گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
دو سه هفتهایه كه انگاری بمب هيدروژنی خورده توی زندگی همگیمون. رَوند و روال عادی اين سی سال اخير زندگی، به طرز عجيب غريبی بهم خورده. حرفها. دغدغهها. بیحوصلهگیها. خوندنی و نوشتنیها و حتی وبلاگ و ميل باكسهامون. اين روزها ديگه از اون ايميلهای خوشگلِ فورواردی دوستامون خبری نيست، كسی دل و دماغش رو نداره و در عوض هر روز و هر شب و با هر چك كردنِ ايميلمون بايد به تموم دوست و رفيق و فك و فاميلِ خارجنشينِ اونور آب، توضيح بديم كه حالمون خوبه و هنوز زنده هستيم و اونها هی بگن تو رو خدا مواظب خودتون باشيد و ما هی بگيم والله بخدا مواظب هستيم و شما نگران نباشيد و اونها هی بگن ديشب توی يوتيوب فلان فيلم رو ديديم و كلی گريه كرديم و ما هی بگيم آره ما هم اون فيلم رو ديديم و باز اونها هی بگن كه اينجا تلويزيون همش از تهران ميگه و ما هی بگيم در عوض اينجا تلويزيون اصلاً از تهران چيزی نميگه! و اونها هی بگن و ما هی بگيم و ...
توی تموم سيصد و شصت و پنج روز سال، همهمون ژنتيكی يه جورايی به هاپو، ارادت داريم ولی خوبی اين روزها اينه كه ديگه ميشه تموم بیحوصلهگی و بداخلاقیها و گَندِ دماغیهامون رو بذاريم به پای همين سياست بیپدر و مادر. مطمئن هم هستيم كه ديگه كسی پا پيچمون نميشه كه: جون من راستش رو بگو، چی شده؟! تو يه چيزیت هست و به من نميگی! اين روزها هيچ كسی، هيچ طوریش نيست فقط همه با هم، متفقالقول پـ.ريـ.ـود شديم و همگی داريم با هم، دل درد و كمر درد و بازی بیمزه و بالا و پايين شدنهای هورمونها رو تجربه میكنيم.
این روزهای لعنتی ...
تمام خیانتهای دنیا هم که قابل تحمل بشه این رفتار رسانه "ضد" ملی غیرقابل باوره ... انگار نه انگار ...
دقت کردی پشت سر هم و به قول یه دوست "سیگار به سیگار" داره فیلم های هالیوودی و بالیوودی و مزخرفات به خورد مردم میده؟
چند روزه هر جا میرم هر کی میاد حرف سیاسی و انتخاباتی بزنه جلوشو میگیرم و میگم بیخیال شه ... دیگه حتی اعصاب بحث کردن هم ندارم
...
خرداد خیلی بیخودی بود ... خوب شد تموم شد
چشام بسته ست...جهانم شکل خوابه
عذابه...اضطرابه ...روبروم دیواری از مه
دیواری از سنگ...روبروم دیواری از مه...دیواری از سنگ
حالا باز خدا را شکر کن که میتونی ایمیلت را چک کنی! من که این روزا هر وقت با دایالآپ ذغالی خونه کانکت میشم، ایمیل یاهوم مسدوده :-( از صدا و سیمای کوفتی هم نگو که اگه دستم فقط به یکیشون مثلا این انگل ژورنالیستی "کامران- نجفزاده" میرسید، خفهاش میکردم و دقدلم از بقیهی مجریها را هم سر این یکی تلافی میکردم! به قول یکی از بلاگرها: اين روزها مي فهمم چرا بين كشته شدگان بعد از انقلاب اسم مجري هاي راديو و تلويزيون هم بود!
از همینجا به تمام کسانی که عزیزانشونو تو این در گیریها از دست دادن تسلیت می گم
نسل ما رو باش تا سر از خاگ ( تخم ) در آوردیم همه پریود شدن و زدن دهن همه رو سرویس کردن که تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود . آنقدر گفتن که اشکشو در آوردن و اونم سرشو انداخت پایین و گفت ک.و.ن لق همتون هم کرده و رفت که رفت ... بعدش همسایه مون از بس شیر شتر و سوسمار خورده بود پریود شد و زد دهن خودشو و خودمونو سرویس کرد و ... آری بدینسان ریده شد تو نوجوونی و جوونی مون رفت پی کارش . بقیه اش که حتما دوستان جوانسال خوب یادشونه و گفتن نداره . خلاصه مثلا میانسال شدیم و مثلا فارغ از بحران بلوغ و شکست عشقیو و افتد و دانی این حرفا کپه مرگمون رو بذاریم و لم بدیم و ثلث آخر عمر پر بارمون هم تموم بشه بره پی کارش و البته حواسمون هم باشه تا بحران میانسالی دهنمونو سرویس نکنه ... که یکهو آٰقای میر عزیز که بیست سالی چرت زده بود سر برآورد که ای نسل گوزمال شده بپا خیزید و خز آرید که ایام خزان است ... و باید تو میانسالی و تتمه عمرتون هم ریده بشه اساسی و اینگونه شد که غدد چگووارایی مون ترشح کرد ترشح کردنی و ... حالا ما موندیم میون زمین و آسمون که بریم چرت میانسالی مونو بزنیم یا جوون جوونیمون بشه و بزنیم دهن صاحاب بچه رو سرویس کرده و یتیم غوره شون کنیم و اون لحظه آخر بگیم : سید نمردیمو و گوله هم خوردیم .... آره والله اینم روزگار نسل ما که میخوام سر به تن هیچکدوممون نباشه با این شانس گه مون . خلاصه حالا ما موندیم و این غده چگورایی که هی گر و گر ترشح میکنه و نمیذاره بریم لااقل همون کپه مرگمون رو بذاریم و چرتمونو بزنیم . آخ که اگه آخرش هم نفله نشدیم به دست این برادران ارزشی . ... میگی نه تماشا کن داش کیوان . ای پیر دیر به چهل نرسیده . ای به چهل نرسیده پیر . ای مراد ای مرشد ای ... دیگه نمیدونم چی بگم تا حسابی لجتو در بیارم که همچی حرصت بگیره که صد تا فحش دیگه هم بهم بدی ... ولی یه پیشنهاد خوب خوب هم دارم که اگه اوضاع گندتر از این شد که انگار داره میشه میتونیم میشه عملیش کنیم . پیشنهادی تو مایه دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد و اینا .... که البته حالا لو نمیدم باشه بعدا . آی پیشنهاد خوبیه . آی پیشنهاد خوبیه آی خوبه . ...
خوب باز هم خوبه که ثابت کردیم روی آقا هاپو را کم می کنیم و ایشون هم بی گناهن . تغییرات هورمونی هم که چهارشاخ موندن . منتظر موندن که هر وقت ما بهشون گفتیم بالا و پایین شن که ما هم کاسه و کوزه ها را سرشون بشکنیم . هر روز صبح میگن خوب امروز چی میگی بالا باشم یا پایین ؟!!!
من هم موافقم که کتاب کافه پیانو را پس بفرستیم . منتهی من با گوگل ریدر کار نکردم و نمی تونم پیغام بفرستم . اگر میشه تو زحمت بکش و موافقت یکی دیگه که من باشم را اعلام کن . هر جا که تصویب شد بگید که من هم کتابم را بفرستم .
دقیقا!
تازه کامنتهای پست پایین را خوندم . اوکی شنبه کتاب را میفرستم . وقتی کتاب را خوندم بدم نیومد . برای وقتی که حوصله نداری و درگیری دوست داری خودت را سرگرم کنی . کتاب را برمیداری و فقط با نگاهت میخونی . مغزت جای دیگه در حال حل و فصله . 10 صفحه کتاب را خوندی اما فقط با چشم . چیزی را هم از دست ندادی چون نکته مهم یا اتفاق خاصی پیش نیامده . حتا یک نکته آموزشی و لغوی هم نداره .
اما خوبه چون داره زندگی را میگه . زندگی بی اتفاق و ساده خیلی از اهالی این شهر . کسانی که هر روزشون مثل دیروزشونه . شاید یکی از دلایلی که خواستم در تلاطم باشم این کتاب بود . هیچ وقت دلم نخواست مثل قهرمانهای داستان این کتاب باشم . مثل آب زلالی که ثابت باشه و بگنده ...
دیوید وارک گریفیث فیلمی دارد به اسم" تولد یک ملت"....فکر کردم عنوان "پ.ر.ی.و.د یک ملت" عجب اسم با حالی است برای یک فیلم...و چه ایده هایی میتواند به عنوان تم اصلی فیلم باشد.
تو این چند روزه هیچی منو سر حال نمیاره حتی گیلاس خنک گنده ...
وقتی آدمایی رو میبینم که خوش و خرم ذرت مکزیکی به یه دستشون دست یار در دست دیگه شون، شادو خندان انگار دارن به من فحش میدن ...از همه جای این شهر متنفر شدم...
بر باعث و بانیش دو صد لعنت.
من به پایان زمان نزدیکم، شوقِ فریادِ مرا میشنوی؟
من اگر دلزده از بارانم، من اگر خسته از این تکرارم، من اگر تنهایم، غصهای نیست
که این تنهایی راه این آبادیست، تو به این دلزدگی هیچ مگو
که من اینجا شب و روز پشت این سایهی سنگین قفسی میبینم
من و این دلزدگی، سالهاست که بر سایهی شب مهمانیم
بیش از این تابم نیست، تو اگر میترسی، با منِ خسته نیا و همین جا بنشین
تا که روزها گذرد، پیرمردی آید و گوید... ای مسافر
منتظر بر چه کسی، بر سر راه نشستی؟ سالها هست دگر خشخش برگ خزان
زیر پای خستهی رهگذران بر نمی خیزد از این کوچهی سرد
سالها هست که ماه روی تاریکی شب میتابد
و کسی سر به بالا نگرفته است ببیند رخ زیبایش را!
سالها هست کسی، رویشِ غنچهی یاسی ندیده است به این باغ کهن
تو اگر میمانی، قصه این است
بدان ...
حال هیچ کداممان این روزها خوب نیست دوست عزیز.. در ضمن یک دوستی در کامنتای پست قبلی به پس فرستادن کتاب فرهاد جعفری برای نشر چشمه اشاره کرده بود. منم با این حرکت موافقم. این نوشته ناتور هم در این مورد قابل توجه و خواندنی و صدالبته منصفانه است:
http://www.natoor.com/2009/06/1565.php
مگه تو هم پریود می شی ؟ :)
**********************************************************
k1: آره اگه باور نمیكنی اين دفعه نشونت بدم!
آخ که زدی تو خال!! واقعا این دپسردگی داره حالمون رو بد میکنه.
این بمب لعنتی هیچ جور هم خنثی نمی شه!... راستی، حوصله نداری جواب سوال های رو بدی، نه؟
**********************************************************************
k1: كدوم سوال؟!
لعنتی عزیز
این feed وبلاگ ات را درست کن!
پنج سال است داری وبلاگ می نویسی و هنوز بلد نیستی feed کامل مطالب وبلاگات را منتشر کنی؟!
یعنی یک دوست وبلاگنویس وارد نداری که راهنماییات کند؟
(خیلی خودم را کنترل کردم که حرف بیتربیتی در این کامنت ننویسم!)
درود
باز اين خوبه كه پاپي آدم نشن كه چي شده. يكي از همكارهاي من هفته گذشته ميگه خيلي تابلو كه چقدر ناراحتي!!!!
كافه پيانو ... حالم ازش بهم خورد ... يارو خيلي سعي كرده اداي آدم روشنفكر هاي با جنبه رو بازي كنه و با كتابش بگه كه آره من خيلي باحالم و حاليمه و همه كتابهاي و فيلم هاي روشنفكري رو ديدم....در حال حاضر كتاب اتوبوس بامداد خمار يا يه چيزي تو همين مايه ها از فهيمه رحيمي رو ترجيح ميدم ....
.....
خيلي وقت بود بيهيچ احساس نزديكي از كنار مردمم ميگذشتم، خيلي وقت بود سرم به كار خودم بود و سعي نميكردم رهگذر كناري رو دوست داشته باشم. از خير تمام اين جنگولك بازيها گذشته بودم. دليلي نميديدم كه با ديگران احساس نزديكي كنم. نقطه اشتراكي نبود. هر كسي تو مسير خودش ... اما الان چند روزه با نگاه كردن به صورتهاي مردمم باز دوستشون دارم. بهشون احترام بيشتري ميگذارم و با محبت بيشتري باهاشون رفتار ميكنم. اين حس رو بعد از سالـــــهــا باز دوست دارم. دستاورد كمي نيست اگر باز همديگه رو دوست داشته باشيم.
باز خوش به حال شما تهرونیا که حداقل یه کاری ازتون برمیاد میرین تظاهرات
الله اکبر میگین
بادکنک هوا می کنین
من که پیش ندا ها و فرهادها شرمنده ام
این روزها هوای حوصله ابریست...