گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
نيم ساعته كه صفحهورد جلوم بازه تا شايد بتونم چار خط بنويسم ولی ذهن شده كوير بیآب و علفی كه گويا امروز امكان زائيدن و زاد و ولد نداره! میخوام تا قبل از اينكه بچهها بيان و اطاق شلوغ و تبديل به باغوحش بشه چيزكی بنويسم ولی وقتی قرار باشه نياد، هر چقدر هم كه زور بزنيد و بالا پايين كنيد و خودتون رو به در و ديوار و شـ.ـكم و سـ.يـ.نه(!) بماليد، نمياد كه نمياد. در شرايط سخت و بحرانی حتی ديده شده كه چيز بعضیها از بسكه اينور اونور كردن تا شايد افاقه كنه و دو قطرهای ازش جوهری بچكه، دچار جراحت و سابيدگیهای شديدی شده جوريكه پوست طرف وَر اومده و تاولهای بزرگی زده اين هوا و تا مدتها حتی طرف ديگه نتونسته دو قطره بشاشه حالا ديگه نوشتن كه جای خود داره!
نيّت میكنم و چشام رو میبندم و دستم رو میبرم زير اين ميز كنار دستم تا از ميون 7-8 تا كتاب كلفت و نازك، كتابی رو بردارم، شايد تونستم به مدّد جملهای از كتاب، ذهن بيابونی خودم رو آزاد كنم و توی اين روزهای آخر ارديبهشت ولش كنم تا سر صبحی بياد توی بغل تو و تا خودِ صلاة ظهر يا شايد هم تا دَمدَمای عصر، همون موقع كه قراره بشينيم كله پاچهیی رو كه مامان درست كرده دوتايی با هم بخوريم، بخوابم تا تموم خستگیهای اين سی سال اخير از يه جايیم كه نمیدونم كجاست دربره! ای خدا چرا امروز من اينجوری شدم؟! يكی هم نيست توی اين اطاق تا حداقل با اين گوشی تلفن پاناسونيك مدين مالزی بزنه تو سرم تا كمتر چرت و پرت و هذيون بگم.
با فريادهای گوشخراش و جانسوز فريدون فروغی كه هی من صدای اسپيكر رو كم میكنم و هی اون نمیدونم چرا و چه جوری باز صداش رو بالا و بالاتر میبره و چهل ساله كه از قوزك پاش ميگه كه ياری رفتن نداره، ذهن و تمركز و هوش و حواس و قدرت نوشتن امروز من شده يه چيزی تو مايههای پشم فرد اعلای گوسفند نگوزيده سنگسری.
كتاب رو كشيدم بيرون. اكبـر اكسيـر، دبير 55 سالهی بازنشستهی ادبيات كه اهل و ساكن آستاراست و من جديداً ارادت خاصی به شعرهاش پيدا كردم، توی كتاب پسته لال سكوت دندانشكن است* ميگه:
در كوچه گوسفندم
در مدرسه طوطی
در اداره گاو
به خانه كه میرسم سگ میشوم
چوپانی از برنامه كودك داد میزند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاری
شعر تازهام را پارس میكنم!
بهرحال امروز هم به خير گذشت و تونستيم از اين كوير و بيابون ذهنی يه سطل آب بكشيم بيرون. ساعت هشت و نيم صبح شد. الان كه چشمم خورد به تقويم رو ميزی و ديدم فقط دو روز داريم تا با ارديبهشت آخرين عـ.شقـ.ـبازیها رو كنيم دلم گرفت. ارديبهشتِ امسال كه سبزسبز و بارونی و عاشقونه و چاغاله بادومی بود اگه بتونيم تا اسفند، همهی روزها و هفته و ماههامون رو همينجوری ارديبهشتی بسازيم كه ...!
پسته لال سكوت دندانشكن است / اكبر اكسير / انتشارات مرواريد / 2200 تومان
سلام ،دندونت خوب شد؟مطلبت داغه داغ بود که خوندم،چرا هر روز عادت کردم مطالبتو بخونم؟!هر روز از شرکت، وبلاگت یکی از اون چند وبلاگیه که می خونم!
***********************************************
k1: به نظرم اصلاً كار خوبی نميكنی كه از شركت وبلاگ ميخونی!!!
كيوان كتاب «تارك دنيا مورد نياز است» رو خوندي؟ اگه نخوندي حتما بخون. شايد سوژه خوبي هم براي يه پست باشه.
مال نشر چشمه س. اسم نويسنده اش هم ميك جكسون ه
***********************************************
k1: نه هنوز نخوندم.
دیدم شماره نظرها صفر هست هول شدم که زود یه نظری بدم تا ما هم بالاخره یه جا اول بشیم ذوق کنیم .شرمنده دوستان قدیمی و پیشکسوت هم هستم بابت این مثلا زرنگی .ولی شعر شعر خوبی بود حتی اگه با عجله نوشته یا خونده بشه !
صبح به خیر کیوان جون.
ماشاالله اول صبحی , با سوخت اتمی تغذیه میشی اینهمه انرژی داری؟
D:
***********************************************
k1: ای بابا حالا كجاش رو ديدی؟!
واقعا شعراش با نمكن براي مثال اين شعرش:
در پیاده روی 47 شعری خواندم ملیحه خندید
گفتم بالاخره بله یا خیر؟گفت :خیراست انشاالله!
بعد دراتاق 57 شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد
همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد ,عرفان سروده شد
بعدها در اتاق 62شعر تازه ای خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید
برای نان به مدرسه رفتم باباشلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد
بعد آقای مدیر شعری خواندند ومن 30سال پیرشدم
حالا در اتاق 81 نشسته ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم
ملیحه میخندد ایثار به افتخار من تست میزند وعرفان
رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم!
http://pesteyelal.blogfa.com/
نه . باز دیر رسیدیم . مگه میشه از اینایی که زنبیل میذارن جلو زد ؟ مث اینکه حالا حالاها ما باید بوق بزنیم ...
حتی وقتی داری غر میزنی ازینکه چیزی واسه نوشتن به ذهنت نمیرسه بازم خوندن غر زدنت قشنگه.شعرشم قشنگ بود
برو ترانه هاي جنوب نفيسي رو بخر اول صبحي گوش كن. زندگي كن! هم حالت خوب ميشه هم ارديبهشتت دائمي ميشه ديگه نيازي هم به كسي نداري كه با گوشي بزنه تو سرت و بخواي صداي اسپيكرت رو كم كني
***********************************************
k1: قراره از امروز اين آلبوم توزيع بشه. اميدوارم كه به دل ماهايي كه جنوبی بلد نيستيم هم بشينه.
به نظر من شما هم کاره خوبی نمی کنید از شرکت وبلاگ می نویسی!!!
***********************************************
k1: دقيقاً درست ميگی. منهم خودم همينجوری فكر ميكنم!
تازه یه کار بد دیگه ای هم می کنید.....!!!!!!!از شرکت نظرات را هم می خونید!!!
***********************************************
k1: بسم الله الرحمن .... ندا جان شما با انكر و منكر نسبتی داريد؟!
هههههههیییییییی واییییییی یه کار بد دیگه .....؟!!!! از شرکت حرف سیاسی(غیر دینی) هم می زنید؟!
تازه یه چیزه دیگه که از همه اینها نتیجه گرفتم !!!!!!!!!! از شرکت وبلاگ می نویسی،نظرات می خونی ،حرفای... می زنی،پس فکرمی کنم خیلی تو شرکت کار هم نمی کنی که بلافاصله نظرات را جواب می دی....!!!!!!!!!!!!!
در هر صورت ممنون که همشو خوندی حداقل فهمیدم یکی هست که حرفامو داره گوش می کنه ..........
کشیدم بیرون البته کتاب رو. البته این "البته" مال تو نیست ولی در مورد تو انتظار داشتم اول بکشی بیرون و بعد کتاب رو، رو کنی!
گمون کنم خیلی ممنونم که اکبر اکسیر رو معرفی کردی.
و دارم سعی میکنم بفهمم نسبت یه سطل آب به بیابون، در مقیاسهای دیگه! چقدر میشه وقتی وسعت بیابون معلوم نیست؟!
من ديروز از چشمه خريدم. از ديروز توزيع شده كيوان
***********************************************
k1: ای ... چطور بود؟ گوش كردی؟!
به لطف تو و وبلاگت من هم "اکبر اکسیر" شناس شدم، کتاب "زنبورهای عسل دیابت گرفتهاند" را با لذت خوندم. خیلی بانمکه سبک اشعارش، نمیدونم اگه بشه گفت شعر. در ضمن فریادهای "فریدون فروغی" اصلا هم گوشخراش نیست، خیلی هم گوشنوازه، صدای خوانندگان صدا زخمی مثل فروغی و "رضایزدانی" و فرهاد خدابیامرز و البته "چاووشی" را دوس دارم.
خيلي قشنگه. يه بروشور خيلي باحال توش داره كه متن شعرهايي كه ميخونه رو توش نوشته همونجوري با لهجه! بعضي فعلها و كلمه هايي كه خيلي ديگه تخصصيه و ما نميفهميمشون هم معني هاش هست. من يكي دوبار اول نگاهش كردم اينجوري ميفهمي معني شعرهاشو و خيلي ميچسبه. لهجه جنوبيش يه جوريه كه قلقلكت ميده. من دوست داشتمش
برای پست استادیوم:
با اینکه جونم در میاد وقتی پستهای طولانی رو میخونم اما این یکی رو با لذت خوندم چون تجربه مشابهی داشتم!!
یک بار وقتی 8-9 سالم بود با بابا رفتیم استادیوم و تقریبا همین بلاها سرمون اومد. تازه این کوچولو پسر بوده!! ببینید من یک الف دختربچه چه پررویی بودم که بابام رو مجبور کردم ببردم استادیوم و تجسم کنید بابای من چقدر حرص کشید از این کارم!!!!
ممنون به خاطر قلم روون و قوی تون
یه سوالی از حضورتون داشتم . میدونم به این پست بیربطه اما بیشتر از همه ذهنم رو به خودش معطوف کرد .
گوسفند گوزیده کیلویی چند ؟ نگوزیده چند ؟ مال سنگسر مرغوبتره ؟ :))
خیلی از پست هاتون رو خوندم.معمولا وقتی آنقدر خسته ام که حوصله ی هیچ کاری را ندارم ، بعد از کمی وبگردی پشیمان می شوم که چرا این همه وقتم را تلف کردم ، اما امروز خوشحالم که هنوز آدم های زیادی هستند که می فهمند و می نویسند.
نمی دانم چرا امروز از بلاگ خودم گرفته ، هر کجای دیگر هم که رفتم رگ های نوشتن عجیب گرفته بود.
این سنگسر کجاست؟
باز هم همون "تو"ی همیشگی؛ مخاطب گمشدهای که حضورش همیشه توی سطرسطر نوشتههای پشت یک سوم احساس میشه.
و اردیبهشتی که تونست بعد از سالها اردیبهشتی باشه و حسهای خوبمون رو متبلور کنه...
و کیوانی که، جای بسی تعجب هست که برخلاف روال چندسالهی اینجا، چشمهی جوشان ذهنش، اونم توی اردیبهشت عاشقانهی امسال و ورقلمبیدگی همهی حسهای خوب و قشنگ، تبدیل به کویر و بیابون شده!!
.............
پ.ن. میگم کیوان جان یه سوال تخصصی: پروسهی نوشتنت دقیقا به چه شکل هستش؟ اول تصمیم به نوشتن میگیری و بعد به قصد نوشتن یه مطلب و آپ کردن وبلاگت صفحهی ورد رو باز میکنی؟ یا اینکه هروقت مطلبی به ذهنت رسید و یهو نوشتنت اومد میری سراغ ورد و شروع به نوشتن میکنی؟
********************************************************************************
k1: ساسا جان خیلی وقتها مطلب و سوژه توی ذهنم هست و صفحه رو باز میکنم و مینویسم ولی بعضی وقتها مثل همین پست، هیچ چیزی توی ذهنم نیست و صفحه رو باز میکنم و اونقدر نگاش میکنم تا یه چیزی به ذهنم برسه و بنویسم.
چقدر جای چایی تلخ وسط این کلنجار خالیه.
عجب اردیبهشتی داشتی با این حساب...حق داری والا از تموم شدنش ناراحت باشی
هميشه ارديبهشتي باشيد البته تا آخر اسفند .