يكشنبه، ۱۴ تير ۱۳۸۸

يورتمه می‌رود زندگی
حالمان
حسابی به هم خورده است
ما را به جايی می‌برد اين اسب
كه ما نمی‌خواهيم
در اين فيلم، بازی نمی‌كنيم
فقط می‌بازيم
اين اسب، كمی آنسوتر
در جايی ناشناخته
ما را به زمين خواهد زد

من يك پسر بد بودم / رسول يونان

۱۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
فتانه

"ما را به جايی می‌برد اين اسب
كه ما نمی‌خواهيم"

چكار بايد كرد؟ اسب سواري ياد گرفت يا صحرا نرفت؟؟

سمیه

فوق العاده است. چه حقیقت تلخی! من هربار دنبال این کتاب رفتم شهر کتاب نداشتند.

هششش زندگي هششش .

رها

بعضي وقتا فكر ميكنم كاش اصلا سوار نشده بودم ...

حقیقت تلخ است مانند زهر...!

نادیا

ای اسب زودتر مارو زمین بزن و از شر این بازی دو سر باخت خلاص کن!

رویا

چند ماه پیش به محض اینکه دو کتاب یونان (پسر بد و کنسرت در جهنم)رو معرفی کردی خریدمشون و مطمین بودم که خوشم میاد چون پارسال بعد از خوندن تمام آرشیوت در عرض چند روز به تشابه احساس و سلیقه پی برده بودم .... ازون روز تا به حال این کتاب روی میز کارمه و بارها و بارها خوندمش و می خونم و لذت می برم و این قطعه ای رو که اینجا گذاشتی رو ی یه کاغذ نوشتم و زیر شیشه میزم گذاشتم چون کاملا با طرز فکر من همخوانی داره و دربست قبولش دارم...زیاد کتاب شعر می خونم و دلم میخواد از یه شاعر همشهری خودم دو کتاب با اشعار بسیار زیبا معرفی کنم فکر می کنم خوشت بیاد ..لطف کن اگه خوندیشون نظرتو بگو خوشحال می شم...شایدم خوندی و خوشت نیامده..
گلبانو در کویر نوشته ی محمد محسن سوری (سهره) انتشارات آرویج 800 تومان
و تولد در قفس 1000 تومان
....
این ناصحان سنگی
که بهشت اکنونم رابه تاراج می برند
می گذرند
من می مانم و هجوم بادها و جیغ کلاغ های فراری
که در گوشهای من پژواک می شود
من می مانم و دیوانگی ام
و بغضی را که از پچ پچ های تو سری خورده ی اجدادم به میراث برده ام

....
این آخرین وصیت من به توست
وقتی سپیده دمید عزم سفر کن
از دشتهای شقایق روحم را
از گورهای فراموش پاره های جسمم را
پیدا کن
آنها را به ماهیان بسپار
اما قلبم را از پشت پنجره اتاقت بردار
قلبم شناسنامه توست
مگذار پاره شود

....
من سردم است
ازین همه زمستان تلنبار
و کمان می کنم بهار
دیر بدنیا آمده است چه دیر
درست وقتی
که تو تنها می توانی
گلهای بلورین نکاهت را
در مراسم تدفین آرزوهایم پرپر کنی...

.... تولد در قفس
ای شاعران شهر مرثیه
من بارها دیده ام
که پرنده ای قلبش در آوازهایش بود
و با آنچه در توان داشت نغمه سرود
اما آواز خسته ی او
در سفیر سربی یک لحظه محو شد...
متن من از پست خود بلاگر طولانی تر شد صاحب خونه تویی میتونی بیرونم کنی اما بدون هر روز اینجا میام واز پشت پنجره نگاه می کنم ممنون کیوان

Lithium

تو رو بخدا نگو ناامید شدی

خودم

در جنگل بد مز‌ه‌ها بیشتر عمر می‌کنند..!

:|

چرا دروغ؟ما اين اسب را دوست داريم،آنقدر كه حتي نميخواهيم به زمين خوردن فكر كنيم..فعلا كه ما سوار اسبيم و در حال يورتمه رفتن!

سارا

چجوری کردی نظرات اینجوری واسه عموم نمایش میشه؟؟ به منم یاد یده-خاهش

ارسال نظر