دوشنبه، ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸

جايگاه جا نيست بايد بريد طبقه دوم!

بابا رو كرد به آقای پليسی كه لباس سبز تنش بود و گفت: ولی جناب سروان ما بليط جايگاه رو داريم. ده هزار تومن ندادم كه با اين بچه برم وسط يه سری اراذل اوباش بشينم. آقا پليسه كه مثل دايی ناصر، سياه و بد اخلاق بود و اسم‌ش هم كج و كوله روی پيرهن‌ش نوشته بود، بدون اينكه اصلاً به بابا نگاهی كنه، گفت: خب اگه خيلی نگران بچه‌ات و تربيتش هستی همون تو خونه می‌شستی و 21 انگشت‌ت رو دراز می‌كردی و تخمه می‌شكستی و بازی رو نگاه می‌كردی. بابا در حاليكه دستم رو محكم فشار می‌داد، برگشت و وقتی پشت‌ش رو كرد به آقا پليسه زير لب گفت: مرتيكه پوفيوز عوضی ... قـُرمساق ديوث.

k1-perspolis.JPG توی راه‌پله‌ جمعيت همديگه رو هُل می‌داد و من محكم دست بابا رو گرفته بودم. اونقدر آدم دور و برمون بود كه از كمر به بالای بابا اصلاً معلوم نبود و لای جمعيت گم شده بود. يه كمی ترسيده بودم. ياد حرف‌هاش افتادم كه می‌گفت: اونجا شلوغه و تماشاچی‌ها همش بهم بد و بيراه ميگن. رفتن نداره. همين تو خونه بشين و بازی رو نگاه كن. اونجا سگ صاحبش رو نمی‌شناسه. بابا به اصرار من اومده بود. راست می‌گفت خيلی شلوغ بود و اگه دستم از دستش جدا می‌شد ميون اين همه آدم، گم شده بودم. اونجا حتی از امامزاده صالح هم كه بعضی وقت‌ها با مامان ميرم تا نذرش رو بده شلوغ‌تر بود. خب بابا راست می‌گفت معلوم بود كه توی اين شلوغی، هيچ سگی نمی‌تونه صاحبش رو پيدا كنه.

دوباره ياد حرف آقا پليسه افتادم و تو همون شلوغی چند بار انگشت‌هام رو ‌شمردم، هر دفعه 20 تا ميشد. به زور دست بابا رو كشيدم و صداش كردم. سرش رو برگردوند عقب و گفت: هان چی ميگی؟!

بابا من چند بار انگشت‌هام رو شمردم همش ميشه 20 تا ولی نمی‌دونم چرا اون آقا پليسه گفت، وقتی خونه‌مون دراز بكشيم و تخمه بخوريم انگشت‌هامون ميشه بيست و يكی!

بابا هيچی نگفت و دستم رو كشيد و دوباره رفتيم لای جمعيت. بايد يادم باشه شنبه كه رفتم مدرسه از خانوم باقری بپرسم. آخه اون هم هميشه ميگه آدم‌ها ده تا انگشت دست و ده تا هم انگشت پا دارن. فكر كنم اون آقا پليسه درس نخونده بود و سواد نداشت كه گذاشته بودن‌ش دَم در استاديوم وگرنه هيچ كسی تو دنيا 21 انگشت نداره.

طبقه دوم خلوت بود. رفتيم روی يكی از اون پله‌ها نشستيم. خيلی داغ بودن. هميشه وقتی از تلويزيون، استاديوم رو می‌ديدم اصلاً فكر نمی‌كردم اينجا اينقدر بزرگ باشه. خيلی خوشحال بودم كه تونسته بودم بابا رو با خودم بيارم! ولی از اينجايی كه ما نشسته بوديم بازيكن‌ها خيلی كوچولو بودند. فكر می‌كردم اگه بيام استاديوم می‌تونم از نزديك علی كريمی رو ببينم ولی از اين بالا، بازيكن‌ها حتی از تو تلويزيون هم دورتر بودن. نيكبخت به اون بزرگی قد مورچه شده بود.

بابا نميشه بريم طبقه پايين؟! آخه از اينجا كه هيچی معلوم نيست. بابا در حاليكه نمی‌دونم از چی عصبانی بود با اخم گفت: نه نميشه. مگه نمی‌بينی اون پايين اصلاً جا نيست. وقتی بهت ميگم بشينيم خونه بازی رو نگاه كنيم هی نق ميزنی. بفرما اين هم استاديوم.

بابا بقول خودش مثل برج زهرمار شده بود ولی من خوشحال بودم. بازيكن‌ها داشتند خودشون رو گرم می‌كردند. بازی هنوز شروع نشده بود. بيشتر كه نگاه كردم، همه‌ی بازيكن‌های پرسپوليس رو شناختم. كريمی و نيكبخت و ... بقيه‌شون هم كه ديگه مهم نبودند! روبرو آماده باش ... روبرو آماده باش

k1-staduem.jpg می‌دونستم كه الان اونوری‌ها ميگن پرسپوليس و بعدش اينوری‌ها، بلند ميشن و داد ميزنن، سرورر استقلاله. اينها رو تو تلويزيون ديده بودم. يه كم اونورتر يه آقايی واستاده بود و هی به تماشاچی‌ها دستور می‌داد كه چی بگيم. يه صدايی داشت مثل اون وانتی‌يه كه هميشه هندونه و خيار و خربزه مشهدی مياورد تو كوچه و مامان ازش ميوه می‌خريد. بدون بلندگو، صداش به همه می‌رسيد. اصلاً هم زمين بازی رو نگاه نمی‌كرد. نمی‌دونم اينكه نمی‌خواست بازی رو نگاه كنه واسه چی اومده بود استاديوم؟! پـرسپـولـيس .... يه دفعه ناخودآگاه اومدم كه از جام بلند بشم و بگم سرور استقلاله كه بابا دستم رو كشيد و با اخم گفت: بشين.

دو تا پسر كه اندازه داداش حميد بودن صورت‌شون رو قرمز كرده و جلومون نشسته بودند. اونها تا پرسپوليس حمله می‌كرد از جاشون بلند می‌شدن و نمی‌ذاشتن بازی رو ببينيم. هر بار هم كه بلند ميشدن بابا بهشون می‌گفت: آقا بشين، بذار ما هم بازی رو ببينيم. ولی اونها عين خيال‌شون نبود و اصلاً به بابا نگاه نمی‌كردن. به قول بابا، فوتباله، بسكتبال كه نيست هر حمله‌ی گل بشه ولی اونها فكر می‌كردن، هر دفعه كه پرسپوليس ميره جلو بايد گل بزنه. هر دفعه كه توپ به علی كريمی می‌رسيد و كريمی بازيكن‌ها رو دريب می‌زد كلی قربون صدقه‌ش می‌رفتن ولی يه بار كه كريمی نتونست توپ رو به نيكبخت پاس بده يكی‌شون با صدای بلند به مامان كريمی يه فحش خيلی بد داد. از همون فحش‌هايی كه يدالله، پسر بزرگه اوس نعمت كه ته كوچه می‌شستند وقتی با زنش دعواش می‌شد می‌داد. من خيلی ناراحت شدم چون كريمی رو خيلی دوست دارم. اون روز هم پيرهن شماره هشتی رو كه پارسال با پول عيدی‌هام خريده بودم و اسم كريمی رو هم به خارجی پشت‌ش نوشته بود، پوشيده بودم. وقتی اونها داشتند فحش می‌دادند بابا قرمز شده بود و تند و تند سيگار می‌كشيد.

اون روبرو، يه تلويزيون خيلی بزرگ بود كه بعضی وقتها بازی رو نشون می‌داد. يه بار كه كريمی افتاد زمين و داور بازی رو قطع كرده بود، افشين قطبی رو نشون داد و يه دفعه همه‌ی جمعيت برای قطبی سوت و دست زدن و شروع كردن قطبی رو تشويق كردن. اينها هم ديونه‌اند به جای اينكه كريمی و نيكی رو تشويق كنند، قطبی رو تشويق می‌كنند. يه بار هم قيافه‌ی اون آقاهه كه توی چند تا فيلم و سريال بازی كرده بود رو نشون داد. فيلم‌هاش رو دوست دارم ولی اسم‌ش رو يادم رفته بود.

بابا اين آقاهه كی بود كه الان نشون‌ش داد؟!
كدوم آقاهه؟!
همون كه تو اون تلويزيون بزرگه عكس‌ش رو نشون داد.
نمی‌دونم حواسم به اسكوربرد نبود.
بابا اسكوربرد ديگه چيه؟!
پسرم، به همون تلويزيون بزرگی كه اون روبرو هست ميگن اسكوربرد.
آهان اوناهاش بابا نگاش كن. اون آقاهه رو می‌گم. الان دوباره نشونش داد.
آهان اون پژمان بازغی، طرفداره پرسپوليسه بعضی وقت‌ها هم مياد استاديوم. فيلم دوئل يادته كه رفتيم سينما ديديم. همون فيلم جنگی‌يه. تو اون فيلم بازی كرده بود. الان هم اون پايين نشسته، اونجا
و با دستش يه جايی ميون جمعيت رو نشون داد كه من اصلاً نمی‌دونم كجا بود.

نيمه اول بازی 0-0 تموم شد. همه‌ی بچه‌های كلاس می‌دونستن كه امروز ميام استاديوم، شنبه كه رفتم مدرسه بايد همه‌ی اينها رو براشون تعريف می‌كردم. وسط نيمه، بابا بهم گفت: گشنه‌ات نيست؟! ساندويچ‌های اينجا كه هيچ اعتباری بهشون نيست ولی اگه تشنه‌ات برات آب بگيرم؟!

من هم گشنه‌ام بود و هم تشنه‌ام ولی می‌دونستم كه اگه به بابا بگم، باز می‌خواد غر بزنه و اخم كنه و بگه كه بايد خونه می‌مونديم و بازی رو از تلويزيون نگاه می‌كرديم، بخاطر همين هيچی بهش نگفتم. اصلاً نگاش هم نكردم. اون دو تا پسری كه صورت‌شون رو رنگ كرده بودند و جلومون نشسته بودند، بين دو نيمه هم همش با هم شوخی می‌كردن و به همديگه حرف‌های خيلی بدی ميزدن. چند بار بابا بهشون گفت: آقا مودب باشيد، درست حرف بزنيد ولی وقتی يكی‌شون به بابا گفت: اصلاً به تو چه مربوطه كه از اول بازی داری هی درس اخلاق بهمون ميدی بابا دوباره ناراحت و عصبانی شد و سيگارش رو روشن كرد. وقتی عصبانی ميشد همه‌‌ی صورتش مثل لبو قرمز ميشد. اون پسره اشتباه می‌كرد چون بابا كه معلم نبود بخواد بهشون درس بده. اصلاً حال و حوصله اينكارها رو نداشت تازه همه‌ی ديكته‌های من رو هم مامان يا داداش حميد بهم می‌گفتن.

بابا چرا جامون رو عوض كرديم و اومديم اينجا نشستيم؟!
خب اينجا چون وسط زمين هست، بازی رو بهتر می‌بينيم.

بابا نميشه بريم پايين بشينيم؟! شايد الان ديگه خلوت شده باشه. پايين صندلی هم داره. اينجا نه صندلی داره و نه بازيكن‌ها معلوم هستند. هی علی كريمی رو تو زمين گمش می‌كنم. كـ.ـونـ.م هم داغ داغ شده از بسكه زمين اينجا داغه

بابا در حاليكه با دستش طبقه‌ی پايين رو نشون ميداد گفت: خب تو يه جای خالی نشونم بده تا بريم اونجا بشنيم
اوناهاش اونجا رو ببين چقدر جای خالی هست. هيچ كسی نشسته!
و با دستم دقيقاً سكوهای روبرو رو نشون دادم.
اونجايی رو كه ميبينی خاليه، پله‌ است. اونجاها نميذارن تماشاچی‌ها بشينن اون پليس‌ها رو می‌بينی كه كاور زرد پوشيدن، اونها نميذارن اونجا كسی بشينه. می‌بينی؟ جا نيست. كاور چيه بابا؟! .... . به اون لباس‌های زرد رنگی كه پليس‌ها پوشيدن ميگن كاور

نيمه دوم شروع شد. هنوز يه كم از بازی نگذشته بود كه يه دفعه يكی از بازيكن‌های پاس همدان از وسط زمين يه شوت محكم زد و واعظی بقول بابا انگار كه می‌خواست مرغ بگيره، توپ از دستش ليز خورد و رفت تو دروازه. وقتی واعظی گل خورد يه سری از همون تماشاچی‌ها شروع كردن به بازيكن‌های پرسپوليس فحش دادن.

چند نفر پشت سرمون نشسته بودند كه داشتند تخمه آفتابگردون می‌خوردن و هی پوست‌ش رو فوت می‌كردند رو سر ماهايی كه جلو نشسته بوديم. چند بار بابا برگشت و نگاه‌شون كرد. يكبار هم به‌شون گفت: عمو اين پوست تخمه‌هات رو رو سر ما نريز ولی اونها اصلاً به بابا نگاه نكردند و دوباره پوست تخمه‌ها رو فوت می‌كردن رو سر و كله‌ی ما. من نمی‌دونم چرا بابا با هركسی كه صحبت می‌كرد اصلاً نگاهش هم نمی‌كردند!

علی كريمی دو سه نفر رو دريب زد و رسيد پشت هيجده قدم و تا اومد شوت بزنه يكی از بازيكن‌های پاس روش خطا كرد و يه دفعه همه تماشاچی‌ها از جاشون بلند شدند و با هم گفتند: هـُــــــــــو. تا منهم اومدم از زمين بلند بشم و بگم هـُـــــــو، بابا دستم رو گرفت كشيد سمت خودش و دوباره چپ چپ نگاه‌م كرد و گفت: بشين.

گل دوم رو كه پرسپوليس خورد صدای همه تماشاچی‌ها دراومد. همه فحش می‌دادن. من دوست داشتم بازيكن‌ها رو تشويق‌ كنم تا گلهايی رو كه خوردن جبران كنن ولی هيچ كسی ديگه‌ای تشويق نمی‌كرد. می‌خواستم اسم اون بازيكنی رو كه گل زد از بابا بپرسم ولی قيافه‌ش معلوم بود كه خيلی عصبانيه و من جرات نكردم بپرسم. يواشكی به آقايی كه بغل دستم نشسته بود گفتم: آقا اسم اين چی بود كه الان گل زد؟!

مادر قـ.ـحبـ.ـه تا وقتی پرسپوليس بود انگار كمرش بيل خورده بود. اصلاً نمی تونست راه بره ولی حالا كه رفته پاس، واسه خودمون شاخ شده و دو متر می‌پره و هد ميزنه.

نمی‌دونم چرا همه‌ی آدمها اينجا عصبانی هستند. ديگه جرات نكردم از آقاهه هم چيزی بپرسم.

تلويزيون بزرگه نيمكت پرسپوليس رو كه نشون داد همه‌شون ناراحت بودن. مربی‌ خارجی‌شون هم باز اون كلاه سفيده سرش بود. يه ذره ريش هم زير لبش بود كه هميشه من رو ياد بزها می‌ا‌نداخت. همينجوری كه داشتم تلويزيون بزرگه رو نگاه می‌كردم يهويی همه با هم داد زدند گل و از جاشون بلند شدن. منهم بدون اينكه خودم بفهمم، از جام بلند شدم و داد زدم گل. اين دفعه بابا هم بلند شده بود و داد ميزد گل ولی يه دفعه صدای تماشاچی‌ها عوض شد: شير سماور تو كـ.ــون داور. نه يه بار. نه دو بار وقتی شمردم دقيقاً يازده بار اين شعار رو دادن. اگه بابا بذاره دوشنبه بيدار بمونم و برنامه‌ی 90 رو ببينم حتماً فردوسی‌پور نشون ميده كه گل پرسپوليس درست بوده.

وقتی علی كريمی تعويض شد ديگه می‌دونستم كه محاله بازی رو ببريم. به بابا گفتم: اين مربی خارجيه هم هيچی حالی‌ش نيست. بقيه تو زمين راه ميرن، اونوقت كريمی رو تعويض می‌كنه. كاشكی همون قطبی ميموند. بابا چقدر مونده بازی تموم بشه؟! ...... 20 دقيقه.

وقتی داور سوت پنالت‍ی رو به نفع پاس زد دوباره همه از جاشون بلند شدند و همون شعار شير سماور رو دادن. منهم تا اومدم از جام بلند شم و بگم شيــــر سمــ .... باز بابا دستم رو كشيد به سمت خودش و با اخم گفت: بشين!

حالا ديگه همه‌ی تماشاچی‌ها سر پا واستاده بودند و من هيچی نمی‌ديدم. توپ تو دروازه پرسپوليس بود ولی اسكوربرد بازيكن پاس رو نشون ميداد كه تازه می‌خواست به طرف دروازه حمله كنه. وقتی كه پاس گل سوم رو زد تماشاچی‌ها هر چی دم دست‌شون بود رو به طرف زمين انداختن. اون پليس‌هايی كه لباس زرد پوشيده بودند به سمت بعضی تماشاچی‌ها رفتند كه اون‌ها هم فرار كردن.

نيكبخت توپ رو گذاشت وسط زمين. ديگه علی كريمی هم تو زمين نبود. همه‌‌ی تماشاچی‌ها واستاده بودند ولی بابا نشسته بود. عصبانی بود. صورتش قرمز شده بود و داشت سيگار می‌كشيد. من بازی رو نمی‌ديدم خواستم از جام بلند بشم كه باز بابا دستم رو كشيد و گفت: بشين، بشين، بشين. داور سوت آخر بازی رو كه زد همه‌‌ی تماشاچی‌ها داد ميزدن: بازيكن بی‌غيرت نمی‌خوايم نمی‌خوايم. از همون راه‌پله تاريك و شلوغ كه داشتيم ميومديم پايين دست بابا رو محكم كشيدم و گفتم: بابا، بی‌غيرت يعنی چی؟!

۲۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

یکی دیگه از اون نوشته های لطیف و دوست داشتنی... ممنون...

نازلی ل.م

چه قدر خوشگل بود و خوندنی ...
قرمزتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه :دی

مازيار

از هفده سالگي به اينور تو استاديوم آزادي و شيرودي ول بودم...درحقيقت بزرگ شدم اونجا....صبح كله سحر رفتم شب با گريه برگشتم....بازي با نيسان ژاپن رو ميگم اگه پرسپوليسي باشي بايد بشناسيش....همين امروز ...همين امروز سالگرد قهرماني پرسپوليسه پارسال يادته....؟؟با 33 سال سن نزديكاي ميدون رسالت خوابيدم كف خيابون سجده كردم....نميتونستم عر بزنم...خب خجالت كشيدم...پر نيروانتظامي ها تا حالا به پرم نگرفته....وگرنه هم واي به حال من هم واي به حال اونا چون بي احترامي رو نميتونم تحمل كنم....ولي بدجاييه...يه گيري داره كه مي چسبه به آدم و ول نميكنه....اولش تريپ ادب و تربيت ميزارم ولي وارد استاديوم كه ميشم فقط كافيه دفاع پرسپوليس يه دريبل الكي بخوره...بعد يكي بايد بياد جلو منو بگيره(احترام داور رو دارم انصافا")
بگذريم ....ته كاسه غيرت رو ليسيدند و رفت پي كارش....تو فوتباليست جماعت فعلي دنبال مجتبي ممحرمي ،ناصر محمد خاني ،حميد درخشان نباش ...نيست كه نيست

لیلا

فکر کنم تو باید فیلم‌نامه‌نویس می‌شدی :-)

kiana

این داستان واقعی بود ؟
******************************************************************************
k1: نه، فقط یه داستان بود.

پرسپولیس و پرسپولیسی همینه دیگه . راستی شما پیروزی هستین یا پرسپولیس ؟
این همه قشنگ نوشتی چی میشد در مورد استقلال می‌نوشتی ؟
راستی
توپ... تانک... فشفشه... داور دقت کن :))

Lithium

کیوان از دفعه های پیش بهتر و پخته تر بود....اسفند لازم داری!

فکر کن فردا بره از خانوم باقری بپرسه انگشت آخری چی هست؟

شاید من توهم گرفتم.....اما ا نگار همه چی داره تلخ میشه....الان تو خونمون ده بیست تا پل داغون شدند....تازه وبلاگهایی که میرم هم تلخ شدن ...چرا؟

katayoon

kayvan jan,
yek baare dige ,ye shaahkaare dige khalgh kardi.
shaad o bargharaar baashi.

يك سوم تو چه خوب تونسته بودي سناريويي كه در عالم قصه ، بدون داور و داوري محلي از اعراب نداره رو از ديد محدود يك راوي كودك ،معصوم ، بي اطلاع ، لحظه به لحظه روايت كني.
اصلا اينكه خوب تونسته بودي هم كيوان يك سوم دومتري و طناز و نكته سنج و غير مستقيم گو را در عائله ي انگشت بيست يكم و پدري كه داشت پسرش را به فحش به جايگاهي مي برد كه پف يوزي و بي ادبي نباشه را حذف نكني و ضمنا اونقدر پشت معصوميت اين پسر بچه پنهان اش كني كه همه ما واقعا منتظر باشيم تا خانم باقري مشكل رو حل كنه.
از يك جاي قصه خيلي خيلي خوش ترم اومد. اينجا
"نمی‌دونم چرا بابا با هركسی كه صحبت می‌كرد اصلاً نگاهش هم نمی‌كردند! "
اين قصه صرفه نظر از ظرايف نوع روايت كه خوندنش رو دلنشين مي كنه داره موقعيتي رو بيان مي كني كه روانشناسي يك نسل رو در خودش داره.

مهر

داستان خوبی بود معلومه آقای نویسنده در راه پیشرفته ،هر چند موضوع خیلی تکراری به نظر میرسید ولی به خاطر توانایی توصیفی بالای نوشته کشش کافی رو واسه خوندن ایجاد کرده بود

مرسی ..چه تصویر روشنی دادی...از خیلی چیزا...

نفیسه

دوستش داشتم. دلم می‌خواست یه تحلیل و بررسی هم دربارش بخونم!

`پارميدا

داستان اين دفعه هم قشنگ بود و هم پخته تر - البته در جايگاه خواننده داستان نظر داديم - موفق باشي - منتظر پيشرفتهاي بهتري هستيم .

کیقباد

ایول . دمت گرم ....ببخشید به سبک ادبیات استادیوم تشکر کردم .راستی دقت کردید میانگین سن تماشاچی ها بشدت پایین اومده ؟دیگه نه تنها آنچنان خبری از باباها نیست که از ادمای 25 ببالا هم خیلی خبری نیست .همش شده کودک و نوجوان البته بدون بابا .حالا اینهمه بچه توی این استادیوم های بشدت سالم و فرهنگی چه شود ... از نسل ما که گذشت خدا آخر و عاقبت نسل فعلی رو ختم به خیر بفرماید

سلام آقا کیوان
راستش من که اصلاً و ابداً به فوتبال هیچ علاقه ای ندارم ، با این تعریفات دقیق شما هوس کردم یه بار هم که شده برم استادیوم . می گن آزادی جو داره و آدمو می گیره ولی کاش اینقدر لات اونجا فراوون نبود و می شد ما خانما هم بیایم . یعنی هیچ وقت تماشای فوتبال هدف من واسه استادیوم اومدن نبوده و نیست آخه ما خانما فوتبال که تماشا نمی کنیم ولی دلم می خواد آقایون رو تماشا کنیم که تو اون حالت هیجانی چطور نقابشون رو برمی دارن و واقعاً خود واقعیشون می شن .

خیلی عالی بود و کسانی که استادیوم نرفتند متوجه میشوند که فضای فرهنگی ! استادیوم چگونه است .

داستان جالبی بود فقط من فکر می‌کردم اوضاع ورزشگاه‌ها خیلی خراب‌تر از اینی که نوشتی باشه. حالا یا تصور من اشتباهه یا تو سخن در لفافه گفتی! :دی

سخت یاد نیکلا کوچولو نوشته ی گوسینی افتادم...خیلی باحال بود!کلا جو استادیوم فقط ما آبجیا رو کم داره که کلا فان بشه

مرواريد

خيلی قشنگ بود.ممنون.

EHA

سلام
قشنگ بود.حسها رو خوب توصیف میکنی.از اینها گذشته قرمزته !!

بیتا

خیلی جالب فضا رو توصیف کردی .از اون داستان هاییه که تو خاطرم می مونه وکم کم یادم میره که داستان بوده نه واقعیت .ممنون

ارسال نظر