چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
سالنهای تئاتر دوباره گرم ميشه
عكسهای منتشر نشده و ناگفتههای زندگی سلنيجر
سيب گاززده / سعيد كمالی دهقان
جروم ديويد سلينجر در هفتهايي که گذشت
رسولی _ اعتماد
گفتوگو با جعفر مدرس صادقی درباره «توپ شبانه»
البته من هيچوقت كتابها و داستانهاش رو دوست نداشتم
اوضاع شير تو شير در جلسه اختتاميه فيلم فجر
با اين شرايط بهتر از اين هم نبايد باشه!
ـ تاکسی. تاکسی .... دربست.
ـ دختر دیونهبازى در نیار. بیا پایین مثل آدم سوار ماشین شو. همه دارن نگامون میکنند.
بیتا دستهاش رو به طرفین باز میکنه تا تعادلش رو حفظ کنه. به چپ و راست لنگری میندازه و بعدش از بالای جدول میپره کف آسفالت خیابون و میگه: نگاه میکنن که بکنن. تو عادت نداری. وگرنه این جماعت همیشه ما رو همينجوری نگاه میکنند. خوبیش هم اینه که پیر و جوون نداره. چادری و مانتویی و کونبرهنه واسه شما مردها هیچ فرقی نمیکنه. من که دیگه خیلی وقته به این نگاهها عادت دارم. حالا چی شده، امروز رگ غیرتت ورقلمبیده شد قیصر خان؟!
دو نفری عقب ماشین میشینیم. رانندهی تاکسی آدم سن و سال داریه. از اونهایی که هیکل درشت و سیبیلهای از بناگوش در رفتهای داره که حتماً سیبیلهاش خیلی براش ارزش داره و میشه سر اونها قسم خورد و یه تارش رو گرو گذاشت و یه آبادی رو بار الاغ کرد و بُرد. بهش میخوره که شصت و پنج و شیش رو رد کرده باشه. موهای جون گندمی فرفری داره که ریخته روی گوشهای شكستهاش. یه تبر زین مسی کوچیک هم آویزون آینهی جلوی ماشین کرده که عینهو پاندول ساعت، با هر ترمز و تکونی اینور و اونور میره. ماشین نو نو نیست ولی هنوز دور آفتابگیرها و دسته راهنما، پلاستیکهای کارخونه پیچیده شده. پلاستیکها کثیف و چرکمُرد شدند. هنوز ماشین دور نگرفته و به چهارراه نرسیدیم که راننده تو آینه نگاهی میکنه و میگه: گفتین کجای عباسآباد میخواهین برین.
بیتا دستش رو به صندلى راننده میگيره و خودش رو به میون دو تا صندلیهای جلويی میكشونه و بجای من، جواب میده: ایشون زیاد اهل حرف و معاشرت نیستند، نباید منتظر جوابش باشید. بیشتر عمل میکنند. از روی مانتوی كرم نخیش كه به تازگی خريده، دستی به شکمش میکشه و ادامه میده: البته بندهى خدا خودش هم همون اولش بهم گفته بود که مرد عمله ولی من خر بودم نفهمیدم چی میگه.
نگاه چپچپی بهش میکنم و میگم: بس کن بیتا، دوباره شروع نکن.
بیتا این رو میگه و تکیه میده به صندلی. پای راستش رو میذاره روی صندلیهای سیاه و چرک ماشین تا بندهای کتونی آلاِستار جدیدش رو که باز شده ببنده. در حالیکه سرش پایینه بدون اینکه نگام کنه میگه: پس شما بفرماید شازده ... آقا با شما بود. پرسید کجای عباسآباد پیاده میشین؟!
بدون اینکه نگاهی به راننده بندازم میگم: سر ترکمنستان دَم پمپبنزین.
با گفتن اين حرف يه دفعه راننده میزنه زیر خنده. سرش رو بالا میگيره تا بتونه از توی آينه من رو ببينه، میگه: شازده! احتمالأ منظورت دم پمپبنزین پاکستانه وگرنه، نه توی عباسآباد خیابون ترکمنستان داریم و نه سر ترکمنستان پمپبنزین. نگاهی به آینه میندازم و میگم: آره، آره ببخشید. همونجا ... سر پاکستان پیاده میشیم.
بیتا میگه: پاكستان ... پاكستان مُردهشوره هر چی كشوره ببرن كه ديگه حالم از شنيدن اسم همهشون بهم میخوره.
بهش ميگم: باز چی شده؟
برمیگرده و زل ميزنه توی چشمهام و ميگه: چی شده؟ جدی نمیدونی چی شده؟ بابا تو ديگه چقدر پُر رويی. يادت رفته؟! اولِ اولش که قرارمون کانادا بود. عصر به عصر باخ و موتزارت گوش میدادیم، تئاتر میرفتیم و توی 78 لاته و قهوه فرانسه میخورديم. شبها یا فشم بودیم و یا البرز و لوکس طلایی. تا اينجاش رو كه يادته؟!
بعد بدون اينكه منتظر شنيدن جواب من باشه ادامه ميده: یه کم که گذشت باباتون ورشکست شد. البته ما که نفهمیدیم یهویی چرا اینجوری شد ولی خب شما گفتيد شریکش پولهاش رو خورده و حالا دیگه نداره اون 120 هزار دلار سرمایهگذاری رو بده بنابراین کانادا، هُوتوتُو خب من هم که خر قبول کردم. یعنی خب چارهایی هم نداشتم. اینور برو، اونور برو این وکیل رو ببین اونُ ببین به مالزی راضی شدیم ولی دو ماه بعد همون وکیلی که قول داده بود مثل آب خوردن برامون ویزا بگیره، گفت دیگه ویزا نمیدن که نمیدن. تخمش رو ملخها خوردن. تموم شده. به ما که رسید در مالزی زپرتی رو هم بستند. گفتیم عیبی نداره شاید من بد شانس هستم. گفتیم درک، میریم دبی. هم بغل دستمونه و هم یه مدت میمونیم تا ببینیم تکلیفمون چی میشه ولی اونجا هم که زرتش قمصور شد. به ما که رسید آسمون تپید. یهویی ایل و تبار قاجار و نوه نتيجهی احمد شاه که صد سال پشت و دنباله و شجرنامه داشتند این هوا - بیتا دو تا دستاش رو تا جایکه میتونست از هم باز میكنه - ورشکست شد. ایرانی تروریست شد. اقتصاد دنیا بهم ریخت و حالا هم که داریم میریم سر پاکستان تا دسته گلی رو که شازده آب داده تا بیشتر از این ریشه و برگ نداده و میوهش نرسیده شاید بتونیم راهی قبرستون کنیم.
كلافه و بیحوصله به بیتا میگم: سخنرانىت تموم شد؟!
میگه: چیه. خودت خواستی بدونی چی شده منهم برات توضيح دادم. حالا هم نکنه حکومت نظامیه و حرف هم دیگه نمیتونم بزنم.
هوای گرم و تبدار مرداد رمقی برام نذاشته. یه هفته است که خواب و خوراک ندارم. سگ مصب، چیزی هم نیست که بشه با هر کسی درمیون بذاری. باز هم دم پیمان گرم که تونست آدرس اینجا رو از خانمش بگیره. در حالیکه پشتم خیس شده و به صندلی چسبیده سعی میكنم خودم رو كنترل كنم. لب پایینیم رو گاز میگیرم، آروم سرم رو نزدیک بیتا میکنم و دستش رو محکم فشار میدم. برمیگرده و میگه: هو چته ... دستم رو شیکوندی. بهش میگم: بيتا به خدا من حال و حوصله ندارم. ديوونه شدم. اون فکت رو میبندی يا خودم ببندمش!
عيد امسال، مامان و بابا و شهرزاد مثل همیشه خارج از ایران بودند. پنجم، شيشم عيد بود كه توی مهمونی امير كه توی ويلای شمالشون گرفته بود با بيتا آشنا شدم. دختری خوشگل و خوشصحبت و خوشهيكل. از همون دخترهای پُر شَر و شور دههی شصتی. بیست و سه سالش بود. متولد 1365. دانشجوی سال سوم هنرهای تجسمی دانشگاه آزاد كه من هيچ وقت نفهميدم كی ميره سر كلاس و كی نميره. هيچ وقت با كيف و كتاب نديدمش ولی خب دختر خيلی خونگرم و بگو بخندی بود که تو اون مهمونی چشم همهی پسرها دنبالش بود.
قبل از شام، اطاق شلوغ شده بود كه رفتم توی بالکن تا سیگاری بکشم. هنوز دو سه تا پُك به سيگار نزده بودم كه در باز شد و بيتا اومد توی بالکن و کنارم واستاد. بدون اینکه نگام کنه زل زد به جنگل روبرو که عینهو قیر سیاه بود. گفت: برخلاف امیر، تو چقدر ساکت و کم حرفی. با وجود اختلاف سنی نسبتاً زيادی كه باهاش داشتم ولی با ترس، به خودم جسارتی دادم و گفتم: راستش، من زیاد حرف نمیزنم بیشتر عمل میکنم. برگشت و نگام كرد و يهويی زد زير خنده و گفت: اوه چه حاضر جواب.
صدای موج دریا از دور بگوش مىرسید. نسیم خنکی میومد. نم بارونی زده بود و بوی شالیزار تو هوا موج ميزد. پشهها دور لوستر کوچیکی که از سقف چوبی بالکن آویزون بود جمع شده بودند. بیتا چشمهاش رو جمع كرد و با طعنه گفت: خب راستش مىشد حدس زد که مرد عمل باشی از اون موقع که ديدمت، یا داری مشروب میخوری یا تخمه و آجیل. تا حالا دو تا هم موز خوردی، درسته؟!
خنديدم و گفتم: دو تا موز و دو تا هم خیار. حواست نبود خیارها رو بشماری.
خندید و گفت: خیارها رو نشمردم چون مطمئن هستم اگه زیاد بخوری باید تا صبح بغل توالت بخوابی ولی خوردن زیاد موزه که برات دردسر درست میکنه!
راننده تاكسی يه ريز حرف ميزنه. مثل آدمی ميمونه كه بعد از سالها زندان انفرادی آزاد شده و حالا اين حق رو بهش دادند كه آدم ببينه و باهاشون حرف بزنه: میدونم جوونهای این دوره زمونه دیگه حال و حوصلهی بچه رو ندارن. دو تا از بچههای منهم که ازدواج کردن همسن و ساله شمان. اونها هم دوست ندارند بچهدار بشن. من خودم سه تا پسر دارم سه تا هم دختر. هر کدومشون هم که به دنیا اومد روزی خودش رو آورد. بخصوص دختر. دختر خیلی روزی داره. خدا رو شکر تا الان که لـَنگ نموندیم، بعد از این هم خدا بزرگه. چهار تاشون رو هم سرسامون دادم. یه تاکسی قراضه درب و داغون داشتم كه با همون همهشون رو بزرگ كردم. این تاکسی رو هم که میبینید دو ساله گرفتم. شاید قسمت شما هم اینه که بچهدار بشید و بعدش بهتون اجازه بدن تا برید یکی از همین کشورهایی که دوست دارید. هر چند که من خودم هیچ جای دنیا رو با ایران عوض نمیکنم. قربونت برم امام رضا ولی آدم دو روز که میره مشهد، غم غربت میگیرش حالا چه جوری بره اون سر دنیا. نه دخترم هیچ کجا، این آب و خاک نمیشه. بچسب به شوهرت و بچهدار شيد و همينجا بمونيد.
بیتا در حالیکه داره با گوشی موبایلش ور میره میگه: ای گـُه به گور باباتون که یکماهه اساماسها رو قطع کردید. تو این مملکت دلمون به چهار تا اساماس خوش بود که اون رو هم قطع کردن یه باره بگید بریم بمیریم دیگه.
موبایل رو میندازه توى کیفش و دوباره از صندلی که روش لم داده جدا میشه و میاد بین دو تا صندلى جلویی قرار میگیره و میگه:حاج آقا شما به خودتون نگاه نکنید. شماها جوون قدیمی هستيد. بعد در حالیکه با سرش اشارهای به من میکنه میگه: جوونهای امروزی همش غلو میکنند. خالی میبندند عینهو باقلوا. دریغ از یه کلوم حرف راست توی تموم 365 روز سال. چهار تا الاغ هم مثل من پیدا میشن و سر و وضعشون رو میبینن و خر میشن و بند رو آب میدن. زمون شما مرد بود و حرفش ولى حالا کو مرد. بعد چشمكی ميزنه و ادامه ميده: راستی حاجی از قرار معلوم شاغولت هم خوب کار میکرده و تیمت رو خوب اَرنج کردی. سه تا، سه تا!
هنوز حرف بیتا تموم نشده که یهویی راننده دو پایی میره روی ترمز، لاستیکها جیرجیری مىکنه و ماشین لیز میخوره و پشت سریها همه میزنن رو ترمز. بیتا میوفته وسط دو تا صندلى و من از پشت محکم بغلش میکنم. ماشين يه وری وسط خيابون واميسته و راننده سرش رو از شیشه ماشین میكنه بیرون و به موتوری که چراغ قرمز رو رد کرده میگه: يابو، کاش اون بابای عوضیت اون شب خواب میموند و توی الاغ بیشعور رو پس نمیانداخت.
موتوری بدون توجه به بد و بیراه راننده تاکسی، لابهلای ماشینها گم میشه. راننده در حالیکه بشدت عرق کرده زیر لب فحش میده. رادیو رو روشن میکنه و استغفرالله بلندی میگه و دوباره توی آینه نگاه میکنه و میگه: چیزیتون که نشد؟
بیتا در حاليكه زير صندلی دنبال وسايل داخل كيفش كه ريخته كف تاكسی میگرده میگه:اى آقا ما شانسمون کجا بود. ده روزه که خودمون رو از روی پشتبوم و بالای تخت و کابینت انداختیم زمین و با مشت و لگد میزنیم به پك و پهلوی و شکممون شاید افاقه کنه اونوقت شما فکر میکنی با یه همچین ترمزی چیزیمون میشه؟! البته اگه چیزی شده بود که بعضیها خیلی خوشخوشانشون مىشد. شاید هم بهت جايزه هم میدادن!
اقامت كانادای مامان و بابا و شهرزاد درست شده بود ولی پرونده من بخاطر جدا شدن از نازنين هنوز تکمیل نشده بود. بچه نداشتيم و اختلافاتمون هم زياد شده بود بخاطر همين نازنين هم رفته بود دنبال زندگی خودش. مامان و بابا اصرار داشتند که ازدواج کنم و منهم زیر بار نمیرفتم. نازنين كه عشقم بود و دوستش داشتم چه گلی به سرم زده بود كه حالا بخوام دوباره ازدواج كنم ولی خب اونها قبول نمیكردن و میگفتن اینجا تنها هستی باز اگه زن داشته باشی ما هم خیالمون راحتتره. از وقتی كه با بيتا آشنا شده بودم زندگیم يه رنگ و رويی گرفته بود. خانمهايی زيادی دور و برم بودند كه دوست داشتند باهام ارتباط داشته باشند. بهرحال اگه برای خودم هم نبود، رگ و ريشهی بلند و بالای قجری اونقدر براشون جذابيت داشت تا خودشون رو بهم وصله پينه كنن ولی بعد از نازنين با هيچ كسی ارتباط نداشتم تا اينكه با بيتا آشنا شدم. بيتا تنها كسی بود كه ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود و تا اون موقع روش خيلی جدی فكر كرده بودم.
هوا گرم و خیابونها شلوغه. روی گردن راننده شوره بسته. بیتا آینهی کوچیکش رو درآورده و داره آرایشش رو تجدید میکنه. بدون اینکه به من اعتنایی کنه رژ صورتی رنگش رو میماله به لبش و اونوقت هی لب بالا و پایینش رو بهم میماله. نوک موهای چتريش ريخته روی پيشونیش. رادیو پیام گزارش ترافیک میده. هوا داغ داغه. به راننده ميگم: بیزحمت اون کولرت رو روشن کن.
بیتا بدون اینکه سرش رو از روی آینه بلند کنه ميگه: شازده گرمشون شده. لطفاً کولرها رو روشن کنید، بادبانها رو بکشید و با سرعت هر چه تمامتر به جلو حرکت کنید.-
ای آقا بنزینم کجا بود که بخوام کولر رو هم بزنم. با گاز هم که ماشین کار نمیکنه. هیمنجوریش هم راه نمیره چه برسه به اینکه بخوام كولر رو هم ...
حرف راننده رو قطع میکنم و میگم: حالا شما امروز رو روشن کن من پول بنزینش رو میدم.
بیتا عینکش رو گذاشته بالای سرش، روی روسری سفید و قرمزش. با دستمال، عرق روی پيشونی و بينیش رو پاك میکنه و در حالیکه همه هوش و حواسش به آینه است میگه: خانوادهی قجری پولداره. شما نگران پول بنزينت نباش.
نگاهش رو از روی آينه برمیداره و زل ميزنه به من و ميگه: البته ما هم که آدم نیستیم. خودتی و یه پیرن آستین کوتاه پرپری، آمپرت رفته بالا ولی ما که مثل فراعنهی مصر موميايی شده این همه پارچه دور خودمون پیچیدیم نباید حرفی بزنیم. باید لالمونی بگریم و تو همین طویله زندگی کنیم.
راننده، شیشههای ماشین رو میده بالا و کولر رو روشن میکنه. همزمان هوا، خنک و سر و صداها کم میشه. دستم رو ميذارم روی پای بیتا و آروم میگم: شد بریم که نرفتیم؟!
با اين چيزی كه ميگم یهویی از کوره در میره. آینه رو محکم میندازه توی کیف ورنی مشکیش و میگه: - شد؟! چرا نشد. ده دفعه شد. تو نخواستی. خودت هم خوب میدونی. چطور مامانت میتونه صبح مونترال باشه عصر بانکوک و فردا، صبحونهش رو توی هتل پالامیس فرانسه بخوره. چطور شهرزاد خانوم میتونه سوار هواپیما بشه و بخاطر سرماخوردگی اون دوست پسر مفنگیش از مونترال تا فلوریدا بره، اونوقت نمیتونند یه کاری کنند که پرونده تو زودتر درست بشه. آخه برای بابای تو با اون همه دبدبه و برو و بیا، 120 هزار دلار پولیه که حالا نتونه به وکیل بده؟!
نمیدونم چرا بیتا اینطور عصبانی شد. تا حالا سابقه نداشته. ديونهبازی زياد درآورده ولی نه ديگه اينجوری. انگار که آتیش افتاده به یه خرمن. سعی میکنم که آرومش کنم. بهش میگم: عزیزم خودت میدونی که بابا حرفی نداره ولی اون بهادر بیشرف همهی پولها رو بالا کشیده. خودت هم که رفتی پیش خانم شبستری و باهاش صحبت کردی. دیدی که بهت گفت فعلاً نمیشه برای مالزی ویزا گرفت دبی هم که ...
تو راست میگی. من خرم. الاغم. همهی اينها هستم ولی بدون كه دوست ندارم به شعورم توهين بشه. میفهمی؟! تو نقشت رو خوب بازی نکردی. خاندان بزرگ قجر هر هفته طول و عرض کانادا رو طیطریق میکنند و اونوقت من باید باور کنم بهادر دیوث پول بابات رو بالا کشیده؟ ... آره؟! نه اینکه همیشه راست گفتی این یکی هم راست میگی ... با اون زنیکه اون شبستری پتیاره ریختی رو هم و نمیدونم چه وعده ويدی بهش دادی که وقتی من رفتم تو دفترش بهم بگه: دیگه برای مالزی ویزا نمیدن و اونوقت فكر كردی منهم به همین راحتی قبول میکنم؟! شازده دوشنبه که رفتم پیشش بوی عطرت هنوز توی دفترش بود و اونوقت تو فکر میکنی که من خرم حالیم نیست داری چه گهی میخوری؟! بيتا اینها رو میگه و پقی میزنه زیر گریه.
رگ خواب بيتا دستمه. اينجور مواقع نبايد باهاش حرف بزنم و سر به سرش بذارم. ناز و نوازشش میكنم. تاكسی، جلوی يه سوپر ماركت واميسته. پياده ميشم و ميرم سه تا بطری آب معدنی میخرم. راننده، سلام بر حسينی ميگه و يه نفس همهی قوطی آب رو سر میكشه. بيتا بعد از گريه كردن و خوردن آب آروم ميشه. ديگه چيزی به خيابون پاكستان نمونده. كمی كه جلوتر ميريم پاكتی رو از توی جيبم در ميارم و به بيتا ميگم: تو اين پاكت آدرس دكتری كه امروز باهاش قرار داريم و خرج عملته. گفتم ژاله زن پيمان هم بياد تا بهت كمك كنه.
چشمهای بيتا گشاد ميشه و جا میخوره، از روی صندلی نيمخيز ميشه، و ميگه: مگه تو نميايی؟! ميگم: نه.
ولی قرارمون اين نبود. تو هم بايد بيايی.
آره قرارمون اين نبود ولی بيتا تو خودت زدی زير همه چی.
بيتا عصبانی داد ميزنه: من نمیفهمم از چی داری صحبت میكنی. تو بايد با من بيايی. تو نبايد من رو تنها بذاری. اين بلايی كه تو سرم آوردی حالا هم داری شونه خالی می كنی. اينها رو ميگه و ميزنه زير گريه.
رانندهی تاكسی سيبيلهای بلندش رو میجويه و هی از توی آينه سَرك میكشه و زير لب الله اكبر ميگه.
آقا بیزحمت دم همون دكهی روزنامهفروشی نگه دار. تاكسی ترمز ميكنه و دم دكه، نزديك پمپبنزين واميسته. بيتا هقهق میكنه. با دستم به ساختمون پزشكان روبروی خيابون اشاره میكنم و بهش ميگم: ميری تو همون ساختمون طبقهی سوم. ژاله همونجا منتظرته.
بيتا پاكت رو از دستم میگيره و در حاليكه داره هقهق میكنه ميگه: تو يه موجود پستی. يه بیشرف عوضی. حرومزاده. حالا میفهمم كه چرا زنت ازت طلاق گرفت. شما مردها همهتون كثافتيد. همهتون حرومزادهايد. از ماشين كه پياده شد به راننده ميگم: بريم. راننده ميگه: ولی آقا اينجوری كه ...
- بهت ميگم برو.
راننده حركت میكنه. جلوی سينما آزادی واميسته. ده هزار تومن بهش ميدم. ميگه: قرارمون هفت هزار تومن بود. سه تومنش زياده.
ميگم: باشه پول بنزينت. بابت كولر.
از همون پشت فرمون، سه تومن رو از شيشه جلو پرت میكنه توی صورتم و ميگه: پول نامرد خوردن نداره و گاز ميده و ميره.
اين حرف آخرش رو اونقدر بلند ميگه كه همهاونايی كه توی صف سينما واستادند نگام میكنند. با نوك پام سه تا هزار تومنی رو كه توی هم گوله شده رو هول ميدم توی جوب آب.
سيگارم رو روشن میكنم. هوا داغ و تب كرده است. همهی پشتم خيس شده. اصلاً نمیدونم چرا اينجا پياده شدم. يه كم كه پياده ميرم يهويی خودم رو جلوی مطب دكتر پيرزاد میبينم. دكتر پيرزاد... دكتر پيرزاد.... اسمش برام خيلی آشناست. ذهنم مثل يه كلاف در هم تنيده شده درگيره. میگردم دنبال اين اسم ... خدايا اين اسم چقدر برام آشناست.
يهويی ياد چهار سال پيش ميوفتم. آره دكتر پيرزاد. حالا يادم اومد. دكتر پيرزاد همون دكتر پيری بود كه توی كميسيون پزشكی، آخرين امضاء مدركی رو كرد كه بر مبنای اون مشخص شد كه من بواسطهی تصادفی كه توی دوران بچهگی كرده بودم نمیتونم بچهدار شم و دادگاه هم بر اساس همون مدرك، به نازنين اجازه طلاق داد.
فضاسازی عالی، مبهوت داستان شدم.
وووواااای عجب داستانی بود کیوان! خیلی پرکشش و جالب بود. من یه نفس و با علاقه خوندمش. حالا اگه بخوام نقدش کنم باید بگم خیلی نسبت به داستانهای قبلیت بهتر بود. البته هنوز یه کمی توی اصول (مثل راوی) مشکل هست ولی خوب حل میشه. یه چیز دیگه. آخر داستان خیلی خوب بود ولی دوستش نداشتم. چون اطلاعات یهویی و کامیونی داده شد. بهتر بود یه کم ظریفتر و غیرمستقیمتر این اطلاعات رو میدادی. اینطوری آدم حس میکنه فقط میخواستی داستان تموم بشه. ولی واقعاً فضا و حالتها رو خوب ساخته بودی و توصیف کرده بودی. واقعی دراومده بود. ممنون. شرمنده در مورد اسم هم نمیتونم کمکت کنم چون بسیار در این زمینه بیاستعدادم
سلام.
خيلي خوب بود. اميدوارم يه روزي همين جا خبر خوب چاپ دست نوشته هات رو بدي......
خوب و خوش باشي
محشر بود و خيلي ملموس موفق باشي
داستان جالبی بود.
اصلا تهشو اینجوری تصور نمیکردم.
راستی اون تیکه ی " موهای جون گندمی فرفری " , جو گندمیه ها !
شخصیت بیتا رو خیلی خوب نشون دادی
چقدم داستان به روزی بود از نظر اتفاقات و اینا.
اسم پیشنهادی:بیتا معجزه هزاره سوم
*********************************************************************
k1: نه، اين اسم رو دوست ندارم و حس میكنم به داستان نميخوره.
قبل از خوندن سه خط آخر پیشنهاد اسم قصه: حرامزاده های بالقوه یا یه چیزی تو این مایه ها. D:
از همه جالب تر همین سه خط آخرش بود. یاد شعار معروف این روزا افتادم. بابا آخه آلزایمر یه درصد دو درصد نه پنجاه و سه درصد!
داشتم فكر ميكردم دختره چقدر پرتوقعه! توي اين مدت كمي كه از آشناييش ميگذره چقدر وقيح و طلبكاره! چقدر هول هول براي چند جا اقدام كرده؟ پسره چشه؟ چرا دست پايين رو داره؟ طلاق دادن زن اولش كه دليل اين همه كوتاه اومدن نيست! (چون معلوم بود دختره رو دوست نداره) و.... كه رسيدم ته داستان. سه خط آخر مبهوت كننده بود.
بيتعارف بگم داستان يك كمي كشدار بود. اما به جهت مشغول نگه داشتن ذهن خواننده به چراهايي كه آخر داستان ناگهان مثل يك مشت باز شده جوابشون رو ميشد، و تغيير محتوايي كل ماجراي اين رابطه در انتها و اونهم در سه خط عاالي بود.
خيلي زيبا بود . پاراگراف آخرش تلنگري بود كه زود قضاوت نكنم .
ممنون از داستانتون .
عالی بود ! خیلی خوشم اومد آخرش رو خیلی خوب بستی فقط به نظرم می تونست کوتاه تر باشه
ببين چطور حواس آدم رو مشغول نگه ميداري ! به نظرم (البته يادم نمياد نظر/پيشنهاد خواسته باشي) "سقط" اسم مناسبيه. داستانت چند تا سقط همروند را تو خودش داشت. سقطِ يك آرزو، يك نقشه، يك توطئه، يك رابطه و يك زندگي
******************************************************************
k1: "سقط" اسم خوبيه. روش فكر میكنم. ممنون.
واقعا عالی بود . یه داستان کوتاه خوب با یه پایان غیر قابل پیش بینی .
خيلي كشش داشت. يه نفس خوندمش. اما فكر نمي كني كه شازده بيش از حد نسبت به سنبل شريفش بي توجه شده بود اين مسئله كه به اين راحتي ها از ياد آدم نمي ره.
از داستانهایی که وقتی به آخرش رسیدم، دلم میخواد برگردم و از اول بخونم و یا یه جاهایی رو دوباره بخونم، خوشم میاد.
چیزی که فکرمو مشغول کرد قضاوت آدمی بود که به اعتبار یه تارِ سبیلش، میشد یه ده رو بار الاغ کرد و برد.
خب خیلی پیش میاد از قضاوتهای دیگران اذیت بشیم، واسه همین دائم به خودت میگی "تو این کارو نکن."
اما از بس که قضاوت کردن، شده جزء کارهای روزمره، اونوقت ناخودآگاه قضاوت میکنی(درست یا غلط- حتی فقط تو ذهنت) و حالا از قضاوت خودت خیلی بیشتر اذیت میشی. واسه همین بیشتر حواستو جمع میکنی.
ولی خب این همش نیست. تمام تلاشتو میکنی و قضاوت نمیکنی. اون وقت یه جاهایی چون قضاوت نمیکنی بهت میگن بیتفاوتی، اهمیت نمیدی، اصلاً تو طرف کی هستی؟!
خب بدتر از این وقتی میشه که خودت هم نگاه کنی ببینی واقعاً یه جاهایی نمیدونی که قضاوت نکردی یا اهمیت ندادی؟
بعد اصلاً می مونی که "قضاوت" یعنی چی؟!
-------
ببخشید بیربط شد داستان خودت باعث شد باز اینا بیاد جلوی چشمم، هرچند بیربط.
خیلی بهتر شد ، ولی فکر می کنم یکی دو جای دیگه رو هم باید یه تغییراتی بدی ولی در کل خیلی داستان خوبی از کار در اومده
راجع به اسم داستان "سقط" رو اصلا پیشنهاد نمی کنم چون اسم داستان همه چیزو نخونده لو میده ( البته با پوزش از خانوم فتانه)
به نظرم " پاکستان " می تونه یه اسم چند منظوره باشه ، هم اشاره داره به کشوری که آشوبه مثل درون این آدمها و هم کنایه داره به جایی که قراره برند و هم شاید معنای دو پهلو پاک نبودن رو بده
به هر حال شما خودت استادی ، حتما می تونی یه اسم خوب هم براش پیدا کنی :)
سلام ای شفاگر
داستان خیلی قشنگی بود ،عالی بود،تو می تونی .....
بسي لذت برديم.
و باز یادآوری این نکته که زود قضاوت نکنیم! همین...
پيشنهاد: مرد عمل!؟
عالی بود...بی عیب و نقص...فقط یه نکته...دیدی گاهی وقتی تو یه برگ A4 یه چیزی می نویسیم اولاش و گشاد گشاد می نویسیم بعد به آخر ورق که میرسیم مجبوریم ریز ریزو تو هم تو هم بنویسیم؟!...اول داستانت خیلی کش داشت که البته برای فضا سازی و معرفی شخصیت ها و اینا لازم بود اما فکر کنم آخر داستان باید ملایم تر تموم میشد...یعنی از بعد از پیاده شدن بیتا تا آخر داستان باید کمی طولانی تر میشد..مثلا دیالوگی بین راننده و پسره یا یه همچین چیزی....البته تموم شدن آخرش از نظر اینکه مثل یه شوک بود، خوب بود....به هر حال شما نویسنده یی.....اما عالی بود و حسابی جذاب و جالب...خیلی خوشم اومد و لذت بردم...باور کن این داستانهات ارزش چاپ کردن رو دارن......تعدادی بنویس و به عنوان داستان کوتاه چاپ کن...هم تجربه ست و هم یک شروع....موفق باشی
از پرش های زمانی داستان که حتی یک مورد در خط روایت داستانت سکته ایجاد نکرده بودند لذت بردم . آخرش خیلی یه دفعه این دکتر پیرزاد اومد تویه داستان . یعنی شخصیت اولت این اتفاق به این مهمی که عقیم هستش رو به این راحتی از یاد برده . فکر می کنم حداقا یک جمله باید درتوصیف شخصیت اولت می نوشتی که حالا به خاطر ورشکسته شدن باباش یا همون تصادف زیاد به گذشته فکر نمی کنه یا حافظه درست درمونی نداره
****************************************************************************
k1: من اصلاً قصدم این نبود که نشون بدم اون مرد بخاطر تصادف یا .... حافظه درستی نداره. فکر کنم یا من داستان رو بد نوشتم یا تو خیلی خوب متوجه نشدی.
ba arze pozesh az oonjaee ke man aashegh shalizar va ater o bosham va salha jaee zendegi kardam ke pore shalizar bode,bayad aarz konam ke to eid shalizar hanoz shali nadare va faght abe o khak ke tabiatan atri nakhahad dasht.shayad behtar bashe in ghesmat ro tashih konid.omidvaram naharhat nashi vali be nazare man in dastanet az baghiehneveshte hat zaeif tar bod va agar oon 3 kht akhar nabood bavaram nemishod kare khodet bashe!!!!az hamaknoon khodam ro baraie javab dandan shekan shoma amade kardeam!!rasti bebakhshid farsi type nakardam.
" جايي براي ماندن "
نظرت در مورد اين اسم چيه ؟
*************************************************************
k1: کاشکی در رابطه با معنی و چرایی این اسم توضیح میدادی.
باید یکی دوبار دیگه بخونمش تا با جزئیاتش بیشتر ارتباط برقرار کنم ، چون متاسفانه قبلش با خوندن این پست "آق بهمن" و دیدن چهرهی ماهگون این پسر، بدجور ذهنم درگیر و دلم تکهپاره بود :-(
http://bahmanagha.blogspot.com/2009/07/blog-post_2039.html
اما در مجموع از داستان خوشم آمد، هر چند یه جاهایی سخنرانیهای طویل "بیتا" یکجورایی روی اعصاب رژه میرفت.
آخر داستان هم شوکآور و غیرمنتظره بود و به نظرم انتخابی مناسب و نفسگیر برای چنین داستانی. مثل همیشه فضاسازی و پرداختنات به جزئیات هم جذاب بود. حالا باید دوباره با یه ذهن بازتر بخونمش.
پ.ن: بابت دو خط اول کامنت و لینک بیربط هم شرمنده، حسی بود که همزمان با خوندن داستان باهاش درگیر بودم. اگر فکر میکنی مشکلآفرین هستش پابلیش نکن.
قرار بود من نیام؟!! اما اومدم!
وای من باورم نمیشه شما خودتون داستان مینویسید؟ای؟ من رشتتون تخصصستون کلا چیه؟
در مورد داستانم چه جوریاس؟!درست نفهمیدم یعنی بچه مال پسره نبود؟
ااا؟اااا؟ واقعا که! همتون همینجورید
اولش که خوندم لذت بردم و خوشم اومد و فکر کردم داره از حقوق زنان میگه داره دفاع میکنه از خانوما که مردا فقط به فکر لذت و خوشگذرونیه خودشونن و زنا مثل بارکشا باید سختی بکشن و تقاص خوشگذرونیه مردا رو بدن تا وقتی اینطوری فکر میکردم میگفتم به به عجب داستانی درد روز رو گفته
اما اخرش !!اومدی شما با یکی دو خط حق رو دادی به مرد؟!!!یعنی چه!من قبول ندارم!اصلانم اینطوری نیست!همیشه هم وقتی اتفاقی میفته زنا مظلوم و بی دفاع و بی گناهن و مردا غول های سیاه بدجنس هوسران ظالم!اینجوری خوبه!
خوب بود ..فک کنم ان امضای دکتر پیرزاده جعلی بودش پسره می خواسته از دست نازنین خلاص شه که رفته پیش دکتر ...منتظر بقه اشم
راستی از خودته دیگه نه؟صد در صد چه چیزا م یگم من امروز
********************************************************************
k1: این داستان رو خودم ننوشتم بلکه جدیدترین اثر گارسیا مارکزه!
داستان قشنگي بود و خيلي راحت ميشد با شخصيتهاش ارتباط برقرار كرد. يه جورايي آدم فكر ميكرد شازده، همون نويسندهي داستانه. (اين نشون ميده كه راوي خوبي بودي و موقعيتهاي داستان رو تونستي به خوبي براي خواننده به تصوير بكشي) اما داستان يه مشكل بزرگ داشت. اونم پايان بنديش بود. چطور اين شازده تا آخر داستان و ديدن اسم اون پزشك نميدونست دليل طلاق گرفتن همسرش چي بوده و يادش رفته بود كه خودش نميتونه بچهدار بشه؟ چطور موضوع به اين مهمي رو فراموش كرده بود و بيتا خيلي راحت تونسته بود موضوع باردار بودنش رو به اون نسبت بده و ازش بخواد كه هزينهي سقط بچه و مابقي جريانات رو گردن شازده بندازه؟ خوندن داستان تو منو ياد فيلم "رنگ شب" با بازي "فريبرز عرب نيا" و "لعيا زنگه" و البته فيلم " Malice" با بازي "نيكل كيدمن" انداخت. موضوع هر دو عقيم بودن شخصيت مرد داستان و باردار بودن همسرشون بود. اگر چه در هر دوي اونا يه حادثه باعث شد كه طرف آخر داستان متوجه بشه كه نميتونه بچهدار شدن بشه. كاش براي پايان قصه يه اتفاق ديگه غير از اون اسم پزشك و آخرين امضا باعث ميشد كه شازده متوجه بشه كه نميتونه بچهدار بشه. اين داستان ميتونست اسامي مختلفي داشته باشه. مثل: 1- مرد عمل،2- تحول دههي شصت، 3- پُلي براي عبور (اينجا منظور شازده است كه پُل عبور بيتا بود براي رسيدن به آرزوهاش)، 4- تولدي تلخ، 5- ستارهي دنبالك دار (خانوادهي قجري شازده مثل ستارهي دنباله داري ميمونن كه حالا به شازده رسيده و اون ديگه دنبالهاي نداره بلكه يه لكه به دنبالهاش آويزونه و دنبالك دار شده) و كلي اسامي زيباي ديگه كه اميدوارم به ذهن خلاق خود نويسنده هم بيان
**************************************************************************
k1: شاید درست نباشه نویسنده و خالق اثر در رابطه با اون نوشته و داستان حرفی بزنه ولی خب من که نویسنده نیستم:
اون پسر اصلاً یادش نرفته که نمیتونه بچه دار بشه. از همون اول میدونست که بچه بیتا مال اون نیست.
من شرمنده ولی تا قبل از اینکه کامنتارو بخونم فکر می کردم خاطره ی امروزتونه!چون امروز برای من بسیار داغ ،مزخرف و پرا از جنگ اعصاب بود...ولی چه خاطره و چه داستان ،خیلی خوب روایت کردین و رکورد تند خوانی رو شکوندم
PERFECT!!!
راستش داشتم خیلی سطحی و تند میخوندمش و به این فکر میکردم که : از کیوان بعیده !اینکه فیلم فارسیه ! شایدم دوباره مطب دکتر بوده و در اتاق انتظار مجبور شده ازین داستانهایی که چپ و راست توی مجله و نشریات به اصطلاح زرد چاپ میشه بخونه و جو گیر شده ..اما آخرش غافلگیرم کرد دیدم زود نباید قضاوت کرد.زیبا ساده و متاسفانه واقعی بود. میدونی راستش تعجب کردم چون تقریبا اولین باری بود که بر علیه جنس مونث و بر له مردا نوشتی و حس مظلوم بودن و یا بر حق بودن یه مرد رو القا کردی (تا جایی که من یادم میاد) نمیدونم باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه چون واقعا نمیدونم این خوبه یا بده؟ که دختران به اصطلاح نسل سومی ایرانی خیلی خیلی با ماها تفاوت دارندخیلی هاشون بدنبال عشق نیستند رومانتیک نیستندتنوع طلب شدند بعضی هاشون راحت جسمشون رو در اختیار غریزه میذارند نه در اختیار عشقشون...و اما پیشنهاد من برای اسم داستانت خطاب به اون جنینی هست که بی اختیار نطفه ش بسته شد و بی اختیار کشته میشه: "قربانی غریزه " یا " چند لحظه لذت و ...."
میدونم میگی بدرد همون نشریات زرد میخوره!!
************************************************************************
k1: خوب میدونم که آخر داستان این به خواننده القاء میشه که کفه ترازو به نفع مرد سنگینه ولی من قضاوت نکردم. نه مرد و نه بیتا رو ..... فکر کنم اگه داستان رو دقیقتر بخونی میبینی که مرد داستان هم همیچین بی گناه نبوده.
خیلی تخماتیک، در حد داستانهای مجلات زرد.
:))) aali booood akharesh khoda booood..
سلام.بعد از مدتهاهمراهي با اين وبلاگ و خواندن تمام پست هات اين اولين كامنتي است كه مي گذارم.
موضوع و پردازش داستانت جالب است و پايان شوكه كننده اش من رو ياد داستانهاي "بلقيس سليماني" در كتاب "بازي عروس و داماد" مي اندازد كه از اون داستانها هم خيلي لذت بردم.
چون از توصيه هاي خوبت در مورد فيلم، تئاتر و كتاب خيلي استفاده كردم، خواستم بدونم تئاتر "سگ سكوت" رو ديدي؟ حداقل به يك بار ديدن مي ارزد، بخصوص براي حمايت از تئاتر با اسپانسر خصوصي.
شاد و موفق باشي.
*****************************************************************************
k1: متاسفانه این تئاتر رو ندیدم.
ببینم این همه اش علمی-تخیلی بود ؟=)) شروع کردم به خواندن، فکر کردم قضیه راسته، دیگر به وسطهایش که رسیدم چشمهایم گردتر و گردتر شده بود. بعد کامنتها را که دیدم به خودم گفتم: عجب خری هستی تو (خودم را میگویم ها)!
توی داستان بوی الهام زیاد میاید:)) برای من خیلی جاهاش آشنا بود.
در هر صورت خوب نوشتی.
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند
...
...
پابلو نرودا
kheili khooooooooob bod, mamnon.
پس نظر من کو؟!!!
میدونم ولی مشکلی که بر اثر تصادف برای این شخص به وجود اومده چیزی نیست که به این راجتی یادش بره ... بعد یهو یادش بیاد .
اسم:
برای کودکم
...
حرفهای نگفته
...
بی تو، بی من، هیچکس
...
غرور آبی
...
غرور آرام
...
آنجا که یک مرد سکوت می کند
...
...
خودم حس می کنم نزدیک شدم به اسمش اما شاید اینا نباشه..انگار اینا نیست...نمی دونم....می دونی ؟!...به نظر من اسم شعرا و داستانها مثل اسم گذاشتن رو بچه ها می مونه...باید بهش بیاد...باید اولین لحظه های باز شدن چشماش و ببینی تا بتونی اسمش و از تو چشمای خودش بخونی........به آهنگ الی گوش کن...داستانت و یه بار دیگه خودت بخون،مخصوصا آخرش و...بعد از پیاده شدن بیتا...اسمش پیدا میشه
من الان دلم میخواد نویسنده این داستان رو بخورم. وای که چه خوب به شخصیت ها پرداختی. کیوان لپ کشانی
**********************************************************
k1: بـــــــلـــــــــــه؟!!!!!!!!!!!
مرسي از توضيحت. پس دليل نرفتن شازده با بيتا همين بوده كه خودش ميدونسته بچه مال اون نيست؟ ولي به قول يكي از بچهها اونقدر پاراگرافهاي اول داستان كشدار بود كه هيچ جاي قصه نميتونستي به اين موضوع برسي كه شازده ميدونه قضيه چيه و چرا نميخواد با بيتا بره؟ كاش يه جورايي تو صحبتاشون بهش اشاره كرده بود كه مثلاً بيتا متوجه بشه كه شازده مجبور نيست با اون بياد بيمارستان. يه جورايي بيتا حق به جانب بود و اصلاً خواننده متوجه نميشد شازده چرا نميخواد باهاش بره. البته در اينكه قلم خيلي قويي داري شك نكن، اما واسه رسوندن مقصودي كه داري بايد لابلاي داستان اطلاعاتي رو كه ميخواي خواننده متوجه بشه، به خوردش بدي نه آخر داستان كه كلاً آدم متوجه نشه بالاخره شازده خودش ميدونسته بچهدار نميشه يا نه؟ يعني آخر داستان يه جوريه كه خواننده از خودش ميپرسه چرا شازده دچار آلزايمر شده و نميدونسته بچهدار نميشه؟ تجربهي خوبي بود براي نوشتن داستانهاي كوتاه. به نظرم فعلاً در قالب همين وبلاگ نويسي با خواننده ارتباط بگير و رگ خواب خوانندههاتو پيدا كن، بعد سر فرصت نوشتههاي نابت رو كه اينجا پابليش نكردي بفرست زير چاپ. بذار اونايي كه قلم تو رو ميشناسن برن دنبال نوشتههاي جديدي كه تو وبلاگ نخوندن. در ضمن مرسي از اينكه نوشتهي جديد "گابريل گارسيا ماركز" رو هم پابليش كردي :) {اين ديگه آخر دقت يه خواننده است!}
**************************************************************************
k1: در میانه داستان نوشتم که: " بچه نداشتيم و اختلافاتمون هم زياد شده بود بخاطر همين نازنين هم رفته بود دنبال زندگی خودش" و خب اون بچه نداشتیم ارتباط به همین عقیم بودن شازده داشته. نمیخواستم وسط داستان بیشتر از این برای خواننده روشن بشه و خب لازم هم نیست که همه چیز از همون اول مشخص باشه.
این داستانت می تونه آخرین داستان کتاب "مونالیزای منتشر" باشه!
قشنگ بود ولی آخرش بدبود باید یه جور دیگه تموم میشد....مخصوصا به خاطراون حرف بیتا درمورد میوه و ریشه و....باورپذیریش لوس شد!
شاید بهتر بود از نگاه خود مرد توجیه میکردی داستانو
جالب اینکه من شخصیتی شبیه به اینو میشناسم!
داستان روون و قشنگی بود خیلی خوب دیالوگها رو درآورده بودی ولی آخرش رو خیلی دوست نداشتم .
کیوان جان با اجازه ات میخوام برگردم به موضوعی که در پست قبل مطرح شد و ظاهرا همه دوستان فراموشش کردن . بچه ها من هنوز هم سر حرفم در مورد اینکه باهم بریم و "درباره الی " رو ببینیم هستم . یه فیلم خوب میبینیم با هم آشنا میشیم و شاید این آشنایی منجر به دوستیهای جدید بشه و شاید هم یه قهوه و کیک خوشمزه خوردیم و تونستیم یه عالمه قرار جدید برای کارای جدید باهم بذاریم . خلاصه من خیلی هوس این قرار وبلاگی رو کردم هر کسی که مایله ای میل من رو از کیوان بگیره تا هرچه زودتر تا این فیلم هنوز روی اکرانه بریم باهم . منتظرماااااااااااااااا
چی بگم از دست تو بگم بخوری به زمین اسفالت دم در خونتون که دلم نمیاد
اخه صبحی با حالتی از کلیه غرایض مردانه بلند شدم که بیام نت و از شر غرایض راحت شم که یک دفعه به فکر سایتت افتادم اقا چشمت روز بد نبینه هی به به چه چه کردیم که این بچه ترشی نخوره یک چیزی میشه چقدر خوب می نویسه بیتا کی بوده نازنین کجاست سبیله کیه که یک دفعه به خودم اومدم دیدم به به دزدی غرایض کرده این اقا کیوان این سایت اقا کیوان رو یک مدت ادم بخونه دیگه احتیاج به وازکتومی نداره دست مریزاد واقعا خوب ما رو ......کردی
***********************************************
k1: من متوجه منظورت نشدم. دزدی غرايض يعنی چی؟!
داستانت رو دوست دارم. به خاطر اينكه كلماتش خيلي واقعي بود. خيلي خيلي واقعي.
به نظر من همين اسمي كه الان روش هست خيلي خوبه . داستان رو كه خوندم به نظرم اسمش خيلي باهاش هم خوني داره. "اين داستان هنوز اسم نداره". اين رابطه اسم نداره ، اين بچه اسم نداره و...شايد اگر "هنوز" حذف بشه رسا تر هم بشه .
خیلی دلم می خواست راجع به این داستان زودتر یه کامنت مفصل بذارم ولی به دلیل کمبود وقت مجبورم خلاصه بگم نمی تونم راحع به نحوه نگارش و سبک و نکات فنی داستان کوتاهی که این جاست نظر درستی بدم چون بلد نیستم!ولی نکته جالب واسه من با توجه به درسی که خوندم شخصیت بیتا ست نمیدونم این اتفاقی بود یا آگاهانه ولی این آدم خیلی از علایم اختلال شخصیت نمایشی یا هیستریونیک را داره البته یه زمینه هایی از یه نوع دیگه اختلال رو هم داره که واسه تشخیص اون باید باهاش مصاحبه کرد!من از داستانهایی که تا آخر خواننده رو وادار به قبول واقعیتی می کنه که می خواد و آخر هم نتیجه ایی متفاوت به دستت می ده خوشم می آد و اینجا بر خلاف تصور مرد بده داستان آخرش سیاه نمی مونه و این یه نکته مثبت واسه کلیت داستان به حساب میآد .البته شخصیت بیتا به قدری برام ملموس بود که زیاد به راوی توجه نکردم و ولی الان می بینم شاید بهتر بود خواننده بیشتر با راوی آشنا بشه به هر حال داستان حول این دو نفر میچرخه و نیاز به توصیف بیشتر احساس میشه. به نظرم این داستان یه جورایی شبیه یه نمایشه که توش هر آدمی سعی میکنه نقشش رو به طرف مقابل بقبولونه حتی اون راننده در نقش لات جوانمرد! و این بی شباهت به یه بازی نیست و من فکر میکنم اسم این داستان می تونه بازی یا چیزی تو این مایه ها باشه .خوب وقتم تمام شد!
************************************************
k1: خانوم دكتر اگه ميشد در رابطه با شخصيت راوی هم توضيح ميدادين خيلی خوب بود. چون من خودم شخصيت راوی رو دوست داشتم.
سلام
از ديروز چند بار داستان رو خوندم. نميدونم چرا اون سه خط آخر يه جوري انگار همه چيز رو با هم خراب ميكنه. من خودم نويسنده نيستم و به فن داستان نويسي آگاهي ندارم اما اگر اين غافلگيري كردن يه نوع ژانر به حساب مياد بايد بگم اين كار خيلي خوب انجام شده، فقط اگر ميشد به جاي اون سه خط در حجم بيشتري اين اطلاعات به خواننده داده بشه خيلي بهتر بود.
يه مساله ديگه هم هست كه برام سواله، اونم اينه كه چرا اين مرد اينقدر منفعل و بي تفاوته. اگر اينطور با آگاهي از خيانت قطعي همسرش ميتونه كنارش بشينه يا آدم خيلي بزرگيه يا ...
البته اون قسمتي كه با خودش ميگه "سگ مصب، چیزی هم نیست که بشه با هر کسی درمیون بذاری" نشون از اين داره كه خيلي هم تعطيل نيست.
...
اين عسل خانوم هم اشاره مجددي به همون بحث قرار هاي وبلاگي داره ... بيا و مردونگي كن يه قرار بذار همه خواننده هاي وبلاگت دور هم جمع شيم :) منم حاضرم اي ميلم رو بدم ، روز پنجشنبه يه برنامه بذاريم همه بريم الي ببينيم :)
***********************************************
k1: 1- درست نيست كه بدون دادن اطلاعات يهويی آخر داستان همه رو سورپرايز كنيم بنابراين شايد كم ولی من وسط داستان گفتم كه اون و نازنين بچه نداشتند.
2- بيتا زن راوی نيست فقط يه رابطه با هم دارند.
3- من قرار وبلاگی نميذارم ترجيح ميدم قرار خصوصی بذارم نه دسته جمعی!!! بنابراين روی من برای قرار گذاشتن و سينما اومدن حساب نكنيد ولی اگه خودتون دوست داريد بريد من هر كمكی كه از دستم بربياد برای همه شما خوانندههای خوب اينجا انجام ميدم.
والله اینجا همه حرفهای هستن یا توی خوندن یا توی نوشتن، یا هر دو. خب من جزء هیچکدوم نیستم که بتونم درباره داستان نظر تخصصی بدم ولی ار اونجایی که یه سری از کامنتها و برداشتها برام جالب بود و نویسنده اثر هم قصد نداره حرفی بزنه، به خودم جرات دادم تا حرفی بزنم البته فقط بر اساس شناخت و تجربه شخصی.
به نظرم این ثصور که شخص آلزایمر داشته شاید به این خاطر ایجاد شده که شناخت درستی از روحیات یه آدم کم حرف نداریم. نمیخوام بگم که چون کم حرف بوده، این مسئله رو نگفته. کم حرفی نتیجه یه سری خصوصیات و روحیات هستش که همین ویژگیها همیشه دلیلی رو واسه نگفتنها و کم حرفیها دست و پا میکنه.
و البته شاید همون دلایلی که باعث شده که تا حالا این مسئله رو به بیتا نگه –با اینکه به نظرم قصد ازدواج جدی بوده- دلیلی بوده تا الان هم سکوت کنه.
-اینکه خالق اثر حرف زدن درباره اثرش رو درست نمیدونه و همینطور سم و البکم شدنش رو دوست ندارم. درست و غلطش رو نمیدونم ولی من دوست دارم بعد هر داستان در کنار نظرات دیگران دیدگاههای خود نویسنده رو هم بدونم.
-دقیقاً متوجه نشدم کجا از خوانندهها خواستی اسم واسه داستان پیشنهاد بدن؟!
-ببخشید طولانی شد.
کیوان فکر کنم من نتونستم درست منظورم رو برسونم من انتقاد نکردم بلکه خوشم آمد که اینبار دیگه از زنها بر علیه مردا طرفداری نکردی چون همونطور که گفتم و معتعقدم امروزه زنها و بهتر بگم دخترهاخیلی عوض شدند و بنظرم اینبار منطقی تر و منصفانه تر نوشته بودی.....در ضمن نظرتو راجع به اسم پیشنهادی من نگفتی؟
***********************************************
k1: هنوز هيچ اسمی به دلم نشسته.
جالب بود . اگه ملا نقطه ای نباشم مثل اینکه تیر ماه شده بو د مرداد یا شاید خودتون دانسته مرداد نوشتید . بهر حال خوب بود .
كيوان جان من متوجه نشدم... اگر بيتا زن راوي نيست و صرفا يه رابطه دارن چطور با اين توقع بالا و طلبكارانه در مورد جور نشدن مهاجرتشون و اون 120 هزار دلار و اينها حرف ميزنه؟ اگر اينطوره كه حقي نداره اينقدر شديد بپره به طرف كه نتونسته ويزاي اقامت جور كنه و ...
البته ميشه از دل داستان به اين نتيجه رسيد كه اين بچه بايد سقط بشه (در جايي كه بيتا بايد تنها بره دكتر و اعتراض ميكنه كه : "اين بلايي كه تو سرم اوردي و حالا داري شونه خالي ميكني" ) و دليل نامشروع بودن بچه هم اينه ازش به عنوان "بلا" نام برده ميشه.
اينكه خانوم دكتر "مهر" از شخصيت بيتا به عنوان هيستريونيك نام برده اند خيلي برام جالب بود، متاسفانه من توجه نكرده بودم ،نظر خانوم دكتر كاملا درسته و اكثر نشانه هاي اختلال شخصيت توجه طلبي در بيتا ديده ميشه. اما فكر ميكنم شخصيت راوي خيلي پررنگ به تصوير كشيده نشده تا بشه تحليلش كرد. بيشتر از حقيقت در مورد راوي ، اون چيزهايي كه بيتا ميگه و ادعاهاي راست يا دروغي كه داره در داستان ما به چشم ميخوره.
و متاسفانه چون من ديد كاملي از شخصيتهايي كه در ذهن نويسنده داستان پرداخته شده ندارم و همين ديد ناقصم هم كارشناسانه نيست اكثرا مجبورم بر اساس حدس و گمان و اون چيزي كه خودم متصورم نظراتم رو بنا كنم و بگم.
...
در مورد قرارهاي وبلاگي هم حق با شماست ، ما خودمون اگر ميخوايم بايد يه قرار بذاريم ، البته متاسفانه چون فيسبوك و توييتر و اينها در دسترس نيست ، اين كامنت داني شماست كه مورد تاخت و تاز ما قرار گرفته.. شرمنده ديگه :)
...
راستي ، در مورد ادامه اين داستان يا داستان هايي مرتبط به اين داستان فكري كرده اي؟
***********************************************
k1: اين داستان ادامه نداره. تموم شد.
mareke bud,fogholaade!
mikhkub shodam!
ولی این بیتا خیلی شخصیت جالبی بود......مثه همه دخترای سلیطه ;)
داستانت یه نمه بالیوودی میزد ولی قشنگ بود, یاد صادق هدایت افتادم.
به نظرم ( حقیقت ) اسم مناسبی باشه چون چیزیه که تو این داستان هی ازش سیلی میخوری!
rastesh akharesh ye kam irad dareh choon ta oon jayee ke man midunam hich tasadifi maghar shekasteghi laghan ke shadid bashe nemituneh mojeb nazayee beshe .dar oon surat aslan nemisheh ke rabeteh jensi dahshi yani impotent mishan
داستانت رو دوبار خوندم دفعهی اول دیروز بود که با عجله ازش رد شدم و وقت کامنتگذاشتن نداشتم و دفعهی دوم هم امروز که با دقت بیشتری خوندمش. به نظر من این شازدهی شما از همون اول با علم به اینکه عقیم هستش بیتا رو تا مطب دکترهمراهی میکنه. اما هرچی فکر میکنم در مورد دلیلش به نتیجه نمیرسم. خودت به عنوان نویسنده ی داستان، وقت نوشتن دلیل این کار رو برای خودت تعریف کردی یا اصلا بهش فکرکردی؟
مطلب بعدی اینکه برای انتخاب سن و سال بیتا (متولد 65 ، 23 سالگی) دسته بندی خاصی مدنظرت بوده یعنی تصمیم داشتی روی سال تولد پرسوناژت به عنوان یه عامل تاثیرگذار بر شخصیت و رفتار حال حاضرش مانور بدی یا اینکه سلیقهای این سن رو انتخاب کردی؟
من یه باره دیگه خوندمش و تعجب می کنم که چقدر برای بعضی از خواننده هات ابهام پیش آمده و اینقدر سوال دارند این داستان خیلی ساده و واضحه. فقط به این فکر می کنم که در دنیای واقعی در چنین شرایطی یه مرد می تونه سکوت کنه ؟!واگه سکوت کنه تنها دلیلش کتمان کردن عقیم بودنشه؟....کیوان یه سوال دارم نه راجع به داستانت بلکه بخاطر توضیحی که در داستانت دادی از خودت دارم در واقع میخوام نظرت رو بپرسم :آیا مردها یا پسرها امروزه از دخترهایی مثل بیتای داستانت(بد دهن لات پر شور و آماده ی...)خوششون میاد و چشمشون دنبالشونه؟ شاید فقط برای تفریح؟ یا سلیقه ی آقایون یا پسرها یا ارزشها عوض شده!..خودت چی؟ اگه دوست نداری جواب نده.ممنون
************************************************************************
k1: رویا جان سوال تو خیلی کلی. به همون نسبت که دخترهای نسل جدید عوض شده به همون نسبت هم پسرها فرق کردند بنابراین نمیشه به این سوال جواب درستی داد ولی خب من به شخصه هیچ وقت از دختری با مشخصات بیتا خوشم نمیاد.
به نظرم اسمشو بذار "بربادرفته"
این داستان هم بانمکه:
زن: مرد!
مرد: بله زن؟
زن: میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم ، من یه ماه که حاملم !
مرد: خودت از پنجره میپری بیرون یا من بندازمت؟
زن: چرا اونوقت؟
مرد: واسه اینکه منم میخوام یه حقیقتی رو بگم!
زن: چه حقیقتی؟
مرد: من 4 سال پیش رفتم دکتر کلا سیستمم رو تعطیل کردم.
(در اینجا زن میرود و خود را بسیار مسالمت آمیز از پنجره به بیرون پرت میکند)
ما زنان وقتی عاشق می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان می سپاریم آنگونه ،همه زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند...
اماشما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیارزن محبوبتان می گذاردید و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید...حرفی نیست ، شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم...
اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید،ما به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم
...
...
جان شیفته
رومن رولان
...
...
این و همینجوری نوشتم...احساس کردم حرف دل خیلی از ما زنهاست، وقتی که صادقانه و عاشقانه مردی و دوست دارند و آرام و بیصدا، بدون آنکه بفهمد، دلتنگش می شوند...هر لحظه، هر ثانیه
ببینم...بابای بچه امیر که نیست؟!!
ببین کیوان اسم سقط رو نزار که اصلا خوشم نمیادا...گفته باشم.. با این اسم حروم میکنی داستانو.:)در ضمن دلمون خیلی برات تنگ شده بود:)
خسته نباشي.
پایان داستان های این چنینی مثل این می مونه که مست باشی و یهو یکی یه سطل آب یخ بپاشه روی سرت. اون لحظه ی اول گیج تر از زمانی هستی که مست بودی.
"حق" چطوره؟
آقا تو مثکه تخصصت پشت یک سوم بوده ها یه عمر بیخود کنده تیز میزدی !
***********************************************
k1: بهبه استاد وليزاده. باعث افتخاره. دكتر شما كجا اينجا كجا؟ راه گم كردين؟
فک کنم یه کم منطق داستانت می لنگه . راستش بچه چیزی نیست که یهو به وجود بیاد و خب آدم هزار تا کار قبل ش می کنه که کار به اینجا نرسه . معمولا اگر یکی نخواد اون کار ها رو بکنه باید یه دلیلی داشته باشه ،چون در مورد رابطه شون هیچ توضیحی نمیاد یه کم درکش برام سخت شد یعنی من اصلا نفهمیدم رابطه راوی و بیتا از چه نوع و تا چه حد بوده ؟ فک کنم جنس رابطه رو باید برسونی . بعد اینکه آدمی که چند نفر هم زمان داره حواسش خیلی خیلی جمع میشه که یه وقت سوتی نده . یه خط تلفن میکنه دو تا ، دوتا رو میکنه سه تا و.... می خوام بگم که سوتی بیتا یه کم زیادی گل درشت ه ، اگر همین برام تعریف می کردی تازه میومدم چند تا مورد مشابه رو از دوست و آشنا هم برات تعریف می کردم اما واسه داستان یه کم باید ذهن خواننده آماده شه ، که واسه من آماده نشد . یعنی به نظرم کدهای خوب و به جایی ندادین . اینکه چهار سال با یکی ازدواج کردی و بچه دار نشدی کد مناسبی نیست ، هزار تا دلیل می تونه آدم بیاره واسه بچه دار نشدن ، پس ذهن من اصلا سمت این قضیه نمیره . جریان اس.ام.اس هم می تونست یکی از بهترین جاها باشه و من خواننده بفهمم که پای یکی دیگه هم بوده راوی می تونست اینجا هم مثلا یاد چندتا مورد قبلش هم بیفته که شک کرده بوده یا فهمیده بوده که بیتا با یکی دیگه هم هست یا اصلا تو ذهنش شروع کنه به بیتا چیز میز گفتن. به دنبال این قضیه پایانش هم هست که به نظرم مشکل داره یعنی زود بهش رسیدی . یعد اینکه چرا بیتا سراغ طرفی که صاحب بچه ست نرفته ، مشکل ش پول بوده ؟ من از شخصیت راوی هیچی نمی دونم پس سکوتش رو هم قبول نمی کنم این هم باید توضیح بدی .
یه چندتا چیز دیگه هم بود که چون زیاد شد دیگه نمی گم ولی خب فک کنم واسه ادامه یه کم باید از کیوان " از پشت یک سوم" فاصله بگیری .
داستان قشنگی بود
خسته نباشید
اما به نظر من هم (مثل بعضی از دوستان ) میشد کمی کوتاهتر باشه
چیزی که کم داشت ایجاز بود
شاید یکجور خلاصه گویی هدفدار...
که جذابیت داستانو بیشتر میکنه
فکر میکنم "سقوط" اسم خوبی باشه حتی شاید بهتر از "سقط" که کمی هم ایهام داشته باشه و به هردو شخصیت داستان برگرده
موفق باشید
با عرض معذرت يه كامنت بي ربط كمي هم باربط
درجواب خانم ...خودم...
هركي در زمينه عشق حرف ميزنه شما زنها حرف نزنيد كه ديگه حالم بهم ميخوره.....اون زنايي كه خوشگلن كه اصلا ًعاشق نميشن....منتظر ميشينن يه بچه پولدار پيدا بشه....اينقدر اين خواستگار اون خواستگار براشون مياد و اينقدر شرط مهريه و خرج و مخارج ميزارن كه حتي من شك دارم اصلا ميفهمن عشق يعني چي
غير خوشگاها هم اگه نگن ما عاشق هستيم چي بگن؟خوب مجبورن پسره رو خر كنن ديگه
پس جواب دوتا سوالی که پرسیدم چی شد؟!
***********************************************
k1: ساسا جان توی كامنتها توضيح دادم كه ترجيح ميدم پس از نوشتن يه داستان فقط نقد شما رو بخونم و خودم توضيحی در رابطه با داستان و شخصيتها ندم.
متن روان ، شخصيت پردازي خوب ، توصيف محيط و همه و همه باعث ميشه كه بگم : براوو ، عالي بود كيوان جان . من "ناخوانده" رو پيشنهاد ميدم .فكر مي كنم از هر دو بعد داستان كه به اون نگاه ميكنم ، مناسب به نظر مياد ...
الان دیدم که با گذاشتن لینک جدیدی پیرامون "دربارهی الی" مجددا جماعت را به تماشای فیلم دعوت کردی. من امروز به همراه دوستانی که برای بار اوله فیلم را میبینند، قراره واسه بار سوم برم ببینمش! این نوشته هم از زاویهی جدیدی به فیلم نگاه کرده:
"درباره الی" به نظر من اساسا درباره الی نیست. الی در واقع بهانهای است برای نقب زدن به مجموعه دنیای آدمهای صمیمی. الی بهانهای است برای اینکه آدمها بفهمند در بحران تا کجا ممکن است پیش بروند. چه مرزها و چه خطوطی را پشت سر بگذارند. الی بهانه ای است برای تعریف دوباره. برای به خودآگاه آمدن همهء ناخودآگاهها. برای هم زدن دیگی که رسوبات تهش فرصت به سطح آمدن نداشتهاند هیچوقت. برای بیرون زدن دلخوریها. برای اینکه نشانت دهد که امیر که یک جورایی نماد عقلگرایی و محافظهکاری و جاافتادگی است به جایی ممکن است برسد که دست روی سپیده بلند کند. برای اینکه پیمان با صدای بلند با شهره جر و بحث کند جلوی همه و بگوید که همیشه همین گُ.ه.ی که هست میماند...
متن کامل:
http://minoanking.com/archive/2009/07/post-13.html
اسم داستان رو بذار"این داستان هنوز اسم نداره"!
ممنون بابت لینک گفتگو و خبر خوب افتتاح دوباره فروشگاه بتهوون که یه دنیا ازش خاطره دارم
از خوندن اولی کلی لذت بردم و از شنیدن دومی کلی خوشحال شدم...مرسی کیوان
راستی یه اسم دیگه هم به ذهنم اومد که یه کم دزدی از اسم یه فیلمه ولی احساس کردم به داستانت می خوره
" این مرد حرف نمی زند "
چقدر این مازیار بی ادبه. نه فقط جنابعالی و اون مهرورز خان تون معنی عشقو می فهمه !!!
جالب بود . خسته نباشی. بازم داستان کوتاه بنویس. البته فقط اون داستانتو که آخرش گربه ها رو میکشتند دوست نداشتم(اسمش یادم نیست ببخشید)
***********************************************
k1: پانزدهم مهر
گمونم بد نمیشد قبل از آخر داستان یه جایی مثل همونجایی که موتور سوار چراغ قرمز رو رد میکنه و راننده مجبور میشه ترمز کنه، راوی به یاد تصادفش بیافته مثلاً از صدای ترمر کردن و اشاره به اینکه خاطره اون تصادف و اثراتش همیشه باهاش بوده و دست از سرش برنمیداره.
این به ذهنم رسید ولی نمیدونم اجازه این شکلی نظر دادن رو داشتم یا نه؟ به هر حال اگه پست جدید بذاری مطمئناً منم دست از سر این داستان برمیدارم.
جدی ...ایول .....گارسیا مارکز پس ....لابد تو فضا سازی ایرانیش کردی با اسماش نه ؟
هی کیوان
اسمش رو بذار
«شازده ولی نه احتجاب»
...
سلام آقا مازیار...
مرسی از توجهتون به کامنتم...
اما من فقط یک قسمت از گفته ی یکی از شخصیت های یک داستان رو که از نوع گفته اش خوشم اومده بود رو حسی گذاشتم اونجا وگرنه من اعتقاد دارم که همه جور آدمی در هر دو جنس زن و مرد وجود داره و هیچوقت نمیشه بطور قطعی حرفی زد که مثلا زنا همشون فلانن یا مردا بهمان و همیشه از این نوع جمع بستن بدم میاد و همیشه هم با کسانی که اینجوری حرف میزنن بحثم میشه...........
البته اینجور که شما دسته بندی کردی، شاید دختر خوشگل ِ پولدار خوب ندیدین !!
شایدم از این قضیه هی بدشانسی آوردین
نمی دونم
...
...
به هر حال بازم ممنون از اینکه نظرتون و گفتین
شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
...
...
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند....
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است ...
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
...
...
اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
...
...
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر
...
...
منم حدود سن بیتا رو دارم اما واقعا میبینم که پسرای الان واسه ی دختری مثل بیتا له له میزنند ایده ال پسرا شده بیتا البته دخترایی مثل بیتا بی چشم و رو تر از اونی هستند که لیاقت خوشبختیو داشنه باشند من به خاطر اینکه مثل بیتا نبودمو نمی تونم خودمو اویزون کسی کنم بهترین موقعیتهای زندگیمو از دست دادم کسایی بودند که راحت پیشنهادشونو رد کردم کسانی که از من بالاتر بودند مثلا ابی که من هر روز افسوس میخورم به خاطر از دست دادنش خوش هیکل پولدار تحصیلکرده با معرفت مهربون لعنت به هر چی دختر مثل بیتاست
محشر بود....
هیچ کدوم از اسمای پیشنهادی خوب نبودن....معجزه هزاره سوم که یه شخصیت دیگه س اصلا شخصیتای این داستان به پای ایشان نمی رسند....
همین اسمی که هست خوبه..از اونجایی که یه هفته س آپ نکردی میتونستی هر روز یه "هنوز" بهش اضافه کنی!
جــــــمــعـــــه وقت رفتنه .....
پیرنگش به استثنای خط آخر تکراری وپایان بندی اش بی منطق بودولی به هرحال تااطلاع ثانوی ترشی نخوری بهتره.
سلام من یه سوال پرسیده بودم انگار نیومده. ممنون میشم جواب بدید. پرسیده بودم که شما کافه پیانو رو پس دادید؟ من از خارج دادم یکی بیاره ایران و ببره پس بده. خواستم ببینم قضیه چجوریه و بنده خدا سرگردون نشه. ممنون
*******************************************************************
k1: شیما جان خیلی ها کتاب رو به آدرس ناشر (نشر چشمه) پس فرستادند و یه سری ها هم خودسون کتاب رو بردن و دادن به ناشر.
esme dastanetun ro bezarid:
پول نامرد خوردن نداره
وای چه داستان زیبایی .با وجودی که زن هستم وبیشتر هم متاسفانه انواع واقسام خیانتها ولاس زدنهای خشک وتر مردا ها رو دیدم .خیلی از این مووضع متاسف شدم که متاسفانه یه همیچن زنهایی هم وجود دارن ...هر چند که از اواسط داستان متوجه آخرش شده بودم ولی خیلی جالب وزیبا نوشتی ...موفق باشی
کیوان جان سلام،
داستان جالبی بود، اسمشو بذار "نامرد".
در هر حال يارو پست تر بوده كه قبل از ازدواجش نگفته بچه دار نميشه.. هاها حقش بود.. يكم سوژه اش تكراري بود ولي خوب نوشتي فضا سازيتم خوبه و هم آدم و جذب مي كرد.. سوژه هاتو ناب تر كن. (دو نقطه كارشناس) :D
اسم پيشنهادی من:
نمیخواهم زنده بماند.
پسره یه جورایی خواستنی بود . منو یاد رابرت رد فورد می انداخت اخرفیلم پیشنهاد وقیحانه که با دروغ دختر را راضی می کنه که برگرده پیش مرد جوان ئه.این مردهایی که در یه حدی وجدان دارند ولی عملگرا و لذت طلب هم هستن جالبن .
یعنی تهش اینه که خیلی بیتا رو می خواسته . اینکه کلی اطلاعات یهو داده میشه _ مثل یه منو وگ رو به دوربین_ یه جاش می لنگه
من بودم این جور می نوشتم :اگه اسم دکتر اولیه کاظمی باشه یه جایی تو متن می گفتم ادرس اش را از دکتر پیرزاد گرفته ام
ته متن : خوب کردم به بیتا نگفتم پیر زاد همون دکتری بود ....
اسمه رو عوض کنین ته داستانو لو میده.
"دفع" به نظرم اسم جالبیه "سقط" هم که پیشنهاد شدخوبه
داستانی کلیشه ای بود به نظرم
خصوصا به نظرم کودکانه ترین راه ممکن را برای اینکه خواننده متوجه عقیم بودن راوی بشود را انتخاب کردید...
مطب دکتر و اینها..
تازه فکر هم می کرد که یادش بیاد...!
اگه اخرش یه جورای دیگه این قضیه به خواننده حالی می شد از نظر من داستان بهتری از اب در میومد
با تشکر
خيلي قلم قوي اي داريد..تبريك مي گم...
محشر بود
كاش ميشد اين داستان هاي كوتاهي رو كه مينويسي كتاب كني.
جدا نويسنده خوبي ميشدي...حيف