست

امين

اين همه جوون شاخ شمشاد رفتن زير خاك حالا تو هيچيت نشده جلو جلو عزاي مردنتو گرفتي؟ خيلي انگار جون عزيزي. غصه نخور به وقتش همچين كارگر قبرستون ميچپوندت تو قبر كه خودت هم نفهمي.

از دست دادن عزیزتونو خیلی تسلیت می گویم، روحشون شاد.

من بزرگترین ترسم از مرگ اینه که وقتی می میرم و قلب و مغزم از کار می افته و... ، ،هنوز بفهمم و حس داشته باشم مثلا قبر رو حس کنم و اطزافیان رو ببینم ...یعنی یه جورایی هنوز نمرده باشم فقط توانایی عکس العمل رو از دست داده باشم... گذشته های خیلی قدیم که درست و کامل مرگ رو تشخیص نمی دادن یکم برای دفن صبر می کردن که اگر مرده خواست ، زنده بشه...چون پیش اومده بود که اشتباهن فکر کرده بودن فوت شده. خلاصه یک وضعیت ترسناکیه برام...خدا نیاره.

سلام، تسلیت.خدا نکنه توبمیری اونوقت کی واسمون قصه بگه؟منم عزیزم رو توی همین مرداد -دوازدهمین روزش- ازدست دادم.من بهش عزیز نمیگفتم،ولی خیلی عزیز بودبرام وبه اندازه ی همه ی دنیا تنهایی مو پر میکرد.این وقتا میگن هرچی خاک اون مرحومه عمرشماباشه.

مرواريد

تسليت ميگم

سلام کیوان جان،

آقا تسلیت می گم،

زندگی پرتو شمعی ست که در بزم وجود

با نسیـم مژه برهم زدنــی خاموش است

خپونی

خدا رحمتشون کنه.
من تا حالا تشعیع جنازه ندیدم. چند باری رفتم بهشت زهرا و قبر خالی دیدم. الان که اینها رو خوندم نمیدونم چرا گریه ام گرفت. خط سوم هم همه پر میشه.

یه لحظه یادم اومد که چقدر می تونم بی ادب باشم که یادم رفت یه تسلیت بگم....تسلیت
ایشاله دفعه ی بعدی اقوام را در بزم شادی ببینید

تسلیت میگم
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه تاریخ فوت خودمو می دونستم بهتر بود و بهتر زندگی میکردم و از تک تک لحظه هایی که میتونستم داشته باشم به نحو احسن استفاده میکردم.چون این تاریخ رو نمیدونیم همیشه مرگ رو اونقدر دور تصور میکنیم که انگار سراغ ما نمیاد

B

Kayvan jan khaili khaili behet tasliat migam. moteasefam. khoda biamorzadeshoon.

علي

تسليت ميگم.من اصلا تمايلي به داشتن قبر ندارم.ترجيح ميدم جنازه ام سوزونده بشه.فكر قبرستان و تشيع جنازه هميشه ناراحت كننده است

مسعود

آقا تبريك ميگم!!!
يه پست ميذاري راجع به مرگ و مير و قبر و اين حرفها از 50 تا آخوند كه ميخوان مردم و ياد مرگ بندازن بيشتر افاقه ميكني.
ايشااه عزيزتم بره بهشت.

nooshin

تسلیت میگم مهم خوب زندگی کردنه که خوب مردن نتیجه اش هست (به یاد دکتر شریعتی) بعدش هم دیگه اونی که مهم نیست قبره که مشکل باز مانده هاست.

سولماز

حالا اگه جا نشدی چی میشه مثلا؟!! خب یه کم فشارت میدن زورچپون شی.با این پست های خنکت

شراره

روحش شاد...

سلام

تسليت ميگم

ايشالله روح تازه از دست رفته تون قرين رحمت الهي باشه

تسلیت.

سلام کیوان عزیز
خدا عزیزت را قرین رحمت وافرش نماید
وحشتناک است وغیر قابل انکار که باید
در انجا ارمید

باران

تسليت مى گم كاش همه ى ما وقتى جشم از اين جهان مى بنديم آسوده وراحت شويم نه يك زندكى مشقت بار وفلاكت زده اى را شروع كنيم شما آقا كيوان به جيزهاى مهم ترى به جز مكان دفنتان بينديشيد هر كجا جسممان باشد باشد مهم روح ما در كجاها برواز مى كند آخ آقا كيوان با اين نوشته مرا دكركون كرديد خدا همه ى زندكان ومردكان را رحمت كند

خاتون

خدايش بيامرزد

کیوان عزیزم گرچه گفتن هیچ حرفی رو این جور مواقع دوست ندارم اما از ته دل بهت تسلیت میگم
دلم لرزید کیوان از این پستت...از فکر نبودنت...نبودن یه دوست خوب و مهربون
دلم لرزید وقتی خودمو جات گذاشتم که عزیزت رو از دست دادی...عزیزی که همیشه عزیز بوده و مطمئنن عزیز می مونه برات...
یاد بابا بزرگ ها و مامان بزرگهام افتادم که از روزی که بدنیا اومدم باهاشون بزرگ شدم و هنوزم بزرگترین ذلخوشی زندگیمند...دلم لرزید از فکر نبودنشون...نداشتنشون...رفتنشون...
انگار ئنیا هنوز هم بیش از اندازه بهشون میاد

خودم

من شبم تو ماه من،
بر آسمان بی من مرو.....

تسلیت میگم بهت. وبلاگت رو چک میکنم ولی خیلی وقتا توان نوشتن کامنت نیست.
امیدوارم که غم آخرت باشه . بازم تسلیت میگم

نسرین

تسلیت می گم ایشالا تو صد سال زنده باشی

نگاه

حالا كو تا تو بميري؟!
تازه اون موقع هم كه مردي قبرها چند طبقه اي شده پس بهتر نيست شما كه به "سوم " هم علاقه داري طبقه سوم قبر پدر خدابيامرزت را رزرو كني ...؟

فتانه

تسليت مي‌گم. خدا بيامرزتشون.
من از جاي تنگ وحشت دارم، قبر كه ديگه جاي خود دارد. اما از وقتي بابا فوت كرده از مردن كمتر مي‌ترسم. همين قدر كه مي‌دونم بابا اونجاست خيالم راحته. انگار كه تو سرزمين مرده‌ها هم مي‌تونم به بابا تكيه كنم. اون كه باشه نمي‌ذاره بهم سخت بگذره. مطمئنم.

کیقباد

نه از مردن نگین ... از مردن نگین از مرگ نگین ... از زندگی بگین از زندگی .
( دیالوگی از مرحوم جمیله شیخی در فیلم مسافران بیضایی )

م.طلوع

تسلیت میگم.مطمئن هم هستم شما سمت چپ پدرتون که هیچ ؛اصلا توی ان قبرستان دفن نمی شید.اگر حرفم درست در اومد به من باید جایزه بدید.بعد هم اینکه من دوست ندارم دفن بشم. تر جیح میدم منو توی دریا بندازن وبرای سنگ قبر هم دوست دارم مثل کشورهای دیگه سنگ قبرم عمودی باشه یعنی ایستاده.مهم هم نیست روش چی می نویسن.

خدا بیامرزدش، تسلیت

hanie

عزیز امیدوارم به اونجایی که میخوای برسی ولی من هر دفعه میرم امام رضا میگم یا امام رضا میشه من یه گوشه و کنار همین حرم امنت آروم بگیرم؟به خدا دلم به هیچ جا جز اونجا رضا نمیده.
ایشالا عزیزت تو بهشت برین داره صفا میکنه

رها

God bless her...

تسلیت می گم
اما واسه من همون یک متر هم نمونده.

شادی

من هم بهت تسلیت می گم کیوان جان
توی این روزهای غصه دیگه از دست دادن عزیز دیگه چیزیه برای خودش. خدا بهتون صبر بده.

ارسال نظر