يكشنبه، ۴ مرداد ۱۳۸۸

k1- top secret.jpg آخ که اگه می‌شد قدِ یه نصفه روز، چشم‌مون رو روی یه سری از مسایل ریز و درشتِ هستی و کائنات می‌بستيم و بی‌خیالِ خدایی که اون بالا نشسته و صد البته، بنده‌های فضول این پایین‌ش می‌شدیم و این توان و جرات رو پیدا می‌کردیم که فارغ از قضاوتِ اين و اون، تموم اون پُست‌هایی رو که توی این چند ساله نوشتیم و بنا به هزار و یک دردِ بی‌درمون نتونستیم هواش کنیم و حالا ديگه مدتهاست که توی اين Draft لامصب، تك و تنها باقی مونده و خاک میخوره رو پابلیش کنیم، وبلاگستان چه نیم روزه پُر هياهو و جاودانی و بيادموندنی رو پشت سر میذاشت.

چه ماسك‌هايی كه از روی چهره‌هامون كنار نمی‌رفت. چه عشق‌هایی که جوونه نمی‌زد. چه عقاید نخ‌نما شده‌ايی که خودی نشون نمی‌داد. چه رابطه‌های کات شده و پیونده خورده‌‌ای که هویدا نمی‌شد. چه مُخ‌زنی‌‌هايی، چه تلاش‌هايی، ايميل‌هايی، آف‌لاين و كامنت‌هايی ... چه بلاگر و خواننده‌هایی كه عينهو مرغ عشق‌ برای هم چه‌چه نمی‌زدن و توی محيط غير مجازی به دَم و دُم هم نوک نمی‌زدن. آخ كه اگه می‌شد قدِ يه نصفه روز خودِ خودمون می‌شديم و نوشته‌های پابليش نشده‌ی نخونده رو، رو می‌كرديم، وبلاگستان چی می‌شد!

۳۹ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
روناك

كاش دانه دل ادمها پيدا بود

پارميدا

خدا اين روزا سرشون شلوغه ، حواسشونم به شما نيست ، بكنيد اين كارو

ستاره نقره ای

با خدایی که اون بالا نشسته می‌شه یه جوری کنار اومد ولی با بنده‌های فضول این پایین اصلا" راه نداره. حتی برای حرف‌های نزده و ننوشته هم باید مواظب باشی.

ليلا

حالا ديگه خيلي هم آخ و اوخ و اي‌كاش و اگر و مگر! نداره. تو بيا از خودت شروع كن. اونوقت ميشي بنيان‌گذار انقلاب كبير وبلاگستان ;) تصوير انتخابي‌ت واسه اين پست هم خيلي با محتوا هماهنگه.

آخ چه شوددد
اون موقع شاید دیگه " مجاز" اسم مناسبی برای اینجا نبود. اون زمان می تونستیم برای یه نیم روز مطمئن باشیم به حقیقی بودن هر چیزی که می خونیم .
شاید اون نیم روز باعث می شد بقیه ی عمر رو خوشبخت تر زندگی کنیم.
چه شهامتی می خواد پست کردن نوشته های پست نشده.

فتانه

حالا هي بگو بنده‌هاي اين پايين فضولن. برادر من خودت فضولي آدم رو تحريك مي‌كني ديگه ! نمي‌كني؟

نفیسه

ای بابا تو چشمت رو ببند و بکن! ما هم تحت این شرایط اصلاً نمی‌تونیم چشمامون رو باز نگه داریم حالا شاید کامل هم چشمامون بسته نباشه ولی همچین باز هم به حساب نمی‌یاد. تازه پشت میز قضاوت که نمیشه آدم چشماشو ببنده و ...! پس مجبوریم بساطمون رو جمع کنیم بریم یه جای راحت‌تر!، صد البته واسه خوندن Draftهای پست شده‌. سعی هم می‌کنیم این جای راحت‌تر رو با میز قضاوت اشتباه نگیریم. حلّه!؟
آهان داشت یادم میرفت، شرمنده! در مورد خدا نمی‌تونم قولی بدم.
***********************************************
k1: اگه قول بدی چشمهات رو باز نكنی شايد كردم!

ای بابا مهندس!بعضی چیزها به پنهان موندن و نخونده شدنشون موندگار میشن. به ندیده شدنشون.

کیقباد

و چه بسا عصبانیت ها .... جواب های دندان شکن .... فحش ها .... تو دهنی ها.... که بلاگرها و کامنتگذار ها دچارش شده اند و به بایگانی سپرده اند .

كيميا

ديگه دنياي مجازي كه اين حرفارو نداره؟مجازي بودن اينش خوبه كه مي شه همچي گفت

وقتی یه سری آدمهایی که نباید و نشاید چشم می گردونند روی نوشته هامون ، وقتی اینجا معنی مجازی شو از دست میده و حقیقی و واقعی می شناسنت و چه بسا هر روز باهاشون چشم تو چشم میشی ، وقتی...
اونوقته که یه سری حرفها ، یه سری نوشته ها ، قلنبه میشه و توی گلوی وبلاگامون گیر می کنه، اونوقته که حس می کنی نه راه پس داری و نه پیش، اونوقته که می فهمی اینجا هم مجبوری واسه خودت خط قرمز درست کنی.

سلام.از گوگل ریدر دوستم اینجا رو پیدا کردم.مهمون سرزده ی وبلاگتون شدم.جالب بود.سوم شعبانتون مبارک...

زهرا

قشنگيش به همين نيست كه هميشه توي دل خودت مي مونه؟

من فكر مي كردم ديگه اينجا (منظور دنياي مجازي) نيازي به ماسك و نقاب و صورتك نيست. فكر مي كردم حرفهاي نگفتني و گفتني اينجا كنار همند.فكر مي كردم وقتي قرار نيست از هم انتظار مادي و جسمي داشته باشيم ديگه احتياجي به ژانگولر زدن ! نيست.فكر مي كردم مي شه عقايد و نظرات واقعي آدمها رو خوند و با اونها هم نظر شد يا نشد.عجب اشتباهي مي كردم!!
***********************************************
k1: اگه شما بدونيد كه دوست و فك و فاميل و دخترخاله و عمه و همكارتون وبلاگ‌تون رو می‌خونند واقعاً هر چی كه توی ذهن‌تون هست رو می‌نويسيد؟!
هر چند اين هم شجاعت نيست كه اگه من يه روزی چيزی رو بنا به مقتضيات خاص اونروز نوشتم و از پابليش كردن اون منصرف شدم يعنی اينكه ماسك و نقاب زدم. شايد بهتر باشه همه چيز رو به همه چيز ربط نديم.

کیقباد

وبلاگ نویس ها که جای خود دارن حتی کامنت گذارها هم بعد یه مدت مجبورن ناشناس بشن یا اسمشونو عوض کنن . از بس که تحت تعقیبن توسط بعضیا . راست گفتی . وقتی بدونی کیا میدونن و میشناسنت نمیشه هر چی رو گفت و نوشت حتی در حد یه کامنت ناقابل .
واسه همینه که میگن لاف در غربت و گ. در بازار مسگرها.
فلسفه ! اولی ناشناس بودن و دومی نشنیدن دیگران است .
بازار مسگرها که نیست اینجا و نمیشه کاری کرد نشنوند و نخوانند اما یه جورایی غربتکده میتونه باشه برای بعضی تا با استفاده یا سوء استفاده از غریبی ! هر چه میخواهد دل تنگشان بگن یا بلافن .
قربون غریبیت .

كيوان جان اولا چرا اينقدر زود عصباني مي شي برادر من ؟ثانيا درست مي فرماييد چيزهايي هست كه آدم دلش نمي خواد كه عمه و دختر خاله و همكارش بدونند.و صد البته گفتنش هم نشانه شجاعت نيست. اما اصول اعتقادي و اخلاقي و فكري آدمها قاعدتا در رابطه با عمه و خاله و همكار و دوست و منتقد بايد يكسان باشه . اين همون چيزي كه تو بستر نوشته هاي يك وبلاگ نويس مي شه حسش كرد.حتي اگه همه نوشته هاشو منتشر نكنه.منظور من از اينجا همانطور كه توي پرانتز نوشتم كل دنياي وب بود نه وبلاگ شما.و نه شخص شما.من نگفتم شما ماسك مي زني يا نمي زني
***********************************************
k1: سحر جان والله بخدا من عصبانی نشدم فقط از بچه‌گی يه كمی جدی و ترسناك بودم بعد هم ماسك كه هيچی من حتی عينك هم نميزنم.

من نگفتم اگه ماسك بزني خوبه يا اگه نزني .من نگفتم كاشكي هر چي تو دلت بوده و ننوشتي يا نوشتي و منتشر نكردي و اگه بنويسي و منتشر كني خوبه يا نه! خودت گفتي اگه مي شد چي مي شد؟ (نمي دونم خوب مي شد يا بد مي شد؟)من فقط ... چه مي دونم شايد به قول شما آدم نبايد هرچي كه فكر مي كنه رو بنويسه و منتشر كنه.در ضمن من همه چيز رو به همه چيز ربط ندادم . نوشته شما واضحا نشون مي ده كه بعضي چيزها به هم مربوطند . از مخ زدن گرفته تا رابطه هاي كات شده و يا پيوند خورده تا چه چه زدن مرغ هاي عشق و عقايد نخ نما شده با اين دنياي نسبتا مجازي !!
***********************************************
k1: نخير اين سحر خانم ول كن نيست ... من بگم غلط كردم خوبه؟!

در ضمن من نوشته هاي شما رو دوست دارم و مي خونم .اگه بخواهيد ديگه نظر نمي نويسم .چون من هر چي مي نويسم شما اوني كه دلت مي خواد رو برداشت مي كني . در حالي كه من اصلا دوست ندارم كسي رو با حرفهام دلخور كنم يا برنجونم.چه برسه اون آدم دوست يك از عزيزترين دوستام باشه و من فكر كنم كه دوست خودم هم هست و از همه مهمتر باهاش احساس هم فكري و هم سليقگي و هم عقيده بودن بكنم.
***********************************************
k1: من كه خيلی هم خوشحال ميشم نقطه نظرات شما رو بخونم و اينجا ببينم.

آخ اگه می‌شد چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می‌شد...
کیوان جان تا وقتی که ما عادت داشته‌باشیم در‌به‌در دنبال سرنخی باشیم که بتونیم باهاش آدمای اطرافمون رو قضاوت کنیم مطمئنا کسی جرات نمیکنه به‌قول تو خودشو لخت و عور در معرض دید همه قرار بده. من‌ی که تازه چندماهه شروع به نوشتن کردم هم توی همین مدت کوتاه دچار این سانسور خودخواسته شدم چه برسه به تو و امثال تویی که به‌واسطه سابقه و جنس نوشتار، هم زیر ذره‌بین خیلی‌ها هستید و هم اینکه باز به‌قول خودت خیلی پیش اومده که تو از یه موضوعی بنویسی و ملت عارض شن که پس کیوانم این‌کاره بود و ما خبر نداشتیم... ؟(اشاره به همون مثال معروف خودت که همیشه گفتی اگه من بیام اینجا از دزدی بنویسم این دلیل نمیشه که خودم دزد باشم)
خلاصه که تا دنیا دنیاست و خلایقش هم همین آدمایی که هرروز باهاشون سروکار داریم، فکر نمی‌کنم شدنی باشه خلق دنیای قشنگی که توی پاراگراف دومت ترسیم کردی.

اینکه اینجا حقیقی نیست و مجازی ست درست اما خب در همین دنیای مجازی هم ما روابط مجازی داریم و محدودیت ها ی مجازی. اینه که اینجا هم گاهن به نقاب نیاز پیدا میکنیم. موافق محافظه کاری صرف نیستم اما بعضی حرف ها برای نگفتن هستند و بغضی متن ها هم برای همان Drafti شدن... البته قبول دارم که من هم گاهی بین بنده های فضول بر می خورم (:دی) و دلم می خواد همه این متن ها رو بخونم اما احتمالا به جنگ و خونریزی های بعدش نمی ارزه (:

حالا اینا که گفتی درست ولی گمونم دز "دراما" ی زندگی و بالطبع نوشته های شما هم یک کمی بالا تر از معموله که اینقدر همه چی ممکنه به هم بریزه از منتشر کردن اون فایل محرمانه.

ناهيد

اگه مي شد، چي مي شد! :)

با مرغ عشقه موافقم!بذار چه چه بزنه!!!!به دُم کی میخوای نوک بزنی؟؟

يه بار امتحان كردي ببيني چي ميشه؟ چرا ميگي آخ اگه ميشد و همه ميگن كاش ميشد؟ چرا نميشه؟ مگه نه اينكه واسه خاطر خودت مينويسي نه كس ديگه؟
من خودم گاهي چون نگران برداشت هاي ديگران هستم اين چيزها رو پابليش نميكنم... ميدونم اشتباه ميكنم و نبايد به اينكه ديگران چي فكر ميكنن و چي برداشت ميكنن اهميت داد چون به تعداد آدمها طرز فكر وجود داره... اين نوشته ها اگه شخصيه و واسه دل خود آدم نوشته ميشه بعضي هاش رو ميشه هوا كرد به قول خودت
يه بار بشكن اون تابو رو ... من يكبار اين كار رو كردم ... نوشتم ...پاشو خوردم ... پشيمون هم نيستم ... الان ديگه تو دلم نمونده اون حرفاي نگفته اي كه هميشه دوست داشتم شنيده بشه...

چه كيفي داشت اگه ميشد

نسرین

]خ ]خ چه گلستونی می شد این وبلاگستان اونموقغ

رویا

آخ اگه اینطوری بود که آدما حرفای دلشون رو می زدند, چی می شد؟! به نظر من عالی بی نظیر فوق العاده....من که عاشق چنین دنیایی ام میدونی چرا؟در چنین دنیایی آدم سرشار از حس اعتماد و آرامش حاصل از اونه . چون میدونی چیزهایی که می بینی و می شنوی همه حرف دله بدون دروغ و ریا و تزویر.همه چیز باورت میشه اونوقت چه لذتی داره اطمینان قلبی از اینکه اونی که میگه دوستت داره واقعا دوست داره و اونی که وانمود می کنه براش مهم نیستی واقعا مهم نیستی و دوستت نداره . اونوقت چققققدر تکلیفت با خودت روشنه!وقتی دل آدما برات پشت و رو شد , دیگه فقط و فقط صداقت بود تو نگاه و کلام و رفتار,چیزی برای تشویش ذهنت نداری , دغدغه ای برای این همه علامت سوال بی جواب تو ذهنت نداری...شبهاچقدر آرومی وراحت چشمات رو می بندی و میخوابی از باور همه چیز!من که عاشق صداقت و واقعیت ام حتی اگه تلخ تلخ باشه مثل قهوه ی تلخی که دوست داری موافق نیستی کیوان؟!
************************************************
k1: موافقم صد در صد بخصوص اون قهوه تلخ ش رو.

لیتیوم

یعنی میشه؟
نکنه دیگه ذهنت تعطیل شده؟آخه واژه Draftمنو یاد فراموش کاری میندازه.....
راستی میشه بگی چند تا Draftتو آرشیوت داری؟

ساناز

من میخوام امروز 5/5/85 اولین نفری باشم که حرف دلم رو بگم من 2 ساله که کل آرشیوتو خوندم و ندیده و فقط با نوشته هات و علیرغم عشقی که به همسرت داشتی و نمیدونم هنوزم داری یا نه؟با تموم وجودم
عاشقت شدم
***********************************************
k1: جــــــــــــان؟!!!! آفرین به این شجاعت و شهامت. حالا من باید چیکار کنم؟!

امین

بگم ؟!
بگم؟!
بگم؟!
بزرگ ما نگفت ، بچه ها هر چی دلشون خواست گفتن و تا ناموسشونم به وسط آوردن،
بترس ازین که بتونی حرف بزنی و نزنی،
اون موقع هر بی سر و پایی که از راه برسه بهت میزنه
نمیخواستم نظری بدم خیلی وقتم بود نظر نمی دادم چون اونایی که نمیخوای و سانسور میکنی اگه دفعه های قبل تند رفتم از شما عذر میخوام ولی اینو بدون که هر روز مطالبتو میخوندم
خیلی خوب بود

Zohreh

Khoda , saargarme kar hay dige ast in rozha , ey kashk nazary be ma irani ha ke shab hay ziyady ast ke Esme on ra seda mikonim haat be zabane arabi ( allalh o akbar) gosh midad, vali saargarme java makani digar ast.
VALI MISHE OMID DASHT

خاتون

فكر كنم اين "ساناز" خانوم اولين كامنت Draft ي خودشون رو پابليش كردن :)
***********************************************
k1: تا باشه از این خواننده های فهیم و جسور.

مهشید

اتفاق خاصی نمی افتاد!اگه صبح چنین کاری بکنی عصرش معلوم نیست که تو کدوم بازداشتگاهی یا اصلا زنده ای یا مرده!!!

میدونی یه خورده وبلاگت خشک شده... منم که معتاد این وبلاگ شدم تا دوخط ازش اسنیف نکنم شبم روز نمیشه!
یا باید ببندنم به تخت و ترکم کنن یا اینکه عمل چیز دیگه پیدا کنم
الان هم مجبورم وبلاگ های قدیمیت رو دوباره بخونم . کجاست اون شهر کتاب و اذان موذن زاده ، فضا سازی خانه عمو جون یا محسن نامجو و دست به آب رفتنت..... چی شد وقتی که تو خواب شیطون رو یقه کردی و دوستت علی شلمبه با اون کامپیوتر قدیمی.....
چرا شلیل دیگه نمی خوری..... یا عکش های کامپیوترت رو چک نمی کنی و دوباره نمی پرسی که این عکس ها رو کی گرفته..... اینها کجا رفتن...

et

بعضی چیزها رو باید گفت، اگه نگفتی به وظیفت عمل نکردی.
بعضی چیزها رو هم نباید گفت ،اگه گفتی بر خلاف وظیفت عمل کردی!

اینم میشه یه بازی وبلاگی باشه
میشه بررسیش کرد
البته اگه یه زلزله نندازه توبلاگستان
فکرمیکنم بهترین نوشته های هر کسی همون نانوشته هاش باشه

آقا چه جوری میشه از این طراح سایتت سوال کرد که فید وبلاگتو چرا نزاشته؟اصن من کلید کردم که حتمن این فیدو داشته باشم
***********************************************
k1: چشم فيد وبلاگ رو هم ميذاريم.

اشي

من اهل وبلاگ نويسي نيستم ، اما هميشه فكر ميكردم وقتي كسي مقابل چشم ها نيست راحت تر ميشه حرفهاي واقعي دل رو زد. (البته از ديد من دل همون مغزه)
ظاهرا اينجا هم ساناز خانم از همين رويه پيروي كردند

فتانه

راستي اين ساناز خانوم كامنتش مال 3 سال پيشه؟ 5/5/85 ؟ چطور دلت اومد 3 سال تو draft نگهش داري؟ :)
***********************************************
k1: نه والله همين يكی دو روز پيش نوشته بود. ديگه هم هيچ خبری ازش نشد.

ارسال نظر