سه شنبه، ۲ تير ۱۳۸۸

پنچره اطاق بازه. لُخت روی تخت دراز كشيدم. در اطاق بسته و چراغ هم خاموشه ولی بواسطه‌ی چراغ خونه‌ی همسايه، نور درازی توی اطاق كشيده شده و تا وسط‌های ديوار سرمه‌ای اطاق رفته بالا. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابيده. خيلی وقته كه خوابيده و هر بار هم كه نگاش می‌كنم به خودم ميگم يادم باشه، فردا يه باطری قلمی برای اين ساعت مادر مُرده بگيرم ولی هنوز اون فردای موعود نرسيده. حداقل نكرده اين هفت دقيقه رو هم سربالايی بره و عدد رو رُندش كنه.

فرامز اصلانی سكوت شب رو می‌شكونه ... َالا ای آهوی وحشی كجايی... نمی‌دونم چرا، ولی خوشحالم كه خرداد تموم شد. هوای بارونی امسالِ تهران باعث شده كه هنوز كولرها رو روشن نكنيم. از بيرون نسيم خنكی مياد. سَردم ميشه. تموم تنم مورمور ميشه و كِز می‌كنم، خنكی مطبوعيه كه دلم نمياد برم زير پتو. صدای ماشينی مياد كه پُر گاز داره سربالايی خيابون رو ميره بالا. يهويی اطاق تاريك ميشه. نور باريك، كور ميشه. كسی مياد و جلوی پنجره اطاقِ خونه‌ی همسايه كه پرده‌هاش رو هم زدند كنار واميسته. داره حياط رو نگاه ميكنه. من رو هم می‌بينه كه روی تخت دراز كشيدم. به روی خودم نميارم. اطاق تاريك شده و فرامرز داره می‌خونه... مسلمانان، مسلمانان، خدا را ... دستم رو گذاشتم زير سَرم و زل زدم به سقفی كه يه زمانی سفيد بود و الان ديگه چرك‌مُرد شده. از توی حياط پشتی، صدای جيرجيرك مياد. از همون صداهايی كه هميشه تو فيلم‌ها، سكوت شب رو می‌شكونه.

اطاق يه نَموره روشن ميشه. نور باريكی مياد و عينهو اردشير دراز دست خودش رو تا وسط ديوار روبرویی پنجره می‌كشه بالا، تا زير ساعت ديواری. نور، باريك و لاغرتر از قبل شده. شده قدِ ريسمون عباس معمار، به همون درازی و به همون باريكی. با بی‌حالی سَرم رو برمی‌گردونم. حالا ديگه می‌تونم نيم‌رخ اونی كه پشت پنجره واستاده رو ببينم. يه خانوم بيست و چند ساله كه نصف صورت‌ش توی روشنايی معلومه. اصلاً به روی خودش نمياره و آروم به سيگارش پُك ميزنه و دودش رو فوت ميكنه بيرون. زل ميزنم به سقف اطاق و سعی می‌كنم بقيه‌ی چهره‌اش رو توی ذهنم بسازم. دماغ رو با بالا و گونه‌هايی كه وقتی می‌خنده چال ميوفته. انگشت‌های سفيد و بلند. چشم‌های مشكی و لب و دهنی كوچيك كه ظرافت خاصی داره. ابروهای باريك و كشيده و گردن ... با اينكه دير وقته ولی از اون دور دورها، صدای اَللهُ‌اَكبَر مياد.

باد خنكی مياد و پرده‌های اطاق، تكون می‌خوره و نور دراز روی ديوار جابجا ميشه. نمی‌دونم كجا بودم كه دوباره از يه جای دور پرت ميشم تو اطاق. لُخت رو تخت دراز كشيدم. دست‌هام زير سَرم خواب رفته. بخصوص دست چپ‌م. همون دستی كه عمل شده. كِش و قوسی به كمرم ميدم و آروم دستم رو از زير سرم ميارم بيرون. حس‌ش نمی‌كنم. انگار كه نيست. می‌گيرم بالا و می‌چسبونم‌ش به ديوار سرمه‌‌ای اطاق كه يهويی دوباره جون می‌گيره و خُنكی اطاق می‌شينه توی تن و بدنم. خط باريكی از بالای تا پايين آرنج‌م كشيده شده. اين خط ميتونه نشونه‌ای باشه برای وقتی كه نميشه جنازه‌ای رو شناسايی كرد! كمتر دستی اينطوری شكافته شده. از صبح تا حالا يه شعری افتاده توی دهن‌م و هی دارم اون رو زير لب زمزمه می‌كنم ... قاصدک، هان چه خبر آوردی / از كجا، وز كه خبر آوردی .... بقيه‌ش يادم نيست.

هنوز صدای اَللهُ‌اَكبَر مياد. واضح نيست. اين نزديكی‌ها هم نيست. دوباره اطاق تاريك ميشه. دستم خواب رفته. بخصوص همون دستی كه عمل كردم. نسيم خُنكی می‌پيچه توی اطاق. سردم ميشه. ميرم زير پتو و پتو رو تا گردن می‌كشم بالا. گرمای مطبوعی پخش ميشه روی پوست تنم. همه جا ساكته. ساكتِ ساكت. دوباره جيرجيرك شروع به خوندن می‌كنه. همراه نسيم، بوی سيگار هم پخش ميشه توی اطاق. هنوز اون نور لاغر و دراز تا وسط‌های ديوار كشيده شده. ساعت ديواری روی هشت و پنجاه و سه دقيقه خوابش برده. چشمهام سنگين ميشه. يادم باشه كه فردا برای اين ساعت مادر مُرده يه باطری قلمی‌ بخرم.

۴۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
نگاه

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

دريا

منم خوشالم كه خرداد تموم شد. كاش همگي از يك خواب سنگين بيدار مي شديم.

غزل

قاصدک!هان چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام ودر من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری،نه ز دیار ودیاری-باری،
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تورا منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو،فریب
قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام،آی ،کجا رفتی؟آی...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی ؟
در اجاقی -طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز
قاصدک !
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

طرح خیلی خوبیه برای داستان کوتاه ، فضا و رنگش می تونم بگم فوق العاده است ، مطمئنم می تونی به راحتی تبدیلش کنی به داستان. فقط باید روی پیرنگش کار کنی ، فقط همین.

این روزا این تیکه شعر اخوان مدام توی ذهن من هم هست ...قاصدک ، ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند...

neda

سلام، فکر کنم بهتری....
مرسی که برای چند لحظه آرومم کردی ،خیلی قشنگ توصیف کردی،ای کاش یه آرامش همیشگی داشتم،دور از هیاهو دور از همه ...........راستی چی خوندی ؟یادم هست مهندسی ولی رشتشو یادم نیست منم مهندسم و تا اونجا که می دونم ما ها نمی تونیم خوب بنویسیم ولی تو می تونی..........

اشي مشي

سلام

فشار ناشي از اين توهين باعث شده همه مون يك جورايي بيمار بشيم. باورم نميشه كه تا دو هفته قبل چه شاد بودم ، كلي خوشحال كه من جزء راي خاموشي هايي كه ميخوام براي اولين بار راي بدم.... حالا خسته ام دلم ميخواد برم يك ده كوچك كه از دنيا بي خبر باشم

نسرین

چه خوب که ذهنت اینقدر ارومه می تونه حداقل بره تا دور دستا

نزهت

" بعضی وقتا میشی عینهو یه ساعت دیواری که باطریش داره تموم میشه. دیدی اون عقربه با چه سعی و تلاشی هی تکون تکو میخوره؟! میخواد بره جلو ولی زورش نمیرسه و هی درجا میزنه. هی درجا میزنی. هی درجا می زنی. هی درجا می زنی. تیک تاک. تیک تاک. تیک تاک. تیک تا... مدتها میگذره ولی نه باطری تموم میشه و نه اون درجا زدنهای متوالی و بی نهایت"
فکر میکنم این نوشته ی خودته که یه جایی تو دفترم یادداشتش کردم. این مطلبت منو یاد اون نوشته ت انداخت. البته اون موقع عقربه هه هنوز درجا میزد ولی سعی خودشو میکرد الان انگار دیگه کاملن وایستاده. امیدوارم از سکون خسته بشه و باز به حرکت دربیاد.
"ایمان به یأس و پس از آن ایمان به درون." ولی نه نباید به یأس ایمان آورد. بهتره همه با هم ایمان بیاریم به آغاز فصل گرم.
یه سوال بی ربط: کتاب "شرق بهشت" جان اشتاین بک رو خوندی؟ اگه خوندی دوستش داشتی؟
*************************************************************************************
k1: نه نخوندم و شناختی هم از اين كتاب ندارم.

نزهت

چرا جوابشو ندادی؟
*************************************************************************
k1: جوابش رو دادم. پايين كامنت نوشتم.

نزهت

خب خواستم بگم وقت کردی بخون. هرچند یه جوری جواب دادی آدم میترسه پیشنهاد خوندنش رو بهت بده!
****************************************************************************
k1: والله من نمی دونم به كدومين ساز شما برقصم و نمی‌دونم چه جوری بايد جواب بدم كه شما خواننده‌های عزيز از من نترسيد ... شماها هم كه واقعاً چقدر می ترسيد.

ا

سلام
1-هلاک قلمتم......بهترین بیان برای احساسم همین بود!
2-چقدر دختر اینجاستD:
***************************************************************************
k1: ببخشيد شما؟!

ali

بعضي وقت ها ديدي آدم نيم ساعتي وقت اضافه مياره !!!
نميدونه چيكار كنه مستاصل ميشه ميگه اي خدا اين نمي ساعت بگذره من بلندشم برم دنبال فلان كار يا چه ميدونم برم خونه.... من هم الان يه نيم ساعت اضافه داشتم كه عزا ، ماتم برام شده بود . خدا خيرت بده همچين رفتم تو يه بحر يا بهر (حوصله ندارم به ديكته درستش فكر كنم )نوشتت كه نفهميدم چطور گذشت. خداوند با نويسندگان نامي محشورت بفرمايد ....آمين

خپونی

ادم این روزها دلش برای خودش هم تنگ میشه. من نمیدونم چرا از این نوشته گریه ام گرفت. چقدر دل همه تنگه. امروز اعتصاب کردیم و نرفتیم سرکار. منم دارم "جایی دیگر" گلی ترقی رو میخونم، قشنگه

همیشه وقتی می‌خوام یه کسی که می‌تونه خیلی زیاد و طولانی در مورد یه مطلب بنویسه مثال بزنم تو می‌آی تو ذهنم. واقعاً خیلی خلاقی کیوان. از یه دراز کشیدن ساده چقدر مطلب قشنگ نوشتی. راستی! من امروز رفتم درباره‌ی الی رو دیدم. خیلی خیلی عالی بود و خیلی خوشم اومد اما آخه شهاب حسینی اصلاً بازی خاصی نداشت که بخواد فوق‌العاده باشه! چه برسه در برابر سوپراستار. چطور چنین نظری داشتی؟

نم اشکی و با خود گفتگویی...

فتانه

كاش يك همچين لختي و آرامشي را كه تو دراز كشيدنت وصف كردي يك روزي به همين زودي‌ها بتونيم دوباره تجربه كنيم.

عاطفه

خانوم بيست و چند ساله ... اصلاً به روی خودش نمياره و آروم به سيگارش پُك ميزنه و دودش رو فوت ميكنه بيرون....! مطمئنی من نبودم؟؟ ;)
باطری یادت نره، دست کم واسه اون هفت دقیقه! یا (عدد صحیح*یک ساعت) + هفت دقیقه!!

منم خوشحالم . باري من شروع ِ يه زندگي ِ تازه ست .

روناك

ميشه يه باطري هم برا ساعت من بخري؟روي 9.30 بي حركت وايستاده

مجتبی

مثل همیشه عالی بود.....0

خانم استاد

باز هم کیوان شاهکار می آفریند....مبهوتم کردی

نازلی حیدریان

چقــــــــــــــــــــدر خوشگل بود این نوشته.

آیدا

مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ‌ هایم می‌ شنیدم.
زندگی ‌ام در تاریکی ژرفی می‌‌گذشت.
این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می‌کرد.

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده‌ ای بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ‌ هایم از تپش افتاد.
همه ی رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد
در شعله ی فانوسش سوخت:
زمان در من نمی‌گذشت.
شور برهنه‌ ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ‌ها می‌جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

وزشی می‌گذشت
و من در طرحی جا می‌گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.
پیدا ، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ ‌هایم جا به ‌جا می ‌شد.
حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:
آنی گم شده بود.

کیقباد

آنقدر نوشته خوبی بود که خواستم من هم نظری بدم مث همیشه اما .... نه ..... نمی شه . هنوز زوده ..... هنــوز خـاکـش سـر د نشده .... هنوز گیج و منگ آن نگاهم . آن نگاه آخر ... آه ای آخرین نگاه . .. نه ... نمی شه . نمی تونم . ببخشید . شا ید وقتی دیگر

فتانه

درباره كافه پيانو منم موافقم. فقط نويسنده گفته بود "خب اگه موافقین با این کار لطفاً همین‌جا اعلام کنین" ولي من كه ديروز نتونستم جايي براي اعلام موافقتم به ايشون پيدا كنم. در هر حال دو جلد كافه پيانو براي پس دادن حاضر دارم. خبر بدن تقديم مي‌كنم :)
*******************************************************************************
k1: قرار بر اين شده همگی كتاب‌ها رو به آدرس نشر چشمه پست كنند.

پریسا

بعد از این پست خیلی حرفه ای فکر کنم ما بزودی شاهد اولین کتاب به نویسندگی" از پشت یک سوم " در کتابفروشی ها باشیم....ما منتظریم

فتانه

تك تك؟ آخه نويسنده پيشنهاد داده بود يكي جمع كنه هر چندتا رو يكجا ببره. اُكي باشه. هر وقت شروع كردين به منم بگين منم مال خودمو ببرم بدم.

فتانه

راستي كاش قبل از ارسال كتابها يك چيزي تو جلدش براي نويسنده مينوشتيم. مثلا "تقديم به آقاي فرهاد جعفري نويسنده ارزشي و اصولگرا - با احترام"

نیوشا

ممنون کیوان عزیز. برای لحظه ای ذهنم رو خالی از هر دردی کردی. واقعاً ممنون

زهرا

منم با نظر فتانه موافقم كه يه چيزي تو كتابا بنويسيم كه اقلا يه جوري حرفمونم زده باشيم

رها

من م با ساسان موافقم...كجا بفرستم كافه پيانو رو؟؟؟؟
**********************************************************************************
k1: قرار شده كتاب رو بفرستند به آدرس "نشر چشمه"

چقدر آرام فرياد زدي...

sara

من هم خیلی با پس دادن کافه پیانو موافقم لطفا فقط در یک زمان همه با هم پست کنن با یه مطلب مشترک که حالت یه بیانیه داشته باشه و درش نوشته بشه و لطفا با اعلام قبلی باشه

sharmande font farsi nadarm!vali ye kafeh piano jahat pas ferestadan daram

لیلا

باز هم مرتبط با نویسنده‌ی کذایی:
نویسنده‌ي کتابخانه‌ام را که می‌توانم انتخاب کنم! نمی‌توانم؟
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/0c9ef005743c3536
یادداشت ضمیمه‌اش، برای مدیر محترم نشر چشمه قابل تامل است.

نیکو

سلام....من هم یک عدد کافه پیانو واسه تقدیم کردن دارم...چی کارش کنم؟

لیلا

آدرس نشر چشمه برای دوستانی که به شکل انفرادی یا گروهی مایل به پس فرستادن کتاب "فرهاد جعفری" هستند:
خیابان انقلاب، خیابان ابوریحان، خیابان شهید وحید نظری، پلاک 35 جدید، طبقه‌ی سوم.
منبع: گودر، نوشته‌ی آقای پدرام رضایی "ناتور":


دو جلد کافه پیانو در کتاب‌خانه‌ی من هست، یکی را خریده‌ام و دیگری را سال پیش از فرهاد جعفری هدیه گرفتم. فردا این دو جلد را با پیک برای نشر چشمه پس می‌فرستم، برای آنگه خیالم راحت باشد، روی صفحه‌ی اول هر دو کتاب هم احتمالا چیزی خواهم نوشت. آدرس دفتر نشر چشمه هم این است: خیابان انقلاب، خیابان ابوریحان، خیابان شهید وحید نظری، پلاک 35 جدید، طبقه‌ی سوم.
باقی‌اش هم خب، به خودتان مربوط است!

بهناز

لابد با این آرنج دیگه نمیشه بسکتبال بازی کرد... کافه پیانو رو وقتی ما رو تشویق کردی بخریم، خریدمش ، فردا صبح هم اول وقت DHL مستقیم نشر چشمه !

sahel

اینایی که نظر دادن یه کم شلوغش کردنا جدی نگیر

asal

چند وقتی بود که انقدر خرد و مبهوت بودم که نظر دادنم نمیومد الانم نمیاد البته فقط این بحث پس فرستادن کافه پیانو یه کم سر حالم میاره . منم یه جلد از این کتاب دارم که مال دوستیه و پیش من جا مونده . به نظر شما من اجازه دارم اون رو پس بفرستم ؟
********************************************************************
k1: به نظرم يه شب اون دوستت رو به صرف شام دعوت كن و كتاب رو بهش بده. احتمالاً اونهم همين كار رو ميكنه و كتاب رو می فرسته نشر چشمه.

نازلی حیدریان

امیدوارم،بتونم ایشونو اینجا-مشهد-شهرمون،شهرشون، ببینم و خودم کتابو دو دستی تقدیم ش کنم.با اون تعاریف اغراق آمیزی که در جواب کامنت بنده، در مورد یه بنده خدایی کردند مشخص بود نون به نرخ روزخور می باشند ایشان.هه!

" این می تونه نشونه ی خوبی باشه برای وقتی که نمی شه جنازه ی آدم رو شناسایی کرد".
.
یک سوم تو خواننده های قانع و خوبی داری. سطر هات رو با حوصله و دقت می خونند و براشون مهمه که آدم این کلمات داره چکار می کنه. شادی و غمش اونها رو تحت تا ثیر قرار می ده. این خیلی خوبه. این خوبه که یک دنیای دیگه ای از کنار و پهلوی این حقیقت دهشتناک جوونه زده و مثل یک غار کودکی ما رو موقع خطر و نا امیدی پناه می ده. خوبه که نوشتن هست تا بتونی وقتی که خسته از سر بالایی " زندگی" به سراشیبی مرگ فکر می کنی ، آدم متن ات رو در سایه روشن خواب و بیداری و در وهم و خیال طاقباز و یله کنی و بگذاری خیلی سر بسته بگه که داره توی تن اش به علامتی فکر می کنه که شاید اگر وقتی که صورت نداشت و فرم ، آن نشونه او را کیوان یک سوم کند.
من هم دارم سعی می کنم که بر گردم. به قصه ای که مرگ بصورت تصادفی و ناگهانی و نا عادلانه توی زیباترین و ترسند ترین و کمک خواه ترین نگاه یک دختر نمی پیچه. دلم می خواد قصه ای بنویسم که مرگ خیلی دیر و فقط در سطر های آخر قصه ای قطور اتفاق بیفته.

anita

23خرداد اصلا دوسش ندارم دیگه دوس ندارم بگم متولد 23/3/69 ام
من غمگینم وافسرده.

ارسال نظر