گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
انگار مالاريا گرفتم. هی تب میكنم. تبه خوب ميشه، لرز میكنم. توی عطاریهای شهر دربهدر دنبال گنهگنه میگردم تا سَق بزنم، بلكه حالم خوب بشه ولی دريغ از دو سير گنهگنه. يادش بخير اون دَر و دهاتی كه خونههای كاهگلی داشت و روی تموم درهای چوبیش نوشته بودند د.د.ت. يارو ميگه سالهاست كه مالاريا ريشهكن شده و ديگه نه د.د.تی هست و نه گنهگنهای و من موندم اين تب و لرز اين روزها و اين شبها از كجا اومده كه خودم خوب ميدونم حتماً پشه آنوفل نيشم زده.
اين روزها آدم دلش میخواد، جُل و پلاسش رو جمع كنه و بره يه جايكه اصلاً هيچ آدميزادی نباشه تا اين تب و لرز رو توی سكوت و خلوت بگذرونه. توی يه جزيرهای مثل همون جزيرهای كه دكتر ارنست توش زندگی میكرد. بره و لابهلای دار و درخت و بوتهها گم بشه. يه جايكه نه راديويی باشه و نه تلويزيونی. بخصوص نبود اين تلويزيون كه اين روزها بادبانهاش رو خوب در راستای افق و همسوی باد موافق، قرار داده خيلی میتونه در رسيدن به آرامش دخيل باشه. خودت باشی و چند تا كتاب و قهوه و اگر هم بود كه نيست، ياری، رفيقی، دوستی، كس و كاری. آخ كه چقدر دلم يه مسافرت میخواد. يه جايكه طول و عرض جغرافيايیش برات مهم نباشه. پايتختش، خيابونهاش، ميدونهاش، دَر روهاش و هر روز ساعت 4 عصرهاش. بری و گم بشی توی طبيعت. كفش و دمپايیت رو دربياری و پای برهنه روی علف و چمنها راه بری. راستی چند ساله كه پياده راه نرفتيم روی چمنزار؟! چند ساله كه تموم خلق و خو و شخصيتمون چسبيده به مارك و برندِ تِه كفشمون.
داستان يك شهر، نصفه نيمه باقی مونده. حال و حوصله كه نداشته باشی و كتاب هم كه قطور باشه و كلفت، همين ميشه ديگه. لامصب جلو نميره. گوشه كاغذ سفيدی از وسط كتاب زده بيرون. باز میكنم. شريفه كشته شده و حالا اداره آگاهی به دنبال قاتل میگرده. همهی اهالی رو ريختن توی كلانتری و علی هم چند روزيه كه گم و گور شده. روی كاغذ، تند و عجولانه با خودكار بيك آبی رنگ نوشتم:
- علل ايجاد كبد چرب، افزايش وزن و مصرف بعضی از داروهاست
- وجود 10 تا 20 درصد كبد در بدن باعث توليد مجدد آن میشود
- آنزيمهای كبدی AST و ALT
يه سری خط خطیهای كج و ماوج و نامفهوم هم كردم. چند هفتهی قبل توی اينترنت دنبال اطلاعات برای كبد چرب بودم كه به اين موارد رسيدم و حالا اين اطلاعات رفته وسط بندر لنگه و شخصيتهای داستانی احمد محمود و حتماً ديگه با تموم گروهبان و سركار استوارهای كلانتری هم رفيق شده و هر شب، يه چتور هم ميدن به اين كاغد سفيده كه بسلامتی يارش بره بالا!
اين نوشتهها سياسی نيست. احمد و محمود و خانوادهی دكتر ارنست و پشه آنوفل و د.د.ت، والله بخدا اشاره به هيچ آدم و شخصيت و گروه و جناح و دستهای نداره. مطابق و منطبق با همون ادبيات و دلنوشتههايی كه هميشه مینويسم. دلم تنگ بود و خودم دوست داشتم بنويسم و زياد بودند خوانندههایی كه مايل بودند اينجا مثل هميشه آپديت بشه. بنابراين اگه شما میخواهيد مالاريا رو ربط بدين به يه رويداد تاريخی و كبد چرب بنده رو هم دمل چركی سياسی بدونيد، اين قضيه فقط و فقط بسته به ديد و نگرش شماست. سياسی نمینويسم و با نهايت شرمندگی، كامنتهای بیربط رو هم پابليش نمیكنم. هر چند میدونم كه اين روزها همهمون بغض داريم و دربهدر دنبال يه آغوش گرم میگرديم تا ساعتی گريه كنيم.
سلام،
بازم یه درد جدید! فکر کنم تو تنها نیستی که این چند روز هی تب می کنی و لرز ،خیلی ها هستند که از شنیدن بعضی حرفا و دیدن خیلی صحنه ها دائم در تب و لرزند..........کاش منم یه جزیره مثل جزیره دکتر ارنست پیدا می کردم،خیلی وقته دارم بهش فکر می کنم،اگه پیدا کردی خواهشا به منم بگو.....همچنین یه آغوش گرم که اینقدر توش گریه کنم که خوابم ببره................
ببينيم استخون درد نداري؟ اگر دست و پات هم درد ميكنه برو سراغ "تب مالت" :)
"زمين سوخته" رو ميخونم. اونم تو همچين روزايي. بدجوري برگشتم به روزهاي جنگ و بمبارون. نميدونم اگر 2 ماه پيش هم ميخوندمش به اين خوبي دل آشوبهاي جنگ برام تكرار ميشد يا نه؟؟! انگار حوادث فعلي و 30 سال پيش رو باهم و بطور همروند دارم تجربه ميكنم. باعث ميشه كه آدم بيشتر نگران باشه و بيشتر از خواب بپره.
اميدوارم زودتر حالت خوب بشه.
با اینکه صبح رو با یه خبر خوش واسه خودم شروع کردم ولی این دل بی صاحاب همین جوری شور می زنه کاش می شد یه جوری این روزا رو بای پس کرد و رفت به بعدش ،انگار همه انتظار یه چیزی رو می کشن که خودشون هم نمی دونن چیه؟! دلم می خواد یه جوری از این فضای خفه کننده بیام بیرون و برم یه جایی که باد رو مستقیم لا به لای موهام احساس کنم و دست کسی رو تو دستم بگیرم که حرفای دلمو نا گفته می فهمه و تو بغل کسی که وجودش آرامش بخش ترین جای دنیاست برای لحظه ایی هم که شده آروم بگیرم ولی حیف که همه اینا تو این روزا خواب وخیالی دست نیافتنی شده!
با تو از حادثه ها خواهم گفت...
گریه این گریه اگر بگذارد
لعنت به این روزها و این........
(ادامه می دادم سیاسی می شد )
ده دوازده روز پیش که دیگه از اون همه جار و جنجال و اس ام اس های رنگ و وارنگ خسته شده بودیم می گفتیم کاش زودتر این جمعه بیاد و تموم بشه. اگر می دونستیم تموم شدنش شروع این همه ظلم هست آرزو می کردیم زمان نگذره.
عصر حجر هم عصر بدی نبودها
الهی خیر از جوونیت ببینی اگه همچین جایی
یاقتی ما رو هم خبر کن.
گر چه بیت اولش درست یادم نمیاد اما شما اینجور بخونید : اگر چه خورد و خسته و کوفته ایم ...ولی دل به پاییز نسپرده ایم . یاد مرحوم ناصر عبداللهی به خیر . چقدر جای صداش خالیه که بگه : ولی دل به پاییز نسپرده ایم ....
چفدر غير قابل تحمله اين حال و هوا....دارم دق مي كنم.كتاب خوندن پيش كش جواب سلام دورو بريام رو هم نميتونم بدم .
دگر بنگ و باده و ترياك آرامم نمي سازد.... دگر سازها شاد نمي سازد.... دگر آهم نمي گيرد.... شب است و ماه ميرقصد.... ستاره نقره مي پاشد... من اما زير لب آهسته مي گويم.... اگر حق است زدم زير خدايي
(كارو)
هواي شهر ما هم اين روزها شرجي است اما نه از رطوبت،مامورها همه جارا قبضه كرده انداما نه به خاطر قتل شريفه،حقيقت اما هميشه در انتهاي داستان روشن مي شود ،علي پيدامي شود هرچند...
چرا این قدر ناراحتین؟باید خوشحال هم باشید!چون کشوری به این آزادی دارین که تونستید برای اولین بار به عنوان خس و خاشاک در انتخابات شرکت کنین!
اين روزها، خوشبختي مفهوميست دست نيافتني كه با يار و موزيك و الكل و غذا و سيگار و فيلم و كتاب گير نميآيد. خوشبختي قبلن به همين سادگيها بود، اما اين روزها چيزيست شبيه "مرگ مكرر عزيزترين"ي كه فرصت سربلند كردن، نفس تازه كردن نميدهد حتا.
http://blog.35dg.com/?id=2164
اومديم واشيم...تركيديم!
اومديم انتخابات كنيم.....ريديم!!
اومديم زندگي كنيم.... زاييديم!!!
كيوان جان اگه ديدي كه نا مربوطه به قوله وزارت ارشادت پابليشش نكن.اين روزها فقط به اين جمله كه: بالاخره حق مياد و باطل ميره! فك ميكنم.هرچيم فك ميكنم بيشتر خنگ ميشم و هنگ ميكنم.
قیافت یه جوری رو اعصابمه... یه جور شیفته کننده... به شدت میخوام یه چی بشه که یه جوری بشیم... نظرت چیه؟
خبر که داری به سلامتی همه ی اهل و عیال , آنفلانزا خوکی در تهران رصد شده . خوبه اقلن شیکتر از تب مالته . خیلی بهتره که خوک به آدم لگد بزنه تا پشه نیش بزنه حالا روش فکر کن بعد تصمیم بگیر که کدومش را معرفی می کنی و براش تب و لرز بگیری . در ضمن شما که دنبال جزیره هستی چرا جزیره دکتر ارنست من جزیره لاست را ترجیح میدم ...
تاریخ لیست آرشیو میگم ،سمت چپ صفحه.
آخ که چقدر این حس پا برهنه راه رفتن روی چمنزار و علف رو دوست دارم...یه آرامش خوبی میده که فقط کسایی که اینو تجربه کردن می دونند...کاش کاش...
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم
پاراگراف دوم رو چند بار خوندم، کلمه به کلمه، جمله به جمله. حالا که نه طبع شاعری دارم و نه قلم نویسندگی،چه خوبه که تو هستی و می نویسی. همیناس که بهم یادآوری میکنه که چرا اینقدر اینجا و این نوشتهها و آدم این نوشتهها رو دوست دارم.
جدای از تمام اون حس و حال و دلخواسته های این روزها، من عاشق پای برهنه روی علف و چمنها راه رفتنم، اونجایی هم که چشمهای آدمها اجازه بیکفش قدم زدن رو چمن رو بهم نداد میشینم رو چمن و زانوهام رو بغل میکنم تا باز کف پاهام چمن ها رو حس کنن، زنده بودن رو حس کنم. خوابیدن رو چمن هم ایضاً.
بیا تو بغلم و گریه کن...ساعتها...
کاش فقط بغض بود و با گریه سبک میشد...گاش فقط بغض بود.
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است / ز جام غم مي لعلي كه مي خورم خون است /چگونه شاد شود اندرون غمگينم / كه رنج خاطرم از جور دور گردون است...
يه تسبيح گِلي دارم كه هروقت دلم براي كوير و ده و عطر كاهگل بارون خورده تنگ ميشه خيسش مي كنم ، زير دماغم مي گيرم ، عميق نفس مي كشم و خيالبافي مي كنم .... يه دوستي داشتم كه مجبور شده بود از شيراز كوچ كنه بياد تهران يه روز كه خيلي دلش گرفته بود و هواي كوچه باغ هاي شيراز رو كرده بود اون تسبيح رو خيس كردم و دادم بهش تا عطرش رو نفس بكشه ، بعد از چند تا نفس عميق يه لبخندي زد و گفت بوي خونهمون رو ميده .....
تو هم مي توني تصور كني اگه حتا تصور كردنش سخته
کبد چرب یه بیماری ارثیه .منم برادرم این مشکل رو داره الان داره دارو می خوره خیلی بهتره
مرتبط با لینک ویکتورهوگو!!!
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/9504423497fbead0
سلام من يه جاي خوب سراغ دارم .مذتي دارم ميرم اونجا. خسته ام از اين بازيها.
خوشا به حالت اي روستايي /چه شاد و خرم چه به صفايي
***********************************************
k1: نميشه ما رو هم با خودت ببری؟!
مرسي كه نوشتي. به آرامش احتياج داشتم.
درضمن زود خوب شو.
سلام
بهتر شدی؟ فکر کنم بازم حالت خوب نیست که امروز چیزی ننوشتی .........،خبر از حالت به ما بده؟؟؟؟
زادگاه پدر من اگه به همين علت بشه اسمش رو گذاشت سرزمين پدري؛ همونجايي كه توصيفش كردي.ساعت 4 مي شه رفت كنار رودخونه روي سبزه ها ولو شد و به صداي بلبلها و آب دل سپرد.شبها آسمون پر از ستاره هايي كه انگار به زمين نزديكتر شده اند. پر از سكوته پر از آرامشه .روستايي كوهستاني در دل البرز.در همسايگي يوش .بعضي از آخر هفته هاي تابستون مي ريم اونجا.شما هم بفرماييد در خدمت باشيم.
***********************************************************************
k1: ممنون از لطف و صفای شما.
منم مدتیست که نمیتونم کتاب بخونم... حوصلهش رو ندارم... راستی، داستان یک شهر مثل همسایهها جذابیت نداره؟
***********************************************
k1: با توجه به اينكه "داستان يك شهر" سالها بعد از "همسايهها" نوشته شده قطعاً نوع نگارش داستان متفاوت با اونه ولی اگه از همسايهها خوشت اومده توصيه میكنم حتماً "داستان يك شهر" رو بخون.